Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
« AbG مترجـم: ســــروش »
خب، حالا چی؟
نمیدونم ...هوم
...یعنی
بهگمونم میتونیم یه استراحتی کنیم
آره میشه
بعد از پیداکردنِ موجودات شبرویی که
روستاهای انتهای جاده رو به وحشت انداختن
با اون جانور خیکّی
که تهِ چاه روستای آخر زندگی میکنه
و اون وزغ نهر هیولا که کنار آبنما انسانها رو شکار میکنه
و موجودات شبروی سوار بر بزهای پرنده
...بزهای پرنده. اون خدایی خیلی
وحشتناک بود
آره. وحشتناک
اونا رو یه مزرعه میریدن، سایفا مدفوعشونـم آتشین بود
آره. واقعاً افتضاح بود
بارش پشکل آتشین بزهای شیطانی... از آسمان
ببینم اصلاً نمیخواستی بگی وحشتناک"، مگه نه؟"
...میخواستی بگی
باحال بود - !آره! باحال -
!وای خدا، ناموساً خیلی حال داد
رسماً زده به سرت
خدایی. تا حالا انقدر تو عمرم بهم خوش نگذشته بود
تا الانش که معرکه بوده
حالا چی؟
،خب، اینم خوبه
بهگمونم
حوصلهت سر رفته
خوابیدن رو تختخواب باحال بود
حالا نه که گلهای داشته باشمـا
تختخوابـه اتفاقاً خیلی خوب بود
من معمولاً زیر درختـا میخوابم
خوابیدن توی ارّابه هم بد نیست
از زیر درخت خوابیدن که بهتره
دیدی؟ پس باید سوار ارابه بشیم و چرخچرخان از اینجا بریم
چیه؟
هوم؟ چرخچرخان از اینجا بریم؟
کارمون همینه دیگه لبنادس و بلمونت
چرخچرخان میزنیم به جاده و با بزهای پرندۀ کثافت و مرگباری میجنگیم
که رودههای آتشینشون رو بهروی افراد بیگناه باز میکنن
بلمونت و بلنادس
بلنادس و خرس رقاصش
هیچوقت از بز جماعت خوشم نیومد با اون چشمای شخمیشون
میدونستی یهسری هستن که باهاشون سکس میکنن؟
آره شنیدم
یهکم خوراکی واسه راه بخریم؟
جدی؟ - آره -
چون داره بهمون خوش میگذره دیگه، نه؟
اقرار میکنم که آره من و تو
ما داریم کار خوب میکنیم و اصلاً هم حوصلهسربر نبوده
...ولی خب
لیندنفلد داره کمکم مو رو به تنم سیخ میکنه
بهنظرت اینا جدیجدی دراکولا رو میپرستن؟
بله
میشه لطفاً هر دوتون همراه من بیاید؟
به صرف چای؟
من که چای دوست دارم
من.. ندارم
خیلهخب
شما دقیقاً کی هستین؟
،من سایفا بلنادسام جادوگر سخنرانان
،ایشون هم ترور بلمونت، از خاندان بلمونت اهریمنکُش هستن
اینو میتونستید دیروز هم بهم بگید
بهخاطر کاهنان محلیتون حس کردیم که شاید
نباید اسمهامونـو بلند بلند بگیم
،از اونجایی که گویا اونا عاشق دراکولائن
...و خب ما هم
ما اونـو کشتیمش
جدی؟ چه جالب
بله جدی
شما از جادوگران سخنرانانی
شما هم واقعاً آخرین عضو خاندان بلمونتی؟
خود خودشم. چی میخوای؟
خب، حالا میخوام بدونم که اصلاً چهجوری زندهای
ولی چیزی که من باید بدونم اینه که تو صومعه چهخبره
من شهردارم، ولی به مرز صومعه که میرسیم، دیگه قدرتی ندارم
ظاهراً اونجا دیوونهخونهست چی میخواید بدونید؟
یه گله از موجودات شبرو به لیندنفلد حمله کردن
اما مایۀ افتخار من
سازمانیافتگیِ دقیق این شهره
نیروهای مسلح من، سلاحهاشونو با نمک و مدفوع شستن
نمک روی شمشیر. آفرین
مدفوع هم برای وارد کردنِ زخم کاری اینا فنون ارتشی کهنان
لیندنفلد همیشه از خودش دفاع کرده
دلیل داره که اینجا یه روستای عادی نیست، بلمونت
...بعدش
تا مدتها سوت و کور بود
حتی یه هیولا هم به ذهنم نمیرسید
که بتونه تمام کسایی که اونتو بودن رو به این سرعت بُکشه
