All language subtitles for Orphan.First.Kill.2022.1080p.AMZN.WEB-DL.DDP5.1.H.264-EVO.fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫درجه‌ سنی فیلم: R (مناسب مخاطبین بزرگسال) ‫[صحنه‌های ترسناک و خشن، خشونت کلامی]

‫سی نما تقدیم می‌کند ‫30nama.com

‫ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید ‫officialcinama@

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما @CinamaSub

مترجم: میثم موسویان MeysaM.UnicorN t.Me/unicorn025

[استونی، سال ۲۰۰۷]

[تیمارستان سارنه]

‫من آنا ترویف هستم، مربی هنر درمانی.

‫دستا بالا.

‫امیدوارم هر روز لازم ‫نباشه اینو پشت سر بذاریم.

‫آنا؟

‫خوش اومدی، برای اولین روزت آماده‌ای؟

‫- این‌طور فکر می‌کنم. ‫- بفرما.

‫- خیلی دور از این‌جا زندگی می‌کنی؟ ‫- تا حدودی، اما ارزشش رو داره.

‫همیشه می‌خواستم از هنر ‫برای کمک به بقیه استفاده کنم.

‫فوق‌العاده‌ست.

‫بفرمایید.

‫از این طرف.

‫اینا روال امنیتی ماست.

‫اونا رو خوب یاد بگیر.

‫بیشتر بیماران ما خیلی ‫مطیع هستن، اما بقیه...

‫دکتر، این در مورد لینا هست.

‫اون توی اتاقش نیست، هیچ ‫کسی نمی‌تونه اونو پیدا کنه.

‫همه‌ی درا رو قفل کنید.

‫لینا کیه؟

‫خطرناک‌ترین بیمارمون.

‫در واقع دلیل اون جای خالی ‫که تو پرش می‌کنی لینا هست.

‫کسی که قبل تو این‌جا ‫بود اونو دست کم گرفت...

‫و به قوانین بی‌توجهی کرد.

‫براش عاقبت خوبی نداشت.

‫گوش کن. این اتاق رو ترک نکن.

‫نگران نباش. این‌جا جات امنه،

‫و بعد این‌که پیداش کردیم ‫من برمی‌گردم این‌جا.

‫خواهش می‌کنم....

‫سلام.

‫مامان و بابات این‌جا کار می‌کنن؟

‫می‌تونم ببینمش؟

‫این منم؟

‫خیلی خوبه.

‫من آنا هستم. اسم تو چیه؟

‫لینا.

‫تو قبل‌تر... جواب منو ندادی.

‫والدینت این‌جا کار می‌کنن؟

‫چرا چنین فکری می‌کنی؟

‫- چون تو... ‫- من چیم؟

‫لینا؟

‫بذارش زمین.

‫لینا، همین حالا بذارش زمین.

‫به من نگفتی که اون یه بچه هست.

‫چون اون بچه نیست.

‫لینا یه اختلال غددی داره...

‫که باعث کوتاهی قد نسبی میشه،

‫و عملا رشدش رو در حدود ‫سن ۱۰ سال متوقف کرده.

‫اما اشتباه نکن.

‫لینا ممکنه شبیه یه بچه ‫باشه، اما اون یه زن بالغه.

‫اگه بخوام دقیق بگم ۳۱ سالشه.

‫اوایلی که لینا اومده بود...

‫خیلی سخت در مقابل ‫مهار‌کننده‌هاش تقلا می‌کرد...

‫که باعث شد شدیدا خون‌ریزی کنه.

‫این درسی برای همه‌ی ما بود...

‫که عمق اراده‌ی اون ‫برای آزاد بودن رو بدونیم.

‫لینا بیشتر دوران کودکی خودش رو...

‫صرف انجام هر کاری ‫کرد که بتونه زنده بمونه.

‫اما اون هیچ وقت بزرگ‌تر ‫نشد، حداقل در ظاهر.

‫تصور کن توی کل زندگیت...

‫دنیا تو رو فقط به ‫عنوان یه بچه ببینن.

‫خیلی مهمه که تو اونو این‌جوری نبینی.

‫لینا همون‌قدری که از این وضعیتش ‫رنج می‌بره، ازش استفاده هم می‌کنه.

‫اون یه حقه‌باز استثنائیه.

‫دو سال پیش، لینا خودش ‫رو یه دختر فراری جا زد...

‫و پای خودشو به این خانواده باز کرد.

‫این خانواده اونو قبول کردن. ‫بهش غذا دادن. بهش لباس دادن.

‫معمولا لینا هر چیزی ‫که می‌تونه رو می‌دزده...

‫و ناپدید میشه، اما این بار...

‫اون...

‫خب، بذار این‌طور بگم.

‫اون الان این‌جا زندگی می‌کنه.

‫ایدتی.

‫ایدتی!

‫اون بعضی وقتا این کارو می‌کنه.

‫دیگه چه‌قدر زمان داریم، بابایی؟

‫ما ۲ دقیقه وقت داریم، عزیزم.

‫تو داری با دلت منو یاد ‫می‌گیری، سارا کوچولو.

‫نه، بابایی. من تو رو با دلم ‫می‌شناسم. تو توی دل منی.

‫ما قراره شجاع باشیم، مگه نه؟

‫آره، بابایی.

‫- آره، بابایی. ‫- سلام. دیمیتری.

‫به موقع اومدی.

‫این عالیه.

‫من نمی‌تونم خودم اینا رو ببندم.

‫من می‌خوام برای تو یه کار خوبی بکنم.

‫تو می‌تونی بیای تو.

‫آره. آره.

‫چه کار می‌کنی؟

‫بابام باید می‌رفت. اون ‫ممکنه هر روزی بگرده.

‫من نمی‌تونم این کارو بکنم.

‫من الان می‌تونم این کارو بکنم.

‫هر لحظه ممکنه بابامو ببینم که برگشته پیشم.

‫بابام باید می‌رفت.

‫ایدتی، تو آب‌نبات می‌خوای؟

‫ایدتی!

‫اون ضبط دوربین رو قطع کرد.

‫من خیلی متاسفم،‌ آنا.

‫امیدوارم پلیس اونو قبل از این‌که...

‫کس دیگه‌ای صدمه ببینه پیدا می‌کنه.

‫مطمئنم این شروعی ‫نیست که ما می‌خواستیم.

‫این کار برای من مناسب نیست.

[دختران گم‌شدۀ ۹-۱۲ سالۀ آمریکایی]

[کریستال مِی]

[استر آلبرایت]

[استر]

‫اوه، آنا.

‫معمولا فقط یه ضربه کافیه.

‫ها؟

‫امیدوارم نترسی. من پلیس هستم.

‫والدینت کجا هستن؟

‫والدینم توی آمریکا هستن.

