Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کیت ابزار جراحی که پروفسور بهمون داد کجاست؟
- یه دونه چاقوی جراحی داخلـشه - دستِ "برلین"ـه.
جراحا! برو وسایلـشون رو بردار بیا اینجا. زود باش
- باشه. - صبر کن! وایسا!
لطفاً این یادداشت رو هم بهش بده!
شنبه ساعت 6:31 بعد از ظهر
سی و سه ساعت پس از شروع سرقت
چیه؟
بعضی وقتا توی تلویزیون آدمایی مثه تو هستن
مثه من؟ مگه من مثه کی هستم؟
دزدا
ولی شبیهـشون نیستیها. مشخصه که کارِت این نیس.
چطور مگه؟
به خاطر شکلی که اسلحه رو دستت گرفتی.
فکر میکردم دختر سفیر باشی، نه دخترِ "رامبو".
خب، بابام همیشه میخواست یه پسر داشته باشه
و از وقتی پنج سالهـم شد همیشه منو میبره تیراندازی
تیراندازی؟ به چی؟
به اون چوبهای داخل شهربازی؟
گرازهای وحشی، گوزنهای قرمز،
بزهای کوهی...
بابام هم که بیشتر دوس داره بومشناسها رو شکار کنه!
ولی از اسلحهها خوشم نمیاد
یه بار، توی "نورویچ"... [شهری در شرق انگلستان]
اسلحۀ دوست بابام خود به خود شلیک کرد،
منم همهچی رو دیدم.
تیری که به پشتش خورده بود، مردمی که جیغ میزدن...
مثه وقتی میمونه که...
یه تصادفی رو توی جاده میبینی و واسه همیشه توی ذهنت باقی میمونه، اون...
رنگ خون.
به هر حال...
داخلش تیری نیست، ببین؟
نترس
نظرت چیه دکتر؟
زنده میمونم؟
گلوله داخلِ...
قفسۀ سینهـت هست
به هیچ کدوم از اعضای اصلیـت آسیبی نرسونده
و منم نمیتونم شکستگی استخونی رو...
ببینم
هیشکی از یه همچنین گلولهای نمیمیره
زود باشین آمادۀ کار بشین
دِنور زمانی واسه هدر دادن نداشت
- داروی بیهوشی - "مونیکا" داشت خون از دست میداد
اگه خیلی زود چاقوی جراحی رو برنمیداشت،
دیگه اینکه از جونِ "مونیکا" گذشته بود، عملاً بیفایده میشد.
چه جور داروی بیهوشیای استفاده میکنی؟
در حالتهایی مثل این بهتره که بیهوشی به صورت کامل انجام بشه
نه
بهتره همون محل رو بیحس کنی،
که من و رفیقم بتونیم حین جراحی با همدیگه صحبت داشته باشیم، مگه نه، "آرتوریتو"؟
آروم باش، آروم باش
خیلی خب، خیلی خب، همینه.
اون ساعت واسه چیه اون موقع؟
تا بتونیم مدت زمان بیحسی رو کنترل کنیم، 25 دقیقه
اگه حین جراحی مشکلی پیش بیاد،
باید یه دُزِ دیگه بهش تزریق کنیم
ساعت رو طوری بذار که صفحه نمایشش رو ببینم
اون عمل برنامهریزی شده بود
و اونا هم مجبور بودن همونطور که بازرس بهشون دستور داده بود دقیقاً 25 دقیقه طولش بدن
اون شمارشگر اجازه میداد که اون 2 افسر پلیس که ماسک "دالی" گذاشته بودن،
بتونن وارد ضرابخونه بشن
یا اگه برنامه درست پیش نمیرفت، 2 تا جسد توی کانال تهویه باقی میموندن
اسلحۀ لعنتی رو بندازش زمین
داخلش تیری نیست، بذارش زمین قبل از اینکه حسابی عصبی بشم
یه گلوله هنوز داخل اسلحه هست
♪ اگه باهات بمونم ♪
♪ اگه اشتباه انتخاب کنم ♪
♪ اصلاً واسم مهم نیست ♪
♪ اگه قرار باشه الان ببازم ♪
♪ ولی بعداً بِبَرم ♪
♪ این تموم چیزی میشه که میخوام ♪
♪ اصلاً واسم مهم نیس ♪
♪ راهمو گُم کردم ♪
♪ اصلاً واسم مهم نیس ♪
♪ وقتمو هدر دادم ♪
♪ ولی زندگیم همچنان ادامه داره ♪
خانۀ اسکناس
تـرجـمـه و زیـرنـویـس Samya
"سوارز"، صدامو داری؟
داخل کانال هستیم
داریم به سمت هدف حرکت میکنیم
برگرد و دستهات رو بذار پشت سرت
همین الان!