ولی قضیه این نبود
داشت باهاشون حرف میزد
بعد بارون بند اومد
یهکم بعدش، کاهنان با تکههای سیاهشدۀ اون موجود اومدن بیرون
نمیدونم همۀ تکههای هیولائه دستشون بود یا نه
مدام گریه میکردن همهشون
خیلی... شکسته بهنظر میرسیدن
هیچکدومشون نمیتونستن حتی یهکلمه حرف بزنن
همینطوری بقایای هیولائه رو انداختن کف خیابون و برگشتن داخل
روز بعدش، شروع شد
مردم شهر میخواستن از مرحمت خداوند تشکر کنن
و سالا نمیذاشت وارد سالن صومعه بشن
،چند روز بعد اولین غریبه اومد دنبال صومعه
کشیش بود، غرقِ در خون
عین چی میلرزید
تو میدان بازار خودشـو خیس کرده بود
یه خنجر هم تو دستش بود
کاهنان گرفتن ازش نگهداری کردن
،از روز به بعد هر چند روز یهبار این اتفاق میفته
باید بفهمم که اون شب چی شد
باید بفهمم که چرا صومعۀ شهرم
داره آدمای شکسته و وحشتزده رو به خودش جذب میکنه
من اینجا باید از یه اجتماع مراقبت کنم باید بفهمم که چی انتظارمونـو میکشه
،دیشب که رسیدین اینجا
با خودم گفتم شاید شما ماجراجوهایی باشید
که در ازای یه مبلغ منصفانه ریسکِ اینکارو قبول کنن
ماجراجو
،ولی شما سخنرانی و شما هم جدّ بلمونتاید
این کشور و مردمش شما رو قهرمانهای خودشون میدونن
باور دارم بهم کمک میکنید چون تو دوره زمونۀ خطرناکی هستیم
و کار درست هم همینه
...و چون فکر میکنم عشقِ اینجور کارا باشید
ما قهرمان نیستیم، جناب قاضی
خب، من نیستم اون هست
،ولی همونطور که دیدید دیوونه میوونهست
بله. واسه همینم گفتم فکر میکنم" که دوست داشته باشید"
تازهشم، من معمولاً چاپلوسیِ کسی رو نمیکنم
چون خیلی راحتتره که تو میدون شهر انقدر ببندمشون به شلاق
تا بالأخره به حرفم گوش کنن
ولی کاهنان مسلحـن
قدرتشون الان همارزِ نیروهای مسلح منـه
صومعه تمام شهر و تواناییهاشونـو خوب میشناسه
برتریِ شما، گمنام بودنتونـه
نگات نمیکنم، سایفا
چرا میکنی
نوچ
دوست داری نگاهم کنی
ولی نمیکنم
،چون اگه بکنی
مثل ماست وا میدی
آره
خب، لااقل گفت تا اینجاییم پول اجاره خونهمونـو میده
!ها ها! کارآگاه شدیم
برندی دارم. با برندی آشنایی؟
ترکیب آتش و شراب مشروب میخوری؟
نه خیر
میدونستم. مسلمونی؟
صوفی
از نوع رقاصش، یا زنجیرزنش؟
دومی. یا بهتره بگم بودم
خب، تصور میکنم دردناک باشه حق داشتی بیخیالش شی
اون دردی نیست که فکرشو میکنی
آدما هم منو زدن ولی هیچ شباهتی بهم ندارن
اون شفافکنندهست
بدن رو آروم میکنه و ذهن رو هم متمرکز میکنه
پس چرا گذاشتیش کنار؟
نمیدونم
خیلی عصبانیام نمیتونم خودمو پیدا کنم
نمیتونم دعا کنم خدا رو نمیبینم
تعریف کن برام، آیزاک
شب درازه و ملوانها هم قصه دوست دارن
من عضو دربار دراکولا بودم
دراکولا؟
باید داستان جالبی باشه پس
دراکولا، همون شاه خونآشام؟
همون دراکولایی که میخواد همۀ مردم والاکیا رو بُکشه؟
همۀ مردم دنیا رو تمام بشریت رو
از جمله خودت؟
فرض بر این بود که در نهایت به خودمم ختم شه، آره
پس کار کردن واسه دراکولا عین یهجور خودکشی بلندمدت بود
آره شاید
،بهنظر من نژاد انسان بیارزشـه
و فکر میکنم شروعی دوباره برای دنیا خوب باشه
البته بهجز خودمون دو تا دیگه؟
پس میخواستید همه آدمای دنیا رو بکشید
میدونستم آدم خستهکنندهای نیستی
البته، مشخصاً من که هنوز زندهام
