Afrikaans
Akan
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
.:. تـيـم تــرجـــمه شـــوتايـم تــقـديـم مـيکــنـد .:. .:. WwW.Show-Time.iN .:.
!به اين سردار خلجي نگاه کنيد
نميفهمم اين همه راه رو از دهلي به غزنی اومده فقط واسه خوردن و خوابيدن
شريف پاشا، اون اومده اینجا
و قصدش اینه ما رو ببره تا به سلطنت دهلي حمله کنيم
!يا خدا، حالا سردارمون ميخواد سلطان دهلي بشه
عليه سلطنت شورش کنه؟
...اين شورش نيست
همش در مورد خواستههای ماس
!بله
چند وقته داريم به سلطنت خدمت ميکنيم؟
!حالا من ميخوام روي تخت سلطنت بشينم
!آفرین
اين گستاخ کيه؟
JOnAhBalouch ترجمه از میلاد طاهرخانی و
ترجمه اشعار از متين کريمي
!حيرت آورـه
آخرین اخبار سینمای هند را در کانال تلگرامی بالیوودهیلز دنبال کنید @BollywoodHills
علاءالدين! اين چيه آوردي؟
!عموجان، شما ازم خواستيد بيارم
من کِي ازت خواستم شترمرغ بياري؟
من هيچي يادم نيست
ولي علاءالدين هيچوقت فراموش نميکنه
،عموجان من واسه شما خيلي احترام قائلم. شما از من يک پَر شترمرغ خواستيد من بجاش واستون يک شترمرغ آوردم
...پَر؟ آها درسته! يادم اومد
!حالا يادتون اومد
!واسه شاهدختـم مهرو
!درسته واسه مهرو
!مهرو فرزندم
!مهرو فرزندم
!مهرو فرزندم
بله، باباجون؟
ببين چه تحفهاي واست آوردم
!خدايا! يک شترمرغ
!جونم به قربانت، بابا (خيلي دوستت داره)
منم همينطور
ميخوام بخاطر برآورده کردن خواهش دخترم درعوضش بهت پاداش بدم
چي ميخواي؟ بگو؟
من واسه خواسته شما زندگيمو به خطر انداختم
!حالا من زندگي شما رو ميخوام
نه...نه
من شاهدخت مهرونيسا رو به همسريم ميخوام
.باهوشي؟ واسه يک پيشکشي گرانبها يکي ديگه بجاش ميخواي
به خدا هرچيز کمياب و گرانبها فقط متعلق به علاءالدينـه
کي ميگه؟
علاءالدين
...مهرونيسا، دختر جلال الدين خلجي
همسريِ علاءالدين خلجي رو ميپذيري؟
!او قبول ميکنه
شريف پاشا، دامادـمون در مجلس نيست؟
بگو من صداش زدم
همين الان بهش ميگم
!علاءالدين
!علاءالدين
!علاءالدين چکار ميکني؟ شب دومادي توئه! حداقل امشب خودتو نگه دار
اگه سردار بفهمه، سر از بدنت جدا ميکنه
چطوري ميفهمه؟
تو ميگي؟
!تو بهش نميگي شريف پاشا، تو دوست دوران بچگي مني
تو راز دارمي
تو هرگز بهش نميگي
هرگز
هرگز
!خداي من
،اون شب مشخص شد علاءالدين طمع هرچيز گرانبهايي رو داره و اين باعث ترس آسمانها و مهرونیسا شد
...او ميپنداشت که هرچيز ناياب و گرانبهايي حق اوست
...ولي خبر نداشت، که هزاران کيلومتر آن طرف اقيانوسها...
گرانبهاترين زيباييِ روی زمين زندگي ميکند
شاهدخت سينگال
!تيرـت به هدف خورد
کسی اينجا نيست؟
کسی اينجا نيست؟
وَردان
اين موقع اينجا چکار ميکني؟
واسه مهمان ـمون، پادشاه راتن سينگ از ميوار واسه شکار اومدن
ولي از جنگل برنگشتن
پادشاه دستور جستجو دادن
به پادشاه بگيد، مهمان صحيح و سلامت توي غار استراحت ميکنه
چشم
همگي برگرديد
ميدونستي اون مرواريدها واسه من ارزش داشتن؟
ميتونستي بجاش با هديه دادن چندتا روستا خوشحالش کني
چه نيازي بود اون گردنبند رو به اون بدي؟
چي ميخواي بگي؟
من اون گردنبند رو پس ميخوام
!اون هديه دوماديت واسه عروسي ـمون بود و تو اونو دادي
ناراحت نشو، ميدم يکي مثل همون واسهـت بسازن
ميخواي واسه مرواريدها اونطرف اقيانوس بري تا مثل همون بسازی؟
اون مرواريدها رو مخصوص از سينگال آورده بودند
...نه کسی ميتونه اون مرواريدها رو گیر بياره
و نه من هرگز اون گردنبند رو دوباره بدست ميارم
اومدي واسه عذرخواهي؟
هدفگيريت عاليه
.بجاي آهو اين شکارچي رو زخمي کردي اولش با تير حالا هم با چشمات
...برخوردمون تصادفي بود ولي بعضي وقتها تصادفها زيبا هستن
درست مثل اين مکان
همه چيز اينجا مسحور کنندهست
مدتيه دارم حرف ميزنم ولي نه تو چیزی درمورد من میدونی نه من درمورد تو چیزی میدونم
تو راتن سينگ پادشاه ميوار هستي
از کجا ميدوني؟
چونکه مهمان ما هستي
و اين نحوه خوش آمدگويي به مهمون ـتونه
چي تو رو به سينگال آورده؟
واسه خريدن مرواريد
اينجا، نميتوني مرواريد بخري. پيداشون ميکني اگه شانس يارت باشه
همينطور که تو رو پيدا کردم
پس راجع به خودت بگو، کي هستي؟
اسمت چيه؟
هر برگ اينجا اسممو ميدونه
مطمئنم ميفهمي
...اون شاهدخت سينگال
پدماوتي ـه
ايشون 2روز گذشته رو از شما مراقبت کردن
پدماوتي
عذرخواهي منو بپذيريد، پادشاه راتن سينگ
پيش از اينکه از مهمان نوازي سينگال لذت ببريد پدماوتی شما مجروح کرد
دخترم اشتباه بزرگي مرتکب شد
تقصير پدماوتي نبود، پادشاه گندآرواسِن
در طول شکارم نگاهم روي پدماوتي بود
دنبالش رفتم و تير بهم خورد
من اومدم دنبال شما که برگرديم
خواهش ميکنم به کاخ برگرديد
من تمام عمرم توي کاخها موندم
از آرامش جنگل خوشم مياد
اگر ناراحت نميشيد، مايلم چند روز بيشتر اينجا بمونم
پادشاه راتن سينگ، شما به عنوان مهمان به اينجا اومدي
ولي حالا بيشتر مثل خونوادهمايي
اميدوارم مرواريدهای سينگال رو بدست بياريد و زخمي نشيد
مرواريدهاي سينگال
اينا همونايي نيستن که دنبالشون بودي؟
به چي فکر ميکني؟
حالا مرواريدهايي که ميخواستي بدست آوردي، به "ميوار" برميگردي؟
بايد برگردم
چطوری برگردی؟
زخمت هنوز خوب نشده
با من به ميوار ميايي، پدماوتي؟
به عنوان همسرم
شاهدخت پدماوتی، با دعاي خير پدرش، پادشاه گندآرواسِن
با پادشاه راتن سينگ ازدواج کرد و به همراه او به "چيتور" رفت
همگي برای خوش آمدگویی برخيزيد
افتخار میوار پادشاه راتن سينگ به دربار وارد ميشن
!درود بر ملکه پدماوتي
!درود بر پادشاه راتن سينگ
درحالي که "چتور" آمدن ملکه جديدش را جشن ميگرفت
سلسله خلجي عليه سلطنت دهلي شورش کرد و سپهسالار جلالالدين سلطنتش را بنا نهاد
و او خودش را سلطان جديد هند اعلام کرد
...سلطانِ هند، جلال الدين خلجي
!زنده باد
ولي از طرفي چشماي علاءالدين روي تخت گرانبهاي هند دوخته بود
تاج و تخت از دور زيباست، گول نخوريد
اين تاج و تخت همراه با خوشیهاش مشکلاتي هم به همراه مياره
چون ما از چهار طرف بوسيله دشمنان احاطه شدیم اما تهديد اصلي از طرف مغولهاست
سلطان، شکست دادن اين مغلوهاي خونخوار درجنگ غيرممکنه
توان ارتشـمون نصف اوناست
ولي دليريـمون بمراتب بيشتر از اوناست
تو ميخواي به جنگ مغولها بري؟
واسه خاطر خلجيها علاءالدين حتي به جنگ با خدا هم ميره
به به
علاءالدين بلند همتيـت رو واسه خودت نگه دار اینجوری خودتو زير تعداد زياد دشمن دفن میکني
گستاخي منو ببخشيد، ولي هيچ چيزي نميتونه جلوي خواستهي علاءالدين رو بگيره
من ادعاي بلندپروازانه تو رو نميخوام فقط و فقط پيروزي ميخوام
من به جنگ مغولها ميرم
سلطان، باور شما میتونه پیروزی من باشه
!حمــــــــــله
با شکست مغولها علاءالدين دلِ سلطنت دهلي رو بدست آورد
در همان زمان، ملکه پدماوتي دلها رو در "چتور" بدست آورده بود
سورج بايسا مواظب باش روزاي انجام رقص گومر تو خيلي وقته تموم شده (گومر: يه نوع رقص سنتي قومي)
ممکنه کمرت بگیره
حالا ملکه جديد گومر اجرا ميکنه
ملکه من، شما بايد يک رقص گومر عالي انجام بديد
حتما سورج بايسا، چونکه من طبل و دُهُل ميزنم
درود بر ملکهي من
کانوار بايسا، پسر وراج شما دوباره زبون باز کرده
...بادَل کاري با طبل و دُهُل نداري
هيچ مَردي غير پادشاه در طول اجراي ملکه نميتونه حاضر باشه...