‫عزیزم، اسمت چیه؟

‫اسمم استره.

[کنتیکت، درین]

‫آره!

‫- ترکوندی. ‫- ممنون.

‫- من بهت افتخار می‌کنم عزیزم. ‫- بله.

‫- عالی بودی، رفیق. ‫- ممنون.

‫تا کی این‌جایی؟

‫راستش امشب چند نفر دور هم جمع میشن.

‫خب، تبریک میگم.

‫من شما رو توی خونه می‌بینم.

‫قرار بود امشب خانواده دور هم جمع بشیم.

‫چیه، اون نمی‌تونه با دوستاش خوش بگذرونه؟

‫وای خدا. اون کل وقتشو خوش‌گذرونی می‌کنه.

‫نه، گانر خیلی ازش کار می‌کشه.

‫و اون درست نمی‌خونه،‌ ‫اون شمشیر‌بازی می‌کنه.

‫اون داره زندگیشو می‌کنه.

‫این کارو نکن. فکر و خیال نکن.

‫من می‌خوام حواست به ما ‫باشه. گانر بهت احتیاج داره.

‫ببخشید. توی اون مسابقه حواسم نبود؟

‫استر برنمی‌گرده، الن.

‫منم دلم براش تنگ شده. جدی میگم.

‫هر لحظه توی هر روز.

‫اون این‌جا چه کار می‌کنه؟

‫سلام، آلن.

‫ما یه خبر در مورد دخترت استر داریم.

‫طبق اطلاعات کمی ‫که ما از استر گرفتیم...

‫ما فکر می‌کنیم یه زن اونو ‫دزدیده و به روسیه برده...

‫و اونو به عنوان بچه‌ی خودش جا زده...

‫تا وقتی که استر تونست فرار کنه.

‫ما هنوز جزئیات زیادی رو نمی‌دونیم.

‫شاید وقتی اون احساس ‫امنیت بیشتری کرد...

‫اون بتونه بیشتر در مورد چیزی ‫که پشت سر گذاشته به ما بگه.

‫ما یه روانشناس کودک داریم ‫که با اون کار می‌:نه.

‫خوبه.

‫چیزی که اون الان احتیاج داره خانواده‌شه.

‫انتظار اینو داشته باش ‫که اون تغییر کرده باشه.

‫چهار سال برای رشد کودک زمان زیادیه.

‫استر؟

‫عزیزم. منم.

‫مامان اومده.

‫می‌تونم... می‌تونم ببینمت؟

‫عزیزم...

‫مامان اومده.

‫فکر می‌کردم هیچ وقت دیگه تو رو نمی‌بینم.

‫الان دیگه همه چیز درست شده.

‫از آخرین باری که تو ‫ما رو دیدی خیلی می‌گذره.

‫بذار ببینم... اوه، این باباییه.

‫این یکی از رویدادهای خیریه‌ی ما بود.

‫اون شب خیلی ‫خوش‌تیپ شده بود، مگه نه؟

‫می‌تونم چیز دیگه‌ای براتون بیارم؟

‫نه، ممنون.

‫اوه، چه‌قدر حلال‌زاده‌ست.

‫برادرت احتمالا ۳۰ سانت از ‫چیزی که یادت میاد بلند‌تر شده.

‫این ماپ ماپه. اون خیلی با ما خوب بود.

‫من خیلی دوست دارم ببینمش.

‫نه، عزیزم.

‫اون فوت کرد. یادته؟ ‫الان فقط ما چهار نفر هستیم.

‫من باید از دستشویی استفاده کنم.

‫دستشویی اون‌جاست؟

‫نه. اون عقبه.

‫اون عقب؟ اوه.

‫- ممنون. ‫- خواهش می‌کنم.

‫"خیلی دوست دارم ببینمش." چه‌قدر احمقانه.

‫بابایی و گانر طبقه‌ی پایین هستن.

‫فکر می‌کنی پدر منو می‌شناسه؟

‫اگه اونو "پدر" صدا کنی شاید نشناسه.

‫- بابا. ‫- آره، این بهتره.

‫بذار ببینمت.

‫وای خدای من. تو...

‫شبیه یه خانم کوچولو شدی. خیلی بزرگ شدی.

‫اینو بردار.

‫بهتر شد. این‌جوری کمتر خشک و رسمی هستی.

‫این...

‫- ببخشید. ‫- نه، تو باید منو ببخشی. من...

‫بیا بریم.

‫فکر کنم من یکم استرس دارم.

‫خیلی خب، این قدم بزرگیه.

‫بابایی؟

‫خیلی شرمنده‌ام.

‫باورم نمیشه خودتی.

‫من همیشه می‌دونستم. من همیشه می‌دونستم.

‫سلام، گانر.

‫سلام.

‫فکر کنم یه "سلام" خشک و ‫خالی برای ما مناسب نیست.

‫- این‌طور فکر نمی‌کنی؟ ‫- بیا.

‫خوشحالم که برگشتی.

‫منم همین‌طور.

‫- چطوره که بریم خونه؟ ‫- باشه.

‫بیاید بریم خونه.

‫به خونه خوش اومدی، استر.

‫ما بهش دست نزدیم.

‫ما همیشه می‌دونستیم که تو برمی‌گردی خونه.

‫احتمالا سنت از این چیزا گذشته باشه...

‫اما ما کلی تولد و کریسمس پیش رو داریم...

‫تا زمانی که نبودی رو جبران کنیم...

‫پس به ما بگو به چی علاقه داری...

‫و شاید بهش برسی.

‫- من از نقاشی خوشم میاد. ‫- دوست داری نقاشی کنی؟

‫قبلا به نقاشی علاقه‌ای نداشتی.

‫خب، شاید شما دو تا....

‫بتونید توی استدیو با هم وقت بگذرونید.

‫هیچ چیزی نیست که ‫منو از این خوشحال‌تر کنه.

‫خب، برنامه‌ اینه که...

‫فردا تو با دکتر سیگر حرف بزنی.

‫اونو یادته؟

‫اون یه طوطی به اسم سیدنی داشت.

‫خیلی خب.

‫خب، اگه چیزی نیاز داشتی...

‫ما همین نزدیکیم. خب؟

‫خلی خب، تو می‌تونی بری داخل.

‫دکتر سیگر الان میاد پیشت.

‫من چند دقیقه‌ی دیگه اونو می‌بینم.

‫فکر می‌کنم برای این‌که درگیر ‫بشی خیلی زوده، کاراگاه.

‫من می‌خوام قبلش تنها باهاش حرف بزنم.

‫ببین، من باید برم.

‫تو نمی‌دونی که...

‫چه‌قدر از دیدنت خوشحالم، استر.

‫به خونه خوش اومدی.

‫عجب. تو دیگه اون دختر ‫کوچولویی که می‌شناختم نیستی.

