Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
آیدی تلگرامی مترجم: Mrmovie13 کانال تلگرامی: Cinema Dreaming
ماکسیم شمایی؟
نه ببخشید
ماکسیم شمایی؟ آره -
من "دافنه" هستم "عشق "فرانسوا
سلام سلام -
فرانسوا یه مشکلی داشت پس من میرسونمت
مشکل جدی؟
شریک کاریش تصادف کرده فرانسواهم با قطار رفت پاریس
فکر کنم سعی کرد باهات تماس بگیره
باتریم تموم شده بود
اون واقعا متاسفه باید تا چند روز دیگه برگرده
ماشینم نزدیکه
تاحالا اینجا اومدی؟
نه حقیقتش
مطمئنی مزاحم نیستم؟
مزاحم؟ نه بابا
نگران نباش اتاقای زیادی برای همه هست
به علاوه من خیلی کاری ندارم انجام بدم توی تعطیلاتم
راستش دارم. فرانسوا مجبورم کرد حواسم به پسرعموی کوچیکش باشه (منظورش همین ماکسیمه)
بگو از اتاقت که میخوام نشونت بدم خوشت میاد یا نه
دوتا دیگه هم هستن ولی من اینو بیشتر دوست دارم
حالت خوبه؟
خوبم. مشکلی نیست توی ۳ ماهگی حاملگی عادیه
سه ماهگی؟
ببخشید. فکر کنم فرانسوا خودش میخواست سورپرایزت کنه
تو از اولین کسایی هستی که میدونی من توی ۳ ماهگی بارداری هستم
تبریک میگم اصلا معلوم نیست
طبیعیه فعلا خیلی زوده
اگه میخوای میتونی وسایلتو بذاری اونجا
حوله هارو فراموش کردم عجله ای نیست -
اگه حالت خوب نیست استراحت کن حالم خوبه. نگران نباش -
میخواستم برم بیرون
تا وقتی فرانسوا نیست یه کم بگردم
اون از قبل همه چیزای اینجا رو دیده
برنامه ای داری؟
نه نمیدونم
برنامه داری بنویسی فرانسوا گفت که تو رمان مینویسی
نه. درواقع دوست دارم رمان بنویسم ولی شغلم خیلی وقتمو اشغال میکنه
شغلت چیه؟ مترجمم -
به فرانسوا گفتم میخوام اینجا بنویسم
ولی شروع کار راحت نیست
[[[[چیز هایی که میگوییم. کارهایی که میکنیم]]]] [[[[ رابطه (ها) ی عاشقانه ]]]]
چرا نوشتن کار پیچیده ایه، اگه کاریه که میخوای انجامش بدی؟
چون که من خیلی بلندپروازم
چیزایی که تا الان نوشتم از اهداف بلندپروازانم خیلی دورن
نوشتن یه مطلب متوسط چه فایده ای داره؟
الان همه میخوان نویسنده بشن
نوشتن سخت نیست
نوشتن یه چیز جذاب سخته
از قبل که نمیتونی بدونی چی جذابه
میتونه برای یه سری جذاب باشه برای یه سری نباشه
میخوام حداقل برای خودم جذاب باشه
یه نویسنده میتونه بدون اینکه خودش بدونه مطالب جذاب بنویسه
معمولا مطالب افرادی که فکر میکنن مطالبشون جذابه، جذاب نیست
اینطور فکر نمیکنی؟
شاید
حالا چه جور رمانی میخوای بنویسی؟ سیاسی؟
عاشقانه؟ تاریخی؟
شخصی؟ ماجراجویی؟ علمی تخیلی؟
میخوام راجع به احساسات بنویسم
داستان های عاشقانه
ترجیح میدم "احساسات" صداشون کنم
داستان توی چه زمانی اتفاق میفته؟ زمان حال -
راستی، فرانسوا بهم گفت که حالت خوب نیست
به خاطر شکست یه رابطه ی عاشقانت
...پس اگه میخوای راجع بهش حرف بزنی
...خب. من
متاسفم شاید نمیخوای راجع بهش حرف بزنی
متوجهم حس بدی نداشته باش
نه. نگران نباش نمیخوام حوصلتو سر ببرم
قراره چند روز باهم باشیم دوست دارم یه جوری بگذره
من عاشق داستان های عاشقانه ی مردمم
خیلی جذابن
آدمو یاد اون روابطی که داشته و نداشته میندازه
نمیتونه حوصلمو سر ببره
نمیدونم از کجا شروع کنم
مال حدود ۱ سال پیشه
میخواستم بیدارت کنم من ۱۶ دقیقه دیگه میرم
میخوام اوضاع شفاف شه من ازت خوشم میاد
مشخصه که واقعا جذبت شدم
اگه دوست داشته باشی خوشحال میشم دوباره ببینمت
منم همینطور
ولی نمیتونیم یه رابطه ی رسمی و پایدار داشته باشیم
واقعا؟ چرا نه؟
فکر نمیکنم یه رابطه ی پایدار بتونه بر اساس شهوت و لذت باشه
شهوت و لذت دووم نمیارن
یه رابطه ی پایدار باید بر اساس علاقه های مشترک ساخته شه
پایه ی خانواده ی آینده
هیج ربطی به شهوت نداره
و از طرفی من متاهلم
متاهلی؟
نگران نباش. اون نمیاد اون توی ژاپن کار و زندگی میکنه
هر ۶ ماه یه بار همو میبینیم
هردومون برای یه شرکت کار میکنیم
به محض اینکه موقعیتی مثل مال من توی ژاپن ایجاد بشه، منم بهش میپیوندم
بعد از ۲ سال توی ژاپن میتونیم توی آمریکا درخواست شغل بدیم
باهم منتقل میشیم چون که من حامله خواهم بود
معتقدیم که آمریکا میتونه بهترین تحصیلاتو برای بچمون فراهم کنه
سه تا بچه میخوایم
میخوام دوباره ببوسمت
وایسا یه آلارم تنظیم میکنم
....بعد از اینکه "ویکتورا" رو دیدم
آلارم تنظیمه
وقتی بود که همه چی شروع شد
ماکسیم
نمیتونم بمونم یه کاری دارم که باید تمومش کنم
نه. بمون کمکت میکنم
نه. نمیتونم دیگه وقتم داره تموم میشه
کجا میری؟ به بهترین نمایشگاه در پاریس -
بهترین در پاریس خواهرش میبرتمون -
خواهرش؟ میشناسیش؟ نه. تاحالا ندیدمش -
ایناهاشن من نمیمونم -
خواهرم، "ساندرا" رو معرفی میکنم "گاسپارد ، ماکسیم"
شما دوتا همو میشناسین؟ البته. خیلی خوب میشناسیم -
عجیبه
تو خواهر ویکتورایی؟ آره -
پدرم ۳ سال با مادرش زندگی کرد
بهت گفته بودم یه خواهر داشتم یه عکس بهت نشون دادم
ببخشید. من نمیتونم بمونم. یه کم کار دارم ولی از ملاقاتتون خوشحال شدم
میبینمتون
خداحافظ خداحافظ -
بریم از این سمت
هرگز فکر نمیکردم دوباره ببینمش
اصلا فکر نمیکردم دوباره ببینمت ولی معمولا بهت فکر میکردم
فکر میکردم منو کاملا فراموش کردی
نه
من عاشق قرار هامون بودم صحبت هامون
دیگه زنگ نزدی جدی میگی؟ -
همیشه من زنگ میزدم
خب عادت کرده بودم تقصیر تو بود
چرا دیگه بهم زنگ نزدی؟
....فکر میکردم بهتره. چون که
پیچیدس و به نفع خودم بود
داری میگی که من سمی بودم؟
نه. ولی خیلی جذبت شده بودم جذب شده بودی؟ -
تو نفهمیدی ولی من رویای بودن با تورو توی سرم داشتم
راستش میدونستم
جدی؟ آره -
باعث میشد معذب شم
میتونستم حس کنم که از من به عنوان یه .....دوست خوب خیلی خوشت میاد؛ ولی
از نظر احساسی و جسمی جذبم نشده بودی
با تو حس عالی ای داشتم
ولی جذبت نشده بودم
نمیتونستم تصور کنم با تو بیرون برم
چرا؟
چون همه مارو اینجوری تصور میکردن
دوستام میگفتن ما ۲ تا، زوج عالی ای میشیم
باعث شد منصرف شم
...اگه باهات رفته بودم بیرون
حس میکردم دیگران برام این تصمیمو گرفتن
اگه کسی چیزی نگفته بود، به نظرت با همدیگه شانسی داشتیم؟
نمیدونم شاید
من از چیزی که همه خوششون میاد خوشم نمیاد
وقتی همه عاشق یه فیلم هستن نمیخوام اون فیلمو ببینم
یه روز، ممکنه همه چی عوض شه
عوض شه؟ آره. خوب یادمه -
داشتم میومدم خونت قهوه بخورم
توی راه، یه دفعه تمام میلی که بهم داشتی رو حس کردم
و نمیدونم چرا ...فکر کردم
"امروز قراره خودمو بهش بدم"
داشتم راه میرفتم
به سمت خونت
فکرامو کردم هیچ چیز نمیتونست جلومو بگیره
ده قدم مونده بود تا در خونت که یکی از دوستای دوران بچگیمو دیدم
درست بیرون ساختمونت
شروع کردیم حرف زدن و اون پیشنهاد قهوه داد (اون: مونث)
نمیتونستم بگم نه
حرفای زیادی برای گفتن داشتیم مدت ها بود که همو ندیده بودیم
بعد از مدتی، هردومون راه خودمونو رفتیم
دوباره به سمت خونت به راه افتادم
بیرون در بودم
