All language subtitles for Castlevania.S03E04.NF.WEBRip

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali Download
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional) Download
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

« زیرنویس از سینا صداقت » .: SinCities :.

‫به اونا نگاه نکنید

‫سومی

‫تاکا

‫تازه دارم دوباره به گفتنِ اسامی عادت می‌کنم

‫چند وقته که اینجا تنها بودی؟

‫اوه، سال‌هاست

‫یا احتمالاً چند ماهه

‫پس...

‫وضعیتِ ترسناک و پرخطر خونۀ جدیدم رو دیدید

‫چیزی نبود که انتظار داشتیم

‫خب... یه نبرد کوچیک بود

‫حتماً یه نبرد افسانه‌ای بوده

‫بیشترش نومیدانه و غمناک بود

‫دقیقاً چه اتفاقی برای مکانیزمی افتاد ‫که قلعه رو حرکت میده؟

‫اون ذوبش کرد

‫بیخیال

‫پس شما عضوی از دربار این خون‌آشامی ‫بودید که بهش می‌گید چو؟

‫آره. تو ژاپنِ شمالی

‫خیلی دور از هر جایی

‫همگی تو قلعۀ مخفیش زندگی می‌کردیم

‫تو قلعه‌ش گیر افتاده بودیم

‫تو بچگی به دربارِ مخفیِ چو اهدا شده بودیم

‫داشتن یه انسان به عنوانِ نگهبان ‫افتخاری سرگرمش می‌کرد

‫البته نه این‌که نیازی به محافظت داشته باشه

‫گاهی اوقات،

‫براش لذت بخش بود که ما اجازه بدیم یه شکارچی

‫از بین سربازهاش رد شه و وارد دربارش بشه

‫هر روز همینجوری بود

‫یه وحشت جدید

‫یه مجازاتِ جدید

‫نوعِ جدیدی از اعمالِ سلطۀ ‫کاملش با خودستایی بهمون

‫هر روز بردگی بود

‫هر روز مرگ بود

‫و مجبور بودیم همش رو تماشا کنیم

‫چو پیر و مغرور بود

‫اون با عمر جاودان جایی زندگی کرده بود ‫که دستِ هیچ ارتشی بهش نمی‌رسید

‫هیچ قدرتِ برتری نمی‌تونست کارش رو تموم کنه

‫ما فقط تماشا کردیم

‫و یاد گرفتیم

‫سال‌ها صرفِ بررسی سبکِ زندگیش کردیم...

‫نحوۀ جنگیدنش رو زیر نظر گرفتیم

‫از هر پیروزیش درسی گرفتیم

‫تمام نقاط ضعفش رو حفظ کردیم

‫زندگی‌هامون خلاصه شده بود ‫تو نقشه کشیدن برای کشتنش

‫کتاب‌هاش رو خوندیم

‫و به افسانه‌ش گوش کردیم

‫و تنها آرزومون فرصتی برای آزاد کردن ‫مردم‌مون از چنگ و دندونش بود

‫و بعدش اون رفت

‫به دربار جنگی دراکولا احضار شد

‫ما همۀ نگهبان‌هاش رو کشتیم

‫و مردم دربارِ مخفی رو در عرض ‫چند روز آزاد کردیم

‫ولی چو همیشه قرار بود برگرده

‫برای همین عازمِ شکارش شدیم

‫چون اگه برگرده به دربارش،

‫دوباره همه چی از اول شروع میشه

‫اگه واقعاً مُرده،

‫پس خون‌آشام‌های دیگه بالأخره ‫دربارش رو تصاحب می‌کنن

‫و آزادیِ ما بی‌معنی میشه

‫ما یه دوست لازم داریم، آلوکارد

‫شما به راهنمایی نیاز دارید

‫شاید یکی دو تا سلاح جدید

‫شاید بهتر باشه کمی جادو یاد بگیرید

‫جادو؟

‫- واقعاً؟ ‫- جادو

‫برنامه‌مون چیه؟

‫خب... برنامه‌مون چیه؟

‫همیشه مثل قبله

‫کارمیلا همیشه یه نقشه داره

‫اون آدمِ خیال‌بافیه، استریگا

‫نه

‫هیچوقت نمیگه "جمع شید، دخترها. ‫می‌خوام یه رویایی براتون تعریف کنم"

‫همیشه سلاحش رو تو هوا تکون میده

‫و میگه "خون‌آشام‌ها و ‫خواهرها یه نقشه دارم!"