‫تو الان یه خانم جوانی.

‫یادته وقتی ملاقات‌هامون رو شروع کردیم...

‫چی بهت گفتم؟

‫بهت گفتم اگه سوالی پرسیدم که...

‫تو رو معذب کرد، ما تموم می‌کنیم.

‫کاش والدینم مثل تو بودن.

‫چطور؟

‫اونا همش می‌پرسن چه اتفاقی برام افتاده...

‫اما من آماده نیستم که ‫در موردش به اونا بگم.

‫این هیچ مشکلی نداره.

‫امیدوارم تو با من در موردش حرف بزنی...

‫اما فقط وقتی که آماده بودی، باشه؟

‫با توجه به این...

‫چیزی هست که بخوای به من...

‫در مورد زمانی که نبودی بگی؟

‫می‌خوای بازی کنی، سیدنی؟

‫من فکر می‌کنم سیدنی ‫می‌خواد با من بازی کنه.

‫سلام، من تو رو یادمه.

‫تو منو یادته؟

‫نوبت شماست. استر می‌تونی این‌جا صبر کنی.

‫من می‌خوام چند لحظه با مامانت حرف بزنم.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫من از گوشواره‌هات خوشم میاد.

‫ممنون، عزیزم.

‫چی می‌نویسی؟ وای، خیلی ببخشید.

‫- چیزی نیست. ‫- ببخشید.

‫بذار اینو تمیز کنم.

‫اون مثل قبله؟

‫فرقی کرده؟

‫خب، البته که اون فرق کرده.

‫اون الان یه لهجه داره.

‫این غیرمعموله؟ با توجه به جایی که بوده؟

‫لزوما نه.

‫اون مدت زمان زیادی ‫اون‌جا بوده در حالی که...

‫تکلمش در حال شکل‌گیری بوده.

‫اما بذار اینو بهت بگم، اون وضعش از نظر...

‫هوشی و عاطفی خیلی بهتر ‫از چیزیه که انتظار داشتم.

‫خب، این خوبه، مگه نه؟

‫من متوجه چند تا تناقض شدم.

‫مثلا اون گفت این سیدنیه.

‫سیدنی یه مکو بود.

‫رنگش نارنجی روشن بود و چهار برابر این بود.

‫با این حال اون این ‫پرنده رو با قطعیت کامل...

‫- سیدنی خطاب کرد. ‫- این یعنی چی؟

‫برای من این یه جور نقش‌ بازی کردن بود.

‫اون منو زد و لباسمو پاره کرد!

‫من می‌خوام برم خونه.

‫برای امروز کافیه.

‫البته. ما برای وقت دیگه ‫ترتیب ملاقات رو میدیم.

‫- استر، حالت خوبه؟ ‫- آره.

‫سلام.

‫مورتیشا، گانر رو صدا می‌کنی؟

‫- منو چی صدا زدی؟ ‫- مایک، این خودشه. خواهره.

‫اوه، عجب.

‫شرمنده. میشه لطفا گانر رو بگی بیاد؟ ‫[لطفا رو به زبان چکی گفت]

‫این اسپانیولی بود؟ نفهمیدم.

‫هی، بیا بریم.

‫خواهرت خیلی خله داداش.

‫چه مرگته؟ بابام همین‌جاست.

‫- برام مهم نیست. ‫- مایک!

‫- احمق لعنتی. ‫- من عوض نمیشم.

‫هی، عزیزم. حالت خوبه؟

‫- لباسم خراب شد. ‫- من برات یه لباس جدید می‌خرم.

‫داشتم به این فکر می‌کردم...

‫فکر کردم شاید خوب باشه به استدیو بریم.

‫من خیلی اینو دوست دارم.

‫جوری رفتار می‌کنی که...

‫فکر کردم قبلا این‌جا نیومدی.

‫خیلی قشنگه.

‫اون چراغ برای چیه؟

‫چراغ برای چیه؟

‫یادت نمیاد؟ این چیزیه که ‫بابا به‌خاطرش معروف شده.

‫بده.

‫اینو فشار بده.

‫من همیشه سعی می‌کنم روی یه بوم ‫تا جای ممکن چیزای زیادی رو جا بدم.

‫می‌دونی؟ من به یه... ‫لایه‌ی مخفی متوسل شدم.

‫هیچ چیزی فقط یک چیز نیست، مگه نه؟

‫خیلی جالبه.

‫تو مدت زیادیه که این‌جا نبودی.

‫نه، نبودم.

‫این یکی چیه؟

‫وای، نه.

‫من باید از شر اینا خلاص بشم.

‫کی... اون کیه؟

‫گیر دادن به گذشته‌ فایده‌ای نداره.

‫تو الان خونه‌ای. فقط همین مهمه. مگه نه؟

‫به این فکر کردم که بتونیم چند ‫تا بوم رو گردگیری کنیم، خوبه؟

‫ببینیم چی میشه.

‫- من خیلی این کارو دوست دارم. ‫- واقعا؟

‫از چی خوشت میاد؟ رنگ روغن؟ آبرنگ؟

‫- همه چی دارم. ‫- زغال؟

‫زغال؟ باشه.

‫یه شی انتخاب کن و ما می‌شینیم...

‫و با هم اونو می‌کشیم.

‫من می‌خوام تو رو بکشم.

‫می‌خوای منو بکشی؟

‫باشه.

‫بار اولی هست که مدل میشم.

‫می‌خوای چطوری باشم؟

‫می‌تونم حالت متفکرانه به خودم بگیرم.

‫جوری که وقتی به اون نگاه می‌کردی بودی.

‫دیگه نمی‌خوام اون‌جوری باشم.

‫این‌جوری.

‫همین‌جوری.

‫وقتی اون‌جا بودی نقاشی کردن رو یاد گرفتی؟

‫فقط نقاشی می‌کشیدی یا...

‫این چیزی نیست که تو فکر می‌کنی.

‫علیرغم همه‌ی چیزهایی که در جریانه...

‫هنوز برقراره. آلن؟ نه، اون نمیاد اون‌جا.

‫می‌دونی که اون در مورد ‫این چیزا چه حسی داره.

‫پس فردا توی جشن می‌بینمت، خب؟

‫این برای یه کار خیره.

‫بث، فقط دسته چکت و جیم رو بیار.

‫این برای کودکان مبتلا به سرطانه.

‫خیلی خب. بهتر شد. ممنون.

‫کارم تموم شد.

‫به همین زودی؟

‫- ازش خوشت میاد؟ ‫- عاشقشم.

‫این... فوق‌العاده‌ست.

‫خیلی خب، ۳۰ ثانیه‌ی دیگه میام، باشه؟

‫بعدش می‌بینیم که با ‫رنگ چه کار می‌تونی بکنی.

