All language subtitles for Black.Panther.Wakanda.Forever.2022.HDRip

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam Download
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫بست...

‫وقت داره تموم میشه.

‫لطفا اجازه بده بیماری برادرمو درمان کنم...

‫در عوض، دیگه منکر وجودت نمیشم.

‫ضربان قلبش بدجوری افت کرده. به کجا رسیدیم؟

‫داریم یه توالی رو تموم می‌کنیم.

‫گریو، کنترلو بده به من.

‫هر طور شما بخواین.

‫احتمال موفقیتش چقدره؟

‫بیست و پنج درصد.

‫باید یه راه دیگه رو امتحان کنیم.

‫ضربان قلب شاه تچالا به سی و یک در دقیقه رسیده.

‫شاهزاده. بهتره کنارشون باشین.

‫باید فکر کنم. همه بیرون.

‫بیرون!

‫احتمال موفقیت چقدره؟

‫بیست و نه و یک صدم درصد.

‫پرینت کن.

‫شاهزاده خانم، می‌دونم چه اوضاعیه. ولی هشدار میدم...

‫این گیاه قلب‌شکل مصنوعی...

‫کمترین شانسو برای تاثیرگذاری داره.

‫برام مهم نیست! باید کار کنه.

‫گریو.

‫بله شاهزاده خانم؟

‫ضربان قلب برادرم چقدره؟

‫برادرت به نیاکان پیوست.

‫نه.

‫برای داشتن نعمت شاه تچالا سپاسگزار هستیم.

‫پلنگ سیاه.

‫پسر شاه تچالا.

‫پسر من.

‫از نسل شاه نامدار، باشنگا،

‫اولین پلنگ سیاه.

‫آزادت می‌کنیم.

‫درود بر نیاکان.

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا، تچالا، تچالا،

‫تچالا

‫متاسفم. متاسفم.

مووی کاتیج، مرجع دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده MovieCottage.com

« NimaAM تـرجمـه از نیـما » @NimaSub

‫باعث افتخاره منه که...

‫علیاحضرت ملکه راموندا، دختر لومومبا،

‫حاکم مطلق واکاندا رو به صحن ساختمان دعوت کنم.

‫نماینده گرامی...

‫حس می‌کنم همه کشورهای عضو با من موافقن...

‫که حقیقتا از رفتار واکاندا ناامیدیم.

‫از این که به وعده‌هاشون ‫عمل نکردن، و در حوزه بین‌الملل

‫از در اختیار گذاشتن منابع ‫ویبرانیوم، و همکاری تمام برای

‫حل مشکلات بین‌المللی

‫خودداری کردن.

‫فرانسه اطلاع پیدا کرده که میشه با استفاده ‫از ویبرانیوم، سلاح کشتار جمعی ساخت.

‫ویبرانیوم، با هیچ فلزیاب ‫شناخته‌شده‌ای قابل تشخیص نیست.

‫این، خطریه که امنیت جهانی و پیمان منع ‫گسترش سلاح‌های کشتار جمعی رو تهدید می‌کنه.

‫گوش به سخنان علیاحضرت، ملکه راموندا میسپریم.

‫سیاست ما همیشه این بوده که...

‫هرگز تحت هیچ شرایطی، ویبرانیوم داد و ستد نکنیم.

‫نه به خاطر پتانسیل خطرناک ویبرانیوم،

‫که به خاطر پتانسیل خطرناک شما.

‫تصویر دوربینها رو از دست دادم.

‫بخوابین روی شکم!

‫صورت‌ها رو زمین! زود! زود!

‫ابزار ویبرانیوم کجان؟

‫کی دسترسی داره؟

‫اینجا متمدنانه رفتار می‌کنین.

‫اما حرف‌های دیگه‌ای نجوا می‌کنید...

‫در اون تالارهای رهبری و تاسیسات نظامیتون.

‫"پادشاه مرده.

‫"پلنگ سیاه از بین رفته.

‫"اونا نگهبانشونو از دست دادن.

‫"حالا نوبت ماست...

‫"که ضربه بزنیم."

‫آنکا؟ نیزت کجاست؟

‫شوری اینا رو داده امتحان کنم.

‫اینا رو بیشتر دوست دارم.

‫اجداد ما به ما نیزه دادن،

‫چون دقیق و موقره...

‫و مرگبار.

‫زیر نظر من، این تغییر نمی‌کنه.

‫بله ژنرال.

‫بهت گفتم اونا رو نیار.

‫دیشب به یکی از تاسیسات برون‌مرزی ما حمله شد.

‫در حین صحبت‌های من، مدرک دخالت یکی از ملل عضو،

‫داره روی گوشی‌های شما آپلود میشه.

‫و اما هویت مهاجمان...

‫زانو بزنید!

‫قابلی نداشت.

‫این پاسخ بزرگ‌منشانه ما به ‫گستاخی شما رو به فال نیک بگیرید.

‫تلاش دوباره برای دستیابی به منابع ما...

‫یک حمله‌ی خصمانه تلقی میشه...

‫و با پاسخی شدیدتر روبرو خواهد شد.

‫ما عزادار پادشاهمون هستیم.

‫اما یک لحظه هم خیال نکنید ‫که واکاندا توانایی نگهبانی از...

‫...منابعش رو از دست داده.

‫خبر داریم که بعضی‌ها در تلاشن تا...

‫...خارج از واکاندا، ویبرانیوم کشف کنن.

‫براتون آرزوی موفقیت می‌کنیم.

‫روتور 625 صحبت می‌کنه. اجازه فرود می‌خوام.

‫خیلی‌خب. اون پایین می‌بینمتون.

‫آره.

‫هی!

‫فکر کردم بازنشسته شدی!

‫من هم این طور فکر می‌کردم.

‫می‌گفتن احتمال این که اون وسیله بتونه ‫ویبرانیوم کشف کنه، یک در میلیارده.

‫از اون هم کمتر.

‫برو بریم.

‫فشار کابین، روی منفی یک پی-اس-آی ثابته.

‫در عمق 240 متری...

‫در حال گذر از پرده دمایی.

‫تمام علائم حیاتی، سبزه.

‫دریافت شد.

‫رسیدیم به کف.

‫عالیه. خیلی‌خب سالازار. نزدیک محل هستین.

‫آره. شگفت‌انگیزه.

‫انگار دریل به یه ماده فلزی اصابت کرده.

‫هر چی هست، خیلی محکمه.

‫تا حالا ندیدم یه مته این طوری داغون شده باشه.

‫لعنتی.

‫ویبرانیوم تو اقیانوس.

‫بهتره زودتر فلزیابو خارج کنیم،

‫چون فقط همین یکیو داریم.

‫میریم سمت فلزیاب.

‫سالازار! تصویر رفت.

‫آره. برق دستگاه قطع شد.

‫دریافت شد. این بالا درستش می‌کنم.

‫اون دیگه چی بود؟

‫جکسون...

‫بگو که داری میبینی!

‫صبر کن. ضربان قلب سالازار.

‫هی سالازار. می‌تونی بهم تصویر بدی؟

‫یه عروس دریایی فانتومه.

‫این رنگیشو ندیده بودم.

‫تیم غواصی اضطراری، آماده باشین.

‫سالازار. علائم حیاتی جکسونو از دست دادیم.

‫می‌تونی ببینیش؟

‫نه. نیستش.

‫میشه توضیح بدی؟ یعنی چی که نیستش؟

‫سالازار. میشنوی؟

‫سالازار؟

‫اسمیتی. یه مشکلی پیش اومده.

‫اون صدا چیه؟

‫وست! میبینی اون صدا از چیه؟

‫وست. صدامو میشنوی؟ وست.

‫وست، میبینی؟

‫یه جور حمله صوتیه.

‫هی اسمیتی. گوشگیره.

‫بهمون حمله شده.

‫باید همین الان یه تیم ضربت بفرستی.

‫دریافت شد. کمک. کمک. روتور 625 صحبت می‌کنه.

‫درخواست کمک فوری داریم.

‫واکاندایی‌هان.

‫باید این طور باشه.

‫هندرسون.

‫اسمیتی، باید بریم.

‫هندرسون!

‫زود باش.

‫اینجا چه خبره؟

‫بیا پایین.

‫عجله کن!

‫برو برو برو!

‫حالا! برو!

‫تاب بخور. پرتشون کن!

‫خیلی‌خب. شرشون کم شد.

‫خدای من!

‫از اینجا دورمون کن.

‫به خیر گذشت.

‫به خیر گذشت.

‫تیم ضربت کجاست؟

‫واکاندایی‌ها نبودن. آبی بودن.

‫همه مردن...

‫لعنتی. اینجا چه خبره؟

‫داریم به عقب کشیده میشیم.

‫خدای من.

‫وای خدا! طاقت بیار.

‫ملکه راموندا از کشور واکاندا...

‫دیروز در سازمان ملل، ‫سخنرانی میخکوب‌کننده‌ای ایراد کرد

‫و همزمان چند عضو از ارتش ‫ایشون، مزدورهای اسیر شده رو

‫به صحن سازمان ملل آوردن.

‫یک سال هست که بانو راموندا...

‫...ملکه واکاندا شدن.

‫یعنی بعد از فوت شاه تچالا ‫به علت یک بیماری نامعلوم.

‫همه چشمها به این کشور کوچک دوخته شده...

‫...کشور کوچکی که بشدت در انزوا...

‫بانوی من.

‫داریم به مرز رودخونه نزدیک میشیم.

‫رسیدیم خونه.

‫شاهزاده.

‫یه لحظه. وسط یه کاری‌ام.

‫درک می‌کنم شاهدخت. ولی...

‫داری افکارمو به هم میریزی.

‫شوری.

‫مادر.

‫سعی کردم بهتون بگم. ملکه اینجاان.

‫- ممنونم. ‫- اون چیز، نگرانم می‌کنه.

‫حس می‌کنم یه روزی، هوش مصنوعی، همه ما رو میکشه.

‫هوش مصنوعیِ من، مثل تو فیلما نیست. ‫هر کاری من بگم، می‌کنه.

‫ای کاش بچه‌ها هم این جوری بودن.

‫معلومه همه بشدت کار می‌کنن.

‫آره. در حال راهکاریابی برای مواقع اضطراری‌ان.

‫معلوم نیست چند جور...

‫اتفاق ناجور می‌تونه پیش بیاد. ‫دارن رو راه حلشون کار می‌کنن.

‫اوه، این دیگه چیه؟

‫پیرا اسکلت، برای ارتشمون.

‫به استفاده‌کنندش، قدرت و ‫سرعت و مقاومت دوچندان میده.

‫اما طبق معمول، اوکویه نظر داد...

‫چه نظری داد؟

‫گفت ازش متنفره.

‫از بازسازی گیاه قلبی‌شکل چطور چه خبر؟

‫تونستی پیشرفتی بدست بیاری؟

‫ببخشید شاهدخت.

