Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
خب همه چیزاتو برداشتی؟ ..میتونی کل پرواز رو بازی کامپیوتری بکنی
یا فکر میکنی یه کتابی چیزی بخونی؟
احتمالا یه چیزی بخونم
اگه برات ایمیل زدم برای جواب دادن بهم نترسی ها
باشه؟ خیلی خوبه بعضی وقت ها به پدرت بگی که تو فکرت چی میگذره، یا چه کارا میکنی؟ میدونی؟
آره -اگه میخوای میتونیم - ...با اسکایپ هفته ای یه بار همدیگه رو ببینیم
یا چیزی تو این مایه ها - خیله خب -
آره. باشه
طراحیهای علومت رو برداشتی؟
آره، فک کنم
ضمنا عالی شده بودن، واقعا خیلی عالی شدن مرسی
مرسی
لپ تاپ ـت شارژ داره؟ - آره -
،به نظرت وقتی رسیدی خونه اولین کاری که میکنی چیه؟
نمیدونم
واقعا از این ارتباطی که داریم حال میکنم ...میدونی، فقط
...جواب هات خیلی - چی؟ -
فقط همینجوری به تمرین پیانوت ادامه بده، باشه؟ کارت خیلی خوبه
..و اونا تو مدرسه ات خیلی براش وقت صرف میکنن
فقط این یادت باشه که موسیقی چیزی هستش که واقعا تو زندگیت ازش استفاده میکنی
...یادت نره که از این کنجدی ها هم میخوای، مگه نه؟
آره - خیله خب -
بفرما، ممنون
باشه
احتمالا تو ماه اکتبر یه سری بهت بزنم ... و به اولین اجرات برسم
اگرم شد تا اونجا هستم مسابقه فوتبالت رو هم نگاه کنم
شاید امسال اصلا فوتبال بازی نکنم
خب، اشتباه بزرگی میشه، باور کن
بازیم اونقدرها هم خوب نیست - ،اوه، نه، خیلی خوبه بازیت -
جدی میگم
منظورم اینه که، چندتا از کمپ های تمرینی رو از دست دادم پس احتمال اینکه بتونم بازی کنم، خیلی کمه
خب آره، موقعیت رو برای مربیت توضیح بده
میدونی، مثلا پدرت تو اروپا زندگی میکنه و واقعا میخواستی بری اونجا
همین چرت و پرتا، تقصیرهارو بنداز گردن من "پدر مادرم گند زدن، ولی من خیلی جدی هستم"
،ولی من توش جدی نیستم بابا
اونقدرها برام مهم نیست
،خب، مجبور نیستی همین الان درباره اش تصمیم بگیری فقط بهش فکر کن
کلا منظور من اینه که ورزش تیمی خیلی مهمه، میدونی؟
رسیدیم
عاشق این فرودگاه ام، تو نیستی؟ - آره، محشره -
آره میدونم، محشره مگه نه؟ برا دیدن مامانت هیجان زده ای؟
آره، مامان و دوستام
باشه، بلیط و پاسپورتت رو چی، آوردی؟
،باشه، برا ارتباط برقرار کردن اعتماد به نفس کافی رو داری؟
آره، قبلا هم اینکارو کردم - آره، ولی این یکی یه ذره قلق داره -
،فقط یادت باشه که، وقتی فرود اومدین ...رو صندلیت بمون
تا یکی از خدمه هواپیما میاد و میبرتت پیش در، باشه؟
مشکلی نیست - باشه، خیله خوب -
اوه پسر
خب، به نظر دیگه باید خدافظی کنیم
باشه، بیا اینجا ببینم، وای خدایا
تمام تلاشمو میکنم که به اجرات برسم، باشه؟
میدونی، من بودم خودمو تو زحمت نمینداختم
چی؟ چی باعث شده این حرفو بزنی؟ - ...ببین، نمیخوام بی ادبی کنم، ولی خیلی راحت تره -
اگه برای اجرا نیای .. - چطور؟ -
فقط بهتره یه وقتی بیای دیدنم که کاری نداشته باشم
میخوام اجراتو ببینم - ببین، برا اینه که مامان خیلی ازت متنفره -
،اگه تو اونجا باشی خیلی مضطرب میشه و بعدش باعث میشه منم اضطراب داشته باشم
میدونی، بفرمایین ممنون
بهر حال وقتی برا پیش هم بودن نداریم - نگران اونش نباش، یه کاریش میکنیم -
فقط نمیخوام نگرانش باشی میدونی که؟
منظور اینه که میدونی که چقدر دلم برات تنگ میشه دیگه، درسته؟
فکر میکنی چرا هنوز خیلی ازم متنفره؟
نمیدونم. فکر کنم از دنیل بیشتر از تو متنفر باشه
درسته - هی، نگرانش نباش، یه کاریش میکنم -
الان باید به این برسیم - آره -
ولی به نظرت کاریش نمیشه کرد؟
نمیدونم - ولی میدونی که دوست دارم، درسته؟ -
آره، میدونم - خیله خب -
این بهترین تابستون زندگیم بود
واقعا؟ - آره -
خب برای منم همینطور
دیدی؟ بهت گفتم که این جریان یونان میتونه خیلی عالی باشه
و همینطور هم بود - باشه، خیله خب -
دوست دارم رفیق
منم دوست دارم بابا - باشه -
باشه، بزن قدش، خیله خب
خدافظ - خیله خب، میبینمت -
زیرنویس و ترجمه از Hamed Batlaghi & .:MILAD:.
TvShow.ir ارائهای از تیم ترجمه
باشه
باشه
خب جریان چیه؟
علیه اش رای دادن - چی؟ اون توربین بادی؟ -
،شش ماه با این آدما کار کردم، همشون قبولش داشتن همه موافق بودن که برا منطقه عالیه
پس چی شد یه دفعه؟
حالا تصمیم گرفتن که از قیافه اش روی اون تپه خوششون نمیاد
فکر میکردم دیگه تمومه و عملیه - بود -
،اساسا دیگه تموم شده بود - برای همین اعصاب آدم خورد میشه میتونن همچین کاری بکنن؟ -
آره، البته، اینکارو کردن همین، دیگه تموم شد رفت
متاسفم - نه، مساله اینه که خیلی ناراحت کننده است -
دیگه نمیتونم تحملش کنم
جدی گفتم میخوام اون کار "رمی" رو قبول کنم
نه، نه، برای اون کار نکنی بهتره
چرا؟ - برای دولت کار کنی؟ -
خب، فکر میکنم این دولت با بقیه فرق داره ما به قانون نیاز داریم، و تنها راهی که بشه عملیش کرد همینه
این تنها راه نیست، شماها کارهای خیلی خب زیادی انجام دادین
خب، خیلی درباره اش فکر کردم و این تنها راه عملی شدنشه
باشه، پس بذار یادت بندازم که از این یارو خوشت نمیاد
،قبلا که براش کار می کردی همش ازش شاکی بودی
آره خب، آدم عوضی هستش، ولی کارش درسته از این به بعد منم میخوام اینجوری باشم
باشه - یه سلیطه واقعی، باشه؟ -
خب، هر دفعه که به اون یارو نگاه میکنم تنها چیزی که میبینم، بلند پروازیه شرمنده، فقط بهش اعتماد ندارم
تنها دلیلی که از کارآزاد رفته توکار دولتی، اینه که مردم پاچه خواریش رو بکنن
خودش اصلا برام مهم نیست، باشه؟
خیله خب - فکر میکنم بدبخت میشی -
با اون سیاست بازی ها و توافق ها
،حالا هر چی، تصمیمو گرفتم دیگه خسته شدم از اینکه دست رو دست بزارم
و هی این همه زحمت بکشم و یکی دیگه بیاد از بینش ببره
رمی همون کسی نیست که قبلا خودکارهاشو پرت میکرد سمت دستیارش؟
باشه، باید یه سال پیش اینکارو قبول میکردم
و اون موقع به خاطر حجم زیاد کارش میترسیدم ولی فکر کنم بهترین فرصت ممکنه
و پولش هم بیشتره، میخوام انجامش بدم
باشه، مطمئنی؟
نه، از هیچی مطمئن نیستم، باشه؟ - خیله خب -
یعنی، اگه من برم چه بلایی سر بقیه میاد؟
مثلا فرانسواس، همه ـشون رو من حساب میکنن
نظرت چیه؟
باید قبولش کنم یا نه؟ - نه، نه، نه، من نظری ندارم -
،فقط نمیخوام به خاطر این توربین لعنتی تصمیم عجولانه بگیری
مساله فقط اون نیست، متوجه ای؟ تمام تابستون داره رو مغزم راه میره
آره، میدونم که همینطور بوده، میدونم - و باید انجامش بدم -
و دارم انجامش میدم، دارم انجامش میدم - خیله خب پس همینکارو بکن -
اینکارو می کنم، خیلی خب؟
اوه خدایا، ایکاش همه چی سادهتر بود
منظورم اینه که، اگه برم گاییده میشم اگه بمونم هم گاییده میشم
همیشه همینجوریه
آره، دنیا به گا رفته - آره شاید -
خدایا، بالاخره اومدیم تعطیلات و دخترامون برا اولین بار دو هفته است مریضن
میدونم، یه پسر معرکه دارم یه میلیون مایل دورتر ازم زندگی میکنه
یا عشق زندگیت، که نمیتونه گنداش رو تمیز کنه یا یاد بگیره که چطور خودشو اصلاح کنه
منظورت کیه؟ درباره کاپیتان تمیزه که اینجا نشسته که حرف نمیزنی؟
کاپیتان تمیزه؟ همونی که تو این سال ها نتونسته هیچ کاری بکنه
مثلا تو این لحظه انتظار چیو داشتی، خانمی؟
خدا
اوه نگاشون کن، چقدر نازن
مثل دوقلوهای بهم پیوسته میمونن
اوه خدای من، باید ازشون عکس بگیرم
هی، الا همه ی اون سیب رو خورد
میخوای غذا رو از دهنت بچه ت در بیاری؟
آره - باشه -
همه اش قهوه ای شده
نه، نه، یه تیکه اش سالمه هنوز
اِلا، این مدرکی هست دال بر اینکه پدرت ازت غذا دزدیده
...اگه دچار اختلال غذایی یا سوئه تغذیه شدی
یا مسیح - تقصیر من نیست... همه اشو تقصیر مادرت ننداز -
همه شو تقصیر مادرت ننداز - ،اِلا، این یه سیب خانوادگی هست -
دارم ارزش به اشتراک گذاشتن رو بهت یاد میدم دوست دارم عزیزم
چقدر دلنشین
بعدا شما دخترا این تعطیلات رو خیلی متفاوت تر از ما به یاد میارین
حتما همینطوره من و مادرم هم همینطوری هستیم
اون چیزی که از دوران کودکی من یادشه با من خیلی فرق داره
خواهشا فیلم نگیر دیگه - باشه -
،خدایا، عاشق مامانتم همیشه بهش سخت میگیری
چون دوران درب و داغون رو از دست دادی و فقط دوران خوبش رو دیدی
اوه، دوران درب و داغون این درب و داغون منو یاد یه چیزی میندازه
تا حالا داستان بچه گربه ام، "کلئوپاترا" رو بهت گفتم؟
نه نه - باشه، فکر کنم اگه بهت گفته بودم یادت میموند -
داستان ـه -- میدونی وقتی یه دختر کوچولو بودم یه گربه داشتم به اسمِ کلئوپاترا
...هر بهار از حصار رد میشد و حامله میشد
و همیشه سرآخر، دقیقا دوتا بچه دنیا میاورد
دو تا بچه گربه ها؟ - دوتا بچه گربه -
هردفعه و هر سال، دو تا گربه
منظورم اینه که فقط، شگفت انگیز بود
،و بعدش یه روز که حدودا سی سالم شد بود ... داشتم با پدرم ناهار میخوردم
..و به یاد "کلوپترا" کوچولو افتادم و درباره اش بهش گفتم
: و اونم گفت
سخت ترین کاری که تا حالا مجبور به انجامش شدم» «.کشتن اون بچه گربه های ناز بود
«و من مونده بودم و گفتم:«چی؟
و بعدش معلوم شد، اینجارو داشته باش
بعضی وقت ها حتی هفت تا بچه هم دنیا میاورده
اوه نه
ولی پنج تاشون رو ورمیداشته - اوه نه -
و مینداخته تو یه پلاستیک و درش رو میبسته
وحشتناکه
...مثل این بود که
دروغ هایی که خودش و مادرم درباره گربه ها بهم گفته بودن رو یادشون رفته بود
چطور تصمیم میگرفتن که کدوم بچه گربه رو بکشن؟ - راستش همینو ازش پرسیدم -
کدوم ها رو انتخاب میکردی مثلا نازترین ها رو یا چاق ترین ها رو؟
،میدونی که، و بعدش گریه اش گرفت
بابای بیچاره
اوه، بهشون گفتیم که اینجا می ایستیم دخترا دلشون میخواست خونه خراب ها رو ببینن
باید بایستیم؟
خب، اِلا خیلی دلش میخواست ببینه
آره، ولی نباید بیدارشون کنیم - نمیدونم -
میدونی موقع برگشت به فرودگاه وایمیستیم تا ببینن
میدونی که نمی ایستیم - آره ، احتمالا نایستیم -
اوه خدایا
به امید دیدار، خرابه ها حالا چیه شما اصلا خوبه؟
یکیشو ببینی، انگار همه ـشونو دیدی
،اوه خدای من، چه والدین بدِ مزخرفی هستیم باید نگه میداشتیم
نه بابا، اشکال نداره - جزو فرهنگ ـمونه، زودباش، برگرد -
باید به این بچه ها شخصیت بدیم - آره، آره -
داریم درس ارزشمندی بهشون یاد میدیم اگه خوابالو باشین، تو این دنیا بازنده این
...آره، وقتی دخترا به خاطر ده سال اعتیاد
...کوکائین و متافتامین رفتن به مرکز بازپروری
،میگن که هیچ وقت موقع خواب احساس خوبی نداشتیم»
:چون بابامون همشیه میگفت «."اگه خوابالو باشین، تو این دنیا بازنده این" و همه اونا دوباره تقصیر توئه
آره خیله خب، پدرمادر مزخرفی هستیم - میدونم -
خداحافظی با "هنک" خیلی سخت بود
چرا؟ مگه ناراحت بود؟
نه، تازه گفت بهترین تابستون عمرش بود
،خب، عالیه، منظورم اینه که
منظورم اینه که، من بودم زیاد نگرانش نمیشدم چند باری باهم حرف زدیم
و میدونی اصلی ترین مشغله فکری تو زندگیش چیه؟ - چی؟ -
ججوش در آوردن و اینکه در نظر دخترها چطور به نظر میرسه به نظرم بچه ات هم درست به جنابعالی رفته
منظورت چیه؟ من اصلا اینجوری نیستم - اوه، بیخیال -
چیه مگه؟ - تنها چیزی که بهش فکر میکنی همینه -
چی؟ - زن ها -
منظورم اینه که ناراضی نیستم خیلی بهم توجه میکنی
ولی هیچ وقت از چشم چرونی به دخترا دست برنمیداری - من هیچ وقت چشم چرونی نمیکنم، چشم چرونی نمیکنم -
با چشم هام باهاشون عشق بازی میکنم
،اوه، واو، از این یارو اسپانیاییه خوشم میاد یا شایدم یونانی باشه؟
نمیدونم اهل کجام، ولی خیلی پشمالو هستم
...خب، فکر کنم میدونی، "هنری" ممکنه، میدونی که
چی؟
با اون دختر کوچولو ملینا باشه
...نمیدونم، ازش خوشش اومده؟ ولی
چیه مگه؟ - شوخیت گرفته؟ -
فکر میکنی برا چی گفت که بهترین تابستون عمرش بوده؟
چون من و اون خیلی بهمون خوش گذشت؟
جسی - نه، ها؟ -
خب چی، فکر میکنی...؟ - البته -
همدیگه رو بوسیدن؟ - آره معلومه که بوسیدن، آره -
آره، قسم خوردم که به کسی نگم ولی بهم گفت - چی گفتش؟ -
نباید چیزی بهت بگم برا همین حرفی نمیزنم
زودباش - باشه -
....بهم گفت که نگرانه میدونی که، اینکه همدیگه رو بوسیدن
میدونی، با زبون؟ زبون اون؟
اینو پرسید ازت؟ - آره -
ولی خیلی ناز بود، دستپاچه بود و رنگش سُرخ شده بود، دهنشو گاز میگرفت
مثل همون موقع که بچه بود
پس رابطه اش با "ملینا" واقعی بوده - آره -
حالا چی میشه؟
نمیدونم، باید باهم دوست باشن تو فیسبوک
یه مدتی باهم در تماس باشن - ..چی میشه اگه اونا -
همه ی زندگیشون با هم باشن چی میشه؟ - خیلی قدیمی فکر میکنی -
...بعضی وقت ها ...نه، من فقط -
...مگه یه دختر بچه دوازده ساله ای؟ منظورم اینه که
عشق اولت، اصلا یادت هست که کی بوده؟
آره، یادمه، تو بودی - آره جون عمت، مثلا تو 23 سالگی باکره بودی ها -
گفتی عشق اول نه اولین تجربه جنسی، باشه؟
باشه، درست، مثلا من اولین زنی بودم که احساس میکردی عاشقشی؟
