Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
آنچه در "شهروند بیگانه" گذشت ...
پس چه اتفاقی برای "هری واندراسپیگل" واقعی افتاده ؟
نمیدونم
"دکتر وندراسپیگل" ، یه دکتر جدید رسیده
- لطفاً منو دکتر "ایثِن" صدا کنید - خوشحالم که در مورد من میدونی
هیچکس نمیخواد خودِ واقعیش رو پنهان کنه
تو باید احساس گناه کردن برای دادن "جی" به فرزندخوندگی رو تموم کنی
مشکلی براش پیش نمیاد
اون میمیره
پام... قطعش کن
اگر "آستا" اونجا نبود من مرده بودم
اونها سفینهی فضاییت رو بردن ، مگه نه ؟
این یعنی اینکه دنبالت هستن
احتمالاً "MIB" باشه... "مردان سیاه پوش"
من یه دوست و شوهرش رو دعوت کردم
ایشون "سارا" و "ریچارد هیوستن" هستن
هر وقت بخوای میتونی از "مکس" مراقبت کنی
اوه ، دوست دارم این کارو بکنم
نباید اونو برمیداشتی
حالا اون بچه متوجه میشه که ما تو اتاقِش بودیم
خوبه
بعد وقتی که میره به اون هشدار بده ، ما درست در تعقیبِش خواهیم بود
"آستا"... اون تو هستی ؟
همه باید بمیرن
این چرخهی طبیعی زندگی برای موجودات در سراسرِ جهانه
بعضیها ممکنه بیشتر از دیگران عمر کنن ...
اما هر موجودِ زندهای به وجود میاد و بعد از بین میره
حیوانات اینو میدونن
اونها همونطور که مُقدّر بوده در تَوازُن با زمین زندگی میکنن
هر کسی رو که من با دستگاهم میکشم به هر حال یه روزی میمیره
حداقل من اونهارو به دلیلِ خوبی میکشم
امّا این برای انسانها متفاوته
انسانها میکشن چون میدونن کوچیک ، ناچیز و ضعیف هستن ...
و کشتن باعث میشه احساس قدرت کنن ...
حتی اگر فقط برای یه لحظه باشه
«پنج ماه قبل»
«اَنسولین برای دکتر سَم هاجز» «برای استفادهی بیمار نیست»
«سَمِ بوتولینوم»
و وقتی انسانها باهوش باشن ...
حتی ممکنه از قتل هم قِسِر در برن
البته که هیچ موجودی نمیتونه واقعاً از عواقبِ هیچ چیزی قسر در بره
جهان میدونه که شما چی کار کردین ...
حتی اگر هیچکس دیگه ندونه
و جهان از هر طریقی که شده تعادل رو برقرار خواهد کرد
انسانها برای این موضوع کلمهی مخصوصی دارن
بهش میگن "کارما" (حاصلِ کِردارِ انسان)
تمامي حقوق مادي و معنوي اين زيرنويس متعلق به رسانه ميکس ميباشد استفاده از اين زيرنويس توسط رسانههاي داخلي پيگرد قانوني دارد ديگر رسانهها ميتوانند بدون حذف نام مترجم و رسانه از ادامه انتشار زيرنويسها حمايت کنند
« رسانه اينترنتي ميکس Miks.ir » « ترجمه شده توسط : Bahador.Kazemian » « Bahador_1470@Yahoo.Com »
فکر کردم گفتی ماشین "آستا" اینجا بود
اوه ، داری بهم میگی دروغگو ؟
خب ، اگر واقعیت همینه پس قبولِش کن "دارس"
لطفا دعوا نکنید
ببین "دارس" ، همهمون داریم یه کم وحشت میکنیم ...
چون این ماجرا خیلی ناجوره
اونجوری که وقتِ طلوع آفتاب درِ منو میکوبیدی ، چیزی نمونده بود باعث بشی سکتهی قلبی کنم
اوه ، خیلی متاسفم که پیدا کردن جنازهی ...
مردی که دوستش دارم که در یه فریزر حَبس شده برای تو خیلی ناخوشاینده
خیلی خب ؟ زندگیِ یه انسانه عوضی
خب ؟ "هری" مرده
این بیرون چه خبره ؟
من اینجا ایستادم تو این فکرم که چرا تو تختخواب در خونهام نیستم
خدارو شکر که زندهای
این... نه ، این غیرممکنه
اون از سگِ شما هم بدتره
آره خب ، دلم نمیومد كه "كیلیتِس"رو از خواب بيدار كنم
اون تو خوابِ "REM" در حالِ تعقیب بُز بود [حالتی از خواب که بدن در خواب عمیق به سر میبرد امّا واکنش مغز در حالت بیداریست و معمولاً چشمها تکان میخورند]
من میارمِش
از این بابت عذر میخوام دکتر "وی" ...