‫ناکیا، دخترِ یا، باز می‌خواد باهاتون تماس بگیره.

‫به نظرم...

‫به نظر من، به محاسباتت برس...

‫همون طور که دستور دادم!

‫هر طور مایلین شاهدخت.

‫ما به اون گیاه نیاز نداریم. ‫فناوری‌های جدید می‌خوایم.

‫پلنگ سیاه چی؟

‫این مقام، نسل‌هاست که باعث اتحاد ملت ماست.

‫پلنگ سیاه، یه عتیقست مادر.

‫نمی‌خواستم با اون گیاه، اون مقامو نجات بدم...

‫می‌خواستم برادرمو نجات بدم.

‫اوه، شوری.

‫می‌دونی امروز چه روزیه؟

‫سه‌شنبه.

‫تاریخش، دخترم.

‫روز مرگِ برادر.

‫یک سال پیش، در این روز.

‫برنامه‌ای داری؟

‫آره. براش، باید مادرتو ببری بگردونی.

‫- الان؟ ‫- الان.

‫دونه‌های کیمویوت رو بذار همینجا باشه.

‫- مادر. ‫- نه. نه.

‫جایی که میریم، نیاز نمیشن.

‫اون دو تا رو هم بذار. آره.

‫اینجا بشین پیش من. پیش خودت.

‫فقط از این راه می‌تونی

‫زخمِ ناشی از مرگ تچالا رو درمان کنی.

‫خوبم مادر.

‫نمی‌خواد نگران من باشی.

‫اون نیست. ولی من دارم ادامه میدم.

‫تچالا مُرده، ولی این دلیل نمیشه که نباشه.

‫وقتی اون بیماری برادرتو از ما گرفت...

‫مجبور شدم کشوری زخم‌خورده ‫و دنیایی خرابو رهبری کنم.

‫ولی باز اومدم تو علفزار چرخیدم.

‫انقدر چرخیدم تا به آب رسیدم.

‫و نشستم.

‫بعد مراسمی رو به جا آوردم...

‫که الان می‌خوام نشون تو بدم.

‫برادرتو در نسیم پیدا کردم...

‫که آروم، اما محکم هلم میداد.

‫انگار دستش رو شونم بود.

‫کمی وقت برد...

‫ولی اونجا بود.

‫اونجا نبوده مادر.

‫اون حضوری که حس کردی...

‫فقط برساخته ذهنت بوده.

‫برای این که بهت حسّ آرامش یا شادی بده.

‫همین.

‫ذهن تو چی میسازه...

‫...وقتی به برادرت فکر می‌کنی؟

‫آرومت می‌کنه؟

‫یا عذابت میده؟

‫بیا دخترم.

‫اینو از کجا آوردی؟

‫چه اهمیتی داره؟

‫این چه ربطی به مراسم داره؟

‫سوزوندن رخت عزا...

‫یعنی پایان سوگواری...

‫و آغاز یه رابطه جدید...

‫با عزیزانی که از دنیا رفتن.

‫من این کارو نمی‌کنم مادر.

‫اگه بیش از حد...

‫بشینم و به برادرم فکر کنم...

‫...لباس نمیسوزونم.

‫دنیا رو میسوزونم...

‫با همه مردمی که توشن.

‫شوری...

‫شوری، یه چیزی هست که باید بهت بگم.

‫درباره برادرت.

‫مادر، صبر کن!

‫چیکار می‌کنی؟

‫امیدوارم این جزو مراسمت نباشه.

‫نیست.

‫بایست! همونجا بایست!

‫تو کی هستی؟ چطور اومدی اینجا؟

‫اینجا شگفت‌انگیزه.

‫چه هوای پاکی.

‫چه آب زلالی...

‫مادرم از همچین جایی برام گفته بود.

‫سرزمین حفاظت‌شده‌ای که ‫مردمش مجبور به ترک اون نیستن.

‫که مجبور نیستن خودشونو تغییر بدن.

‫برای چی رازتونو به مردم دنیا گفتین؟

‫من از تکرار حرفم لذت نمیبرم!

‫تو کی هستی؟

‫من اسم‌های زیادی دارم.

‫مردمم صدام می‌کنن کوکول کان.

‫اما دشمنانم بهم میگن نامور.

‫ارتش آمریکا، تحت قلمروء من، ویبرانیوم کشف کرده.

‫تونستم جلوی استخراجشو بگیرم...

‫ولی برای جلوگیری از تکرارش ‫به کمک واکاندا نیاز داریم.

‫از دستگاهی استفاده می‌کنن که یه ‫دانشمند آمریکایی طراحی کرده.

‫ویبرانیوم فقط اینجا وجود داره.

‫تو واکاندا.

‫مادر، اون سراپاش ویبرانیومه.

‫پسر تو، قدرت ویبرانیوم رو به جهانیان نشون داد.

‫کشورهای دیگه هم در جواب، ‫دارن دنبال اون ماده میگردن.

‫تصمیم پسرت، ما رو به خطر انداخت.

‫فکر می‌کنم واکاندا بتونه ‫دانشمندو پیدا کنه و تحویل ما بده.

‫منصفانه اینه که واکاندا به حل مشکل ما کمک کنه.

‫حق نداری بیای تو کشور من و به من بگی چی درسته.

‫سربازهای من از چمن‌های این سرزمین بیشترن.

‫نیروی بی‌نظیری دارن.

‫دوست ندارم تحت شرایط دیگه‌ای برگردم اینجا.

‫دانشمندو که گرفتین، تو این فوت کنین...

‫و بذاریدش تو دریا.

‫خیلی زود میام.

‫به خاطر خودتون هم شده...

‫درباره‌ من، چیزی به مردم خارج از واکاندا نگین.

‫بالهای رو مچ پاشو دیدی؟

‫چطور اون کارو کرد؟

‫باید با شورا جلسه بذاریم.

‫آسمون‌گردها هیچ نشونه‌ای از فعالیت ندیدن.

‫اوه، از مرز رودخونه رد شدن؟

‫اگه سربازای من بودن...

‫اون "مردماهی"...

‫الان دست و پا بسته جلومون بود.

‫اگه غولتشن‌هات اونجا بودن...

‫الان داشتن زیر فشار زیور‌آلات پشموشون خفه میشدن.

‫ای اهریمن کچل...

‫احترام همدیگه رو نگه دارین.

‫احترام؟

‫اینها نباید روشون میشد بیان اینجا!

‫درست صحبت کن جباری!

‫داشتم می‌گفتم...

‫هیچ تصویر هوایی از اون شخص نداریم.

‫تو رادار هم هیچی نیست.

‫پس، صد کیلومتر زیر آب شنا کرده...

‫تنها نبوده. ادعا می‌کنه ارتش بزرگی هم داره.

‫می‌خواد یه دانشمند آمریکایی رو تحویلش بدیم؟

‫که بتونه اونو بکشه؟

‫این کارو بکنید.

‫تا حالا با دشمنی که ویبرانیوم داشته، روبرو نشدیم.

‫پلنگ سیاه هم نداریم که ازمون محافظت کنه.

‫چون این شورای بادرایت، ‫گذاشت کیلمانگر به قدرت برسه...

‫و همه گیاه قلبی‌شکل عزیزتونو بسوزونه.

‫امباکو، پیشنهاد تو چیه؟

‫باید مردماهی رو پیدا کنیم و بکشیمش.

‫اگه کاری که الان می‌خوادو بکنیم...

‫از کجا معلوم برنگرده و بیشتر نخواد؟

‫راحت باشید.

‫این نظر منه، یا واقعا هی زشت‌تر میشه؟

‫نظر توئه.

‫- خب، کار می‌کنه؟ ‫- آره.

‫این وسیله می‌تونه فرکانس تغییریافته ویبرانیوم رو

‫وسط آب، سنگ و حتی فلزات سخت، ‫تشخیص بده. هر کی اینو ساخته، نابغست.

‫بیا. ببین.

‫بعضی قطعات، دست‌سازن و بعضی دیگه انگار...

‫...از یه اسقاطی جمع شدن.

‫هنوز هم باورم نمیشه...

‫که ویبرانیوم، بیرون از واکاندا وجود داره.

‫شاید شهاب‌سنگ‌ها بیشتر از یکی بودن.

‫سیاره ما بیشتر از آب پوشیده شده، پس منطقیه که...

‫...اون یکی شهاب‌سنگ، جای دیگه‌ای افتاده باشه.

‫این، هر چی که می‌دونستیمو تغییر میده.

‫تپه بزرگ. همه افسانه‌ها و حکایات.

‫این قصه‌ها به مغز من گره خوردن.

‫چه توصیف دردناکی.

‫پس باید اون دانشمندو پیدا کنیم.

‫من یه فکری دارم.

‫به شاهدخت نیاز دارم.

‫امکان نداره.

‫اون تو وضعی نیست که کار میدانی بکنه.

‫بانوی من،

‫بیرون رفتن، می‌تونه براش خوب باشه.

‫می‌تونه همونی باشه که نیاز داره.

‫درضمن، این عملیات آمریکایی ‫رو می‌تونم چشم‌بسته انجام بدم.

‫من نگران آمریکایی‌ها نیستم.

‫این نامور...

‫مخفیانه از مواضع ما رد شد.

‫دیگه تکرار نمیشه.

‫اون تنها نبود.

‫من باهاشم.

‫خب...

‫کی میریم...

‫که بتونم استعمارگر محبوبمو ببینم؟

‫بیخیال.

‫باشه. فهمیدم.

‫فهمیدم.

‫میشه یواش‌تر بری؟

‫نمی‌تونستی زنگ بزنی؟

‫چرا باید شماره تو رو داشته باشم؟

‫دنبال دانشمندی میگردیم که ویبرانیوم‌یابو ساخته.

‫پس تو اقیانوس اطلس، شما بودین؟

‫بیخیال. کشتیِ حفاری...

‫یه عالمه کشته دادن.

‫چه اتفاقی افتاده؟

‫جدی میپرسی؟

‫یه عملیات مشترک بود. بین ما و تفنگدارها.

‫سی تا از بهترینای اونا، ‫دو تا از افسرهای ارشد ما...

‫دوستم بودن.

‫کشته شدن.

‫به همین راحتی.

‫اونا دنبال ویبرانیوم میگشتن...

‫مطمئن باش کار واکاندا نبوده.

‫پس کار کی بوده؟

‫خدایا! ببین، درستش اینه که

‫وقتی من بهت اطلاعات میدم، جبران کنی.

‫به خاطر خودت نمی‌تونیم بگیم.

‫باید حتما اون دانشمندو قبل از دیگران

‫پیداش کنیم.

‫بهم می‌دونی راس.

‫به برادرم مدیونی.

‫باشه. ببینین.

