Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
«: مـتـرجـمـیـن: امیررضا، نهال :» .:: Amir3z4 , iredprincess ::.
.::ارائهای اختصاصی از وبسایتِ::. |-| Film2Movie.WS |-|
.:.:. با دنبال کردن اینستاگرامِ ما بروزترین باشید .:.:. *|*|*|* @MyFilm2Movie *|*|*|*
برج دیدبانی.
تا چند مایلی امنه.
الان دیگه هرگز گم نمیشی.
پدر!
نه پدر!
توی پرواز نخوابیدی؟
نه زیاد.
-خب، خوشحالم که از پسش بر اومدی. -معلومه.
هرگز امروز رو از دست نمیدادم.
علارغم مشغلهی زیادم.
"دانوب" چطور بود؟
کثیف.
این بخشی از فراینده.
بعد از رای به آدام میگم برسونتت، خیلی طول نمیکشه.
ممنون.
"مدی" مشتاق هست که ببینتت.
-حالش چطوره؟ -دلتنگ مادرشه.
"از پیلبارا استخراج نکنید. امن نگهداریدش"
اینا چیه دیگه؟
"از پیلبارا استخراج نکنید."
"امن نگهداریدش، ازش دست بردارید."
"امن نگهداریدش، ازش دست بردارید."
جناب کینگلی، جناب داونر.
جناب کینگلی برای رای تشریف آوردید؟ میتونید یک توضیحی بدید؟
به اجارهی کشتزار رای مثبت میدین؟
جناب کینگلی!
-شما برید، من باهاشون حرف میزنم -فکر کردم اوضاع تحت کنترله.
هست، بهشون توجه نکن.
اوکی؛ مراقب مایکل باش. اینا با من.
آقایون، آقایون خانومها، خانومها، خواهش میکنم.
خیله خب، تصمیم اجاره دادن مراتع برای حفر معدن ملایم
حمایتِ جوامع محلی رو دارا هستش.
بعد از رایگیری، پادشاه روحانی یک بیانه در خصوص
طرح ما برای منطقه ارائه میدهند.
-جناب کینگلی. -خیلی ممنونم، حالا دیگه برید خونه.
قربان، اصلا براتون اهمیت داره؟ آیا وجدان ندارید؟
وقتی همه جمع شدن میام سراغت.
-مدی، سلام -پدربزرگ، باید جلوش رو بگیری.
-عزیزم، منظورت چیه؟ -پدرم.
حالت خوبه؟
-سعی کردم باهات تماس بگیرم -میدونی چیکار داره میکنه؟
من اگه 18 سالم بود.... اگه عضو شورا بودم، جلوش رو میگرفتم.
برات یک لینک میفرستم.
مدلین...
فقط یک دقیقه.
توی ساعات درس گوشی ممنوعه. الان، مدلین.
بخونش فقط.
-باید برم. -ممنون.
بعد از مدرسه بیا بگیرش.
جناب کینگلی.
-ما منتظرتون هستیم. -باشه.
-از اینطرف. -بودجهی قابل تاملی هستش.
چند لحظه طول میکشه فقط. میخواید اونجا بشینید؟
حتما.
مطمئن بشو. قرار بود به متخصص زنگ بزنیم.
به جولی زنگ بزن.
-مایکل، از دیدنت خوشحالم. -مایکل، اوضاع چطوره؟
به نظرم طوفان داره میشه.
عمرا حدس بزنی چی پیدا کردم.
آبنبات بمبی بلیس گابل.
-از کجا گرفتی؟ -سنگاپور.
-اوه مایکل. -لازم نیست تقسیمش کنی.
یه عالمه خریدم.
یا مسیح.
مایکل!
مایکل، مراقب باش.
اون چه کوفتی بود؟
خوبی؟ شیشه بهت نخورد؟
من خوبم.
مجبوریم فردا دوباره رایگیری انجام بدیم.
اتاق بهم ریخته. باید برم سیدنی.
فکر میکردم با مدی قراره شام داریم.
نمیتونم، باید سرمایهگذاران رو راضی کنم.
که یاد سونیا رو گرامی بداریم.
متاسفم، خودت میدونی شرایط چیه. فردا میریم بیرون.
این رو برام فرستاد.
خدایا، ببین، این مشکل نیست.
زمین دوباره ثبت شده. دیدی که. افراد بزرگتر با ما موافقن.
-خیلی عصبانی بود. -میدونی که اون سن چطوره.
فکر میکنی همهی کارهای پدرت اشتباه یا فاسده.