‫بگو که اشتباه می‌کنم

‫نه، اشتباه نمی‌کنی

‫ولی اون ما رو به اینجا رسوند

‫به خاطر کارمیلاست که تونستیم ‫تو یه قلعۀ رویایی عاشق بشیم

‫خدای من، مورانا

‫مثل لینور حرف می‌زنی

‫اگه حالم از موهات بهم بخوره ‫بازم عاشقانه‌ست؟

‫خفه شو

‫رابطه‌مون شگفت انگیز بوده ‫و خودتم این رو می‌دونی

‫آره. اعتراف می‌کنم، باشه؟

‫شگفت انگیز بوده

‫ولی اینم یادمه که رسیدن ‫به اینجا چقدر سخت بود

‫تو و کارمیلا فقط الان و آینده رو می‌بینید

‫من نمی‌تونم گذشته رو رها کنم

‫کارمیلا هم نمی‌تونه

‫هنوز کابوس‌هایی در مورد سال‌های قبل از ‫کشتن خون‌آشامی که تبدیلش کرد می‌بینه

‫اون فراموش نمی‌کنه، استریگا. ‫فقط به آینده نگاه می‌کنه.

‫ولی تسخیر و کنترل باریکه‌ی ‫زمینی به مساحت 800 مایل...

‫این بزرگه

‫نقشه‌ی بزرگیه

‫رویای بزرگیه

‫نقشه لعنتی

‫،این کاریه که همیشه می‌کنه ‫این ایده‌ها رو ابداع می‌کنه

‫و انتظار داره ما سه تا عملیش کنیم

‫ولی ممکنه؟ از نظر نظامی؟

‫به طور نظری؟

‫نیاز به اطلاعاتِ بیشتری از منطقه دارم

‫ولی به طور نظری؟ ‫گفتی پاسبانی ازش سخت میشه

‫یعنی، مجبور می‌شیم اطراف ‫باریکه رو حصار کشی کنیم؟

‫اوه، نه

‫مرز کاملاً خیالی میشه

‫مسئله‌ی اصلی قرار دادن گشت‌های ‫نگهبانی چرخشی تو مرزه،

‫ساختِ برج‌های نگهبانی، تسخیر شهرها،

‫و تشکیل اردوگاه‌های مستحکم ‫برای جمع کردنِ انسان‌ها توش

‫پس می‌دونی که می‌تونی انجامش بدی

‫خب، شاید

‫احتمالاً

‫ولی سخت میشه

‫هر کاری که ارزشِ انجام داشته باشه سخته

‫و فقط فکر کن: اگه انجامش بدیم،

‫تو فرمانده ارتشِ یه امپراتوری میشی

‫چی؟

‫ما صاحب و حاکمِ زمین‌های ‫بین اینجا و بریلا می‌شیم

‫تقریباً تا دریای سیاه

‫این یه کشور یا منطقه نیست، عشقم

‫این یه امپراتوریه!

‫یه ارتشِ امپراتوری

‫که تمام آموزه‌های امپراتوری‌های ‫باستان رو اجرایی می‌کنه

‫اگه بتونی تو جنگ پیروز شی، می‌تونم ‫ساختارِ امپراتوری رو تکمیل کنم

‫پس اینجوری انجامش میده

‫هرزه‌ی وحشتناک به فکرمون نفوذ می‌کنه

‫و بهمون الهام می‌بخشه ‫دیوونگیش رو عملی کنیم

‫آره، همینطوره

‫ولی تصور کن

‫تصور کن

‫یه امپراتوری تحتِ حکومت چهار زن

‫خون‌آشام‌ها و خواهرها

‫خون‌آشام‌ها و خواهرها،

‫ما یه نقشه داریم

‫شاید دیوونه باشن، ولی حواسشون جمعه

‫وقتِ بازی کردنه

‫استادی به خرج بده، مرد جوان

‫کاهنِ اعظم سالا!