همین حالا!
خب
حالا چی؟ دیگه گردنکلفتی نمیکنی، نه؟
یه کاری کن دیگه، بجنب
شلیک کن
دخترۀ دیوونۀ لعنتی، زانو بزن ببینم
چاقوی جراحی
صبر کن، وایسا بینم. من وسایل رو در اختیارش میذارم.
چاقوی جراحی
تا الان که حرف نداشتی، مگه نه "آرتوریتو"؟
اسم زنـت رو اشتباهی گفتی
البته، اینکه عادیـه
صبحها با "مونیکا" جون میخوابیدی،
عصرا رو هم با "لورا" میگذروندی...
عادیـه که قاطی کنی
ولی من هر دوشون رو دوس دارم
واقعیت اینه.
وقتی جای من نیستی، خیلی راحت میتونی قضاوت کنی. همه...
فکر میکنن چه آدم پَستی هستی تو،
چه آدم حرومزادهای هستی.
از من به دوره که بخوام قضاوتهای اخلاقی نسبت به کسی داشته باشم
همۀ مسائلی که میگی رو میتونم درک کنم
میتونی آزادانه در مورد هر چیزی که خواستی باهام صحبت کنی
خب، واقعیتش اینه که خیلی بدبختم
یه آدم بدبخت که عاشق دو زنـه
و جسارتش رو هم نداره که یکیـشون رو انتخاب کنه
و بین اون صحبتهایی که در مورد خیانتکردن صورت میگرفت،
"دنور" تونست چاقویی که نیاز داره رو بگیره
و اون یادداشتی هم که "مونیکا" نوشته بود رو طوری دور انداخت که انگار اصلاً وجود نداشته
یا حداقل تلاشش رو کرد، چون "نایروبی"،
همیشه توجه خیلی زیادی به جزئیات داره، و این دفعه هم تونست متوجه این قضیه بشه
- واسه چی یه همچین کار احمقانهای کردی؟ - نمیدونم، ببخشید.
ببخشید
بخواب روی زمین!
- 11 متر با ورودی فاصله دارین - دریافت شد
در حال حرکتیم.
آشغالِ لوسِ عوضی!
- معذرت میخوام - خفهخون بگیر!
دیگه نمیخوام از داستانهای زندگیـت چیزی بدونم، خب؟
من رفیق واموندهـت نیستم، شیرفهم شدی؟
باید خیلی آدم بدبختی باشی که واسه دوستی با گروگانگیرت
مجبور باشی اینطوری رو دست و پات بیفتی
میدونی چیه؟
فقط شش هفتهـست حاملهـم و...
بیشتر از اینکه نگران جونِ خودم باشم، نگران جون این بچهـم...
حتی عفونت هم جلوی اینکه بچهـت تمومِ
زندگیـت میشه رو نمیتونه بگیره عزیزم.
ببین، اسمت چیه؟
"مسکو"، به من میگن "مسکو".
ببین، "مسکو".
سرپرست یه...
بچه بودن چطوریـه...؟
منظورم، مادری کردنـه براش.
اینکه بتونی پدر و مادرش باشی...
ببین، مادر یا پدر بودن یعنی یهو کلی مشکل
صاف بریزه رو سرت و این مشکلات تا آخر عمرت باهات باشن
خلاصه بگم، تا آخر عمرت باید نگران بچهـت باشی
اولش، سرماخوردگیهای بچهـت شروع میشه
یعنی هر هفته به جای اینکه بری مشروب بزنی،
باید بری اتاق اورژانس
واسهـم مهم نیس، اهل مشروب نیستم
نمیدونی داری چه چیزی رو از دست میدی، نمیدونی "پاچاران" چه مزۀ خوبی میده
وقتی که توی تختش میخوابونیـش و از پیشش میخوای بری، مثل فرشتهها میمونه.
بعدشم که مدرسهـش هست
ترسی که...
همۀ پدر و مادرا دارن...
اینکه بچهـت اون آدم احمق باشه و کتک خورِ کل کلاس بشه
همین کاری که الان اسمش رو گذاشتن "قلدری" کردن
در واقع برای من که این قضیه متفاوت بود
بچۀ من بود که بقیه رو کتک میزد
همهـش اخراج میشد
خدا میدونه چندبار مدرسهـش رو عوض کرد، این قضیه
و بعدشم که مامانش، طفلکی، عادتای بدش رو داشت...
اونقدرا هم که طفلکی نبود
منو به امونِ خدا ولم کرد...
که بشم نگهبان بچهـمون!
چون آخرش، تموم چیزی که میخوای...
اینه که بچهـت عادی باشه،
اینکه آخرش به جای اینکه بره مدرسه،
یه گوشه نیفته و مواد مصرف کنه.