چیزی نیست، قول میدم.
-فردا میبینمت. -باشه.
فردا مالکولم.
مهمه.
فردا.
-حالش خوب میشه؟ -بهتر میشه.
پرندهها رو دیدی؟
قرار بود در بزنی.
قرارمون اینه. قفل نمیکنم، و همه در میزنن.
توی ساحل دیدیشون؟ پلیکان.
-مقاله رو خوندی؟ -مدی...
-خوندیش؟ -الان شرکت مال پدرته.
یه موقع مال تو بود.
تو و مامان.
توی چشم بهم زدن. با یک چهارم سهمت عضو هیئت مدیره میشی.
-و میتونی با پدرت مناظره کنی. -تا اون موقع دیر میشه.
نصف استرالیا غربی رو حفر میکنن.
من فقط مشتریهای قدیمی رو نگه داشتم، سیاست تعیین نمیکنم.
این باعث تخریب آبراهه و زیستگاه طبیعیشون میشه.
-درست نیست، حتما متوجه شدی. -میخوای من چیکار کنم؟
-جلوش رو بگیر. -نمیتونم.
تو هم مثل بقیه هستی.
-ترسو. -نزن این حرف رو مدی.
-امروز نه. -مامان ازت بیزار میشد.
و نه.
توی ساحل چیزی ندیدم.
پدربزرگ.
پدربزرگ.
بخاطر داد زدن متاسفم.
میدونم که هیچکدومش تقصیره شما نیست.
ولی خیلی عصبانی شدم.
منم زمانی مثل تو به یک سری چیزها اعتقاد داشتم.
چیزهای که برام خاص بودن.
پدربزرگ، خوبی؟
حالت چطوره مدز؟
خوبم.
خب، من پرنده میبینم.
ساحلی که توش بزرگ شدم پر بود ازشون.
من مثل تو با پدرم
مشکل داشتم.
عصبانی بودم.
حرف نمیزدم.
من خیلی...
نمیدونم چرا دارم اینارو میگم بهت.
برو بخواب. فردا میبینمت.
میتونم بیدار بمونم.
-نمیخوام اینجا تنهات بذارم. -من خوبم.
فقط اینکه...
مامان.
تولدش.
آره.
هربار که نگاهت میکنم، بیشتر و بیشتر شبیه اون میشی.
از بزرگ شدن توی ساحل برام بگو.
مامان هیچوقت چیزی نگفت.
لطفا؟
اسمش ساحل نود مایلی بود.
بیشتر کودکیم رو اونجا گذروندم.
خونهام یک کلبه کوچیک بود.
که در امتداد یک تل ماسه و بوته بنا شده بود.
درست در جنوب کورانگ.
آبهای کم عمق در طرفی و اقیانوس عظیم در سمت دیگه بود.
ما شهر رو ترک کردیم.
پدرم میخواست تا جای ممکن از همه فاصله بگیره.
برای روزها و هفتهها ممکن بود کسی رو نبینیم.
روزها رو با دریا سپری میکردم
و شبها رو با انجام تکالیف.
"اکنون، بگو نامت چیست؟"
پرسیوال ویمیس مدیسون....
-دارالخلافه. -دارالخلافه.
خونهی یک روحانی.
"دارالخلافه، خیابان هارکورت.
آنتو...آنتونی هنتس"
و صبح، پرندگان رو تماشا میکردم.
دنیا ممکن بود به نظر من و پدرم خشن بیاد.
ولی برای اونا نه.
اونا راحت بودن.
واقعا از زندگی چیز دیگهای نمیدونستم. از دنیا جدا شده بودم.
ولی یکروز، دنیا اومد سراغم.
اون بازم اومد.
-آذوقه نیاز داره کرو. -پسرش چطوره؟
میگه که خوبه.
درست نیست یک بچه تنها اونجا باشه...
بیخیالش شو.
بفرما.
-دفعه بعدی حساب کنیم؟ -عیبی نداره.
شهر همش ازش حرف میزنه.
10 هزار آکر.
شکارچیان برای تیراندازی میخوانش.
ولی بقیه افراد میخوان تبدیل به پناهگاه بکننش.
-یک جای امن برای پرندگانه. -فکر میکنی چه اتفاقی میوفته؟
فکر کنم آراء نزدیک باشه.
ولی با شناختم از مردم احتمالا با شکارچیها موافقن.
کی به تعدادی پرنده اهمیت میده؟
اون فضله است.
فضله، کلمهی مناسب از مردمان سفید پوست.