‫مامورایی که اطلاعاتِ ساده‌تر از اینو لو دادن،

‫سرشون به باد رفته.

‫رئیسمون هم جدید اومده.

‫عین شاهین منو میپاد.

‫خیلی خیلی احتیاط می‌کنیم.

‫کافی نیست. باید سریع هم باشین.

‫ایالات متحده یه دستگاه دیگه می‌خواد،

‫و اون بچه تنها کسی تو دنیاست که

‫طرز ساختنشو بلده.

‫پس میان سراغش.

‫یه بچه؟

‫هی.

‫یادت رفت پولشو حساب کنی.

‫حواسم نبود. هشتصد تا بود دیگه؟

‫هشتصد، قیمت دیروز بود. امروز هزار تاست.

‫لاشخوربازی در میاری.

‫برات یه دست روباتیک ساختم.

‫تو فقط الگوریتمِ گرفتنشو درست کردی.

‫نمره چی گرفتی؟

‫ممنون.

‫اون آیفونه؟

‫عقب‌مونده‌ها.

‫بانوی من.

‫دانشمندو پیدا کردیم.

‫تو جایی شبیه به مدارس دهاتی واکانداست.

‫مدرسه؟

‫خواهش می‌کنم بگو که استاده.

‫دانشجوئه مادر.

‫نمی‌تونیم اونو تحویل نامور بدیم.

‫اون دانشجو رو برگردونین واکاندا.

‫بله بانوی من.

‫از اینجا به بعدش با من.

‫وایسا. شاید بهتره من صحبت کنم.

‫می‌تونم کمتر جلب توجه کنم.

‫من هم می‌تونم.

‫چیه؟

‫- هیچی. ‫- آرایشم عیب داره؟

‫نه.

‫- رنگش اشتباهه. مگه نه؟ ‫- رنگش درسته.

‫فنتی 440. بهت میاد.

‫من می‌تونم خودمو دانشجو جا بزنم.

‫از پسش بر میام.

‫- پنج دقیقه وقت داری. ‫- آره!

‫سلام.

‫ریری ویلیامز؟

‫من دیگه حضوری جواب نمیدم. برو تو وبسایتم.

‫یه فایل رمزداره.

‫می‌خوام ایردراپش کنم.

‫تو اون...

‫تو شاهدخت شوری‌ای.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫لعنتی! اومدی استخدامم کنی؟

‫نه.

‫به خاطر ویبرانیوم‌یابی که برای CIA ساختی اومدم.

‫من اونو برای CIA نساختم. ‫برای کلاس متالورژیم ساختم.

‫- پروژه بود؟ ‫- آره.

‫استادم گفت عمرا بتونم بسازم.

‫جوون و سیاه و بااستعداد بودن هم عالمی داره. نه؟

‫بعید می‌دونم تو واکاندا این جوری بگین.

‫چند سالته؟

‫نوزده.

‫نبوغِ نوجوونی، معمولا از ‫طرف بزرگترها نادیده گرفته میشه.

‫حالا چقدر طول کشید؟

‫دو ماه.

‫- دو ماه؟ ‫- سخت‌ترین قسمتش...

‫پیدا کردن ورقِ میلارِ بزرگ بود. برای پوشوندنِ...

‫وایسا. واکاندا رو عصبانی کردم؟

‫نه فقط ما.

‫اینجا دیگه برات امن نیست.

‫وسایلتو بردار بریم. حالا!

‫یه ربع دیگه کلاس معادله دیفرانسیل دارم!

‫اوکی.

‫اوکی.

‫همینجا منتظر باش.

‫بذار برم دستشویی. زود میام...

‫تحت کنترلم بود.

‫گفتم پنج دقیقه. شیش دقیقه صبر کردم.

‫برین بیرون. از اتاق من برین بیرون!

‫بیرون!

‫هی.

‫هشدار میدم! دیگه یه قدم هم جلوتر نیا.

‫میبینی چه مهمون‌نوازی‌ای یاد این بچه‌ها میدن؟

‫نیزه آوردی این تو؟

‫نیزه آوردی این تو.

‫ازش خوشم میاد.

‫هی هی هی. بندازش. بنداز...

‫به خودت آسیب میزنی. بیخیال.

‫عیبی نداره شاهدخت.

‫دخترک کوچولو موچولو.

‫بهت دو تا گزینه میدم.

‫میای میریم واکاندا...

‫به هوش یا بیهوش!

‫بیهوش، توئی با اون ریختت.

‫با اون کله پرخاکت!

‫- اوه. خنده داره؟ ‫- نه. نداره.

‫- بهت گفتم! ‫- خوشگلی.

‫آروم باش. میریم. باشه؟

‫دیگه خودش می‌دونه و اون ‫مرد دریایی با پاهای بالدار

‫که میخود اونو بکشه!

‫- از پسش برمیای. ‫- با بخاریت.

‫زود باش. بریم.

‫چی؟

‫اینجا دقیقا کجاست؟

‫برای مسئول فاضلاب، چند تا وانت تعمیر کردم.

‫اون هم به جاش میذاره تو این گاراژ کار کنم.

‫فقط باید لپتاپ کاریمو بردارم.

‫لطفا به چیزی دست نزنین.

‫نمی‌خواد نگرانش باشی.

‫چیزی زیادی به نظر نمیاد. ‫ولی این نتیجه یه عمر زحمتمه.

‫طراحی دستگاه، تو این لپتاپه؟

‫آره.

‫همین جوری گذاشتیش رو میز، وسط گاراژ؟!

‫اطلاعاتش رمزنگاریِ 2064 بیتی شده.

‫خوشم اومد. شده که خودت نتونی وارد شی؟

‫یه ترم کامل طول کشید تا بازش کنم.

‫مجبور شدم یه کامپیوتر کوآنتومی بسازم...

‫که بتونم رمز خودمو بشکنم.

‫این چیه که داری میسازی؟ استارک تِکه؟

‫گفتم به چیزی دست نزنین.

‫شاهدخت. نیروهای امنیتی ‫آمریکا در محل شما هستن.

‫- لعنتی. ‫- کی بود؟

‫هوش مصنوعیم.

‫دارن محاصرمون می‌کنن.

‫شما ک گفتین یه مرد دریایی دنبالمه.

‫اونا ممور فدرالن.

‫الان فقط همینو کم داشتم!

‫به خدا داشت عالی پیش میرفت!

‫سر وقت میرفتم سر کلاس. چقدر خرم.

‫چقدر خرم که فکر کردم شاهدخت واکاندا...

‫اومده سراغم که باعث ترقی من بشه.

‫ترجیح میدم بمونم با همون مرد دریایی در بیوفتم.

‫حداقل اون، مامورای فدرالو نیاورد بالا سرم.

‫هی. نامور، یه کشتی پر از ‫مامورای سی آی اِی رو غرق کرده.

‫- اینا مامور اف بی آین. ‫- به خاطر اون دستگاه کوچولوت.

‫- پس اون مامورای اون بیرون... ‫- محوطه رو محاصره کردیم.

‫...کوچکترین مشکلت هستن.

‫برای فرار از اینجا باید همکاری کنیم.

‫ژنرال، محاصرمون کردن.

‫شاید بهتره جدا شیم.

‫امکان نداره.

‫این ماشین کار می‌کنه؟

‫نه.

‫هر چی تو این کارگاهه کار می‌کنه. حتی این موتور.

‫فکرش هم نکنین. تازه، ما سه نفریم.

‫شما دو تا. من با این میرم.

‫می‌دونستم.

‫نگو که این هم دوماهه ساختی.

‫سالها روی این کار کردم. جسته گریخته.

‫عالیه. تا حالا باهاش پرواز کردی؟

‫می‌تونه پرواز کنه؟

‫یه کانال یوتوب اختصاص دادن به موارد دیده شدن من.

‫چه خفن.

‫- ما حکم جلب خانم... ‫- سریع.

‫...ریری ویلیامز رو داریم.

‫بیسیمه...

‫- که با هم در تماس باشیم. ‫- سعی نکنی در بری.

‫ژنرال اوکویه، شاهدخت شوری...

‫دستاتونو بگیرین بالا و بیاین بیرون.

‫عجب ابوقراضه‌ایه.

‫هی، لطفا مراقب باش.

‫- شما رو بازداشت نمی‌کنیم. ‫- سوئیچ رو صندلیه.

‫وقتی برسیم اونور پل،

‫می‌تونیم تو ترافیک بوستون گمشون کنیم.

‫ژنرال، واقعا باید جدا شیم.

‫گوش کن. اینجا کارگاهت نیست. اینجا میدونِ عملیاته.

‫حالا اونو سوار کن.

‫همیشه سرم داد میزنی.

‫واحد تاکتیکال، تا چند لحظه دیگه درو میشکنه. سه، دو...

‫یک.

‫اف بی آی! بی حرکت!

‫اون دیگه چیه؟

‫لعنتی! لباس مرد آهنی داره. برگردین.

‫از جاتون تکون نخورین!

‫انگار می‌تونه پرواز کنه.

‫- گریو! ‫- بله شاهدخت؟

‫- حالا! ‫- خلبان از راه دور، فعال شد.

‫شوری! نه!

‫برو بریم!

‫گریو.

‫بهم تصویر بده.

‫- گریو... ‫- بله ژنرال؟

‫...منو ببر پیش شاهدخت...

‫وگرنه نیزمو جوری می‌کنم تو سی پی یوت...

‫که تا هزار سال نتونی دستورات ساده رو هم اجرا کنی.

‫یک لحظه اجازه بدین.

‫اوکویه! دارم میام سمت تو.

‫گریو! کنترل این ماشینو بده به من.

‫براتون راه باز می‌کنم.

‫دیگه مال شماست ژنرال.

‫رانندگی دستی فعال شد.

‫باید یه نقطه خروج پیدا کنیم.

‫اونور رودخونه یکی هست.

‫هی. دارن پلو میبندن.

‫شاهدخت! یه پهپاد شما رو زیر نظر گرفته.

‫چقدر ارتفاع داره؟

‫نُه کیلومتر.

‫صبر کن.

‫بسپرش به من.

‫زود باش ریری.

‫معادله‌های دیفرانسیلو یادت بیار.

‫هر گاه سرعت نسبی به تثبیت رسید...

‫ریری. فکر نکنم بدون ماسک اکسیژن بتونی...

‫...به اون پهپاد برسی.

‫سطح اکسیژن 55 درصد است.

‫هشت و نیم کیلومتر.

‫سطح اکسیژن 30 درصد است.

‫حداکثر سرعتو دارم. فقط باید ‫زوایای اویلرو بسنجم و بعد...

‫صاف اصابت کن...

‫سطح اکسیژن، صفر درصد.

‫پهپاد دیگه تعقیبتون نمی‌کنه.

‫ارتفاع، صد و پنجاه متر و در حال کاهش.