ولی پدر یا مادر بودن...
واقعاً خوبه. خیلی...
هی، نه، نه! "مونیکا"، طاقت بیار!
منو ببین، منو ببین! طاقت بیار عزیزم
- زود باش، منو ببین! - بابا!
- آفرین - چی شده؟
- چی شده؟ - هیچی نشده، همهچی مرتبه
- آره؟ - دمای بدنش زیادی بالاست
نه، فقط منو ببین. بذار ببینم، منو ببین، آفرین.
همه چی با خودم آوردم
پنج دقیقه دیگه مونده تا دکترها خارج بشن
دریافت شد
گلوله خارج شد
ممنون
و حالا هم جنابعالی باید بخیهـش بزنی.
کی، من؟
بله، تو
مگه پرستار نیستی؟
- آره، هستم - خب، دیگه.
بیحسی موضعیـه
میزنیمش روی زخمت و یه چشم به هم بزنی... دیگه دردی نداری
آره
بده به من، بذار خودم انجامش میدم
- تو همینطور نبضـش رو چک کن - باشه
همینه... تموم شد، حالا، آفرین، همینه.
میدونی بعد از اینکه از اینجا رفتم بیرون... میخوام چه کار کنم؟
میخوام از راه دور درس بخونم
کل زندگیـت درس نخوندی
نمیگم میخوام پزشکی بخونم که، ولی...
از همونجایی که ول کردم ادامه میدم، میدونی؟
این یه مقداری دردش بیشتره، باشه؟
ببین، ببین. اُه!
تموم شد
آره، تموم شد
- آمادهای - آمادهـم
حالا، تا پنج دقیقۀ دیگه بیحس میشه و...
ما هم میتونیم زخمت رو باز کنیم، خب؟
- خیلی خب - آماده
- نزدیک 2 متریِ ورودی هستید - هدف رو میتونیم ببینیم
بذار ببینم...
حالم خیلی خوب نیس. فکر کنم دارم بالا میارم
پرستاری یا رقاص بالهای؟ چه مرگته آخه تو؟
پرستارم،
ولی عادت ندارم جایی کار کنم که این همه اسلحه باشه
خیلی خب، کافیـه. خودم بخیهـش میزنم
ولی از همهـتون میخوام که خواهشاً ساکت بمونین
زود باش، شروع کن
قیچی
پروفسور میخواد باهات صحبت کنه
خیلی خب. پرستار رو ببر دستشویی که اونجا بالا بیاره.
اگه بالا نیاورد، سرش رو انقدری داخل مستراح کن، که بالاخره بالا بیاره
میفهمی چی میگم؟ تا بالاخره بالا بیاره
خدافظ، "آرتورو".
یالا
راه برو
راه برو
یه ارتباط رمزگذاری شده روی موج کوتاه برقرار کردن، فکر کنم میخوان وارد بشن
- ولی نمیدونم از کجا - باشه، میریم سراغ نقشۀ دوم
باشه، تو هم تیم پزشکی رو همین الان از اونجا خارجـشون کن
همین الان
عزیزم، قوی باش. من حالم خوبه. دوستت دارم، "مونیکا".
معاون بازرس "آنجل" میدونست که تا کمتر از یه ثانیۀ دیگه
یه نبرد دیگه رو قراره ببازن
اون ماسکهای گمراهکننده به این معنی بود که قراره
دو تا آدم رو بفرستن تو دهن شیر
و اینکه میفهمیدن اون کسی که نقشۀ این سرقت رو کشیده
باهوشتر و آیندهنگرتر از پلیس و
سرویس اطلاعاتی و واحد مداخلهـست
و وقتی میبینید حسابی چند قدمی
ازتون جلوترن، بهتره فرار کنین.
همین الان باید بریم
خانم، عذر میخوام، ما کارِمون اینجا تموم شد. میتونیم بریم خواهشاً؟
- بله - آره؟
خیلی آروم
تو، بیا دنبالم
دکتر، دکتر!
یه لحظه صبر کنید
یک دقیقه و سی ثانیۀ دیگه
- چی شده؟ - دارن روی فرکانس پارازیت میندازن
"سوارز"، صدامو داری؟
پارازیتانداز نصب کردن
فکر کنم ارتباطمون داره قطع میشه
صدامو داری؟
روی فرکانس پارازیت انداختن داریم ارتباطمون رو از دست میدیم
"سوارز"
جراحی چطور انجام شد؟
خوب بود، ولی باید تا 24 ساعت دیگه هم دوباره برگردیم
ممنونیم، ولی برای موارد بعد از عمل
به اندازۀ کافی افرادی رو داریم که بتونن رسیدگی کنن
دوست خوبم، پرستار... الان حالت بهتر شده یا نه؟
- بله، بله، ممنونم - از شنیدنش خوشحال شدم
معذرت میخوام که نمیتونم بدرقهـتون کنم، ولی به دست آدمای خوبی میسپارمـتون
خداحافظ
- خداحافظ - خداحافظ
سلامـمون رو به بیرونیها هم برسونین
- به "آرتورو" گفتی حالم خوبه؟ - چی؟
به "آرتورو" گفتی که زندهـم؟
- آره. نه... بهش نگفتم. - گفتی یا نگفتی؟
بهش یادداشت رو دادم دیگه
اون چی گفت؟
حسابی ذوق کرده بود. ذوق کرده بود، دیگه چی میتونست بگه؟
- اینکه... - ادامه بده
اینکه...
