All language subtitles for radioactive

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese Download
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫پاریس، سال 1934

‫«زیرنویس اختصاصی از فیلیمو»

‫مترجم: «TheFlashPoint»

‫مادام؟

‫مادام کوری؟

‫زنگ بزنید آمبولانس بیاد.

‫چی شده؟

‫عجله کنید، اون خیلی ضعیف شده.

‫- عه اینکه مادام کوری ـه! ‫- بله.

‫کتاب «دوکلو»؟ ‫(میکروب‌شناسِ معروف هم عصر مادام کوری)

‫بله.

‫شما به میکروب‌شناسی علاقمند هستید؟

‫من به اون علومی که در اونها به تغییر نگرشِ ‫اشتباهِ مردم پرداخته نمیشه، علاقه‌ای ندارم.

‫من «پیِر کوری» هستم.

‫سلام، آقای «کوری».

‫خدانگهدار.

‫پاریس، سال 1893

‫مهمون دارید؟!

‫منم مزاحمتون شدم.

‫بله!

‫حالا وقتشه که بهمون بگید چرا مزاحممون شدین، ‫دوشیزه «اسکلودوسکا».

‫پروفسور «لیپمن».

‫میخوام به شدت اعتراض کنم!

‫دیشب، دوباره تجهیزات من جابجا شدن.

‫این موضوع، دلیل واضحی داره.

‫واضح‌تر از این حرف‌هاست! ‫این واقعاً یه جور بی‌احترامیه...

‫که توسط اون افرادی انجام شده که ‫در آزمایشگاه شما، به همراه من هستند.

‫اجازه هست جلوی این سوظن‌های ‫خیالیِ شما رو بگیرم، دوشیزه اسکلودوسکا؟

‫شاید بخاطر این بوده که تجهیزات شما، ‫فضای زیادی رو اشغال می‌کردن.

‫اگه تجهیزاتِ یه دانشمند، نمی‌تونه در مکانی ‫که بهش دعوت شده قرار بگیره، پس...

‫خب با این حرفتون موافقم. ‫ما وحشی هستیم، دانشمند نیستیم!

‫من فقط میخوام شما تضمین کنید که...

‫در این صورت میخوام ازتون درخواست کنم ‫که لطفاً آزمایشگاه من رو ترک کنید.

‫ترک کنم؟

‫اونجوری که دوست دارین، کار کنین.

‫ولی جایی ندارم برم.

‫پس مجبورید آزمایشگاه خودتون رو برپا کنید، ‫دوشیزه اسکلودوسکا!

‫بودجه‌ی کافی ندارم.

‫پس این موضوع که شما آینده نگری نمی‌کردین، ‫و مدام از من درخواست‌های مختلف می‌کردین،

‫به همه‌ی ما درس ارزشمندی رو میده.

‫شاید بخاطر این باشه که لهستانی‌ام؟

‫معلومه که نه!

‫یا اینکه چون من مرد نیستم!

‫آره خب، شاید علتش این باشه ولی «ماریا»...

‫ما الان توی پاریس هستیم و من ‫اسم «ماری» رو انتخاب کردم.

‫- بچه‌ت داره گریه میکنه. ‫- بله در جریان هستم.

‫خب حالا نمیخوای به فعالیت‌های مادرانه‌ت ادامه بدی؟

‫- ببخشید مادام. ‫- ممنونم.

‫ممنون.

‫چی میشه اگه بری یه سر بهش بزنی...

‫و ازش عذرخواهی کنی؟

‫این همه راه از لهستان اومدم تا اینجا، ‫تا بتونم به مطالعه‌ی علوم بپردازم.

‫نمی‌تونم ازش عذرخواهی کنم. ‫دیگه کاری با «علوم» ندارم.

‫میرم معلم میشم.

‫اوه، تو چقدر همه چیز رو شلوغش میکنی.

‫بچه‌ی خودت همه چیز رو شلوغش میکنه!

‫ماریا...

‫- عذرخواهی کن. ‫- نه، هرگز!

‫خودم یه راه پیدا می‌کنم.

‫نه.

‫لطفاً از ایستادنِ من در کنار خودتون، ‫برداشت خاصی نکنید.

‫شما همون خانمی هستید که توی خیابون ‫داشتید «دوکلو» میخوندین!

‫سلام.

‫من بغل تو وایسادم چون تو هم دقیقاً مثل من ‫خیلی ضایع هستی و...

‫من ضایع به نظر میام؟

‫...فکر میکنم اگه کنار همدیگه ایستاده باشیم، ‫یه مقدار از مقدار ضایع بودنمون کاسته میشه،

‫- من که احساس ضایع بودن ندارم. ‫- تا اینکه بخوایم جدا جدا وایسیم.

‫خب این تئوری هم به نوبه‌ی خودش جالبه.

‫من «پیِر کوری» هستم.

‫واقعاً خیلی از اسمت خوشت میاد! مگه نه؟ ‫این دفعه‌ی دومی ـه که داری میگی.

‫تو هم ماریا اسکلودوسکا هستی.

‫فکر نمی‌کنم اسمم رو بهت گفته باشم!

‫اون فوق‌العاده‌ست، مگه نه؟

‫رقاص رو میگم.

‫اگه دوست داشتی دوباره ببینیش، ‫باید بدونی که اسمش «لویی فولر» ـه.

‫کار تو بخاطر سپردن اسم دیگران ـه؟

‫اون به این رقص میگه: «رقص آتش.»

‫چرا؟

‫فکر می‌کنم بخاطر این باشه که ‫به روش زندگیِ شعله‌ها علاقه داره.

‫حق با توئه. اسمت رو بهم نگفتی. ‫ولی خودم میدونم.

‫به سه علت!

‫اول: تو از بین 23 دانشمندی که...

‫داخل دپارتمان هستن، تنها دانشمند زن هستی.

‫یه عدد اول هستم! ‫(عدد اول: یکی از مفاهیم ریاضی)

‫دو: شنیدم با پروفسور «لیپمن» سر و کار داشتی.

‫اسطوره‌ی بدنامی!

‫و سه:

‫مقاله‌ت درباره‌ی خواص مغناطیسیِ فولاد رو خوندم.

‫شامل نکات بی‌نظیرِ و برجسته‌‌ای هستش.

‫ممنونم.

‫حالا که شما اینقدر مهربون بودین،

‫باید اعتراف کنم که منم مقاله‌ی شما رو ‫در مورد تبلور خوندم.

‫که واقعاً هم، خیلی ازش لذت بردم.

‫ممنونم.

‫شنیدم که لیپمن چیکار کرده... ‫ تو رو از آزمایشگاهت انداخته بیرون. متاسفم.

‫نیازی به ترحم کسی ندارم، آقای «کوری».

‫- ولی اگه کمکی از دستم بر میومد... ‫- مشکلی واسم پیش نمیاد.

‫فقط محض اطلاع بگم من اصلاً قدردان نیستم، ‫چون دانشمند باید هوای دانشمند رو داشته باشه.

‫من توانایی بالایی دارم و کاری که دارم میکنم...

‫خب، هیچ اشکالی نداره که قدردان نیستید.

‫در ضمن، فکر می‌کنم لازم باشه اشاره کنم که ‫من قرار نیست معشوقه‌ی شما باشم.

‫همچین فکری به ذهنم خطور نکرده بود.

‫در ضمن تحملِ دخالت نابجا رو ندارم.

‫نباید بهم گفته بشه که آزمایش من ‫اینجوری بهتر میشه یا اینکه...

‫خب، من که از نشر علم لذت می‌برم، ‫و فکر می‌کنم که اگه با هم کار...

‫نمی‌تونم تحملش کنم!

‫خب پس باید یاد بگیری که تحمل کنی. ‫چون من از همکاری خوشم میاد.

‫من به کار تو علاقه نشون میدم...

‫و خوشحال میشم اگه تو هم به کار من علاقه نشون بدی.

‫دوشیزه اسکلودوسکا!

‫قبل از اینکه پشتت رو به تنها اتاقی بکنی ‫که قراره بهت ارائه بشه،

‫میشه حداقل بیای و ببینی کجا کار میکنم؟

‫معمولی ـه!

‫مارسل، آندره، موریس و پائول...

‫معرفی میکنم: ‫دوشیزه ماری اسکلودوسکا.

‫از دیدنتون خوشوقتم، دوشیزه اسکلودوسکا.

‫- خیلی چیزا از شما شنیدیم. ‫- جدی؟

‫احتمالاً آکادمی از دوتامون به یک اندازه متنفر ـه.

‫هر نوع پیشرفت چشمگیری از من دریغ شده،

‫پروفسور شدن...بودجه‌گرفتن...

‫چرا؟ خب خودمم خیلی مطمئن نیستم. ‫شاید حوصله‌شون رو سر بُردم.

‫شایدم ترسونده باشمشون. ‫ولی اونا هم بهم لطف چندانی نکردن.

‫تو دانشمندِ تقریباً مشهوری هستی.

‫خب دارم ازت درخواست میکنم که از این شهرت...

‫و فضای «معمولیِ» من استفاده کنی.

‫چرا اینو ازم میخوای؟

‫غریزه‌ام یه چیزی در موردت میگه.