‫ریری! حالت خوبه؟

‫- ریری! ‫- آره.

‫خوبم.

‫- مواظب باش! ‫- برو کنار.

‫خدای من!

‫- لعنتی! ‫- جای نگرانی نداره.

‫براتون یه محموله ویژه دارم. با شماره سه...

‫دو، یک...

‫آفرین ریری!

‫ریری!

‫چه اتفاقی افتاد؟ شوری!

‫شوری!

‫علائم حیاتی شاهدخت، پایدارن ژنرال.

‫باید به زودی به هوش بیان.

‫یه قدم دیگه بیاین جلو...

‫همتونو میکشم.

‫اسلحتونو بندازین.

‫دانشمنده رو بکشید.

‫من ترتیب شاهدها رو میدم.

‫باشه.

‫هی، اون آبیه؟

‫اول اون زنو بکشید.

‫اسلحتونو بندازین!

‫برید به نامورا.

‫ارزش تیغ منو نداری.

‫چرا انقدر طول میکشه؟

‫الان موقع بازی نیست.

‫اوکویه!

‫صبر کن!

‫حالت ترجمه رو فعال می‌کنم.

‫من شوری هستم.

‫شاهدخت واکاندا.

‫می‌خوام منو ببرید پیش نامور.

‫به این دختر آسیب نزنید.

‫هر دو رو زنده ببریم؟

‫بله آتوما.

‫نفس بکش.

‫شوری!

‫راس، از آژانس. شاهدی دارین؟

‫نه. ولی فکر می‌کنیم کار واکاندایی‌ها بوده.

‫ببخشید؟

‫از اف بی آی به دفتر میدانیمون ‫خبر دادن که دارن میان.

‫صحیح. کی خبر داد؟

‫- رای ایشون. ‫- رئیس د فانتین.

‫رئیس د فانتین.

‫واقعا؟

‫خب...

‫مامور د فانتین معتقدن کار واکاندایی‌هاست.

‫آره. از وقتی به کشتیمون حمله ‫کردن، همه رو زیر نظر داریم.

‫برای همین خواستم بیای.

‫خوب به نظر میای.

‫سعیمو می‌کنم.

‫باشگاه خونگیتو راه انداختی؟

‫آره. پارسال.

‫شاید بعدا اومدم سوار پلوتونت* شدم. ‫(پلوتون = یه نوع دوچرخه ورزشی)

‫سلام.

‫من مامور ویژه مسئول اینجا هستم.

‫اوه. خوش به حالت. بهم میگی چه مدارکی دارین؟

‫- بله. بعد از شما. ‫- خیلی‌خب.

‫- خیلی‌خب. ‫- خب، اینجا چه اتفاقی افتاده؟

‫فکر می‌کنیم تصادف با ماشین بوده.

‫ولی نمی‌تونیم ماشینها رو پیدا کنیم.

‫منظورت چیه؟ وقتی رسیدین همین جوری بود؟

‫آره. فکر می‌کنیم یکی از طرفین، ‫از شرّ ماشینا خلاص شده.

‫- چجوری از شرشون خلاص شده؟ ‫- پرتشون کردن تو رودخونه.

‫شوخی می‌کنی.

‫روش برچسب اِم آی تی خورده.

‫می‌خوام سریع منتقل بشه به امنیت ملی.

‫هی راس. ماشینت بنزین داره؟

‫می‌تونی منو برسونی لنگلی؟

‫تا اونجا هشت ساعت راهه.

‫آره. می‌تونیم راجع به پرونده صحبت کنیم.

‫اتفاقا بدم نمیاد...

‫بابت چند تا حرفی که تو زندگی ‫مشترک بهت زدم ازت معذرت بخوام.

‫آبی بودن.

‫نیروی ماورای بشری داشتن.

‫از تو آب، پشت نهنگ اومدن.

‫سه تاشونو با ضروباتی زدم ‫که می‌تونست اونا رو بکشه...

‫ولی باز از جا بلند شدن.

‫می‌خوام همین الان برم و شاهدختو برگردونم.

‫اوکویه...

‫مقامِ ژنرال ارتش واکاندا از تو سلب میشه...

‫و از دورا میلاژه اخراج میشی.

‫اجازه دارم صحبت کنم...

‫بانوی من؟

‫اجازه داری.

‫التماس می‌کنم.

‫من همه چیزمو دادم.

‫بذارین در راه نجات کشور و تاج و تختش بمیرم.

‫ازتون خواهش می‌کنم مادر.

‫اجازه بدین درستش کنم.

‫"درستش کنی"؟

‫من نمی‌دونم دخترم زندست یا مرده.

‫شاید داریم شتاب‌زده عمل می‌کنیم.

‫اون به خاطر واکاندا، با شوهرش جنگید.

‫الان شوهر خائنش کجاست...

‫جایی که اگه بخواد، می‌تونه بره دیدنش. شوهر من...

‫پیش نیاکانمونه.

‫من ملکه قوی‌ترین کشور دنیا هستم...

‫و همه اعضای خانوادم کشته شدن!

‫من همه چیزمو ندادم؟

‫پاشو وایسا ژنرال.

‫من کنارت ایستادم...

‫بعد از تصرف تاج و تخت به دست کیلمانگر...

‫بعد از این که تو و بزرگان ‫این مجلس، کنار اون ایستادین.

‫در حالی که من رفتم از جباری‌ها کمک بخوام.

‫با وجود اخطارم، دخترمو بردی به این ماموریت...

‫و گمش کردی.

‫پس امروز...

‫دیگه به ستوه اومدم.

‫اینجایی گریو؟

‫بله بانوی من.

‫وقتی شوری رو دزدیدن، همراهش بودی؟

‫بودم.

‫می‌تونی مهره‌های کیمویوشو ردیابی کنی؟

‫بخش بالستیک، همه جای کمبریج، پوکه پیدا کرده.

‫اون واکاندایی‌ها قشنگ شهرو زیر و رو کردن.

‫نمی‌دونم از کجا فهمیدن کی اونو ساخته.

‫اون اطلاعات، فوق محرمانست.

‫- اون چیه؟ رینگتون جدیده؟ ‫- لعنتی.

‫رئیس، ببخشید. باید جواب بدم.

‫انقدر نگو رئیس. راحت باش. جواب بده.

‫سلام عزیز دل قشنگم.

‫نه. همراه رئیسم. آره.

‫نه داره میره.

‫خیلی‌خب.

‫کارمو میبرم خونه. بعد هم دوش میگیرم.

‫اورت راس.

‫ملکه راموندا؟

‫مهره‌های کیمویوی شوری دست تو چیکار می‌کنه؟

‫نمی‌دونستم مال اونن. خب؟

‫الان تو یه صحنه‌ی جرمِ وحشتناک پیداشون کردم.

‫دانشجو پیش توئه؟

‫شوری رفته بوده نجاتش بده، که هر دو رو اسیر کردن.

‫چی؟ کی اسیرشون کرده؟

‫آژانس من فکر می‌کنه شما بودین.

‫به نظر میاد این هم فهمیدن که

‫من اوکویه و شوری رو راهنمایی کردم.

‫ببینید، اگه در خطرن، می‌خوام کمک کنم.

‫ولی اگه ندونم قضیه چیه...

‫به نظر میاد یه قدرت جدید وارد میدون شده.

‫کشوری که می‌شناسیم؟ یا منظورتون کی دیگه‌ایه؟

‫الان فقط همینقدر می‌تونم بگم.

‫خواهش می‌کنم...

‫اگه حکومتتون خواست بر اساس ‫گمانه‌زنی‌هاش اقدامی بکنه، خبرم کن.

‫باشه. حتما.

‫ببینید، اگه کاری از دست من برمیاد، بهم بگین.

‫من جونمو مدیون شوری‌ام.

‫گریو، گوشواره‌های شوری همراهش بود؟

‫تو شمال اقیانوس اطلس از رادارم خارج شدن.

‫اما اونایی که اسیرش کردن، به ‫زبون مایایی یوکاتانی صحبت می‌کردن.

‫سلام.

‫برای دیدن خانم مدیر اومدین؟

‫اونجاست.

‫خیلی‌خب.

‫سلام.

‫لطفا تنهامون بذار.

‫سلام.

‫سلام.

‫سلام.

‫ملکه مادر.

‫اینجا همه چیز برای بچه‌ها یک درسه.

‫دیوارها رو خودشون نقاشی ‫کردن. به ماهی‌ها غذا میدن...

‫هر چی اینجا میخوریم هم اونا پرورش میدن.

‫بعضی از طرح‌های اینجا رو می‌شناسم.

‫ولی از مواد متفاوتی استفاده می‌کنین.

‫بله. فقط از چیزهایی که در هاییتی یافت میشن.

‫جات تو مراسم تچالا خالی بود.

‫ملکه مادر.

‫شیش ساله که ما رو ترک کردی.

‫خیال می‌کردم حداقل برای مراسم برگردی.

‫می‌ترسیدم...

‫از حس نهایی بودن مراسم می‌ترسیدم.

‫ناکیا، دختر "یا"...

‫هر جایی که بری، هنوز دختر واکاندایی،

‫و می‌دونی که مرگ، پایان کار نیست.

‫ممنونم.

‫همه تو خونه چطورن؟

‫شوری رو اسیر کردن.

‫چی؟

‫تو به کشورهای زیادی نفوذ کردی.

‫اون خیلی وقت پیش بود.

‫اون موقع، یه زن دیگه بودم.

‫یکیو می‌خوام که بفهمه کجا نگهش میدارن.

‫که بدون دیده شدن، نجاتش بده.

‫کی تو این دنیا هست که بخواد با واکاندا جنگ بکنه؟

‫خدای من.

‫خیلی‌خب. نفس بکش. نفس بکش.

‫به من نگو نفس بکش!

‫کدوم گوری هستیم؟

‫تو یه غاریم. مطمئن نیستم کجا.

‫خدای من!

‫اون چیه؟

‫کرم شب‌تاب. لاروهاشون نور میدن.

‫آروم باش.

‫خیلی‌خب. پلنگِ سیاه جدید تعیین نکردین؟

‫- که بیاد نجاتمون بده؟ ‫- نه.

‫چرا نه؟

‫چون دیگه اون جوری نمیشه.

‫پلنگ سیاه تموم شد.

‫حالا که منو دزدیدن دیگه پلنگ سیاه ندارین؟

‫شاهدخت.

‫اینجا، اهالی خانواده سلطنتی، لباس سنتی میپوشن.

‫اینو دادم برای شما دوختن.

‫میفهمی چی میگه؟

‫نه کاملا.

‫نه نه.

‫این کارها، کار ابرشرورهاست.

‫تو همه فیلمها همین جوریه.

‫شاهدخت لیا.

‫بِل تو دیو و دلبر.

‫اون دختر سفیده تو ایندیانا جونز.

‫چیزی نیست.