و بعد
احساس کردم عزمم ضعیف شده
دیگه مطمئن نبودم شروع به فکر کردن کردم
از اونجایی که نمیدونستم به چی فکر کنم با خودم درگیر شدم
یه درگیری احمقانه
....گوشیمو برداشتم و فکر کردم
اگه تا قبل از بوق سوم جوابمو بده" "خودمو بهش میدم
"اگه بعدش جواب بده یه بهونه ای میارم"
بعد بوق چهارم جواب دادی
اون روزو یادمه
گفتی ساعت ۲ بعدازظهر میرسی ساعت سه و نیم شد و خبری نشد
من منتظرت بودم مثل احمقا دور خودم میچرخیدم
از روی غرورم بهت زنگ نزدم تا نفهمی منتظرم
نمیخواستم زود جوابتو بدم تا معلوم نشه چه قدر منتظرتم
تو طبقه ی پایین بودی؟ آره -
ببخشید معطلت کردم. الان میفهمی که این چیزی نبود که من میخواستم
ببخشید. شرمنده. خیلی ببخشید
حالتون چه طوره خیلی خوب -
چه قدر زیباست
از اونموقع ندیدیش؟
نه. گفت بهم زنگ میزنه ولی هنوز نزده
مثل احمقا منتظرشم تا زنگ بزنه با اینکه میدونم نمیزنه
بهش زنگ نمیزنم تا ناامیدیمو نفهمه
با کسی توی رابطس؟ نه -
:از ویکتورا پرسیدم گفت با کسی تو رابطه نیست
به هرحال اهمیت نمیدم دیگه گذشته. واسم مهم نیست
مثل قبل کاری کرده منتظرش باشی؟
خوشبختانه نه دیگه برام مهم نیست
اون تغییر کرده و منم تغییر کردم
این چیز خوبیه
آره خوبه
خوبه
آره خوبه
یه بار دیگه بگو چه جوری توی آلمانی میگن "بازدارنده های مونوآمین اکسیداز"
چی؟
مدتی بعد ویکتورا به ژاپن منتقل شد
بیا
انتظار نداشت انقدر زود بره
برای منه؟ آره -
لازم نبود اینکارو کنی من چیزی ندارم بهت بدم
ولی من اونیم که داره میره نه تو
بازش کن
این برای رمانیه که آرزوی نوشتنشو داری
مرسی
از لپ تاپ سبک تره میتونی هرجایی با خودت ببریش
خیلی زود فراموشم نکن
برای به یاد آوردنت به این احتیاج نداشتم
نمیدونم
نمیخوام منو به کل فراموش کنی
حالت خوبه؟
ناراحت بودن عادیه
فقط یه کم احساسی شدم نگران نباش
گذر زمان اوضاعو درست میکنه
توی زندگی روزهای بارونی و آفتابی هست
الان بارونیه ....ولی
بیا خیلی بزرگش نکنیم
هیچ چیزی پایدار نیست فقط صبر میکنیم
ویکتورا یه کوکتل پارتی راه انداخت
و ساندرا هم اونجا بود (خواهر ویکتورا)
نمیتونم هیچ برنامه ی دوستیابی خوبی پیدا کنم
اگر قرار بود یکی بسازم قرار ها، رندوم و شانسی گذاشته میشد
نه بر اساس تفاهم
رندوم؟ شانسی؟
جالب میشه
یه ماجراجویی عاشقانه ی واقعی آشنایی با یه شخص کاملا متفاوت
مشکل تفاهم داشتن چیه؟
غیراخلاقیه
قرار گذاشتن با کسی که باهات تفاهم داره برای منافع شخصیه
انتخاب کردن یکی برای تفاهم یا ظاهر خوبش
مثل سرمایه گذاریه نه عشق
بر اساس جذابیت زیاد چی؟ اونم همینه -
عطش شهوانی رو خاموش میکنه تو بدنتو بده من. منم بدنمو میدم به تو
با ازدواجای از پیش تعیین شده آدما کمتر متظاهرن
کاملا موافقم
با عشق چیکار میکنی؟
عشق؟ به عنوان چیز زیباتری بهش نگاه میکنم
بهش به عنوان یه هدیه نگاه میکنم هدیه ای از خودم
پیشی گرفتن از خودم سرمایه گذاری رو یکی دیگه
نه فقط منافع شخصی
پس احساس عاشقی، عشق نیست؟ دقیقا -
باور داشتن بهش مثل باور داشتن به بابانوئله
وقتی واقعا بهش باور داری عالیه یادم میاد
تو عاشق بودی؟
آره البته
ازش خوشت اومد؟ (از عاشق بودن)
آره. گول خوردم همونطور که گول بابانوئلو خوردم
گفتن اینکه عاشقی از اینکه یکیو میخوای بهتر به نظر میاد
کامله
اگه چیزی از صحبت راجع به عشق نشنیده بودیم، هرگز عاشق نمیشدیم
نمیتونیم نشنویم
ممکنه تربیتمون باشه
تربیت مثل پوسته
می تونی برنزش کنی، تتوش کنی آرایشش کنی، اما نمیتونی درش بیاری
پس باید خودمونو ترک کنیم و همه چیزو به حال خودش ترک کنیم؟
بدون انتقاد. مثل عروسکای خیمه شب بازی رفتار کنیم
نه درک نمیکنی چی میگم
برای تغییر دادن چیز ها باید همونطوری که هستن ببینیشون. نه اونطوری که خودت میخوای باشن
ما راجع به چیزی که هستن مخالفیم نمیتونیم کنار بیایم
تلاش کن
کی اول تلاش میکنه فکر نکنم تو باشی
چی باعث میشه اینو بگی؟ یه حس -
غرورت اجازه نمیده درسته؟
شرط میبندم با حیله سعی میکنی تا ثابت کنی من اشتباه میکنم
نمیتونی تلاش کنی ببینی من به چه شکلی چیزهارو میبینم؟
حاضری این یسکو بکنی که خودت رو از دست بدی تا یکی دیگه رو کشف کنی؟
با تو که ریسکی وجود نداره
نمیدونستم اینجوری میشه
من دنبال چیزی نبودم یه هو اونجوری شد
حالا میفهمم چرا انقدر دربارش خیال پردازی میکردی
اگه راجع بهش حرف نزده بودی
جذبش نمیشدم
اون اصلا به من نمیخوره
و طوری که عصبانیت کرد منو آزار داد
میخواستم تحریکش کنم نه اینکه اینجوریش کنم
بامزس مگه نه؟
اینطور فکر نمیکنی؟
آره
وقتی داشتم میبوسیدمش، حتی به این فکر میکردم که منصفانه نیست
تو باید اونو میبوسیدی
برات مثل تاریخ باستانه. مگه نه؟ (یعنیکلا فراموش کردی و دیگه برات مهم نیست)
آره. فراموش کردم بهت که گفتم. یادته؟
پس نباید احساس گناه کنم؟ نه. احمقانس -
بعدش، همه چیز خیلی سریع پیش رفت
خیلی سریع
خالت تنهایی اینجا زندگی میکرد؟ آره -
اون توی پاریس زندگی نمیکرد بعضی وقتا میومد
کِی اسباب کشی میکنین؟ دو هفته دیگه -
خب؟ تو بهش میگی؟
ماکسیم من و ساندرا یه پیشنهادی برات داریم
تو تنها کسی هستی که میخوایم این کارو باهاش بکنیم
از اونجایی که توی خونه ی من باهم کار میکردیم، میتونیم اینجا ادامه بدیم؟
آره. عالی میشه ممنون
نه همش این نیست
....ما ازت میخوایم که
به اینجا اسباب کشی کنی با شماها؟ -
آره. با ما پس با کی؟
فقط ما ۳ تا اتاقم هست
ایده ی ساندرا بود به نظرم ایده ی عالی ایه
ولی یه جوری میشه
اجاره ای در کار نیست. فقط توی قبضا یه کم کمکمون کن. این شکلی از اتاق خدمتکارتم ارزون تر میشه
میدونستم که نباید قبول کنم
ایده ی بدی بود
تمام دلایلی که باید جلومو میگرفتن رو میدونستم
من میرم بخوابم
نمیخوای جواب تلفنتو بدی؟
ببخشید
شرمنده حرفت قطع شد
فرانسوائه
الو؟
الو؟
رسیدی؟
آره حال "ژیل" چه طوره؟ - (همون شریک فرانسوا که تصادف کرد)
خوبه. همین الان دیدمش بیشتر از اینکه صدمه دیده باشه ترسیده
چند روز از کار میره بیرون
باید استراحت کنه
تو خوبی؟ آره -
اوضاع با ماکسیم چه طوره؟ خوبه. عالی -
داشتیم دور میزدیم میخوای باهاش حرف بزنی؟
آره
سلام فرانسوا؟
سلام حالت چه طوره؟
.ببخشید اونجا نیستم دافنه گفت چی شده؟
آره. گفت به زودی برمیگردی ما اینجاییم
امیدوارم حواسش بهت باشه وگرنه توی دردسر میفته
آره مرسی
و ممنون بابت تعریفایی که ازم کردی
حرفشم نزن
به زودی میبینمت خداحافظ -
ما زیاد همو نمیبینیم
آخرین باری که دیدمش، انقدر مشغول بودم که یادم رفت بپرسم شما دو تا چه جوری با هم آشنا شدین
تقریبا غیرمعمول بود
بعد داستان تو تعریف میکنم
یه کمشو بگو تا حس نکنم فقط من دارم صحبت میکنم
-واقعا میخوای بشنوی؟ اگه خیلی نامعقول نیست -
داستانا وقتی جذاب میشن که نامعقول هستن
به خودت بستگی داره
در تمام دوران ها، بشریت دنبال چیزی قوی تر از مرگ میگشته