‫غریزه، خیلی هم دلیل علمی محسوب نمیشه.

‫ولی بازم دلیل ـه!

‫بله.

‫بله، اینجا کاملاً نیازهای منو برطرف میکنه.

‫خوبه.

‫- چندین هفته‌ست داری اونو آزمایش میکنی. ‫- دارم بررسیش میکنم.

‫- دنبال چی هستی؟ ‫- وقتی حرف نمیزنم بهتر می‌تونیم نظاره‌گر باشم.

‫وقتی اورانیوم رو بررسی میکنم، متوجه میشم که...

‫تشعشعات کمتری نسبت به سنگ معدنش داره.

‫سنگ معدن اون از خود عنصرش قوی‌تره؟

‫دقیقاً.

‫- و من نمی‌تونم... ‫- حتماً یه ناهنجاری توی نتایج هست.

‫همین آزمایش رو 6 بار انجام دادم.

‫ولی با این وجود نتایج یکسان بود.

‫غریزه‌ی من بهم میگه که یه عنصر دیگه هست...

‫که نتایج رو تحریف میکنه.

‫فکر میکنی یه عنصر ناشناخته پیدا کردی؟

‫- اگه داری بهم میخندی پس... ‫- نه، بهت نمیخندم.

‫این خیلی هیجان انگیز ـه.

‫- ابزار اندازه‌گیریت، بدرد نخور هستن. ‫- تا الان که بی‌نقص کار کردن.

‫چطور ما میتونیم به اون ارقامی که میخوای ‫ دست پیدا کنیم...

‫در حالیکه اندازه‌گیریمون اصلاً دقیق نیست.

‫«مایی» وجود نداره.

‫به چیزی نیاز داری که بتونه در ابعاد میکروسکوپی ‫اندازه‌گیری‌ها رو انجام بده.

‫- نه، خواهش میکنم! ‫- چرا چرا. یه ایده‌ای دارم.

‫دنبالم بیا.

‫بیمارستان پاریس

‫آقای کوری.

‫ببخشید، یه مقدار فاصله‌ش زیاد بود.

‫فاصله‌ی این سفر، منو درگیر خودش نکرده،

‫ولی مقصدش چرا!

‫این یکی از بهترین بیمارستان‌های پاریس ـه. ‫یک سری تجهیزات هستن که...

‫ترجیح میدم وارد بیمارستان‌ها نشم.

‫ولی تو یه دانشمندی!

‫ماریا...

‫ترسیدی؟

‫از چی؟

‫از بیماریِ من.

‫نه.

‫خوبه.

‫چون نیازی نیست بترسی.

‫تو می‌میری؟

‫اگه درمانم کنی، نه!

‫چطور می‌تونم درمانت کنم؟

‫می‌تونی منو ببوسی.

‫اگه دوباره منو ببوسی، قول میدم نمیرم.

‫ولی «برونیا» میگه...

‫خواهرت همه چیز رو نمیدونه.

‫منو ببوس.

‫حسش کردی؟

‫نه.

‫اون صدای جهان بود...

‫که داره به سمتی جدید میچرخه.

‫به سمت ماریا اسکلودوسکا!

‫نمی‌تونم حسش کنم.

‫دوباره منو ببوس.

‫حالا...

‫میتونی حسش کنی؟

‫آره.

‫آره.

‫فکر میکنم حسش کردم.

‫تو منو درمان کردی.

‫ببخشید. ‫بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم طول کشید.

‫حالت بهتره؟

‫به این نتیجه رسیدم که آزمایش من بدونِ ‫تجهیزات تو، کاملاً خوب پیش میره.

‫وقتی داشتیم روی کریستال‌ها کار میکردیم، ‫(کریستال‌های تبلور آب)

‫مجبور بودیم بارهای میکروسکوپی ‫رو اندازه‌گیری کنی.

‫و هیچ چیزی برای این کار نداشتیم.

‫تا اینکه اینو ساختم.

‫یه برق سنجِ چهار گوش ـه.

‫قابلیت اندازه‌گیریِ...

‫دقیقِ...

‫بارهای ریز الکتریکی در یه ماده رو داره.

‫پتانسیل الکتریکی هم اندازه‌گیری میکنه؟

‫تجهیزات تو، به اندازه‌ی کافی خوب نیست،

‫ولی مال من هست!

‫دانش تو معرکه‌ست.

‫منم همینطور!

‫داری پیشنهاد همکاری میدی؟

‫دقیقاً دارم همین کار رو میکنم.

‫اساساً همش به انحلال بستگی داره.

‫شوهرم دوباره داره بهم چپ چپ نگاه میکنه.

‫اصلاً همچین کاری نمی‌کنم.

‫الان داری فکر میکنی دارم از دوستان فرهیخته‌ت، ‫سوالاتِ احمقانه می‌پرسم.

‫سوالاتت واقعاً احمقانه نیستن.

‫مادرم بهم گفت: ‫«هیچوقت با یه مرد نابغه ازدواج نکن.»

‫اون تو رو ناامید میکنه، ‫تو هم اونو ناامید میکنی.

‫حالا چرا من تو رو ناامید کردم؟

‫گمان می‌کنم بهش این تلقین رو ایجاب کردین ‫که اون به اندازه‌ی کافی خوب نیست.

‫این خانم می‌تونه همینجا بمونه!

‫نه بذار من بکنم... ‫تو میتونی سوالاتت رو بپرسی.

‫خب شما...

‫شما سنگ معدن رو...

‫برمیدارید...

‫و اونو داخلش حل میکنید؟

‫ما اورانیت رو برمیداریم...

‫که سنگ خاصی ـه...

‫و از معدن بسیار دوری در «بوهم» استخراج میشه، ‫(واقع در جمهوری چک)

‫و در طول فرآیندی علمی، عناصری رو که...

‫می‌دونیم می‌تونیم جدا کنیم رو جدا می‌کنیم،

‫و به اونچه که باقی مونده، نگاه میکنیم.

‫حالا از چه فرآیند علمی‌ای استفاده میشه؟

‫سوال خیلی خوبی پرسیدی!

‫می‌کوبونیمش!

‫که به شدت کار سختی ـه.

‫بعدش اونو می‌جوشونیم،

‫که منجر به جدا شدن ماده میشه.

‫بعدش...

‫اسید و محلول قلیایی بهش اضافه می‌کنیم...

‫تا زمانیکه فقط اون چیزی که خالص ـه،

‫باقی بمونه.

‫و مواد زیادی برای جداسازی وجود دارن.

‫واقعاً ارزشش رو داره!

‫خیلی هیجان انگیز ـه.

‫حالا اصلاً چی شد که رفتین سراغ اورانیوم؟

‫- «بکرل». ‫- یه دانشمند بسیار بزرگ. ‫(هنری بکرل، یکی از کاشفان پدیده‌ی پرتوزایی)

‫بکرل، به صورت اتفاقی کشف کرد...

‫که نمک‌های اورانیومی که در یک کشو، ‫در پارچه‌ای سیاه پیچیده شده بودند...

‫روی صفحه‌ی عکاسی، از خودشون ردی بجا گذاشتن.

‫بعدش اون فکر کرد...

‫که اورانیوم یه جور واکنش غیرطبیعی ‫با عنصری در هوا داشته.

‫من میگم، این واکنش با خود عنصر بوده.

‫- تئوریِ خیلی جسورانه‌ایه! ‫- هنوز متوجه نمیشم.

‫انگور رو در نظر بگیر. ‫چطور از انگور، آبغوره میگیری؟

‫خب اول لهش میکنی، بعدش تخمیرش میکنی.

‫آره، خب حالا تصور کن انگور، خودشو له کنه، ‫خودشو تخمیر کنه...

‫ماهیت خودشو تغییر بده!

‫حالا اگه بهت بگم که...

‫وقتی انگور به آبغوره تبدیل میشه،

‫موج گسترده‌ای از انرژی آزاد میکنه،

‫انرژی‌ای که میشه ازش استفاده کرد، ‫اونموقع واکنشت چیه؟

‫هیجان زده میشی، مگه نه؟

‫آره فکر کنم. بله.

‫پس...علم در حال تغییر کردن ـه.

‫و همون افرادی که دارن علوم رو میگردونن...

‫همونایی هستن که باور داشتن جهان مسطح ـه! ‫و من میخوام بهشون ثابت کنم که اشتباه میکنن. ‫(اشاره به اعتقاد قدیمیِ کروی نبودن زمین، داره)

‫مثل کاری که نیوتون کرد.

‫- «ما»، نه «من». ‫- ممنونم.

‫می‌فهمم این نگاهت چه معنی‌ای داره، پیِر!

‫چه معنی‌ای داره؟

‫- مثل یه انگورِ در حال تخمیر شدن؟ ‫- آره.

‫- از اون قیاس خوشم اومد. ‫- قیاس خوبی بود.

‫ولی درست میگی.

‫یه جور خاصی بهت نگاه میکنم.

‫و گاهی اوقات...

‫احساس میکنم تو هم همین نگاه رو بهم داری.

‫وقتی مادرم مُرد، یک هفته نمی‌تونستم صحبت کنم.