‫باید میدیدی برای آبشار ‫جنگجویان مجبور بودم چی بپوشم.

‫با من بیا.

‫صبر کن.

‫منو که نمی‌خوای اینجا تنها بذاری؟

‫برمیگردم.

‫برمیگردم.

‫آروم باش.

‫غذا میخوری؟

‫سلام خانم. از آشناییتون خوشوقتم.

‫چه کمکی می‌تونم بکنم؟

‫اسم من ماریا آلداناست. ‫یه دانشجو از مریدا هستم...

‫علاقه‌ای ندارم. برو پی کارت لطفا.

‫بله البته. نمی‌خوام مزاحمتون ‫بشم. فقط بهم فرصت بدین...

‫استادم از یه تحقیق برام گفت...

‫می‌گفت شما به محقق‌ها گفتین با چیزی روبرو شدین...

‫با "کسی" که قابل تصور نبوده.

‫حرف زدن با اون غریبه‌ها نتیجه خوبی نداشت.

‫التماس می‌کنم.

‫برو. حالا!

‫من هم باهاش روبرو شدم.

‫گاهی، در ساحل، مردی رو میبینیم که

‫...پشت مچ پاش، بال داره.

‫خیال می‌کردیم اون یه روح باشه.

‫کوکولکان.

‫خدای مار پردار ما...

‫...خدای این جهان و جهان زیرین.

‫خیلی دوست دارم از اون ساحل بازدید کنم.

‫مراقب باش...

‫کوکولکان خیلی بیشتر از من و تو اینجا بوده.

‫دیگران که دنبالش گشتن

‫دیگرانی که قصد بد داشتن...

‫هرگز برنگشتن.

‫در اعماق دریا گم شدن...

‫تا ابد...

‫شاهدخت.

‫بیاین.

‫لطفا راحت باشین.

‫چقدر قشنگه.

‫این مال مادرم بود.

‫اینا همه عتایق آمریکای میانه هستن.

‫احتمالا مال قرن شونزدهم.

‫شما از اون موقع زنده‌ای؟

‫مادرت انسان بوده.

‫بوده.

‫بعد، به چیز دیگه‌ای تبدیل شده.

‫- چجوری؟ ‫- چجوری؟

‫"چجوری" هرگز به اهمیت "چرا" نیست.

‫مادر و مردمش رو از مزارعشون بیرون کردن.

‫کُنکیستادورهای اسپانیایی این ‫کارو کردن. همونایی که آبله آوردن.

‫با زبونی پرکینه و عقایدی از دنیای دیگه.

‫مردمم دچار قحطی و...

‫جنگ و بیماری شدن...

‫پس به چاک رو کردن...

‫خدای باران و فراوانی ما.

‫چاک، به جادوگر ما، تصویری وحی کرد.

‫راهی برای نجات مردمش.

‫چاک، اونو به گیاهی هدایت کرد، که از یه سنگ آبی روییده بود.

‫اون موقع، مادرم من رو در شکم داشت.

‫نمی‌خواست از اون گیاه بخوره.

‫می‌ترسید بلایی سر من بیاد.

‫نه. بچم.

‫اما جادوگر اونو راضی کرد.

‫بچه تو مریضه.

‫فقط این می‌تونه خوبش کنه.

‫بچه تو اولین کسیه که در ‫خانه جدید ما به دنیا میاد.

‫این هدیه رو یک بشارت بدون.

‫اون پادشاه جدید ما میشه.

‫همه بیمار شدن.

‫و زندگیشون...

‫وجودشون در اونجا...

‫به پایان رسید.

‫اون گیاه، توانایی تنفس رو از اونا گرفت،

‫اما کمک کرد تا از دریا اکسیژن بگیرن.

‫اونا تو اقیانوس سکونت پیدا کردن.

‫به دور از جنگ و بیماری.

‫بریم!

‫مادرم اونجا منو به دنیا آورد.

‫و من به اولین فرزندِ تالوکان تبدیل شدم.

‫اون گیاه، باعث شد پاهام بال در بیارن.

‫با گوش‌هایی که نوکشون رو به ابرها بود.

‫من یه جهش‌یافته بودم.

‫می‌تونستم تو آسمون شنا کنم و دیرتر پیر بشم.

‫و از هوای اجدادمون تنفس کنم.

‫مادرم، هر چی پیرتر میشد...

‫دلش بیشتر برای زندگی قدیمش در خشکی تنگ میشد،

‫و با قلبی شکسته مرد.

‫ازم قول گرفت که تو خاک میهنش دفنش کنم.

‫هرگز آمادگی چیزی که اونجا دیدمو نداشتم.

‫این بچه مال کیه؟

‫شلیک کنید!

‫تیراندازی کنید!

‫تو یه اهریمنی.

‫پسر شیطانی.

‫یه مرد مبلغ اسپانیایی، بهم بد و بیراه گفت،

‫در حالی که به دستم کشته میشد.

‫بهم گفت...

‫تو یک بچه بی‌عشق هستی.

‫بچه بی‌عشق.

‫بچه بی‌عشق.

‫این اسمو از اونجا پیدا کردم.

‫"نامور."

‫چون عشقی به جهان سطح زمین ندارم.

‫چرا اینا رو به من میگی؟

‫که بدونی چرا باید اون دانشمندو بکشم.

‫اگه ببریمش واکاندا چی؟

‫بذارین بریم.

‫بهتون قول میدم.

‫اون تو کشور من میمونه.

‫نمی‌تونم ریسک کنم شاهدخت.

‫پس منو نگه دارین.

‫می‌خوام کشور شما رو ببینم.

‫نمیشه با اون سر و وضع برین پایین.

‫تقریبا جابجا دچار سرمازدگی میشین.

‫خونتون مسموم میشه.

‫فشار اقیانوس هم همه استخونهاتونو میشکنه.

‫یا می‌تونین لباس مخصوص بپوشین.

‫از اونا داریم. بیاین.

‫نزدیک بمونید.

‫هی! نامور، وایسا!

‫سلام.

‫قشنگه.

‫از ویبرانیوم ساخته شده.

‫بله.

‫در اعماق اقیانوس...

‫برای مردمم خورشیدو آوردم.

‫می‌دونم می‌خواستی از جون اون دانشمند بگذرم.

‫اما حالا میبینی باید از چی محافظت کنم.

‫ناکیا، درست فکر می‌کردی.

‫از گوشواره‌های کیمویوی شوری، ‫یه موقعیتِ مکانی دریافت کردم.

‫سیگنال، از یه غار زیردریایی مخابره میشه.

‫حدودا صد و چهل متر زیر سطح آب.

‫ملکه مادر، سیگنالشو پیدا کردم.

‫از یه غار زیرزمینی میاد.

‫اگه اون پایینه، مطمئنم با مقاومت روبرو میشم.

‫می‌خواین چطور پیش برم؟

‫شاهزاده رو به هر طریقی میشه برگردون.

‫من هم نامورو وادار می‌کنم خودشو نشون بده.

‫تو اولین نفر از سطح زمینی که به تالوکان میاد.

‫لطفا اینو به عنوان نشونه قدردانی ما بپذیر.

‫از گیاهِ نجات‌دهنده تالوکان درست شده.

‫شما جوونی شاهدخت.

‫اگه مثل من عمر می‌کردی، میدیدی...

‫که هر کی برات عزیزه، از دست میره.

‫ولی وقتی برادرمو از دست دادم...

‫حس متفاوتی داشت.

‫اون در سکوت عذاب کشید.

‫وقتی در نهایت خواست کمکش کنم، نتونستم.

‫این با چه عقلی جور در میاد؟

‫که اجدادم بهم مهارت و موهبتی ببخشن،

‫که باهاشون بشه برادرمو نجات داد، اما نتونم؟

‫چرا؟

‫برای این سوال، جوابی ندارم.

‫این مثل بین اجداد من رایج بوده که...

‫"تنها شکسته‌ترین افراد میتونن رهبران بزرگی باشن."

‫چیزی که اینجا ساختی رو ستایش می‌کنم.

‫همین طور محافظتی که از مردمت می‌کنی.

‫اما به عنوان شاهدخت واکاندا...

‫اجازه نمیدم اون دختر جوونو بکشی.

‫کشورم هم تا وقتی برنگردم، آروم نمیگیره.

‫من بدون اون نمیرم.

‫باید از یه راه مسالمت‌آمیز حلش کنیم.

‫دیگه بحث اون دانشمند نیست.

‫قرنها، کشورهای سطح زمین، به مردم ‫من حمله کردن و اونا رو به بردگی گرفتن.

‫به خاطر منابع.

‫از روزی که مادرمو خاک کردم...

‫مردمم رو برای روزی که بیان سراغمون آماده کردم.

‫اون دستگاه، نشون میده که وقتش رسیده.

‫باید بدونم واکاندا یار ماست یا دشمن ما.

‫وسط‌بازی برام معنا نداره.

‫پس می‌خوای با تمام دنیا وارد جنگ بشی...

‫و می‌خوای واکاندا کمکت کنه؟

‫این دیوونگیه.

‫هیچ کشوری نیست که از ‫فرصتِ غارتِ واکاندا استفاده نکنه.

‫اگه متحد بشیم...

‫می‌تونیم اول حمله کنیم و از هم محافظت کنیم.

‫بعد از این که خطر اون کشورها برطرف شد...

‫می‌تونی دانشمندو ببری واکاندا.

‫اگه واکاندا قبول نکنه چی؟

‫دانشمند میمیره.

‫اولین کشوری هم که سقوط می‌کنه، واکانداست.

‫می‌خوای به مردمم حمله کنی؟

‫بله.

‫می‌خوام به حرفم گوش کنی.

‫واکاندا در جنگ با تالوکان، پیروز نمیشه.

‫شما رو فرا خوندن...

‫کوکولکان.

‫اون شب، پیش مادرت کنار رودخونه، شنیدم...

‫شنیدم گفتی می‌خوای دنیا رو بسوزونی.

‫بیا با هم بسوزونیمش.

‫ملکه راموندا به ما ویبرانیوم نمیفروشه.

‫حالا، زن جوونی که دستگاهو ساخته رو میدزدن!

‫بله. با کمال احترام، ریری ‫ویلیامز یه کودک نابغه بود...

‫که همه اساتیدشو میذاشت تو جیب ساعتیش.

‫واکاندایی‌ها می‌خواستن اونو برای ‫طرحِ توسعه خارجیشون جذب کنن.

‫همین و بس. و بعد...

‫شما شبانه یه تیم نیروی ویژه میفرستین...

‫که شاهدخت یه ابرقدرتو دستگیر کنن!

‫رئیس جمهور، خواهان اقدام تهاجمی علیه واکانداست.

‫چجور اقدام تهاجمی؟

‫بی‌ثبات‌سازی.

‫متخصص ما، مامور ویژه راس هستن.