‫- اون شخصیه. ‫- اوه، ببخشید.

‫من دیدم که اونو با خودت پس آوردی.

‫- فکر می‌کردم چیز خاصیه. ‫- تو در نمیزنی؟

‫من دنبال ساعت طلام می‌گشتم.

‫مشکلی نیست. مطمئنم که پیدا میشه.

‫ببخشید.

‫"متعلق به استر"

‫"مامان منو به ویکد برد."

‫"مامان". سلام مامان.

‫ممنون، مامان.

‫می‌دونم، مامان.

‫مامان.

‫مامان.

‫باورتون نمیشه که استر ‫چه کاری می‌تونه بکنه.

‫اون عصر رو توی استدیو بود.

‫اون یه پرتره از من کشید.

‫اون از من توی بیست و چند ‫سالگیم استعداد بیشتری داره.

‫چطور چنین چیزی ممکنه؟

‫چهار سال پیش اون با چند ‫تا خط صاف آدمک می‌کشید.

‫- بس کن. ‫- چی؟

‫به این فکر کن که خودش ۴ ‫سال پیش چه کار می‌کردی.

‫- حالا تو قهرمان شمشیربازی هستی. ‫- آره... این خیلی تحسین‌برانگیزه.

‫شاید بتونی پرتره‌ی منم بکشی.

‫این خیلی خوشمزه‌ست، مامان.

‫ممنون.

‫مشکلی هست؟

‫نه، نه. من فقط...

‫منتظر کسی بودی؟

‫گفتم یه سری بزنم...

‫ببینید کی اومده به ما سر بزنه.

‫ببخشید که مزاحم شامتون شدم.

‫این یه افسر پلیسه...

‫که وقتی ناپدید شده بودی به ما کمک کرد.

‫اون یه دوسته.

‫من فقط اومدم که بگم به ‫خونه خوش اومدی، استر.

‫ممنون.

‫یه لحظه منو ببخشید.

‫باید بدونی که روانشناس ما فکر می‌کنه...

‫استر باید قضایایی که براش ‫پیش اومده رو به کسی بگه که...

‫پلیسی مثل من نباشه.

‫نگران نباش. من درک می‌کنم.

‫اما استر از شهر کوچیک ما غیبش زد...

‫و این یه نگرانی باقی مونده.

‫من باید بدونم هنوز خطری هست یا نه.

‫من امروز صبح با دکتر سیگر حرف زدم.

‫چنین کاری... مناسب بود؟

‫اون به من گفت که می‌تونه...

‫فردا صبح یه گفتگوی گروهی داشته باشیم.

‫فقط برای این‌که ببینیم ‫همه چیز رو به راهه.

‫مامان، فردا مراسم جشن توئه.

‫پس روز بعدش این کارو می‌کنیم.

‫این خیلی مهمه.

‫باشه. اگه این‌قدر مهمه ما میایم اون‌جا.

‫فراموش کردی لیوانت رو پر کنی.

‫خب... به خونه خوش اومدی، استر.

‫قبلا اینو گفته بودی.

‫- استر... ‫- عیبی نداره. حق با اونه.

‫من تو رو بدرقه می‌کنم.

‫متاسفم که این‌جا زندگی می‌کنی.

‫آره.

‫فکر کنم بهتره یه مدت این‌جا بمونم.

‫فکر می کنم دکتر سیگر چیز مهمی مد نظرشه.

‫توی ملاقات قبلی‌مون به نظر ‫می‌رسید که اون نظرش این بود...

‫استر داره دروغ میگه.

‫این چه حرفیه.

‫شاید خودش باید بره پیش یه روانشناس.

‫می‌دونم، منم تعجب کردم.

‫چی... این چیه؟

‫همراهت.

‫- تو میای؟ ‫- البته که میام.

‫تو همسر منی و می‌تونم به‌خاطر تو ‫با چند تا پولدار عوضی سر و کله بزنم.

‫استر چی؟

‫خب، گانر این‌جاست. ‫اون چیزیش نمیشه، مگه نه؟

‫می‌خوای من خونه بمونم؟

‫نه، نه.

‫به نظر میاد از وقتی که استر برگشته...

‫ما هم به زندگی برگشتیم.

‫کاملا موافقم.

‫چه‌قدر وقت برای لباس پوشیدن نیاز داری؟

‫- سریع می‌تونم لباس بپوشم. ‫- واقعا؟

‫منم می‌تونم سریع کارمو انجام بدم.

‫ببخشید، اما این خیلی نازه.

‫بذار درو ببندیم.

‫درو ببند.

‫چی؟ نه. نه، نه!

‫وای خدا.

‫می‌دونی چه‌قدر پول خرج این لباس کردم؟

‫بذار ببینم. وای.

‫می‌تونم اینو درست کنم.

‫- با یه سنجاق. ‫- آره، یا منگنه.

‫منگنه خوبه.

‫وقتی ما نیستیم مسئول مراقبت...

‫از خواهر هستی. ما در این ‫مورد بهت اعتماد کردیم، خب؟

‫باشه، بابا. از پسش بر میام.

‫تو فوق‌العاده شدی.

‫ما میریم.

‫احتمالا تا بعد از نیمه ‫شب برنگردیم خونه، خب؟

‫پس نذار تا دیر وقت بیدار بمونه.

‫کلیدا پیش توئه؟

‫بله.

‫- خوشگل شدی. ‫- ممنون.

‫شب خوبی داشته باشی، عزیزم.

‫- خداحافظ. ‫- شب بخیر.

‫خب، ما قراره چه کار کنیم؟

‫ما؟

‫وای... شرمنده بچه‌ها.

‫من زیادی نگهش داشتم.

‫خیلی خب. گانر...

‫خواهرت با چیزی که ‫یادت میاد فرقی کرده یا نه؟

‫- خب... ‫- خودت چی فکر می‌کنی؟

‫اون توی یه زندان بردگی ‫جنسی شرق اروپا بوده.

‫مایک.

‫آره. اون فرق کرده.

‫اون الان یه لهجه‌ داره.

‫و اون شبیه لیزی بوردن لباس می‌پوشه. ‫[زن قاتل آمریکایی در یک قرن و نیم پیش]

‫این خیلی عجیبه.

‫لیزی بوردن کیه؟

‫یه زنیکه‌ی دیوونه که ‫والدینش رو با تبر کشته.

‫سلام، استر.

‫چرا نمیری... یه فیلمی ‫ببینی یا کار دیگه‌ای بکنی؟

‫نه.

‫استر، این‌جا جای تو نیست.

‫- برو یه فیلم ببین. ‫- برو کونتو بده.

‫گانر، می‌دونی چیه؟ ازش خوشم اومد.

‫اوه.

‫برو.

‫- بگذریم، نوش! ‫- نوش.

‫آره. من به سلامتی این می‌نوشم.