‫و مردم فکر میکردن، داشتم عزاداری میکردم. ‫ولی اینطور نبود.

‫موضوع این بود که واقعاً نمی‌تونستم درک کنم...

‫که چرا چیزی به این مهمی، ازم گرفته شده.

‫من در تمام زندگیم آدم خودخواهی بودم، پیِر. ‫و اگه امیدواری که اینو تغییر بدی...

‫تو خودخواه نیستی! فقط...

‫غرق در افکار خودتی.

‫و دوست نداری هیچکس، چیزی که واسه توئه رو بگیره.

‫هیچوقت اون زن یا همسری که تو انتظار داری ‫نخواهم شد.

‫بهم میخندی؟

‫یه مقدار گستاخانه رفتار کردم...

‫میدونم، ما به زور همدیگه رو میشناسیم.

‫بخاطر این دارم میخندم که...

‫تو شانس خواستگاری ازت رو ازم دریغ کردی.

‫آره، درسته.

‫مگه نه؟

‫حالا از نظر علمی، اصلاً قصد خواستگاری کردن داشتی؟

‫خب از نظر علمی باید بگم ‫فکرش هنوز کامل در ذهنم شکل نگرفته بود.

‫همونطور که گفتی، به زور همدیگه رو میشناسیم.

‫ولی بله، گمون میکنم یه فکرایی داشتم.

‫ماری اسکلودوسکا...

‫تو از هر زنی که من می‌تونستم...

‫توی زندگیم آرزوش رو داشته باشم، بهتری!

‫و من هیچوقت تو رو به عنوان ‫ زنِ تام الاختیار خودم در نظر نمی‌گیرم. ‫(آزادی‌هات رو بعد از ازدواج محدود نمی‌کنم)

‫دوست دارم زندگیم رو باهات تقسیم کنم.

‫خیلی ممنون.

‫لطفاً از این طرف.

‫تکون نخورید.

‫وقتی زمانش رسید، ‫یادم بنداز که باید پاریس رو ترک کنیم.

‫هر چقدر که ممکنه ملیح‌تر ازم بخواه!

‫باید شگفتی‌های دنیا رو تجربه کنیم.

‫یادم بنداز...

‫تا این نیاز به بزرگنماییِ هرچیزی رو ‫از سرت بیرون کنم.

‫فکر میکردم دیگه کاری به زن‌ها نداشته باشم.

‫چیه؟

‫با چیزایی که تو برام تعریف کردی، ‫تو تجربه‌ی زیادی با زن‌ها نداشتی.

‫خب...

‫فکر میکردم بهتر باشه فقط روی علم تمرکز کنم.

‫واقعاً عاشق این جملات قلمبه و سلمبه هستی، ‫مگه نه؟

‫ولی تو منو تغییر دادی!

‫فکر میکنم چیز خورم کردی تا باهات راه بیام.

‫همچین کاری نکردم!

‫تو فوق‌العاده‌ای.

‫این واقعاً مسخرست.

‫دارم تو رو میبرم خونه‌ی بخت.

‫نه، تو الان چشمام رو بستی...

‫و بیشتر زحمت رو من دارم میکشم تا تو!

‫آکادمی، یه افتخار عروسی ما یه کاری کرده.

‫چون از دستاوردمون هیجان زده شدن؟

‫آره، اونا تصمیم گرفتن دیگه اینقدر وقت خودشون ‫رو با مسکن گزینیِ موقت برای تو هدر ندن...

‫و بیشتر روی دفع ضایعات اورانیت تمرکز کنن.

‫- حالا چرا باید چشمام بسته باشه؟ ‫- چون هیجان انگیزتره!

‫حاضری؟

‫سلام پائول.

‫- به کاخ «ورسای» خوش اومدی. ‫- این... ‫(اینجا واقعاً کاخ ورسای نیست. مسخره کرد)

‫دقیقاً اون چیزی نیست که ما انتظارش رو داشتیم. ‫ ولی...

‫مثل یه خونه‌ی موقت می‌مونه!

‫تازه هنوز داخلش رو ندیدی!

‫این...

‫چه چیزیه!

‫بیا داخل.

‫اونا خیلی به خودشون زحمت دادن!

‫واقعاً!

‫سلام.

‫یه بسته برای تحویل دارم. ‫ماری اسکلودوسکا؟

‫الان دیگه ماری کوری هستن، ولی جاش رو درست اومدی.

‫- میذارمش توی حیاط. باشه؟ ‫- ممنونم.

‫اورانیت اومده؟

‫- مراقب باش. ‫- مراقب هستم.

‫دوباره.

‫ایرن؟

‫ایرن.

‫آره.

‫اینجا.

‫آروم آروم، پائول.

‫اون رادیوم ـه.

‫رادیوم؟

‫یه اونس رادیوم!

‫از چهار تُن اورانیت تهیه شده.

‫هنوز اول کاریم ولی...

‫این زیباترین چیزی نیست که توی عمرت دیدی؟

‫مطمئنی؟ مطمئنی خودشه؟

‫مطمئنم.

‫آره.

‫زیباترین چیزیه که توی عمرم دیدم.

‫فکر کنم الان دیگه همه چیز تغییر کنه. مگه نه؟

‫آره.

‫ما فکر کردیم که یه عنصر جدید پیدا می‌کنیم.

‫اشتباه می‌کردیم.

‫چهار سال طول کشید...

‫4 تُن اورانیت،

‫40 تُن مواد شیمیاییِ خورنده،

‫و 400 تُن آب مصرف شد.

‫ما اینجاییم تا به شما...

‫دو عنصر جدید رو معرفی کنیم.

‫پولونیوم...

‫و رادیوم.

‫هممون فکر میکردیم که اتم‌ها، ثابت و پایدار هستن.

‫خب از قضا، بعضی‌هاشون اینجور نیستن!

‫و در ناپایداریشون...

‫اونا از خودشون تشعشعات ساطع میکنن.

‫من اسم اینو گذاشتم...

‫پرتو افشانی. ‫(رادیو اکتیویته)

‫اومدیم اینجا تا بهتون بگیم که اساساً...

‫از ریشه، برداشتتون از اتم، اشتباه ـه.

‫تکون نخورید!

‫خانواده‌ی کوری، ‫پرتو افشانی را کشف کردند.

‫مادام کوری ادعا کرد که...

‫کاشف دو عنصر رادیوم و پلونیوم می‌باشد.

‫«برداشت شما از اتم اشتباه است»

‫رادیوم از قوانین بنیادین تخطی میکند...

‫اتم‌های ناپایدار!

‫پرتو افشانی، زندگی، مرگ.

‫خانم یا آقا؟

‫معلومه یه خانم.

‫باشه مشکلی نداره.

‫سلام.

‫- سلام. ‫- سفارش دادی؟

‫- نه. ‫- ماءالشعیر! - ماء‌الشعیر؟

‫- چیه؟ ‫- گرفتمش.

‫- چیو؟ ‫- من الان یه پروفسور هستم.

‫- چــــی؟ ‫- آره!

‫بالاخره اونا فهمیدن که من چه پتانسیلی دارم.

‫مراقب باش.

‫چرا؟

‫- نه! ‫- چرا.

‫من پروفسور کوری هستم و قراره دو تا بچه داشته باشم!

‫بابایی!

‫تبریک میگم، پروفسور کوری.

‫داریم کجا میریم؟

‫دارم میبرمت یه جایی که ازش خوشت میاد.

‫ولی من خسته‌ام! حامله هم هستم.

‫اینجا هم خیلی سرده.

‫«لویی فولر» ما رو به یه نمایش دعوت کرده.

‫لویی فولر؟

‫روح‌گرایی؟ اوه، شوخیت گرفته؟!

‫اینم مثل همه‌ی علوم می‌مونه.

‫چرت و پرت نگو. ‫اونجا چیزی برای دیدن یا آنالیز کردن وجود نداره.

‫تو پرتو افشانی رو هم نمی‌تونی ببینی.

‫نه اون خیلی فرق میکنه.

‫عصر بخیر، لویی.

‫ما در دنیایی زندگی می‌کنیم...

‫که نور نامرئی...

‫می‌تونه از جسم عبور کنه،

‫و استخوان‌های زیر خودش رو افشا کنه.

‫- با استفاده از اشعه‌های ایکس... ‫- هیس!

‫میخوام روحِ...

‫بتهوون رو احضار کنم.

‫تا بر من هویدا بشه.

‫اشعه‌ی ایکس؟

‫- منظورش پرتوهای اورانیوم ـه؟ ‫- آره.

‫تا لحظاتی دیگر...

‫جلوه‌ی...

‫بتهوون...

‫بر روی...

‫این صفحه‌ی عکاسی، نمایان خواهد شد.

‫حالا بتهوون قراره زنده بشه.

‫اون داره از علم ما استفاده میکنه ‫تا کار خودشو به پیش ببره.

‫هر دانشمندی روی علم قبل از خودش کار میکنه.

‫تو به این میگی علم؟

‫این میتونه تحولی در علم باشه.

‫متوجه نیستی؟ ما همین الانشم علم رو ‫برای همیشه تغییر دادیم.