قبلا اینجا صدف میشکوندن.
غذای خوبیه.
اهل کجا هستی؟
همین اطراف.
از من میترسی؟
نه.
اسمم بیل استخونی عه.
میدونی من بهت چی میگم؟
چون توی باد شدید راه میری. من دیدمت.
منم تو رو دیدم.
دیدی.
ما همدیگرو میشناسیم. دلیلی نداره بترسی.
مردمان من مدتها قبل اینجا کمپ زدن.
بدون سفید پوستی.
هزاران سال فقط سیاهپوستان بودن.
خب، اگه من اونموقع بودم. منم سیاهپوست میشدم.
گمونم اینطوره.
حق با توعه
به زودی طوفان میشه.
همیشه وقتی پلیکانی کشته میشه طوفان درست میشه.
ببین!
-اونا زندهان. -آره.
پرندههای دیگه مراقبشون میشن، درسته؟
روش اونا اینطوری نیست.
نمیشه بذاریم بمیرن.
خیلی کوچیکن. -کاری از ما ساخته نیست.
اونا نمیمیرن.
میتونیم بریم.
صبح بخیر.
مایکل!
خدایا.
حتما خوابم برده بود. خیلی خسته بودم.
آنجلا، ممنون برای قهوه.
فکر کردم ممکنه یخورده الکل لازم داشته باشی پدر بزرگ.
بفرما پس، یخورده میخورم.
-یخورده الان میریزم. -یالا
قهوهات رو تموم کن. باید بری.
2 زنگ اول درس نداریم. چیزی نمیشه.
خدایا.
خب، از پرندهها بیشتر بگو برام.
فکر کردم علاقه نداری. خوابت برد.
نه، همش رو شنیدم.
برام تعریف کن.
جدی؟
هیچ فکری نداشتم چیکار کنم بعدش. چطور زنده نگه دارمشون.
یخورده علف بیار.
توی ساحل 90 مایلی دامپزشک نبود.
یا کتابخونه که چیزی یاد بگیری.
-بفرما -ممنون.
-بیا داخل. -پدرت اینجاست؟
نه، مشکلی نیست.
بیا داخل.
این منزل اونه، ما همدیگهارو ندیدیم. همین بیرون میمونم.
همه چیز درست میشه، همه چیز دیگه درست میشه.
میشنوید؟
چی میدی بخورن؟
-بابا یخورده طعمه داره. -نمیتونن ماهی درسته بخورن.
خیلی کوچیکن.
-اون چیه؟ -کمک میکنه مریض نشن.
چطوری میخوای بهشون غذا بدی؟
فکر کنم باید مثل مادرشون اینکارو انجام بدی.
نمیتونم مثل مادرشون باشم. اونا سرشون رو میبرن توی دهنش و ...
براشون بالا میاره.
نمیتونم اینکارو بکنم، اون...
یک فکری دارم.
فکر نمیکنم ایدهی خوبی باشه.
در واقع مطمئنم که ایدهی خیلی بدیه.
فقط انجامش بده.
چیزی نیست.
لطفا، خواهش میکنم.
-جواب داد. -تا جایی که میخورن بهشون بده.
قویشون بکن، مانتاو مگواری.
-کجا میری؟ -میرم توی بارون خودم رو تمیز کنم.
بوی زنندهای گرفتم.
بوی چیه؟ ماهی رنده میکردی؟
-یک چیزی میخوام نشونت بدم پدر. -چی ریخته روت؟
از موتور قایق برای درست کردن غذا استفاده کردم، خوششون اومد.
کجا پیداشون کردی؟
توی تپه شنی.
شکارچیان مادرشون رو کشتن. فینگربون گفت که میمیرن.
-اگه خونه نمیاوردمشون -کی؟
فینگربون، کمک کرد بهم.
گفت نمیخواد بیاد داخل.
گفت چون شما نیستی درست نیست که بیاد
اون دوستمه پدر.
گفت مثل مادرشون باشم. اون توی گلوشون بالا میاره.
-من که نمیتونستم. -نه.
برای همین اینو درست کردم.
پدر، میتونم نگه دارمشون؟
-خب، اون کوچیکه ضعیفه انگار. -لطفا؟ خوب مراقبت میکنم ازشون.
بذار ببینیم چی پیش میاد.
روز بخیر.
روز بخیر.
من تام هستم.
تامِ مخفی.
-اینجوری صدات میکنن. -میدونم.
-این فکر تو بود؟ پرندهها؟ -نه.
من فقط کمک کردم.