‫دوباره بابتِ این فرصت برای کسبِ بینشی نسبت ‫به فلسفه‌ی جدید و شگفت‌انگیزتون تشکر می‌کنم

‫ای کاش جوری باهام حرف نزنی انگار دیوونه‌م،

‫سنت جرمین

‫من یه بچه‌ی روانی نیستم

‫که اگه سرم رو نوازش نکنی ‫خودم رو خیس کنم

‫خب... معذرت می‌خوام

‫معذرت لازم نیست

‫فقط بهتر باش

‫بله. البته. ممنون

‫جای... قشنگیه

‫خیلی قشنگه

‫همین کفایت می‌کنه

‫این بخشی از کتابخونه‌ست. ‫می‌تونی از اینجا شروع کنی.

‫روشِ قفسه‌بندی‌تون خیلی اصیله

‫بله، خب...

‫با توجه به شرایط کلی، دیگه نیازی بهشون نبود

‫ولی تو قانعم کردی

‫که شاید هنوزم یه ارزشی داشته باشن

‫خب... مشغول شو

‫میشه اشاره کنم که مجسمه‌ای ‫که از دیوار آویزون کردید برعکسه؟

‫وقتی مهمون‌مون رسید کله پا شد

‫چیزی نیست که زیاد بهش فکر کنیم

‫شاید حتی الان جهتِ درستی رو نشون میده

‫به سمتِ جهنم

‫جایی که موجود شب‌رو ازش اومد. ‫"مهمون‌تون"

‫چرا بهشون می‌گیم "موجوداتِ شب‌رو،"

‫سنت جرمین؟

‫خب، چون...

‫اونا فقط شب‌ها میان بیرون، به گمونم

‫یا ترجمه‌ی ساده‌ای از یه کلمه‌ی دراز پروسیه

‫ولی اونا نور میارن

‫و حتی معنی اسمِ لوسیفر "آورنده‌ی نوره"

‫تو ایمانت به خدا رو از دست دادی، کاهنِ اعظم؟

‫نه اصلاً

‫خدا همه چی رو خلق کرده

‫خدا جهنم رو خلق کرده

‫اگه خدا بی‌نقصه،

‫پس فرستادنِ لوسیفر به جهنم نقشۀ خودشه

‫حکمتِ جهنم و موجوداتِ شب‌روش

‫حکمتِ خداست

‫متوجه نمیشی چطور همش به طرز ‫وحشتناکی با عقل جور در میاد؟

‫البته که شگفت انگیزه

‫بگو ببینم...

‫اون نماد رو چطوری برای مشخص ‫کردن خودتون ابداع کردید؟

‫این؟

‫کسایی از ما که شاهد حضور ‫مهمون بودیم می‌بندیمش

‫چون خودش اون رو بهمون داد

‫می‌دونی معنیش چیه؟

‫- این نشانِ اونه ‫- نه، سالا

‫این نماد شیمیاییِ سولفوره

‫که فیلسوف‌ها ازش برای اشاره ‫به جهنم استفاده می‌کنن

‫ما نشانِ جهنم رو به بازو بستیم؟

‫بله

‫خارق‌العاده‌ست!

‫البته

‫تو مرد خردمندی هستی، سنت جرمین

‫اعتراف می‌کنم تردیدهایی در موردت داشتم

‫ولی خوشحال میشم که دانشت ‫رو با ما در میون بذاری

‫خواهش می‌کنم! شروع کن!

‫گنج بیشتری برامون پیدا کن

‫تا شاید دانشِ خودمون رو نسبت ‫به حقیقتِ امور افزایش بدیم

‫به زودی برات نون و شراب میارن

‫ولی خواهش می‌کنم...