‫روی اون یکی قوی‌تره.

‫قطعاً این بهتره.

‫یه پیشنهاد دیگه بهمون شده.

‫چی میخوان؟

‫نمک‌های بودار رادیو اکتیو.

‫این درمانی برای کچلی ـه.

‫تو چی جوابشون رو دادی؟

‫«ما رادیوم نداریم. مجوز هم نداریم. ‫شما هم هر کاری خواستید بکنید.»

‫اگه مجوز داشتیم، آزمایشگاهمون هم بزرگتر میشد.

‫میدونم دستاوردهای علم، مهمتر هستن...

‫اگه مجوز میگرفتیم، دیگه مردم نمی‌تونستن ‫از این دستاوردها لذت ببرن.

‫من مطمئن نیستم که مردم از دستاوردهامون ‫آگاهی داشته باشن.

‫اوه، باور کن مردم می‌تونن این دستاوردها رو ببینن.

‫کبریت‌های رادیو اکتیو.

‫چندتا سیگار رادیو اکتیو.

‫شکلات رادیو اکتیو.

‫خمیردندون رادیو اکتیو.

‫یه نامه اینجاست که درباره‌ی ...

‫پودر زیباییِ رادیو اکتیو ـه.

‫لویی فولر ازمون ژاکت‌های رادیو اکتیو ‫برای رقصش میخواد.

‫نگران نباش، بهش گفتم ژاکت درست نمی‌کنیم.

‫شنیدی توی تئاتر «برادوی»، مراسم رقصی به ‫افتخار کار ما گرفته شده؟

‫مراسم پیف، پف، پوف!

‫این چه کاری بود ما کردیم؟

‫خب...

‫اون چیه؟

‫چیزی نیست.

‫هانری دنلوس، که متخصص پوست ـه، چند روز پیش ‫با کلی ذوق اومد پیش من؛

‫اون یه مقدار رادیوم کلرید روی تومور گذاشته،

‫و مقدار قابل توجهی، کوچیک‌تر شده.

‫کوچیک‌تر شده؟

‫دو هزار سال،

‫سرطان...بیماریِ لاعلاج!

‫باورت میشه؟

‫دارن یه گروه تحقیقاتی درست میکنن.

‫اون فکر میکنه، رادیوم ما ‫می‌تونه سرطان رو درمان کنه؟

‫دنلوس، تازه شروعشه!

‫میتونم احساس کنم که کارمون، می‌درخشه.

‫می‌تونم احساس کنم که دنیا رو عوض میکنه.

‫کلیولند، سال 1957

‫آقای وارنر؟ من دکتر جنکینز هستم.

‫و تو، باید پیتر باشی.

‫سلام.

‫میدونی این آقا کیه؟

‫ایشون آقای دکتر هستن. ‫قراره حالت رو خیلی بهتر کنه.

‫بعدش میدونی چی میشه؟ ‫هممون میریم خونه‌هامون.

‫میخوایم از شتاب‌دهنده‌ی خطی استفاده کنیم.

‫شتاب‌دهنده‌ی چی؟

‫این یکی از بروزترین دانش‌های عصر جدید ـه، ‫آقای وارنر.

‫حالا قبلاً ازش استفاده کردین؟

‫در این بیمارستان، پسرتون اولین کسیه که ‫داره این فناوری روش استفاده میشه.

‫توی جهان، فقط پنج عدد از این دستگاه وجود داره.

‫پسر من، یه میمون نیست که بخواید روش آزمایش کنید.

‫اگه راهی برای درمان پیتر پیدا نکنیم...

‫سرطان اون پیشرفت میکنه و ‫به همه‌ی اعضای حیاتیش نفوذ میکنه.

‫این ماشین می‌تونه تومورش رو کوچیک کنه، ‫من اینو تضمین میکنم.

‫حالا اگه به اندازه‌ی کافی کوچیکش بکنیم، ‫نمی‌تونم به قطع بگم ولی...

‫به طرز چشمگیری، شانس زنده موندنِ ‫بچه‌تون رو بیشتر میکنه.

‫می‌خوام ببینمش.

‫البته.

‫از چیزی که انتظارش رو داشتم بزرگتره.

‫این دستگاهی ـه که قدرت باورنکردنی ـه ‫در درون خودش داره.

‫پس در نتیجه باید بزرگ باشه.

‫صبر کن ببینم... ‫اون قراره بره داخلش؟

‫نه.

‫اینجا بسته میشه.

‫بسته میشه؟

‫فقط برای اینکه تکون نخوره.

‫وقتی از اشعه‌ها استفاده میکنیم...

‫باید خیلی دقیق عمل کنیم.

‫دردش هم می‌گیره؟

‫آقای وارنر، این دستگاه، ‫زندگیِ پسرتون رو بهبود می‌بخشه.

‫حتی ممکنه نجاتش بده!

‫خیلی‌خب.

‫تکون نخور، پسرم.

‫خبر بد؟ خبر بدی آوردی؟

‫نه، خبر بدی نیست. همه چیز خوب پیش رفت.

‫جواب داد؟ یعنی...اون بهتره؟

‫راه درازی در پیش داریم آقای وارنر، ‫ولی شروع خوبی داشتیم.

‫میخواید ببینیدش؟

‫قسم میخورم این آخرین باریه که میام اینجا.

‫فقط صبر کن و نگاه کن.

‫پیِر!

‫اون نیاز به محیط ساکتی داره تا ‫اکتوپلاسم پدیدار بشه. ‫(ماده‌ی ساطع شده از افراد در حالت خلسه)

‫چیه؟

‫- رادیوم اذیتت میکنه؟ ‫- نه، درش آوردم.

‫معلوم شد که به گوشت بدن آسیب میرسونه،

‫رنگش رو خاکستری کرد.

‫- این ضایعه‌ست؟ ‫- پیِر!

‫مجذوب کننده‌ست!

‫اون یه حقه بازِ به تمام عیار ـه!

‫اونوقت اونا یه جور رابطه‌ی دوستانه‌ی مرموز ‫با هم برقرار کردن.

‫شوهرم قول داده تا در زمان اجرا و قبل و بعدش، ‫وزنِ اون زن رو اندازه بگیره...

‫تا ببینه که واقعاً یه روح...

‫وارد بدنش میشه یا نه.

‫فکر میکنم حسودیت شده!

‫من حسودیم نشده...فقط...

‫فقط عصبانی‌ام! ‫چون فکر میکنم باید کارمون رو خیلی جدی‌تر بگیره.

‫- اوه خدای من... ‫- چیه؟

‫اون منو شناخت.

‫ما روی صفحه‌ی اول روزنامه‌هاییم.

‫اون منو شناخت.

‫مردم باورشون نمیشه من خواهرِ مادام کوریِ مشهورم.

‫شهرت برای احمق‌ها مهمه.

‫تازه همین موضوع باعث شده ‫ایده‌های خیلی عجیبی به ذهن پیِر برسه.

‫خب بذار اون عجیب‌غریب باشه!

‫با خوشی‌هاش خوش‌ بگذرون.

‫آخه با روح‌گرایی؟

‫ایمان داشتن به این چیزا اونقدرا هم بد نیست.

‫منم ایمان دارم. به بشریت و پیشرفت ایمان دارم!

‫ولی ایمان به جهان پس از مرگ، ‫هیچ اساس علمی‌ای نداره.

‫هیچوقت فکر نمیکنی که شاید مادر...

‫الان یه جایی بهتر از اینجا باشه؟

‫چرا!

‫توی یه سوراخ، زیر زمین، توی لهستان!

‫جایی که خیلی بهتر از پاریس ـه.

‫ماریا،

‫تو خیلی بدبین هستی!

‫نه عزیزم. من فقط واقع‌بین هستم.

‫داری برای کی نامه می‌نویسی؟

‫اونا میخوان بهم مدال لژیون افتخار رو بدن.

‫منم دارم جواب میدم.

‫چه جوابی؟

‫خب ازشون میخوام از وزیر تشکر کنن، ‫ولی نیازی به این تشریفات ندارم.

‫از طرف دیگه...

‫واقعاً به یه آزمایشگاه بهتر، نیاز دارم.

‫خیلی سرفه میکنی!

‫جدی؟

‫ماری...

‫منو نبر بیمارستان! من بیمارستان بیا نیستم.

‫همینجا منتظر بمون.

‫- اوه! اوه نهههه! ‫- انبرِ جراحی لطفاً.

‫حالا ازت میخوام زور بزنی.

‫- نمی‌تونم. نمی‌تونم. نمی‌تونـ... ‫- فقط نفس بکش عزیزم.

‫- نه!!!! ‫- تقریباً تموم شده.

‫فکر کردم از دستش دادیم.

‫ماری کوریِ مشهور، نیاز به کمک داشت ‫و همه با کله دویدن و اومدن.

‫اون باید می‌مُرد!

‫ولی اونا نجاتش دادن.

‫تو رو هم همینطور.

‫«ایو» ‫(معادل اسم حوا)

‫ایرن.

‫داری به چی فکر میکنی؟

‫نمیدونم.

‫به هیچی فکر نمیکنی؟

‫نمی‌دونم.