پسرم، تو توي عروسيت هرچي دل ميخواد ميتوني دُهُل بزني
همگي به احترام پادشاه راتن سينگ برخيزيد
اينها شما رو توي دردسر انداختن، ملکهي من؟
پادشاه، عابد سلطنتي توي معبد منتظر شماست
بريم؟
!خوش آمدي، سرورم
پدماوتي، با عابد سلطنتي میوار و مربيِ من آشنا شو، رگهاو چيتن
او پاسخ تمام سوالات ـمونه
لطفا دعاي خيرش رو بگير
!زيبايت الهي ـه
نه تنها زيبايي، بلکه همينطور به هوش عالي برکت داده شده
...هممم
پس چه چيزي واسه ملکه کوچیک مهمتره؟ زيبايي يا مهارت؟
!مراقب باش ملکهي من، داري امتحان ميشي
به سوالش جواب بده، زيبايي يا مهارت؟
مهارت
و زيبايي؟
اون دروغي در چشمان بينندهست
لطفا توضيح بده
بعضيها خدا رو در هرچيزي ميبينن درحالي که بعضيها خدا رو در چيز ديگهاي ميبينن
...همم
زندگي رو در سه کلمه توصيف کن
معنويت، عشق و فداکاري
عشق چيه؟
يک اشک خوشي که از چشم خداوند بيفته
اشک چيه؟
يک خط باريک بين غم و شادي
شادي چيه؟
يک وهم
شنيدم در هنر جنگاوري خيلي ماهر هستيد
درسته
سلاح مهم در ميدان نبرد چيه؟ - شجاعت -
دشوارترين لحظه زندگي کدومه؟
در انتظار نتايج پس از آزمون
و بزرگترين هديه؟
!دعاي خير
بيا ملکهي من
"نگاه خود را به زمین خیره کن"
"ملکه ما در راه است"
"شما را به رقص گومر"
"با ما دعوت میکنیم"
"بیایید تا گومر برقصیم"
"شما را به رقص گومر با ما دعوت میکنیم"
"معشوقتان از درون خشمگین است"
"قلب من امروز به این خاطر به سکسکه و ترس افتاده"
"قلب من امروز عاشق معشوق من است و او را بسیار میخواهم"
"خلخال های زنان به صدا درمیآید وقتی که گومر میرقصند"
"ملکه ما در راه است"
"بیایید تا گومر برقصیم"
"حجاب رنگین کمان معشوق خود را برای پوشاندن گیسوانم بر میگزینم"
"من گومر میرقصم"
"اوه... کیش و مذهب را از یاد میبرم"
"من گومر میرقصم"
"من با ضرب گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"جسم و جان من تماما میخواهد"
"که سایهای از معشوق من باشد"
"هرگاه که قلبم به رقص گومر در میآید"
"در میانه جمعیت گویی تنها و بیکس میشوم"
"من با ضرب گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"وقتی احساسات تو بروز مییابد گویی برای من دیوالی به پا شده"
"تمام دیوارههای قصر قلب خویش را به رنگ تو رنگین نمودم"
"وقتی احساسات تو بروز مییابد گویی برای من دیوالی به پا شده"
"تمام دیوارههای قصر قلب خویش را به رنگ تو رنگین نمودم"
"بعد از اینکه سایهای از تو سهم من شد تمام جسم و جان من درخشان شد"
"شب تار من پر از ستاره شد"
"من با ضرب گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"من با ضرب گومر میرقصم"
"من با ضرب گومر میرقصم"
"من گومر میرقصم"
"بیایید تا گومر برقصیم"
"بیایید تا گومر برقصیم"
"لهنگا و کورتی به تن کنید و خلخال به پاهایتان ببندید"
"بیایید تا گومر برقصیم"
"خواهران بزرگ و کوچک به رقص در میآیند"
"مادر همسر به رقص در میآید"
"خواهر شوهران تنی و ناتنی به رقص در میآیند"
"دختران گومر میرقصند"
"همگی بیایید گومر برقصیم"
...من واقعا خوش شانسم
من به دنبال مرواريد به سينگال اومدم و تو رو پيدا کردم
...منم خوش شانسم
من شکار آهو رفتم و بجاش يک شير رو پيدا کردم
ميخوام هر شادي که در سينگال ازش لذت ميبردي، بدم
ولي يک چيز رو نميتونم بدم
نميتونم توي اين صحرا بهت اقيانوس بدم
چشمات از اقيانوس عميقتره
ظاهراً جلوهي "ميوار" بر روي زبانت جلوه کرده
بر روي دلم جلوه کرده زبان که چيزي نيست
چي شده؟
يکي داره ما رو نگاه ميکنه؟
بايد ماه باشه، به تمام شکوه تو حسودي ميکنه
کي ميتونه باشه؟
من بوي چوب صندل حس ميکنم (چوب صندل: اسم گياهي معطر است)
و تنها يک شخص در "چتور" هست که اين عطر رو استفاده ميکنه
سرورم، موضوع چیه که این موقع شب یه سپاه به دنبالم فرستادین؟
يک راجپوت متخلف بايد مجازات بشه
همين؟
ميتونستيد تا صبح صبر کنيد
جرمش سنگينه، حکم بايد الان اجرا بشه
مجرم کيه؟
!تـو
کسي که ميوار روي تقواش قسم ميخوره، يه مجرمه؟
کسي که تو رو تعليم داد تا امروز پادشاه بشي، يک مجرمه؟
جرم من چيه، سرورم؟
تو جرأت کردي در خلوت پادشاه با ملکهش فضولي کني؟
اين دروغه، چه مدرکي هست؟
سوجان سينگ - بله، سرورم -
زخمي که بر اثر خنجرم ايجاد شده و خون تو تمام مدرکيه که لازمه
فکر میکردم تو مربي من هستی، بهت ايمان داشتم
فکر میکردم تو باتقوا هستی اما معلوم شد گرگي در لباس گوسفند بودي
ميتونم الان حکم مرگت رو صادر کنم
ولي کشتن يک برهمن برخلاف اصول منه
به زندان بندازیدش، تا تاريکي سياهچال شايد يکم حيا بهش ياد بده
منو ببخشيد، پادشاهِ من. اما ميخوام چيزي بگم
هنگامي که نجابت شخصي لکهدار ميشه، بايد از سرزمين دور نگه داشته بشه
فقط يک مجازات براي جرمش وجود داره
تبعيد
من با ملکه موافقم
در مورد نجابت من ترديد داري؟
در اينجا، من اين تحقير رو بلعيدم
اما اين آتش سوزان در قلبم "چتور" رو خاکستر ميکنه
قبل رفتنم، نميخواي پاهاي منو لمس کني و دعاي خير منو بگيري؟
سوجان سينگ - بله سرورم -
من دارم از اين سرزمين ميرم
ولي اگه من "ميوار" رو به زانو درنياوردم
اونوقت ميتونيد فرض کنيد که رگهاو چيتنـي هرگز وجود نداشته
او يک تصور سادهاي بود که در هوا ناپديد شده
از وقتي که حکومت "کارا" رو به علاءالدين داديد رفتارش کاملا عوض شده
بدون اجازه شما به "دئوگري" حمله کرد
و بجاي آوردن غنايم به دهلي، يک راست به "کارا" بُرد
من با ايتات موافقم
علاءالدين يک روزي بر عليهت شورش ميکنه
تاوقتي که علاءالدين شمشيرش واسه سلطنت ميزنه، عزيزم
ما اينجا نشستيم و صحبت ميکنيم
ولي شما بايد در مورد اون هُشيار باشيد
علاءالدين فقط يه آلت دسته واسه پُر کردن خزانهمون. همينو بس
من فردا به سمت "کارا" حرکت ميکنم
و چيزي که ماله منه رو پس ميگيرم
سبحان الله
زيباييت خيلي مسحورکننده ست، اين زنجيرها رو به طلا تبديل کرده
نگران نباش توي حرم من بهت خوش ميگذره، چيتايي
تو يک غلامي نه يک سلطان
هرگز نميتوني شاهدخت "دئوگري" رو خوشحال کني
به به
با وجود اين همه غرور خيلي بهمون ظلم ميکني
تو قلب منو بدست آوردي
سردار - ...هممم -
نقشهتون گرفت
عاليه
شما ميخواستيد که سلطان هند به "کارا" بياد، اونم اومده
!پرچم خلجیها برافراشته باد
مطمدنا برافراشتهست
علاءالدين به سلطانِ هند خوش آمد ميگه
!خوشبخت باشي
همونقدر که خوشبخت هستم همونقدر هم شگفت زدهام
چي شما رو به "کارا" کشونده اونم بدون اطلاع قبلي؟
اين دقيقاً سواليه که من از تو دارم
چرا عوض اومدن با غنايم به دهلي به "کارا" اومدي؟
پس سلطانِ هند ديگه به من اطمينان ندارن؟
من اين گنجينهها رو فقط بخاطر شما بدست آوردم