آره، آره تقریبا - فکر نکنم -
اولین نفری که حس میکردم باهاش مرتبطم، قطعا چیه مگه من عشق اول تو نبودم؟
نه، معلومه که نبودی
نه، فقط فکر میکردم بودم
جسی"، بس کن دیگه، احمقانه ست" - چیز مهمی نیست -
باشه، مگه چند سالته، بیخیال بابا
من 41 سالمه و عاشق تو هستم
تو خیلی خیلی... داری رو این قیافه از خود راضیت کار میکنی
معلومه که آره، باید بهت میگفتم که یه چیزایی تو آستینم دارم
گیر یه نوجوون آمریکایی اُفتادم
باورم نمیشه
بعدا مجبوریم همه اون کارا رو بکنیم؟
چی؟ آها، آره، بیخیال بابا
خیلی برا پاتریک اهمیت داره آریادنی و استفانی، احتمالا الان اونجان و دارن آماده میشن
بچه ها میخوام همین یه بارو خوش باشن - .نه نه -
نه، نه، منظورم بعد از اونجا و رفتن به هتل بود
... مطمئن نیستم که بخوام برم سلام عزیزم
آره
اوه، باشه، باشه، باشه خب، اشکال نداره، اشکال نداره
،از لندن بهم زنگ بزن پرواز خوبی داشته باشی، خدافظ
،بهش گفتن که گوشی هاشون رو خاموش کنن
پروازشون داره بلند میشه. ازش خواسته بودم از تو هواپیما بهم زنگ بزنه، میدونی که از پروازها خوشم نمیاد
چیه؟
چی شده؟ - ...فقط -
نمیدونم، نمیدونم
فقط فکر نکنم که دیگه بتونم به اینکار ادامه بدم
چی کاری؟
...همین که هر تابستون و هر کریسمس مثل این میمونه که
میدونم، حال منم خراب میکنه - ..فقط خیلی بد میشد، میدونی -
انگار فرستادیمش مدرسه شبانه روزی یا همچین چیزی
نمیدونم، من و مادرش باید یه کم بهتر با هم کنار بیایم
میدونم، مثل این میمونه که میفرستیمش تو دل دشمن
،میدونی این دفعه دیگه واقعا اذیتم کرد
--مثل این میمونه که داره وارد دبیرستان میشه
و چهار سال دیگه باید خودش تنها زندگیش رو اداره کنه
...شاید خبر خوبی باشه، فقط چهار سال دیگه باید صبر کنیم - نه، نه، نه، الان واقعا دوران حیاتی هستش -
فقط احساس میکنم که باید کنارش باشم یا الان یا هیچ وقت، میدونی چی میگم؟
نه، منظورت چیه؟
فقط یه جورایی فکر میکردم که یه جایی تو وسط های راه میاد و با ما زندگی میکنه
حالا زمان خیلی سریع گذشته
و رسیدیم به اینجای کار، میره دبیرستان
و دخترها تو زندگیشن. بعدشم یه دفعه میبینیم که داره برا دانشگاه درخواست میده
آره، راست میگی، شاید وقتش باشه
واقعا فکر کنم دیگه وقتشه که همه این چیزا رو به مادرش بگیم و ازش بپرسیم که میتونه بیاد با ما زندگی کنه یا نه
خیلی دوست داره با ما باشه ...میتونیم بذاریمش تو اون
این... این اتفاق هرگز نمیوفته، خیلی خب؟
خیله خب؟ حتی یه چیز هم که از نظر قانونی بهش ملزم نباشه رو هم بهم نمیده
میخوای دوباره به اون وکیل ـه زنگ بزنیم؟ - نه، از اون یارو خوشم نمیاد. افتضاحه -
میخوای من به مادرش زنگ بزنم؟
نه، خواهشا، دیگه اینکارو نکن
میدونی، بچه حتی نمیدونه چطور یه توپ بیسبال رو پرتاب کنه
کی اهمیت میده
،با آرنجش توپ رو هدایت میکنه مثل دختر بچه ها پرتاب میکنه
تقصیر تو که نیست - نه دقیقا تقصیر منه -
یه پدر باید این چیزا رو به بچه اش یاد بده - فقط به نظر از بیسبال خوشش نمیاد -
...الکی سرزنشش نکن - نه این یک نمونه ـست، یه کنایه ـست برا همه چی -
داره چهارده ساله میشه و به پدرش نیاز داره
جسی" من نمیام شیکاگو زندگی کنم"
مگه ازت خواستم بریم اونجا؟ این از کجات در آوردی، ها؟ فقط دارم با صدای بلند فکر میکنم
این تنها چیزیه که به خودم قول داده بودم که هیچوقت انجامش ندم
و الان میبینم که دارم اینکارو میکنم
گوش کن، تو یه پدر بی نظیر هستی عاشق رابطه ای هست که باهم دارین
عاشق نامه هایی هست که براش میفرستی - اون حتی نامه ها رو نمیخونه -
معلومه که میخونه ـشون فقط اونجور که تو میخوای ازشون تعریف نمیکنه ،فقط میدونم اگه این سال ها رو از دست بدم
دیگه هیچ وقت برنمیگردن که تلافی کنم
اوه خدای من - چی شده؟ -
همینجاست که تموم میشه
درباره چی حرف میزنی؟
مردم همینجوری رابطه هاشون بهم میخوره - اوه خدای من -
تو از موضوع پرت شدی - نه، نه، اینو نشون میکنم -
امروز روزیه که و مثل یه بمب ساعتی هستی که زندگی هامون رو نابود میکنه
آره - باشه -
اولا، بمب ساعتی رو روشن نمیکنن تنظیمش میکنن
یه زمان سنج هم داره، برای همینه که تیکتیک میکنه - ..اوه، باشه بابا حالا هرچی، زمان داره و هرچی - ،میدونی چیه؟ تیکتیکش از همین الان شروع شده
و همینجوری اتفاق میوفته ناراحت هستی و طرف مقابل رو مقصر میدونی
تنفر رشد میکنه و رابطه تون بهم میخوره، همین فقط داری اینکارو میکنی که جلوی منو بگیری -
ابدا، ابدا - چرا همینطوره، همینکارو داری میکنی - ...نه، نه، نه -
نه، راستش خودم هم از اینکه رابطه ـمون این همه مدت دووم آورده، تعجب میکنم
باشه، بقیه چیزهارو هم بگو - برای یه مدتی رو مسیر موازی بودیم -
،ولی الان مسیرها بهم برخورد کردن و من دارم میرم غرب و تو داری میری شرق
باور کن، رابطه ها اینجوری تموم میشه دیدم که میگم، باشه؟ ...کاترین و الکساندرو، ماریان
شوخی میکنی دیگه، درسته؟ - خب، نه -
شوخی میکنم
و هم نمیکنم
خیله خب؟
...فقط
همینجوریه - چقدر دیگه تا خرابه ها مونده؟ -
اوه، بسته بودن
آره - ما... - آره -
عزیزم، تصمیم گرفتیم تو راه برگشت به فرودگاه بهشون سر بزنیم
باشه؟ - دقیقا -
زود برمیگردیم دیگه، درسته؟ - آره، آره - آره -
چه اتقاقی برا سیب ـم افتاد؟
...سیب ـت
سیبت حتماً تموم بود دیگه
درسته؟
لیستو بده بهم - دست من نیست -
،داخل کیف پولته
داخل کیف پولته
باشه - آره -
باشه، من ژنرال هستم
کی تو رو ژنرال کرده؟ - ژنرال، باشه؟ -
سرباز تمیرکن تو به هیچی دست نمیزنی - بله قربان -
نینا برو آشپزحونه
نینا
آدریانی
باید بهتر از اینا بازی کنی نه نه نه
گرفتمت
بچه های تیم من کجان؟ بچه های تیم من کجان؟
برید دنبالِ گوجه فرنگی بگردید
اینه؟ - آره -
قرمزـه
این؟ - خیلی خوبه -
باشه، فلفل
راستش هردوتاشو خوندم اولیش اسمش اون دفعه» هست و دومی اسمش«این دفعه» ست»
نه اولیش «این دفعه» ـست «و دومی «اون دفعه
.آره - یه شوخی تو خونواده ـمون داریم - ...که "این" ما رو دور هم جمع کرد
و با "اون" پول آپارتمانمون رو دادیم - باشه -
،ولی باید یه کم برا سیلین عجیب باشه طوری که تو اون کتاب به نظر میرسه، نه؟
چرا؟ فکر کنم بهش عادت کرده
ولی دومیش خیلی سکسی ـه، رفیق ...وقتی هواپیما رو از دست میده
و برا روزها و روزها با هم سکس میکنن انگار که فردایی وجود نداره، منظورم اینه که عجب
واو، شما دوتا واقعا اینکارو کردین؟
اینکارو کردین، ها؟ - کتاب سوم "جسی" رو خوندی؟ -
راستش از دوتای اولی خیل بهتره
قطعا نوشتنش از سرهم کردن دو تای اولی خیلی بیشتر طول داد
نه سومی رو نخوندم، منظورم اینه که زنم دادش بهم، ولی خیلی طولانی ـه برام
حتی عنوانش هم درازه عنوانش چی بود؟
... هنرپیشه های موقت تولید یک نمایش طولانی ولی با»
«صحنه ی کوتاه به اسم گریز.... - خب، دقیقا منظور منم همینه -
تنها تو نیستی، بقیه هم فکر میکردن خیلی طولانیه
اولی کتاب بهتری ـه، جاه طلبی بیشتری توش موج میزنه
چی شده؟
نه، میگه که از همه ی کتاب ها خوشش میاد
همینطوره
...خب
منظورم اینه که، عاشق اینجام، خیلی محشره
اون گوجه ها انقدر محشرن که ... که میتونم
بوشون کنم
بوی خیلی خوبی میدن
آره... "پاتریک" خیلی بهشون افتخار میکنه
،میدونم احمقانه ـست ولی وقتی میخواستیم پاریس رو ترک کنیم
برا اینجا اومدن خیلی دستپاچه بودم و حالا که نزدیک رفتنمون شده، دلم نمیخواد برم
چرا دستپاچه بودی؟ - آره چرا؟ -
نمیدونم، اینجا پر از هزاران سال افسانه و حوادث غم انگیز هستش
و فکر میکردم یه حادثه غم انگیز ممکنه برامون اتفاق بیوفته
فکر میکردی "مینوتور" میخواد بچه هاتو بخوره؟ (نوعی جانور افسانه ای با بالا تنه گاو و پایین انسان )
آره، دقیقا
...همه ی مدتی که اینجا بودم، داشتم روی
ایده ای درباره یه گروه از آدم های مختلف با ناهنجاری های مغزی کار میکردم
پس کتاب یه روز از زندگی اینا رو به تصویر میکشه اونم از دیدگاه خاص هر کدومشون
مثلا یه پیرزنی هست که وضعیتی داره که ...باعث میشه حس کنی
که توی مرحله حاد "دژاوو" هستین (حسی که انگار اتفاقی قبلتر هم افتاده باشد)
،انگار هر تجربه ای که داره حس میکنه که قبلا داشته ـش
منظورم اینه که، ممکنه پیش ما نشسته و داره باهامون حرف میزنه و معمولی به نظر میرسه، درسته؟
،ولی تو سرش، به خودش میگه که قبلا اینو نگفته بود؟
،منظورم اینه که، دیروز همینجا نبودیم و دقیقا همین گفتگو رو انجام نمیدادیم؟
پس درست مثل دژاوو؟ - آره، بجز اینکه همیشه براش اینجوریه -
موضوع اصلی همینه دیگه، درسته هر اتفاقی که براش میوفته
صبحونه، روزنامه، یه فیلم بر این باوره که قبلا باهاش روبرو شده
این یه بیماری واقعیه؟ - ...آره، اسمش هست، ماندگاری دژا -
واقعیه، ولی نمیتونم تلفظش کنم - باشه -
بعدش دو تا شخصیت دیگه هستن با مشکل اخلال تشخیص چهره
مثلا یه یارو هست که برا بیست سال نمیتونه چهره زنشو تشخیص بده
خودشو تو آینه نگاه میکنه و حس میکنه ...با اون مردی که
داره بهش نگاه میکنه، ارتباطی نداره
و اون یکی دیگه شخصیت دقیقا برعکسشه ...یه زن خونه دار میانسال
با خاطره دقیق و قطعی از تمام چهره هایی که تا حالا دیده
،و تازه اون تو یه شهر بزرگ زندگی میکنه ولی برا اون مثل یه شهر کوچیکه
مثلا یه راننده تاکسی از جلوش رد میشه ...و با خودش میگه: «اوه، این همون راننده ایه که
«.کریسمس سه سال قبل منو تا پاساژ رسوند
:یا مثلا یه پیرزن داره تو خیابون راه میره و با خودش میگه
«.اون پارسال تو مترو دو صندلی عقب تر از من نشسته بود»
پس هر کسی رو که میبینه، احساس میکنه باهاشون صمیمی و مرتبطه
خب، من بیشتر شبیه یارو اولیه هستم
انگار بیشتر وقت ها با هیچی ارتباط برقرار نمیکنم، مرد
هی آکلیس، آنا، سلام بچه ها
این بچه رو نگاه کنین
داره بهترین تابستون زندگیش رو سپری میکنه
خب، داشتی میگفتی که سه تا شخصیت هستن، درسته؟
،نه فقط سه تا شخصیت نیستن یه گروه کامل هستن
،مثلا الان دارم رو یه فصل کار میکنم درباره یه جوون یونانی به اسم آکلیس
من؟ - خب، اسمش رو از تو گذاشتم -
و این یارو تو یه حلقه گیر کرده، جایی که تنها چیزی که میبینه تغییرات ناگهانی همه چیزای دوروبرشه، درسته؟
مثلا به دریا نگاه میکنه و به روزی فکر میکنه که قراره خشک بشه و پر از فسیل بشه
خب، نمیدونم
چیه مگه؟ - به نظر من بیش از حد متظاهر میاد -
نه، نه، نه، متظاهر نیست، قول میدم بامزه میشه
خیلی خنده دار ...مثلا، مثلا یه کتاب رو ورمیداره
:و یه دفعه به این فکر میوفته که « آخرین آدمی که اینو میخونه کیه؟ »
و این خنده داره؟ - بعضی وقت ها یه جورایی اینجوری فکر میکنم -
،خب، باشه، پس هیچی هیجانزده اش نمی کنه نه سینه نه ماشین و نه مشروب
فقط درباره مرگ فکر میکنه؟
خب، نه فقط مرگ و میر، خیله خب؟ - مثلا تغییر شکل چیزها، میدونی؟ -
مثلا آینده خیلی دور رو میبینه - باشه -
من از این ایده برای یک رمان خوشم میاد
ولی باید شخصیت یه پیرمرد مثل منو اضافه کنی ...یه بیچاره که یادش نمیاد صبحونه چی خورده
ولی هنوز اون آهنگی که وقتی چهارده سالش بوده ...و شیلا کمبل داشته
لخت توی کاباره ی جوری میرقصیده رو یادشه
اینم عملیه - باشه -
تو این آدمها رو داری که تو زمان گُم شدن، درسته؟ ولی ارتباطشون چیه؟
قراره سکس کنن؟ به همچین چیزی هم نیاز داری؟
زمان نیست که توش گم شدن، متوجهی؟ یه چیزِ ادراکیه ، موضوع اینه
نه، دارم فکر میکنم که کل رمان رو تو یه فیلم به تصویر بکشم
مثل فیلم "در بارانداز" که هر شخصیتی یه جوری میاد و با یکی دیگه ارتباط برقرار میکنه
در بار انداز" رو دیدی؟" - روی اسکله؟ - (فیلمی با بازی مارلون بلاندو = On the Waterfront)
همون که "براندو" توش بازی میکنه؟ - آره -
آره آره، خب اولین فصل کتاب آخر هفته ی افتتاحیه در میدون ساعت تو سال 1954 هستش
،اون پیرزنه با بیماری حاد دژاوو وارد صحنه نمایش میشه، درسته؟
،بغیر از اینکه تموم مدت داره با خودش فکر میکنه که « قبلا اینو ندیدم؟ »
آره - ...خیله خب و یه فصل دیگه داستان توی -
سال 1979 هست که تو پاریس ـه و یه کلاس آموزش فیلم رو نشون میده
و بعدش بازنگری کارهای "کازان" رو در سال 1993 تو مونیخ داریم (الیا کازان: کارگردان و نویسنده آمریکایی سازنده ی در بار انداز)
خب این همون گم شدن تو زمانه دیگه - چطوره اینا گم شدن تو زمان نیست؟ آره درسته، زمان ـه ولی بیشتر جنبه ادراکی داره -
ازش خوشت نمیاد؟ - فکر کنم خیلی طولانی بشه -
خب، من ازش خوشم اومد
به حرفاش گوش نکن، آقا دوچرخه درست میکنه حتما برام بفرستش
حتما
مواظب باش
تو فرانسه، ما داخل گوجه رو با گوجه و فلفل رو با فلفل پر میکنیم
ما برا هردوتاش از یه چیز استفاده میکنیم به خاطر تاثیر خاصی که تو مزه اش ایجاد میکنن
باشه
...اوه، سیلین حواست باشه زیاد پرشون نکنی