‫همیشه باید به یه چیزی فکر کنی.

‫تو به چی فکر میکنی؟

‫چیزایی که تو هنوز خیلی جوونی تا بفهمی.

‫کارِ ما نامزد دریافت جایزه‌ی نوبل شده.

‫بخاطر همون کشف پرتو افشانی.

‫در تقدیرنامه...

‫فقط به اسم من اشاره شده.

‫و...

‫و؟

‫و من بهشون گفتم اگه قرار باشه ‫جایزه‌ی نوبلی رو ببریم...

‫با همدیگه می‌بریمش.

‫اوه، پائول. من به اون صندلی نیاز دارم.

‫ساعت چنده؟

‫دوازده و ده دقیقه.

‫توی سوئد ساعت چنده؟

‫دوازده و ده دقیقه.

‫مطمئنی دلت میخواد اینجا باشی؟

‫به نظر...

‫به نظر اینجا جای درستی میاد.

‫استوکهولم، سال 1903

‫جامعه‌ی بشری از...

‫حاضرید آقای کوری؟

‫نه!

‫ممکنه تصور بشه که...

‫رادیوم در دست افراد نابجا و مجرم، ‫میتونه خیلی خطرناک باشه.

‫سرهنگ تیبتس، از پرواز انولاگی هستم.

‫واشینگتن، صدای منو دریافت می‌کنید؟

‫دریافت شد، سرهنگ تیبتس. تمام!

‫واشینگتن، کاپیتان رابرت لویی، همین الان بهم ‫اطلاع داد که «پسر کوچولو»، الان آماده‌ست.

‫اجازه‌ی رها کردن. تمام!

‫اجازه داده میشه، سرهنگ.

‫اینجا ممکنه این سوال پیش بیاد...

‫که بشریت از دانستنِ رازهای طبیعت، ‫سود میبره یا نه.

‫که آیا آماده‌ست تا از اون‌ها منفعت ببره یا نه!

‫و آیا این دانش، براش مضر ـه یا نه!

‫با علامت من...

‫سه،

‫دو،

‫یک.

‫نمونه‌های بارزی در اکتشافاتِ جوایز نوبل ‫موجود است که نشان می‌دهد...

‫همانطور که مواد منفجره‌ی قدرتمند ‫به بشر کمک کرده...

‫تا کارهای فوق‌العاده‌ای بکنند،

‫همچنین اسباب وحشتناکی برای تخریب هستند.

‫اگر در دستانِ مجرمین بزرگ قرار بگیرند،

‫مردم را به جنگ، سوق می‌دهند.

‫هیروشیما، سال 1945

‫من یکی از اون افرادی هستم که باور دارن، ‫با جایزه‌ی نوبل...

‫بشریت، بوسیله‌ی این اکتشافات جدید، بیش از بدی...

‫خوبی رو به ارمغان میارن.

‫برگشتی؟!

‫آره.

‫همه چیز بر وفق مُراد پیش رفت؟

‫بله.

‫همه‌ی اون تمجیدهایی که احساس میکردی ‫لیاقتشون رو داری، ازت انجام شد؟

‫سخنرانی من، کاملاً درباره‌ی تو و کارِت بود.

‫ولی من فقط یه همسر ساده‌ام! مگه نه؟

‫- تاحالا جوری باهات رفتار کردم که این حس رو بکنی؟ ‫- من همسرِ پیِر کوری هستم.

‫تو گفتی به تشریفات حرفه‌ای اهمیتی نمیدی، ‫تنها چیزی که برات مهمه، موفقیت‌هامون ـه.

‫من بودم که واسه‌ی این چیزا جنگیدم.

‫منم دارم همون کاری رو میکنم که یه همسر خوب ‫باید انجام بده: برات بچه میارم...

‫و واست خونه‌داری می‌کنم.

‫باید از پاریس بریم بیرون. ‫پاریس هر دوتامون رو آلوده میکنه.

‫چطور جرأت کردی؟ چطور جرأت کردی نبوغ منو بدزدی؟ ‫چطور جرأت کردی بجای من مورد تمجید قرار بگیری؟

‫باید بریم بیرون و یه مقدار هوا بخوریم.

‫«من یکی از اون افرادی هستم که باور دارن، ‫با جایزه‌ی نوبل...»

‫- نه، من خیلی واضح گفتم... ‫- «بشریت، بوسیله‌ی این اکتشافات جدید...»

‫- «بشریت، بیش از بدی...» ‫- ماری، من خیلی واضح گفتم که این کار جفتمون بوده.

‫نبوغ منو دزدیدی، و واسه خودت کردیشون! ‫اصلاً نباید بدونِ من میرفتی!

‫تو تازه فارغ شدی!

‫مریض‌تر از اون حرفا بودی که بخوای سفر کنی، ‫در ضمن، اصلاً نمیخواستی بیای!

‫باید چیکار میکردم؟

‫این موضوع از هر دوی ما بزرگتره، ماریا!

‫و یه نفر باید میرفت اونجا تا نماینده‌ی این ‫دستاورد می‌بود.

‫خفه!

‫هیچوقت متوجه نشدی! ‫عصبانی بودی چون اونا تو رو یکی از خودشون نمیدیدن.

‫اوه، چقدر منو خوب میشناسی!

‫منم عصبانی بودم، چون اونا اشتباه میکردن.

‫ولی هیچوقت هیچکدوم از اینا رو نمیخواستم. ‫فقط میخواستم به دانش بشری خدمت کنم.

‫اونوقت من تو رو به دانشمند بهتری تبدیل نکردم؟

‫ما با همدیگه دانشمندان بهتری نیستیم؟

‫معلومه که هستیم.

‫چون تو یکی از بهترین نبوغی هستی ‫که تابحال دیدم، ولی از قضا من نابغه‌تر هستم.

‫ماریا، مشکل اصلیِ تو غرورت ـه!

‫مشکل اصلیِ من، تویی...

‫بعلاوه‌ی اینکه اینقدر دوستت دارم!

‫مشکل این نیست که متوجه نباشم ‫چه رابطه‌ای بین ما برقراره!

‫مشکل اینه که نمی‌دونم ‫زندگیِ من بدونِ تو چی میشد!

‫حتی وقتی بچگی‌های خودمو تصور می‌کنم...

‫به یه نحوی، تو اونجایی.

‫کاش تو هم توی سوئد کنارم می‌بودی.

‫کاش می‌تونستیم با همدیگه بریم اونجا.

‫من مریضم، ماری.

‫مریضم!

‫و سرفه‌های خونی میکنم.

‫بیا از پاریس بریم بیرون،

‫و استراحت کنیم و بهتر بشیم.

‫آزمایشگاه چی میشه؟

‫می‌مونه واسه بعد.

‫- بیا خودمون رو نجات بدیم. ‫- خیلی کارها برای انجام دادن باقی مونده.

‫خواهش می‌کنم، ماری.

‫خواهش میکنم!

‫پیِر! خیلی دور نشی.

‫ماریا!

‫کجایی؟

‫مراقب باش!

‫سلام، دوست قدیمی!

‫بدرود!

‫لیست نامزدها رو داریم؟

‫خب، ازش کپی دارید؟

‫خوش اومدین، مادام کوری.

‫نمی‌دونم چرا باید میومدم اینجا!

‫شما به این بخاطر اینجایید که هیئت مدیره مایله...

‫ شما جایگاهِ پروفسور کوری در دانشگاه رو بگیرید.

‫میخواید جایگاه پیِر رو بهم بدید؟

‫ما نمیخوایم چیزی بهتون بدیم،

‫داریم با یه سری نامزدهای احتمالی مصاحبه میکنیم،

‫و با خودمون فکر کردیم که این جایگاه ‫باید به شما برسه.

‫حالا اگه این پست رو نخوام، چی؟

‫یه نامزد کم میشه!

‫دوست دارم این مقام با توجه به ‫شایستگی‌های خودم بهم داده بشه.

‫اگه میخواین از سر ترحم این کار رو بکنید، ‫پس همون بهتر که نکنید.

‫اگه میخواین با توجه به یه جور تشریفات بهم بدین...

‫ندین بهتره!

‫- خب، اگه... ‫- دیگه چیزی برای گفتن ندارم.

‫شغلی نیست که بخوامش ولی شغلی ـه که ‫حاضر به گرفتنش هستم.

‫و اگه علم و دانشم به اندازه‌ی کافی، ‫کیفیت من رو برای شما نمایان نمیکنه...

‫پس برداشتتون از علم من کاملاً اشتباه بوده.

‫عذر میخوام، آقایون.

‫متاسفانه رفتارهای خاصی داره.

‫این یه دستاورد محسوب میشه، ماری!

‫اولین پروفسور زنِ دانشگاه سوربن؟

‫همچین ترفیعی خیلی واست خوبه.

‫اونم برای اولین برنده‌ی زنِ جایزه‌ی نوبل ‫در فرانسه و جهان!

‫جایزه‌ی نوبل؟ یادت نمیاد؟ ‫من اصلاً نامزد هم نشده بودم.

‫این پیِر بود که برای من و برای کارِمون جنگید،

‫و بدون اون هیچوقت برنده نمیشدم.