بشر خدایانو پیدا کرد خدایان بسیار زیاد
که به بشریت اجازده دادن عمرشونو فراتر از مرگ گسترش بدن
بشریت اختراع دیگری کرد
یک اختراع شگفت آور
که به بشر این امکان رو داد که از منظر دیگه ای به جز مرگ، شکست ناپذیر باشه
بشریت بخشش رو یاد گرفت
...با بخشش
بشریت قدرتی فراتر از قدرت مرگ داشت
قدرت ببشتر از سکته های ناشی از بدشانسی
و از جهتی، قدرتی بیشتر از استبداد و بی عدالتی
اینجا متوقف کردم همونطور که ازم خواسته بودین
از دستورالعمل هاتون استفاده کردم ولی اگه
اگه میخواین تغییری بدین یا خوشتون نیومده
میتونم این آخر هفته بمونم و کار کنم مشکلی نیست
نه خیلی خوبه
خیلی خیلی خوبه
واقعا؟
برای موسیقی متن، از تیتراژ شروعی استفاده کردم
و از اونجایی که دوباره ازش استفاده کردم یه ناپایداری ای هست
خوشتون اومد؟
کارتو خوب انجام دادی دافنه
ممنون. خیلی کاری نکردم فقط از دستورالعمل های شما پیروی کردم
آماده ای که دوباره ازم پیروی کنی؟
ازتون پیروی کنم؟
آره
خب آره
یه کم درخواستم حساسه
ازت میخوام امشب بریم سینما
آره. خوبه باشه
این بخشی از کار نیست پس اگه برنامه ی دیگه ای داری
نه. امشب برنامه ای ندارم کاملا وقتم آزاده
میترسم دوست پسرت از اینکه باهات بیام بیرون خوشش نیاد
من دوست پسر ندارم وقتم کاملا خالیه
من اون مرد و مستندهاشو میپرستیدم
خیلی قبل تر از اینکه باهاش کار کنم
نمیدونستم چرا منو برای ادیت فیلمش انتخاب کرده بود
اون به قدری معروف بود که یه ادیتور معروف تر و بهترو انتخاب کنه
حس میکنم یه چیزی از من اغواش کرده بود
مطمئن نبودم
میدونستم از این فیلم خوشت میاد واقعا؟ چرا؟ -
نمیدونم
تو بعضی وقتا چیزایی رو احساس نمیکنی که نمیتونی توضیح بدی؟
آره
مطمئن نیستی؟ هستم. باهات موافقم -
باید بعضی وقتا به احساساتت اعتماد کنی
در معرض خطر قرار گرفتن در مقابلشون
اولین باری که دیدمت، میدونستم میتونم .....بهت اعتماد کنم. من درون تو
اینکه خیلی تحت تاثیر این فیلم قرار میگیری رو دیدم
زن منم عاشق این فیلم بود
باهم دیگه دیدیمش زنت؟ -
سه سال پیش فوت شد ببخشید. نمیدونستم -
مهم نیست. نباید بهش اشاره میکردم نه -
پس تو مجردی؟
آره
سر کار، میتونستم خیره شدنش به خودم رو حس کنم
افتضاح بود
شروع به لرزیدن کردم داغ شدم
و احمق و دست و پا چلفتی شدم
نمیدونم فهمید یا نه
بلاخره، منو برای شام به بیرون دعوت کرد فقط خودمون ۲ تا
گفتش چیزی هست که باید بهم بگه
دافنه؟
شب خوبی نیست؟
آره (شب خوبیه)
خیلی خوشحالم که دیدمت دافنه
منم همینطور نمیتونستم نه بگم
از اونجایی که از کار باهات لذت میبرم
ازت میخوام فیلم بعدیم رو هم تو ادیت کنی
نمیخواستم تا قبل از اینکه بودجه ی فیلم جور شه بهش اشاره کنم. ولی حالا میکنم
سه ماه دیگه فیلمبرداری شروع میشه
حالت خوبه؟
آره
کاری از دستم بر میاد؟
مرسی. الان بهترم
با این تاکسی برو
با دوچرخه اومدم
خودت باهاش برو همینجوری ترکت نمیکنم. با این برو -
بعدا دوچرختو بردار هوای تازه برام خوبه -
لطفا نگرانم نباش آخه حس میکنم ولت کردم -
.من خوبم. قول میدم الان حالم بهتره
نظرت راجع به فیلم بعدیم چیه؟ جواب ندادی
خوشحال میشم
خیالم راحت باشه که حالت خوبه؟ معلومه -
به زودی میبینمت دافنه
اگه حالت بد شد بهم زنگ بزن خداحافظ -
ببخشید. احیانا یه شال روی زمین ندیدین؟
نه
یه مدت قبل با تاکسی اومدم به رستورانی که اونجاست رفتم و
نتونستم پیداش کنم
فکر کردم شاید وقتی از تاکسی پیاده شدم انداختمش
احتمالا توی تاکسی جا مونده
حقیقت داره که خیلی وقتا آدم شالشو میذاره روی پاهاش و وقتی داره از ماشین پیاده میشه میفته
واسه همین گفتم یه نگاهی به اینجاها بندازم
مهم نیست ممنون
ببخشید
شرمنده نمیخوام که
دوباره مزاحمتون بشم اما
میخوام یه چیزی ازتون بپرسم ربطی به اون شال نداره
تاحالا اینکارو نکردم
وقتی داشتم رد میشدم
نمیدونم چرا
به فکرم اومد که ازتون بخوام یه نوشیدنی باهم بخوریم
منظورم با همدیگس
اول فکر کردم مسخرس ولی بعدش
فهمیدم نپرسیدنش احمقانه تره
هنوزم نمیدونم چرا قبول کردم
اون به من نمیخورد اصلا
اینکه چرا باهاش خوابیدمم نمیدونم
میتونم ساعت ها بهت خیره شم روزها
شاید نیاز به آرامش داشتم و اون مهربون به نظر میرسید
باورم نمیشه اینجام توی این اتاق
جلوی تو، کسی که نمیشناسمش ولی به نظرم خیلی زیباست
فردا سرم خیلی شلوغه ولی سعی میکنم وقت پیدا کنم
چه زمانی برات مناسبه؟
ببخشید فکر نکنم فردا بتونم
پس فردا چی؟
یا یه روز دیگه؟
باید همینجا تمومش کنیم
من کار اشتباهی کردم؟ نه -
من با یه مرد متاهل قرار نمیذارم
نباید میگفتم متاهلم
در اون صورت باهات نمیخوابیدم
چرا میخواستی باهام بخوابی؟
چون که متاهلی
فکر نمیکردم بخوای دوباره انجامش بدی
فکر کردی من از این "یه شبه ای" ها هستم نه -
من اینطوری بهش نگاه نمیکنم
واقعا میخوام دوباره ببینمت
اگه بخوای میتونیم برای یه کم نوشیدنی همو ببینیم
ولی با هم نمیخوابیم
انسان به خاطر داراییش خوشحال نیست برای بخشیدن اون دارایی خوشحاله
نه برای پس انداز کردن بلکه برای خرج کردن
نه برای بخشیدن به خودش بلکه برای قربانی کردن خودش
انسانی که به خودش بخشید از شادی دیوانه شد
شادیش واقعی و بسیار عاقلانه تر از خرد عقلانیشه
مشکلی هست؟
راستش دنبال یه دستیار برای تحقیق بودم
برای فیلم بعدیم
تو رزومه ی یکی از دوستاتو بهم دادی درسته -
فلورانس گاستت با همدیگه مدرسه میرفتیم
اون عالیه باید باهاش ملاقات کنی
همین الانشم باهاش ملاقات کردم بهت نگفته؟
نه خوب پیش رفت؟
فکر کردم میدونی
خیلی خوب پیش رفت حتی دوباره هم همو دیدیم
میخواستم ازت تشکر کنم
به لطف تو، من با یه آدم دوست داشتنی آشنا شدم
خوبه
از گفتن این حرف بهت حس ....احمق بودن میگیرم، ولی
فکر کنم بد جوری عاشق شدم
مدت هاست برام اتفاق نیفتاده حس میکنم یه بچم
نمیتونم تمرکز کنم لطفا درکم کن
اون با کسی توی رابطس میدونی؟
میدونم شاید برای همینه که بهت نگفته
ببخشید شاید باید ساکت میموندم
میشه بین خودمون باشه؟
میتونی دوباره اون بخشو پخش کنی؟ البته -
انسان به خاطر داراییش خوشحال نیست برای بخشیدن اون دارایی خوشحاله
نه برای پس انداز کردن بلکه برای خرج کردن
نه برای بخشیدن به خودش بلکه برای قربانی کردن خودش
مدتی بعد اون روز
برای قهوه رفتم پیش فرانسوا
اون به قدری باهام مهربون بود
که نمیتونستم چیزی که دلش میخواست رو انجام ندم
دافنه
از وقتی دیدمت نمیتونم اسمتو توی سرم تکرار نکنم
پشت سر هم توی سرم پخش میشه
نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم
....متاسفم. ولی متاسف نباش -
....میخواستم بهت بگم
تو زیباترین چیزی هستی که تاحالا ...... برام اتفاق افتاده، از وقتی که
یادم نمیاد
از وقتی دیدمت همه چیزو فراموش کردم
طوری که انگار تمام تجربه های گذشتم پاک شده
من عاشقتم نمیتونی این حرفو بزنی -
تو حتی منو نمیشناسی