-فکر مانتاو مگواری بود -جانم؟
اسمش مانتاو مگواری هست.
خیلی وقت بود انقدر هیجانزده ندیده بودمش.
اون بشکل مناسبی از پرندگان مراقبت میکنه.
بیا امیدوار باشم امشب رو زنده بمونن.
میتونم صبح بیام؟ ببینم که حالشون چطوره؟
مشکلی به نظرم نداره.
تو از همه کوچیکتری.
یالا.
باید به خوردن ادامه بدی.
خواهش میکنم.
پدر.
میشه از شال گردنیت استفاده کنم؟
قول میدی پس بدیش؟
قول میدم.
توی تخت نمیخوابی؟
نه، همینجا پیش اونا میخوابم.
که بفهمن تنها نیستن.
فکر خوبیه.
شب بخیر.
شب بخیر پدر.
لطفا نمیر.
بیا داخل.
آوردمش توی تخت، گرمتره.
زنده موندن.
ولی قراره بمیرن، مگه نه؟
-پرندههای سرسختی بودن. -ولی میمیرن.
من میدونم.
عذر میخوام مایکل. آدام اینجاست که برسونتت.
مجبوری که بری؟
برای رایگیری؟
-آره. -پس بابا برگشته؟
-گمون میکنم. -ازش متنفرم.
-مدی -هستم.
مدی، مدز؟
چرا هنوز اینجایی؟
هنوز وقت هست. میتونم ورزش کنم یخورده.
موافقی روی صخره عبادت صبحگاهی انجام بدیم؟
باید روزی 8 مرتبه به اونا غذا میدادم.
حتی پدر هم، سعی کرد کمک بکنه.
بیا، بهش میگن، گردباد تام.
روغن، ماهی، کنجد... و غیره رو بریز داخل.
میریزی تو.
عجی مجی، غذا حاضره.
تا وقتی که بتونی ماهی درسته بهشون بدی.
فکر کنم بهتر از موتور قایق باشه.
دیگه هیچوقت قرار نیست بخوابیم.
هرگز.
از لیوان من استفاده میکنی؟
جوری که بخاطر غذا به من نگاه میکنن، انگار پدر بزرگشونم.
خب یکجورایی هستی.
این یارو رو ببین. جوری نشسته انگار رئیس اینجاست.
اون آقای مغروره.
-اسم گذاشتی براشون؟ -آره.
این، آقای اندیشمنده. چون خیلی جدی و عاقله.
آقای مغرور، آقای اندیشمند.
این فسقلی چی؟ اسمش چیه، آقای ریزه؟
آقای پرسیوال.
مثل اون پسره توی کتاب داستان.
کوچکترین و ضعیفترین...
ولی زنده میمونه.
خب، بهشون غذا بده...
اونم قوی و بزرگ میشه بعدش.
بفرما، هی صبر کن.
صبور باش لطفا.
میشه که...؟ بس کن، بگیر بشین.
بفرما.
خوشحالی الان؟
روزی 5 کیلو میخورن.
5 کیلو.
بیشتر از غذای یک هفتهی ما.
از اینطرف آقای مغرور، آمادهای؟
یالا بگیر، باریکلاپسر.
یالا، یالا آقای اندیشمند. بیا اینطرف. اینطرف رفقا.
بگیرش، یالا.
خودشه آقای پرسیوال.
یالا، میدونم میخوایش، شوتش کن.
میخوای الان بزنیش؟ بیا بگیرش.
بده به پرسیوال.
چیکار میکنی؟
با زمین حرف میزنم.
ادای احترام میکنم.
نه، من امروز جایی نمیرم. خودتون برید صبحونه پیدا کنید.
هی، برام مهم نیست چقدر صدا کنید. من بیرون نمیرم.
هی میشنوید؟ برید دیگه.
برید بیرون.
برو، چخه، برید اونور، کیشته.
-لطفا برید. -برید بیرون مسخره ها.
رفقا، توی دردسر بزرگی میندازید ما رو.
یخورده حریم خصوصی، درخواست زیادی هستش؟
وسط ناکجا آباد!
-اندیشمند، نمیشه باهاشون حرف بزنی؟ -برید بیرون.
پدر داره عصبانی میشه.
برید بیرون مسخرهها، برید بیرون.
امکان نداره.
میخوای ماهی بخری؟ مگه خودت ماهی نمیگیری؟
آره خب یه چندتا شکم اضاف واسه سیر کردن گیرمون اومده، مگه نه ؟
جذابه.