امّا... دیشب "دارسی" دزدکی وارد سردابِ شما شده ...
و فکر میکنه که یه مُردهی شمارو در فریزر دیده
بهش گفتم که احتمالاً فقط یه گوشتِ یخ زده اون داخل بوده ، که شبیه شما بوده ...
مثلاً یه خوک یخ زده یا همچین چیزی
من از خوک خوش چهرهترم
اوه ، منم همینطور ، آره مرد ، احتمالاً من یه جایی بین خوک و دلفین به حساب میام
میدونی ، اون دلفینها ، اونها حیواناتِ خیلی جذّابیَن
چیزی جز گوشت نیست
- تو جسد رو جا به جا کردی - خب مطمئناً ...
و ایناهاش
نه ، منظورم اون مَردِ مردهست ، کودَن
واضحه که اون نیست ...
اما من اون پایین یه جنازه دیدم
چرا ماشین "آستا" بیرون بود ؟
با هم به یه کنفرانسِ پزشکی رفتیم
تو بوی الکل میدی
خیلی خب ، بیا "دارس" حالا دیگه باید بری
- من برات صبحانه میخرم - نه
نه
من میدونم چی دیدم ، از تلاش برای اینکه به عقلم شک کنم ، دست بردارید
من میدونم که دیوونه نیستم
معاون گفت ...
وقت رفتنه
چی ؟ نه
- نه - بیا ...
دستهایِ لعنتیت رو ازم بکش
اوه خدایا
کمکم کن معاون
- مثل یه عنکبوت بهم چسبیده - غُر بزن ...
مایهی تأسفه که باید همهرو بکشم و اینجارو ترک کنم
گرمای بهار تازه داره میرسه
اوه
موهای لعنتی منو ول کن ! آه !
- موهاش رو ول کن - آه ، دستهایِ لعنتیت رو ...
"دارسی" ، صندلی رو ول کن
- بله - اینو بگیر
- تُف میکنی ... - اینجا واقعاً خوبه
دستبند ، برای همین کاره دیگه
دَستبَند برای دست بَند زدنِه
بیا ، بیا
- به این اعتراف میکنم ... - باشه
که مثل یه گَلّه سگِ "پیتبول" مبارزه میکنی
زود باش ، منو بزن !
میدونی که دلت میخواد منو بزنی کلانتر
- بزن ! - لطفاً از تقلّا دست بردار
همه چی درست میشه ، من ماشینت رو برمیگردونم
برو تو ماشین
بابت این موضوع متاسفم دکتر
بله ، من از این ورودِ سرزَده بسیار ناراحتم
"من حقوقِ قانونیِ خودت رو برات میخونم"
چی باید بگم ؟
بهم بگو چی باید بگم !
مشکل همینجاست
آخ ، آخ ، آخ ، آخ ، آخ ، آخ !
باشه ، خیلی خب ، خیلی خب ، خیلی خب
بیارِش ، باید اینو ببینم
چشم
اوناهاش ، داره میدزدش
میدونستم
او زنی با دامن بنفشه ، مردِ سیاه پوش
باید به "هری" هشدار بدیم
بهت گفتم که اون مارو به بیگانه میرسونه
میخوای بهم بگی چه اتفاقی افتاد ؟
- من نگرانت هستم - داری بیش از حد واکنش نشون میدی
اینجوری نیست که قبلاً هیچوقت ضمانت منو برای بیرون اومدن از بازداشتگاه نکرده باشی
"بیش از حد واکنش نشون میدم" ؟ چه باحال
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با صد تا اس ام اس ...
و یه پیام صوتی از تو که داد میزدی "اون مرده ، اون مرده" رو به رو شدم
خیلی خب ، ببین ، من میدونم چه اتفاقی افتاده
خب ؟ تو و "هری" یکی رو به قتل رسوندید
پیش میاد ، اما من پُشتِت هستم
با ماشین من به "کانادا" میریم
از اونجا ، من یه دوستِ قدیمیِ اسکی در "جینو" دارم ... [شهری در ایالت آلاسکا]
اونجا یه صندوق امانات هست ، 1000 دلار برای ادامهی راهِمون
سه تا پاسپورت ، پس ...
این... کلّی اطلاعات برای پردازشه
اه... امّا نه ، من هیچ کسی رو نکشتم
مطمئنی ؟
اگر کشته بودم یادم میومد
درسته ، درسته
چه خوب ، پس کلانتر حق داشت ، من چیزهای غیر واقعی میبینم
- یه کمترین حَدِ جدیده برام - "دارسی" ، چی کار کردی ؟
من دیشب تقریباً دزدکی وارد خونهی "هری" شدم ...
و من یه فریزر پُر از... گوشت دیدم ...