چون بعدا که میره تو فر، ممکنه پف کنه و بریزه بیرون
باشه، گرفتم - کثیف کاری میشه -
"کارت خیلی خوبه، "سیلین - و مخصوصا حرفای این "استفانو" رو گوش نکن -
چون تا حالا این غذا رو درست نکرده و تا جایی که یادمه، هیچ غذایی درست نکرده
...میدونی، منظورم اینه که
ولش کن
ولش کن، ولش کن
...دارین دعوا میکنین بچه ها
اونم با چاقو؟ باشه، بس کنین، با چاوق دعوا نکنین
دعوا نمیکنیم، داریم مذاکره میکنیم - آره -
باشه، «مذاکره»! اسمشو گذاشتین این؟
این یه سیستمی هستش که برای خودمونه
پس سیستمی پیدا کردین که رو شما جواب میده؟
فکر میکردم بهش میگن رابطه، ولی از سیستم هم خوشم میاد، خیلی خوبه
با حاله نه؟ - نه زیاد -
قبلا از اون سیستم استفاده میکردیم
خیلی دور نشین بچه ها
،خب نمی خوام بدون اینکه از همه تشکر کرده باشم این وعده غذایی رو تموم کنیم
و مخصوصا تو پاتریک
روحمون هم خبر نداشت که تو این شش هفته اخیر قراره چه اتفاقی بیوفته
...وقتی یه نامه از طرف دانشگاه میاد
...و ما رو به پلوپنیزِ جنوبی یونان دعوت میکنه
اونم به خونه با صفای یه نویسنده بزرگ؟
حتما، چرا قبول نکنیم؟
...و بعدش، امروز صبح تو فرودگاه
،هنک برگشت و بهم گفت که این بهترین تابستون عمرش بوده
چه خوب - ،و منم باید همینو بگم -
پس ازت ممنونم، "پاتریک"، و نه فقط بخاطر کاری که ...برا خودم و خونواده ام انجام دادی
بلکه برای همه ی کارهای بزرگی که تو عمرت انجام دادی، پس به سلامتی پاتریک
ممنون، ممنون، ممنون، میدونی وقتی ،اولین بار تو فرودگاه دیدمت، پیش خودم فکرکردم
«.عمرا مردی که اینجوری لباس میپوشه یه نویسنده باشه»
ولی الان، الان فکر میکنم که رازتو فهمیدم
ما نویسنده های بزرگ زیادی تو چند دهه ی اخیر داشتیم
ولی هیچ کدومشون با کسی جالبتر از خودشون زندگی نمیکردند
بهت گفته بودم که
...و سیلین، باعث افتخار ما بود که تو
و دخترهای سرزنده و شگفت انگیزت رو پیش خودمون داشتیم
و خیلی خوشحالم که تونستین با دوست خوبم ناتالیا آشنا بشین
که شوهرش آلیاس برام مثل یه برادر بود
واقعا برا پرده تون متاسفم - نباید بهشون گیلاس میدادیم -
نه، نه تقصیر من بود - خیلی قشنگه -
و پدربزرگ، پدربزرگ، ممنون که منو آنا رو تو این تابستون با خودتون شریک کردین
چون میدونین، فقط مجبورم میکنه که کار کنم
،ولی وقتی آنا رو میارم میذاره سر میز آدم بزرگ ها بشینم
به میز آدم بزرگ ها خوش اومدین
شما دوتا چند وقته که با هم هستین؟ - از تابستون پارسال -
،یک سال پیش تو روزهای آخری که پیش پدربزرگ بودم باهم آشنا شدیم
قبل اینکه مجبور بودم برگردم به آتن - آره، تو شب اختتامیه نمایشم باهم آشنا شدیم -
داشتم تو شهر اپیداوروس یکی از نمایشنامه های شکسپیر رو اجرا میکردم
تو نقش کی رو بازی میکردی؟ - من پردیتا بودم، حکایتِ زمستان - (قهرمانِ زنِ حکایتِ زمستان)
و کارش فوق العاده بود
پاتریک، یادته رفته بودیم دیدن اون نمایش؟ - ...آه، پردیتا » -
...وقتی که میرقصی، آرزو میکنم موجی از دریا باشی »
«.که هرگز کاری جز رقصیدن انجام ندهی
طوری که الان اجراش کردی خیلی بهتر از اون یارویی بود که باهاش بازی میکردی
مردم هنوز دارن درباره اون نمایش حرف میزنن
آره، ولی جشن بعدش خیلی بهتر بود اونجا باهم آشنا شدیم
من یه موتورسیکلت مال کارخونه بیرمنگهام داشتم
چه خوب - کل شب برا خودمون چرخ زدیم -
و بعدش باید میرسوندمش به محل تئاتر تا وسیله هاشو برداره
و هیشکی اونجا نبود - آره، هیچ وقت فراموشش نمیکنم -
صحنه نمایش بیرون بود و ظرفیت گنجایش دوازده هزار نفرو داشت و حالا دیگه کاملا خالی شده بود
و تنها روی یکی از ردیف های عقب نشسته بود
...پس من رفتم روی صحنه و یه چیزی زمزمه کردم
انعکاس صدا تو اونجا باور نکردنی بود ...میتونستم تکون خوردن دهنش رو ببینم
،و بعدش سه ثانیه بعد گوش هام میتونستن صداشو بشنوم
چی میگفت؟
باشه - خصوصیه، خصوصیه -
و چند روز بعدش مجبور شد که برگرده به پاریس
چطور با هم در ارتباط بودین؟ - با اسکایپ، از اون موقع به بعد تقریبا هر روز -
و وقتی جدا بودیم یه چیز خاص هم داشتیم ...لپ تاپ هامونو میذاشتیم کنار بالش
و با هم میخوابیدیم
اه، این هم عشقِ جدیدـه
و وقتی بیدار میشدم معمولا تصویر ایستاده بود
و صورت آنا تو یه موقعیت بامزه بود :مثل این
میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
خواهشا؟ آره -
وقتی با اسکایپ ارتباط برقرار میکردین میدونین که...؟
دیوونهبازی هم در می آوردین؟ - خدا، همه ش دنبال چیزای مبتذلی؟ -
نه حرف بد بد نمی زنم، فقط دارم نقش یه انسان شناس آماتور رو بازی میکنم
که در یه سطح نظری به دنیای مجازی علاقه منده
حالا دیگه انسان شناس شدی برای ما؟ - آره -
،برای مثال، سکس در آینده نزدیک ...و باور کنین اینا رو از خودم در نمیارم
ولی مثل وصل کردن دوشاحه به پریز یه ... چیزی رو به آلت تناسلیت وصل میکنی
،و بعدش میتونین با هرکسی که دلتون بخواد آمیزش مجازی داشته باشین
میتونین همه ی تنظمیماتش رو برنامه ریزی کنین
،میتونین دقیقا اون کلمه هایی رو که میخواین مرلین مونرو" تو گوشتون زمزمه کنه رو تایپ کنین"
شاید ازش خوشم بیاد
اوه، جدی؟ - آره -
اوه ممنون، ممنون بیا بیا بیا
منظورم اینه که، چرا که نه؟ ...بیشتر چیزای که داریم تجربه میکنیم
داره تو دنیای مجازی اتفاق میوفته، میدونین که؟
...شما نویسنده این، به نظرتون وقتی یه کامپیوتر بتونه یه کتابی
بهتر از«جنگ و صلح» بنویسه، چه احساسی بهتون دست میده؟ - هیچوقت این اتفاق نمیوفته - (اثر تولستوی)
،پدربزرگ، به نظر من تنها چیزی که سؤاله اینه که کِی قراره این اتفاق بیوفته؟
فکر کنم منم احتمالا همون حسی بهم دست بده ... که کاسپاروف داشت، همه اون شطرنج بازها رو
یادتونه که، دیگه نمیتونستن حریف اون کامپیوتر خفن بشن - «آره، «دیپ بلو -
یادتونه اولش فکر میکردیم که یه کامپیوتر هیچوقت نمیتونه بهترین نفر ما رو شکست بده، درسته؟
«.ماشین ها اون غرایز انسانی رو داخلشون ندارن »
ولی حالا، حتی نمیتونیم باهاشون رقابت کنیم
یه بار یه مستندی رو دیدم که توش داشتن رو یه موش آزمایشگاهی کار میکردن
،و آقا موش ـه سیم پیچی شده بود
و میتونست با فشار دادن یه کلید ارضاء بشه
...و دانشمند ها یه جورایی به این موجود کوچولو رقت انگیز میخندیدن
درحالیکه همه ی غذاهاش و آب و چیزای دیگه شو نادیده میگرفت و هیچکار دیگه نمیکرد ...
و سرآخر فقط میمُرد
فکرکنم آینده بشریت هم همینطوری باشه
...میدونید دیگه، فقط اینجوری
و بعدش میمیره
خب خب، شاید اینطور باشه
،ولی هر نسل از بشریت بر این باوره که ...دارن آخر دنیا رو مشاهده میکنن
ولی من حس میکنم که واقعا دارم توش زندگی میکنم
باشه، خیله خب، من یه سوال ازت دارم، پاتریک ...فکر میکنم خیلی از آدما همین حس رو دارن، میدونین که
،مثلا ما یه جورایی عقده لذت رو داریم ...به فیلم های مستهجن معتادیم
ماده گراها دارن بذر انسان رو روی تکنولوژی میپاشن
و در همون موقع، کامپیوتر ها دارن قوه ادراک به دست میارن، درسته
،خب، سؤال من اینه که این تصور از نفس خودمون ـه که بخوایم باهاش شروع کینم؟
خب، جوابت روی سردر معبد آپولو در دلفی نوشته شده (منطقه باستانی در یونان)
«اونجا نوشته، :«گوناتی سافتون «!که معنیش میشه، «خودتو بشناس (gnothi seauton)
آره، ولی ما یه جورایی حدودا 99 درصد به طور خودکار عمل میکنیم
نه، نه، شخصیت ما، یا این چیزی که به عنوان خودمون بهش فکر میکنیم، درسته؟
فقط یه بخش کوچیکی از فعالیت های مغزمون هستن
بیشترشون فعالیت های خودکار بدنمون هستن پس این چیزی که ما واقعا داریم ازش صرفنظر میکنیم، چیه؟
نه نه، اگه این درک ازنفس، به نظر تو ...درصد خیلی کوچیکی ازش وجود داره
چطوره که همیشه درباره ش خیلی میشنوم؟
خب، درست مثل آلت من، منظورم اینه که ...اونقدراهم بزرگ نیست، فقط یه بخش کوچیکی از منه
ولی به توجه زیادی نیاز داره - نال آقا هم همینطور -
و شما دوتا چطور باهم آشنا شدین؟
نمیدونی؟ - چی رو؟ -
خب، باید کتاب های جسی رو بخونی
آره مخصوصا اگه دقیقا دلت میخواد بدونی سکس با من چه طوریاست ، حتما بخونشون
حتما بخونش - ببخشیدا استیفانوس -
منظورم اینه که خوب نوشته شده
آره - ممنون، ما حدود هجده سال پیش باهم آشنا شدیم -
..یه جورایی یه ذره عاشق همدیگه شدیم، و بعدش
همدیگه رو گُم کردیم و یه دهه بعدش، دوباره بهم برخوردیم
نه، نه، بهم برنخوردیم، عزیزم -نخوردیم؟ - ...تو یه کتاب نوشتی که از ملاقات ما الهام گرفته بود
آره آره آره - و من درباره اش خوندم و رفتم دنبالش -
خیلی عاشقانه بوده - همینطور بود -
نه واقعا، نه واقعا، نه واقعا ...یادش رفته بود که بگه
...ازدواج کرده و بچه داره و اینا اینا فقط جزئیات ـه، جزئیات -
آره، اون قسمتش فاجعه بود
فاجعه نبود، غیرقابل اجتناب بود
،و اولین باری که بدون کاندوم سکس کردیم دوقلوها درست شدن
و از اون موقع به بعد همه چی عوض شد شرمنده که اینو میگم
اونقدرا هم بد نیستن دختراتون خیلی خوشکلن
اونا بامزه ان
باشه، نه، نه پستی بلندی های خودشو داره، باشه
،باشه، بذار همین الان بگم، آنا که چطور یه مرد رو حفظ کنی
باید بذاری توی همه بازی های احمقانه ای - که خوششون میاد برنده شن - اوه، باشه
اولین شبی که با جسی آشنا شدم، داشتیم پینبال بازی میکردیم و البته من داشتم میبُردم
این شالوده دروغینی از کل رابطه ی ماست، همینطوره
و در دقایق آخر، گذاشتم که توپ از وسط رد بشه - نه، نه حتی تو یه بازی هم نمیتونه منو ببره -
،باعث میشه اعتماد به نفسشون بره بالا
،اگه نمیذاشتم تو همه بازی ها برنده بشه احتمالا هیچ وقت سکس نمیکردیم
،متاسفم که این حرفو میزنم، ولی آقا خیلی رو مردونگیش تعصب داره
آرزوش اینه که یه زن جذاب و مشنگ داشته باشه
بزرگترین هدف زندگیمه، یه زن مشنگ - آرزو داره -
...خب
بله؟
پس شما نویسنده هستی؟
آره، آره، البته
خب شما، کتاب مینویسی؟
یه چندتایی نوشتم، آره، آره
واو، تا حالا یه نویسنده ندیده بوده
ندیده بودی؟ - شما واقعا باید باهوش باشی -
،میدونین، من بعضی وقت ها که خسته ام حتی نمیتونم اسم خودم رو هم بنویسم
از چه کتاب هایی خوشت میاد حالا؟
،خب، من از داستان هایی خوشم میاد که پشتش معنای خاصی خوابیده باشه
مثل یه داستان عاشقانه زیبا - اوه، البته، آره -
....میدونید یه بار یه کتابی خوندم، به اسم رومئو
ژولیت
درسته؟ - آره -
اوه آره پس میشناسینش؟
آره، خیلی خوبه، دراصل یه نمایشنامه ـست کتاب نیست، نمایشنامه ـست
اوه، فکر میکردم یه کتابه که از رو یه - فیلم الهام گرفته شده - نه نه نمایشنامه ست
باشه، نمایشنامه ـست
راستش، همه شو نخوندم، چون میدونی ..بعضی وقت ها
...باید برسم و اون مجله هارو هم بخونم
تا دقیقا بدونم که تو زندگی بقیه مردم چی میگذره
اوه، این خیلی مهمه - باشه، شما خیلی خیلی باهوش هستین -
و شرط میبندم، آلت خیلی بزرگی هم داری
به نظرتون چرا من انقدر زیاد جذب این زن شدم؟
واقعا - و بخش خنده دارش همینجاست -
بخشی از آقای متعصب که خنده دار نیست، باشه؟
،همین امروز بعد از اینکه هنری رو رسوندیم فرودگاه ...بهم میگه که با وجود اینکه
یه پیشنهاد شغلی محشر دارم، ازم میخواد که همه شو بیخیال شم و باهاش برم شیکاگو
من اینو نگفتم، گفتم دلم براش تنگ شده، - تا بتونیم هر آخرهفته برا زن سابقش، بچه داری کنیم -
فکر کردم با کسی رابطه داره - هی، هی، بچه ها، بس کنین -
حتما امروز خداحافظی با هنک خیلی براتون سخت بوده، درسته؟
آره، البته - و منظورم اینه که، بچه خیلی فوق العاده ای ـه -
آره، بهش بگین هیچی نشده دلم برا - پای شطرنجم تنگ شده - حتما
اگه من و استفانو از هم جدا بشیم من درخواست حضانت کامل بچه ها رو میکنم
...خب، اینجوری برا یه مدتی خیلی خوبه
چون اینجوری من و دوست دختر بیست سالم یه کم جامون بیشتر باز میشه و مزاحم نداریم
من عاشق مرد ها هستم - منم عاشق توام -
باشه، یه داستان براتون دارم که شوهرم خیلی دوسش داره
و هر چیزی که لازم باشه درباره جنس مونث و مذکر بدونین بهتون میگه
باشه، آماده این؟
آره - ...مادرم پرستار بود -
پس وقتی مردم از کما بیرون میومدن پیششون بود - اوه، این خیلی بده -
گوش کن، گوش کن - دارم گوش میکنم -
داستان جالبیه - دارم گوش میکنم -
: خب اون کسی بود که بهشون میگفت
سلام، من کاترینا هستم » شما همین الان از کما اومدین بیرون
...شما توی یه تصادف ماشین خیلی بد بودین »
...حالتون خوب میشه »
«.حالتون خوب میشه و میدونید دیگه از اینجور چیزها
...میگفت تک تک زن ها اولین کاری که میکرد
،اولین عکس العملی که نشون میداد :حال بقیه رو میپرسید
«حال بچه هام چطوره؟» «شوهرم چطوره؟»
«کس دیگه ای صدمه ندیده؟»
ولی همه ی مردها بدون استثنا ..وقتی همه ی این چیزا بهشون گفته میشد
اول از همه چکار میکردن؟ ...