آدم اینجوری عاشق نمیشه
من عاشقت نیستم من حس تورو ندارم
باعث میشه معذب شم
به نظرمتو خیلی خوبی ....با تو بودنو دوست دارم. ولی
باید بدونی که من عاشق کس دیگه ای هستم
چرا وقتی با هم آشنا شدیم نگفتی؟
من بهت گفتم متاهلم
چون که باهاش نیستم
چرا نیستی؟
پیچیدس واقعا نمیخوام راجع بهش حرف بزنم
ببخشید
منو ببخش ......من
ببخشید نمیخواستم باعث شم گریه کنی
اگه میخوای باهام بخوابی، دیگه نگو عاشقمی
خیلی خب
منو ببوس باشه -
ببخشید شاید راحت نباشی اینارو بگم
اگه فرانسوا میدونست دارم اینارو بهت میگم چی فکر میکرد؟
تو زن سابقشو میشناسی نه راستش. فقط یه فامیل بود -
به اون صورت نزدیک نیستیم
اگه فکر میکنی داستانت خیلی شخصیه من باید راجع به داستان خودم چی فکر کنم؟
حق با توئه مثل همیم
تو دیگه با دوستت و ساندرا زندگی نکردی
فکر نکنم من میتونستم اونکارو کنم
بعضی وقتا فکر نمیکردی باید از دید دوستت به قضیه نگاه میکردی؟
آره. بخش بی رحمانش این بود که ما همه چیزو به همدیگه میگفتیم
همه چیز حتی چیزایی که آدم نمیگه
دوستا بعضی وقتا چیزای خیلی خصوصی ای رو به هم میگن
اون به من راجع به روابط جنسیشون گفت چیزایی که ساندرا دوست داشت و نداشت
اینجور چیزا
عجیب بود که چه قدر از اون میدونستم (از ساندرا)
ولی نمیتونستی حسی که داشتی رو بگی
نه و واقعا هم نمیدونم چه حسی داشتم
مشخصه که عاشقش بودی
در غیر این صورت اونقدر هم بی رحمانه نبود
همه چیز ساده تر میبود
ببخشید که تفسیر میکنم و میگم چه حسی داشتی
ببخسید دیگه نمیگم
چی شده؟
هیچ میلی به شریک شدن اتاق با تو ندارم
ترجیح میدم توی خیابون بخوابم
ساندرا و گاسپارد بیشتر و بیشتر جر و بحث میکردن
اشکالی نداره بیام اینجا؟ نه -
فقط چون که آه کشیدم خیلی مسخرس
تو بی ملاحظه ای من هیچ ارزشی برات ندارم
آه کشیدم چون که خستم
خوبه. پس برو آه بکش
برو تو حالت های روحیت ولی انتظار نداشته باش پیشت بمونم
این اولین بار نیست تموم یعنی تموم
پس نمیتونم خودم باشم؟
نمیتونم احساسمو بروز بدم؟
اگه احساست آه کشیدن وسط حرف زدنه نه
یک قدم عظیم برای بشر!
اوضاع هر روز بدتر میشد
گاسپارد درد و دل کرد و هرچی بود رو گفت
دیگه نمیتونست تحملش کنه
میخوای چیکار کنی؟ نمیدونم -
یه شغل معلمی خارج از شهر میگیرم چهار بار در هفته
یه کم بهم وقت میده
....با نبود گاسپارد
من و ساندرا تقریبا مثل یه زوج شروع به زندگی کردیم
اینطوری نکن
و چیزی که قرار بود اتفاق بیفته اتفاق افتاد
خب، نمیدونم قرار بود اتفاق بیفته یا نه
ولی افتاد
خوبی؟
ببخشید بیدارت کردم؟
نه. صداتو نشنیدم منم تشنه بودم
مرسی
بازم میخوای؟
آره لطفا
برای مدت ها راجع به اون خیال پردازی میکردم
تصور کردن بار اولمون
که نوازش هام طبیعی نبودن
میتونستم همه ی حرکاتمو ببینم
مطمئن شدم کاریو بکنم که گاسپارد گفته بود اون دوست داره (اشاره به اینکه گاسپارد باهاش راجع به همه چی حرف میزد و گفته بود که ساندرا توی رابطه چی دوست داره)
به گاسپارد فکر کردم
اینکه چه طور در آینده باهاش رفتار خواهم کرد
افکارم به قدری به من مسلط بودن که نمیتونستم خودمو آزاد کنم
با اینجال به نوعی
تمام لذتی که قرار بود ببرم رو به ساندرا نشون دادم
شاید برای اینکه به خودم ثابت کنم
و حتی اگه بافت پوستش
و روش بوسیدنش دقیقا چیزی نبود که تصور میکردم
به خودم اجازه ندادم که ناامید بشم
و سعی کردم همونطوری که هست دوستش داشته باشم
خیانتی که کردم نمیتونست بی فایده باشه (خیانت به دوستش گاسپارد)
همه چیز بین ما باید جذاب میبود
داری به اون فکر میکنی؟ (به گاسپارد)
میدونی
هر دو تا مادربزرگای من فوت شدن
یکی از اونا خیلی جدی بود
تمام عمرش وفادار بود
اون فقط پدربزرگمو میشناخت
فقط یه خیانت کوچیک داشت
به سختی میشه گفت که حتی لاس زدن بوده
به قدری عذاب وجدان داشت که پدربزرگم بهش مشکوک شد
وقتی باهاش رو به رو شد احساس گناه کرد
و احساساتشو نسبت به اون مرد قبول کرد
و قسم خورد دوباره هرگز حتی نزدیک اون آدم نشه
پدربزرگم در تمام زندگیش فکر میکرد زنش بهش خیانت کرده
و هنوزم با هم زندگی میکنن
همیشه با همن
اونیکی مادربزرگم
هیچوقت وفادار نبود
نه حتی به معشوقاش
تمام خانواده اینو میدونست و بهش میخندید
به خصوص پدربزرگم
هرگز پنهانش نکرد
ولی همه میدونستن اونا همدیگه رو دوست دارن
وقتی میدیدیشون مشخص بود( که عاشق همن)
واسه همین نباید خودمونو فریب بدیم
نباید وقتی خیلی چیزا جدی نیستن جدی بگیریمشون
مشکل باهم بودن دو بدن
و لذت بردنشون از همدیگه چیه؟
میفهمم ولی موافق نیستم
عشق برای من چیز جدی ایه
و چون که جدیه
بی بها و زیباست
لذت چیز دیگه ایه
شاید مادربزرگ اول شکلی واقعی از عشق رو تجربه کرده بوده
یه عشق عمیق تر
ولی عشق لذت میاره
.....شاید. ولی
لذت لزوما عشق نمیاره
موافقم. ولی مخالفت با ساندرا هیچ معنایی نداشت
این نمیتونه عشق باشه
اون از عشق میترسید
عشق یعنی تعهد
برای همین نمیتونم به کسی که عاشقشم خیانت کنم
یا همزمان چند رابطه داشته باشم
تو وقتی عاشق اون کارگردانه بودی با فرانسوا رفتی بیرون
آره
با فرانسوا رفتم بیرون تا باهاش مهربون باشم
هیچ ربطی به عشق نداشت
داشتم سعی میکردم "دیوید" رو از سرم خارج کنم
فرانسوا رو بیشتر و مرتب تر میدیدم
گذاشتم که توسط انرژیش آروم شم میلش به با من بودن
هیچ نقشه و برنامه ای نداشتم بهش فکر نمیکردم
اینکه رابطمون ادامه پیدا میکرد یا نه برام اهمیتی نداشت
تسلیم سرنوشت بودم
درواقع یادمه که وقتی فرانسوا گفت داره برای دو هفته با زنش میره مسافرت واکنش خاصی نشون ندادم
اگه زودتر دیده بودمت کنسلش میکردم
ایرلند عالیه
من دو سال پیش رفتم اونجا عاشقش شدم
شاید حتی یه کتاب راهنما هم داشته باشم (کتاب راهنمای مسافران که در رابطه با اماکن تاریخی و قسمت های زیبای یک کشور توضیح میدهد)
ولی ندیدن تو برای دو هفته، مثل دو قرنه
نه وقتی آدم میره سفر، زمان زود میگذره
کتاب راهنمائه پیش دوستمه
مهم نیست
کیلکنی اسم یکی از شهر های ایرلنده
عاشقش میشی اسمشو مینویسم
این "موریل" هستش یه ساعت طول میکشه
خوش بگذره
الو؟ آره
آره تو خوبی؟
خوب پیش رفت؟
عالیه
خیلی خوشحال شدم
با این حال
بعد از چند روز
حس بدِ نبودنش رو احساس کردم
خریدن و آوردنش بدون اینکه زنم بفهمه کار آسونی نبود
اینم خوش شانسی ای هستش که عشق میاره
باید نگاهش کنی این شکلی، توی چشماش
.هر روز صبح باید نگاهش کنی ....و بگی
یادم رفته باید چی بگی
ولش کن یه چیزی از خودت بگو
ببین
حالت خوبه؟
دلم برات تنگ شده بود
منم همینطور منم دلم برات تنگ شده بود
آره. ولی دلم نمیخواست
چی نمیخواستی؟
نمیخواستم دلم برات تنگ شه
من اینجام
نمیخوام این اتفاق دوباره بیفته نمیخوام. باید تمومش کنیم
چرا؟
چونکه خیلی داره جدی میشه
نمیخوام به چیزی که غیرممکنه امید داشته باشم
غیرممکن نیست
.چرا هست