و فکر کردم یه جنازهست
"دارس" ، چقدر مشروب خورده بودی ؟
خیلی کم مشروب خورده بودم
یکی دو تا "خوراکی" خوردم و یه قرص که تو مبلم پیدا کردم (خوراکیهایی که معمولاً با ماریجوانا پخته یا تهیه میشوند)
- بیخیال - ببین ...
واضحه که تو راز بزرگی رو از من مخفی میکنی
تو بهترین دوست منی
من هیچوقت هیچ رازی رو ازت مخفی نمیکنم
- داری دروغ میگی - نه نمیگم
- چرا ، داری میگی - نه
تو یه "نشونه" داری ، یادته ؟
وقتی دروغ میگی ، بیش از حد اهلِ بغل کردن و لمس کردن میشی
اینجوری نیست
"دارس" ، بیخیال
ممنون که ضامنم شدی ، من باید برم
"دارسـی"
خدایا
آرومتر برو ، خیلی نزدیکی
یا عیسی مسیح ، انگار دارم کنارِ مادربزرگم رانندگی میکنم
چطوره بری عقب بشینی ننه جون و یه ژاکت برای من ببافی ؟
عالی شد ، تو حواسم رو پرت کردی ، حالا داریم اون کثافتِ کوچولو رو گُم میکنیم
اوه خدای من ، تو... تو خوبی ؟
مراقبِ حرف زدنت باش لطفاً
و شما 100 دلار بابت دوچرخه به من بدهکاری
ام ...
به نظرِ من که چیزیش نشده
خوشحال میشم منتظر پلیس بمونم
به دختره پول رو بده
تو بودی که باعث شدی من زیرش کنم
بیا بریم
حالا دیگه گمش کردیم
خوشحال شدم
- خیلی طول میدی - 100 دلارهها
دستگاهم کاملاً شارژ شده (به بالاترین سطح نیرو رسیده)
با یه فشارِ دکمه ، شمارشِ معکوس شروع میشه ...
و تقریباً تا 90 دقیقهیِ زمینیِ دیگه ...
8 میلیارد انسان زیستِ خودشون رو از دست میدن
این لحظهایه که ماموریت رو به اتمام میرسونم ...
که این کار روند و سرنوشتِ جهان رو برای همیشه تغییر خواهد داد
رویایِ پیتزا رو میبینید ؟
پیتزای "مامان ساپ" هم اکنون در قلب مرکز "پیشنس" باز است
با شکمِ خالی که نمیتونم همهی آدمهایِ زمین رو بکشم
"جی" اینجا کار میکنه ؟
من بهش یه کار نیمه وقت دادم
بابا ، فکر نمیکنم این ایدهی خوبی باشه
تو با یه بیگانه دوستی و اونوقت "جی" ایدهی بدیه ؟
اوه ، داره میاد اینجا ، از اینجا دور شو
سلام
سلام
ام... میبینم که کار جدید پیدا کردی
آره ، اولین روزَمِه
خوبه
ببین ، "دارسی" بهم گفت که در کوه چه اتفاقی افتاده
فقط میخواستم مطمئن بشم که انگشت دست و پا یا چیزی از دست نداده باشی
اه... نه ، ام ...
دارمِشون
ببین ، من میخواستم بهت بگم که اگه خواستی در موردِ ...
همه چیز یا هر چیزی صحبت کنی ، من هستم
میخوای در مورد تو با خودت صحبت کنم ؟
خب ...
- فکر میکردم که بتونیم ... - نه
مطمئناً ، آره
میدونی ، من باید برگردم سر کارم
البته ، از دیدنت خوشحال شدم
- سلام - سلام
سلام ، خانم "توئِلوتیریز"
راحت باش
میدونم که میدونی
من میدونم که تو میدونی
اون میدونه ؟
"اون" اسم داره
و اون میدونه
اون خیلی چیزها میدونه
ما یه مشکلِ جدّی داریم
دولت دنبالِشِه
اونها میدونن که من میدونم اون کیه
چی ؟ چطوری ؟
چون اونها دولت هستن
انقدر ساده لوح نباش
ببخشید ؟
ببخشید
من بعضی وقتها با بزرگترها جوری حرف میزنم که انگار با من برابرِ هستن چون من بالغتر از سن خودم هستم
دارم رویِ اصلاحِش کار میکنم
من یه دوربین در اتاقم مخفی کردم و دیدم که اونها خونهی مارو گشتن
چی ؟
و اونها به پایگاهِشون برگشتن و الان دارن این طرف و اون طرف میچرخن و دنبالِش میگردن
از کجا میدونید پایگاه اونها کجاست ؟
ما راههای خودمون رو داریم
گوشیِ من کجاست ؟
من از سنجابها یاد گرفتم که وقتی شکمت رو پُر کردی ...
باید تا اونجایی که میتونی غذا برداری که بعداً بخوری
با این همه پیتزا ، میتونم همه رو بکشم و هنوز هم تا روزها پیتزا برای خوردن داشته باشم
و حالا ، با شکمی که مثل یه کیسه زبالهی پر شده داره میترکه ...