جذاب واسه یه گوششه.
میتونی از وسایلت استفاده کنی دیگه، ما نیازی بهشون نداریم.
ممنون، همینجوری اوکیم.
به زودی باید برگردن.
- کجا برگردن ؟ - خب جایی که بهش تعلق دارن.
ما نمیتونیم از پس مخارج خوراکشون بربیایم و اگرم میتونستیم،
- زندگی در اسارت... - این اسارت نیست.
میدونی حرفم چیه.
چیزای وحشی باید آزاد باشن.
این پرندهها میتونن تا 30، 40 سالگی عمر کنن.
تو نمیتونی این همه مدت ازشون مراقبت کنی.
نیاز دارن که در کنار همنوعاشون باشن و خونواده تشکیل بدن.
پسر تو جونشون رو نجات دادی، بهترین کاری بود که انجام دادی.
تقریبا دیگه وقتشه که رهاشون کنی.
- کِی ؟ - گمونم وقتی که بتونن پرواز کنن.
هنوزم باید بهشون یاد بدی.
که وقتی رفتن بتونن زنده بمونن.
الان این پرندهها فکر میکنن که همهچیز از توی یه سطل درمیاد.
دیدی ؟ کاری نداره.
میبینید ؟ میخواید ؟
چه ماهی خوشمزهای، حالا شما امتحان کنید.
خب ؟ حالا باید این ماهیارو به سمت ساحل بکشونید، خب ؟
بال بزنید، باید اینکارو دوباره بکنید، خب ؟
آماده ؟ بکشونیدشون سمت ساحل.
دیدید ؟
به به ماهی.
دوباره امتحانش کنید.
پسر خوبیه.
تو مرد خوش شانسی هستی.
چرا اینجایی بیل ؟
منم مثل تو.
زیاد از اتفاقاتی که اون بیرون برام افتاد خوشم نیومد.
همینه مستر پاندر.
دیدی، گرفتیش.
ایول!
باریکلا مستر پاندر.
باریکلا آقای پرسیوال، همینه.
اوکی شد بابا، موفق شدم.
خسته نباشید همگی.
پلیکان یه نگاتیـه.
دوست من.
اونا میتونن چیزای زیادی بهت یاد بدن.
بعضیا میگن زمانهای پیش اونا انسان بودن.
سوار بر قایق، بر همهچیز تسلط داشتن.
واسه همینم اگه یه پلیکان یا نوری کشته بشه، طوفان میشه.
ببینید پدرم ناناگی بهم گفته،
اگه تو از یه نگاتی مراقبت کنی، اونا هم از تو مراقبت میکنن.
دیدید ؟ به همین سادگی. بعدش میتونید پرواز کنید.
بالهاتون رو به هم بزنید.
بالهاتون رو باز کنید.
آماده ؟ بالا باز.
آماده ؟ بیاید، بالهاتون رو باز کنید.
زود باشید.
بالا باز.
آفرین مستر پراود!
آماده ؟ اینطوری.
همینه.
بالاتون رو باز کنید، زود باشید.
درسته، آفرین مستر پاندر.
امروز چیکارا کردی ؟
مستر پراود و مستر پاندر یاد گرفتن.
مستر پرسیوال فردا انجامش میده.
حتما معلم خوبی هستی.
میدونم که از پسش برمیای مستر پرسیوال.
دیدی که برادرات انجامش دادن.
آمادهای ؟
بالا باز، بال بزن، بزن، بزن.
خوبه برو، زود باش.
ایول! باریکلا مستر پرسیوال.
میتونم مستر پرسیوال رو بغل کنم ؟
اون جایی نمیره.
باشه.
خیلهخب، بیا کلکش رو بکنیم.
میتونید برید، زود باشید.
وقتشه که خودتون مراقب خودتون باشید.
برید، برید.
برید.
برید.
مایکل.
خداحافظ.
دسته رو رهبری کن مستر پرسیوال.
از خودت مراقبت کن.
برو.
برو.
فقط برو.
منتظر چی هستی ؟ فقط برو!
میدونستم، میدونستم که قراره اینطوری تموم بشه.
هر داستان خوبی باید قبل درست شدن همهچیز یه اتفاق بدی داشته باشه.
بهتر میشه ؟
یکم صبر کن.
- مایکل. - تو راهِ
- جلسهای ؟ - بزودی آره.
فقط دارم یه تکون تو کلاس زومبام میدم.
کال بیخیال بابا.
میگن که برام خوبه.