‫در مورد چی حرف می‌زدیم؟

‫اون کیه؟

‫شب بخیر.

‫سلام، والدینم این‌جا نیستن. ‫اونا توی جشن مادرم هستن.

‫- چه شانس بدی دارم. ‫- آره.

‫مهمونی گرفتی؟

‫نه، فقط چند تا از دوستام این‌جا هستن.

‫از توی خیابون بوی گل میاد.

‫چی؟ نمی‌دونم...

‫نمی‌دونم چی داری میگی.

‫ببین، این‌جا هیچ خبری نیست.

‫پس چطوره که من به والدینم بگم که...

‫تو یه سر زدی و ما می‌تونیم ‫کل این‌ قضیه رو فراموش کنیم.

‫خوبه؟

‫- باشه. ‫- خوبه.

‫میشه قبل این‌که برم از ‫دستشویی استفاده کنم؟

‫اره، البته.

‫جشن خیلی عالی بود.

‫تعجبی نداشت که اون ‫میلیونرهای یبس صف کشیده بودن...

‫تا به خیریه پولشون رو بدن.

‫نه. به‌خاطر الکل بود.

‫به‌خاطر الکل نبود، عزیزم.

‫به‌خاطر میزبانش بود.

‫تو خوبی‌های آدمارو رو می‌کنی.

‫امیدوارم خونه هنوز سرجاش باشه.

‫وقتی من شونزده سالم بود، نزدیک بود...

‫نزدیک بود کل خونه رو بسوزونم.

‫نه، گانر هیچ وقت این‌کارو نمی‌کنه.

‫کی گفت دارم در مورد گانر حرف می‌زنم؟

‫استر، ما اومدیم خونه.

‫استر؟

[درخواست کمک کارآگاه دانان از مردم برای یافتن استر]

[خیابان اوردیل، پلاک ۳۷۱]

‫"آسایشگاه روانی سارن؟"

‫استر؟

[عدم تطابق]

[بیخیالِ من نشید] [استر آلبرایت]

‫اگه تو استر نیستی، پس کدوم خری هستی.

‫از کجا فهمیدی من استر نیستم؟

‫مادر خودش حتی اینو نمی‌دونه.

‫چرا بچه، اون می‌دونه.

‫لعنت بهش.

‫مامان؟

‫به چی نگاه می‌کنی؟

‫پس بذار ببینم درست فهمیدم.

‫تو یه زن بزرگسال و یه مجرم فراری هستی؟

‫این خیلی بگاییه.

‫در ضمن من دیگه کارم شده فقط همین.

‫خرابکاری‌های بچه‌هامو جمع می‌کنم.

‫نگران نباش. مامان ترتیبش رو میده.

‫مامان ترتیب همه چیز رو میده.

‫وقتی گانر به من گفت ‫که دانان به خونه اومد...

‫می‌دونستم تو رو این‌جا پیدا می‌کنم.

‫تو می‌تونستی به محض ‫این‌که فرصتش رو پیدا کردی...

‫از ما دزدی کنی و ناپدید ‫شی، اما این کارو نکردی.

‫چرا؟

‫چون تو نقشه‌ی بزرگتری داشتی، ‫درسته؟ نقش بازی کنی، ما رو فریب بدی،

‫و یه سال دیگه ما توی یه ‫حادثه‌ی غم‌انگیز از بین میریم.

‫درست میگم؟

‫ولم کن. تو دیگه منو نمی‌بینی.

‫دقیقا از همین می‌ترسم.

‫ما نمی‌تونیم اجازه بدیم استر ‫دو بار ناپدید بشه، مگه نه؟

‫اون ناپدید نشد.

‫من نمی‌تونستم برای اون کاری بکنم،

‫دیگه دیر شده بود.

‫گانر همیشه زیادی بهش سخت می‌گرفت.

‫اون شب اون زیاده‌روی ‫کرد. من باید چه کار می‌کردم؟

‫بچه‌مو سر یه قضیه‌ی خواهر برادری...

‫که بد پیش رفته بود تحویل بدم؟

‫من با تمام وجودم عاشق دخترم بودم،

‫اما یه مادر تحت هر شرایطی ‫از خانواده‌اش محافظت می‌کنه.

‫و اگه فکر کردی که من اجازه میدم...

‫یه کوتوله‌ی روانی چیزی ‫که من ساختم رو نابود کنه...

‫اشتباه کردی.

‫این خانواده با کشتی می‌فلاور ‫از انگلیس به آمریکا اومد...

‫و این کشور رو ساخت. ما مهمیم. آلن مهمه.

‫وقتی که اون شنید که استر زنده‌ست...

‫با دیدن ذوق توی چهره‌اش ‫فهمیدم که باید با این بسازم.

‫آلن نمی‌دونه چه اتفاقی برای استر افتاده.

‫و تو به من کمک می‌کنی که ‫مطمئن شم هیچ وقت نمی‌فهمه.

‫فقط یه چیز از مرگ یه بچه بدتره...

‫و اون اینه که یه بچه گم بشه.

‫ناپدید شدن استر آلن رو تغییر داد،

‫کسی که اون بود و قرار ‫بود باشه رو تغییر داد،

‫اما تو راه حل این مشکلی.

‫من و تو فرصت داریم این گندکاری رو...

‫به یه قراری که نفع ‫مشترک داره تغییر بدیم.

‫استر اون پایینه، مگه نه؟

‫اسمشو به زبون کثیفت نیار.

‫خیلی خب.

‫تو با حقه بازی راهت رو ‫به خانواده‌ی من باز کردی.

‫تو این نقش رو انتخاب کردی...

‫و حالا اونو بازی می‌کنی.

[گروهبان میس بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانم که بنابر فرم مرخصی پیوست‌شده]

[دوران مرخصی این‌جانب از این لحظه آغاز می‌شود.]

[با آرزوی بهترین‌ها، کارآگاه دانان]

‫خب، تو الان می‌تونی استر باشی...

‫و یه زندگی داشته باشی که هر ‫کسی برای داشتنش حاضره آدم بکشه...

‫یا می‌تونی به‌خاطر این مقصر شناخته بشی...

‫و با دستبند به استونی برگردی.

‫تصمیمت چیه؟

‫- ببخشید که ترسوندمت. ‫- منو ببخش. منو ببخش.

‫ما نباید تو رو تنها میذاشتیم.

‫- چی شد؟ ‫- اون از دوچرخه خورد زمین.

‫من اونو کنار جاده پیدا کردم.

‫عزیزم، تو روی یه ‫دوچرخه چه کار می‌کردی؟

‫بیا داخل. باید گرم بشی.

‫- مامان، ببخشید. ‫- بس کن.

‫- این دیگه چه وضع کسشریه. ‫- آره.