‫اون همه چیزم بود، ‫و حالا...اون...اون دیگه رفته.

‫و من...

‫من گُم شدم.

‫این دوران میگذره، ماری.

‫نه، نمیگذره.

‫- داری با قدرت پیش میری. ‫- دیگه از قدرتمند بودن، خسته شدم.

‫نمیخوام قدرتمند باشم. میخوام ضعیف باشم.

‫خب، اگه پیِر بود اینو نمیخواست.

‫فکر میکنی میتونی بجای اون صحبت کنی؟

‫منم دلم واسش تنگ شده.

‫اومدش!

‫میخوام درباره‌ی رادیوم بهتون بگم.

‫عنصری عجیب...

‫و شگفت انگیز...

‫چون...

‫اونطور که باید و شاید، رفتار نمیکنه.

‫نوادا، سال 1961

‫بمب اتم. شاهدِ انفجار آن باشید. ‫تنها نفری 50 دلار!

‫به اینجا میگن «شهر نفرین‌شده»

‫به نظر میاد زحمات بی‌دریغی اینجا کشیده شده.

‫اون مانکن ـه شبیه این مانکن‌های فروشگاهِ ‫«جی‌سی‌پنی» می‌مونه.

‫از ما خیلی شیک‌تر هستن! ‫از این خنده‌م میگیره.

‫فکر می‌کنید این همه جزییات لازم بوده؟

‫خیلی باحاله، مگه نه؟

‫اوه، نه، نه، نه.

‫اوه، از همگی عذر میخوام.

‫- اشکالی نداره. ‫- واقعاً عذر میخوام.

‫عینک‌ها!

‫یه سری از مردم میگن، رادیوم من اونا رو مریض کرده.

‫تو مریضی؟

‫نه.

‫تو چی؟

‫آره.

‫کم‌خونی دارم.

‫ولی هیچ مدرکی وجود نداره. مدرکی نیست که...

‫یه سری از مردم میگن...

‫شاید همین، پیِرِ عزیز من رو ضعیف کرده ‫و اون نتونسته از سر راه بیاد کنار.

‫جمجمه‌ی پیِر له شده بود!

‫رادیوم، هیچوقت نمی‌تونسته همچین کاری بکنه.

‫بدونِ اون هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.

‫- اگه زنده بود، ازت میخواست ادامه بدی، ‫- میدونم.

‫ازت این انتظار رو میداشت!

‫منم ازت همین انتظار رو دارم.

‫تو بهترین زنی هستی...

‫که تابحال دیدم.

‫بهترین آدم!

‫میدونم چی رو از دست دادی، ماری.

‫پیِر یه بار بهم گفت که ‫نمی‌تونه زندگی بدونِ منو تصور کنه.

‫ولی من هیچوقت جواب این حرفش رو ندادم.

‫ولی باید میدادم!

‫چیزی برای خوردن میخواید؟

‫نه.

‫پس برید!

‫پرتو افشانی... ‫(رادیو اکتیویته)

‫انتشار ناگهانیِ ...

‫تشعشعات، یا ذرات، بعد از...

‫شکاف هسته‌ای می‌باشد که بوسیله‌ی ‫سازمان‌دهیِ داخلیِ خاصی صورت می‌گیرد...

‫که ساختار آن بسیار ناپایدارتر است.

‫ذراتی که از هسته، منتشر میشن...

‫در نتیجه‌ی ناپایداری هسته، بوجود می‌آیند.

‫برای امروز بسه. از همگی ممنونم.

‫اونقدری که به نظر میرسه، بد نیست.

‫- میدونیم کیا توی این ماجرا دخیلن؟ ‫- دو نفر هستن.

‫«مارسل دمالندر» و «موریس دمینیترو»

‫اونا دارن توریوم ایکس رو آماده میکنن.

‫توریوم ایکس برای کی؟

‫کارخونه‌ای خارج از پاریس.

‫- موریس چند وقتی میشه که حالش خوب نیست. ‫- چرا؟

‫- سرطان خون گرفته. ‫- مارسل چی؟

‫اون کم‌خونی داره.

‫کم‌خونیِ مزمن.

‫- اونوقت میشه مستقیم به این قضیه ارتباطشون داد؟ ‫- معلومه که میشه.

‫همه‌ی اینا بخاطر تشعشعات و عوارض اونه.

‫این بیماران، دائماً با ‫ناهنجاری‌های بیشتری روبرو میشن.

‫هیچوقت از این ماجرا بی‌خبر نبودیم.

‫حالا باید از قبل، آگاه‌تر باشیم!

‫شوهر خودش رو از دست میده و شوهر من رو میگیره!

‫ماری کوریِ بزرگ...

‫به یه دزد، تنزل پیدا کرده!

‫نه.

‫تو ماری کوری نیستی.

‫حتی شایسته‌ی اون اسم نیستی.

‫اسم تو...

‫ماریا اسکلودوسکا ـه و لهستانی هستی.

‫یه زن کثیفِ لهستانی!

‫زنِ کثیف لهستانی‌ای که سمی رو اختراع کرد...

‫که دنیا فکر می‌کرد شگفت‌انگیز ـه!

‫ولی من میدونم تو چجور آدمی هستی.

‫صداش رو شنیدم.

‫با این وجود داخل موندی!

‫میخواستی بیام بیرون و حرف‌هاش رو تکذیب کنم؟

‫کار منطقی این بود که داخل بمونم، پس داخل موندم!

‫متاسفم که اون حرف‌ها رو زد.

‫متاسف نباش.

‫ماری؟

‫چیه؟

‫حالا چیکار کنیم؟

‫4 صفحه از این روزنامه‌ی ملی‌گرای آشغال، ‫درباره‌ی این موضوع نوشته!

‫همسرش، یه کارآگاه خصوصی استخدام کرده.

‫اونا نامه‌هامون رو دزدیدن!

‫اون رفته پیش روزنامه‌ها و تشویقشون کرده ‫که اینا رو چاپ کنن.

‫ درباره‌ی یه سری نصیحت بود که بهش کرده بودم، ‫بیشتر درباره‌ی اینکه بهش روی خوش نشون نده.

‫این روزنامه به نظر از این موضوع که زنان باید ‫در زندگیِ خودشون روی خوش ببینن، داغ کرده.

‫ولی اینا مسائل شخصی هستن...

‫- تو داری درباره‌ی زندگیِ... ‫- زندگیِ زناشوییشون صحبت میکنم! آره!

‫تو و همه‌ی افراد دیگه رو...

‫- ...شوکه کردم! ‫- ماریا.

‫تو منو شوکه نکردی.

‫فقط اینکه نباید درباره‌ی این چیزا نامه بنویسی!

‫اینا مسائل شخصی‌ان!

‫نباید نوشته بشن.

‫مردم دارن نگاه میکنن.

‫اونا همیشه نگاه کردن.

‫اینجوری نه! با تنفر نگاه نمی‌کردن.

‫رسواییِ ماری کوری

‫از فرانسه برو بیرون، خودشیفته‌ی بدبخت!

‫موعظه درباره‌ی مسائل زناشویی

‫آشغالِ تفاله، برگرد کشور خودت!

‫لهستانیِ کثیف! ‫(روزنامه: دخالت در روابط شخصی)

‫در حال تجدید نظر برای نامزدیِ مادام کوری

‫ماری، میشه یه لحظه باهات صحبت کنم؟

‫نمیشه صبر کنی؟

‫نه.

‫اون بهم میگه اگه برم خونه، همه چیز تموم میشه.

‫متاسفم ولی این قضیه هیچوقت تموم نمیشه.

‫نمیخوام اون بازم بهت صدمه بزنه.

‫فکر میکنم صرف نظر از هر کاری که تو بکنی، ‫آسیبی که به من رسیده، دائمی باشه!

‫ماری، تو گفتی هیچوقت دوستم نخواهی داشت.

‫اگه پیِر بود، نمیخواسـ...

‫من که میگم الان توی این مکالمه، ‫آوردنِ اسم اون اشتباهه! تو چطور؟

‫تو منو ترک نمیکنی.

‫من که یه سگ گمشده نیستم. ‫فقط داری منو ول میکنی تا راه خودمو پیدا کنم.

‫حالا برو و شجاع باش!

‫- ماری؟ ‫- ولی منتظر ترحم من نباش ولی میدونم میشی.

‫اونجا رو بستن.

‫اون مُرد.

‫بعدش اونجا رو بستن.

‫هیچوقت فکر نمی‌کردم اینجا... ‫فکر نمی‌کردم که...

‫کاری که میکرد، ارزشی داشته باشه.

‫تو دانشمندی.

‫اون هنرمند بود.

‫یا یه چیز دیگه.

‫دقیقاً نمی‌دونم اون چی بود.

‫اون مُرد!

‫لویی، تو بهم کمک میکنی؟

‫من اینجا رو درک نکردم ولی تو کردی، ‫و من...

‫میتونی کاری که اون میکرد رو بکنی؟

‫میخوام شوهرم رو ظاهر کنی.

‫فکر نمیکنم حتی خودشم می‌تونست همچین قولی بهت بده.