ببین؛ من نمیتونم تحمل کنم که زنتو به خاطر من ترک کنی
این اتفاق نمیفته
نمیتونم این مسئولیتو قبول کنم
نمیتونم بدون فکر کردن به زنت، آیندمونو ببینم
بدون حس کردن احساسات اون و احساس شرم خودم
شما با هم یه عمر زندگی کردین شما یه خانواده دارین
یه بچه دارین
قبل از اینکه با من آشنا شی عاشقش بودی
ما دوتا فقط داشتیم خوش میگذروندیم همین. نه بیشتر
نمیخوام عاشقت شم باید تمومش کنیم
مگه میتونیم همینجوری تمومش کنیم؟
آره
مجبوریم
مسئله عقل و اراده هستش
اول دردناکه ولی بعد میگذره
همه چی با گذر زمان درست میشه
ما انسان های بالغیم
باید مسئولیت پذیر باشیم
به زنت فکر کن
من و تو خوش گذروندیم خوب بود. ولی دیگه تمومه
کار درست همینه
سلام بابا
اینجا چیکار میکنی؟
توی کتابخونه زیاد کتاب نداشتیم پس اومدم چند تا ببرم
مدرست تمومه؟ آره -
"سلام "کلر سلام -
خوبی؟ ممنون -
هم اتاقی بودن با "لیا" چه طوره؟ عالی -
خیلی خوش میگذره؟
وقتی والدینمون نیستن آره دیگه
بعدا باید بیام ببینم نمیشه. ولی واستون تعریف میکنیم چه جوریه -
البته
مامانت خونس؟ طبقه ی بالائه -
میبینمت بابا
خداحافظ مامان
جلسه ی شنبه رو یادت نره باشه -
جدی میگم
خوبی؟
فقط یه کم سردرد دارم
آسپرین بخور دارم همینکارو میکنم -
شاید دوتا برداری بهتر باشه
یه دونه حله
به نظرم باید دوتا برداری
اونقدرم سردرد وخیمی نیست
آره ولی ممکنه بدتر بشه
چه طور؟
باید باهات صحبت کنم
نمیفهمم
هنوز هیچی نگفتم
چی شده؟
مشکلی پیش اومده؟
میترسم صدمه ببینی(صدمه ی روحی) برای چی؟ -
نمیتونم اینجوری ادامه بدم ببخشید. خیلی بار سنگینیه. نمیتونم
داری از چی حرف میزنی؟
فرانسوا من با یکی آشنا شدم
منظورت از "با یکی آشنا شدی" چیه؟
با یه مرد آشنا شدم و عاشقش شدم
ببخشید نمیدونستم دیگه چه جوری باید بهت بگم
ماه هاست دارم سعی میکنم باهات صحبت کنم
از اینکه چه جوری با این موضوع کنار بیای میترسیدم
ماه ها؟
اولش فقط لاس زدن بود
هیچ فکری بهش نمیکردم مثل یه بازی بود
یه هیجان پنهانی که هیچ ربطی به رابطمون نداشت
اصلا در حد تو نبود
احساس قدرت داشتم. مطمئن بودم که هیچ چیز و هیچکس نمیتونه به عشقم نسبت به تو صدمه بزنه
اما الان میفهمم که اشتباه فکر میکردم
متاسفم عزیزم متاسفم عشقم
تو چی گفتی؟
هیچی
چی میتونستم بگم؟
میتونستی راجع به رابطت با من بگی
بهش فکر کردم
ولی نمیدونستم رابطمون توی چه مرحله ای بود
تو میخواستی به خاطر زنم تمومش کنی
نمیدونستم هنوز با هم تو رابطه ایم یا نه
منصفانه نیست
اون به قدری شجاع بود که حقیقتو بهت بگه
حالا حتما به خاطر اینکه به احساساتت صدمه زده احساس گناه میکنه
میفهمی که اون بدون هیچ دلیلی حس بدی داره؟
اگه بهش راجع به خودمون بگم
ممکنه بهش آسیب بزنم
نمیدونم چه جوری باهاش کنار میاد شاید خیلی بد
ممکنه بر اساس نظریه ی تقلید واکنش غیرقابل پیش بینی ای داشته باشه
نظریه ی تقلید چیه؟
یه مستند راجع به این نظریه رو ادیت کردم
درواقع، راجع به تمایل به تمایل طرف مقابله
تمایل به تمایل طرف مقابل؟
یعنی چی؟
یعنی نه تنها به کسی یا چیزی تمایل داری، بلکه به تمایلی که طرف مقابلت داره هم تمایل داری
برای مثال
اگه زنت بفهمه که من بهت تمایل دارم ممکنه باعث بشه دوباره بهت تمایل پیدا کنه
تو کسی هستی که باعث تمایل بقیه میشی. بنابرین موردِپسندی
از طرفی اگه زنت به یه مرد دیگه تمایل پیدا کنه
ممکنه باعث شه تو تمایلت بهش برگرده
چند ماه بعد، همسر سابق فرانسوا و دوست پسر جدیدش مارو به خونشون دعوت کردن
اونا به بیرون از شهر اسباب کشی کرده بودن از پاریس یه ساعت تا اونجا راه بود
ممنون
گفتیم که اخیرا آشنا شدیم
و خوشحال هستیم تا اون دیگه احساس گناه نکنه
این خواهرته؟
نه مادرمه
انصافا جوون به نظر نمیاد؟
واقعا خوشحالم که میبینمت
منم همینطور
از دیدنت خوشحالم
به فرانسوا اصرار کردم که امروز ناهار بیاین
به نظرم مهم بود که همه همدیگه رو ببینیم
امیدوارم معذب نباشی
کاملا برعکس ایده ی خیلی خوبیه
توی پاریس کار میکنی؟ آره -
یه کم از اینجا دوره، ولی اینجا زندگی کردن، جذابیتای زیادی داره
لوئیز" آرزو میکرد بیاد اینجا.منم همینطور" واسه همین اومدیم اینجا
راستشو بخوای خوشحالم که فرانسوا باهات آشنا شد
به خاطر خیانتی که بهش کردم حس گناه عجیبی داشتم
نگرانش بودم به نظر میاد با تو خوشحاله
مرسی
از من تشکر نکن معذب میشم
محبت لوئیز خیلی حالمو خوب کرد
فکر کنم اون ناهار باعث شد هممون حس خیلی بهتری بگیریم
حتی وقتی داشتیم میرفتیم پیشنهاد دادم بازم همو ببینیم
ولی دیگه فرصتش پیش نیومد
بعدا میبینمت امیدوارم -
ماجراهای عاشقانه معمولا با موانع و حوادث زیادی مواجه میشن
مال من اینطور نبود
همه چیز مثل یه رویا و بدون هیچ بخش دراماتیکی اتفاق افتاد
خیلی راحت
خیلی داستان جذابی نیست
نا امید شدی؟ اصلا -
این داستانم پیج و خم های خودشو داره
منصفانه نیست
از اینکه انقدر خوش شانسم حس بدی دارم
نمیدونم داستان تو چه جوری تموم میشه ولی میدونم که پایان خوشی نداره
دوست نداری؟ دارم. خیلی زیاد -
پس مشکل چیه؟ تو با کسی توی رابطه ای. نمیتونم -
حتی یه دونه بوسم نه؟ نه. کار خوبی نیست -
اگه توی رابطه نبودم چی؟ اونموقع همو میبوسیدیم -
امیدوارم ازش بر علیهم استفاده نکنی
بعدش چی شد؟
نمیدونم دارم ازت مشاوره میگیرم
ترک کردن ساندرا برای اون دخترو در نظر گرفتی؟
نه. ولی دارم همه ی احساساتمو بررسی میکنم
خیلی دختره رو دوست داری؟ آره -
اگه به ساندرا خیانت کنم به اون دختره هم خیانت کردم. نمیشه حلش کرد
اگه دختره رو فراموش کنم حس میکنم کنار کشیدم
موندن با ساندرا بدون کنار کشیدن از عشق با اون دختره کار درستی نیست. مگه نه؟
آره
آره یا نه؟ منظورم از آره تایید سوالته -
سوالم چی بود؟
نه به کنار کشیدن
خب چی فکر میکنی؟ ...آره. منظورم اینه که
میفهمی چی میگم؟ نه -
با چیزی که میخوای موافقم خودمم نمیدونم چی میخوام -
راستش میدونم ولی نمیخوام
اگه جای من باشی میتونی با وجود فراموش کردن دختره زندگی کنی؟
از طرفی هم ساندرا با زندگی دوگانه مشکلی نداشت
افکار و خواسته هام منو عذاب میدادن
جرات نمیکردم چیزی رو بخوام که خودمو از داشتنش منع کرده بودم
تولستویتو ببر (لئو تولستوی: نویسنده)
دریداتو ببر (ژان دریدا: فیلسوف)
سارترتو ببر. بالزاکتو ببر (ژان لوک سارتر: فیلسوف) (انوره دو بالزاک: رمان نویس)
استاندال و گایدِ لعنتیت (استاندال: نویسنده. آندره گاید: نویسنده)
همه ی این کوفتیارو ببر وایسا. مشکلتو نمیفهمم -
چرا راجع به اون دختر حرف زدی؟
به جز صدمه زدن به من، چه هدف دیگه ای از حرف زدن راجع به اون دختر داری؟
خودت ازم خواستی حقیقتو بهت بگم
نمیخوای یه کم فکر کنی؟
وقتی ازت میخوام حقیقتو بگی در واقع دارم یه سخنرانی بی هدف میکنم
از اینکه داری ترکم میکنی گم شدم
اگه یه کم عقل داشتی
میفهمیدی که وقتی ازت میخوام حقیقتو بگی، نباید بگی