و اين سنگ قيمتي؟
گرانبهاست
هديهايه که به خودم دادم
سبحان الله
اين ياقوت گرانبها فقط و فقط مختص تاجِ سلطانِ هندـه
ولي تو نااميد نشو علاءالدين
منم واسه تو يک هديه گرانبها آوردم
اين بَرده
مخصوص تو خریدمش
او مکر گرگ و چالاکي يوزپلنگ رو داره
به هر طريق ممکن بهت خدمت ميکنه
ميتوني امتحانش کني
...هممم
اسمش چيه؟
مالک کافور، اعليحضرت
اسم خودت نه، عطرت رو ميگم
جنت الفردوس
چکاري واسه من ميتوني انجام بدي؟
هرچيزي
ميتونم جونـمو براتون بدم
ميتوني واسه من جـون بگيري؟
بله، اعليحضرت - ...هممم -
پس اين دوتا رو بکُش
اين دوتا رو؟
!اين دوتا.... اين دوتا وزيراي منن
عجب شوخي اي. علاءالدين ميخوام با ارتشت به جنوب لشکرکشی کنی
امر ديگهاي اعليحضرت؟
اين چکاريه که کردي؟
تو ازم خواستي امتحانش کنم
عموجان واقعا واسه هديهتون سپاسگذارم
ولي نااميد نشین منم واسه شما يک هديه دارم
!اخـتـيـار
!عموي عزيرم
!پرچم خلجیها برافراشته باد
!برافراشته باد
پس بالاخره عليه سلطنت شورش کردي؟
تاريخ هرگز قتل عموي من رو فراموش نميکنه و نميبخشه
خسرو تاريخ چي ميگه؟
تاريخ مدت زمان نياز داره
کاملا درست ميگي
ايتات، پسرم
سلطنت به خون تازه نياز داره تا مرزها رو گسترش داد و مردم رو خوشحال نگه داشت
بخاطر همين من تاج و تخت رو تصاحب کردم
و حالا مرحوم جلالالدين خلجي به شيوهاي که شايسته يک سلطان هست، دفن بشه
سلطانِ هند، علاءالدين خلجي
!زنده باد
سلطانِ هند، علاءالدين خلجي
!زنده باد
من سلطان جديدم
اين سنگ گرانبهايه که پدرت ازم گرفت
و حالا من از تاجش درميارمش
اين رسم هر سلطنتيـه
و يک رسم ديگه هم هست که جلوي سلطان تعظيم ميکنن
...هممم
نه...نه
پاشو
عظمت سلطان پاينده باد
ولي چرا مايوس هستي؟
حالا تو مهرونيسا ملکهي هند هستي
...و شوهرت
ببين
چيو ببينم؟
اين تاج رو؟
قبلا چندين بار روي سر پدرم ديده بودم
اين تاج بي وفاست
هميشه سر به سر ميچرخه
گاهي روي سر پدرت گاهي روي سر من و حالا روي سرِ تو
به سبب اين خوشي، بينهايت به سلطانت عشق بورز
!الان
!کافور
!مالک کافور
!بله، اعليحضرت
بله، اعليحضرت؟
ميتوني اين صداي فلوت رو بشنوي يا فقط من ميشنومش؟
منم ميشنوم
کي اين وقت شب فلوت ميزنه؟
صداشو ببرم؟
نه، آهنگش گرانبهاست. فردا واسم بيارش
چشم، اعليحضرت
امر ديگهاي؟
!بیمثال
!بینظیر
.هر چيز گرانبهايي توي دنيا از آنِ منه، بجز استعداد تو !افسوس
اسمت چي بود؟ رگهاو چيتن
...هر کسي که هستي، از هر کجا که اومدي
حالا افتخار دربار من خواهي بود
به چي نگاه ميکني؟
!گذشتهت
پَرهاي شترمرغ آغشته به خون ـن
يک سنگ قرمز روي تاج نشانده شده
!يک تاج که بر تمام دنيا فرمانروايي خواهد کرد
!اسکندر کبير
تو اسکندر بعدي خواهي بود
اما تنها وقتي امکان پذير ميشه که اون با تو باشه
اون کيه؟
!اون يک وهم ـه
آفريدهي خدا. صورتش نور مهتاب تابان
زيبايي درخشانش فراتر از مرزها ميتابه
او گوهر زندگي ـه
با يک نظر به سايهاش آرزوي داشتنش رو ميکنيد
چنين زيبايي فقط توي روياهام وجود داره
اطمينان ميدم، يکبار که ببينيدش هرگز قادر نخواهيد بود از ذهنتون بيرونش کنيد
اون سرنوشتتون رو تغيير ميده
اگر اونو بدست بياريد
!ميوار" از آنِ شما ميشه"
!هند از آنِ شما ميشه
!دنيا زير پاهاتون ميشه، حتي بهشت
بدون اون، شما هيچي نخواهي نداشت
به هرچي دست بزنه به طلا تبديل ميشه
اون شما رو ابدي ميکنه
گرانبهاست. اما تصاحبش غيرممکنه
اسم سرنوشتِ علاءالدين چيه؟
ملکه چتور، پدماوتي
پدماوتي
"درودِ سلطانِ هند بر راتن سينگ پادشاهِ "ميوار
من اين دعوتنامه را به مناسبت زادروزـم فرستادم
لطفا اين رويداد رو همراه خانوادهتان مورد لطف قرار بدهيد
خوراکي صرف کنيد و از مهمان نوازي ما لذت ببريد
پس همانند ديگر پادشاهان
شما و "ميوار" تحت حفاظت حاکميت اسکندر دوم ميشويد
حامي شما، سلطانِ هند، علاءالدين خلجي
يکبار ديگه بخونش
....درودِ سلطانِ هند
به سلطانت بگو، ما توي اسلحهخونهمون در میوار شمشیر بیشتری از اون داریم
بدون ايشان در امنيت هستيم
پرچم خلجیها برافراشته باد - ...همم -
سلطان، پادشاهِ چتور دعوت شما رو رد کردن
پس لشکر رو فرابخون و اعلان جنگ کن
بايد از خدا بترسي، سلطان
پدماوتي همسر يک نفر ديگهست
مالک کافور، از ملکه بپرس چه شامي تهيه ديدن
.... ،گوشت آهو، پلو کابلي، کورما، آلو بخارا
با اين همه چيز خوشمزه در خانه ديگه چرا بايد از بترسم
همم؟
باورش سخته، اسکندر دوم واسه خاطر يک زن جنگ راه بندازه
من مرزها رو گسترش دادم. وقت اينه که آغوشم رو گسترش بدم
!يک جنگ به نام زيبايي
موضوع چيه تجوير؟
چرا با اين عجله از مرز اومدي؟
يک پيغام دارم
سلطانِ دهلي علاءالدين خلجي و ارتشش در راه حمله به "چتور" هستن
سرورم،ارتش خلجي به زودي به چتور ميرسن
ميدونم، ما به رسم واقعي راجپوت به اونها خوش آمد ميگيم
سپاهيان رو به حالت آماده باش دربيار و انبارها رو با تدارکات پُر کن
ولي مردم ترسيدهاند - هيچ جاي ترسي وجود نداره -
همهي زنها و بچهها رو از روستاهاي اطراف جمع کنيد به داخل قلعه بياريدشون
سوجان سینگ به همهي قلمروهاي اطراف پيغام بفرست
که اگه همگي متحد بشيم، ميتونيم علاءالدين رو شکست بديم
وگرنه، اون يک به يک ما رو نابود ميکنه
!چشم سرورم
سرورم؟
!رها کنید
مالک! حالا اين جنگ موجه شد
قطعاً سلطان
فرمانده اولاگ خان، نظرت چيه؟ بايد بعضي از سپاهیهامون رو بفرستيم؟
قطعاً اعليحضرت
ولي اولاگ خان گذر از ديوارهاي چتور غيرممکنه
هرکسي که سعي کرده تنها با شکست مواجه شده
خلجيها هرگز شکست رو نميپذيرند
قبل از غروب آفتاب تعدادي از سپاهيان رو بفرست
بزار توانايي اين راجپوتها رو بسنجيم
تاکتيک جنگيشون که يه مُشت سرباز ميفرستن رو نميفهمم، سرورم
با اجازه شما درگير بشيم؟
بزار بيان
سلطان منو احضار کردند؟
!وقتشه تو رو بکُشم
تصميم ـمون به حمله درست نبود
...من به اولاگ خان هشدار دادم
بزار به جهان هشدار بدم، خورشيد راجپوت بوسيله ماه خلجي خسوف ميکنه
من رو ببخشيد، سلطان
ولي جنون براي شکستن ديوارهاي "چتور" کافي نيست
همين جنون چيزيه که بهم کمک کرده نصف هندوستان رو فتح کنم
ديوارهاي "چتور" نميتونه جلوي منو بگيرن
ولی مسئله این نیست مسئله اينه که
اگه معلوم بشه که پدماوتي اون گوهر گرانبهايي که گفتي نیست
به تعداد سربازهايي که امروز شهيد شدن
!به همون تعداد تو رو تيکه تيکه ميکنم
سلطان گرسنهش شده، واسم غذا حاضر کنید
!انگار علاءالدين تمام دهلي رو آورده اينجا، سرورم
.اين حيلهي اونه. نيرو خودت رو نشون بده و روحيه دشمن رو خورد کن
ديوالي چه موقع ست؟
هفته ديگه، سرورم
امسال جشن ديوالي خيلي عالي ميشه