- خیلی دوستت داره - دیگه چی؟
گفت که...
وقتی هر دو از اینجا خارج بشین، میخواد ببرتت استرالیا
استرالیا؟
آره
نمیتونم گلوله رو پیداش کنم
اینم بهم گفت که نمیدونه چی توی وجودش دیدی که ازش خوشت اومده
- گفت استرالیا؟ - آره، استرالیا
مقصد رؤیایی زنـشه
بعدشم، "آرتورو" میدونه که از پرواز میترسم
چی شد؟ زنـش هم همراه دکترا وارد شد؟
- "لورا" اومد اینجا؟ - نه
- آره که اومده - باهاش پشت تلفن صحبت کرد
- "سوارز"! - مرکز، صدامو دارین؟
مرکز، صدامو دارین؟
لعنتی
بازرس، جراحها دارن خارج میشن
حرکت کنین
راه برین
بدویین، الان بدویین. زود بدویین. بدویین! زود باشین!
زود باشین، بریم!
"آنجل" داره با سرعت میاد اینجا یه مشکلی پیش اومده
لغو کنید! ماسک صورتشون رو عوض کردن
اونا ماسکهای "دالی" رو نپوشیدن مأمورهامون صاف دارن وارد کشتارگاه میشن
چی؟
گوش کنین، وارد نشید!
"سوارز"، صدامو داری؟
به هدف رسیدیم
داریم دریچه رو برمیداریم که بتونیم وارد بشیم
چه کار دارین میکنین؟
یه گلولهـس
زخم گلولهـس
خدا! خدا! خدایا، "مسکو"! ببین چه حمام خونی راه انداختی!
- برو اونور، بذار خودم انجامش بدم! - بعدش یه اتفاق عجیبی افتاد
به جای اینکه "نایروبی" بره قضیه رو لو بده، تموم تلاشش رو کرد که دقت عملـش رو
صرف یه کار بهتری کنه، اینکه به "مسکو" کمک کنه که جونِ "مونیکا" رو نجات بده
من میرم بیرون یه کمی هوا تازه کنم
- یا حداقل پاش رو نجات بده - تو رو خدا ببینا!
واقعاً نیومده بود که کسی رو بکشه.
- عجبا، یالا! - و همونطور که قبلنم گفته بودم
نمیذاشت چیزی نقشۀ پروفسور رو به هم بریزه
"سوارز"، صدامو داری؟
ماسکهاشونو عوض کردن
ارتباطمون تداخل داره. مرکز، صدامو داری؟ من صداتون رو ندارم
ماسکهای "دالی" رو نپوشیدن! دارین میرین عملاً خودکشی کنین!
وارد نشین، تکرار میکنم، وارد نشین!
این یه دستوره!
اونا ماسکهاشون رو عوض کردن دیگه اون ماسکهای "دالی" روی صورتشون نیست
توجه کنید، صدامو دارین؟
وارد نشید!
- عملیات رو لغو میکنیم. - لعنتی!
عملیات رو لغو میکنیم!
"برلین"، همه دیگه میتونن آروم باشن
نقشۀ دوم مطابق برنامه پیش رفت. دارن عقبنشینی میکنن.
پشت یه صدای ماشینی با دوربینهاش و استراتژیهاش قایم شده بود،
در حالی که در مورد یه سرقت مذاکره میکرد، پروفسور، کاملاً میدونست داره چه کار میکنه
ولی توی بقیۀ چیزای زندگی، کاملاً بیفایده بود
دو شخصیت کاملاً متفاوت داشت، مثل "کلارک کنت" و "سوپرمن".
شاید واسه اینکه تموم دوران بچگی و جوونیـش رو توی یه تخت
توی بیمارستان "سَن خوان دِ دیوس" در شهر "سَن سباستین" سپری کرده بود.
فقط با پرستارای پیر هم صحبت شده بود و به کتاب خوندن مشغول بود
نه چندان آدم عادیای بود و نه چندان آدم اجتماعیای بود
و قطعاً آدم دخترباز یا اغواگری هم نبود
میتونم بشینم؟
بله، حتماً.