‫معنای این چیه؟

‫این یعنی اون یه بچه نیست.

‫اون یه زن بالغه و ما ‫نمی‌تونیم اونو دست کم بگیریم.

‫نه، اون چیزی بیش از اینه، مادر.

‫اون یه روانیه که داره توی ‫خونه‌ی کوفتی ما زندگی می‌کنه.

‫پس باید با این شخص زندگی کنیم؟

‫- من اینو نگفتم. ‫- خب نمیشه ما...؟

‫یه کاری می‌کنیم یه حادثه به نظر بیاد.

‫خیلی زوده. ما باید به این فکر کنیم.

‫پس حالا دیگه اون ما رو تو مشتش داره؟

‫نه، نه. اونم به اندازه‌ی ما ‫چیز برای از دست دادن داره.

‫ببین، هیچ کدوم از ما انتظار اینو نداشتیم.

‫پس ما فعلا حواسمون به اون هست...

‫و وقتی که زمانش رسید کارش رو تموم می‌کنیم.

‫این دیوونگیه، حتی برای ما.

‫خیلی خب، اینو ‫می‌بینی؟ این پرتاب میشه.

‫این‌جوری می‌کشیش عقب.

‫و کمان رو می‌گیری و اینو میذاری داخلش.

‫- داری می‌بینی؟ ‫- آره.

‫آره، و...

‫خوب بود!

‫- دیدی؟ ‫- آره.

‫حال کردی یا نه.

‫ملاقات ما با دکتر سیگر امروزه.

‫این مشکلیه که اگه تو با اون ‫طوطی حرف نزده بودی...

‫نداشتیم.

‫- سیدنی یه مکو بود ‫- اوه.

‫همه‌ی مکوها طوطی هستن...

‫اما همه‌ی طوطی‌های کوفتی مکو نیستن.

‫ما باید چه کار کنیم؟

‫ما با هم کاری می‌کنیم باور کنه.

‫یکی از اهداف ما در این‌جا ‫اینه که به استر کمک کنیم...

‫به زندگی توی خانواده خو بگیره.

‫بخشی از اون اینه که خاطرات ‫مشترک خودتون رو به یاد بیارید.

‫لحظاتی که با هم داشتین، ‫کارای جالبی که با هم کردین.

‫آقای آلبرایت، خاطره‌ای که...

‫برای تو و استر باارزشه چیه؟

‫خب، لحظات زیادی هست.

‫یه کریسمس توی پاریس بود.

‫اون تابستون توی توسکانی.

‫- یلواستون. ‫- آره، اون بالا.

‫من شیش سالم بود.

‫ما چند تا خرس دیدیم و... یه ‫موش خرما ساندویچ منو دزدید.

‫ولی خدا. کلی موش‌خرما اون‌جا بود.

‫دیگه چی، استر؟ دقیق بگو.

‫ما توی مزرعه‌ی الک ریج ‫موندیم و سوار اسب شدیم.

‫اسبچه‌ی من اسمش ناگت بود...

‫و اسب بابا اسمش استرچ بود.

‫و یه بار استرچ خم شد تا علف بخوره...

‫و بابایی با سر خورد زمین.

‫اون کل صورتش خاکی شد ‫و حتی لای دندوناش خاک رفت!

‫باورم نمیشه اینو داری میگی.

‫وای خدا. تا چند روز لای دندونات بود.

‫به طور خلاصه، استر دورنمای ‫سالمی از زندگی رو از خودش نشون میده...

‫مخصوصا در مورد برگشت به خانواده‌اش.

‫اون کاملا سالمه...

‫و از نظر عاطفی مشکلی نداره.

‫همش همین.

‫امروز چند نفر میان خونه‌ی ما...

‫فقط که تو رو ببینن.

‫اونا دوستای ما هستن که استر رو می‌شناختن.

‫پس زل زدن رو بیخیال شو، باشه؟

‫استر یه بانو هست.

‫فکر کنم باید یه کار اساسی بکنم.

‫خیلی خب.

‫فکر کنم کارمون خوب بود.

‫همه انتظار دارن استر ‫از نظر روحی داغون باشه.

‫اما چیزی که واقعا می‌خوان یه پایان خوشه.

‫ما وانمود می‌کنیم...

‫که صورتی رنگ مورد علاقه‌ی توئه.

‫اوه، مخمل.

‫رازش اینه که به اونا داستانی ‫رو بگی که می‌خوان باورش کنن.

‫این یکی مورد علاقه‌ی من بود.

‫رنگ مورد علاقه‌ات چیه؟ صورتی.

‫خیلی خوبه.

‫خب، میگی که نقاشی بلدی. دیگه ‫چه کاری رو می‌تونی انجام بدی؟

‫من خیلی دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود.

‫خیلی خوبه که برگشتم.

‫و برنامه‌ات برای آینده چیه، خانم کوچولو؟

‫برنامه‌های من چیه، مامان؟

‫هیچ برنامه‌ای نداره.

‫من اجازه نمیدم از جلوی چشمم دور شی.

‫بذار ببینم درست فهمیدم...

‫تو ۳۰ سالته؟

‫لطفا همین حالا از اتاقم برو بیرون.

‫این اتاق تو نیست. این ‫اتاق خواهر مرده‌ی منه.

‫تو اون نیستی و هیچ وقت هم قرار نیست باشی.

‫- حالیت شد؟ ‫- گمشو بابا.

‫حواست به حرف زدنت باشه، عجیب‌الخلقه.

‫خوشحالم که همه چیز رو شد،

‫چون دیگه خسته شدم از این‌که ‫وانمود کردم به این‌جا تعلق داری.

‫تو به این‌جا تعلق نداری.

‫این خونه‌ و خانواده‌ی منه ‫و هیچ وقت مال تو نمیشه.

‫تا وقتی زیر این سقفی...

‫من و تو با هم یه قراری داریم...

‫و اون قرار اینه.

‫تو تو مشت منی.

‫اگه دوباره این‌کارو بکنی ‫تو رو مثل استر می‌کشم.

‫یه تماس بگیرم...

‫تو برمیگردی به اون زندون.

‫تو هم می‌بازی.

‫چرا؟ به‌خاطر حرف یه ‫مهاجر غیرقانونی فراری...

‫که بیماری روانی داره؟

‫هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.

‫این‌جا آمریکاست.

‫افرادی مثل من مهم هستن...

‫و اگه تو استر نباشی...

‫معناش اینه که استر دوباره گم شده.

‫مامان با این قضیه مشکل داره.

‫من ندارم.

‫بعدا می‌بینمت، عجیب‌الخلقه.

‫تو امشب خیلی راحت می‌خوابی.

‫من بره‌ی کباب شده با ‫رزماری و تاپناد درست کردم.

‫و من می‌دونم استر از این خوشش نمیاد...