باید یه چیزی از خودت بگی
بریم بخوابیم؟
آره
اون شب خیلی پافشاری نکردم که باهاش بخوابم
در واقع نمیدونستم چیکار کنم یا چی بهش بگم
شب به خیر
شب به خیر
ما عاشق هم بودیم ولی هیچوقت راجع به احساساتمون حرف نزدیم
حتی مطمئن نبودم که اون به من حسی داره یا نه
گوشیمو ندیدی؟
.چرا اینجاست
....ساندرا. میخواستم بهت بگم که
من عاشقتم
نمیدونم چرا اینو بهش گفتم
یه هو اتفاق افتاد
روزهای بعدی زیاد ندیدمش
دیر میومد خونه میرفت پیش دوستاش
نیاز به تغییر دید داشت
گفتش که این تخت خیلی چیزا رو یادش میاره
حتی برای چند روز رفت حومه شهر بدون اینکه از من بخواد باهاش برم
همینطور که روز ها میگذشتن
بغل کردن و بوسیدنش
بیشتر و بیشتر غیرممکن میشد
من میرم
تاکسی رسیده
خوش بگذره
مرسی
چهارشنبه میبینمت
اون منو بوسید
چرا منو بوسید؟
تقریبا ازش پرسیدم چه احساسی داره
ولی به نظر زمان مناسبی نبود
این چیه؟ کلر بهم داده -
خوشحال شد که گرفتمش
اوضاع خوب پیش میره؟
آره عالی
خونه ی "تئو" میبینمت
اون دوست مدرسه ای کلره
تو چی؟ اوضاع با ساندرا چه طوره؟
خوبه. خیلی ساعتمون به هم نمیخورن به سختی میبینمش
میخوای به یه جای دیگه نقل مکان کنی؟
باید راجع بهش فکر کنم
ببخشید که توی این وضع گند انداختمت
اونقدرم بد نیست
اگه عاشق هم بشین اوضاع مرتب میشه
قبل از اینکه من باهاش بیرون برم خیلی از اینجا خوشت میومد
راجع بهش خیال پردازی میکردی یادته؟
دیگه فراموشش کردم بهت که گفتم
دیگه ازش خوشت نمیاد؟
مسئله این نیست دیگه به اون شکل بهش نگاه نمیکنم
میتونی شانستو امتحان کنی ممکنه حس کنی دوباره جذبش شدی
اونموقع پیشت معذب میشم
داشتم شوخی میکردم
میدونم
اگه یه روز بفهمی ما دو تا باهم بودیم چه واکنشی نشون میدی؟
نمیدونم ترجیح میدم ندونم
چرا؟
چون که همش درگیر این فکر میشم که چه اشتباهی کردم که باعث شده بهم خیانت کنه
اگه دوباره برگردم پیش ساندرا چی فکر میکنی؟
نمیدونم
نظری ندارم دوست داری برگردین پیش هم؟
فکر کنم آره
به نظرت اونم میخواد؟
قبلا روم نمیشد بهت بگم
ولی ما همین الانشم یه جورایی برگشتیم پیش هم
منظورت چیه؟
یه مدت پیش حالم بدجور بد بود بهش زنگ زدم
همو دیدیم، با هم خوابیدیم حالا مرتبا همو میبینم
نمیدونم دلیل این اتفاق اینه که پنهانی و داخل هتل دیدمش
یا برای اینه که دیگه بر اساس روال قدیمی با هم نیستیم. ولی فوق العادس
با اون بودن عالیه
حتی چند روز رفتیم خارج از شهر تاحالا اینکارو نکرده بودیم
فوق العاده بود
کلر میدونه که تو ساندرا رو میبینی؟ معلومه که نه -
تمام تلاشمو میکنم که نفهمه با ساندرا هستم
منظورت چیه؟
تلاش میکنم تا ارزشای اخلاقیشو قانع کنم
اون ازم میخواد وفادار باشم پس منم رابطمو تاجایی که میتونم ازش پنهان میکنم
ساندرا راجع به کلر میدونه؟ آره. اهمیتی نمیده -
اون خوشش میاد فکر کنه معشوقمه اینطوری حس میکنه مورد علاقمه
ساندرا میدونه که ما همه چیزو به هم میگیم (منظورش خودش و ماکسیمه)
ازم خواست راجع به این موضوع بهت چیزی نگم
فکر کنم خجالت میکشه طوری رفتار کن که انگار نمیدونی
میتونستم با لو دادن خیانت چند ماهه ی من و ساندرا به گاسپارد، علیهشون استفاده کنم؟
وقتی اوضاع سخت میشه ذهنمون دنبال مقصر میگرده
ولی برای تعیین مقصر به قانونای مشخصی نیاز داریم
ولی قوانین عشق چی هستن؟
تویی؟
دارم میرم بیرون
میخوام با یکی از دوستام برم سینما
ساندرا؟
فکرامو کردم
میخوام اسباب کشی کنم
باشه خیلی خب
میفهمم
مدت ها فکر میکردم برای نوشتن، نیاز به یه دل شکستگی اساسی دارم
پس اسباب کشی کردم و با نوشتن خودنو خفه کردم. ولی
هیچی به ذهنم نیومد فقط یه شکست دیگه
بعد اسباب کشی
هیچی از ساندرا و گاسپارد نشنیدم
از اونموقع چیزی ازشون نشنیدم
انگار دیگه براشون وجود نداشتم
....ناراحتی چون که یه دوست رو از دست دادی
یا چون که هنوزم عاشق ساندرایی؟
مطمئن نیستم که عاشق ساندرا بودم یا نه
مطمئنا بهش تمایل داشتم ولی سخته بگم عاشقش بودم
بعضی وقتا حس میکردم عاشقشم و بعضی وقتا هرگز
نمیدونم چی بینمون بود
خیلی صحبت نمیکردیم
اگه مطمئن بودم عاشقشم آسون تر میبود
من برای ناراحت بودن یه دلیل دارم
چیزی که بهم صدمه میزنه این احساس خجالتیه که دارم
دلیلشم توجه بیش از حد به اون بود
من به یه دوست خیانت کردم و خودمو تحقیر کردم
خیلی از کتابا و فیلما بهمون نشون میدن که ما در برابر تمایلاتمون بی قدرتیم
مقاومت نکردن کار انسانه
نه. کار انسان نیست. انسان بودن مقاومت کردن
کتابا و فیلما افرادی که میتونن مقاومت کنن رو هم نشون میدن
دیگه هرگز نمیخوام وارد همچین ماجرایی بشم
هرگز
منمیرم بخوابم
شب به خیر
ببخشید دوباره مزاحمت میشم
ولی حس میکنم همشو انداختی گردن خودت
این ماجرا تقصیر ساندرا هم هست
من گذاشتم تمایلمو ببینه
واسه همین تحریک شد
نمیتونی خودتو برای نشون دادن تمایلی که داشتی سرزنش کنی
بعضی مواقع، میتونی
به این معنا نیست که طبق همون عمل میکنی
نتیجش میتونه تحریک شدن باشه
دنیایی که در اون، آدم تمایلشو نشون نده، دنیای غمگینیه
میتونی تمایلتو نشون بدی، ولی انجامش ندی
حتی وقتی با کس دیگه ای هستی
چیزی که مهمه روشیه که نشونش میدی
:یه نگاهه که میگه "آره. میخوامت"
"آره. تو منو میخوای"
ولی نمیتونیم با هم کاری کنیم چون" "که با کس دیگه ای توی رابطه ایم
"ولی مهم نیست"
"از دیدنت خوشحال شدم"
شب به خیر
شب به خیر
اگه خواستین برگردین شراب داریم
مرسی ولی فقط داشتیم رد میشدیم
اگه خوشت میاد الان میتونی یه چیزی تست کنی
خیلی دوست دارم ولی نمیشه مشروب بخورم. حاملم
به دوتاتون تبریک میگم
....نه. من
ولی آقای محترم میتونه بنوشه
میتونم وسوست کنم؟ نه. ممنون -
مطمئنی؟ آره -
به خاطر من که نیست؟ نه بابا -
ممنون خداحافظ
خداحافظ. ممنون روز خوبی داشته باشین -
نه باورم نمیشه
واقعا خودتی؟
باورنکردنیه. امکان نداره حتما توهم زدم
خودتی ماکسیم؟ اینجا چیکار میکنی؟ -
ژاپن منتفیه من طلاق گرفتم
داستانش مفصله
واسه تعطیلات اومدم خونه ی مادرم سال هاست میام اینجا
حیلی خوشحالم که میبینمت
ببخشید. سلام.من ویکتورا هستم دافنه هستم -
سلام
میخواین امشب برای شام بیاین اینجا؟
نمیخوایم باعث زحمت شیم
اصلا زحمتی نیست. مادرم میره بیرون من تنهام
اگه قبول کنین واقعا خوشحال میشم
سلام
جالبه که اینجا میبینمت
سلام آره
حالت چه طوره؟
خوبم. مرسی تو چه طوری؟
من با یه سری از همکارام برای یه کاری اینجام
شما برین منم میام
حال لوئیز چه طوره؟
مشکلی پیش اومده؟
من میرم دنبال بچه ها سلام
این فرانسوائه
.....فرانسوا یکی از دوستای قدیمیم از
خیلی وقته همو ندیدیم خوشحالم میبینمتون -
میلارد" رو فراموش نکن"
و به خانم "لامبورز" هم زنگ بزن حواسم هست. نگران نباش -
نمیخواستم جلوی اون زن راجع به لوئیز حرف بزنم
چون که اون زن
همسرمه
منظورم همسر واقعیمه ما سال هاست ازدواج کردیم
اونطور که فکر میکنی نیست