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم! میتونی شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم...میشه...شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫خواهش میکنم. ‫ میشه شوهرم رو ظاهر کنی؟

‫چرنوبیل، سال 1986

‫بگیرش!

‫نفس بکش!

‫برو، برو، برو، برو.

‫مستقیم!

‫پس داره ترکت میکنه؟

‫اون...به اندازه‌ی کافی قوی نبود.

‫قطعاً برای مطبوعات به اندازه‌ی کافی قوی بوده!

‫این به اصطلاح ملی‌گراها تو رو ‫یه «لهستانیِ کثیف» و «یهودی کثیف» خطاب میکنن.

‫سعی کن بهشون بگی من یه یه «مسیحیِ کثیف» ‫و «مسیحیِ آزمایشگاهیِ کثیف» هستم.

‫اونا گوش نمیدن!

‫ماریا...

‫من دارم میرم خونه.

‫لهستان!

‫- تو باهام میای؟ ‫- من متعلق به همینجام.

‫اونا که اینطور فکر نمیکنن.

‫فرانسه، خونه‌ی ایرن و ایو ـه. ‫(دوتا بچه‌هاش رو میگه)

‫ایرن و ایو، عاشق لهستان میشن.

‫کار من اینجاست!

‫لهستان تغییر کرده.

‫از تو تقدیر و تمجید میکنن.

‫پیِر اینجا خاک شده!

‫اونا بیرون خونه‌ی تو وایمیسن...

‫و جیغ میزنن که تو از اینجا بری.

‫از کِی تاحالا نظر مردم باعث شده که ‫من توی کاری تجدید نظر بکنم؟

‫برو خونــــه!

‫لهستانیِ کثافت!

‫لهستانی!

‫لهستانـــی!

‫رشدت آهسته شده، ایو.

‫واقعاً؟

‫ولی ایرن از همیشه سریعتر داره پیش میره.

‫خب... ‫من دندون‌های بزرگی دارم.

‫درسته!

‫تگراف براتون اومده، خانم.

‫جالبه؟

‫آکادمی سلطنتی علوم سوئد، در نظر گرفته تا من...

‫من دوباره...

‫جایزه‌ی نوبل رو برنده شدم!

‫این بار برای شیمی!

‫برای چی؟

‫برای استخراج عنصرهام...

‫یعنی رادیوم و پلونیوم.

‫- تبریک میگم، مادر. ‫- تبریک میگم، مادر.

‫و اونا پیشنهاد کردن که شخصاً به اونجا نیام، ‫تا از حاشیه‌های احتمالی جلوگیری کنم.

‫خب...

‫بذار سرت رو اندازه بگیرم، ایو.

‫بیا اینجا، عزیزم.

‫خیلی خوشحال شدیم که تونستید ‫به سوئد تشریف بیارید، خانم کوری.

‫جداً؟

‫اوه بله.

‫در استکهلم، جنبش‌هایی توسط زنان صورت گرفته...

‫که از شما به عنوان فردی قاطع و پر قدرت ‫حمایت می‌کنند.

‫هرچیزی که میخواید در اختیارتون هست؟

‫بله، من...

‫هرچیزی که لازم دارم رو دارم.

‫اونا خوششون نمیاد اینجا باشی.

‫چرند نگو!

‫اونا فقط خیلی براشون سخته که بخوان ‫زندگی من به عنوان یه دانشمند رو از...

‫زندگیِ شخصیم جدا کنن.

‫چرا از زندگیِ شخصی تو خوششون نمیاد؟

‫توی سخنرانیت درباره‌ی چی حرف میزنی؟

‫مسائل شخصی؟

‫نه.

‫«شیمیِ دست‌نیافتنی»

‫آفرین!

‫- آفرین! ‫- آفرین، مادام کوری.

‫- آفرین. ‫- آفرین...

‫نزدیک به 15 سال قبل،

‫هنری بکرل، تابش اورانیوم رو کشف کرد.

‫دو سال بعد، مطالعه‌ی این پدیده...

‫به مواد دیگر نیز، توسعه یافت.

‫اول خودم به تنهایی،

‫و بعد، توسط پیِر کوری...

‫و خودم.

‫این تحقیقات سریعاً ما رو به ...

‫کشف عناصر جدید، رسوند.

‫که تابش اون‌ها در قیاس با اورانیوم،

‫بسیار قدرتمند‌تر بود.

‫به لطف اکتشافِ...

‫این مواد جدید و قدرتمند رادیو اکتیو...

‫مطالعه‌ی پرتو افشانی...

‫با سرعت به نظیری پیشرفت کرد.

‫ایرن، داری منو کجا میبری؟

‫وایسو خودت میبینی، مامان.

‫همینجا نگه دار، راننده.

‫- ایرن، من نمیخوام... ‫- میدونم.

‫- پس چرا منو آوردی اینجا؟ ‫- چون باید ببینیش.

‫- ولی من... ‫- فکر میکنی جنگ به تو مربوط نمیشه؟

‫معلومه که میشه.

‫فکر میکنی نمیتونی کمک کنی؟

‫ایرن، من هم مریضم، هم زنم!

‫فکر نمیکنم به درد کسی بخورم. ‫حالا یه تفنگ بهم بده، سعیم رو میکنم.

‫این کشور در حال جنگ ـه.

‫و خدمات بهداشتی، افتضاح ـه!

‫من وارد بیمارستان تو نمیشم.

‫میدونم، مامان.

‫بخاطر همین میارمش بیرون.

‫این فرانک ـه.

‫سلام فرانک.

‫هر دو پاش رو قطع کردن.

‫این پاسکال ـه.

‫سلام، پاسکال.

‫هر دو دستش رو قطع کردن.

‫- ایرن! ‫- و این...گابریل ـه.

‫ایرن!

‫نمیخوام جوری بهشون نگاه کنم انگار اومدم موزه.

‫اونا دارن این پسرا رو تیکه تیکه میکنن، ‫چون امکاناتش رو ندارن که کار دیگه‌ای بکنن.

‫غم‌انگیز ـه.

‫ولی میخوای من چیکار کنم؟

‫تو ماری کوری هستی.

‫وقتشه که وارد این جنگ بشی.

‫خواهش میکنم.

‫به عنوان وزیر ارشد اداره‌ی علوم، ‫ باید بهتون بگم...

‫پسران جوان دارن می‌میرن!

‫یه وزیر ارشد دانشمند...

‫وزیر ارشد علوم!

‫عذر میخوام، وزیر ارشد علوم!

‫میبینم دیگه حس خودبرتریتون رو از دست دادین.

‫پروفسور لیپمن، شما هیچوقت از من خوشتون نمیومده.

‫اینجا بحث خوش اومدن یا خوش نیومدن نیست.

‫دقیقاً بحث احترام گذاشتنه و ‫الان باید بهم احترام بذارید.

‫با این واحد متحرک رادیوگرافی، می‌تونیم ‫روی نیروهامون قبل از اینکه تصمیم به...

‫قطع کردن اعضاشون بگیریم، ‫از اشعه‌ی ایکس استفاده کنیم، قطعاً متوجهید...

‫مادام کوری، من الان فقط دارم...

‫زنی رو می‌بینم که غیرواقع‌بین ـه! ‫در صورتیکه قبلاً به شدت واقع‌بین بوده.

‫من نیاز به بودجه دارم، نیاز به دسترسی دارم!

‫نیاز به تواناییِ رفتن به میدان نبرد رو دارم. ‫شما باید اینا رو برام فراهم کنید.

‫اونوقت چرا باید همچین کاری بکنم؟

‫یه مقدار بخاطر اینکه کار درستی ـه. ‫یه مقدار بخاطر اینکه من بهش نیاز دارم!

‫ولی از همه بیشتر، بخاطر اینکه من مریض...

‫و خسته‌ام! بیشتر شب‌ها سرفه‌ی خونی میکنم،

‫و این آخرین نبرد منه!

‫و توش پیروز میشم.

‫ما هردوتامون خسته‌ایم، مادام کوری.

‫مامان، اگه یه جور بهش نگاه نکنی که ‫انگار گناهی کرده، ازت ممنون میشم.

‫- من ناراحت نمیشم. ‫- معلومه که میشی.

‫فقط بروز نمیدی چون رفتارت مودبانه‌ست.

‫ولی ظاهراً مادر اونقدر قادر نیست که ‫بتونه رفتارش رو کنترل کنه.

‫- دکتری داری؟ ‫- نمیخوای استخدامش کنی که!

‫دکتری داری؟

‫خفه شو، ایو!

‫بله، بله دکتری دارم.

‫- پایان نامه‌ت در مورد چی بود؟ ‫- مامان!

‫آقای جولیو، نقطه نظری درباره‌ی آب و هوا...

‫سیستم سیاسی، یا سیستم حمل و نقل دارید؟

‫نه!

‫عاشق علم هستید؟

‫معلومه که عاشق علم هستم.

‫عاشق دخترتونم ...

‫و عاشق علم هم هستم.

‫اون عاشق دخترته!

‫بیا در مورد عشقت به دخترم صحبت نکنیم ‫و بریم سراغ علم!

‫با کمال میل!