به کیرشون نگاه میکردن
خب میدونین چیه؟ باید مطمئن شی هنوز سرجاشه، خیله خب؟
باید مطمئن شی هنوز کار میکنه، مجبوری
سرحاله و هنوز کارشو خوب انجام میده
،آره، آره، آره، و بالاخره، بالاخره یادشون میوفتاد که حال بچه هاشون رو بپرسن
یا اینکه اگه کس دیگه ای که ممکنه توی تصادف کشته شده
و از اینجور چیزا
مگه همین خودش همه چیزو مشخص نمیکنه؟ اول کیر، بعد بقیه دنیا
کیر، کیر، کیر، کیر، کیر
باشه، باشه
ولی اگه میشه به اصطلاح اکیدا جنسیتی ...برامون توضیح بدین که
...چرا هر زنی وقتشو تلف میکنه و عصبانی میشه
یا خودشو به زحمت میندازه تا یه مرد رو عوض کنه؟ - دقیقا، همه اش زیست شانسی ـه این وسط مشکل چیه؟ -
و تو خیلی تو کار موضوع رو عوض کردن استادی
نه، نه، منظورم اینه آقا نابغه ـست تو این کار - فقط منظورم اینه که مثل این میمونه که - ...از دست یه قورباغه چون
سبزـه ناراحت باشیم... - آره، دقیقا -
حالا که این حرف هارو شنیدم ...تو این فکرم که آیا این ایده عشق ابدی
هنوز به ما مربوط میشه یا نه؟
منظورم اینه که، میدونیم که در نهایت ازهم جدا میشیم
قطعا - پدرو مادرت هنوز با هم زندگی میکنن؟ -
به هیچ وجه - نه، پدرمادر تو چی؟ -
آره با هم هستن، ولی میتونستن طلاق بگیرن - آره، میتونستن -
،فکر کنم اگه پول بیشتری داشتن تا الان پیش هم نمیموندن
خدایا شماها دیدتون خیلی محسابهگر هستش من داخل نسل اشتباهی دنیا اومدم
.... مادر مادربزرگم، تو بستر مرگش یه نامه ی
26صفحه ای برای کل خانواده نوشت
و سه صفحه درباره لباس هایی که ...تو یه نمایشنامه پوشیده بود توضیح داد
و فقط یک پاراگراف درباره همسرش - اونم بازیگر بود؟ -
...نه... اون یه
...اون یه
خیاط لباس های زنونه، خیاط لباس های زنونه - خیاط لباس های زنونه -
و کلی دوست شگفت انگیز داشت
،و درباره پدر پدربزرگم به سه واقعه اشاره کرد
رفت جنگ، ما بخاطر شغلش تغییر مکان دادیم، و اینکه مُرد
نصیحت اصلیش این بود که خودمونو صرف عشق خیالی نکنیم
دوستی و کار، بهترین خوشبختی رو براش به ارمغان آوردن
واقعا موافقم
منظورم اینه که، چیزی که پدرمون رو در میاره همینه دیگه، درسته؟
این فکر داشتن نیمه گمشده و ... کسی که میاد و مارو کامل میکنه
و ما رو از مراقب خودمون بودن نجات مبده
با استفانو، من انتظار هام رو خیلی پایین میارم
میدونم که هیچ کدوم از نیازهامو برآورده نمیکنه
قطعا نمیکنم
مادربزرگ چی؟ اون نیمه گمشده شما بود؟
خب، اینطوری جذاب به نظر میاد ولی مادربزرگت منطقی تر از این چیزا بود
از خودش مواظبت میکرد و از منم خواست همینکارو بکنم
برای همین فضای بیشتری برای تعامل داشتیم
آره، ایده آل به نظر میرسه - راستش همینطوره، همینطوره -
ولی باید واضح باشه که همسر من امروز اینجا نیست
ما هیچوقت یک نفر نبودیم، همیشه دو نفر بودیم و ترجیح میدادیم همینطوری باشه
خیلی قشنگه
فکر میکنم شوهرم همیشه میخواسته که تقریبا منو استعمار کنه، میدونید چی میگم؟
من تورو استعمار میکنم؟
آره ولی منم تورو استعمار میکنم، عزیزم - باشه -
...ولی گذشته از تمام این حرف ها
،عشق شخصی به شخص دیگه نیست که اهمیت داره عشق به زندگیه که مهمه
،خوب شد اینو گفتی پاتریک چون از پس زندگی میتونم بربیام
،ولی از طرف دیگه در مورد آریادنی ما بهتر از یه صحنه تراژدیک یونانی نیستیم، درسته؟
...و بالاتر از اون، خانم از منطقه ی مانی هست
که همیشه کارشون به دیوونگی میکشه
درباره هتل ازشون سوال کن
هی، هی بچه ها، امشب نمیتونیم از اون اتاق هتل استفاده کنیم، میتونین پولتون رو پس بگیرین یا خودتون ازش استفاده کنین؟
نه، نه پولمونو پس نمیدن، رفیق - میخواین ازش فرار کنین؟ چون حتما باید برین -
،نه، هدیه عالی بهمون دادین ... ولی برا بستن چمدون ها
و آماده کردن دخترا خیلی استرس دارم - نه نه نه نه -
قرار گذاشتیم بچه ها. ما حواسمون به بچه ها هست عاشق اونجا میشین
حواسمون به بچه هاتون هست - خیلی خیلی خوبه -
مسیر رفتنتون به هتل خیلی تماشایی ـه - همینطوره - و مطمئن باشین پشیمون نمیشین -
و اگه نرید خیلی به ما برمیخوره
باشه، ممنون
حتما میرین
...خب، وقتی من به الیاس فکر میکنم
...چیزی که بیشتر از همه درباره ش دلم براش تنگ میشه
طوری بود که همیشه شب ها کنارم دراز میکشید هستش
بعضی وقتا دست هاش رو دراز رو سینه ام پهن میکرد
...و نمیتونستم تکون بخورم، من حتی نمیتونستم نفس بکشم
ولی احساس امنیت میکردم
کاملاً
و دلم برای سوت زدن هاش وقتی توی خیابون راه میرفت هم تنگ میشه
و هر وقت کاری میکنم به این فکر میکنم :که اگه اون بود چی بهم میگفت
«.امروز که هوا سرده، شال گردن بنداز»
ولی اخیرا، دارم چیزهای کوچیکی رو فراموش میکنم
،خاطراتش یه جورایی داره محو میشه ...و دارم فراموشش میکنم
...و انگار ،دوباره دارم از دستش میدم
،برا همین بعضی وقت ها خودمو مجبور میکنم که همه جزییات صورتش یادم بیاد
،رنگ دقیق چشم هاش ...لب هاش، دندون هاش
بافت های پوستش، موهاش
با رفتنش همه اینها هم رفت
،و بعضی وقت ها، همیشه نه ها
...ولی بعضی وقت ها
دقیقا میتونم ببینمش
انگار یه ابر میره کنار و اون پیداش میشه
و تقریبا میتونم لمسش کنم
ولی بعدش... دنیای واقعی برمیگرده و دوباره ناپدید میشه
...برا مدتی، هرروز اینکارو میکردم
وقتی خورشید هنوز طلوع نکرده بود
طلوع خورشید یه جوری باعث ناپدید شدنش میشد
و همینطوری مثل طلوع و غروب خورشید میاد و میره
همه چیز بیدوام و زود گذره
درست مثل زندگی ما
ظاهر میشیم و ناپدید میشیم
و برا بعضی ها خیلی مهم هستیم
ولی ما فقط... تو این دنیا رهگذریم
«به افتخار «رهگذر بودن تو دنیا «به افتخار «رهگذر بودن تو دنیا
«به افتخار «رهگذر بودن تو دنیا «به افتخار «رهگذر بودن تو دنیا
و بالاخره صورتش رو توی انعکاس شیشه پنجره میبینه
و یه دفعه متوجه میشه که دیگه یه پسر بچه ی 9 ساله نیست، درسته؟
،یه دفعه پیر به نظر میرسه ریش در آورده، چشماش اشک آلود هستن
این یکی غمناک به نظر میاد ...اولش فکر کردم میخوای داستان کسی رو بهم بگی
که یه دوست خیالی داره... - کدوم یکی؟ -
همونی که وقتی طرف پنجاه سالش میشه
دوست خیالیش دوباره سروکله ش پیدا میشه - مرغ مگس خوار؟ -
آره، همون - از اون یکی خوشت میاد؟ -
...اون نامه رو یادته که دادی بخونم
و تو بیست سالگیت، برا وقتی که چهل سالت شد نوشته بودی؟
آره، اولین جمله شو یادمه ،جسی عزیز چهل ساله » «امیدوارم طلاق نگرفته باشی
،نه، اصلا این تیکه اش یادم نبود منظورم همه ی چیزهای دیگه که توش نوشته هستش
تو که همون آدمی
منظورم اینه که، همیشه فکر میکنیم که داریم رشد میکنیم ولی دیگه نمیتونیم اینقدرم عوض بشیم
میدونی که فکر میکنم چطور خیلی عوض شدم؟ - چطور؟ -
وقتی جوونتر بودم فقط میخواستم که زمان سریعتر بگذره
چرا؟ - ...تا بتونم رو پای خودم بایستم -
تا بتونم از دست پدرمادرم و مدرسه ،و همه اون مزخرفات راحت بشیم
میدونی فقط میخواستم چشمامو ببندم و بعدش که بلند شدم یه بزرگسال باشم
،و حالا که حس میکنم همچین اتفاق افتاده دلم میخواد همه چی آهسته پیش بره
خیلی عجیبه، من همیشه این حس رو داشتم ...که بدون توجه به اینکه کجای زندگیم هستم
همه ـش یا یه خاطره ـست یا یک رویا - آره، همیشه اینطوری فکر میکردی -
خودم هم همینطور، مثلا، واقعا این زندگی منه؟ مثلا همین الان داره اتفاق میوفته؟
آره همینطوره - می دونم -
هرسال به نظر میرسه که نسبت به همه ...چیزهایی که هیچوقت درکشون نمیکنم
احساس غوطه ور بودن و حقارت بیشتری میکنم
همش دارم همینو بهت میگم، هیچی نمیدونی - میدونم، خودم دیگه دارم اینو میفهمم -
ولی ندونستم و درک نکردن خیلی هم بد نیست
منظورم اینه که موضوع اصلی اینه که نگاه کنی و جستجو کنی و مشتاق بمونی، درسته؟
میدونم، درسته، فقط ایکاش یه ذره آسون تر بود
منظورت چیه؟
میدونی که، مثلا تو یه سطح معینی از اشتیاق میموندیم، میدونی چی میگم؟
منظورم اینه که، قبلا خیلی طبیعی تر بود
،یادمه وقتی جوونتر بودم ...منو دوست های نویسنده ام، ما
حس میکردیم که داریم یه کار مهم میکنیم میدونی، مثلا الان دوران تاخت ماست
ولی همه ـتون یه مشت آدم خودخواه عوضی بودین، درسته؟
نه، خیله خب، شاید
...نمی دونم. ولی بودن اون همه انرژی و خلاقیت
،و هر جاه طلبی که این ملت دارن ...میدونی مثل این میمونه که
فکر کنم برای اینکه انگیزه ـت رو حفظ کنی باید یه ذره فریبنده باشی
مردهای جوون یه چیزی دارن که همیشه خودشون رو با هم مقایسه میکنن
کلی تابلو اعلانات دارن که بر اساس اونا در مورد خودشون قضاوت میکنن
خودت قبلا همیشه اینکارو میکردی - چکار، منظورت با چیه؟ -
،مثلا... رامبو تو هفده سالگیش اینو نوشته (شاعر فرانسوی Arthur Rimbaud)
فجورل فلان چی رو تو سی سالگیش نوشته - اوه، آره درسته، "بالزاک"هر روز قبل از صبحونه - یه کتاب مینوشتت، ولی من چه غلطی میکنم
آره، ولی زن ها زیاد اینطوری فکر نمیکنن - این طوری فکر نمیکنین؟ -
نه، شاید بخاطر اینه که چیزایی که بخوایم خودمونو باهاش مقایسه کنیم، خیلی کمترن
،بیشتر زنهایی که تو زندگیشون موفقیتی کسب میکنن اولین باری که درباره شون میشنوی 50 سالشونه
چون قبل از اون خیلی براشون سخته که به شناخت لازم برسن
اونا برا سی سال تقلا میکنن یا بچه بزرگ ... میکنن
یا قبل از اینکه بفهمن واقعا تو زندگی چی میخوان، خونه نشین میشن
راستش یه چیزی رو میدونی؟ یه جورایی آزادی بیشتری داره مجبور نیستیم کل زندگیمون رو صرف ... مقایسه کردن
،خودمون با مارتین لوترکینگ گاندی یا تولستوی بکنیم
پس ژاندارک چی، درسته؟
،منظورم اینه که با اینکه یه نوجوون بود ...فرانسه رو نجات داد، پس
حالا کیه که بخواد ژاندارک باشه؟ فرانسه رو فراموش کن
اونو که به چوب بستن و آتیش زدن تازه باکره هم بود، باشه؟
باشه - برا من که الهام بخش نیست -
چه دستاورد بزرگی
اوه خدا - چیه؟ -
هیچی، بیخیال
چیه؟ - این خیلی عجیبه -
منظورت چیه؟ - هیچی، فقط همین -
.. همینکه داریم قدم میزنیم و صحبت میکنیم
اونم درباره چیزهایی غیر از برنامه ریزی و کار و غذا
آره، منظورم اینه که از آخرین باری که اینجوری بیخیال بودیم چقدر میگذره؟
تو هم چیزی رو که من میشنوم، میشنوی؟
صدای دریا؟ - نه -
پس چی؟ اوه، صدای پای بچه ها نیست
،کسی نیست که بهش حرف بزنیم ...چیزی نیست که باید تمیزش کنیم
بی عدالتی هم انجام نمیشه...