هیچ چیزی مانعِ من برای به اتمام رسوندنِ ماموریتم نیست
اوّل باید امتحانِش کنم
خب ، شما دو تا
اگر به چیزی نیاز داشتید من طبقهی بالا روی تردمیل هستم
"سحر" ، بازم ممنون که به "مکس" در انجام تَکالیفِش کمک میکنی
برام مسئلهای نیست
میخوام مثل شما ، وقتی پیر شدم معلم بشم
واو
من پیر نیستم ، من جوونم ، خب ؟
عمرم به سرعت در حال گذر نیست
من فقط... فقط دارم زندگیش میکنم اما این... این فوق العادهست
واقعاً فوق العادهست
این... اصلاً منطقی نیست
میگه تلفن اینجاست
یه گوشیِ دیگه رو داری ردیابی میکنی
گوشی مادرت رو ردیابی کن
گوشی مامانمِه
نمیشه که
من گوشی مادرت رو درست زیر ماشین "کاروان" گذاشتم
دَرِ ورودی رو قفل کن ، من در پشتی رو قفل میکنم
نترسید
ما فقط به کمک شما نیاز داریم
من 100 دلارت رو پس نمیدم
دستگاه من از انرژی خودِ زمین استفاده میکنه ...
تا یه موج به سراسر جهان ارسال کنه که تمامیِ انسانهارو میکشه
همچنین میتونم اونو فقط به یه نقطه هدایت کنم و از شر این جسد خلاص بشم
درد داره ؟
باز تو ؟
خودت میدونی که فقط داری وقتکُشی میکنی
تو میترسی که همه رو بکشی
نه ، نمیترسم
نژادِ من ترس رو احساس نمیکنن
بله ، امّا تو دیگه از نژادِ خودِت نیستی ، مگه نه ؟
تو به انسانیت آلوده شدی
من نیازی به گوش دادن به این ندارم
من قرار بود از پیری بمیرم... با "ایزابل"
من حتی یه قَبر در شمالِ "نیویورک" زیر زیباترین درختِ افرا خریده بودم
قرار بود برای همیشه کنار هم باشیم
دلت براش تنگ شده ؟
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ...
حواس پنج گانه ...
رانندگی کردن بدون اینکه بخوام جایی برم ...
"تاکو"
- اما "ایزابل"رو دوست داشتم - از کجا میدونی ؟
از کجا میدونم همسرم رو دوست داشتم ؟
چه... حسی داشت ؟
احساسِ ...
زندگی داره
مثل تمام چیزهایی که تا حالا احساس کردی
شادی و خشمی که در قلبت وجود داره ...
و در ...
امید پیچیده شده
امید به اینکه همه چیز درست میشه
عشق باعث میشه آدم حس کنه به همه چیز مرتبط و وَصلِه
احساس گیجی به آدم میده ، احساس میکنی که شناوَری
من هم "ایزابل"رو دوست دارم
تو یه عوضیای ، تو حتی اونو نمیشناسی
میشناسم
وقتی اون رفت ...
قلبم احساس سقوط کردن داشت
این پَس زَدِه شدنِه
این عشق نیست
پس چرا چیزهای دیگه رو حس میکنم ؟
امید رو حس میکنم
احساس میکنم با همهی آدمها مُرتبطَم ...
به همه چیز مرتبطم
من قبلاً اون چیزهارو احساس میکردم
تو همهاش رو ازم گرفتی
متاسفم
تو فقط "ایزابل"رو از من نگرفتی ...
وقتی منو کشتی ، منو هم از "ایزابل" گرفتی
اون به من نیاز داره
دست بردار
از انجام اون کار با چشمهات دست بردار
وقتی منو کشتی ، "ایزابل"رو هم کشتی
- نه - بله
اون هر روز گریه میکنه
نه ، نه ، نمیکنه
تو قلبش رو شکستی
بس کن
"هری"... اه... کجایی ؟
لطفاً وقتی این پیام رو گرفتی باهام تماس بگیر
باید باهات صحبت کنم
هی "آستا" ، چطوری ؟
اوه هی ، ام ...
من باید زودتر برم ، اشکالی نداره ؟
مشکلی نیست ، خلوته
خودم اینجارو میگردونم
باشه ، ممنونم
هی "آستا" ، میتونی کمکم کنی ؟
به اون پایِ مُرده نیاز دارم
- واقعاً ؟ - آره
یه پوتین پیدا کردم ، باید ببینم که به این پا میخوره یا نه
ممکنه یه قتل دیگه هم در شهر داشته باشیم
پس داری بهم میگی در نهایت اون چیز شبیه اون یکی میشه ؟
پوتین رو از کجا آوردی ؟
در ساحل کنارِ خونهی دکتر "وندراسپیگل"
پس چه اتفاقی برای "هری وندراسپیگل" واقعی افتاده ؟
نمیدونم
من دیشب تقریباً دزدکی وارد خونهی "هری" شدم ...