چون اونا با تماشاي شادي ما نيمي از جنگ رو ميبازن
بله سرورم
ملکه، چرا شما به تنهايي اينجا نشستيد؟
تمام چتور جشن ديوالي گرفتن. همه دنبال شما ميگردن
اونها عقلشون رو از دست دادند
!دشمن ما رو محاصره کرده و ما جشن ديوالي گرفتيم
چرا شما فکر ميکنيد اونا دشمن ـمون هستند؟
فرض کنيد اونا نگهبانهاي جديد چتور هستند
اونا نه ميتونن برن يا نه میتونن بيان داخل فقط نگهباني ميدن
پرچم خلجیها برافراشته باد - ...همم -
سلطان اگه مشغول هستند ما بعداً مزاحم ميشيم
نه، اينها کمي نوشتههاي تاريخي هستند
داشتم اونهايي که توشون اسم علاءالدين ذکر نشده رو ميسوزوندم
بعضي از اينها هم توسط تو نوشته شده خسرو
...ولي اعليحضرت این نوشتهها
!من ميخوام فقط و فقط تاريخ منو به ياد داشته باشه
اولاگ خان، همهي تدارکات آب و غذا به سمت چتور رو قطع کردي؟
بله اعليحضرت
تونلهاي مخفي ـشون رو مسدود کردي؟ - بله -
روستاهاي اطراف رو غارت کرديد؟ - بله اعليحضرت -
حالا به همهي پادشاهاي راجپوت که به ميوار کمک ميکنند پيغام بفرست، بگو که مورد غضب سلطانِ هند قرار خواهند گرفت
بله اعليحضرت
مرخصي
سلطان، روزها شده که نبردي نيست، سربازها بيقرار شدن
!ولي جنگ که در جريانه
بين گرسنگي اونها و صبر ما
ولي ميبايست به سربازهامون انگيزه بديم. اونها رو سرگرم کنيم تا خوشحال باشن
!کُشتي
مسابقه کُشتي اعلام کن
منم فردا مبارزه ميکنم
!کُشتي
!سلطان
...صبح شکار، عصر کُشتي
!شب هم موسيقي و عياشي
اين يک روش بينظير واسه بالا نگه داشتن روحيه ارتش ـه
...ولي شما بايد در نظر داشته باشيد، سلطان
2ماه شده که از دهلي دور شديم
ولي به پدماوتي خيلي نزديک شديم
...همانند زيبارويان مصري
اينجا هم يه الهه زيباست که قلبش واسه شما ميتپه
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"قبل از اینکه تمام وجود خود را تقدیم پیشگاهتان کنم من در خدمتتان هستم عالیجناب"
"قبل از اینکه تمام وجود خود را تقدیم پیشگاهتان کنم من در خدمتتان هستم عالیجناب"
"همچون آتشی درون یک ساغر"
"شعله تو از پشت حجاب چشمان اشکاگینت زبانه میکشد"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"این لبها در حسرت یکی شدن هستند"
"اندکی نزدیک شو"
"تقدیر آنان به زیبایی نگاشته شده"
"این لبها در حسرت یکی شدن هستند اندکی نزدیک شو"
"تقدیر آنان به زیبایی نگاشته شده"
"معشوق هایی که یک بار خزان جدایی دیدهاند باری دیگر به وصال رسیدهاند"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
"دختر محبوب قلب من از اهالی مصر است"
چه خبر سوجان سينگ؟
سپاهيان بقيه قلمروها کِي ميرسند؟
ما همه سعیمون رو کردیم ولی همهي قلمروها از حمايت ما سر باز زدند
هيچکس نميخواد با علاءالدين دشمن بشه
الان بايد چکار کنيم گورا سينگ؟
اعلان جنگ کنيد، گورا سینگ
سرورم، لطفا تجديد نظر کنيد
تصميم گرفته شده. چتور در جنگ خودش مبارزه خواهد کرد
!سلطان
!سلطان
!بيدار شيد، سلطان
راجپوتها همهي خيمههامون رو به آتش کشيدند
پس آتش رو خاموش کنيد. وقتي خاموش کرديد منو بيدار کنيد
...بيا بريم سلطان - !احمق، پرندههام -
اونا گرانبهان! نبايد صدمه ببينند
...شوخي نکنيد
!اينم قفسهات
پرچم خلجیها برافراشته باد
سپاهيان بي قرارن سلطان
همینطور که میدونید خيمههامون، غذا و بقيه آذوقههامون خاکستر شدن
سپاهيان از تشنگي بیحالن
يک خواهشي دارم، اعليحضرت اگر ممکنه فقط یکبار فقط يکبار ديداري با سپاهيان داشته باشيد
ارتشتون در شرف شورش هستند
ما ديگه اينجا نميمونيم
ما به دهلي برميگرديم
هرکي ميخواد برگرده، بياد جلو
سلطانتون رو در آغوش بگيريد و به دهلي برگرديد
اولاگ خان؟
ما خلجيها يک رويايي با همديگه ديديم
که يک روزي پرچمـمون در سراسر دنيا برافراشته خواهد شد
قسم خورديم در کنار يکديگر بايستيم و به هرآنچه ممکن بود رسيديم، و امروز
!توي همچين وضعيت مشکلي، ناامیدانه ميخواييد تسليم بشيد و برگرديد
!پس رويامون رو فراموش کنيد
پرچم خلجیها برافراشته باد - !برافراشته باد -
اسکندر دوم - !زنده باد -
!سرورم، جشن هولي مبارک باد
همينطور بر تو مبارک باد
الان از انبار ميام
برامون فقط چند روز آذوقه باقي مونده
اين بايد بين خودمون بمونه
مردمـمون نبايد مطلع بشن
مشکلات ـمون بيشتر ميشن، سرورم
مشکلات واسه دشمنـمون هم بيشتر ميشه
اين گرماي سوزان علاءالدين رو مجبور خواهد کرد عقب نشيني کنه
فقط چند روز ديگه
از هولي لذت ببر، من ميرم و از ملکه کوچیک براي اولين هوليش در اينجا تبریک بگم
لطفاً واقعيت رو ناديده نگيريد، سرورم
يک نگراني جدي ـه
انگار فراموش کردي، گورا سينگ
کسي که در هر موقعيتي شجاع ست، يک راجپوت ـه
کسي که جرات ميکنه روي زغال راه بره، يک راجپوت ـه
کسي که همهي مبارزات رو ميپذيره و پيروز بيرون مياد، يک راجپوت ـه
کسي که تا آخرين نفس با دشمن ميجنگه، يک راجپوت ـه
!سلطان
!اين مردم عقل ـشون رو از دست دادن
!اونها با وجود محاصره جشن گرفتند. رنگها رو بالاي قلعه ميبينم
!رنگها مجبورن در چتور به پرواز دربيان. امروز جشن هولي ـه
مردم به همديگه رنگ ميزنن و عشقشون رو ابراز ميکنن
حتي دشمنان ـشون رو در آغوش ميگيرن؟
بله، اعليحضرت
پس بزاريد منم با دشمن تفريح کنم
با رنگها يا خون؟
قبل اينکه اين هوا عليه ما بشه، يک پيغام آتش بس به قلعه بفرست
آتش بس با چتور؟
چرا رنگت پريد؟ - اصلاً -
...من اين پيغام رو
تو نه، مالک کافور ميره
چشم
!پس امروز هولي ـه
يکي هم منو رنگ کنه
JOnAhBalouch ترجمه از میلاد طاهرخانی و
ترجمه اشعار از متين کريمي
"هولی از راه رسیده معشوق من"
"هولی از راه رسیده معشوق من"
"معشوق تند مزاج من الهه کریشنا"
"با زعفران هولی به پا کرده"
"معشوق تند مزاج من الهه کریشنا با زعفران هولی به پا کرده"
"الهه شیوا هولی به پا کرده"
"الهه شیوا هولی به پا کرده"
"الهه شیوا هولی به پا کرده"
"الهه شیوا هولی به پا کرده"
"هولی از راه رسیده معشوق من"
Telegram: @Showtime @BollywoodHills
!سرورم، اونو ببينيد
با یه تیر بزنمش؟
بزار بياد، بادَل
اين مالک کافورـه، سرورم
شخص مورد اطمينان علاءالدين. حتي بعضيا بيگوم صداش ميزنن (بيگوم: به همسر یا زن خاص در دربار ميگن)
سلام سلطانِ هند بر پادشاه راتن سينگ
متوجه شدم راجپوتهاي مغرور ميوار نه سرشان رو پایین میارن نه شمشيرهايشان
عزم ـتون واقعاً ستودني ـه
مايلم دست دوستي به شما بدم
قبل برگشتنم به دهلي، مايلم يکبار مهمان نوازي چتور رو تجربه کنم
اميدوارم پيغام آتش بس من رو بپذيريد
من قطعاً علاءالدين رو ملاقات خواهم کرد
!مرحبا! سلطان خيلي خوشحال خواهند شد
ولي قبل اينکه ملاقات کنيم، شروط خاصي داريم