‫خب، نظرت چیه راس؟

‫منابعم بهم میگن یکی دیگه اون بیرون هست.

‫- یه کشور دیگه؟ ‫- ممکنه. نمی‌دونم.

‫باید فرصت بدین تا بررسی‌های کافی انجام بدم.

‫وگرنه، وارد جنگ میشیم،

‫با کشوری که ظرفیت نظامیش،

‫از تصور ما خارجه.

‫جناب رئیس؟

‫به نظر من، این آقا متخصص این سوژست.

‫به نظرم حمله به واکاندا، اشتباهه.

‫بله؟

‫مشکلی هست.

‫دخترم زندست؟

‫شاهدخت، زنده و سلامتن.

‫خودشون خواستن به تالوکان برده بشن.

‫فعلا اونجا میمونن.

‫در عوض چی می‌تونم بهتون؟

‫هیچی.

‫موافق نیستم.

‫آمریکایی‌ها میخوان حمله شما به کشتی حفاری رو

‫به واکاندا نسبت بدن.

‫دخترم و اون دانشمندو پس بده،

‫وگرنه اونا رو از وجودتون باخبر می‌کنم.

‫اگه درباره ما به آمریکایی‌ها بگین...

‫اگه بخواین پیدامون کنین...

‫یا اگه یه کشتی واکاندایی تو اقیانوس ببینم...

‫شاهدختو میکشم.

‫میام واکاندا و...

‫شما رو هم میکشم.

‫خب، چی شد؟

‫می‌خواد با دنیای روی زمین وارد جنگ بشه.

‫از من خواست کمکش کنم.

‫باید فکر کنم.

‫از اینجا نجات پیدا نمی‌کنیم.

‫نیزه رو بنداز!

‫شاهدختو بکشین!

‫چاقو رو بنداز.

‫تو...

‫تو اونو کشتی.

‫ولش کن

‫تا لازم نباشه بمیری.

‫شوری...

‫دست چپتو حرکت بده.

‫خوبی؟

‫خوبی؟

‫- مهره‌هاتو بده. ‫- بیا بریم!

‫- مهره‌هاتو بده. می‌تونم نجاتش بدم. ‫- باید بریم.

‫شوری، نمی‌دونم این خانم ‫کیه. ولی باید حرفشو گوش کنیم.

‫ببین، من با تیر صوتی زدمش.

‫از این فاصله، مرگباره. امیدی بهش نیست.

‫تو متوجه نیستی. این یعنی جنگ.

‫- باید بریم. ‫- وایسا!

‫بهت آسیب زدن؟

‫نه. نه.

‫ممنونم.

‫قابلی نداشت.

‫- گریو. ‫- بله بانوی من؟

‫ما رو همین حالا برگردون به واکاندا.

‫چه بلایی سر بچم اومد؟

‫واکاندایی‌ها.

‫اومدن سراغش.

‫کوکولکان...

‫می‌تونین نجاتم بدین؟

‫مرد؟

‫آره.

‫ٱروم بخواب فرزندم.

‫وقتی اومدن که...

‫با ملکه صحبت می‌کردی؟

‫نباید بهش اعتماد می‌کردیم.

‫شاهدخت، خونه ما رو دیده.

‫از کجا مطمئن باشیم برنگردن

‫و به تالوکان حمله نکنن؟

‫من اطمینان حاصل می‌کنم.

‫برخیز تالوکان!

‫برخیز تالوکان!

‫من کور بودم.

‫امید کورم کرد.

‫امید شراکت.

‫و...

‫هممون رو

‫به خظر انداختم.

‫تالوکان

‫دیگه جابجا

‫نمیشه.

‫نامورا.

‫آتوما.

‫کارمون با اونا که تموم بشه

‫به حمله به تالوکان

‫حتی فکر هم

‫نخواهند کرد!

‫برخیز تالوکان!

‫شاهدخت، خوشحالم که برگشتین.

‫از وقتی رفتین، شهر دچار تنش بود.

‫برید.

‫موانع صوتیِ همه آبراه‌ها رو تقویت کنید.

‫شاهدخت؟

‫نکا.

‫درود بر نیاکان.

‫می‌خواستم اینا رو برگردونم.

‫نه. نگهشون دار.

‫ممکنه به زودی لازم بشن.

‫از اون پایین آوردیش؟

‫راست میگن که یه امپراتوری زیردریایی رو دیدی؟

‫بله.

‫خیلی زیباست.

‫ولی این مردم خطرناکن آنکا.

‫خب، دوشیزه ریری ویلیامز...

‫نظر شما درباره واکاندا چیه؟

‫افسانه‌ها، حق مطلبو ادا نمی‌کنن.

‫محشره.

‫اما واقعا دوست دارم برگردم خونه.

‫لازمه صبوری کنی.

‫میشه حداقل به مادرم زنگ بزنم؟

‫ناکیای جنگجو، شاهدختو نجات داده.

‫درود بر هانومان.

‫درود بر هانومان.

‫جاسوس، دوباره واکاندا رو نجات داد.

‫ملکه، به عنوان پاداش،

‫یک عمر تبعیدش می‌کنه. مطمئنم.

‫اوکویه.

‫ممنونم خواهر.

‫بعد از حمله تانوس...

‫وقتی بدون یه کلمه حرف رفتی

‫واقعا ناراحت شدم.

‫پشیمونم که کنارتون نبودم.

‫راحت نبود.

‫اون برای همه...

‫شاه و پلنگ سیاه بود.

‫ولی برای من...

‫همه چیز بود.

‫تچالای من.

‫وقتی به اون راحتی از من گرفته شد، من...

‫مجبور شدم بکشم کنار...

‫و اجازه بدم که بشکنم.

‫نمی‌تونستم...

‫جوری ادامه بدم انگار اتفاقی نیوفتاده.

‫بهمون حمله شده.

‫بیا.

‫بیا سراغ این یکی.

‫حالتون خوبه؟ خوبین؟

‫گریو! سانبِردو فعال کن.

‫شوری، کجایی؟

‫دارم میرم سمت شهر.

‫دست نگه دارین. این یه دستوره!

‫مادر، من با آنکا هستم. می‌تونیم از هوا پشتیبانی کنیم.

‫- آنکا، نذار از کارگاه خارج بشه. ‫- مادر، صدات قطع میشه.

‫- نمیشنوم. ‫- شوری!

‫دوستت دارم. خداحافظ!

‫گوشیو رو ملکه قطع کردی.

‫گوریو رو "مادرم" قطع کردم.

‫فرق می‌کنن. زود باش. بریم!

‫مهاجم‌ها!

‫مامان! مامان!

‫برگرد. از اون طرف.

‫انگار متخصص‌ها دچار یه جور هیپنوتیز صوتی شدن.

‫بچه رو بگیر.

‫ژنرال، گوشهاتونو بپوشونین.

‫بله ملکه من.

‫می‌تونم کمک کنم؟

‫بیا. زود باش.

‫جنگجو!

‫دستاتو بذار رو سینه...

‫...پسرم.

‫ناکیا.

‫هستم.

‫مامانتو پیدا می‌کنیم. خب؟

‫مردماهی!

‫تجهیزات دفاعی رو از کاخ دور کردن.

‫باقیش به عهده شماست.

‫کمک!

‫کمک!

‫- لعنتی. خیلی سریعه. ‫- توی آب، سریعتر هم هست.

‫- حالت دستی رو فعال می‌کنم. ‫- نه.

‫- وایسا. درستش می‌کنم! ‫- نمی‌تونم اینجا ولت کنم شوری.

‫میبینیش؟

‫آره. اوناهاش.

‫برو دخترم.

‫وایسا، چی؟ شما رو اینجا تنها بذارم؟

‫فرار کن!

‫اوکویه، تکون بخور!

‫به بچه کمک کن.

‫این تقصیر خودشه.

‫یک هفته دیگه، با تمام ارتشم برمیگردم...

‫و در برابر جهان خشکی با ما متهد میشین...

‫وگرنه واکاندا رو از چهره جهان میشورم!

‫بیاین بانوی من.

‫مادر.

‫- نذار بیاد جلو! ‫- مادر!

‫- مامان. مامان! ‫- مرده‌هاتونو خاک کنید.

‫عزاداری‌هاتونو بکنید.

‫تو دیگه ملکه هستی.

‫مامان!

‫نه!

‫ولم کن! مامان!

‫مامان!

‫مامان!

‫مامان!

‫مامان!

‫بیدار شین ملکه.

‫بذار ببینم.

‫بیدار شین.

‫کمک!

‫مامان!

‫بیدار شو مادر.

‫تموم کردن.

‫مامان!

‫سرزمین جباری، بابت فوت ملکه به شما تسلیت میگه.

‫باید بر اساس...

‫آیین نیاکانمون براش عزاداری کنی.

‫خودت رو تو فناوری غرق نکن.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫به برادرت قول دادم...

‫که بهت مشورت بدم...

‫و ازت محافظت کنم.

‫اما امروز، من می‌خوام از تو مشورت بگیرم.

‫بزرگان قبایل، چیزی ازم خواستن.

‫میخوان شهرو تخلیه کنن و تو سرزمین جباری...

‫پناه بگیرن.

‫می‌خوای نظر بچه‌ای رو بشنوی که

‫آیینتونو خار میشمره؟

‫دنیا...

‫اونقدر بهت آسیب زده که...

‫دیگه نمیشه بهت گفت بچه.

‫مردم من دوست دارن بدونن...

‫که نظر شما چیه.

‫بزرگان قبایل، به بیچارگی افتادن.

‫شهر، آسیب‌پذیره.

‫اگه هوای اونا رو داشته باشی...

‫خیلی بهت مدیون میشن.

‫قلبت چی؟

‫قلبت به کدوم سمت گرایش داره؟

‫تازه آخرین کسی که برام عزیز بود رو به خاک سپردم.

‫قلبمو همراهسش به خاک سپردم.

‫ای وای...

‫روغن زیتونت داره خراب میشه.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫گرسنمه. و...

‫جامعه جهانی در شوک فرو رفته.

‫به گفته منابع ما، ملکه راموندا، دخترِ لومومبا کشته شده.

‫متحدان غربی این واقعه را به ‫درگیری داخلی نسبت میدهند...

‫خب...

‫نظری داری؟

‫نمی‌دونم دوستات دیگه چیو ازت پنهون می‌کنن.

‫از چی صحبت می‌کنی؟

‫من هیچ تماس بی‌اجازه‌ای با پادشاهی واکاندا ندارم.

‫مهره‌ها چی؟

‫چی؟

‫مهره‌ها.

‫قبل از این که برسی،

‫گفتم به شنود مجهزشون کنن.

‫هر تماسی که داشتی رو شنیدم،

‫من‌جمله تماس خیانتکارانت با ملکه.

‫روحش شاد.

‫ولی خوبه.