و من یه فریزر پر از گوشت دیدم ...
و فکر کردم یه جنازهست
یه قتل دیگه وحشتناکه ...
امّا ما هر کسی که این کارو کرده رو میگیریم
قول میدم
باشه ؟
هندزفری تو گوشِشِه
نمیتونه چیزی بشنوه
من میتونم بلندتر از آهنگهای تمرینِش جیغ بزنم
میتونم تا دو ثانیه دیگه بکشونمِش این پایین
خب ، وقتی این کارو بکنی از اتفاقی که براش میافته خوشت نخواهد اومد
شما باید به ما بگید که این بیگانه کجاست کثافتهای کوچولو
چرا باید بگیم ؟
چون اینجاست که همهمون رو بکشه
اگر فکر میکنی من از کشتن همه میترسم ، تو خنگی
هر وقت بخوام میتونم این دکمه رو فشار بدم
اگر با من موافقی و من درست میگم و تو اشتباه میکنی ...
پس فقط اونجا مثل مردهها بشین و هیچی نگو
حالا شد
ما به توافق رسیدیم
خداحافظ تنها انسانِ در این اتاق
این غیرممکنه
این انرژی رویِ نژادِ من تأثیر نمیذاره
حق با اون بود ؟
من دیگه از نژادِ خودم نیستم ؟
اما این یعنی اینکه اگر دستگاهم رو راه بندازم ، اون من رو هم خواهد کُشت
سلام
اینجا چیکار میکنی ؟
هیچی
برای هرکسی که رد میشه لقب از خودم درمیارم
میخوای بشینی ، آقای شلوار کوتاه ؟
باحال بود ، گمون کنم وقتی برسم خونه این شلوارو میندازم دور
این همون نیمکتیِه که روش نشستیم ...
اون روزی که کلاسِ علوم خانم "هندرسون"رو پیچوندیم
خدایا ، راست میگی
خیلی وقت پیشه
حالت خوبه ؟
من ...
یادم میاد اون روز خیلی خوشحال بودم
این درست قبل از این بود که به "اِستِرَتِن" بدم
یادم میاد احساس میکردم ...
زندگیم تازه داشت شروع میشد
آره ، تو همیشه اینجوری خوشحال بودی
این چیزیه که من در مورد تو دوست دارم
میدونی ، این چیزیه که همه دوست دارن
من خوشحال نیستم
- نیستی ؟ - تو هستی ؟
خب... نه
امّا من از اوّل هم هیچوقت واقعاً خوشحال نبودم
پس ...
آره ، خب ، من یه فرصت برای خوشبختی داشتم امّا ...
فقط ناگهان از دست رفت ، میدونی ؟
پام آسیب دید و همه چی تموم شد
هی ...
تو میتونی خوشحال باشی
ببین ، من بازیِ لقب گذاشتن رو باهات انجام میدم ...
و لقب تو خانمِ ...
"تو شگفت اَنگیزی" هست
خیلی خب
خب ، تو... تو این بازی وارد نیستی
امّا حقیقت داره
منظورم اینه که تو در زندگیت کارهای زیادی انجام دادی
خفه شو
من...من شگفت انگیز... نیستم
من... احساس میکنم هیچ کارِ خاصّی با زندگیم نکردم
من فقط ...
میخواستم ...
فقط میخواستم مهم باشم ...
برای کسی تفاوت ایجاد کنم ، من ...
شاید همهی اینها فقط مزخرفه
نه ، تو مُهمّی
تو باهوش و بامزهای
من... ای کاش من مثل تو بودم
من تقریباً از همه چیز وحشت دارم
اما بعضی وقتها تورو میبینم و ...
تو خیلی نترسی
این باعث میشه احساس کنم ، نمیدونم... احساسِ ترسِ کمتری کنم
میدونی ، تو منو خوشحال میکنی
ام ...
- چی کار می کنی ؟ - متاسفم
- من متأهلم "دارسی" - به خاطر این کار عذر میخوام
- آره - اوه خدای من
خیلی متاسفم
- من فکر کردم که ... - اوه نه ، اشکالی نداره
- من باید برم - درسته ، درسته
باید... باید بری
لعنت
لطفاً "مکس" ، باید به من اعتماد کنی
اون قراره همه رو بکشه
به ما بگو اون کیه
اون قرار نیست همه رو بکشه
سفینهاَش یه طلسمِ "کیمبایا"ست [قبیلهای سرخپوستی در کلمبیا که تمامیِ مصنوعاتِ کشف شده از آنجا طلا بوده و بسیاری از آنها به شکل هواپیما بودهاَند]
"مکس" ، اون قراره همه رو بکشه
نمیکشه ، به حرف من گوش میده !