‫فعلاً از این سال بیرون نرو

‫جاهای دیگه کارهای زیادی در حال انجامه،

‫و من باشم مزاحمتی براش ایجاد نمی‌کنم

‫- بله؟ ‫- بله

‫البته. فقط این سالن... فعلاً

‫عالیه

‫چیکار می‌کنیم؟

‫داریم اطلاعات جمع می‌کنیم

‫با منطقه آشنا می‌شیم

‫مثلِ یه دزد حرف می‌زنی

‫من یه دوره گردم، سایفا

‫نمی‌تونم با یه گاری کوچولو از راه برسم

‫در حالی که شنلِ سخنران پوشیدم ‫و از مردمِ محلی خیرات جمع کنم

‫معلومه که دزد بودم

‫می‌تونیم فقط از مردم چندتا سؤال بپرسیم

‫هی

‫اوه، خوبه

‫اوه، خوبه! سلام!

‫برو کنار

‫با کمال میل!

‫فقط چندتا سؤال ازت دارم

‫هیچکس نزدیکِ خونه‌ی ما نمیشه. برید

‫آروم باش

‫ما مهمونِ شهر قشنگتون هستیم

‫فقط یه... مهمون بود

‫خیلی خب... ما مسافریم،

‫چند روزی اینجا متوقف شدیم

‫و من و خدمتکارِ احمقم،

‫ناخواسته متوجه صومعه‌ی زیباتون شدیم...

‫و...

‫دستبندت

‫قبلاً از نزدیک بهش نگاه نکرده بودم

‫کافیه. برید کنار

‫ما از اینجا محافظت می‌کنیم

‫در مقابل چی؟

‫آدمای فضول

‫هرکسی که سعی داره دخالت کنه

‫هرکی که سر راه کارمون قرار می‌گیره

‫می‌دونی علامتِ روی بازوت چیه؟

‫بازدیدکننده این رو بهمون داد

‫کار چیه؟ اون تو چیکار می‌کنید؟

‫دیگه کافیه

‫شما تازه واردید

‫پس، به خاطر یه زندگی آروم،

‫این فرصت رو بهتون میدم

‫اینجا همه می‌دونن که نباید ‫به صومعه نزدیک بشن

‫اینجا همه می‌دونن که نباید سؤال بپرسن

‫تنهامون بذارید

‫ما کار داریم

‫باشه

‫خیلی ممنون بابتِ لطف و محبت‌تون

‫شلاقت رو آماده کن

‫فقط یه چیز دیگه

‫سخنران‌ها معمولاً تو شهرها ‫قربانی خشونت میشن،

‫چون ما سلاح حمل نمی‌کنیم

‫برای همین یاد می‌گیریم چطور تشخیص بدیم ‫یکی چاقو مخفی کرده

‫فکر نمی‌کنید کاهن‌هایی که بازوبند ‫جادویی با نشان جهنم بستن

‫و زیر لباس‌هاشون خنجر مخفی ‫کردن یکم زیادی تابلوئه...

‫حتی برای یه شهر کوچیک

‫تحتِ تأثیر قرار گرفتم

‫کاهن‌های چاقو به دست

‫دوباره ماجرای گریژیت داره تکرار میشه

‫مطمئنی یکم مبالغه نکردی؟

‫یعنی، تو یه جورایی عادت داری...

‫شاید

‫ولی آدمای مطمئن معمولاً لایق و مراقب هستن

‫آدمای مضطرب مرتکبِ اشتباه میشن

‫ترجیح می‌دادم تو کارشون ‫مضطرب بودن تا خوشحال

‫اگه فکر می‌کردم با رفتن جلوی در صومعه

‫و ایجاد مزاحمت برای چندتا کاهنِ ‫دیوانه مشکل رو حل می‌کنه...