آره، خب آخرین بار کی بود حالا؟
اینکه مجبور نیستیم جایی باشیم؟ - آره -
یادته تو باغ لوکزامبورگ قدم میزدیم؟ - آره -
همیشه رو اون میزهای سیمانی پینگ پونگ - دهنت رو سرویس میکردم؟ مبارک باشه -
یه زنی که دوقلو توی شکمش بوده رو شکست دادی ،
چه مرد شریف و با وقاری - بهتر از باختن به زنی که دوقلو تو شکمش ـه هست که -
باشه - اوه خدا-
میدونی چی فکر میکنم؟
،فکر میکنم که از وقتیکه از خونه پدر مادرمون میایم بیرون تا وقتیکه بچه دار میشیم
این تنها بازه زمانی هست که زندگی کاملا در اختیار خودته
فکر کنم یه دهه از همچین زمانی رو تجربه کردم عالی بود
...مثل یه روز یا هفته یا سال محشر
و طولانی بود
زیاد فرق نمیکرد - نه، من قبلا زمان از دستم در میرفت -
،از طریق شغل و دوست پسر هام و همچین چیزایی ...و حالا میتونم همه ی جزئیات
هفت سال گذشته رو بر اساس همه اتفاقاتی که تو زندگی دخترا میوفته رو بهت یگم
آره، درسته، دقیقا - تو هم اینکارو میکنی؟ - -
آره، آره، - منظورم اینه که، زمان الان دیگه - نشونه گذاری شده - جدی
چیه مگه - ....نه نه نه، فقط -
غافلگیر شدم، از اینکه تو میتونی اینکارو بکنی نه، ولی... باشه، یه امتحان سریع
اوه، نه - آگوست 2009؟ -
زوباش، آگوست که خیلی هم نگذشته زیاد سخت نیست
چه اتفاقی افتاد اون روز؟
آگوست 2009، با پدرو مادرت تو تعطیلات بودیم
اول نینا آبله مُرغون گرفت و خیلی زود هم اِلا مریض شد
تحت تاثیر قرار گرفتم - آره، خب حالا ستاره طلایی میگیرم؟ -
شاید
هی، میشه یه سوال ازت بپرسم؟ - حتما -
،اگه امروز برا اولین بار تو قطار همدیگه رو میدیدیم برات جذاب بودم؟
معلومه - نه، منظورم همینطوری که الان هستم -
باهام سرصحبت رو باز میکردی؟
ازم میخواستی باهات از قطار پیاده شم؟
خب، منظورم اینه که داری یه سوال نظری میپرسی
منظورم اینه که موقعیت زندگی من چطور میشد از لحاظ فنی، خیانت بهت حساب نمیشد؟
باشه، چرا فقط نمیتونی بگی آره؟ - چرا گفتم، گفتم معلومه -
نه، نه، نه، میخواستم یه چیز عاشقانه بگی ولی خرابش کردی، باشه؟
باشه، باشه، خیله خب، صبر کن ...اگه همین الان تو قطار میدیدمت
چشمام رو روت قفل میکردم و ... میومدم طرفت
:و میگفتم سلام خوشگله »
« . تو منو به اندازه یه بزنر داخل یه مزرعه فلفل هشری میکنی
!بس کن، حالمو بهم زدی
بزنر؟ نه، راستش، امتحانت رو رد شدی
،و حقیقت اینه که تو قطار نمیومدی مخمو بزنی
،حتی متوجه منم نمیشدی ...یه مادر چاق میانسال
که داره موهاش رو از دست میده - ...خیله خب، داری -
آره. این توصیفِ منه
تو برنامه چیده بودی که توی این امتحان رد بشم
باشه، درسته درسته - همینکارو کردی. خب -
،ولی توی دنیای واقعی کچل خان ... توی روز بازی و وقتی اهمیت داره
باهات توی قطار صحبت کردم. خب؟ من اینکارو کردم. این بهترین کاری بوده که تا حالا کردم
واقعاً؟ بُزها رو نگاه کن - سلام -
سلام - آره سلام -
ولی میدونی این اصلاً سوال خوبی نیست
سوال اصلی باید این باشه که ... اگه من میخواستم از قطار پیاد بشی
خب؟ - با من پیاده میشدی؟ -
نه البته که نه یه سری منتظرم هستن
... میدونی یه بُزِ نرِ حشریِ 41 ساله
چقدر مورمورش میشه آدم من الان مورمورم شد. کمک
باورم نمیشه 41 سالم شده
آره منم خیلی پیر شدی
فکر نمیکردم بعد از 40 ساله شدن هم با کسی بخوابم
راستش، تو مسنترین کسی هستی که باهاش خوابیدم
افتخاریه. ولی میدونم مسنترین کسی نیستم که براش دهنی رفتی
چی؟
اون کنفرانس توی ورشو
کدوم کنفرانس؟ - لک والسا -
لک والسا؟
چی داری میگی؟ - چیزی نیست -
مربوط به قبل از با هم بودنمون بود میتونی بهش اعتراف کنی
یادم میاد درباره اینکه چطوری باعث شد احساساتت غلیان کنه، حرف میزدی
قطعاً براش دهنی رفتی. قطعاً - باشه. تو واقعاً دیوونهای -
اون گورباچف بود ... آمریکاییِ دوناتدوستِ (رهبر شوروی سابق)
عقدهایِ فوتبالِ جغرافی تعطیل ... اون گورباچف بود
ببخشید رهبرهای بلوک شرق رو قاطی کردم
بعد هم من براش دهنی نرفتم
ابداً. خب؟ حرفتو پس بگیر - خیلی خب -
خدای من
پس واتسلاو هاول بود؟ (رئیس جمهور چک)
خیلی خب. میدونی
گوش کن. میخواستم صبر کنم اینو بعداً بهت بگم
ولی حالا هر چی که هست با رازداری مشکل دارم
چیه؟ توی سرت تومور داری؟ قراره بمیری؟
نه نه. از این چیزها نیست. خب؟
خب راستش یه جورایی شبیهِ همینه
مادربزرگم مُرد
چی؟ کِی؟ - آره. بابام قبل از ناهار اس.ام.اس زد -
متاسفم. چرا بهم نگفتی؟
همه توقعش رو داشتن خیلی عمر کرده بود و زندگی خوبی داشت
ـ96 سالش بود
پس بعد از مرگ پدربزرگت زیاد زنده نموند؟
کمتر از یه سال
جالبش اینجاست که این زن، لعنتی یه قدیس بود
توی جنگ پرستار بود از همهمون مراقبت کرد
میدونی. حتی یه حرف نادرست هم درباره کسی نزد
کاش میدیدمش - چیزی نیست -
مشکلی نیست. چون این اواخر حوصله دیدن آدمهای جدید رو نداشت
... یعنی بعد از یه عمری که مثل قند شیرین بود
وقتی بابابزرگ مُرد، یه جورایی بدخلق شد
پیش میاد دیگه. توی سوگ شوهرش بوده، نه؟
بابام گفت منتظر مرگ بود
چند سال زن و شوهر بودن؟ - ـ74 سال
لعنت. اصلاً چطور ممکنه؟
میدونم
ما اگه 74 سال با هم باشیم چند سالمون میشه؟
از کی باید بشماریم؟
فکر کنم از اولین باری که با هم سکس داشتیم - آره. خوبه -
خیلی خب - پس از 1994 -
خیلی خب 1994
ـ56 سال از الان - آره. 98 سالمون میشه -
میتونی 56 سالِ دیگه هم با من کنار بیای؟
من نمیدونم بتونم باهات کنار بیام
فکر کردن دربارهی تغییری که طی این دوران دیدن، دیوونهکننده است
وقتی با هم آشنا شدن هیچکدوم برق نداشتن
بابابزرگم با اسب میبردش مدرسه
چقدر عاشقانه - میدونم -
وقتی فارغالتحصیل شدن بابابزرگم والدیکتوریان بود و مامانبزرگم سلیداتوریان بود (کسانی که خطابه و نطق جشن فارغالتحصیلی را میخوانند)
چی هست اینها؟
بابابزرگم شاگرد اول بود و مامانبزرگم شاگرد دوم
مطمئنم مادربزرگت به عمد چند تا سوال رو اشتباه جواب داده تا مطمئن بشه پدربزرگت احساس تهدید نکنه
اگه میخواسته باهاش بخوابه بهتر بوده همینکارو کنه - آره. مشخضاً میدونی مثلِ کی دیگه -
خیلی خب. به هر حال بعد از بابام اس.ام.اس داد بهش زنگ زدم تا بگم متاسفم
ولی فکر کنم گند زدم
یه جا بهش گفتم "بابا یتیم شدی دیگه"
میدونی اون هم براش بامزه نبود
نه. اصلاً بامزه نیست - آره. فکر کنم نیست -
اون نفرِ بعدیه. بعد هم تو - میدونم -
خب بابام گفت اونها میخوان یه تشریفات تدفینِ مشترک داشته باشن
خب؟ میخوان خاکسترهاشون یکی بشه و به عنوان یه نفر دفن بشه
پدربزرگت مراسم نداشت؟
نه. به هم قول دادن توی مراسمِ همدیگه شرکت نکنن
اوه جداً؟
یه جورایی دوست دارم تو توی مراسمم شرکت کنی
چی؟ - نه میدونم -
چی؟ - میدونی ... توی کت و شلوار تصورت کردم -
برای یه بار هم شده صورتت رو کامل اصلاح کردی دست دخترها رو گرفتی. نمیدونم. خوشم میاد
تو قراره بیشتر از من زندگی کنی
خب خواهیم دید یا فکر کنم یکی ازمون خواهد دید
فکر میکنی بخوای با من توی تشریفات تدفین باشی؟
بیام تگزاس؟ - توی پاریس که اینکارو نمیکنیم -
باشه. چقدر از تهِ دل میخوای اونجا باشم؟
میدونی که دوست دارم بیام ولی پروازش گرونه
راستش راحتتره تنهایی برم
اوه سلام - سلام رفیق -
اگه منم اونجا نباشم راحتتر میتونی دهن پسرعمو دخترعموهات رو سرویس کنی
آره. درسته - آره -
توی شهرتون این چیزها رایج نیست؟
به سوال جواب ندادی - کدوم سوال؟ -
تو میتونی منو 56 سالِ دیگه تحمل کنی؟
مشتاقم ببینم میتونم یا نه
ایول. داری واقعاً عملیش میکنی
شهدِ سکست مثلِ شراب عمرش زیاد میشه و جا میافته
عاشقِ اسپانیاییِ پرموی من برگشته
یونانی. من الان یونانی ام - اوه. الان یونانی هستی -
اینو نگاه کن
اینجا منو یادِ یه فیلمی مینداره که نوجوونی دیدم
یه فیلم سیاهوسفید برای دهه 50 بود (اشاره به فیلم سفر به ایتالیا از روبرتو روسلینی)
یادم میاد یه زوج توی خرابههای شهر پمپی قدم میزدن
و به اون جسدهایی که چند قرنه اونجاست نگاه میکردن (اشاره به بازماندههای آتشفشان چندین قرن قبل)
یادمه جسدها توی خواب گیر افتاده بودن
و با اینجال همدیگه رو عاشقانه بغل کرده بودن
نمیدونم چرا. ولی بعضی موقعها ... این تصویر توی ذهنم هست
وقتی که خوابیدی و منو بغل کردی
این تصویر که زیر خاکستر آتشفشان زنده به گور شدیم؟ به این فکر میکنی؟
اصلاً جالب نیست
نمیدونم وحشتناک نیست
جسدهایی هم بود که بچههای کوچیک بینشون خوابیده بودن
آره. خیلی قشنگه - آره -
فکر کنم جوون و یه کمی مریض بودم
میدونی توی اون سن درباره مردن با کسی که دوستش داری خیالپردازی میکنی
میخوای با من بمیری؟ - درسته -
... شاید. اگه
میدونی، اگه شبِ اولی بود که با هم بودیم ... و خیلی وقت پیش بود شاید
ولی الان نه. میخوام زنده بمونم
منم میخواستم یه چیز عاشقانه بگی و گند زدی بهش
وای نه. گند زدم
باشه اگه هر دو تامون 98 سالمون شد میتونی دوباره ازم بپرسی
... ولی از اون موقع زودتر
شرمنده
این عبادتگاهیه که دربارهاش بهت گفتم برای دوره بیزانس ـه
ـ1000 سال قدمتشه میتونیم بریم داخل؟ -
آره فکر کنم
اینو نگاه کن
کسی نیست؟
این یه معبد برای سنت اودیلیاست قدیسِ
مردم از همه جا میان و هدیههاشون رو اینجا میذارن ... تا کورها
بتونن قدرت بیناییشون رو به دست بیارن
مطمئنم جواب میده
... این نقاشیهای اینجا
منو یادِ اون راهبهای ژاپنی میندازن میدونی حسِ ناپایداری رو به آدم میده
با آب ورنگ و روی سنگ توی روزهای گرم نقاشی میکنن
ولی وقتی تموم میشه بخار میشه
فقط چشمها خراب شده به کوری ربط داره؟
نه. منم همین فکرو میکردم ... ولی مراقبِ اینجا
بهم گفت تُرکهای عثمانی زمانِ اشغالِ اینجا، اینکارو کردن
تموم شد پس دیگه غذای تُرکی نمیخورم
خیلی خب اینکارت لرزه بر اندامِ جامعه بینالملل میندازه
خیلی خب باشه پس دیگه کیر تُرکیِ دیگهای رو ساک نمیزنم
خیلی خب این کارت تاثیر شدیدی توی دنیا میذاره
وای خیلی وحشتناکه
وای یادم رفت تو یه مسیحیِ پنهانی هستی خیلی بده توی یه کلیسا جوکهای دهنی تعریف کنم؟
یه جورایی هست. خب؟ ما کارهای بدتر از این هم کردیم
دخترها دوباره ازم پرسیدن عروسیمون چطوری بوده
جداً؟ چی گفتی؟
گفتم خیلی معمولی بوده
دیگه خیلی معمولی بوده اونقدری که خودمون هم یادمون نیست
خیلی با ترس و لرز بوده
نمیدونم چرا اینقدر میخوان ازدواج کنیم براشون مهمه
توی یه کلیساییم. میخوای ازدواج کنیم؟ - نه -
مربوط به اون داستانهای تخیلیه که خیلی دوست دارن