گوش کن، هنوزم از مجوز اصلی یه کپی داری ؟
- همونی که برای کینگ پستورال تنظیمش کردیم. - البته که دارم.
- میتونی با خودت بیاریش به جلسه ؟ - میخوای چیکار کنی ؟
- فقط بیارش. - مایکل.
با سه تا از اعضای جلسه میشه توی دستور جلسه تغییر ایجاد کرد.
میتونی با جولی حرف بزنی ؟
اون همیشه با مل رای میده.
فکر کنم یاد شوهر مُردهاش میفته.
باهاش حرف بزن، باشه ؟
مهمه.
- همهچیز خوبه ؟ -امیدوارم.
کجا بودیم ؟
پرندهها.
گذاشتی که برن.
هیچوقت اونطوری غمگین نبودم.
تنهایی واقعی رو تجربه کرده بودم.
برای اولین بار.
امروز دنبال مستر پرسیوال گشتم.
نباید اینکارو کنی.
ندیدمش.
هیچکدومشون رو.
اما شکارچیا رو دیدم.
خیلی از لونه دور نبودن.
نگران نباش خب ؟
رای گیری ماه دیگهاس، با یکم شانس میتونیم براشون پناهگاه جور کنیم.
تو گفته بودی که از آدمای باهوش خوشت نمیاد.
خب من نظرم رو عوض کردم.
برای کار از اینجا رفته بود و هیچوقتم برنگشت.
دختره چی ؟
نمیدونم چیشد.
اما کاری از دستم برنمیومد.
به یکی دیگه قول داده بود.
باید به این موضوع احترام گذاشت.
برای همینم من باید میرفتم.
خونواده و همه رو ترک میکردم.
دلم برای پدرم تنگ میشه.
ناناجی من.
بزرگ قبیله بود.
همه چیز درمورد هستی رو به من آموخت.
من ازدواج کرده بودم.
ما...
ما توی خارج از شهر به پمپ بنزین رفته بودیم.
همینجوری فقط برای اینکه برناممون رو بچینیم.
رفته بودیم پیک نیک.
جنی و دخترم بل.
رفتن... رفتن که بستنی بگیرن.
کار خاصی هم نمیکردن.
جنی تند نمیرفت.
بعضی وقتا فکر میکنم بهترین کار اینه که کسی رو نداشته باشی که بخوای برات مهم باشه.
اینجوری آسیب نمیبینی.
واقعا دوست دارم مثل همونا از اینجا برم.
خیلی تنهایی داره.
قطعا تام.
بابا! بابا! بابا!
- چیشده ؟ - مستر پرسیوالـه.
برگشته. میتونه بمونه دیگه آره ؟
آره گمونم بتونیم شکم این یکی رو سیر کنیم.
از اون روز به بعد مستر پرسیوال هیچوقت تنهام نذاشت.
حتی برای یک ساعت.
حتی برای یک دقیقه.
هیچوقت.
خب تو اینجا بمون، من قایم میشم. تقلب نکنیا.
حواست باشه تقلب نکنه.
و تا 10 براش بشمار.
یک، دو،
سه، چهار،
پنج، شش،
هفت، 8، 9، 10.
خیلهخب مستر پرسیوال برو پیداش کن.
برو.
اونجاست.
تو بهش گفتی بابا، بهش گفتی.
این مامانـه.
و اینم بلـه.
دلتنگشونم.
با بابام درموردشون حرف نمیزنم چون میدونم اونم دلتنگشونه.
کاری هم از دستش برنمیاد.
اگه بودن حتما دوست میداشتن مستر پرسیوال.
زیادیم دوست میداشتن.
- رای گیری منفی بدید مردم، یکشنبهی بعدیـه. - رای منفی.
- نه به پناهگاه. - به پناهگاه نه بگید خانم.
بفرمایید آقا، برای شما.
بفرمایید مستر پرسیوال.
چی رو میخوای ثابت کنی ؟ با آوردن پرنده به شهر ؟
چی ؟ نه.
مواظب خودت باش بچه. اتفاقات بدی ممکنه بیفته، متوجهی ؟
به همین سادگی.
نگی بهت هشدار ندادم. بریم.
- بیا پسر بیا. - بیا مستر پی، بیا بابارو پیدا کنیم.
نه به پناهگاه مردم.
چیزی نیست مستر پی.
چیزی نیست مستر پی، همینجا بمون مستر پرسیوال.
وایسا، مستر پرسیوال، مستر پرسیوال!
وایسا، نه!
وایسا! نه! مستر پرسیوال!
ولش کن!