چرا شما تو خونهی من هستید ؟
"سارا" ، چه خبره ؟
"سلام عزیزم"
"عصر بخیر عزیزم"
"اوه آره ، روزم خوب بود ، شام چی داریم ؟
طلاق ؟ عالیه"
درو قفل کرده ؟ عجیبه
- خیلی خب ، بیا بریم - هر چی میخواید بردارید
- لطفاً - مجبورم نکن از این اسلحه استفاده کنم
- اوه خدای من ، اوه خدای من - به بچهها صدمه نزنید
"مایک" ، به کمکت نیاز دارم ، افرادی تو خونهی من هستن
خانوادهام اون تو هستن ، اونها اسلحه دارن
چی ؟ خب ، باشه ، ببین
تکون نخور ، داخل نرو
پنج دقیقه دیگه اونجاییم ، خب ؟
نه ، نه ، نه ، ما پنج دقیقه وقت نداریم
ببین ، نرو داخل ، ما تو راهیم
معاون
لعنت
لعنت
اوه خدای من ، اوه خدای من
کمک
بذارید از اینجا بیام بیرون
اگر به بچهام دست بزنی ، میکُشمِت
"مکس" ، اون کیه ؟
چرا اون روپوشِ سفید پوشیده ، هوم ؟
باشه ، بهتون میگم
به خدا قسم
از بچهی من دور شو
خب ، اون بهمون گفت که کیه
به چیزی که نیاز داریم رسیدیم ، بیا بریم
- طاقت بیار "مکس" - هی ، ما این کارو نمیکنیم
ما هر کاری که من میگم رو انجام میدیم
بخوابید زمین
♪ سهیم شدنِ شب با همدیگه ... ♪
♪ اوووه... آره آره ♪
♪ سهیم شدن شب با همدیگه ... ♪
♪ اوووه... آره آره ♪
♪ سهیم شدن شب با همدیگه ... ♪
♪ اوووه... آره آره ♪
شماها مثل "دِردِویل" و "بِلَک ویدو" هستید [شخصیتهای اَبر قهرمانیِ کتابهای کامیک]
ممنون که جونم رو نجات دادید
وقت رفتنه
این چیزها معمولاً پایان خوشی ندارن
میتونست خیلی بدتر باشه
بله ، من به شهروندان توصیه نمیکنم که قانون رو ...
به دست خودشون اجرا کنن امّا این ...
این یه قهرمان بازیِ واقعی بود که شما دو تا انجام دادید
خب ، ما تیم خیلی خوبی هستیم
بله هستیم
هر جفتِتون تقریباً... همه جای کفشهاتون خون ریخته
من هیچوقت کفشهام رو نمیشورم
من هم همینطور
وای نه
خیلی زبون استفاده میکنن
شما سعی دارید به تَهِ دهانِ هم برسید ؟
- خیلی زنندهاید - واقعاً ؟
شما درست بالای پلهها یه اتاق دارید
اوه پسر
اون مقاله چطور پیش میره ؟
به یه نقل قولِ دیگه نیاز داری ؟
"آستا" مادر منه
آره ، کلانتر "مایک" هم پدر منه
تو ...
یا خدا
تو اون بچهای
غافلگیر نشدم که به تو هم نگفته
این موضوع رو راز نگه میداشته
آره
آره ، نگه داشته
نمیدونم چی کار کنم
اون مادرمه ...
و من حتّی نمیدونم جلوش چجوری رفتار کنم
اصلاً نیاز نیست که به پدرم اشاره کنم
اوه
درسته
"جیمی"
خیلی بهم ریختهست
من به همچین شخصی اصلاً چی باید بگم ؟
منظورم اینه که بلاخره باهاش برخورد میکنم
و نمیتونم با "آستا" صحبت کنم ، نمیتونم با والدینِ خودم هم صحبت کنم
احتمالاً الان نباید حتّی با تو صحبت میکردم ...
اما احساس میکنم که دارم عقلم رو از دست میدم
و به کسی در این شهر نیاز دارم که باهاش صحبت کنم ...
هی ، هی ، هی هی ، هی ، هی
تو قطعاً میتونی با من صحبت کنی
من نمیتونم اینجا اینطوری زندگی کنم ، خب ؟
من نمیتونم ...
تو از این ماجرا فرار نمیکنی
و تو تنها نیستی
میتونم کمکت کنم
هی
میتونی پیاز حلقهایِ مجّانی بگیری ؟
پیاز بخشی از برنامهست
آره ، باشه
تو "هری وندراسپیگل"رو کشتی
نـه... نکشتم
به من دروغ نگو
باشه ، من اونو کشتم ، اما اوّل اون شروع کرد
اصلاً متوجهی که چی کار کردی ؟
نمیتونی همینجوری یکی رو بکشی ، اینجا شرایط اینجوری نیست
انسانها دائما آدم میکشن
یکی "سم هاجز"رو کشت پس ...