ما همهي شرايط شما رو ميپذيريم
حداقل به شروط گوش بده
Milad Taherkhani & JOnAhBalouch
اين پيشنهاد ممکنه يه توطئه باشه
ممکنه باشه
پس چرا سلطان رو به قلعه دعوت کردین؟
من هم پيشنهادش رو قبول کردم و هم ردش کردم
چطوري؟ - من دوتا شرط گذاشتم -
اولا، ارتشش بايد به دهلي برگرده
دوما، اگه اون ميخواد منو ملاقات کنه، بايد تنها و بدون سلاح به قلعه بياد
اگه اون شرطت رو قبول کنه چي؟
مردي که اين همه راه از دهلي اومده و شش ماه رو در گرماي سوزان گذرونده
قطعا شرطهات رو قبول ميکنه
فکر نکنم
الهه رام هم هيچوقت فکر نميکرد که راوان به عنوان يه حکيم خودشو جا بزنه و بیاد
درود، سرورم. بخاطر مزاحمت بيموقع منو ببخشيد
بگو گورا سينگ؟
سلطان يه پيغام فرستاده
اون هردوتا شرطمون رو قبول کرده
اجازه بديد اون بياد
ارتش آماده برگشتن به دهليـه؟
سلطان واقعا ارتش رو از چتور دور ميکنه؟
از جلوي چشم چتور دور ميکنه نه از سرزمينشون
منو ببخشيد، سلطان
ولي بدون سلاح وارد قلعه دشمن شدن ممکنه خطرناک باشه
خطر
قبول ميکنم
هرخطري که علاالدين رو به پدماوتي نزديکتر کنه
قبول ميکنم
قبول ميکنم
به هرحال سلطان، تاج و تخت دهلي هم در خطره
ايتات خان
چشماش پر از نفرت از شما و دلش پر از حرص و طمع به دست آوردن تاج و تخت شده
اون ميخواد سلطان بعدي باشه
تو آسمان هر ستارهاي ميخواد ماه باشه ولي هيچوقت موفق نميشن
مثل من که خيلي به شما نزديکم ولي هيچوقت نميتونم جاي پدماوتي رو بگيرم
ملکه پدماوتي
به قلعه خوش اومدين، سلطان
پادشاه راتن سينگ
منو ببخشيد، ولي من فرمانده ارتش ميوار هستم
گورا سينگ
پس پادشاهت راتن سينگ کجا قايم شده؟
ايشون داخل منتظر شما هستن
من آمدهام، هاي، هاي من آمدهام
به عشق فرياد کنم من آمدهام، هاي، هاي، من آمدهام
فوقالعادهست
منو ببخشيد، ولي قلب من بخاطر ديدن شما - سرشار از خوشي شده - باعث افتخاره
بعد از ماهها انتظار بالاخره همديگه رو ملاقات کرديم
حالا که شما اينجا هستي بگيد که چطوري دوست داريد ازتون استقبال کنم؟
مثل يه دوست عزيز
بيايد
من يه هديه گرانبهاي براتون آوردم
شما راجب دوستي حرف ميزنيد و اونوقت هديهاتون شمشيره؟
اين يکي از شرطهاتون بود، نبود؟ که تنها و بدون سلاح بيام
بفرما، حالا بدون سلاح هستم
..شنيده بودم که خيلي خوشگله
قلعه چتور
خداوند واقعا به راجپوتها نعمتهاي فراواني عطا کرده
مهارتهاي فراوان! همچين شان و شوکتي
و همينطور يه دشمن بيهمتا
بريم؟
بسم الله رحمان رحيم
نوبت حرکت شماست
سلطان
مواظب باش پادشاه ملکهات درخطره
بفرما
من ملکهام رو نجات دادم
به چي داري نگاه ميکني؟
تقريبا آفتاب غروب کرده، راتن
گمونم چتور و دهلي توي اين بازي هم صلح کردن
خب پس، بهم اجازه مرخصي بدين
هرطور که مايليد
ولي قبل از اينکه برم شما بايد منو به خانوادهاتون معرفي کنيد
من شما رو به همه معرفي کردم اين خانواده منه
بله، البته که اونا خانوادهات هستن
ولي منظور من افتخار چتور
ملکه پدماوتي بود
چي شده؟ درخواستم غير منطقي بود؟
اين شرم آورترين چيزي بود که گفتي، علاالدين
تو چتور ما با مهمانانمون مثل خدا برخورد ميکنيم وگرنه گردنت همينجا زده ميشد
حالا پادشاه هم در خطره
کيش
ميگه قبل از اينکه تصميم بزرگي بگيريد دوباره فکر کنيد، ملکه من
من اصلا با اين کار موافق نيستم اين اشتباهه
تصميم من بخاطر ميوار درسته، کانوار بايسا
ولي، پادشاه
کدوم تصميم شما درسته؟
...من با خبر شدم که - ممکنه ملکه ميوار باشي ولي -
حق نداري که تصميمات سياسي بگيري
اين حق منه
مخصوصا، امروز اگه من دليل به جنگ رفتن چتور هستم نميتونم اينو قبول کنم
پس بذار جنگ بشه ما جوابشون رو توي ميدان جنگ ميديم
ولي هيچوقت با گرفتن اين تصميمات به تنهايي اشتباه نکنيد
هيچوقت، ملکهي من
تو هم اشتباه کردي
وقتي که شمشيرت رو کشيدي بايد گردن اونو ميزدي
تو فرصتت رو براي تغيير تاريخ داشتي
چي داري ميگي، ملکهي من؟
ميدوني که من هيچوقت نميتونم به مهمان غير مسلح توي قلعه حمله بکنم
حتي اگه اون خودش شيطان باشه
تاريخ ممکنه صفحهاش عوض بشه ولي راجپوتها اصولشون تغيير نميکنه
پس شمشيرت رو بکش و گردن منو بزن
اونوقت اصول و شرافت راجپوت دست نخورده باقي ميمونه
هيچکس تصميمت براي نشون دادن چهرتات به اون رو درک نميکنه
نسلهاي آينده تو رو سرزنش ميکنن
پس بذار بکنن
اگه بتونم با نشون دادن چهرهام حتي زندگي يک نفر رو نجات بدم پس اين تحقير رو ميپذيرم
اجازه بده وظايفم رو به عنوان ملکه انجام بدم
همينجا صبر کنيد پادشاه به زودي تشريف فرما ميشن
اينجا؟
الهه شيوا براي نجات دنيا سم نوشيد
امروز شما داري اين تصميم سخت رو براي ميوار ميگيري
اينو پيش خودتون نگه دارين، ملکهي من
اين دود مقدس از شما دربرابر چشم بد سلطان محافظت خواهد کرد
پادشاه راتن سينگ
..درحالي که منتظر بودم هزارتا فکر از ذهنم عبور کرد که
گورا سينگ
اطاعت، سرورم
ميتوني بري، علاالدين
آره، ميتونم
ولي قبل از برگشتنم به دهلي بهم اجازه بده تا منم مهمون نوازيم رو بهت نشون بدم
فردا
منتظرتم
شمشيرت رو پيش خودت نگه دار
من به صرف غذا دعوت شدم نه براي جنگ
اون بيرون يه طوفان در راهه بازم به اين فکر کن
رفتنت واجبه؟
ميخواي تاريخ اينو به ياد داشته باشه که علاالدين خلجي بدون سلاح به چتور اومد
ولي پادشاه راتن سينگ انقدر ترسيده بود که شمشير رو کنار نذاشت
نگرانيت رو درک ميکنم
ولي اون تک و تنهاس ارتشش برگشته
ولي ممکنه برگشته باشه
من قبل از اينکه ماه بالا بياد برميگردم
سلطان
اوه
خوش اومدي، دوست من
فکر کردم که ممکنه تو اين طوفان نياي
طوفانهايي مثل اين هيچوقت نميتونه جلوي منو بگيره
البته! بفرماييد
بفرماييد بشينيد
اينجا؟
بله
امروز آخرين روزم توي چتورـه براي همين دلم سرشار از ناراحتيه
من کلي خاطرات از اينجا دارم
کلي از سربازام درست جلوي چشمام اين دفن شدن
يادته؟
اون روز که از بالاي قلعه وايستادي تماشا کردي
مردان بيچاره
دلنواز بيچاره
پرنده کوچيک باارزش من
روزي که تو چادرهامون رو سوزوندي اون هم توي اون آتش تلف شد
اگه اون زنده بود، تو اين طوفان فريادهاش رو ميشنيدي
بگذريم
من ارتباط عجيبي با اين خاک احساس ميکنم
ميخوام با خودم ببرمش
و تو رو هم همينطور
پس اين مهمون نوازي خلجيـه؟
اصولتون اينه؟
اشتباه کردم که دوباره بهت اعتماد کردم، علاالدين
حتي خدا هم به علاالدين اعتماد نميکنه، راتن سينگ
تو هم اعتماد منو از بين بردي
تو پردهها رو انقدر سريع انداختي که من نتونستم حتي چهره ملکه رو ببينم
حالا لطفا از اومدن باهام امتناع نکن
چون تو طعمهي هستي که ملکه پدماوتي رو به دهلي ميکشه
و اگه اين اتفاق نيوفته من چتور رو ازت خواهم گرفت