‫برای همین غذای مورد علاقه‌ات رو درست کردم.

‫مثل روزای قدیمی.

‫من خیلی در مورد این‌که...

‫فردا به شهر برم هیجان دارم.

‫من می‌خوام به گالری چیزی که ‫روش کار می‌کنم رو نشون بدم.

‫این فوق‌العاده به نظر میاد.

‫خب، همه‌ی اینا به لطف توئه.

‫من دوباره لذت کاری رو که ‫زمانی عاشقش بودم رو پیدا کردم.

‫حس می‌کنم دوباره یه بچه شدم. می‌خوای بیای؟

‫خیلی دوست دارم بیام!

‫من و استر از قبل برنامه چیدیم.

‫چه برنامه‌ای؟

‫این یه غافلگیریه.

‫خیلی خب، پس باشه برای یه وقت دیگه.

‫خیلی عالیه که دوباره ‫نقاشی می‌کنی، بابا.

‫آره.

‫میشه برم؟

‫یادت نره...

‫می‌تونی طبقه‌ی بالا غذا بخوری، مشکلی نیست.

‫عزیزم، چی شده؟

‫بابا، اون مشکلی نداره.

‫فقط یکم تنهاش بذار. اون چیزیش نیست.

‫آره، احتمالا از اون ‫همه‌ پیانو زدن خسته شده.

‫می‌تونم بیام داخل؟

‫حالت خوبه؟ اون پایین چی شد؟

‫من خیلی از دستپخت ‫مامان خوشم نیومد.

‫خب، می‌تونم بهت یه رازی رو بگم؟

‫منم خیلی شیفته‌ی دستپختش نیستم.

‫گوش کن. شبا زمان مورد ‫علاقه‌ی من برای نقاشیه.

‫می‌خوای به من ملحق شی؟

‫- بله، خیلی اینو دوست دارم. ‫- طبقه‌ی پایین می‌بینمت.

‫- این‌جا خیلی عالیه. ‫- خوشحالم که ازش خوشت میاد.

‫هر هنرمندی به یه فضا نیاز داره ‫تا بذاره خل و چل درونش آزاد بشه.

‫ما زیبایی و شور و شوق رو...

‫جایی می‌بینیم که بقیه نمی‌تونن ببینن.

‫من خیلی از این خوشم اومد.

‫چه قدر رنگ ریخته رو دستت.

‫آره، من موقع نقاشی ‫زیاد کثیف‌کاری می‌کنم.

‫مادرت به‌خاطر این از کوره در میره.

‫فکر کنم امشب به اندازه‌ی کافی این‌جا بودم.

‫چراغ‌ها رو خواستی بری خاموش کن.

‫شب خوبی داشته باشی.

‫انگار شما دوتا بهتون خوش گذشته.

‫اون راست میگه، تو با استعدادی.

‫اون آدم خاصیه،‌ مگه نه؟

‫اون‌قدر توهم برت داشته که ‫فکر می‌کنی اون تو رو می‌خواد؟

‫"سوپرایز، من دخترت نیستم...

‫من یه دزد جهش یافته هستم."

‫اون به اندازه‌ی آدمای دیگه از ‫تو حالش بهم می‌خوره اگه بفهمه.

‫خب، اگه کاری نداری...

‫من می‌خوام برم طبقه‌ی بالا و به شوهرم بدم.

‫اون از وقتی که تو برگشتی مرد جدیدی شده.

‫بابت این ممنونم.

‫سلام.

‫فکر کنم استر خیلی ‫به‌خاطر این‌که نمی‌تونه...

‫با من به گالری بیاد دلخور شده.

‫گوش کن، من عاشق اینم که تو و استر...

‫در زمینه‌ی نقاشی علاقه‌ی ‫مشترک دارین. فقط...

‫من چنین چیزی رو با اون ندارم.

‫و امیدوارم بودم که بتونم ‫امروز رو با اون بگذرونم...

‫و شاید یه چیز مشترکی پیدا کردیم.

‫به علاوه، این برات خوب میشه که ‫تمرکز داشته باشی روی کارت، مگه نه؟

‫اگه سل از چیزی که ببینه خوشش بیاد...

‫پس شاید بتونی یه نمایشگاه ‫بزنی و برگردی به دنیای هنر.

‫آره. باشه. ما که مشکلی نداریم،‌ مگه نه؟

‫نه، اصلا.

‫تو نقاش بزرگی هستی.

‫مردم دلشون برای کارای تو تنگ شده.

‫ممنونم.

‫این بیکنه؟

‫بوی بهشت میاد.

‫صبح بخیر، بابایی. کرپ می‌خوری؟

‫بله، معلومه. کاری هست که بلد نباشی؟

‫مامان؟

‫نه، ممنون. من می‌خوام مثل همیشه...

‫اسموتی می‌خوای؟

‫ماست یونانی، کلم،‌ بذر کتان و آبلیمو.

‫همون‌جوری که دوستش داری.

‫امتحانش کن.

‫من خیلی گرسنه نیستم.

‫من می‌خورمش، بده.

‫نه، این مخصوص مامانه.

‫من برای تو درستش کردم.

‫عزیزم، خیلی لطف کردی.

‫اما من ترجیح میدم خودم درستش کنم.

‫تریشا، بیخیال. امتحانش کن.

‫خوبه.

‫خوشمزه‌ست.

‫ممنون.

‫- تریشا، خوبی؟ ‫- من خوبم.

‫واقعا؟

‫می‌دونم می‌خواستی با من بیای.

‫اما فکر می‌کنم خوب میشد که تو روز رو...

‫با مامانت سپری می‌کردی. من ‫می‌خوام یه چیزی رو نشونت بدم.

‫بیا.

‫اونی که وسطشه.

‫مدیر وودلی دوست منه.

‫وودلی بهترین مدرسه‌ی نقاشی توی کل کشوره.

‫تو خیلی کارت خوبه. ‫می‌تونم اینو نشونشون بدم؟

‫من عاشق اینم. ممنون.

‫می‌تونی اینو ببری بالا؟

‫من می‌خوام برای مامان و بالا قهوه بگیرم.

‫خیلی خب، اون‌جا می‌بینمت.

‫وای خدا! مراقب باش، بچه!

‫- این بچه‌ی شماست؟ ‫- بله، بچه‌ی ماست.

‫- چی شد؟ ‫- هیچی. مشکلی نیست.

‫- استر پاش لیز خورد. ‫- ببخشید، خیلی طول کشید.

‫- یه کاری کن انگشت به دهن بمونن، باشه؟ ‫- باشه.

‫بابایی، منو با خودت ببر!

‫عزیزم. کاش میشد. دفعه‌ی بعد می‌برمت.

‫- از قطارت جا می‌مونی. ‫- خیلی خب، بعدا می‌بینمت عزیزم.