واسه همین منم دوس داشتم دستپاچهـش کنم
خب، وقتی دنبال کشیدنِ نقشۀ یه دزدی نیستی، چه کار میکنی؟
منظورت وقت آزادم یا یه همچین چیزیـه؟
مثلاً میری میرقصی یا...؟
نه، نه، نه اصلاً. هیچی از آهنگ و حرکات موزون حالیـم نمیشه
دوسدختر داری؟
ازدواج کردی؟
توافق کردیم که اطلاعات شخصیـمون رو به هم نگیم
باکره که نیستی، نه؟
یه ارتباطاتی داشتم
به واقع چندتایی.
نه خیلی زیاد، اونقدرا هم طول نکشیدن، ولی چندتایی داشتم
منظورم... رابطهـست...
روابطم پراکنده بودن [منظورش اینه که متناوب بوده]
منظورم از پراکنده این نیس که با زنای خیابونی رابطه داشتما، اشتباه نکن
والا، نمیدونم، شایدم گِی باشی
ای بابا... نخیر
نخیر، تا الان که همچین چیزی نبوده
اینطور نیس که از بیان کردن گرایشـم خجالت بکشم و اینا
آدما چیزای زیادی رو جذاب تلقی میکنن
رقصیدن، عضلات، موهای قشنگ،
یه لهجۀ فرانسوی رو حتی...
میدونی از نظر من چی جذابه؟
هوش و ذکاوت
مردایی که باهات حرف میزنن و نمیتونی متحیرشون نشی
مهم نیس که دیگه قدبلند باشن یا قد کوتاه، زشت باشن یا خوشگل
وقتی در مورد چیزایی که نمیدونم باهام حرف میزنن حسابی حشریـم میکنن
خب، یه ویژگی به خصوصـه، که توی دیکشنریها هم در موردش نوشته شده
بهش میگن "سافیوفیل". [میل جنسی به افراد باهوش]
همهچی رو میدونی، مگه نه؟
خب دیگه، اگه ایرادی نداشته باشه، از خدمتتون مرخص میشم.
فقط یه چیزی
چطوری یه همچین سرقتی به فکرت رسید؟
این قضیه ایدۀ من نبوده
پس ایدۀ کی بوده؟
ایدۀ من نبوده
اون "سافیوفیل"ـی که گفتی هم بیشتر معنی "به گا دادن یه وزغ" رو میداد
- اون ماسکها مالِ قیافۀ کی بودن دیگه؟ - نمیدونم
دهن ماسکها یه جورایی باز بود، یه حالت پریشونی داشت
یه جوری که، نمیتونم بگم، مثل تابلوی "جیغ" مونک. مثه اون
مونک، نقاش سبک هیجاننمایی دیگه
"دالی"، "مونک"... بعدیـش قراره چی باشه؟
نمیدونی چقدر از سؤالی که پرسیدی خوشحال شدم، بازرس
اگه بازم میخواستی عوضش کنی، میرفتی سراغ کدوم نقاش؟
ببخشید... نمیدونم، شاید پیکاسو مثلاً؟
- "گویا" - "گویا" [فرانسیسکو گویا، نقاش اسپانیایی]
"ولاسکوئز". [دیهگو ولاسکوئز: نقاش اسپانیایی محبوب دربار فیلیپ چهارم]
ولاسکوئز...
"داوینچی". آره، با ریشهاش...
- از ریش بدم نمیاد - "اندی وارهول" [هنرمند آمریکایی]
- همون یارو که قوطی سوپ میکشید؟ - "اندی وارهول" رو میگی "آنجل"؟ [اشاره به قوطیهای سوپ کمپبل اثر وارهول]
آره، "اندی وارهول"، همون که نقاشی "مریلین" رو کشیده بود [اشاره به اثر "مریلین مونرو" که وارهول روی یه نوع چوب نقاشی کرد]
طرف نقاشـه دیگه...
نقاش خیلی شناخته شده و نمادینی هم هست
موهاش و عینکهاشو میگم
"آنجل"، گولۀ غافلگیری هستی تو!
گولۀ غافلگیری با یه میکروفن توی عینکهاش
میتونن هر روز تا یه ماه دیگه چهرۀ ماسکـشون رو تغییر بدن
و اینطوری هیچ موقع نمیتونیم ازشون جلو بیفتیم
ولی معمای این مسأله که این نیست بازرس، خودتونم میدونید
ولی این مسأله مهم نیس، مهم اینه که...