تو چتور رو ميگيري؟
تو ميتوني چتور رو ازم بگيري ولي غرورم رو نه
تو ميتوني يه الماس رو بدزدي ولي درخشش رو نه
اونو زنداني کنيد
تو ممکنه بتوني منو زنداني کني، ولي ميتوني جلوي طوفاني که از چتور برخواسته و به سمت سلطنت دهلي ميره رو بگيري؟
پرچم خلجيها برافراشته باد
برافراشته باد
درود، سرورم
ملکهي من، لطفا برگردين به قصر
بيرون طوفان شده
و نگران نباشيد لطف و رحمت خداوند با پادشاهه
ايشون صحيح و سالم برميگردن
نه، کانوار بيسا
من تا موقعي که ماه دربياد اينجا صبر ميمونم
ولي ماه درنمياد، ملکهي من امشب ماه جديده
سرورم
گورا سينگ، دنبال پادشاهت هستي؟
طوفان اونو با خودش به دهلي برد
اون از قلمروي خودش تبعيد شده
پس تو کسي هستي که علاالدين رو به چتور آورده
خائن
اگه حتي انگشتت هم به من بخوره پادشاهت جونش رو از دست ميده
يه پيغام براي ملکه پدماوتي دارم
اگه ميخواد پادشاهش رو زنده ببينه بايد بياد اونجا
اي سرزمين مادري! به ما قدرت عطا فرما" "براي دفاع از غرور راچپوتها
"تپههاي ميوار، حامي شرافت ماست"
عجله کنيد! ملکه ما رو احضار کرده
...ملکه ناگماتي همه زنها رو خواسته
اين چه کاريه؟
چرا داريد به آيينهها گِل ميماليد؟
تا زماني که پادشاه برنگرده نميخوام صورتم رو توي آيينه ببنم
...ولي، ملکه من - چيزي ميخواي بگي؟ -
ملکه ناگماتي همه زنها رو احضار کرده
شما رو هم همينطور
چرا ما رو احضار کردين؟
گمشید
ملکه، شما منو صدا کردين؟
حداقل بذارید در آرامش غصه بخورم
اگه تو عابد سلطنتي رو تبعيد نميکردي اونوقت اون به علاالدين ملحق نميشد
و چتور تهديد نميشد
اگه امروز پادشاهمون در چنگ دشمنه و اين همهش تقصير توئه
زيباييت مقصره
اونوقت چشم ناپاک چي؟
و همينطور نيتش؟
مقصره و ميوار داره بهاش رو میده
ولي تو هم بايد مجازات بشي
کسي که گناهي نداره رو چطوري مجازات کنيم؟
بهش سم بديم؟ از بالاي ديوار بندازيمش؟ يا زندانيش کنيم؟
ما بايد شرط سلطان رو قبول کنيم و پدماوتي رو بفرستيم اونجا
ملکهي من! چطور ميتونيد همچين چيزي بگيد وقتی خودتون هم یه زن هستین؟
بفرستيمشون اونجا؟
با دست خودمون بفرستيمش براي سلطان؟ غيرممکنه
اگه ما موافقت نکنيم، نه پادشاهمون و نه ميوار نجات پيدا نميکنن
ملکهي من
اگه زمان همچين کار نااميد کنندهي برسه
اونوقت هرزني در چتور براي محافظت از وقارش ميپره توي آتش
ما جوهار رو اجرا ميکنيم وقتي دشمن قلعه رو تصرف ميکرده زنان سلطنتي) (براي جلوگيري از برده شدن يا تجاوز، دست جمعي خود را ميسوزاندن
ولي هيچوقت اجازه نميديم که ملکهمون پاش رو از اين قلعه بيرون بذاره
چطوري غمم رو براتون توضيح بدم؟
من ميرم
چي دارين ميگين، ملکهي من؟
حتي الهه هم باید براي نابودي شياطين از عرشش پایین بیاد
من کي هستم؟ يه انسان فانيم که فقط از دروازه چتور عبور ميکنم
و شايد شما فراموش کردين، ملکهي من
همونقدر که مردهاي راجپوتي دلاور هستن زنان راجپوت هم دلاور هستن
سرورم
من که به شما گفته بودم من ميوار رو به زانو درميارم
ميتونم دردت رو احساس کنم براي همين فلوت ميزنم
راگ يامان (يکي از ملوديهاي کلاسيکه)
يه کمي از درد و اندوهت رو کم نميکنه؟
چطور ميتونه
تاحالا آهنگت مثل صداي صندل چوبي به گوش ميرسيد
و الان؟
بوي گند ميده
بوي گند خيانت ميده
تو تاج و تختت رو از دست دادي ولي غرورت رو نه
نه تاوقتي که سردشمن رو جلوي پام ببينم
اين غير ممکنه
ستارههاي بختت به ستارههاي اُفولت تبديل شده و اين کارو خشم رگهاو چيتنـه
تو بايد درمقابل سلطان سرخم کني
بزن! يامان رو بزن
درود، ملکهي من
اين شمشير قسم خورده که از غرور ميوار و راجپوت محافظت کنه
ولي شما تصميم گرفتين بريد اونجا
شما ما رو سرافکنده کردين
اين شمشير رو بگيريد و گردن منو بزنيد
اين تنها راهيه که پادشاهمون رو برگردونيم
شما اعتماد ندارين که بتونيم پادشاهمون رو برگردونيم يا اينکه به توانايي شمشيرمون اعتماد ندارين؟
اعتماد دارم
ولي هر جنگي با شمشير به پيروزي نميرسه اين بار بايد از يه استراژي متفاوت استفاده کنيم
شمشيرهاي ما - يه پيغام براي سلطان بفرست -
من با تصميم شما موافق نيستم
به عنوان برادرت
اين يه درخواست از طرف يه خواهر نيست يه دستور از ملکهي ميواره
بخاطر امنیت جان پادشاه ميوار ملکه پدماوتي قبول کردن به اينجا بيان
تبريک ميگم سلطان آرزوي شما برآورده شد
به خوندن ادامه بده - اطاعت -
ولي ايشون چندتا شرط داره
ملکه همراهش 800هزارتا خدمتکار مياره
قبوله
اونا در حرمسرا ميمونن جايي که هيچ مردي نميتونه بره
قبوله
به محض رسيدن، ايشون اول پادشاه رو ملاقات ميکنه و فقط بعد از آزاد شدن پادشاه با سلطان ملاقات ميکنه
قبوله
و آخرين شرطش
ولي اين امکان نداره، سلطان
ملکه پدماوتي چي ميخوان؟
تا وقتي که سر رگهاو چيتن جدا نشه و به ايشون تحويل داده نشه کجاوهها چتور رو ترک نميکنن
قبوله
اين منصفانه نيست، سلطان
فراموش نکنيد که ملکه پدماوتي فقط بخاطر من به اين زودي مال شما ميشه
قبوله
درود، ملکهي من
چي شده، گورا سينگ؟
خلجي جواب پيغام شما رو فرستاده
علاالدين تمام شرطهاتون رو قبول کرده
و همينطور يه هديه براتون فرستاده
منو ببخشيد، ملکهي من ما به تيز هوشي شما شک کرديم
شما با نشستن اينجا در چتور دشمنمون رو از بين بردين
و حالا نوبت سلطانه
ولي اين کار بدون حمايت شما غيرممکنه
ما به خدا سوگند ميخوريم. گورا و خدمتکاران ميوار و شمشير همه راجپوتها الان از دستور شما اطاعت ميکنن
پس کجاوهها رو بيرون بياريد فردا حرکت ميکنيم
اطاعت، ملکهي من
خيلي وقته که چهره پادشاه رو نديدم
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
عجب شعري
"هرگاه که تاج عشق را بر سر نهادم"
عجب شعري! خيلي زيباست
حالا توجه کن، خسرو
"قلب من ديگر تکه تکه شده"
"کرم شب تاب خوابهايم ديگر نگران شبهاي تار است"
"روياها در چشمانم خانه کرده"
آفرين! ماشاالله
متوجه شدين؟
معروفترين شاعرمون امير خسرو شعرم رو تحسين کرد
ولي به نظر ميرسه ايتات خان خيلي خوشش نيومده
سلطان، من از شعر هیچی نمیفهمم
چونکه تو عشق رو درک نميکني
تو شاعر (باشعور) نيستي، يه بيشعوري
سلطان اگه باهات شوخي ميکنه دليلي براي دلخور شدن وجود نداره
اون شوخي نبود، يه توهين بود، اَشفگ بسه. ديگه نميتونم اينو تحمل کنم
حالا يا سلطان زنده ميمونه يا من
چي ميخواي بگي؟
امشب در دربار جشنی برپا میشه بهترين زمان براي تصاحب تاج و تخته
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
"عزيز من"
"هرگاه که تاج عشق را بر سر نهادم"
قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم" "قلبم بي پروا شده (يني هيچي براش مهم نيست)