اگه بخوای میتونم توضیح بدم
آره
من از دوستای یکی از دوستای زن سابقت بودم (یکی از دوستای دوست لوئیز بوده)
اون دوست، یعنی "بیانکا" منو به لوئیز معرفی کرد
فقط یه کم باهم حرف زدیم
سرم خیلی شلوغ بود
یه ماه بعد، بیانکا به دیدنم اومد
لوئیزو یادته؟ توی پارک با بچه هات دیدیش
آره یادمه
اون به نظر خیلی صمیمی بود
اونم از دیدنت خوشحال بود
واقعا؟ آره. واقعا -
چه خوب
ازت میخوام یه لطفی کنی
برای خودم نه. برای لوئیز برای لوئیز؟ -
یه کم درخواست خاصیه اگه قبول نکنی درک میکنم
اگه قبول کنی، خوشحال میشم
خیلی خب
چه کاری از دستم بر میاد؟
میتونی برای چند ساعت نقش دوست پسرشو بازی کنی؟
فقط تظاهر کن شما دوتا با همین و بدجوری عاشقین
برای یه ناهار با شوهر سابقشه ولی ازم سوالی نپرس
اگه نمیخوای از یکی دیگه درخواست میکنم
برای زنم یه بهونه آوردم و اون روز رفتم
قرار بود قبل ناهار همو ببینیم تا یه سری جزئیاتو با هم هماهنگ کنیم
خوش اومدی
مرسی که اومدی خواهش میکنم -
میدونم خانواده داری مشکلی نیست. نگران نباش -
فایلی که فرستادم واست اومد؟ آره. ازش پرینت هم گرفتم -
همه چیو مرور کردم مطمئن باش
دسر مورد علاقم چیه؟ کلا دسر دوست نداری -
تاریخ تولدم بیست و نه مه. مثل لوئیز مایکل -
واسه همین مامانت اسمتو گذاشت لوئیز
آخرین سفرمون؟ ونیز -
برای یه هفته پنج روزم بارون اومد
همونطور که ازم خواستی یه سری چیزا آوررم
یه سری عکس آوردم ....فکر کردم شاید
عالیه
مادرته؟ آره -
خوشگله ممنون -
میذارمشون اینجا
اگه مشکلی نداری
باید بهشون نشون بدیم که به هم نزدیکیم
میدونی منظورم چیه؟
نترس
مثل یه بازی در نظرش بگیر یه تئاتر
هیچ حرکتی نامناسب نیست
هرچی واقعی تر بازی کنی من بیشتر ممنونت میشم
مرسی
از یه دستورالعمل دیگه برای پختنش استفاده کردم. میگیم تو درستش کردی
میتونی رادیو رو روی شبکه ای که دوست داری تنظیم کنی
رسیدن آماده ای؟
همه چی تنظیمه؟
منو ببوس
الان؟
آره بیا بهش عادت کنیم
بیا بریم بهشون خوش آمد بگیم
خوش اومدین
ممنون
من از اون ناهار خاطرات خیلی خوبی دارم
نگرانیم خیلی زود از بین رفت
ادا ها خیلی سریع تبدیل به حقیقت شدن و همه چی ساده شد
رفتم توی نقشم
در واقع نقش یکی دیگه رو بازی میکردم
ولی کاملا خودم بودم
وقتی شما رفتین
یه دفعه ای برگشتم به کسی که واقعا بودم
ممنون
خواهش میکنم
خیلی سخت بود؟ نه. خوب بود -
خوب کارمو انجام دادم؟ دقیقا همون چیزی بود که میخواستم -
مرسی. خودم انجامش میدم تو به اندازه ی کافی کار کردی
عجله نداری؟ نه. خوشحال میشم کمک کنم -
کنجکاو بودم که چرا میخواست اون کارو کنه
ولی روم نمیشد بپرسم
گوشتی که درست کردی خیلی خوشمزه بود
ممنون
خداحافظ
دوباره برای همه چی ممنونم
اگه دوباره بهم نیاز داشتی، خبرم کن
ممنون
تا مدت ها، امیدوار بودم دوباره بهم زنگ بزنه
ولی هیچوقت چیزی ازش نشنیدم
تا مدت ها، یه روز هم بدون فکر کردن به اون روز نگذروندم
الان دیگه تقریبا دیگه بهش فکر نمیکنم
و حالا تو اینجایی
اینا سوییچای ماشینن
من یه کم خستم حوصله ندارم بیام
خیلی دیر برنمیگردیم اون آدم خوبیه
توئم بیا اون به نظر آدم خوبیه -
خیلی حرفا هست که باید بزنین
بهش ماجرای ساندرا رو نمیگم نمیتونم
اون قراره بهت بگه چرا طلاق گرفته
شاید به خاطر تو بوده باشه
شاید به قدری بهش حس خوب دادی
که وقتی برگشت پیش شوهرش حس پوچی میکرد
نه
به من ربطی نداره امشب تجدید دیدار شما دوتائه
من باید یه کم استراحت کنم
خوش بگذره
مرسی
توئم همینطور
سلام حالت چه طوره؟
خوبم توی خونم
شام خوردی؟
تنهایی خوردم
پسر عموت الان با یکی از دوست دخترای سابقشه که هم جذابه، هم طلاق گرفته
داره خوش میگذرونه تو چه طوری؟
خوبم
برای پسرعموم خوشحالم
ولی برای تنها بودن تو حس گناه میکنم
مشکلی نیست به استراحت نیاز داشتم
روز خوبی داشتی؟
الو؟ بله -
میگم روز خوبی داشتی؟
....آره. خوب بود. منطورم اینه که
اتفاق خاصی نیفتاد
دلم برات تنگ نشده
منم همینطور
وقتی صداتو میشنوم دلتنگیم کمترم میشه
پس وقتشه که قطع کنیم
سعی میکنم خوابتو نبینم
شب به خیر
شب به خیر
حالت چه طوره؟ خوبم. تو چی؟ -
امیدوارم امروز صبح ماشینو نیاز نمیداشتی چون که شب موندم
آره. مشخصه برگشتین پیش هم؟
نه. یه کم مست بودم پس بهتر بود بمونم
البته
بهت قول میدم اتفاقی نیفتاد انتظار داری باور کنم؟ -
من در حال حاضر، هیچی ندارم که ازت پنهان کنم
هیچ اتفاقی نیفتاد؟ هیچی. قسم میخورم -
ناامید نیستی؟ نه -
انتظار چیزی نداشتم
به علاوه، اتفاقی هم نمیتونست بیفته اونم مثل تو، توی ۳ ماهگی حاملگیشه
از شوهر سابقش حامله شده؟ آره -
اگه حامله نبود اتفاقی بینتون میفتاد؟
چرا میخوای بینمون اتفاقی بیفته؟
من هیچوقت عاشق اون نبودم یه تایمی باهم بودیم. همین
خیلی خب
هنوزم قراره بریم این اطرافو کشف کنیم؟
صبح به خیر
برات یه کم قهوه آوردم
داری وسایلتو جمع میکنی؟
میخوام برم
چرا؟
حداقل تا وقتی فرانسوا برگرده بمون
اگه قبل از برگشتش بری عجیب به نظر میاد
فردا یا پس فردا میرسه
....میدونم. ولی
نمیدونم چیکار کنم
نمیخوام برم
با اینکه باید برم
بیا
این برای توئه
این چیه؟
یه کتاب اشعار مال مادربزرگم بود
نمیتونم قبولش کنم ازت میخوام داشته باشیش -
ما به سختی همدیگرو میشناسیم
من هرجایی که میرم با خودم میبرمش و از گم شدنش میترسم
دیگه از گم کردنش نخواهم ترسید
برای این کتاب چه صاحبی بهتر از رمان نویس آینده؟
نمیدونم که رمان نویس بشم یا نه
این ممکنه کمکت کنه
آره
کمکم میکنه
ممنون
توئم شنیدی؟
خداحافظ
لازم نیست پاشی
فقط میخواستم نگاهت کنم
خیلی واسه دیدنت بی قرار بودم
میخوام پاشم
قهوه میخوای؟
ایناهاشی
عالیه که میبینمت
حالت چه طوره؟ بلاخره دوباره همو دیدیم
فکر کنم ناامید شی چون که قراره برم
من تازه رسیدم و تو داری میری چه ناراحت کننده
بهتره بهونه ی خوبی داشته باشی وگرنه نمیذارم بری
ولی گفته باشم
تنها بهونه ی خوب
یه دختره
دافنه بهم گفت که اتفاقی به یه دوست قدیمی برخوردی
حداقل سعی کن تا عصر بمونی که بتونیم روزو باهم بگذرونیم
مطمئنی نمیخوای بیای؟
آره
خستم
شما دوتا برین
باهم وقت بگذرونین هرطور راحتی -
ماکسیم همش در دسترس تو بود حالا نوبت منه
بعدش تو کاملا در دسترسمی
حالت خوبه؟ یه جوری به نظر میای
نه. خوبم
زنای حامله و هورموناشونو میشناسی که خیلی نمیتونم خودمو کنترل کنم
مراقب خودت باش
استراحت کن
خوشحالم که حالت بهتره و اون دخترو دیدی
....میدونی
چی شده؟
بهم بگو. عجیب غریب رفتار میکنی مشکل چیه؟
نمیدونم باید بهت بگم یا نه
میشه بهت اعتماد کنم؟
واقعا باید راجع بهش حرف بزنم
یه ملاقات عجیب توی پاریس داشتم
بهت گفته بودم که لوئیز رفته بود با یکی دیگه زندگی میکرد؟
حقیقت نداشت همش ادا بود
فرانسوا اینجا چیکار میکنی؟
میخواستم ببینمت
باید زنگ میزدی
میترسیدم جواب ندی
همه چی مرتبه؟ اتفاق خاصی افتاده؟