لعنتیا چطوری میدونستن که ما داخل اونجاییم؟
چقدر طول کشیده که هر لحظه از قدمهای بعدیـمون رو تحقیق و بررسی کنن؟
صادقانه بخوام بگم، نصف زندگیـم
میخوان تا کِی اون داخل بمونن؟
خیلی زیاد طول نمیکشه، فقط 9 روز دیگه حداکثر دیگه 10 یا 11 روز
داریم باهاشون شطرنج بازی میکنیم
و اونا هم دارن شکستـمون میدن
ولی من یه اسب تروجان دارم، بازرس شانسـت واسه شکست دادن من خیلی کمه
وقتشه که با دقت بیشتری فکر کنیم...
به عقب برگردیم،
برگردیم به شروع ماجرا،
همهـمون میدونیم که قضیه خیلی وقت پیش شروع شده
میدونیم اونایی که الان داخل ضرابخونه هستن قبلاً هم اونجا بودن
یه فیلمایی رو تونستیم حین وارد شدن "کورتس" و "اولیویرا" به موزه پیدا کنیم
ولی آیا تنهایی وارد شدن؟
بار اولـشون بوده یا بار آخرشون؟
چند بار دیگه به اونجا سر زدن؟
با کسی صحبت کردن؟ یه نشونهای، یه نگاهی...
و مهمتر از همه، سرنخی به جا گذاشتن که بشه ازش استفاده کرد یا نه؟
ازتون میخوام که دوباره برید سراغ دوربینهای امنیتی
و لحظه به لحظهـشون رو بررسی کنید
بقیهـمون سعی میکنیم یه مقداری استراحت کنیم
بعضی از شماها هم بیشتر از 30 ساعته که نخوابیدین
"سوارز"، اگه اتفاقی افتاد، بهم زنگ بزن
مسؤول اینجا، تویی الان
"افرا" هستم داخل "مارسلو یوسرا" واحدی نزدیک اینجا هست؟
خواهش میکنم،
کانال هشت رو واسۀ قضیۀ گروگانها آزاد بذارید دیگه!
هیشکی دیگه از کانال هشت استفاده نکنه لطفاً!
گوش کن "راکِل"، دوس داری قبل از اینکه بری خونه یه چیزی بخوریم؟
بین خوردن و خوابیدن، همیشه خوردن رو انتخاب میکنم، ولی...
حسابی خستهـم، "آنجل".
معذرت میخوام، ولی ممنون.
تا حالا به این فکر کردین که اگه میتونستین زمان رو به عقب برگردونین
احتمالاً اون تصمیماتی که گرفتین رو دیگه نمیگیرین؟
اینکه با تصمیمات اشتباهی که میگیریم کلی مشکلات دیگه واسه خودمون درست میکنیم
مشکلاتی که بزرگتر و بزرگتر میشن، تا مثه اون سنگـه بزرگ توی "ایندیانا جونز" بشن و
از اون بالا قِل بخوره بیاد پایین دنبالت تا لِهِت کنه
تموم تصمیماتی که در گذشته گرفته بودیم
بیوقفه ما رو تا آینده هدایتـمون کردن
"ریو" میخواست هر چه زودتر یه دونه تلویزیونی
که توی ضرابخونه مونده بود رو روشن کنه،
تا اگه یه موقعی ارتباطمون رو با پروفسور از دست دادیم، بفهمیم چی شده
روشنش کن، بچهجون! روشنش کن، ببینیم چی در موردمون میگن!
این سرقتِ ما که از سرقت بزرگ گلاسگو هم بزرگتره! [سرقت بزرگی که از یه قطار انجام شد]
تعداد نامشخصی از سارقان تونستن به...
خواستۀ این سارقها چیه؟
این یکی خفنـشونه
آیا میخوان به نظام ضربه بزنن؟
خدایِ من! آمریکاییها هم نمیتونستن همچین کاری بکنن!
این کار ساخت اسپانیاست؛ فقط این دفعه با ام16! روتون کم شد؟
یا خدا، بابا و مامانم!
یه نوجوون... که یه خرده عجیب بود
خجالتی بود... - خجالتی بود
بچهـمون همیشه توی اتاقش بود
فکر میکردیم داره با کامپیوترش بازی میکنه یا...
ولی هیچ موقع نمیتونستیم فکرش رو بکنیم که یه جنایتکاره
بعدش... روی آنتن تلویزیون میبینیـش که با یه اسلحه توی دستش، داره تیراندازی میکنه
اونم در حالی که 60 نفر آدمو گروگان گرفته
- میبینی که شبیه "جهادی"ها شده - "پاکو"...
اون دیگه پسر ما نیس
نزن این حرفا رو لطفاً
واسه من... واسه من مثه این میمونه که مُرده باشه
ولی، "پاکو"...
الان حرفای پدر و مادر یکی از سارقها رو میشنیدیم که قلب رو به درد میآورد...