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"هرگاه که تاج عشق را بر سر نهادم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلب من ديگر تکه تکه شده"
"کرم شب تاب خوابهايم ديگر نگران شبهاي تار است"
"قلب من ديگر تکه تکه شده"
"کرم شب تاب خوابهايم ديگر نگران شبهاي تار است"
"قلب من ديگر تکه تکه شده"
"کرم شب تاب خوابهايم ديگر نگران شبهاي تار است"
"روياها در چشمانم خانه کرده"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"قلبم بي پروا شده و از دنيا گذشتم"
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
"به خدا قسم ... همچون قيس ....به خدا قسم"
خداوند دعاهاي ما رو بپذيرد - آمين -
جناب حکيم
حال سلطان چطوره؟
هنوز بيهوشن
تير سمي بوده ولي به لطف خدا هنوز نفس ميکشن
عمو جان، من اينجام تا حال شما رو بپرسم
تو بخاطر سلطنت عموي من رو کشتي و منم تو رو کشتم، عمو جان
حالا ايتات خان سلطان جديد هند ميشه
براي سلطان شدن تو به جاهطلبي و اراده قويتر نياز داري
الحمدلله
سلطان دوباره بهوش اومد
الحمدلله
سلطان پاينده باد
پاينده باد
درود، ملکهي من
کجاوهها آماده حرکتن
امشب ما بايد - فردا صبح -
ما وقتي ميرسيم که ارتش خلجي مشغول نماز خوندن هستن
رسيدن به پادشاه راحتتر ميشه
دارين چيکار ميکنين، ملکهي من؟
اين نقشه قلعه خلجيـه
وقتي که راجپوتها رنگ زعفراني ميپوشن با خون دشمناشون حمام ميکنن
سلطان
مبارک باشه
اي احمق زخمم باز شد
خبراي خوبي دارم
کجاوهها از چتور به مرزهامون رسيدن
فردا صبح با ملکه پدماوتي روبرو ميشين
سبحان الله
سبحان الله
ايشون زماني ميرسن که من در شرايطي نيستم که شخصا بهشون خوش آمد بگم
نگران نباشيد، سلطان. من شخصا ايشون با کمال احترام تا پيش شما اسکورت ميکنم
نه، شما نه. در غياب سلطان من از ايشون استقبال ميکنم نه شما
اگه سلطان هم همينطور بخوان
نميخوام هيچ مردي به ملکه پدماوتي نزديک بشه
تصميم ايشون مناسبه
هرطور شما مايلين، سرورم
شاهدخت هند از ملکه چتور استقبال ميکنن
عاليه
به اطلاع ملکهي چتور برسونيد که ملکه هند مهرونيسا براي استقبال از ايشون اينجاس
شما واقعا معجزه خداوند هستين
چنين زيبايي حتي ميتونه باعث بشه که ايمان فرشتگان هم بلغزه
سلطان که فقط يه انسانه
و همينطور يه گناهکار
طبق شرايطم، من اول پادشاه رو ملاقات ميکنم
و تا وقتي که ايشون آزاد بشه گورا و سوجان سينگ کنارم ميمونن
لطفا از اين طرف بيايد
همه خدمتکارها، از کجاوهها پياده بشن
مالک
بله، سرورم؟
ميتوني زخمي که روي قلب زخمي منه رو ببيني؟
نه
يادت باشه، موقع رسيدن ملکه نه سپاهي نه نگهباني نبايد اطراف باشه
مطمئن باشيد، سرورم خلوت شما به هم نميخوره
سلام عرض ميکنم، اعليحضرت
پادشاه من
ميوار جلوي دشمن سرخم کرد؟
نه
شرطهاي سلطان رو قبول کردي؟
نه
پس چرا اينجا هستي؟
اينجام تا شما رو آزاد کنم
ميوار بهتون نياز داره
ملکه، حالا که من رسيدم لطفا ايشون رو آزاد کنيد
حتما
حاجوريا، لطفا به سلطان اطلاع بدين که به زودي ملکه پدماوتي رو خدمت ايشون ميارم
اطاعت
حالا با دقت به حرفم گوش کن خيلي وقت نداريم
هردوتون رو به تونل مخفي ميبرم
از مرزهامون خارجتون ميکنم
چرا داري به ما کمک ميکني؟
اين کارو بخاطر خودم انجام ميدم
دارم سلطانم رو از ارتکاب همچين گناه بزرگي نجات ميدم
بايد عجله کنيم نماز به زودي تموم ميشه
قبل از اينکه نگهبانها برگردن، ملکه شما دوتا بايد بريد
صبر کن، ملکهي من
ما بدون ديدن علاالدين نميريم
ديدن اون جونتون رو به خطر ميندازه
زندگي شما هم به خطر ميوفته
خدا حافظ منه
بخاطر خدا، شما بايد اين افکارا رو ول کنيد
ملکه مهرونيسا، من يه راجپوتم ما هيچوقت يواشکي فرار نميکنيم
اوه
پادشاه راتن سينگ چطوري به دربارم رسيدين؟
بهت هشدار داده بودم که تو نميتوني جلوي طوفاني که از چتور برخواسته رو بگيري
من خيلي بدشانسم، هرابر که من روياي ديدن ملکه پدماوتي رو دارم، تو مزاحمم ميشي
و تو خيلي بدشانس هستي که من نميتونم امروز مهمون نوازيم رو بهت نشون بدم
هيچوقت لياقت ميزباني رو نداشتي
الان حتي ارزش دشمني منم نداري
ولي تو هنوز ارزشش رو داري، مگه نه؟
بيا
امروز نوبت توئه شمشير رو بردار و سرم رو بزن
چون اگه امروز منو زنده بذاري بخدا قسم تا ابد پشيمون ميشي
شانس باهات ياره که دشمنت يه راجپوته
ما به آدم بدبخت و زخمي حمله نميکنيم
!تو خيلي بانمکي و اصولت هم خيلي بانمکه
تو هم بايد يه کمي اصول ياد بگيري، علاالدين
ازت يه انسان ميسازه
عزيزم، در عشق و جنگ اصولي وجود نداره
بدون اصول، از نبردت به عنوان يه لکه ننگ در تاريخ ياد ميشه
من اون صفحه در تاريخ رو به آتش ميکشم
تاريخ فقط روي کاغذ نوشته نميشه، علاالدين که تو بتوني بسوزونيش
روزي که بتوني اون شمشير رو برداري اون روز ما در ميدان جنگ هم رو ميبينيم
من نيمه شب از دربارت و درست از جلوي چشمات با غرورم و ملکهام ميرم
اين زخمها زمان ميبره تا خوب بشن
اونموقع بازم شمشيرم روي گردنته
اولاگ
اولاگ خان
سلطان دستوراتي صادر کردن سربازها هرلحظه ممکنه به اينجا برسن
لطفا فورا از طريق تونلها بريد
گورا سينگ، بريم
شما بريد، سرورم
من جلوي سربازاي دشمني که دنبال شما هستن رو ميگيريم
در چتور همديگه رو ميبينيم
درود بر خداوند
درود بر خداوند
دلاور
دلاور
دلاور! دروازهها رو ببند
چه اتفاقي افتاده، فرمانده؟
فريب خورديم دشمن داخل قلعهست
حمله
خداحافظ
حمله
حمله
خبراي بد، سلطان
ملکه نقشههامون رو خراب کرد
ملکه پدماوتي و راتن سينگ فرار کردن
در سرنوشت من عشق نوشته شده يا نه، کافور؟
ميتوني برام بنويسيش؟
نه، سرورم
جنگجويان بزرگي که" "از شمشيرهاشون استفاده کردن
"شجاع دلاني که دليرانه ميجنگند"
"..به گورا و بادل شجاع درود ميفرستيم"
"کسايي که از شرافت ميوار محافظت کردن"
سلطان
حالا چي بايد صداشون کنيم؟
ملکه يا خائن؟
مردم خودم فريبم دادن
تير ايتات اينجا و اينجاي منو زخمي کرد
ولي بيوفايي تو قلب منو شکست، اينجا
من بينهايت تو رو دوست داشتم ولي تو بهم خيانت کردي
بزرگترين روياي زندگيم رو ازم گرفتي
حالا منم ميخوام هويتت رو ازت بگيرم
عنوان ملکهات رو شادي از زندگيت ميره بيرون
قبل از رفتنم به چتور آخرين آرزوي من براي تو
به عنوان کسي که بينهايت دوست داشت
ميخوام که تو هميشه خوشحال، و سرزنده
و خوشبخت بموني
مالک
بله، سرورم
قبل از اينکه خشمم زنده زنده دفنش کنه
ببرش به سياهچال
هرطور که شما امر کنيد
قبل از اينکه برم، منم براتون دعا کنم
که تمام روياهاتون به حقيقت مبدل بشه
ولي روياتون براي دست آوردن پدماوتي هرگز برآورده نشه
درود بر ملکه پدماوتي
درود بر پادشاه راتن سينگ
ملکهي من