‫برای ما خوبه.

‫خیلی‌خب. می‌دونی چیه؟ ‫واکاندایی‌ها جونمو نجات دادن.

‫مردمان خوبی هستن.

‫شده یک لحظه به این فکر کنی...

‫که دارن چیکار می‌کنن؟

‫می‌دونستی ما می‌تونستیم چیکار کنیم،

‫اگه ایالات متحده تنها کشور صاحب ویبرانیوم بود؟

‫من دربارش رویاپردازی می‌کنم.

‫ول. ول. خواهش می‌کنم.

‫باید بگی رئیس د فونتین!

‫مادرت از من مثل یه خودی مراقبت کرد.

‫حداقل می‌تونم سعی کنم جبران کنم.

‫باید راهی برای تضعیف نامور پیدا کنیم.

‫حتی تضعیف هم بشه، دردسر میسازه.

‫پلنگ سیاه همیشه تونسته از واکاندا محافظت کنه.

‫خیال می‌کردم پلنگ سیاه به خاطرات پیوسته.

‫برادر من مرده.

‫ولی این دلیل نمیشه که پلنگ سیاه از بین رفته باشه.

‫گریو؟

‫بیا با یه تحلیل مقایسه‌ای شروع کنیم،

‫بین تلاشهامون برای ساخت ‫یه گیاه قلبی‌شکل مصنوعی...

‫و بافت این دستبند.

‫بله شاهدخت.

‫از اونجایی که این از خاک ‫پر از ویبرانیوم روییده...

‫شباهت‌های بنیانی زیادی داره که می‌تونیم ازشون استفاده کنیم.

‫هر طور شما بخواین شاهدخت.

‫لطفا دی ان اِیِ برادرم هم آپلود کن.

‫آپلود می‌کنم.

‫چرا شبیه اونا نیست؟

‫فیزیولوژیش کاملا فرق می‌کنه.

‫هیچ کدوم از اونا پرواز نمی‌کنن یا گوشهای تیز ندارن.

‫زنهایی که مواظب ما بودن، روی دهن و دور گردنشون...

‫آب بسته بودن.

‫اون این جوری نبود.

‫ارگانیسم‌های زیادی هستن که برای ‫استخراج اکسیژن از آب، به آبشش نیاز ندارن.

‫مثل یه عروس دریاییه.

‫اکسیژنو از طریق پوست دریافت می‌کنه.

‫- به این فرایند میگن تنفس پوستی. ‫- تنفس پوستی.

‫هر روزی که بدون انتخاب یک حاکم میگذره...

‫یک روز تلف‌شدست.

‫باید قبل از این که نامور با ‫جنگجوهاش بیاد، کارشو تموم کنیم.

‫چجوری کار مردی که اون همه قدرت داره رو تموم کنیم؟

‫تو یه حمله، قبل از نابود کردن ‫هواپیمای شما... پرید توی آب.

‫نکنه همون بهش قدرت میده؟

‫از طریق پوستش هوا تنفس می‌کنه و اکسیژن جذب می‌کنه.

‫اگه بتونیم یه جوری خشکش ‫کنیم، دیگه اون همه قدرت نداره.

‫درسته.

‫گریو.

‫باید جنگنده تالون سلطنتی رو به ‫یه اطاق تراوش تبخیری تبدیل کنیم.

‫این اصلا ممکن هست؟

‫آره.

‫کمک می‌کنی تو تله بندازیمش.

‫لطفا جای کار خانم ویلیامزو بهش نشون بده.

‫از این طرف.

‫اولین دستگاهت رو تو چند سالگی ساختی؟

‫سه سالگی.

‫پدرم مکانیک بود. دوست داشت هواپیما بسازه.

‫بهم ابزار داد و گذاشت خودم یاد بگیرم.

‫کی این کارایی که بلدی رو یادت داد؟

‫برادر بزرگم.

‫من، نوک نیزه ارتش واکاندا بودم.

‫این من نیستم.

‫بعلاوه، من دیگه یه شهروند عادی‌ام.

‫سلاحم رو تحویل دادم.

‫برای تو هم یه نیزه جدید ساختم.

‫یه نیزه جدید؟

‫آره.

‫اسم این اختراع چی هست؟

‫فرشته نیمه شب.

‫فرشته نیمه شب؟

‫گوش کن.

‫این، شرایطو با اونا برابر می‌کنه.

‫خواهر، می‌خوام وقتی صدات کردم، آماده باشی.

‫خواهش می‌کنم.

‫شوری.

‫بله.

‫چند تا از اینا درست کردی؟

‫تو نگهبانی جباری‌ها دنبالت میگشتم.

‫نمیتونن منو از خونم بیرون کنن.

‫عجب روحیه یاغی‌ای داری.

‫چرا به دورا پیوستی؟

‫چرا برات مهمه؟

‫من هنوز جا برای مبارزه دارم.

‫بگو ببینم آنکا، دختر کیانا... ‫**

‫تو هنوز برای مبارزه جا داری؟

‫چی تو فکرته؟

‫گریو...

‫احتمال موفقیت چقدره؟

‫نود و هشت و هفت دهم درصد.

‫می‌خواین گیاه قلبی‌شکل رو پرینت کنم؟

‫هی شوری.

‫خیال می‌کردم تا الان برگشته باشی هاییتی.

‫من هنوز واکاندایی هستم.

‫پس...

‫این کاریه که مشغولش بودی.

‫آره.

‫چیزی که الان داری،

‫یه فرصت برای برگردوندن ناجی واکانداست.

‫این، بزرگترین موهبته،

‫از زمان کشف باشنگا.

‫به زودی خواهیم دید. بیا.

‫- گریو؟ ‫- بله شاهدخت؟

‫پرینت کن.

‫از کجا بدونیم عمل می‌کنه؟

‫اگه بدرخشه.

‫موفق شدی!

‫بهتر نیست یه عودی چیزی بسوزونیم؟

‫فقط بَست می‌دونه اجداد ما چطور ‫میخوان از این کارگاه سر در بیارن.

‫مطمئنی نمی‌خوای دفنت کنیم؟

‫نه.

‫می‌خوام اگه دچار ایست قلبی شدم،

‫به سنم دسترسی داشته باشین.

‫"ایست قلبی"؟

‫شوخی می‌کنه...

‫درسته؟

‫آره؟

‫اجازه بده این گیاه قلبی‌شکل،

‫بهت قدرت پلنگ سیاه رو ببخشه،

‫و تو رو به عالم اجدادی ببره.

‫راموندا.

‫التماس می‌کنیم، بیا پیش دخترت.

‫مادر؟

‫انجاداکا.

‫دخترعموی کوچولو!

‫چطور ممکنه؟

‫"چطور"ش به اندازه "چرا"ش مهم نیست.

‫تو منو انتخاب کردی.

‫غیرممکنه. هرگز تو رو انتخاب نمی‌کنم.

‫چرا گیاهو خوردی؟

‫که خانوادمو ببینم.

‫نه. مزخرف میگی.

‫تو باور نداشتی که عالم اجدادی حقیقت داره. درسته؟

‫درسته.

‫پس چرا اونو خوردی؟

‫لازم نیست به من دروغ بگی.

‫که بتونم قوی باشم.

‫قوی باشی که چیکار کنی؟

‫دیدی؟

‫ما بیشتر از اون که فکر کنی به هم شبیهیم.

‫من هم از اون خوردم تا انتقام اجدادمو بگیرم.

‫من مثل تو نیستم.

‫تو اونو برای خودت برداشتی

‫و بقیه رو از بین بردی.

‫شاه نالایق...

‫که می‌ترسید جاشو بگیرن.

‫یه بزدل.

‫نه.

‫من جراتشو داشتم تا کاری که ‫برای نجات واکاندا لازم بود رو بکنم.

‫قبل از این که من به حکومت برسم،

‫واکاندا از چند تا مثل اون دانشمند محافظت کرده بود؟

‫بزدل‌ها....

‫پلنگ‌های سیاهی بودن که قبل از من و تچالا...

‫به این دنیا پا گذاشتن.

‫اسم برادر منو نیار.

‫به خاطر توئه که اون مرده.

‫تو اون گیاهو سوزوندی. ما رو بدون نگهبان گذاشتی.

‫بعد نامور حمله کرد و مادر منو کشت.

‫خون اونها گردن توئه.

‫گردن من نیست.

‫جرات اینو به خودت نده

‫که اینو از مادرت سلب کنی.

‫اون خودشو فدا کرد تا یه دخترو ‫از دست قبیله گمشده نجات بده.

‫پدر تو، دورنگ بود.

‫اون دخترو میکشت.

‫لعنتی. اون برادر خودشو کشت.

‫تچالا زیادی شریف بود.

‫مردی که پدرتو کشت رو زنده گذاشت.

‫و حالا تو اینجا ایستادی.

‫می‌خوای مثل برادرت شریف باشی...

‫یا کارو درست کنی؟

‫مثل من.

‫حالت خوبه؟

‫حالت خوبه؟

‫کیو دیدی؟

‫هیچکی.

‫اینجا چه خبره؟

‫شکست خوردم.

‫کار نکرد.

‫هی شوری.

‫اونا منو رها کردن.

‫هرگز این کارو نمی‌کنن.

‫هر کاری باید می‌کردم، کردم.

‫دوباره اون گیاهو ساختم.

‫- خیلی‌خب. ‫- مراسم احمقانه تو رو هم انجام دادم. که چی؟

‫- آروم باش. ‫- چرا نیومدن سراغم؟

‫آروم باش.

‫لعنتی.

‫میشه من هم ازش بخورم؟

‫فکر کنم...

‫به یه لباس مخصوص نیاز داری.

‫افراد بیشتری دارن از شهر میان.

‫جای بیشتری لازم دارن.

‫خب که چی؟

‫شما مهمونین؟

‫معلوم نیست چجوری با شماها کنار اومد.

‫شاهدخت!

‫موفق شد!

‫پلنگ سیاه زندست!

‫نامور فکر می‌کنه واکاندا به زانو دراومده.

‫ملکه ما کشته شده.

‫پایتخت ما خراب شده.

‫باور می‌کنه ما مدافع نداریم.

‫ولی حالا...

‫حالا وقتشه ما ضربه بزنیم.

‫چطوری ضربه بزنیم وقتی نمی‌دونیم چطور پیداش کنیم؟

‫نامور رو میاریم پیشمون.

‫- اینجا، دوباره؟ ‫- نه.

‫یه نقطه دور در دریا.

‫خیلی‌خب.

‫تصور کنیم که شدنیه.

‫تصور کنیم که می‌تونیم بکشیمش...

‫مردی که می‌تونه پرواز کنه و به نیرومندی هالکه...

‫کشتن اون، راه حل درستیه؟

‫وقتی فقط تهدیدمون کرده بود...

‫می‌خواستی بکشیمش.