آره... و تو دیدی که اون موضوع با من چی کار کرد ...
با همهمون چی کار کرد ، و تو هم همون کارو کردی
نه
خداحافظ ، این تمومه
- دیگه ما با هم کاری نداریم - اینو نگو
- صبر کن ، صبر کن - چیه ؟
چیه ؟
درست میشه ، مثل اون آهنگِه
"اوه فرزندم ، زندگی آسونتر خواهد شد"
"اوه ، فرزندم..." ، وایسا
- به من دست نزن - متاسفم
تو نمیتونی منو ول کنی
به من نگو چی کار میتونم بکنم و چی کار نمیتونم بکنم
وای ، تو واقعاً داری تو مزخرفاتِ انسانِ مذکّر بودن راه میافتی
نرو ، درد داره
این ...
دلیلِش توئی
تو دلیلِش هستی که من احساس میکنم ...
شادی و خشمی که به هم پیچیده شدن
خشم میخوای ؟
به سیّارهات برگرد "هری"
هر کی هستی ...
هر چیزی که هستی ، دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمِت
امّا ما دوستیم
من با آدمهایِ قاتل دوست نیستم ...
منظورم... آدم نیست
من نمیدونم تو چی هستی
امّا میدونم که چی نیستی ، تو دوستِ من نیستی
فکر میکردم تو دوست منی
من از این خوشم نمیاد
دیگه از اینجا خوشم نمیاد
« انفجار تا 90 دقیقه دیگر ... »
سلام
سلام
پس... من ...
گمون کنم تو پدر منی
آره
اگر یه بار دیگه به "آستا" دست بزنی ، من ناجور میکُشمِت
حالا احساس بهتری داری ؟
اوه "دارسی" ، چی کار ...
"دارسی" نکن... اوه
حرومزا...
"دارسی"
اوه ، اوه ، نه ، نه ، نه ، نه ، نه
وای نه
مراقب باشید ، از سر راه برید کنار
اوه
آره ، آره ، حالا حس بهتری دارم
آره ، منم همینطور
ما... الان دیگه باید بریم
خانم "توئِلوتیریز" ؟
سلام... "مکس هاتورن" هستم
به کمک شما نیاز دارم
"هری" اینجاست که همه رو بکشه ، و فکر میکنم میدونم کجا داره میره
ببخشید
شما دکتر شهر هستید ؟
بله ، خودم هستم
آه ، اون پارِگیِ ناجوریه ...
دکتر شهر
اون بچه حق داشت
اون خوشگلترین بیگانهایه که من تا حالا دیدم
آره ، فقط مراقب باش ، خب ؟
ما نمیدونیم که این هیولا چه تواناییهایی داره
آره
حرکت کنید ، حرکت کنید ، بیاید بریم
چی... این دیگه چه کوفتیه ؟
بیا
- میدونستم که واقعی هستی - باشه
من... بیگانهتون رو پیدا کردم
بنابراین حالا من رسماً کارم با اون تمومه
- اوه - ببخشید ...
این زن ...
یه بیمارِ روانیِ از کنترل خارج شدهست
من کاملاً موافقم
ببندش
صبر کن ، شما... شما مردان سیاه پوش هستید ؟
اوه ، بس کن ، اسم اونها مردان سیاه پوش نیست
تو خیلی فیلم تماشا کردی
و اگر میخواستم اونها درگیر این ماجرا بشن ، به مافوقهایِ خودم میگفتم
و بعد اونجوری ما یه بیگانه نداشتیم ، مگه نه ؟
"ما" یعنی کی ؟
این ماجرا بزرگتر از هر چیزیه که بتونی تصور کنی
حیفه که اینجا نباشی تا ببینی که چه اتفاقاتی میافته و به کجا ختم میشه
از شرش خلاص شو
بهت که گفتم
- من دستورات متفاوتی دارم - باشه ، ام ...
بعداً میکُشمت
میبینی ، من نمیفهمم
منظورم اینه که اوّل ماجرای "سم" ، بعد هم این زوجِ در گردش که مردم رو وحشتزده میکنن
اشتباه برداشت نکنی ، من از هرج و مرج خوشم میاد
خیلی ازش خوشم میاد
اگر ممکن باشه یه کمی بیش از حد ازش خوشم میاد
ممکنه
در واقع کاملاً ترسناکه
پایِ هم اندازهی پوتین رو یادت نره
امّا ...
واقعاً همهی اینها میتونه صرفاً تصادفی باشه ؟
من اعتقادی به تصادف ندارم
اوه ، منم ندارم
بنابراین هم پوتین و هم پا در یه منطقه پیدا شدن ...