لوئیز من همه چیو میدونم
ممنون
توی اکتبر اتفاق افتاد چند روز قبل از تولدت
نمیدونستم واست چه کادویی بگیرم
بیانکا گفت باهام میاد و کمک میکنه یه چیزی پیدا کنیم
زودتر از سرکار بیرون اومدم
بیانکا گفت که یه فروشگاه خوب نزدیک متروی سنت جورج میشناسه
با ماشین من رفتیم
دنبال یه جای پارک بودیم
بلاخره پیدا کردیم
نمیتونه جدی باشه احتمالا یه دور دور سادس
تقریبا همه ی مردا اینکارو میکنن
میخوان ببینن مرغ همسایه غازه یا نه و میبینن که نیست (یعنی دنبال یه چیزی میرن که فکر میکنن از زن خودشون بهتره)
خیلی جدی نگیر
و سرزنشش نکن بدتر میشه
منم همین اشتباهو با "جرمی" کردم خیلی خشن و عصبانی بودم
باعث شد به قدری خجالت آور و زننده بشم که ترکم کرد
توئم همین اشتباهو نکن
من تصمیم گرفتم به حرف بیانکا گوش بدم
تا صبور باشم لبخند بزنم و تحمل کنم
تا منتظر باشم تموم شه
و به ظاهرم برسم
نخوابیدی؟
ببخشید. جلسه خیلی طول کشید
داشتم موسیقی گوش میکردم نوشیدنی میخوای؟
نه مرسی
یه چیزی بیارم بخوری؟ خیلی خستم. میرم بخوابم -
مطمئنی نوشیدنی نمیخوای؟
نه؛ مرسی خیلی خستم
شب به خیر
شب به خیر
فکر میکردم از صبوریم پاداشی بگیرم
حال خودمو با این فکر خوب کردم که با گذر زمان معلوم میشه که عشقت به من عمیق تر و واقعی تره
نمیخواستم حسود باشم
حسادت غیر قابل تحمل بود
نمیخواستم به معشوقت فکر کنم
اصلا نمیخواستم فکر کنم
شب ها
خیلی راحت میخوابیدی
ولی من دیگه نمیتونستم بخوابم
بیخواب شده بودم
میخواستم گریه کنم ولی موفق شدم خودمو نگه دارم
به جز یه شب که دیگه نمیتونستم
اون شب
خیلی دیر اومدی خونه
گفتی روزش بیرون از شهر بودی
همون موقع که رسیدی خونه خوابت برد
....به دفعه
فهمیدم که خوابیدنت با من بعد دیدن اون
دیگه یه عادت شده
با گذر زمان، دیگه نمیرفتی بوی اونو بشوری
باید به بوی اون توی اتاقم عادت میکردم
تمام تلاش هام همه ی صبوریم
همشون بیهوده به نظر میرسیدن
دیگه نمیتونستم یه دقیقه هم بغلت بخوابم
نوعی غبار یخ زده روی افکارم فرو ریخت
حداقل ۲ ساعت گریه کردم
تمام چیزی که توی خود ریخته بودم، بیرون ریخت
تو هیچی نشنیدی
هیچی
بعدش یه دفعه
اتفاق عحیبی افتاد
اتفاق عجیب؟
حس آرامش گرفتم
تمام بدن و ذهنم غرق یه حضور شد
حضوری ملایم، گرم و خیلی آرامش بخش
یه جور آرامش شدید رو حس کردم
یه جور حس بی انتها ولی گرم
نمیفهمم
چی باعث شد همچین حسی بگیری؟
یه ایده
یه ایده ی فوق العاده
ایده ای که زندگیمو نجات داد
ایده کاملا از خودم نبود
توی یکی از مستندایی که آوردی خونه بود
راجع به یه فیلسوف بود که اسمشو یادم رفته
نمیتونستم روی مستند تمرکز کنم
تو پای گوشیت بودی مسیج میدادی
حدس میزدم با کی
سعی کردم خشنود به نظر بیام
بعد مدتی، پاشدی
میرم بازم نوشیدنی بیارم
من مقابل مستند تنها بودم و وانمود میکردم که دارم میبینمش
نمیدونم چرا
یه دفعه توجهمو به خودش جلب کرد
انسان ها فکر میکنن عاشقن ولی به ندرت عشق میورزن
اشتباه میکنند. فکر میکنند حس مالکیت و حسادت از نشانه های عشق هستند
اما برای عشق، نباید به دنبال انتقام بود برای عشق نباید کسی رو کشت
عشق واقعی یعنی حس خوب به خوشبختی طرف مقابل
بحث راجع به تصرف نیست در عشق واقعی هیچ چیز تصرف نمیشه
بامزه نیست که چه طور چسبیدن چندتا کلمه به هم
میتونن اوضاع بین مارو عوض کنن
آخرشو نمیبینی؟ خستم -
شب به خیر عزیزم شب به خیر عشقم -
اون جملات آزادم کردن
یه دفعه روم تاثیر گذاشتن
حس کردم یه گزینه دارم محکوم به تحمل رنج و درد نبودم
میتونستم راه عاشقت بودن رو انتخاب کنم
همه چیز میتونست تغییر کنه بستگی به تصمیم من داشت
میتونستم انتخاب کنم که با حس مالکیت عاشقت باشم
و کاری کنم تاوان عشق به یه دختر دیگه رو بدی
یا اینکه میتونستم عاشق کسی باشم که واقعا هستی و با فدا کردن خودم کاری کنم که شادت میکنه
فکر کردن بهش چند روز زمان برد
ولی در اعماق قلبم تصمیممو گرفتم
تصمیم گرفتم خودم رو فدا کنم
غرور زخمی من میتونه با یه حرکت شریفانه خوب بشه
که بهم اجازه میده سرمو بالا بگیرم
من تصمیم گرفتم تو خوشبخت باشی
برای اینکار، باید تورو ترک میکردم و هر حس گناهی رو ازت دور میکردم
بهت گفتم که میخوام برای یه نفر دیگه ترکت کنم
نگران نباش
منم از نظر مهربونی کاملا کامل نبودم
تصمیممو گرفته بودم
ولی میخواستم قبل از اینکه بگم میخوام برم یه کم صبر کنم
میخواستم کاملا مال من باشی
برای بار آخر
میدونستم جرات نداشتی قبول نکنی تا بهت شک نکنم
خوب یادم میاد
لحظه ی خیلی قدرتمندی بود
تا حالا اون شکلی عشقبازی نکرده بودیم
خیلی خوب بود
باعث شد خیلی گیج بشم
....برای چند روز
هیچی برام شفاف نبود
ممنون
نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم
از من تشکر نکن
کاری که برای تو کردم در واقع برای خودم بود
چیزی که تو فکر میکنی از خود گذشتگی بود اونقدرم از خود گذشتگی نبود
از اون موقع تنها بودی؟
بهتره بگیم دنبال کسی نبودم فعلا نه
میخوای بری؟
میدونی که یه شغل دارم
ساعت چنده؟ هفت و ربع. دیرم شده -
طبقه پایین قهوه هست
نمیدونم چی بگم
هیچی نگو
وقتی رفتی درو محکم ببند
و اون همینجوری رفت؟
آره
همینجوری
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
دونستن اینکه اون چه حسی داشت غیرممکنه
نمیدونم باید به دافنه بگم یا نه
باید این موضوعو ازش مخفی کنم؟
همیشه بهش همه چی رو میگم
همیشه میگفت نمیتونه تحمل کنه که من لوئیزو برای اون ترک کنم
اگه بهش بگم خیلی احساس گناه میکنه
اگه الان همه چیو بهش بگم
میترسم که افسرده شه الان زمان مناسبی نیست
از الان باید ازش مراقبت بشه
اگه بهش بگم
تمام تلاش های لوئیز برای ما بی فایده میشه
ببخشید. امیدوارم معذبت نکرده باشم
نه نگران نباش
برگردیم؟
فرانسوا؟ بله -
یه سوال دارم که ممکنه فضولی به نظر بیاد
بپرس
با وجود تمام اتفاقاتی که افتاد الان چه حسی به لوئیز دازی؟
دروغگوئم اگه اعتراف نکنم
که یه لحظه ی خاص بدجوری حس کردم عاشقشم
اون خیلی زیبا بود
این اتفاق تمام گذشتمونو نابود کرد
فهمیدم که خوش شانس بودم که
با همچین زنی آشنا شدم و باهاش زندگی کردم
همینطور فهمیدم
که هیچوقت لیاقتشو نداشتم
همینطور لیاقت فرصتی که زندگی بهم داده بود
ولی فقط یه راه درست وجود نداره راه های درست خیلی زیادی هستن
نمیتونی همشونو یک باره بری
و نمیتونی به عقب نگاه کنی زندگی جریان داره
وقتی توی یه راهی هستی
شاید باید دنبالش کنی و خیلی به عقب نگاه نکنی
اینطور فکر نمیکنی؟
هیچ شکی درش نیست
من عاشق دافنه هستم
قراره بچه دار بشیم
این فوق العادس
واقعا فوق العادس
به سلامت برسی
دفعه ی بعد که اومدی بیشتر بمون
ممنون برای همه چی
کیفتو یادت نره
به سلامت
خداحافظ
ببخشید
یادم رفت یه کم پولی که از ماکسیم گرفته بودمو بهش برگردونم. زود برمیگردم
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.