- مستر پرسیوال! وایسا، نه! - پرندهی لعنتی!
ببین چیکار کردید.
بیا بریم.
بابا.
اوناهاش!
نه.
بابا!
بابا!
فینگربون، کمکم کن!
طناب رو بگیر.
مستر پرسیوال!
زود بیا اینجا.
اینو میبینی ؟
ببرش برای بابا، بابا.
برای بابا، زود باش. بابا بهت نیاز داره.
زود باش، بگیرش!
ببرش برای بابا.
برو مستر پرسیوال! ببرش برای بابا!
نه!
گرفتش!
اینجا مستر پی!
بگیرش فینگربون.
اینم از این.
- چیزی نموند، هی! طناب! - فینگربون!
بابا!
باورم نمیشه.
معجزه بود.
یه پلیکان پدرم رو نجات داده بود.
پس همهچیز درست شد ؟
هنوز تموم نشده مدز.
یعنی چی ؟
میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
یکم دوره.
میخوای به جلسه هیئت مدیره بری ؟
نه نمیرم.
چیزی که بهش خواهی رسید مدز،
گاهی وقتا بهترین چیزی که باد گرفتی رو فراموش میکنی.
- مثل اینکه چطور یاد گرفتی مثل یه پلیکان زندگی کنی. - بعد از طوفان چیشد ؟
همه چیز عوض شد، داستان جوری پخش شد که اصلا باورت نمیشه.
روزنامهها، رادیو، همشون داستانشو نوشتن.
مستر پرسیوال مشهور شده بود.
- مثل من. - از این طرف مستر پی.
همه توی شهر برای من و مستر پرسیوال خوشحال بودن.
شاید همه نه.
همه کمک کردن تا بتونید پسرتون رو به اندرسون بفرستید.
بهترین مدرسهی شبانه روزی در استرالیا.
- مایکل دوست نداره که بره. - به نفع خودشه.
پسری مثل اون...
به تحصیلات نیاز داره.
- ملکولم. - چه کوفتی شده ؟
دارم به مدی چیزی رو نشون میدم.
کمتر از یک ساعت دیگه جلسه شروع میشه، اینجا بهت نیاز دارم.
سر من داد نزن ملکولم، من مرد بالغی هستم.
هرکاری که بخوام میکنم.
من یه ساله روی این کار کردم، نمیخوام که تو گند بزنی بهش.
وقتی همه آماده بودن بهم زنگ بزن،
و بذار روی بلندگو و من از پشت تلفن رایم رو میدم.
- میخوای چیکار کنی مایکل ؟ - سعی دارم خونوادت رو نجات بدم.
بابابزرگ.
خدای من.
خب میای حالا ؟ یا مجبوری برگردی به مدرسه ؟
شوخیت گرفته ؟
- من نمیرم! - بهش به عنوان یه فرصت نگاه کن.
من هیچ فرصتی نمیخوام! میخوام که اینجا بمونم.
من نمیتونم بهت درس بدم، نه اونطوری که نیازه.
- نه من اینجا پیشت میمونم. - دنیا خیلی بزرگه، کارای زیادی میتونی بکنی.
برام مهم نیست! من نمیرم!
اینجا... ؟
اینجا جاییه که ما زندگی میکردیم.
پرندهها چی ؟
لونهـشون اونورتره.
مستر پرسیوالـه ؟
نه.
شاید یکی از نوههاشه.
اونموقع درکش نکردم،
اما گمونم پدرم میدونست...
فقط کاری رو میکرد که به نفع من بود.
اون باهوشه مستر پرسیوال.
به تحصیلات نیاز داره.
یه زندگی، میدونی ؟ برای...
که ببینه چیزای بیشتری هم هست.
گاهی وقتا باید کاری رو کنی که میدونی درسته.
حتی اگه میدونی که بخاطرش ازت متنفر میشن.
- ملکولم. - همه اینجان.
- مایکل آمادهای واسه رای دادن ؟ - بله.
کال ایوانز اونجاست ؟
- خدای من مایکل کجایی ؟ - توی گذشته کال.
اینجارو ببینید.
میدونم پیر شدم.
مغزم دیگه جواب نمیده اما یکمی عقل تو کلم هست هنوز.
کپی مجوز اصلی رو پیدا کردی ؟
- آره. - موضوع چیه ؟
- صفحه 27 رو باز کن. - ما همه آماده رای دادنیم.