"پروفسور" گفته از بیرون خبری نگیریم
ولی خب گفته بود که یه سرقت بدون خشونتـم میخواد،
که هیچ قربانیای نداشته باشه
"آنجل"، چیه؟
سلام، "راکِل"
خواب بودی؟
نه، نه، نه، چی شده؟
نه، نه، نه، نه. هیچی، چیزی نشده
ببین، داشتم فکر میکردم یه دقیقه وقت داری؟
یه ذره بیخیالش شو دیگه، بابا، کلی خستهـست خب
آره، حتماً، آره
ببخشید انقدر رُک میگم: قضیۀ این "اندی وارهول" چی بود؟
- چی؟ - اینکه هِی میگفتین پُر از غافلگیریـم و اینا...
مگه من چِمِه؟ نباید یعنی از موزه و نقاشیهای مدرن خوشم بیاد؟
یعنی نباید از هیچی غیر از "اتلتیکو مادرید" خوشم بیاد؟
آره، البته که میتونی
فقط یه جورایی... غافلگیرم کردی، چون اینو در موردت نمیدونستم
همونطور که اینم نمیدونستم که طرفدار "اتلتیکو" هستی
- ولی بهم میاد که طرفدارشون باشم، نه؟ - آره، بهت میاد
آره، بهت میاد
گوش کن، "آنجل"، من خیلی خستهـم. میتونیم فردا با هم صحبت کنیم؟
اون آقایی که باهات دیده بودم، که دستاشو گرفته بودی،
باهاش میخوای رابطه داشته باشی؟
- بهم بگو، میخوام بدونم. - "آنجل"، واسه چی این سؤالا رو میپرسی؟
میخوای باهاش رابطه داشته باشی یا نه؟
جوابمو بده
خب آره، میخوام، چرا که نه؟
یه زن مجرد 40 سالهـم
و واقعیتش اینه که بدمم نمیاد بعد این همه وقت یه حالی بکنم
تا... به یه چیز متفاوتتر فکر کنم
واسه همین حتماً باهاش رابطه برقرار میکنم
خب حالا که چی؟
درک میکنم
به هر کسی یه فرصتی میدی. درک میکنم
"آنجل"...
اتفاقی که بین من و تو توی "سرسدیلا" افتاد، موقتی بود
هشت سال از اون موقع گذشته و الان دیگه ببین
قضیه رو کامل کنار گذاشتم، چون با هم همکاریـم
- و دوستیم، "راکل" - و دوستیم
- و تو هم متأهلی، "آنجل" - منم متأهلم
چون تو بهم گفتی که یه همچین رابطههایی بین همکارا جواب نمیده
بعدشم ازدواج کردی، اونم با یکی از همکارات!
و از اونجایی که منو به عنوان یه... آدم برنده نمیبینی، و همیشه منو به عنوان
یه آدم بازنده میبینی که قاعدتاً نباید... از "اندی وارهول" خوشش بیاد
ولی اگه واسه یه لحظه هم که شده منو به عنوان یه مرد برای خودت میدیدی،
بهت قول میدم توی کمتر از ده دقیقه "کارمِن" رو ولش میکنم و میام پیشت
ببخشید "راکل". معذرت میخوام. لعنتی، دیگه نمیدونم این روزا چی دارم میگم!
همهـش به خاطر... این شغله، که داره همهـمون رو دیوونه میکنه
آره، آره، درسته، همهـمونو.
"آنجل"، دیروقته. برو بخواب، باشه؟ فردا صحبت میکنیم
- شب به خیر، "راکل" - شب به خیر
با کی داشتی حرف میزدی؟
باورم نمیشه داشتی منو میپاییدی!
خب چه کار کنم، صدات رو شنیدم دیگه
برو بخواب، دیروقته
دیگه الان دیره. خوابم نمیبره که
بذار ببینم، بهم بگو، باز چی شده؟
- چی؟ - گیرِ مثلث عشقی افتادی؟
مثلث عشقی کدومه، "آنجل" بود، همکارم
آها، فکر میکردم داری یه کاری میکنی که حسودیـش بشه بهت
که با غریبهها میری توی مشروب فروشی، باهاشون مشروب میزنی
مامان، خواهش میکنم، نمیخواستم حسودیـش بشه که
بعدشم... جلوی فرصتها رو نگیر دیگه
حالا که دیگه متأهل نیستی، میتونی وارد بازی عشقی بشی و...
- آها، وارد بازی بشم - آره، وارد بازی شو
البته
دخترم، نهایتاً عشقـه که...
باعث میشه زندگی رو متفاوت ببینیم
تو هم اخیراً بخش تاریک همهچی رو دیدی
یعنی شاید بیخیال همۀ این... قضیهها نشدی
بذار ببینیم، مامان، بذار ببینیم که از چه چیزایی نگذشتم...