‫قطعاً خودم انجامش می‌دادم دیگه

‫اونجا بوی گند جادو میده

‫دارن اون تو کارِ وحشتناکی انجام میدن

‫یه سؤال دارم

‫اوه، محضِ رضای خدا

‫من فقط برای این زنده هستم که ‫کارمیلا یه آهنگرِ روح لازم داره

‫وانمود نکن این چیزی غیر از اینه

‫به سؤالت جواب میدم

‫آره، کارمیلا تو رو زنده نگه داشته ‫چون یه آهنگر روح لازم داره

‫حالا تو به سؤال من جواب بده

‫سمّی نیست

‫خیلی خب

‫خوبه

‫تو چی دوست داری؟

‫- چی؟ ‫- به اندازۀ کافی واضحه

‫بیا از چیزی حرف بزنیم که دوست داری

‫کفش

‫منصفانه‌ست. سیب یه سؤال دیگه هم برام خرید؟

‫چرا که نه؟

‫خیلی خب، بپرس ببینم

‫دراکولا قرار بود چی بهت بده؟

‫من... متوجه سؤالت نمیشم

‫تو به ساختِ ارتشی برای دراکولا کمک می‌کردی

‫بهش مشاوره می‌دادی

‫اون می‌خواست همۀ انسان‌ها رو بکشه...

‫این رو نمی‌دونستم

‫تا مدتی بعد بهش پی نبرده بودم

‫فکر می‌کردم قراره یه جور دستچین باشه

‫و جمعیتِ انسان‌ها کنترل و محدود بشه

‫واقعاً؟

‫دقیقاً نقشه‌ی ما هم همینه

‫پس اون بهت دروغ گفت؟

‫اون... یه چیزهایی رو نگفت

‫خب، بیخیال

‫برای انجام این کاری که در موردش بهت ‫دروغ گفت قرار بود چی بهت بده؟

‫پاداشت برای خدمت به مردی که در ‫مورد قصد و نیتش دروغ گفت چی بود؟

‫فرض می‌کردم خارج از هر حصاری که اطرافِ ‫انسان‌های باقیمونده قرار بدن زندگی می‌کنم

‫فرض کردی

‫مطمئن نیستم چنین گفتگویی بینمون بوده باشه

‫اون بازم به موجوداتِ شب‌رو نیاز پیدا می‌کرد

‫به نظر برای نصیحتم ارزش قائل بود،

‫پس شاید یه نقشی تو دربارش حفظ می‌کردم

‫"فرض می‌کردم" "به نظر میومد" "شاید"

‫تو پاداشی نمی‌خواستی، هکتور؟

‫یا فقط انتظار داشتی یه چیزی بهت هدیه شه؟

‫خب... چی می‌خوای؟

‫من لزوماً دنبال پاداش نبودم

‫به کارش اعتقاد داشتم

‫ولی مشخصه که یه انتظاری داشتی

‫حتی اگه فقط بخشیده شدن از سلاخی بوده باشه

‫یا نگه داشته شدن تو یه قفس

‫پس این خوب از آب در اومد

‫جدی می‌گم

‫غیر از کفش

‫خب، این یه گفتگوی جدی نیست

‫چرا، هست

‫چون کارمیلا اجرای نقشه‌هاش

‫برای تحتِ سلطه در آوردن جمعیت ‫انسان‌ها رو شروع کرده

‫کشتار دلسوزانه و اگه این عبارت بهت برنخوره،

‫غذای انسانی

‫این همون نقشه‌ست که دراکولا ‫بهت ارائه کرده بود، آره؟

‫تقریباً همونه

‫فقط اون دروغ می‌گفت...