‫عجب آدمی هستی!

‫خب، بهم بگو روی چی کار میکردی، آقای جولیو؟

‫در واقع این چند وقت داشتم با ایرن کار می‌کردم.

‫داشتیم روی این نظریه کار می‌کردیم که ‫شاید پرتو افشانی...

‫بتونه چندین قدم رو به جلو بره.

‫خیلی‌خب،

‫ادامه بده.

‫در اون اتم‌هایی که پرتو افشانی به صورتِ ‫طبیعی وجود نداره...

‫شاید بشه بهش القا کرد!

‫داشتید روی چی کار میکردید؟

‫عنصرهای سبک‌تر، مثل بور و آلومینیوم.

‫ما ذرات اشعه‌ی آلفا رو بمباران کردیم...

‫و بعد از اینکه کارمون تموم شد نتیجه گیری کردیم.

‫اگه بتونیم واکنشش رو نشون بدیم...

‫پس می‌تونید احتمالِ تابش مصنوعی رو ثابت کنید.

‫این کار خیلی جالبی ـه.

‫منم همین فکر رو میکنم.

‫فکر کنم ازش خوشمون بیاد.

‫اون آمبولانس‌ها رو میگیرم.

‫و مجهز و آماده‌شون میکنم.

‫ولی روشون کار نمیکنم.

‫نمیخوام تو هم روشون کار کنی.

‫- مامان. ‫- تماشای مرگ، برای فرد جوانی به سن تو خوب نیست...

‫و فکر میکنم نباید خودت رو درگیر کار فردریک بکنی.

‫با اینکه هیجان انگیز به نظر میاد ولی ‫تابشِ اتم‌ها کار ایمنی نیست.

‫در حقیقت میخوام ازش دور بمونی.

‫تو کل زندگیت رو...

‫در اطراف مرگ توسط تشعشعات کردم! ‫آره درسته.

‫برام شادیِ خیلی کمی به ارمغان آورد.

‫برای تو بهترین از اینا رو میخوام.

‫شب خوش.

‫آره، عالیه.

‫مادام کوری.

‫دوشیزه کوری.

‫چه افتخار بزرگی نصیبم شده...

‫که با حضور شما مفتخر شدیم.

‫اقداماتتون به فرانسه کمک بزرگی میکنه، مادام.

‫- اومدیم اینجا تا ازتون درخواست بودجه کنیم. ‫- اوه، بله.

‫پروفسور لیپمن درباره‌ی وضعیتتون برام توضیح داد.

‫متاسفانه...

‫درخواست بودجه‌ی شما مورد قبول واقع نمیشه.

‫اینا رو به عنوان پیش پرداخت در نظر بگیرید

‫ذوبشون کنید و در جنگ ازشون استفاده کنید.

‫- اینا جوایز نوبل شما هستن. ‫- و از طلای خالص ساخته شدن!

‫شروع خوبی بود، مگه نه؟

‫مادام کوری!

‫این جوایز افتخار فرانسه هستن، من اجازه نمیـ...

‫این جوایز، نتایج درد و رنج هستن و به نظر ‫باعث درد و رنج هم شدن!

‫و ترجیح میدم برای یه کار مفید استفاده بشن. ‫مثلاً درمان دیگران از درد و رنج.

‫خب فکر میکنم...

‫پسرانی هستن که دارن پاهاشون رو از دست میدن...

‫چون باهاشون صرفاً پیچ خورده!

‫دستگاه‌های اشعه‌ی ایکس من اگه درست نصب بشن ‫میتونن جون افراد رو نجات بدن.

‫همچنین از تشعشعات رادون استفاده می‌کنیم ‫تا زخم‌ها رو جوش بزنیم.

‫که سریع، کارا...

‫و قابلیت جلوگیریِ از دست رفتن خون رو داره!

‫- ولی رادون... ‫- پیشنهاد ما...

‫بهتون افراد بیشتری در جبهه‌ی نبرد میده!

‫ولی رادون یه گاز ـه، مادام کوری.

‫کاملاً آگاهم.

‫بخاطر همین از حباب استفاده میکنیم.

‫حباب‌های رادون.

‫وزیر جنگ، موضع خودشون رو مشخص کردن.

‫پس بذارید منم موضعم رو مشخص کنم.

‫من میرم سراغ مطبوعات!

‫بهشون طلای جوایز نوبلم رو پیشنهاد میدم.

‫بهشون همین اولتیماتوم رو میدم.

‫- مطبوعات؟ ‫- خیلی خوب میدونم مطبوعات چقدر توانا هستن!

‫و میدونم که چطور باید ازش به نفع خودم استفاده کنم.

‫حالا...

‫میشه لطفاً دستگاه‌های اشعه‌ی ایکس و ‫ماشین‌های آمبولانسم رو بهم بدین؟

‫راننده‌ی واقعاً ماهری هستی!

‫کی بهت یاد داده؟

‫خودم یاد گرفتم.

‫خیلی مادر خوبی برات نبودم. مگه نه؟

‫الان این حرف‌ها دیگه چیه؟

‫خیلی بهت افتخار میکنم.

‫ممنونم.

‫منم خیلی بهت افتخار میکنم.

‫حتماً خیلی واست سخت بوده...

‫که یه زن بودی و این همه کار کردی.

‫باور کن عزیزم، از چیزای بیشتر از این رنج بردم!

‫که از زن بودن خیلی بدتر بوده. ‫مثل کمبود منابع!

‫بگو ببینم هنوزم داری با فردریک ‫روی تابش مصنوعیش کار میکنی؟

‫تئوری اون نیست!

‫واسه «ما» ـه!

‫و البته که هنوز دارم با فردریک کار میکنم.

‫حالا میشه روی موضوع فعلی تمرکز کنیم؟

‫قطعاً!

‫مادر.

‫کمکم کن. این خیلی سنگین ـه.

‫حباب رو چک کن.

‫خیلی آروم! خیلی ظریفه!

‫حتماً!

‫آتش‌سوزی شده! به همه نیاز داریم. ‫سریع‌تر بیاید!

‫ما فقط اومدیم بار این آمبولانس رو خالی کنیم.

‫متوجه نیستی؟ به همه نیاز داریم! ‫سوار ون بشید و بیاید کمک!

‫مادر، وقتش رسیده!

‫روبان قرمز؟

‫باید برای افرادی که میتونیم نجات بدیم ‫تصمیماتِ سخت بگیریم.

‫میگن، نمیشه نجاتش داد.

‫خودت چی فکر میکنی؟

‫چی؟

‫ایرن، تو هیجده سالته ولی اینجا ‫ماهرترین دکتر هستی!

‫چی فکر میکنی؟

‫فکر میکنم باید ببریمش بیمارستان.

‫ماریا!

‫ترسیدی؟

‫یه ذره آب.

‫ببخشید؟

‫یه ذره آب میخوای؟

‫از بیمارستان متنفرم.

‫میدونم.

‫باید توی یه بیمارستان با مادرم خداحافظی میکردم.

‫میدونم.

‫پس یه راهی پیدا کردم که از بیرون بیمارستان، ‫به مردم کمک کنم.

‫موفق شدی!

‫موفق شدم، مگه نه؟

‫مگه نه؟

‫فکر میکنم باید از اینجا بریم.

‫نه، خیلی کارها برای انجام دادن هست.

‫بیا اول با ترک این بیمارستان شروع کنیم.

‫قبلاً دستای خیلی زیبایی داشتم.

‫تشعشعات، استخوون‌هات رو فلج کردن.

‫چیزایی که آدم رو ضعیف میکنن ‫همون چیزایی هستن که قویمون میکنن.

‫- من تو رو ضعیف نکردم. ‫- چرا کردی!

‫ولی این کاری که با هم کردیم رو بدونِ تو ‫نمیتونستم انجام بدم.

‫کار خارق‌العاده‌ای انجام دادی.

‫دنیا رو عوض کردی.

‫به راه درست!

‫کسی هستم که ترجیح میدم دنیا پر از روشنایی باشه.

‫تا اینکه بخوام از تاریکی بترسم! تو چی؟

‫تو یه سنگ انداختی داخل آب.

‫چطور باید امواجش رو کنترل کنی؟

‫یه سری چیزا هستن که باید ازشون ترسید.

‫ولی چیزای زیادی هم برای جشن گرفتن هست.

‫امیدوارم حق با تو باشه.

‫امیدوارم حق با تو باشه.

‫ماری کوری در چهارم جولای 1934 مُرد.

‫و در کنار همسر دوست داشتنی خود خاک شد.

‫

‫ایرن کوری برای کشف تابش مصنوعی...

‫به همراه همسرش...

‫برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شدند.

‫بیش از یک میلیون نفر در زمان جنگ جهانی اول،

‫با رادیوگرافی متحرک اشعه‌ی ایکس ‫درمان شدند...

‫و جان بسیاری نجات داده شد.

‫کشفیات کوری منجر به روش‌های موثری ‫برای درمان سرطان شد

‫که تا به امروز در حال استفاده است.

‫در فرانسه به آن «کوری تراپی» میگویند.

‫کنگره‌ی جهانی سولوی، سال 1927

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.