پادشاه و ملکه پدماوتي وارد فلعه شدن
آماده خوش آمدگويي بهشون بشيد
وقتي همه مشغول خوش آمدگويي بهشون هستن
اونوقت من بايد چيکار کنم؟
بهشون خوش آمد بگين وگرنه چي؟
ولي ملکه، ملکه کوچيک پدماوتي به چيزي که براش ساخته شده، رسيد
اين کار کوچيکي نيست
پس پيشنهاد ميکنم که شما هم بيايد و بهشون خوش آمد بگين
تو جايي نميري، قيصر
برو و برام نخ و سوزن بيار
ملکهي من، ميرم. ولي اول بايد پاي ملکه کوچيک رو لمس کنم
سرورم، ما همه افسانه ساويتري رو شنيديم
کسي که با الهه مرگ جنگيد و شوهرش رو به زندگي برگردوند
و امروز به اين افسانه ايمان آوردم
درود بر ملکه پدماوتي
ملکهي من، خوش اومدين
امروز شما نبايد به سلامتي ما بنوشيد
بلکه به افتخار اون شهيداني بنوشيد که جانشون رو براي ميوار گذاشتن
کسايي که جانشون رو براي نجات ما فدا کردن
تا زماني که چتور وجود داره
نام گورا و بادل رو به ياد خواهد داشت
درود بر فرمانده مرحوم، گورا سينگ
درود بر بادل سينگ شجاع
تبريک ميگم، ملکهي من
شما پادشاهمون رو برگردوندين
شما بازم ميتونيد تو آيينه چهرهاتون رو ببينيد
حالا همه شما رو مثل الهه ستايش ميکنن
ما نتونستيم بادل رو نجات بديم
راجپوتهايي که در ميدان جنگ جونشون رو ميذارن هرگز نميميرن
اونا جاودانه ميشن
اين وظيفه پسرم بود که براي ميوار بجنگه
اون به شهادت رسيد
اشک ريختن براي اون
بالاخره فهميدم که چرا راجپوتها رو شجاع دل صدا ميزنن
چون همچين مادران شجاعي دارن
امشب بعد از مدتها فرا رسيده
شما بايد وقتي پادشاه رو ملاقات ميکنيد در بهترين حالتتون به نظر برسيد
خسرو، رود عشق در مسير غريبي در جريانه
هرکس شيرجه بزنه، غرق ميشه و هرکس که غرق بشه، ساحل رو پيدا ميکنه
عاليه
شما خوش شانسي که ميتوني دردت رو شرح بدي
درحالي که من احساس خفگي ميکنم
نميتونم ديگه اين شکست رو تحمل کنم
سلطان، چه کاري براي تسکين دردتون ميتونم انجام بدم؟
به محض رسيدنمون به چتور يه نامه بنويس
شايد شما بتونيد با الفاظ شاعرانهتون احساساتم رو شرح بدين
چي بنويسم، سلطان؟
بنويس که
من فقط يک شب ديگه منتظر ميمونم
خواهش سلطان رو اجابت کنيد، وگرنه
آماده باشيد تا با خشمش روبرو بشيد
شما اينجايي، ملکه
چيزي که از ميترسيدم به واقعيت پيوست علاالدين از دهلي برگشته
و اين بار با يه ارتش بزرگتر
تو روي زخمهاش نمک ماليدي
اين اتفاق بايد ميوفتاد
صبور باشيد سلطان اونا به زودي جواب ميدن
يه کمي به راجپوتها براي فکر کردن وقت بدين
اونا چقدر ديگه وقت ميخوان؟
اونا هيچ چارهاي جز اينکه ملکه پدماوتي تا فردا صبح تقديم شما کنن ندارن
از الان منتظر ميمونم
زير گرماي سوزان؟
نميخوام لحظه ديدن موقعي که دروازهها باز ميشه و اون مياد بيرون رو از دست بدم
ميخوام اولين نفري باشم که اونو ميبينه
درود بر الهه
چي شده؟
شمشيرم توي دستاي شما خيره کننده به نظر ميرسه
شمشير با ارزشترين دارايي جنگجوهاست
اين غرور ماس
اگه اين غرور ماس پس چرا چشمات خيس هستن؟
ميترسي که از اين جنگ برنگردم؟
پدماوتي هيچوقت تو زندگيش از چيزي نترسيده
امشب ميتونم يه چيزي ازتون بخوام؟
بيشتر از دلم نميتونم چيزي بهت بدم و تو بيشتر از دل چيزي نميخواهي
ميتونم
حق جوهار
بدون اجازه شما هم نميتونم بميرم
" تنها يک دل دارم"
" تنها يک جان دارم"
"هردو به قربان تو"
"يکي من هستم"
"و يکي ايمانم"
"هردو به قربان تو"
" تنها يک دل دارم"
تو معشوق من و عبادت من هستي" "تو الفاظ و ذات و عواطف من هستي
"تو پرواز جان من و نواي روح مني"
"تو نفس هاي من، ضربان قلب و جان مني"
"تو راز وجود من و رهنماي مني"
"تو اميد من، عطش من، حجاب جان مني"
"تو پيروزي من و شکست مني"
"تو تاج من فرمان من و مزاج مني"
"در هر قدم از عشق من"
"هر صبح و شام"
"يک جاه و يک شان است"
"هردو به قربان تو"
" تنها يک دل دارم"
" تنها يک جان دارم"
"هردو به قربان تو"
آماده
اين چيه؟ تاحالا همچين سلاحي نديده بودم
وقت رفتنم رسيده
زمان مناسبيه تا ارتشمون رو به جلو ببريم، سلطان
هنوز نه
ديوارهاي قلعه درحال فرو ريختنه
به زودي چتور هيچ چارهاي نداره جز اينکه با ما در ميدان جنگ روبرو بشه
سرورم، ارتش منتظر دستور حمله شماست تا دشمن رو در هم بکوبه
نه، سوجان سينگ
من تنها ميرم
ولي سرورم
اين جنگ بين من و علاالدينـه
سرورم، اون چرا داره تنها مياد؟
تا با سلطان بجنگه، وگرنه چرا تنها بياد؟
ميخوايد من برم؟
نه
فقط يه الماس ميتونه الماس رو ببره
در هر دورهاي، جنگي براي عدالت بين خير و شر رخ داده
مثل جنگ بين الهه رام و راوان
جنگ بين بين پانداواس و کوراواس و حالا بين راجپوتها و خلجيها
و هميشه، خير پيروز شده
امروز، هزاران راجپوت براي محافظت از شأن و منزلتمون اومدن
هميشه ديوارهاي چتور از ما محافظت کرده ولي امروز ديوارها فرو ريختن و سربازهامون اين کارو ميکنن
براي ما، اونا کمتر از خدا نيستن
وقتي راجپوتها براي سرزمين مادريشون ميجنگن قرنها بعد آوازه شمشيرشون به گوش ميرسه
هرزمان تاريکي زمين رو در بر بگيره
راجپوتها زندگيشون رو فدا ميکنن تا نور پديدار بشه و براي حمايت از حقيقت و آزادي
نه، مالک کافور اين خلاف اصول جنگه
براي پيروزي سلطان همهچي جايزـه
ميتونستي حداقل اين جنگ رو طبق اصول پيش ببري، علاالدين
در جنگ فقط يه اصول وجود داره
پيروزي
حمله
حمله
اگه امروز شجاع دلان ما به شهادت برسن دشمن بازم هم پيروز نخواهد شد
چتور شاهد جنگ ديگري خواهد بود جنگي که نه ديده شده و نه شنيده شده
و اين جنگ توسط ما زنان انجام ميشه
دشمنانمون بايد ببينن که چطوري راجپوتها مرگ رو تبديل به پيروزي ميکنن
وقتشه که آتش مقدس رو روشن کنيم که شاهد وايستادن پاي پيمانمون باشه، که فقط مرگ ما رو از هم جدا ميکنه
ما بايد خودمون رو به آتش مقدس پيشکش کنيم و مراسم جوهار رو اجرا کنيم
کسايي که شهوت جسم ما رو دارن حتي دستاشون به سايه ما هم نميرسه
جسم ما به خاکستر تبديل ميشه ولي شان و اصول و شرافت راجپوت جاودانه باقي خواهد ماند
و اين بزرگترين شکست زندگي علاالدين ميشه
ملکهي من
سرورمون
وقتش رسيده که جامعه آتش برتن کنيم
دروازههاي قلعه رو ببنديد
دروازهها رو ببنديد
حمله
حمله
درود بر الهه
JOnAhBalouch ترجمه از میلاد طاهرخانی و
جوهار ملکه پدماوتي بزرگترين شکست زندگي علاالدين بود
و همينطور بزرگترين پيروزي چتور
قرنها بعد، داستان جوهار ملکه پدماوتي در قلب هند طنين انداز شد
تا امروز، ملکه پدماوتي به عنوان ملکه ستايش ميشه از بین برنده بدی
« WwW.Show-Time.iN »
آخرین اخبار سینمای هند را در کانال تلگرامی بالیوودهیلز دنبال کنید @BollywoodHills
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.