... یادته وقتی کوچیک بودن
آخر هر کارتونی اینجوری میگفتن "دارن ازدواج میکنن"
... حالا چه پینوکیو و پدرش بود یا دانلد داک و خواهرزادههاش
... اگه قراره 56 سالِ دیگه با هم بگذرونیم
خب؟ - دوست داری چیِ من تغییر کنه؟ -
چیه؟ - اینم یکی دیگه از اون سوالهاییه که نمیشه برنده شد -
بهش جواب نمیدم - منظورت چیه؟ -
حتی یه چیز از من هم نیست که بخوای تغییر کنه؟
من بینقصم؟ - خیلی خب -
فقط یه چیز - ... اگه یه چیزتو میتونستم تغییر بدم -
این بود که دیگه نمیذاشتم تلاش کنی منو تغییر بدی
واقعاً آچاربهدستِ ماهری هستی
خب من حواسم بهت هست میدونم چطوری کار میکنی
اینجوری فکر میکنی؟ - آره. من همه چیزو دربارهات میدونم -
بیا از اینجا رد بشیم - راستش فکر کنم نمیدونی -
نه؟ باشه من تو رو بهتر از هر کسی روی این کرهی خاکی میشناسم
ولی شاید خیلی معلوم نیست - ... الان -
چیه؟ - خیلی عالیه. احساس میکنم بهت نزدیکم -
... ولی بعضی وقتها
نمیدونم. احساس میکنم تو ... هلیوم تنفس میکنی و من اکسیژن
چی باعث شد همچین حرفی بزنی؟
میبینی؟ من سعی میکنم ارتباط برقرار کنم - بیخیال. من سعی میکنم خودم باشم -
و تو مسخرهبازی درمیاری
دقیقاً چیزیه که دارم دربارهاش صحبت میکنم - بیخیال -
... اگه واقعاً بخوایم همدیگه رو بشناسیم
فکر کنم احتمالاً باید اول خودمون رو بهتر بشناسیم
آره
اون دوستم رو یادته؟ جرج؟ که اهل نیویورک بود؟
نه
اوه نه، مالِ قبل از آشناییمون بود - ... چی؟ -
نه نه ... به هر حال. اون یکی از دوستهام بود
... که وقتی فهمید سرطان خون داره و احتمالاً قراره بمیره
اعتراف کرد اولین چیزی که توی ذهنش اومد، احساس آرامش بود
آرامش؟از دستِ چی؟ - آره -
قبل از اینکه بفهمه 9 ماه دیگه برای زندگی وقت داره نگرانِ پول بود
و بعدش اینجوری فکر کرد "عالیه، پول کافی برای 9 ماه زندگی رو دارم. موفق شدم"
... یعنی
بالاخره تونست از هر چیزی توی زندگی لذت ببره حتی از گیر کردن توی ترافیک
از نگاه کردن به مردم، خیره شدن به صورتشون هم لذت میبرد همین چیزهای کوچیک
بعدش چی شد؟
منظورت چیه؟
خب، مثلاً هنوز زنده است؟
نه. خیلی وقت پیش مُرد
دیشب وقت یه خواب دیدم که دارم یه کتاب میخونم
یه کتابِ کلاسیکِ گمدشه بود "عیاران"
عیاران؟ - آره یعنی ولگردی، خانه به دوشی -
این ولگردهای جوون - کتابش واقعاً هست؟ -
نه. ولی واقعاً عالی بود یه چیز نو و بامزه و تجربی بود. خیلی انرژی داشت
خوشم میاد توی خوابت هم کتاب میخونی - میدونم. همیشه هم کتابهای خیلی خوبی ان -
من خوابهای اکشن و قهرمانی خیلی بزرگ میبینم
مثلاً مثل یه سوپرقهرمان پرواز میکنم و از دیوارها رد میشم
آخرش هم ارضا میشم
من سعیام رو میکنم رویاهات رو به حقیقت تبدیل کنم عزیزم
هنوز اونجاست
هنوز اونجاست
هنوز اونجاست
هنوز اونجاست
رفت
کارت اعتباریتون رو لازم دارم
فکر کنم پول اتاق حساب شده
... بله درسته ولی کارت اعتباری برای
برای خرجهای احتمالیه - چیزهای فرعی -
درسته. البته
آقای والاس - بله -
من طرفدار شدید این دو تا کتاب هستم
شوهرم توی قرارِ اولمون کتاب شما رو به من داد
و وقتی کتاب دوم بیرون اومد، برای هم بلند بلند میخوندیم
میشه لطفاً برامون امضاش کنید؟ - البته. البته -
من طرح جلد این نسخههای یونانی رو دوست دارم خیلی قشنگه
اسمهاتون چیه؟ - برای سوفیا و پاولوس بنویسید -
خیلی خب
ترجمه یونانیش چطوره؟
:خب اینجوری میگن
ولی مطمئن نیستم ترجمه درستی باشه - حتماً. چون انگلیسیش رو نخوندید -
دقیقاً
عالیه
شما هم میتونید امضاش کنید؟
من؟ - بله. شما مادلینِ واقعی هستید،درسته؟ -
مادلین؟ نه راستش
یعنی مردم فکر میکنن منم ولی ابداً من نیستم
قوه تخیلش خیلی قویه
میشه لطف کنید؟ خیلی برای شوهرم ارزش داره
من نمیتونم کتابی رو که ننوشتم امضا کنم - خوشحال میشه امضا کنه -
باشه - عالیه. ممنون -
خوشحال میشم اینکارو کنم
ممنون
عالیه. خیلی ممنونم
نگاه کن
خیلی قشنگه - آره -
تمیز. با تهویهی هوا
عاشقشم. خدایا - فوقالعاده نیست؟ -
وانِ حموم. خدای من
هی. اینو ببین
استفانوس و آریادنی برامون یه بطر شراب و یه ماساژ زن و شوهری گرفتن
لطف کردن. باید براشون قبل از رفتن یه کادو بگیریم
نمیدونم. باید یادمون باشه برای بچهها هم یه چیزی بگیریم - آره حتماً
وای دلم برای دخترها تنگ شده
من نه
منظرهی خیلی قشنگیه
... تنها منظرهای که من بهش علاقهمندم
چیه؟ چیه؟ - ... دقیقاً همینجاست -
آره. خودشه
چیه؟
جالبه. تا امروز متوجه نشده بودم ولی همهی قرمزیِ ریشهات رفته
این یکی از چیزهاییت بود که عاشقم کرد احمقانه است
نرفته. فقط سفید شده
نمیخوای بگی عشقت وابسته به رنگدونههاست که؟
هان؟ نه؟ - ... نه ولی میدونی -
توی مژههای دخترهامون قرمزی میبینم
بهشون نگاه میکنم و منو یادِ زمانی که با هم آشنا شدیم میندازه
... میدونی مشتاقِ چی ام؟
هان؟ چی؟ - ... که بعدش -
بعدش؟ - ... میدونی -
چی؟ - فردا کنارِ تو از خواب بیدار بشم -
یعنی بدون نینا و الا که بپرن روی سر و کولمون؟
دقیقاً
چند ساله نشنیدم فکر کنی
فکر کنم؟ - آره -
قبلاً با صدای باز و بسته شدن چشمهات بلند میشدم
اون ذهنت که با سرعت دو میلیون مایل در ساعت حرکت میکنه
دلم برای فکر کردنت تنگ شده
وقتی گفتی میتنی صدای فکر کردنم رو بشنوی فکر کردم واقعاً میتونی
ولی فقط برای پلک زدنمه چقدر احمق و رمانتیک بودم من
از چیزهای مورد علاقهام بود
منم دلم برای فکر کردن تنگ شده
دیگه فکر کردن توی صبح بسه دیگه سکسِ صبحگاهی بسه
فردا
خیلی منتظرشم فکر نکنم خوابم ببره
من همین الان منتظرشم
خیلی خب
خیلی خب. بیا دیگه حرف نزنیم تا بتونیم سکس کنیم
خواب، بیدار شدن، فکر کردن و دوباره سکس
جواب نده - نه -
اوه. لعنتی. کیه؟
چه اهمیتی داره؟ - خیلی خب -
گفتم فقط کارِ ضروری بود زنگ بزنن امیدوارم بچهها حالشون خوب باشه
خیلی خب
هنریه. خیلی خب
سلام عزیزم. حالت خوبه؟
لندنی؟
رسیده بودی؟ خیلی خب
نه نه. پیداش کردیم
فرد ایمیلش میکنیم. نگران نباش آره آره
آره. اونها هم دلشون برات تنگ شده از طرفِ تو میبوسمشون
آره
باشه. بهشون میگم
با مامانت موفق باشی
آره. منم دوست دارم خداحافظ
خیلی خب
خب
حالش خوبه. میگه رسید از شیکاگو زنگ میزنه
چرا من نمیتونم باهاش حرف بزنم؟ دفعه دومته این کارو کردی
میتونستی تلفن رو راحت بدی به من
فرصت نداشت گفت هواپیما داشت مسافر سوار میکرد
چی رو یادش رفته؟ چی بود؟
پروژهی علومش ولی فردا براش ایمیل میکنیم. مشکلی پیش نمیاد
نباید اون حرفو دربارهی مادرش میزدی
چی؟ چی گفتم؟ - "با مادرت موفق باشی" -
بیخیال - من منظوری نداشتم -
میدونم. ولی خوب نیست همه چیزو دوباره یادش میندازه. کاش اینکارو نمیکردی
مثلاً فکر میکنی فراموش میکنه؟ این که صورت مسئله رو پاک کنی کارِ آمریکاییهاست. انگار اصلاً اتفاق نیافتاده
چرا ذهنش درگیر این مسئله بشه؟
اگه خودش نخواد الان دربارهاش فکر کنه چی؟
مهم نیست - چرا هست. مهمه -
... اون روز هم یه شوخی کردم
که مامانش و من باید یه مسابقه بزرگ کشتی توی گل و لای برگزار کنیم
کشتی توی گل و لای؟ توی اینو گفتی؟ - اون هم خندید -
شاید اون حس شوخ طبعی بیشتری از تو داشته باشه بیخیال
درباره این موضوع صحبت کردیم دیگه. وقتی درباره مامانش بد میگی اون فکر میکنه درباره خودش داری بدی میگی
من چیز بدی درباره مامانش نگفتم. یه شوخی کردم همونقدر که برای مامانش شوخیه برای منم هست
میدونم میدونم ولی چرا اصلاً بحثشو وسط بکشیم؟
فکر کنم الان به قدر کافی بزرگ شده باشه
یعنی میدونه میونهی من و مادرش چقدر بده
مادرش و من - منم کاری نکردم. همه چی از طرفِ اونه -
خیلی خب. اون ازم متنفره من شوهرش رو خیلی وقت پیش کردم
یا باید بگم شوهرش منو کرد؟
آره. درسته
شوخی کردن درباره این حقیقت که من و مادرش همدیگه رو دوست نداریم مسئله نیست
این بهش آسیب روحی نمیزنه این اتفاق قبلاً هم افتاده
حالا تو میخوای گناه خودت رو به پای من بنویسی و منو سرزنش کنی
نه. نمیخوام اینکارو کنم
میدونی اگه از یه دیدِ دیگه نگاه کنیم و اون بتونه با این قضیه شوخی کنه، شاید بتونه بهتر با این قضیه کنار بیاد
باشه. حق با تو ـه. مثلِ همیشه بیا دیگه دربارهاش صحبت نکنیم. باشه؟
درسته. تقصیرِ کسی نیست اگه مامانش الکلی و از نظر روانی دگرآزاری داره
این حرفو نزن
یعنی حالم بد میشه وقتی مجبوره با اون باشه
ولی قاضیها فرض میکنن که زنها غریزهی مادری دارن
اون غریزهی مادری "مدهآ" رو داره (زنی جادوگر در افسانههای یونانی)
مدهآ؟
آره. بالاخره یه افسانهی یونانیه دیگه
... در اصل یه نمایشنامه از "اویریپیدیس" ـه. ولی
یه زن که دو تا بچهاش رو میکشه تا از شوهر سابقش انتقام بگیره
اون هم رسماً داره همینکارو میکنه هنری رو اذیت میکنه تا به تو برسه
نه داره زندگیِ منو از طریقِ اون جهنم میکنه این کاریه که داره میکنه
بعضی وقتها هم تو چیزهایی میگی که دیگه خیلی زیادهرویه
منو به خاطرِ مسائلی که توی زندگی خودت و زنت هست سرزنش نکن
زنِ سابق. زنِ سابق خیلی وقته گذشته
تو باید باهاش یه کم بهتر کنار میومدی تا اینقدر از ما متنفر نمیشد
باشه. باشه. من گند زدم
... واقعاً بازنویسی کردنت توی گذشته رو خیلی دوست دارم
که هر چیزی توی زندگیمون خوب نیست به حساب من گذاشته میشه
تو هم الان داری این بدبختی هنری رو گردن من میندازی؟
کدوم بدبختی؟ از چی حرف میزنی؟
بذار بهت بگم درباره چی داریم صحبت میکنم نقل مکان به شیکاگو و ول کردنِ زندگیم
حالا که اشاره کردی هنری به تو نیاز داره فکر میکنی من چه حسی پیدا میکنم؟
من بدبختم، خب؟
الان چطوری میتونم اون کارو قبول کنم؟ - خیلی خب -
بهم بگو. خیلی احساس میکنم مقصرم - بیا اینجا -
خودت داری انتخاب میکنی اینجوری به قضیه نگاه کنی؟ خب؟
توی طبیعت زنها هست که به رشید و تکامل بچهها اهمیت بدن
به چی؟ - به رشید -
به رشد؟ - باشه. من اصلاً اون کلمهی کوفتی رو نمیتونم تلفظ کنم -
من به طور طبیعی احساس بدی درباره همه چیز دارم و تو انجوری نگاهم میکنی. انگار که تقصیرِ منه
چجوری نگاهت میکنم؟ - نگاهِ "من فراموش کردم - "پروژهی علومش رو توی کیفش بذارم
میدونم سرزنش میکنی - من که چیزی نگفتم -
نه چیزی نگفتی. نیازی نبود بگی همیشه تقصیرِ منه
آره. درسته
... روی یخچالِ سرِ کار خوندم
میدونی اون حرفهای آهنربادار که ملت ... باهاش جمله درست میکنن
یکی این جمله درست کرده بود ... زنها جاودانگی را در باغِ گسترده فداکاری"
"جستجو میکنند ...