تو هم فکر میکنی شکایتم الکی بوده...
و از اینکه شوهر سابقم با خواهرم روی هم ریختن، اعصابم به هم ریخته
و میخوام رابطهـشون رو خراب کنم؟
شوهرت با خواهرت با هم رابطه دارن؟
مامان، چی داری میگی؟
- چی؟ - هیچی. آره...
یه لحظه نفهمیدم چی گفتی
آخرشم اون مرد بالاخره تونست با دو تا خواهر رابطه برقرار کنه
مثه توی فیلما... از اون شهوانیهاش رو منظورمه
مامان. مامان، حالت خوبه؟
چطوری با این قضیۀ سرقت داری کنار میای، عزیزم؟
ببخشید... خوب نیس، خوب نیس. اصلاً خوب نیس
اونجا، تموم روز رو نشستم،
در حالی که از جام تکون نمیخورم، و... آره
یعنی سر جات نشستی تو عزیزم؟
تو باید بری دنبالشون.
فقط وقتی میتونی آدمای بد رو بگیری که بری دنبالـشون. خودت که میدونی باید چه کار کنی
شبت به خیر، عزیزم
چه سورپرایز قشنگی!
باید بیشتر بیای این طرفا
میبینم یه دفتر کوچولوی خیلی خوشگل واسه خودت آماده کردی
- همینطوریـشم که دو تا داری - دفترها رو خیلی دوس دارم
همیشه میخواستم که...
یه دونه میز از چوب "ماهون" داشته باشم،
ولی مجرم بودن و دفتر داشتن خیلی با هم جور در نمیان
گرمه، نه؟
میبینم که جلیقۀ ضد گلولهـت رو پوشیدی که بیای بهم سر بزنی
ترجیح میدادم با کُرسِت میاومدی، از اون ونیزیهاش رو میگم
ببین...
خیلی برام قابل درک نیستی
چرا اومدی اینجا، "توکیو"؟
تا ازت بخوام
خواهشاً
به پروفسور زنگ بزنی
و بهش بگی چه کار کردی،
که دستور کُشتن یکی از گروگانها رو دادی
شیطون بلا
میدونی چرا؟
چون پروفسور، فرشتۀ نجات منـه،
و اگه تو بهش نگی، خودم بهش میگم
تو؟
اینطوری میشی مثه همونی که میگفت "بگم بگم"
یه آدم خبرچین، یه موش کثیف
من آدم متشخصی هستم، نمیذارم واست یه همچین اتفاقی بیفته
بله؟
من اولین قانونـمون رو زیر پا گذاشتم
یکی از گروگانها رو کُشتم
یعنی خودم که نه، "دِنوِر" کشته، ولی اونش مهم نیست
بذار اینطوری بگم که اون دقیقاً کاری رو انجام داد که من بهش دستور داده بودم
ترجیح دادم خودم بهت اطلاع بدم
این تنها خط قرمزمون بود
همهچی رو خراب کردی
- میفهمم که شوکه شدی - همهچی رو نابود کردی
اون زن بین پاهاش یه دونه گوشی گذاشته بود
امکانش بود که با گوشیـش به پسرعموش "چلیتو" زنگ بزنه
و بهش بگه که داره با مدیرکلـش میخوابه،
ولی من فکر کنم میخواسته با گوشیـش به پلیس زنگ بزنه
دیگه در آینده گوشیای در کار نخواهد بود میتونی از این بابت مطمئن باشی
طرف کی بود؟
"مونیکا گتمبید"
تنبیهـم میکنی؟
باید مجازاتم کنی
میدونم که آدم آرمانگرایی هستی،
که فکر میکنی با خواهش و تمنا بهمون اسکناس میدن،
اینکه میخوای تا آخر کار آدم نجیبی باشی ولی در عینحال تفنگ و مواد منفجره در اختیارمون میذاری
تا کل ساختمون رو منفجر کنیم، ولی بازی بسـه
باید مجازاتم کنی،
چون اگه جسارت همچین کاری رو نداشته باشی، موفق نمیشیم
طی چند سال گذشته چندین و چندبار بهت گفتم:
اونی که مشکل داره من نیستم، تویی
باید مجازاتم کنی، چون اینطوری میتونم بفهمم که ناخدایِ واقعیِ ما تویی
کسی که بدون تردید، سُکاندارِ این کَشتیـه
اینکه قابل اطمینانی.
فکر کنم نمیخوای الان در موردش حرفی بزنی
هنوز که فعلاً از اون بیرون، کسی خبری از این قربانی نداره
برای همین فعلاً طبق برنامه پیش میریم
تا 48 ساعت دیگه ازمون میخوان که بهشون ثابت کنیم همه زندهـن
تـرجـمـه و زیـرنـویـس Samya
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.