‫چی تغییر کرده لرد امباکو؟

‫سربازهاش...

‫بهش نمی‌گفتن شاه یا ژنرال.

‫بهش می‌گفتن کوکولکان.

‫اون چیه؟

‫خدای مار پردار.

‫چیه؟

‫فکر کردین چون تو کوه زندگی می‌کنیم،

‫به کتاب دسترسی نداریم؟

‫بزرگان...

‫با اجازه شما...

‫می‌خوام تنهایی با لرد امباکو صحبت کنم.

‫باشه.

‫باشه.

‫کار نامور تموم نشده.

‫اون قسم خورده دنیای خشکی رو نابود کنه.

‫حالا فرصت ماست تا باهاش روبرو بشیم.

‫- از چی می‌ترسی؟ ‫- از جنگ.

‫اگه نامور واقعا برای مردمش خدا باشه...

‫کشتن اون می‌تونه باعث جنگ ابدی بشه.

‫خب که چی؟

‫زندگی مادر من، ارزش جنگ ابدی رو نداشت؟

‫البته که داشت.

‫البته که داشت.

‫ولی مادرت اینو برای تو نمی‌خواد.

‫این چیزی نیست که من...

‫برای مردمم بخوام.

‫یه جوری از مادر من و چیزی ‫که برام می‌خواست حرف میزنی...

‫انگار هنوز این جاست.

‫از رویا و آرزوش حرف میزنی.

‫ولی اون مرده.

‫اون رفته!

‫نامور اونو غرق کرد. درست جلوی چشم ما.

‫پس، خواسته‌های اون...

‫اهداف اون، آرزوهاش برای من...

‫وجود ندارن.

‫دیگه مهم نیست.

‫مهم، چیزیه که من می‌خوام.

‫چیزی که من می‌خوام، مرگ ناموره.

‫تو هم کمک می‌کنی بهش برسم.

‫فهمیدی؟

‫صبح راه میوفتیم.

‫سلام.

‫صبح به خیر.

‫اگه زنده موندیم...

‫می‌خوام بدونی که تو هاوایی، پیش من، یه خونه داری.

‫بیا. دست منو بگیر.

‫نفس بکش.

‫شوری، می‌خوام با من صادق باشی.

‫وقتی گیاهو خوردی، کیو دیدی؟

‫به خاطر انتقام نرو به جنگ.

‫این، حفره‌ای که از فقدان ‫مادرت مونده رو پر نمی‌کنه.

‫فقط بزرگترش می‌کنه،

‫و تو رو میبلعه.

‫همین حالا بلعیده.

‫کوکولکان! دستگاه دیگه‌ای برای ‫کشف ویبرانیوم وارد دریا شده.

‫کجا؟

‫از آب خارج شین!

‫برای ملکه.

‫ریری، اون بالا چطور پیش میره؟

‫سلام آقای گریو.

‫خوبه الان کمکم کنی.

‫دیگه داشتم بیقرار میشدم.

‫لعنتی.

‫لعنتی، چه سریعه.

‫ولی من سریع‌ترم.

‫دارم هواتو.

‫دیگه نوبت توئه شوری.

‫- شاهدخت. ‫- نه.

‫من پلنگ سیاه هستم، و برای انتقام اومدم.

‫سلول‌های تراوش تبخیری فعال شدن.

‫چی شده؟

‫یه لیوان آب می‌خوای؟

‫گیرش انداختیم.

‫- خوبه. ‫- نامور اسیر شد.

‫برگردین!

‫عقب‌نشینی کنید به واکاندا!

‫تکون بخورین.

‫چه خبره؟

‫فرستنده صوتیمون خراب شد.

‫این خیلی بده.

‫پلنگ سیاه... برق پلنگ دریا قطع شد.

‫دارن بشدت کشته میدن.

‫اوکویه.

‫پلنگ سیاه!

‫آنکا.

‫اوکویه.

‫وقتشه.

‫برای واکاندا!

‫واکاندا!

‫گریو، خسارت چقدره؟

‫فاجعه‌باره. نیزش از ویبرانیوم ناب درست شده.

‫- هر لحظه ممکنه سفینه منفجر بشه. ‫- برسونمون به خشکی.

‫نه!

‫کشتی رو غرق کنید!

‫هواتو دارم خواهر.

‫منو بگیر.

‫جنگجو!

‫به زبون مادری حرف میزنی؟

‫می‌تونی با اون زبون به اجدادت سلام کنی.

‫ولم کن!

‫خیلی‌خب. بیا اینجا.

‫خودت به اجدادت سلام کن.

‫امیدوارم اجدادمو ن ما رو نجات بدن.

‫اگه شاهدخت عجله نکنه...

‫خودمون بهشون ملحق میشیم.

‫در اون صورت...

‫بیاین هر چند تاشونو می‌تونیم از بین ببریم.

‫می‌تونست این جوری نشه.

‫آب لازم دارم.

‫می‌خوای مثل برادرت شریف باشی...

‫یا کارو درست کنی؟

‫مثل من.

‫من برادرم نیستم.

‫نامور، در حالی که مرگشو تماشا می‌کنم...

‫التماس می‌کنه بهش رحم کنم.

‫ایمپریوس رکس.

‫واکاندا تا ابد!

‫شوری.

‫مامان.

‫نشونش بده...

‫کی هستی.

‫تسلیم شو...

‫تا واکاندا از دریاهاتون محافظت کنه.

‫از اسرارتون محافظت می‌کنیم.

‫تسلیم شو...

‫تا مردمت زنده بمونن.

‫انتقام، ما رو بلعیده.

‫نباید بذاریم مردممون رو ببلعه.

‫تسلیم میشم.

‫تالوکانی‌ها!

‫بیاید برگردیم خونه.

‫نبرد ما اینجا تموم شده.

‫واکاندا تا ابد.

‫واکاندا تا ابد!

‫ممنونم عشقم.

‫هی.

‫آماده‌ای برگردی خونه؟

‫به شرطی که مطمئن باشی ‫پلیس تو فرودگاه منتظرم نیست.

‫نگران نباش. حلش کردم.

‫ولی بهتره حلّ تکلیف در ازای پولو بذاری کنار.

‫اگه گاف بدی، نمی‌تونم کمکت کنم.

‫گفتن می‌خوای درباره چیزی باهام صحبت کنی.

‫آره.

‫لباست. طراحیش عالیه.

‫ولی نمی‌تونم بذارم ببریش.

‫عیبی نداره.

‫همین که بتونم به واکاندا کمک کنم ‫خرابکاریمو درست کنه، خوشحالم.

‫یه چیز دیگه هم می‌خوام نشونت بدم.

‫بیا.

‫خیلی طول کشید تا همه ‫قطعه‌هاشو از رودخونه پیدا کنم.

‫ولی ارزششو داشت.

‫چجوری...

‫این ماشین پدرمه.

‫روش کار می‌کردیم، قبل از این که...

‫- مطمئنی خودشه؟ ‫- همه قطعاتش.

‫میگم بفرستنش بوستون.

‫قبل از این که برسی، اون جاست.

‫بیا بغلم بابا.

‫پلنگ سیاه. اومدن دنبال خانم ویلیامز.

‫مواظب خودت باش.

‫مطمئنی نمی‌خوای بیای شیکاگو؟

‫بریم دیدن بازی شیکاگو بولز.

‫مطمئنم خوش میگذره. ولی باید یه کاری انجام بدم.

‫و حالا معرفی می‌کنم:

‫شاهدخت شوری...

‫پلنگ سیاه!

‫پلنگ سیاه سلام رسوند،

‫اما خودش امروز به ما ملحق نمیشه.

‫من، امباکو...

‫رهبر قبیله جباری...

‫پسر واکاندا...

‫برای مقام پادشاهی...

‫رقیب میطلبم.

‫چی ناراحتت کرده فرزندم؟

‫همه عمر، منتظر روزی بودم که در کنارتون بجنگم.

‫فکر این که جلوی واکاندایی‌ها زانو بزنین...

‫پلنگ سیاه کاملا حق داشت منو بکشه.

‫فکر می‌کنی چرا این کارو نکرد؟

‫پلنگ سیاه، قدرتمندترین شخص،

‫در قدرتمندترین کشور دنیاست.

‫اما هیچ یاری نداره.

‫حالا با مردم تالوکان همذات‌پنداری می‌کنه.

‫با این اتحاد...

‫تالوکان از همیشه قدرتمندتر میشه.

‫جهان بالای سر، میاد سراغ واکاندا

‫و واکاندایی‌ها از ما یاری میخوان.

‫بهم اعتماد کن.

‫این دیگه چیه؟

‫میشه دور بزنیم؟

‫نمی‌دونم. یه ساعت عقب میوفتیم.

‫چرا نمیری ببینی چیه؟

‫باشه.

‫شوور هستم.

‫انگار یه درخت راهمونو بسته.

‫می‌خواین چطور عمل کنیم؟

‫چی بود؟

‫یه استعمارگر تو غل و زنجیر.

‫حالا دیگه واقعا همه چیو دیدم!

‫بامزه بود.

‫بریم.

‫ممنونم.

‫خواهش می‌کنم.

‫سلام.

‫خوش اومدی.

‫از دیدنت خوشحالم.

‫همه چی آمادست.

‫فقط یه لحظه فرصت بده. باشه؟

‫راستش...

‫به نظرم بهتره خودم انجامش بدم.

‫البته.

‫شوری...

‫میشه دیگه بیایم پیشت؟

‫این پسرمه. توسان.

‫توسان...

‫این عمه توئه. شوری.

‫سلام.

‫توافق کردیم که براش بهتره اینجا بزرگ بشه.

‫به دور از فشار مسئولیت تاج و تخت.

‫پدر تو...

‫بابای تو...

‫ما رو برای مرگش آماده کرد. مگه نه؟

‫ولی نمی‌خواست بریم خاکسپاریش...

‫چون حس می‌کرد هنوز وقتش نیست.

‫پس اینجا، مراسم خودمونو براش گرفتیم.

‫مادرم اینو دیده؟

‫دیده.

‫از آشناییت خوشوقتم.

‫از آشناییت خوشوقتم.

‫توسان، اسم قشنگیه.

‫تاریخ بزرگی پشتشه.

‫ممنونم. اسم تو هم باحاله. فکر کنم!

‫مادرم میگه رازدار خوبی هستی.

‫راست میگه؟

‫آره. رازدار خوبی هستم.

‫توسان اسم هائیتی منه.

‫تو کی هستی؟

‫من شاهزاده تچالا هستم. پسر شاه تچالا.

« NimaAM تـرجمـه از نیـما » @NimaSub

مووی کاتیج، مرجع دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده MovieCottage.com

برای اطلاع از آخرین آدرس سایت، مووی‌کاتیج را در تلگرام دنبال کنید @MovieCottage

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.