مگه نمیگه طبق تجدید نظر 188،
که جلسه میتونه به تعویق بیفته
تا بازبینی مجدد در
- شرایط خاص ؟ - جریان چیه ؟
آره، آره هست.
اگه سه نفر از اعضا موافقت کنن.
سه نفر داریم ؟
ما هستیم.
از چی حرف میزنید ؟ هیچ دلیلی برای معوق شدن رای گیری ندارید.
هیچ شرایط خاصی نیست.
نوهی من، دختر تو،
که 25 درصد از شرکتت برای اونه ملکولم،
متاسفانه درگیریهای مختص خودشو داره.
چی ؟ نه نداره.
چرا دارم.
درگیریهای خیلی جدیایه، خیلی خیلی بد.
- من قبول میکنم. - منم همینطور.
- باید به تعویق بیفته. - ببرش اونور مایکل.
این موضوع فرقی نمیکنه، بازم من بازبینی رو میبرم.
ممکنه یا شایدم ممکن نباشه.
اما اگه به تعویق بیفته، مدی تا اونموقع 18 سالش میشه،
و میتونه بیاد توی جلسه و با تو مشاجره کنه.
- بهشون وقت بده برای تفکر مجدد. - اونا به تفکر مجدد نیازی ندارن.
- هیچکس نمیخواد نظرشو عوض کنه. - ما باید بریم مل.
سر برنامه شامی که برای سونیا تدارک دیدیم میبینیمت.
نه، نه تقصیر توعه، خدافظ!
مایکل!
بابابزرگ عالی بود.
برای یه مدتی کارش رو به تعویق انداختیم،
اما عوض کردن نظرش دیگه دست توعه.
- خیلی خوش شانسه اگه تا یه سال دیگه باهاش حرف زدم. - نه نه،
باید باهاش حرف بزنی. اون پدرتـه.
من میدونم.
اون مرد بدی نیست، فقط اهل کسب و کاره.
و مادرت دوستش داشت.
من بعد دعوامون با پدرم دیگه باهاش خوب نشدم.
هیچوقت به اینجا برنگشتم.
این تصمیم رو توی عصبانیت گرفتم.
بزرگترین اشتباه زندگیم بود.
نمیخوام که توهم این مسیر رو بری.
- خب من از عصبانیتم خوشم میاد. - هیچ آیندهای توی این رفتار نیست مدز.
بهش فکر کن، خب ؟
باید فکر کنی، مهمه.
باشه.
باهاش حرف میزنم.
بابابزرگ ؟ مستر پرسیوال چی ؟
نمیخوای با مستر پرسیوال خداحافظی کنی ؟
یه ماه بهش وقت بده، ببین چطور پیش میره.
پاشو دیگه.
مستر پرسیوال ؟
مستر پرسیوال وایسا، نه!
مستر پرسیوال! برگرد!
مایکل!
نه!
مستر پرسیوالـه!
وایسا!
وایسا! اون مستر پرسیواله!
هی رفیق.
ولش کن! ولش کن!
بهم حمله کرد.
تو دیدیش.
چارهای نداشتم.
بهت هشدار داده بودم!
بهش شلیک کردن بابا.
- بدش به من، بذار بیارمش. - نه.
من نبودم که مراقبش باشم.
تقصیر توعه!
تو بهترین دوستی هستی که من تابحال داشتم.
لطف نمیر.
نمیـ...
ـیر.
میدونم چرا اینکارو کردی.
الان آمادهام برای رفتن.
اینجوری تموم شد ؟
زندگی مستر پرسیوال فقط توی رگهاش نبود.
بعد از اینکه به مدرسه رفتم، هیئت مدیره فهمید که شکارچیا چه بلایی سرش آوردن.
اونا پناهگاهشون رو دوبرابر کردن.
دو هزار جریب، بزرگترین پناهگاه توی نیمکرهی جنوبی.
برای 100 سال تمدیدش کرده بودن...
با دسترسی توسعه.
مستر پرسیواله ؟
بله.
یه پرنده مثل اون هیچوقت نمیمیره.
بیا.
یه چیزی برات دارم.
ممنونم.
فکر کنم میخوام یکمی اینجا بشینم.
یعنی چی ؟
یعنی "پسر طوفان".
«: مـتـرجـمـیـن: امیررضا، نهال :» .:: Amir3z4 , iredprincess ::.
.::ارائهای اختصاصی از وبسایتِ::. |-| Film2Movie.WS |-|
.:.:. با دنبال کردن اینستاگرامِ ما بروزترین باشید .:.:. *|*|*|* @MyFilm2Movie *|*|*|*
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.