‫خداحافظ.

‫آروم باش، مامان.

‫فکر کردی می‌تونی منو بکشی؟

‫اینو بگیر.

‫مزه‌ی آشغال میده.

‫قرار ما تموم شد. تو مردی.

‫هی!

‫مامان! مامان!

‫عوضی! جنده!

‫اون در کوفتی رو باز کن. استر!

‫عزیزم، زودباش.

‫جرات نداری این کارو بکنی!

‫ببخشید، خیلی تند می‌رفتم؟

‫تو باید استر باشی.

‫من باید برم بیمارستان.

‫چیزیت نیست.

‫انگار ۱۰۰۰ بار تیزی فرو رفته تو چشمم.

‫- سرکار لیهی. ‫- وای خدا.

‫میشه دو ثانیه ساکت باشی؟

‫- چی؟ ‫- ما استر رو پیدا کردیم.

‫- واقعا؟ ‫- من اونو میارمش خونه.

‫اوه.

‫به آلن هم اطلاع دادم.

‫باشه، خداحافظ. لعنتی!

‫تو حالت خوبه. تو حالت خوبه.

‫خیلی ممنون.

‫وای خدا. اوه.

‫خیلی ممنونم.

‫استر از وقتی برگشته آشفته حال شده.

‫راستش این برای ما خیلی سخت بوده.

‫دائما دروغ میگه و یهو عصبانی میشه.

‫بعضی وقتا اون حتی در مورد ‫صدمه زدن به خودش شوخی می‌کنه...

‫و فکر نمی‌کنم واقعا ‫منظورش شوخی بوده باشه.

‫- اونو بردینش پیش روانشناس؟ ‫- بله. بله.

‫ببین کی برگشته.

‫پاشو. ما همین حالا این‌کارو می‌کنیم.

‫خب، وقتش رسیده بود.

‫لعنتی.

‫من دیگه ازت خسته شدم.

‫هیچ چیزی ارزش موندنت ‫توی این خونه رو نداره.

‫خودکشی تو دل بابا رو میشکونه.

‫اما بالاخره باهاش کنار میاد.

‫بمیر دیگه، عجیب‌الخلقه!

‫اون کجاست؟

‫من... من نمی‌خواستم این کارو بکنم.

‫اوه، عالی شد.

‫این یه اتفاق بود.

‫- تریشا. ‫- سلام، عزیزم.

‫پلیس به من زنگ زد.

‫می‌دونم. ببخشید. این تقصیر من بود.

‫استر توی فروشگاه گم شد...

‫و من وحشت کردم...

‫- اما من به سرکار لیهی زنگ زدم... ‫- مامان.

‫و اونا پیداش کردن.

‫- خوبه. ‫- مامان.

‫- خب، من توی قطارم. ‫- چیه؟

‫- اون... ‫- صبر کن.

‫اما من برمی‌گردم خونه.

‫من...

‫برو طبقه‌ی پایین و کارش رو تموم کن.

‫- چی؟ ‫- برو طبقه‌ی پایین و کارش رو تموم کن.

‫تریشا، هنوز اون‌جایی؟

‫تریشا، همه چیز رو به راهه؟

‫تریشا، من الان میام خونه.

‫- چی؟ ‫- من میام خونه.

‫جلسه‌ات با سل چی؟

‫فراموشش کن.

‫نه، عزیزم. قسم می‌خورم ‫همه چیز رو به‌راهه.

‫استر این‌جاست. همه چیز خوبه.

‫ببین، من تقریبا به ایستگاه شهر رسیدم.

‫باشه، میشه با تاکسی بیای خونه؟

‫چون من این‌جا واقعا دستم بنده.

‫اه. لعنت بهش.

‫این‌جایی.

‫استر.

‫بیا بیرون، استر.

‫یا اسمت هر اسمی که هست.

‫می‌دونی، لازم نبود این‌جوری بشه.

‫واقعا گانر؟

‫مطمئنم که می‌تونیم ‫به یه راه حلی برسیم.

‫واقعا این‌طور فکر می‌کنی؟

‫راستشو می‌خوای؟

‫نه.

‫منم.

‫گه توش.

‫گانر؟

‫نه.

‫نه!

‫چه کار کردی؟ ‫چه کار کردی؟

‫تو همه چیز رو گرفتی.

‫آلن هیچ وقت متعلق به تو نمیشه...

‫اما اینو بهت قول میدم. ‫اون می‌فهمه که کی هستی.

‫یه عجیب‌الخلقه‌ی روانی که ‫از غم و اندوه ما سواستفاده کرد...

‫پسرم رو کشت و سعی کرد منو بکشه.

‫تا وقتی که من کاری که لازم بود رو کردم.

‫به آتش‌نشانی زنگ بزنید!

‫گانر!

‫گانر!

‫طاقت بیار، من دارم میام!

‫- کمک! ‫- بابایی، مامان سعی کرد به من صدمه بزنه!

‫- آلن! ‫- خواهش می‌کنم کمکم کن!

‫- آلن! ‫- طاقت بیارید!

‫من دیگه نمی‌تونم اینو بگیرم.

‫دارم میفتم!

‫- بابایی، کمک! ‫- عزیزم طاقت بیار!

‫من دارم میام.

‫اون استر نیست! اون یه زن بالغه!

‫- اون دروغ میگه! ‫- چی؟

‫- اون ما رو گول زد! ‫- مامان داره دروغ میگه!

‫- دستت رو بده من! ‫- نه، بابایی!‌ خواهش می‌کنم کمکم کن!

‫تریشا!

‫- یعنی چی؟ ‫- من این کارو برای تو کردم. برای خودمون.

‫تا بتونیم با هم باشیم. آلن من عاشقتم.

‫تو کدوم خری هستی؟ تو یه هیولایی!

‫آلن!

‫آتیش‌ همه چیز رو از استر گرفت.

‫خونه‌اش، خانواده‌اش.

‫این حادثه‌ی غم‌انگیزی بود.

‫این خیلی وحشتناکه.

‫می‌دونم.

‫استر همین‌جوریش هم به ‫اندازه‌ی کافی زجر کشیده.

‫اول ربوده شد و حالا یتیم شده در ‫حالی که خانواده‌ای نیست که اونو قبول کنه.

‫الان چی میشه؟

‫من با یه سازمان امورات ‫فرزندخوندگی معتبر تماس گرفتم.

‫من مطمئنم که ما براش ‫یه خونه پیدا می‌کنیم...

‫جایی که استر حمایت بشه ‫و بهش محبت کنن.

‫آخه کیه که نخواد اونو ‫به فرزندخوندگی بگیره؟

‫مترجم: ‫میثم موسویان MeysaM.UnicorN ‫t.Me/unicorn025

‫بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال ‫30nama.com

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.