و شما هم تو والاکیا نیستید چی شد؟
به قلعهش حمله کردن
دراکولا هم با یه آینۀ جادویی منو انداخت تو صحرا
که جونمـو نجات بده
اینکارا به آدمی نمیاد که میخواسته بشریت رو از روی زمین ریشهکن کنه
گیج شده بود. غصهدار بود
خونآشامای دیگه داشتن علیهش توطئه میکردن
و انسان دیگۀ دربار هم کمکشون کرد
بله الحق که گیج شده بوده تازه بهش خیانتـم کرده بودن
دیگه خدمۀ خوب پیدا نمیشه باور کن من خوب میدونم
باید بری چندتا از این دیوونههایی که واسه من کار میکنن رو ببینی
الانم داری بر میگردی اروپا که دراکولا رو پیدا کنی؟
فکر میکنم مُرده باشه
به دلایل دیگهای دارم بر میگردم
یه مَردی توی تونس اینو به من دادش
بهم نشون داد که
اونیکی انسان دربار اسیرِ
یکی از خونآشاماییـه که علیه دراکولا دسیسهچینی کردن
ولی هدیۀ خوبیههـا
مردی که اینو بهم دادش
گفت واسه این بود که زمان مرگش، از جهنم نجاتش بدم
که بعدش، نیروهای مسلح تونس ،اومدن ما رو بیرون کنن
،چون مثل همه دلشون پر از ترس و کینه بود
موقعی که داشت این حرفـو میزد خندهرو بود؟
آره اتفاقاً
پس آره هدیه بوده
یعنی ببینم، تو واقعاً میتونی آدما رو از جهنم نجات بدی؟
من آهنگر روحام
میتونم شیاطین جهنم رو بردارم و بذارمشون تو جنازههای روی زمین
عجب حرکت نابی
این یه مهارتـه، که آدم ظرف چندین سال یادش میگیره
خونآشاما نمیتونن اینکارو بکنن به یه پیوند انسانی نیاز داره
چرا؟ خونآشاما که میتونن جادو یاد بگیرن
ولی این جادو رو نه
جهنم مملوء از انسانهاییـه که با مشیت الهی در افتادن
اما حضرت محمد (ص)
میفرمایند که یهروز جهنم خالی میشه
و دروازهش با وزش باد به لرزه در میاد
از طریق دستان من، خداوند جهنمیان رو مورد رحمت خود قرار میده
که توبهشون رو بهعنوان سربازان من بر روی زمین بگذرونند
...واقعاً
،فکر میکردم هر جور داستانی شنیده باشم ولی اینیکی برام تازگی داره
و طرز اینکارو هم یاد گرفتی
آره
و همینطور یه کارای دیگهای، ظاهراً
بله من مهارتهای دیگهایـم دارم
،و حالا داری میری اروپا
که از افرادی که به دراکولای عزیزت خیانت کردن، انتقام بگیری؟
درسته
کجا میری؟
استیریا، خانۀ کارمیلا که حکمرانِ اون منطقهست
بعدش چی؟
چی؟
خب، بعد از اینکه انتقامت رو گرفتی بعدش میخوای چیکار کنی؟
به دنبالِ راه دراکولا، میری تمام مردم دنیا رو میکُشی؟
شاید
هوم
تا حالا این مَثَل به گوشت خورده؟
،اگه قصۀ زندگی خودتـو نداشته باشی" "تبدیل به جزئی از قصۀ زندگی دیگران میشی
نه، نشنیده بودم
آخه خودم گفتمش قابلتـو نداشت
دیدی که چاقو دارم دیگه، نه؟
ببین چی میگم
،چرا جزئی از قصۀ یه خونآشام مُرده باشی وقتی میتونی قصۀ زندگی خودتو تعریف کنی؟
،به قول خودت، این "قصۀ" دراکولا خوب و حقـه
نژاد بشر سمّی و فاسده
و باید از جهان ریشهکن بشه
،بااینحال دیروز، یه انسان هم بهت کادو داد هم برات جوک گفت
ولی تنها چیزی که یادت مونده
مأمورای بندرن که اومده بودن تو و هیولاهاتـو از شهر بیرون کنن
یعنی ظالمبودنِ نژادمون رو انکار میکنی، ناخدا؟
نه
منم ظالم بودهم
دنیای ظالمیـه خب
شاید همهمون سزاوارِ مرگ باشیم
ولی شایدم بتونیم بهتر بشیم
،اگه تو بکشیمون درسته که به ظلمت بشر پایان میدی
اما به مهر و محبت بشر هم پایان میدی