این یه نشانهی قطعی از خداست - آره -
اون جمله خیلی هم درسته و 10000 سال هم به همین صورت بوده ولی دیگه بسه
من نمیخوام یکی از اون زنها باشم
مثل ازدواج که برای همنجسگراها مهمه یا جلوگیری از بارداری که برای حقوق زنها مهمه
اینجوری منم مثل میلیونها زنی که مجبور شدن امیدشون رو از دست بدن، باید امیدم رو از دست بدم
من نمیخوام اینکارو بکنم. این از منیتِ من مسئله بزرگتریه و از من اهمیتِ بیشتری داره
براوو کمیته نوبل داره یادداشت برمیداره
یه ... یه لحظه صبر کن میخوام سوئد رو خبر کنم (مبدا جایزه نوبل)
حتماً تحملِ این همه ظلم زنانه خودش یه کار تمام وقته
درسته هست - ... تو با رشد کردن توی طبقه متوسط -
پاریس خیلی رجر کشیدی
درد و رنج توی گودالهای سوربن ... توی دورهی پسافمینیستی
واقعاً نمیتونم تصور کنم - تو یه عوضی هستی -
میدونی چیه عزیزم؟ کِی میریم شیکاگو؟
میخوام مطمئن بشم میتونیم یه خونهی خوب پیدا کنیم
و بتونم پرده بدوزم ... و روتختیهای سِت انتخاب کنم
خب اینجوری میخوای عصرِ امروز رو بگذرونیم؟
این کاریه که میخوای بکنی؟ - تو شروع کردی -
نه. تو اونی هستی که دربارهی این بحث خفه نمیشی
ولی اگه میخوای دربارهاش حرف زنی ... یعنی واقعاً بشینیم حرف بزنیم
من ترجیح میدم یه بحثِ منطقیِ غیراحساسی داشته باشیم
فکر میکنی بتونیم اینکارو بکنیم؟
بزن بریم. غیراحساسی. منطقی
تو همیشه نقش تنها آدم منطقی رو بازی میکنی
و منم غیرمنطقی و هیستریک و ... با هورمونهای خلوچلی ام
چون احساسات دارم
تو عقب میایستی و از بالا به همه چیز نگاه میکنی
که یعنی هر چیزی تو میگی درسته
من هیچوقت کاری نمکینم
دنیا با مردهای بیاحساس و منطقی که تصمیمهای تخمی میگیرن به گا رفته
سیاستمدارها بدونِ دلیل جنگ راه میندازن سران شرکتها تصمیم میگیرن محیطزیست رو نابود کنن
چنی و رامسفلد خیلی آدمهای منطقیای هستن
چنی و رامسفلد. باشه قبوله
"راه حل نهایی" خیلی تفکرِ منطقیای پشتش هست (اشاره به طرح بزرگ نابودی یهودیان در جنگ جهانی دوم)
خیلی خب. پس کار به اونجا رسیده؟
ما در مقابل راه حل نهایی؟ خیلی خب. بیا انجامش بدیم. باشه
بذار این سوالو ازت بپرسم. خب؟
... فکر میکنی با حضورِ مداومترِ من و تو
کمکی به زندگیِ هنری میشه؟
شروع شد - نه -
تو ولکن نیستی. پس بیا دربارهاش حرف بزنیم ... بذار فقط یه سوال ازت بپرسم
... فکر میکنی با حضورِ مداومترِ من و تو
زندگیِ هنک(هنری) بهتر میشه؟
آره. فکر میکنم اگه با ما زندگی میکرد، بهتر میشد - خیلی خب -
من فکر میکنم مامانش یه جندهی منفورِ الکیه
و موقعی که توی پاریس بودیم و داشتم زایمان میکردم ... و تقریباً داشتم میمردم، از فرصت استفاده کرد
تا قانوناً هنری رو از نیویورک خارج کنه گاییدمش
باشه. من باهات موافقم
باشه ولی متاسفانه نمیتونیم از آمریکا خارجش کنیم
ولی میتونیم، اگه بخوایم بریم پیشش
میدونم حرکت بزرگیه
ولی تو چی فکر میکنی؟ راهی هست که تو توی آمریکا خوشحال باشی؟
یعنی خیلی از حیطهی احتمال هم خارجه؟ اینکه بتونی یه شغل قابلمقایسه پیدا کنی؟
شغل قابلمقایسه؟ - آره -
شوخیت گرفته؟ - نه -
چرا همیشه منم که باید مصالحه کنم؟
خیلی احساساتی نشو - ... یعنی باید -
نقل مکان کردن به شیکاگو برای من خیلی ناراحتکننده است
من نمیگم باید بریم فقط میخوام دربارهاش حرف بزنیم
میشه مثلاً دو ثانیه دوستم باشی تا بتونیم صحبت کنیم؟
دو ثانیه - خیلی خب -
اون موقع رو یادته 35 دقیقه دیر ... رفتی مدرسه دنبالِ دخترها
و خیلی استرس گرفته بودی چون میدونستی توی حیاط هستن و فکر میکنن چه اتفاقی برات افتاده
خب. این حسیه که من تمام وقت دارم
حالم داغونه. ولش کردم اونجا و الان میخوام برم دنبالش
همیشه وقتی میذاریش بره اینجوری میشی
ناراحتی، برای همین دعوا راه میندازی
اون حالش خویه
اون بچه فوقالعادهایه، خب؟
ولی حقیقت اینه که مثلِ سابق به تو نیاز نداره
تو فرصت باهاش بودن رو توی هر روز از دورانِ کودکیش از دست دادی. واقعاً از دست دادی
میتونی به خاطرش گریه کنی ولی اون داره بزرگ میشه
تو از یه جهاتِ دیگه پدر فوقالعادهای هستی
مثلِ میلیونها نفرِ دیگه طلاق گرفتی ... ایدهآل بود؟ نه. ولی
گوش کن. اگه در عرض یه ماه میخوای ... من از کارم استعقا بدم
و همهی چیزهایی که این سالها براش کار میکردم رو ول کنم، فقط بهم بگو
... ولی الان همونجوری فکر میکنم که همیشه میکردم
من اگه اون زنِ سابقِ مریضت بهمون سرپرستی مشترک بده، به آمریکا میام
ولی همهی آخرهفتههامون به گه تبدیل میشه توی هر نیمسال کمتر از 30 روز میبینیمش
به نظرم ارزشش رو نداره به خاطر اون مدتِ کم کل زندگیمون رو تغییر بدیم
میدونم. حق با تو ـه - درسته؟ -
میبینی. منم که منطقی ام
وای. موقعیتِ گهیه. میدونی
هنک کاری نکرده ولی اونه که داره در حقش نامردی میشه
ما همهمون توسط پدرومادرهامون چیزهایی بهمون تحمیل میشه
اگه به خاطرِ من نبود هم ازدواجتون جورِ دیگهای تموم میشد
قطعاً - ... یا حتی بدترش، توسط -
دو تا پدرو مادرِ بدبخت بزرگ میشد - درسته -
من واقعاً توی این قضیه گند زدم
یعنی با اومدن به پاریس با من گند زدی؟
نه. منظورم این نبود. بس کن - میدونستم این کار هزینه زیادی داره -
بهت گفتم این کارو نکنی، خب؟ - بس کن -
خیلی خب. من با تو دو سال اومدم نیویورک و همه چیزم رو ول کردم
... من باید برای زایمان دوقلوها توی فرانسه میبودم
و میخواستم پیشِ مادرم باشم تو هم همینو میخواستی
درسته - این تنها چیزیه که ازت خواستم -
تنها یه چیز و تو میخوای تا ابد منو سرزنش کنی؟
بس کن، میشه؟ بس کن
اگه نمیخوای برگردیم آمریکا، برنمیگردیم والسلام
... خب؟ من دارم سعی میکنم یه راهی پیدا کنم
تا حضورِ مداومتری توی زندگیش داشته باشم
و ایدهآلم اینه که به عنوان یه خانواده اینکارو انجام دیم
به عنوان یه خانواده" یا چی به جاش؟"
این حرفت یعنی چی؟
من یه تهدید تهاجمیانفعالی توی هر چیزی که میگی حس میکنم
یا اینکارو بکن یا ازت تا آخرِ عمرمون متنفر میشم
میدونی؟
درست میگم؟
میدونی چیه؟ میدونی چیه؟ من یه چیزی حس میکنم
فکر میکنم مشکل اینه که تو نمیخوای من یه شغل قابلتوجهتر داشته باشم
توی یه سطوحی هم با هر ... دستاورِدِ من احساسِ خطر میکنی
که نَکنه موقعیتت رو توی رابطهمون تقلیل بده
موقعیت من توی رابطهمون؟
من هر ترم دو تا درس توی دانشکدهی کوفتیِ آمریکایی تدریس میکنم
خب؟ اینه که یه موقعیت محسوب میشه
... من فکر نمیکنم اتفاقی باشه که
دقیقاً همون موقعی که من یه موقعیتِ عالیِ شغلی دارم، تو همچین حسی داری
تمام این رشتهی افکارت مزخرفِ کامله و خودت هم اینو میدونی
یه سوال برات دارم
اگه ما دخترها رو نداشتیم و مرخرفاتِ دیگه نبود باز هم پیشِ هم میموندیم؟
چی؟
تو شهردارِ خُلِ شهرِ کسخلهایی اینو میدونی؟
میدونی من چی فکر میکنم؟ فکر میکنم تو باید بری شیکاگو. فکر میکنم هنری بهت نیاز داره
و فکر میکنم منم باید با دخترها توی پاریس بمونم و این شغل رو قبول کنم
چرا داری اینکارو میکنی؟
این یه فکرِ مسخره است
من قراره تو و دخترها رو از دست بدم؟ عمراً چرا همه چیزو اینقدر سخت میکنی؟
جسی تو با من خوشحال نیستی دار منو به خاطرِ دور کردن از پسرت سرزنش میکنی
... این یه جوابِ کاملاً غیرمنطقیه
به چیزیه که دارم سعی میکنم آروم آروم براش جواب پیدا کنم
گوش کن جسی ما 6 هفته اخیر رو اینجا گذروندیم
و عالی هم بود
تو تونستی هر روز نوشتنت رو ادامه بدی و هوا هم خیلی خوب بود
ولی من نمیخواستم بیام یونان - میدونم -
خب؟ هر لحظه ممکن بود انقلابی رخ بده
خدای من - ... مردم پنیر فتا و روغن زیتون میخورن -
و شاد رفتار میکنن ولی در اصل دربارهی اینکه چقدر عصبانی هستن صحبت میکنن
و این منو گیج میکنه منم نمیدونم چی قراره پیش بیاد
باشهو. بذار من بهت بگم چی پیش میاد
همون چیزی که همیشه پیش میاد
هیچی
خیلی خب. میدونی من تقریباً هیچ وقتی برای خودم نداشتم
ـ10000 تا ایمیل دارم که باید جواب بدم و جواب ندادم
فکر میکنی من ندارم؟
تمامِ روز غذا درست میکنم و انِ تو و پسرت رو از دستشویی پاک میکنم
در حالی که جنابعالی با رفقای رماننویست صحبت میکنی
بلاه بلاه بلاه تو نابغهای بلاه بلاه بلاه. نه تو نابغهای
و همون لحظهای که با هنری خداحافظی میکنی ... پیشنهاد میکنی شغل رویاییم رو ول کنم
خب. که شغل رویاییت شد؟
امروز عصر مطمئن نبودی بخوایش
اصلاً به حرفهای خودت گوش میکنی؟
بله. این شغلِ رویاییِ منه چون شک دارم دلیل نمیشه نخوامش
باشه - ولی برای تو چرا مهمه؟ -
تو پیادهرویِ دوساعتهی متفکرانهات رو زیردرختهای زیتون میکنی
سقراط. باید یه ردا هم تنت کنی
یه ساعته
از وقتی بری تا وقتی دوباره بیای دو ساعت میشه
من هیچوقت نمیتونم اینکارو بکنم
تو خوب به خودت میرسی من به خودت و بقیهی چیزها میرسم
یه جایی میریم. تو وسائل خودت رو جمع میکنی من هر چیزِ دیگهای هست باید جمع کنم
تو هیچوقت اجازه نمیدی وسائل دخترها رو جمع کنم هیچوقت
چون هیچ کفشی نیست و کلی هم لباسِ زیرِ کثیف هست
باشه. درسته هر چی تو بگی
نه. من خوشحالم که تو وقتشو ... داری درباره کائنات تفکر کنی
چون من ندارم به ندرت وقتِ فکر کردن دارم
کار میکنم، بچه تروخشک میکنم کار میکنم، بچه تروخشک میکنم
میشه یه لحظه صبر کنی؟ باید بخش اصلی ارکسترم رو تنظیم کنم
میدونی چیه؟ تنها موقعی که فرصت فکر کردن پیدا میکنم موقعیه که توی اداره دارم میرینم
شروع میکنم با افکارم کلنجار برم با بوی گُه
این جملهی خوبیه یه روز از این توی یه کتاب استفاده میکنم
آره. مطمئنم اینکارو میکنی بهترین خط توی کتاب هم میشه
در ضمن دیگه هیچوقتِ هیچوقت از من ... یا چیزهایی که میگم یا انجام میدم
توی کتابهای کوفتیت استفاده نمیکنی از دخترها هم همینطور
باشه. اولاً نباید با یه نویسنده میپریدی
دوماً توی کتاب قبلی یا اینی که الان دارم مینویسم نبودی
سوماً من درباره هر کوفتی که بخوام مینویسم
مثلِ همیشه زندگیمون در خدمتِ تو ـه
نه نه این مزخرفِ زن خونهای که انگار من تحمیل کردم رو تحویلِ من نده
الان دهه 50 نیست
ببخشید که داستانِ ظلم و ستمِ کوچولو ... و قشنگت رو با حقیقت خراب کردم
ولی منم که هر روز توی خونهام و با مزخرفات سروکله میزنم
چون تو تا ساعتِ 6.30 سرِ کاری - 6 -
تو بچهها رو میبری مدرسه منم میرم دنبالشون این منصفانه است. قرارمون هم همینه
ما توی فرانسه و پاریس زندگی میکنم به خدا - تو هم هر روز یادم میندازیش -
من کلِ زندگیم رو حولِ تو چرخوندم و خودت هم میدونی. خب؟
پس ببخشید اگه این تعطیلاتِ تابستونی ... که واقعاً تعطیلات هم هست
چون من فقط دیدم توی دریا ورجه وورجه میکنی و سالاد میلومبونی
ولی این نشنوندهندهی این نیست که زندگیت داره به عنوانِ بردهی خونگی میگذره
میدونی من چیِ مردها رو دوست دارم؟ هنوز به جادو اعتقاد دارن
پریهای کوچیکی این اطراف هستن که جورابهاشون رو برمیدارن
پریهای کوچیکی ماشین ظرفشویی رو خالی میکنن پریهای کوچیکی به بچهها کرم ضدآفتاب میزنن
پریهای کوچیکی که سالاد یونانی درست میکنن و تو مثلِ خوک میخوری
باشه. گوش کن چی میگم. خب؟
تو توی رسیدگی به ما عالی هستی واقعا هستی
یعنی به بچهها رسیدگی میکنی به دوستهات رسیدگی میکنی
به دنیا رسیدگی میکنی قبل از اینکه مادر هم بشی همینجوری بودی
الان فقط برجستهتر شده
... ولی. من اینو چند ساله بهت میگم
باید یه ذره توی رسیدگی به خودت بهتر عمل کنی
خیلی خب. برای من رئیسوار صحبت نکن
منم که هر روز ساعتِ 6 خونهام. 6.30 نه من قابل اعتمادم
تا حالا توی عمرت با یه پرستارِ بچه هماهنگ کردی؟ نه
اسمِ اون دکترِ کودکان چیه؟ - ازم امتحان نگیر.. واقعاً حوصلهامو سر میبره -
آره. باشه. میدونی چیه؟ من هر شب خونهام و شام درست میکنم
بچهها رو حموم میبرم و براشون قصه میخونم بعضی موقعها خونه هستی
بعضی وقتها توی یه مراسمی توی دانشگاه هستی یا تورِ تبلیغاتیت هستی. خب؟
وقتی هم بهت الهام میشه نوشتنت رو ادامه میدی
منم بعضی موقعها ایدههایی بهم الهام میشه میدونی؟
میخوای بنویسی؟ بنویس - ... نه، ولی یادت باشه -
من قبلاً میخوندم و گیتار میزدم و آهنگ میساختم
هنوز هم دوست دارم ولی نمیرسم. وقت ندارم
خیلی خب. نکته اول اینکه نویسندگیِ من سرگرمیم نیست
دوماً. ای کاش میتونستی وقتشو پیدا کنی
یه جوری وقتشو پیدا میکنی که درباره 8 ساعت از روز غُر بزنی
ببین من عاشقِ نوعِ خودندنت هستم.خب؟
من کل زندگیم رو به خاطرِ خوندنِ تو به فنا دادم
... اگر یک هشتمِ انرژیای رو که
... صرفِ غر زدن و ناله کردن و نگرانی میکنی
اگه اون انرژی رو صرفِ آکورد زدن کنی مثلِ "جنگو راینهارت" میشی
خیلی خب
کفشهات رو فراموش کردی
خدایا
فکر میکنی داری برنده میشی؟
... آدمهای کمی هستن که میفهمن
بچه داشتن برای یه زنِ فعال یا احساساتی یعنی چی
بعضی از دوستهام گفتن "خودت میبینی. از پنجره پرتشون میکنی بیرون"
ولی حقیقتش اینه که حی یکبار هم به صدمه زدن بهشون فکر نکردم ولی صدها بار به تموم کردن کارِ خودم فکر کردم
خیلی سردرگم بودم و تو همیشه توی تور احمقانهی کتابت بودی
یا به خاطرِ مسخرهبازیهای سرپرستیِ هنری نبودی منم نمیخواستم یه سربار باشم
الان میفهمم چرا "سیلویا پلات" سرش رو کرد توی توستر (شاعر زنِ آمریکایی که خودکشی کرد)
اجاق گاز بود - با کلمات بازی نکن -
میدونی منطورم چیه توستر، اجاق گاز، یه چیزه
میدونی چند دفعه با دخترها تنها بودم و گریه میکردن و نمیدونستم باید چیکار کنم؟
میدونی وقتی یه مادر ندونه باید چیکار کنه چه احساسِ گناهی میکنه؟
فکر میکنی فقط خودت این حس رو داری؟
فکر نمیکنم تو درک کنی. خب؟
میدونی ترسِ پنهانیِ من از هر مردی چیه؟
اینه که همهشون میخوان منو به یه زنِ خونهدارِ مطیع تبدیل کنن
خب. هیچکسی نمیتونه همچین کاری کنه خیلی خب؟
... من قول میدم. راحتتره سرت رو توی یه توستر جا داد
تا تو رو به یه چیز مطیع تبدیل کرد ...