‫و قصد داشت نژاد بشر رو منقرض کنه، آره؟

‫آره

‫ما دروغ نمی‌گیم

‫و انتظار نداریم مفت کار کنی

‫یا حتی در ازای کفش

‫یعنی دارید بهم رشوه می‌دید

‫اوه، محضِ رضای خدا. داریم بهت دستمزد می‌دیم

‫اینجا هیچکس کینه‌ای به دل نداره، هکتور

‫من نمی‌گم کارمیلا تو رو تو یه ‫گاری پر از پر قو آورده اینجا

‫اون عصبانی بود، آره

‫ولی اگه تو بریلا ولت می‌کرد، ‫به نظرت امروز زنده بودی؟

‫شاید هنوز کفش‌هام رو داشتم

‫خب، پس در حالی که کفش به پا داشتی می‌مردی

‫دراکولا ازم محافظت می‌کرد

‫- می‌دونم که اینکارو می‌کرد ‫- اوه، مطمئنم

‫گرچه تصمیم گرفته بود تمام ‫انسان‌های روی زمین رو بکشه

‫چون اونا زنش رو کشتن

‫مطمئنم تو تنها بازماندۀ نژاد انسان می‌شدی

‫کاملاً با عقل جور در میاد

‫نیمه‌ی پر لیوان اینه که ‫بعد از مرگ تمام جمعیتِ زمین

‫می‌تونستی هر خونه‌ای دلت می‌خواست انتخاب کنی

‫مگر این‌که داشت بهت دروغ می‌گفت

‫ولی اگه تو داری بهم دروغ میگی چی؟

‫اوه، مجبور نیستم بهت دروغ بگم

‫علاقه‌ای به اعتماد ندارم

‫اعتماد دیپلماسی رو خراب می‌کنه

‫این فقط تجارته

‫تو تجارت، مجبور نیستیم به هم ‫اعتماد داشته باشیم، مگه نه؟

‫مجبور نیستیم حدس بزنیم

‫ساده‌ست. قوانینی هستن

‫من یه چیزی بهت میدم،

‫تو یه چیزی به من میدی

‫می‌دونی که وقتی یه موجود شب‌رو می‌سازم،

‫اونا تحتِ فرمان من هستن

‫اونا به من وفادارن

‫خب، شاید یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم

‫تا اون موقع... چندتا کفش برات میارم

‫و باید در ازاش چی بهت بدم؟

‫یکم دیگه باهام حرف بزن

‫در چه موردی؟

‫هرچی که دوست داری

‫آهنگِ صدات رو دوست دارم

‫آدمِ جالبی هستی

‫آخه، یه نگاه به خودت بنداز. ‫به چندین نحو مختلف کتک خوردی،

‫و از خودت ناامید نمیشی

‫این... خیلی خوبه

‫نمی‌تونم قولِ یه جفت کفش قشنگ رو بدم

‫تا وقتی که سوراخ نباشن کافیه

‫اوه، پس حالا فازِ اشراف زادگی برداشتی

‫نیازی نیست از من بترسی. ‫ما فقط داریم رد می‌شیم.

‫نه

‫نه؟

‫نه. تو وارد جنوا نمیشی

‫با هیولاهات برگرد و سوار کشتیت شو و برو

‫به نظر میاد کشتیم قبلاً رفته

‫ناخدای زرنگی داره

‫عقلِ اون بود که بهم یادآوری کرد ‫دست از دعا کردن برداشتم

‫می‌تونی تصور کنی؟

‫من دست از دعا و نیایش برداشتم، ‫و حتی خودمم متوجه نشدم

‫تبدیل به چه هیولایی شدم

‫تو که نمی‌خوای تو این بندر قشنگتون ‫تبدیل به هیولا بشم، مگه نه؟

‫بذار ما رد بشیم

‫نه

‫کشتیِ من رفته، و باید برم شمال

‫بذارید رد بشیم

‫اگه مجبور باشیم تو و موجوداتِ ‫کثیفت رو به دریا می‌رونیم

‫می‌دونیم چه اتفاقی تو والکیا افتاده

‫اینجا اتفاق نمیوفته

‫باورم نمیشه دوباره این اتفاق میوفته

‫احمقانه‌ست

‫من دیگه... نمی‌تونم

‫چرا مدام یه کار رو تکرار می‌کنم ‫و انتظار نتیجه‌ی متفاوتی دارم؟

‫مگه این تعریفِ دیوانگی نیست؟

‫من دیوونه شدم؟

‫می‌دونید... یه روزی،

‫آخرین نفرتون ازم می‌پرسه،

‫"چرا با شخصِ دراکولا برای قتلِ ‫کل مردم همکاری کردی؟"

‫و می‌دونید من چی می‌گم؟

‫به خاطر اینه که شما همگی خیلی گستاخید

‫برام مواد تازه بیارید!

« زیرنویس از سینا صداقت » .: SinCities :.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.