درست نزدیکِ خونهی "دکتر وندراسپیگل"
آره ، منظورت پوتین ، پا و دستگیرهی دَرِه
اون قطعاً از یه قایق چند اتاقه نیومده ...
این قطعیه
به نظر میرسه که ممکنه یه مظنون اصلی جدید داشته باشیم
بیا فردا صبح به دیدن "دکتر وندراسپیگل" بریم ، ببینیم چیزی برای اضافه کردن داره یا نه
اون چیه ؟
اوه... خدای... من
این یه "نِسپِرسو"ئه ؟
چیز خاصی نیست مرد
من اونو برای دفتر خریدم
- تخفیف خورده بود - آره ، آره
اوه خدای من ، اوه خدای من
تو برای من یه قهوه ساز خریدی
اوه ، چی کار میکنی ؟
من اونو برای کُلِ دفتر گرفتم
- چی کار میکنی ؟ - نه
تو برای من خریدیش ...
و با غرایز دستگیرهایه من موافقی
تو غریزههایِ دستگیرهایه خوبی داری ، خب ؟
اما کُلِ این چیز برای همهست
- فقط برای تو نیست - نه
- چی کار میکنی ؟ - نه
تو برای من خریدیش
شما که در وسیلهی نقلیه هستی ...
دستهات رو نشون بده
« انفجار تا 17 دقیقه دیگر ... »
حالا که دستگاهِ من ، خودم رو هم نابود میکنه راهِ دیگهای ندارم
من پرواز میکنم و از اینجا دور میشم و دستگاه رو به این ...
سیارهی زیبا میندازم تا کاری رو که شروع کردم تموم کنم
برید ، برید ، برید
« انفجار تا 12 دقیقه دیگر ... »
دوتا دوتا برید ، دوتایی
"هری"
بازم هست
بی حرکت
تکون نخورید
وای نه
پیتزاها رو یادم رفت
شاید بتونم برگردم و اونهارو بردارم
میتونم با سفینه برم و تو مسیرَم به فضا اونهارو بردارم
به خاطر این ماموریت احمقانه نمیتونم
خیلی گرسنهاَم
شبیه مورچههای سیاه هستن
ملکهتون کجاست ؟
بیاید
بخوابید زمین
"هری"
بدو "مکس" ، مخفی شو
"هری" ...
میدونم چرا اینجایی
انجامش نده ، لطفاً این کارو نکن
باید بکنم
- برای همین اومدم اینجا - برای من مهم نیست
تو همون موجود سابق نیستی
از وقتی اومدی اینجا عوض شدی ...
از وقتی که اون مرد رو کشتی
من دیدَمِش ، همین الان هم دیدمش
میتونستی بری ، امّا موندی تا به ما کمک کنی
- تو تغییر کردی - نه
ماموریت من کشتن همهست
اگر همه رو بکشی ...
منو هم میکشی
حق با توئه ، من تغییر کردهام امّا ...
دوستِ من همینه
ما دوستیم ؟
آره
ما دوستیم
پس این یعنی اینکه که تو باهام به سیارهی من میای ...
و ما همهی مردمِ زمین رو با هم خواهیم کشت
چی ؟ نه
من... من همینجا میمونم
پس من همه رو نمیکشم
باشه ، خوبه
دلم برات تنگ میشه دوست
منم دلم برات تنگ میشه دوست
من باید از شر دستگاهم خلاص بشم
وقتی 80 ثانیه دیگه منفجر بشه ، همهی افرادِ روی کرهی زمین رو از بین خواهد برد
اوه خدای من
آره ، برو
برو
خیلی سریع ...
چند تا پیتزا در فریزرم گذاشتم
اگر میخوای میتونی اونهارو بخوری
ممنون
برو
همه باید سرانجام بمیرن ...
امّا مهم انتخابهایی هستن که در طول زنده بودنِتون میکنید
کشتن ممکنه باعث بشه انسانها در اون لحظه احساس قدرت بکنن ...
اما چیزی که من به تازگی شروع به درک اون کردم اینه که ...
قدرت واقعی از انتخاب به نکشتن میاد
شاید واقعاً انسان بودن ، به جایِ کُشتَن ، انتخاب به دوست داشتن باشه
اما با اون عشق دردی میاد که درونم احساس میکنم
من باید به خونه برم
امیدوارم هر چی بیشتر که از اونها دور بشم ...
کمتر برام اهمیت داشته باشه
بلاخره ، من دوباره در آرامش خواهم بود
سلام
داری منو میبری خونه ، درسته ؟
این دیگه خیلی مزخرفه
« رسانه اينترنتي ميکس Miks.ir » « ترجمه شده توسط : Bahador.Kazemian » « Bahador_1470@Yahoo.Com »
Instagram : Bahador.Kazemian Telegram : Bahador_Kazemian
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.