دیگه نه جوکی. نه هدیهای نه سورپرایزی
آخه چرا مردی با دانش فوقالعادۀ تو
باهاش مهربونی رو به مردم یاد نده؟
چی؟
انتقام خوبه حرومیها باید مجازات شن
،ولی بعد از پیروزی ،و سلطه به منطقهشون
تو هم تبدیل به یه حاکم میشی، آیزاک
نه خیرم
چرا. بهدلیل فتحِ اونجا
میتونی رهبری کنی، آیزاک همونطوری که اون هیولاهاتـو رهبری میکنی
،فکر کن اگه به مردم آموزش بدی چهجور حکومتی دستوپا میکنی؟
یهکم دیگه آب میخوام
چشم حتماً، آیزاکِ آهنگر روح
،هدیۀ من به تو کاملاً مجانی
یه صندلی میخوام
و میخوام که از اینجا بری
قبل اینکه تصمیم بگیرم بهخاطر نگهداشتنِ مهمونمون تو همچین وضعی بُکشمت
فرار کن دیگه
بهخاطر من اینکارو کردی؟
چی کار؟
عربدهکشیدن سر نگهبانـه واسه انجامدادن وظیفهش
که با خودم فکر کنم دلسوزمی که ازت خوشم بیاد
آخه چرا همچین فکری میکنی؟
...شما خونآشامـا
دوست دارید با غذاتون بازیبازی کنید
کارمیلا که قطعاً آره
ولی استریگا سریع غذاشـو میکشه
مورانا هم شکنجهشون میده که بگن مابقی غذاها کجان
اینایی که میگی کیان؟
شورای حاکم
،کارمیلا ملکۀ استیریاست ولی چهارتایی حکمرانی میکنیم
مورانا سازماندهندهمونـه استریگا، جنگجومون
هوم اونوقت خودت چی؟
سیاستمدارمون
من "لنور"ـم خوشوقتم، هکتور
،اگه شما سهنفر همۀ اینکارا رو میکنید دیگه کارمیلا چه کمکی میکنه؟
کارمیلا رو که دیدی اون آتشمونـه
ما زمان حال رو میبینیم اون طرح آینده رو میکِشه
ما جسم هستیم، اون رؤیا
اون بیشتر کابوسـه
چیزی میخوری بهت بدم؟
نه. همین گوشت فاسد و کِرمو رو دوستش دارم
نرمه. پرفایده هم هست
هوم
آخ
ببخشید. حتماً مثل خون شده، نه؟
تو هم میخوری؟
بیا دیگه
آفرین
اسم تو چی بود؟
لِنور
ممنونم، لنور
انگار اینجا یهکمم مرغ سوخاری دارم
ولی متأسفانه کرم توش نداره
میتونم بگم نگهبان بیاد برات یه چندتا کرم روش بپاشه
عجب خوراکیهایی داری فکر نمیکردم خوشآشاما غذا بخورن
چرا بابا، میخوریم
البته خونـه که مواد لازم بدنمون رو تأمین میکنه
،احتمالاً تو دربار دراکولا که زندگی میکردی خون و خونریزی زیاد دیدی
ولی ما از همۀ لذتهای زندگی بهره میبریم حماقتـه که اینکارو نکنیم، نیست؟
...و گرنه که خب
،اصلاً چرا تا ابد زندگی کنی اگه قرار نیست قشنگ زندگی کنی؟
مرغ میخوری؟
چیزی نیست. من نیومدم بیشتر از این عذابت بدم
بیا فقط یهچیزی بخوریم و صحبت کنیم
مرسی
خواهش میکنم، هکتور
میدونم نمیتونم بکشمت ولی الان اون نگهبان رو صداش میکنی
و میگی بیاد این در کوفتی رو باز کنه
و گرنه گلوی واموندهتـو جر میدم ،و گردنتـو میشکونم
بعدش خواهیم دید که چهقدر قشنگ زندگی میکنی
گلوی واموندۀ من؟
خب
جدی حال نداد؟
من سیاستمدارم، هکتور آورندۀ صلحام
بهنظر کارمیلا تو در بهترین حالت یه احمق مفید هستی
استریگا هم همین که بهت فکر میکنه ،میخواد خرخرهتـو بجوئه
و مورانا هم میخواد شکنجهت بده
...نه واسه گرفتن اطلاعات صرفاً چون براش آرامشبخشه
من آورندۀ صلحام
و به این خاطر، آدما فکر میکنن نازکنارنجیام
فکر میکنن ضعیفم
تو که دیگه مرتکبِ همچین اشتباهی نمیشی، ها؟
بگیرش
آفرین، پسر خوب
« AbG مترجـم: ســــروش »
:تلگرام ► @AbG_Sub :اینستاگرام ► @eLOLeir
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.