فکر کنم از زمانِ زایمان خودم رو بازیابی نکردم
وقتی به دنیا اومدن نمیدونستم باید چیکار کنم
مردم از زنها توقعِ داشتنِ این غریزه رو که فعال میشه، دارن
مثلِ یه عنترِ ماده
ولی من اصلاً نمیدونستم چطور باید کاری رو انجام بدم
خیلی دوستشون داشتم و همه کارها رو داشتم اشتباه انجام میدادم
تو اغلب نبودی و بهم زنگ میزدی و ... میپرسیدی روزم چطوری سپری شد
و من حتی نمیتونستم بهت بگم ... چون از اینکه از هیچی سر درنیارم
خیلی احساسِ شرمندگی میکردم
من فکر میکنم عالی این کارو انجام دادی - نه. اینجوری نبود -
چرا بود پس توی تظاهر بهش خوب کارت رو انجام دادی
... یادمه تنها راهی که میتونستم بخوابونمشون
این بود که اون کالسکهی دو نفره رو از پلهها پایین بکشم
و نصفه شب چندین و چند ساعت با اون راهشون ببرم
تا "پیگال" میرفتم و برمیگشتم یه دفعه هم نزدیک بود ازم دزدی بشه
تنها دلیلی که یارو بهم حمله نکرد این بود که خیلی دردناک داشتم نگاهش میکردم
تنها نکته مثبتِ بالای 35 سال بودن اینه که خیلی بهت تجاوز نمیشه
یه جا خونده بودم. راسته
خدای من
... یه دفعه یادمه نگاه میکردم دوقلوها روی ترامپولین بودن
... خیلی خوشگل بودن
منم خوشحال بودم چون اونها خوشحال بودن
میدونی یکیشون از این هولاهوپها داشت (... حلقهای برای چرخاندن دورکمر و)
که داشت ازش به عنوان طنابِ بازی استفاده میکرد
بعد اون یکی خواستش و سرِ این دعواشون شد
و توی یه چشم به هم زدن همهی این چیزها رو دیدم
این حسودی کوچیک و خودخواهی و میدونی دیگه
یادمه به این فکر کردم که "خیلی خب. این حالتِ طبیعی انسانیه"
میدونی همیشه یه چیزِ کوچیکی درونِ آدم ناراضیه
یعنی خودمون رو ببین دیگه
ما اینجاییم. الان توی "باغ عدن" هستیم (منظور جایی بسیار زیبا)
و نمیتونیم دعوامون رو کنار بذاریم
من فکر نمیکنم یه حالتِ طبیعی انسانی یه دونه باشه
حالتهای انسان چندگانه است
... اگه این چیزیه که موقعِ بازیِ دخترها میبینی
یعنی تو دپرسی
خیلی خب. شاید هستم
نه. ولی وقتی من میبینم دارن دعوا میکنن یه انرژیِ زیبا میبینم که به سمتِ جلو حرکت میکنه
و اجازه نمیده کسی مراحمشون بشه یا چیزی رو که میخوان ازشون بگیره
من خوشم میاد دعوا میکنن بهم نسبت بهشون امید میده
این برای اینه که تو خشم رو یه احساسِ مثبت میدونی
،میدونی تو همیشه کارت به اذیت کردنِ خودت کارت، بچهها و من ختم میشه
بعد تو اصلاً عصبانی نمیشی؟
وقتی هم بشم چیزِ مثبتی تلقیش نمیکنم
یه چیزی رو میدونی؟
اونجوری که تو توی کتابهات مینویسی ... مردم میان پیشم و فکر میکنن
من به یا وحشی تو مایهی "هنری میلر" عشقبازی میکنم (نویسندهای که در شرح صحنههای جنسی صریح بود)
تو هر دفعه دوست داری مثلِ قبل سکس داشته باشی
وقتی همونجوری لذت میبری چه نیازی هست
بوس بوس، سینه سینه، کُـــس
من آدم لذتهای ساده و ابتدایی ام
آره. خیلی ساده
میخواستم اینو هم بعدش بهت بگم
تو در هیچ سطحی مثلِ "هنری میلر" نیستی
میدونی چیه؟ این اتاق مورمورم میکنه
توقعِ یه جای جالب و عجیب داشتم مثلِ خودِ یونان
اینجا معرکه است - ما اینجا چه غلطی میکنیم؟ -
همه چیزش از قبل برنامهریزی شده انگار که قراره بوده ما این شبِ عالی رو سپری کنیم
هیچ جایی برای اتفاقاتِ یهویی نیست این چیزها از زندگیمون رفته
احمقانه است و جواب نمیده - کاملاً واضحه -
آریادنی و استفانوسِ منحرف رو به خاطرِ این کارشون نفرین میکنم
ماساژ زن و شوهری؟
این دیگه چه کوفتیه؟ از نطرِ من غیراخلاقیه
مجبور نیستیم انجامش بدیم. خب؟
بیخیال. اینجا اونقدرها هم بد نیست
من از اتاقهای هتل خوشم میاد
فکر میکنم جذاب هستن
آره میدونم خوشت میاد
آقای تورِ کتاب
آقای رادیسون هیلتون (هتلهای معروف بینالمللی)
اون موقع رو یادمه که برای کتابخوانی توی واشنگتن بودی
وقتی موبایلت اون شب اجباراً شکست چقدر جوره با داستان
به جونِ بچههات قسم بخور اون زنه مالِ کتابفروشی رو نکردی. امیلی
به جونِ من قسم بخور اون دختره امیلی رو نکردی
من حسودی نمیکنم چون آدمِ حسودی نیستم
ولی فقط میخوام بدونم مرد باش و حقیقت رو بگو
من سرِ کلِ زندگیم قسم میخورم، باشه؟
چیزِ بزرگتری ندارم که سرش قسم بخورم
برای هیچکسِ دیگهای این قسمو نمیخورم
... اگه دنبالِ اجازهای که صلاحیتِ منو رد کنی
این اجازه رو بهت نمیدم
خب؟ من عاشقتم
و من سرش دعوایی ندارم. خب؟
... ولی اگه یه لیستِ بلندبالا
از چیزهایی درباره خودت میخوای که منو عصبانی میکنه میتونم بهت بدم
آره. میخوام بشنوم - باشه. خیلی خب -
بیا با شماره یک شروع کنیم - شمارهی یک: تو یه احمقِ آشغالی
خب؟ هستی ... توی پیدا کردنِ کسی که
بیشتر از شش ماه مسخرهبازیهای تو رو تحمل کنه موفق باشی
ولی من کلِ پکیجت رو قبول میکنم دیوونگی و فوقالعاده بودنت رو
میدونم تغییر نمیکنی و نمیخوام هم تغییر کنی "بهش میگن" پذیرفتنِ به خاطرِ خودِ فرد
من ازت یه سوال پرسیدم. موقعی که من اون ... کالسکهی دونفره رو از پلهها پایین میآوردم
و توی "پیگال" داشت به کونم تجاوز میشد تو اون دختره امیلی برونته رو کردی؟ (بازی یا کلمات امیلی و امیلی برونته نویسنده معروف)
من نمیدونم کدوم امیلی رو میگی؟ کدوم امیلی؟ از کی داری حرف میزنی؟
همونی که ایمیلهای قشنگ درباره داستایوفسکی مینوشت
"وای جسی. کاملاً حق با تو ـه"
"مفتش بزرگ عمیقترین بخشِ کل ادبیات روسیه است"
... اگه داری ازم میپرسی
که من به تو، دخترها و زندگیای ... که با هم ساختیم تعهد دارم
جواب یه بلهی بزرگه
پس تو اونو کردی خیلی ممنونم
تا حالا من درباره اون موقعی که رفتی پیشِ دوستپسرِ قدیمت، بعد از اینکه مادرش مُرد، پرسیدم؟ نه
میخوای بدونی چرا؟ چون میدونم اون کونِ فرانسویت چطری کار میکنه
و تضمین میکنم که حداقل براش دهنی رفتی ولی اینو هم میدونم که منو دوست داری
خب؟ منم مشکلی ندارم که که تو یا آدمیزادِ با پیچیدگیهاش هستی
من نمیخوام زندگیای داشته باشم ... که هر دو نفر صاحب هم باشن
اینکه هر دو نفر توی چهارچوبِ جعبهای که دیگران درستش کردن محصور باشن
چون این یه مشت مزخرفِ خفهکننده است
خدای من
میدونی اینجا چه خبره؟ ساده است
فکر نمیکنم دیگه دوستت داشته باشم
خانوم؟ - الان نمیخوام صحبت کنم -
اینجا تنهایید یا منتظر کسی هستید؟
تنها هستم و خوشحال هم میشم تنها باشم
من آدم عصبانیای هستم و به بچههام، شغلم و هر کسی که دوست دارم آسیب میزنم
... درستِ عین خودمید
خیلی خب. الان حوصله ندارم اومدم اینجا تنها باشم
من داشتم از اون طرفِ کافه نگاهت میکردم و اصلاً نمیخوام ناراحتت کنم
ولی با فاصله زیاد خوشگلترین زنی هستی که اینجا هست
خیلی ممنون - میخوام یه نوشیدنی برات بگیرم -
شاید هم باهات صحبت کنم و یه ذره بشناسمت
اینجا برای کار اومدی؟
خیلی خب. که اینطور دوستپسر داری؟
دیگه نه
وای. متاسف شدم نشدیم میخوای دربارهاش صحبت کنی؟
من با غریبهها صحبت نمیکنم
مسئله همینجاست. من غریبه نیستم نه نه. ما قبلاً همدیگه رو دیدیم
تابستونِ 1994
منو با کسِ دیگهای اشتباه گرفتی - نه -
ما حتی عاشقِ همدیگه هم شدیم - واقعاً؟ -
خیلی مبهم، آدمِ دوستداشتنی ... و رمانتیکی رو یادم میاد که
کاری کرد من احساسِ تنهایی نکنم کسی که برای هویتم احترام قائل بود
خودمم. من همون یارو هستم
فکر نمیکنم
ببین. من یه چیزی درباره امشب میدونم که تو نمیدونی
واقعاً؟ چیه؟
یه چیزِ مهم
من میدونم چون راستش این شب رو تجریه کرده بودم
چطوری؟ - من یه مسافرِ زمانم -
خیلی خب
نه من یه ماشینِ زمان توی اتاقم دارم اومدم نجاتت بدم. همونطور که گفتم اینکارو میکنم
منو از چی نجات بدی؟ - از اینکه مزخرفاتِ زندگی کورت کنه -
این چیزها مزخرف نیست
... بهت اطمینان میدم اون یارویی که خیلی مبهم یادت میادش
... همون آدمِ دوستداشتنیِ رمانتیکی که توی قطار دیدیش
منم
تویی؟ - آره -
فکر کنم نشناختمت
مثل گُه شدی
خب چی میشه گفت؟ توی فضا و زمان شرایط سخته
... از طرفِ دیگه تو
حتی زیباتر از چیزی شدی که یادم میاد
مزخرفه
جسی. این بازی نیست
اگه جذاب بشی به پایننتنه میرسی و چیزی که بعدش میدونم اینه که دارم توی شیکاگو کره بادومزمینی میخرم
با یه ذره مخ زدن نمیتونی وضعیتو بهتر کنی
نمیخوام مختو بزنم. اشتباه متوجه شدی
نه نه من اینجا فقط به عنوان یه پیغامرسون اومدم
من همین تازگی کلی راه از آینده اومدم
... همین چند لحظه پیش با 82 سالهی خودت بودم
که یه نامه بهم داد تا برات بخونم
پس اومدم اینجا
من هنوز توی دههی هشتادِ زندگیم زندهام؟
اوه. آره
کونِ فرانسویم چطوره؟ - عالیه -
خیلی خب - واقعا عالیه -
برام مهم نیست چه شکلی ام - اینجوری بگیم که خیلی دوستداشتننیتر شدی
عالیه - میخوای برات بخونمش؟ -
انتخابِ دیگهای هم دارم؟ - ... حتماً. اگه علاقه نداری -
نه نه
بخونش - خیلی خب. خب شروع میکنم -
سلینِ عزیز. من دارم از اون" ... طرفِ جنگلها برات مینویسم
... این نامه شمعی رو روشن میکنه که - بس کن -
من هیچوقت همچین متنی نمینویسم. خیلی گلمنگلیه اون طرفِ جنگلها" کدوم جنگلها؟"
میشه لطفاً ادامه بدم؟ - آره -
من این مردِ جوان رو برات میفرستم
بله. جوان
و او محافظِ تو خواهد بود
خدا میدونه چقدر مشکل داره ... و کل زندگیش در تقلای این بوده
که با کسایی که دوستشون داره ارتباط داشته باشه و پیششنو باشه
و به خاطرِ این عمیقاً متاسفه
ولی تو تنها امیدشی
سلین. توصیه من به تو اینه
تو داری واردِ بهترین سالهای زندگیت میشی
... الان که نشستم و به گذشته نگاه میکنم
... این سالهای میانسالی فقط یه ذره از زمانی که
ـ12 سالت بود سختتره
... و متیو و ونسا کلِ شب رو
با آهنگهای "بی جیز" رقصیدن ... چقدر عشقِ تو عمیقه؟
این نمیدونم چیه. بگذریم
سلین. تو مشکلی برات پیش نمیاد
دخترهات بزرگ میشن تا به نمادها و نمونهایی از فمینیسم تبدیل بشن
قشنگ بود - آره -
الان متوجه شدم یه پینوشت پایینش هست به نظر مهم میاد
شاید بهتر باشه از اینها رد شم
آره. ردش کن. لطفاً رد شو - باشه -
مطمئنی؟ - آره -
خیلی خب - چیزهای خستهکنندهاش -
خیلی خب. همینجوری گفته و ... بعد نکاتِ اقتصادی و
... چیزهای طالعبینی و خیلی خب
... پینوشت: در ضمن، بهترین
... در ضمن، بهترین سکسِ من موقعی اتفاق افتاد که
توی پلوپونیزِ جنوبی بودم
از دستش نده
کلِ موجودیتِ سکسیِ من واردِ یه مرحلهی خارقالعاده شد
خارقالعاده عالیه - نمیدونم منظورش چی بوده -
خیلی خب جسی میشه این بازی احمقانه رو تمومش کنی؟
ما توی یکی از داستانهای تو نیستیم. خب؟
شنیدی توی اتاق بهت چی گفتم؟ شنیدی چی گفتم؟
آره. شنیدم
چی؟ اینکه دیگه دوستم نداری؟
من فکر کردم جدی نگفتی ... ولی اگه جدی گفتی
لعنت بهش. یه چیزی رو میدونی؟ تو درست مثلِ دختر کوچولوها و بقیه شدی
میخوای توی داستانهای افسانههای زندگی کنی
من فقط سعی میکنم اوضاع رو بهتر کنم
بهت میگم تحتِ هر شرایطی عاشقتم بهت میگم زیبایی
بهت میگم کونت وقتی 80 سالت هم هست قشنگه
من دارم سعی میکنم بخندونمت - باشه -
خب؟ من با اینهمه مصیبتهات کنار میام
و اگه فکر کردی که من یه سگی ام که دائم برمیگردم، اشتباه کردی
ولی اگه عشقِ واقعی میخوای، همینه
این زندگیِ واقعیه بدونِ نقص نیست ولی واقعیه
و اگه نمیتونی ببینیش پس کوری خب؟ منم تسلیم میشم
خدایا
خب، درباره این ماشینِ زمان بگو
منظورت چیه؟
چطوری کار میکنه؟
خب. پیچیده است
حتماً باید لخت بشم تا عمل کنه؟
جدی میگم
آره آره. در اصل مسئلهی مهمیه
یعنی لباسها توی پیوستارِ فضا-زمان نمیتونن سفر کنن
توی خیلی باهوشی - وای -
فضا-زمان؟ - پیوستار -
پیوستار - آره. واقعاً -
میدونی یه چیزی درباره نامهات هست بهش فکر کردم
خب؟ - ... میدونی -
تو به پلوپنیزِ جنوبی اشاره کردی؟
آره آره الان هم توی پلوپنیزِ جنوبی هستیم
... فکر میکنی ممکنه امشب باشه
که هنوز توی دهه 80 زندگیت هم داری دربارهاش حرف میزنی؟
... خب
حتماً شبی که قراره داشته باشیم، شبِ فوقالعادهای بوده
زیرنویس و ترجمه از Hamed Batlaghi & .:MILAD:.
# Gia Ena Tango by Haris Alexiou #
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.