All language subtitles for The.Physician.II.2025.1080p.BluRay.x264.AAC5.1-[YTS.BZ]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫🎬 دانلود جدیدترین فیلم و سریال

‫📝 زیرنویس سریع، دقیق و بدون سانسور

‫ T.me/King_Subtitle

‫زنده می‌مونه.

‫حرفمو باور نمی‌کنی؟

‫از اون استعدادت بپرس.

‫بیا.

‫یالا دیگه.

‫یالا.

‫بوی مرگ حس نمی‌کنم.

‫لطفاً یه چیزی بده زنت بخوره.

‫گشنمه.

‫خوراک گوشت بره چطوره با، اِمم...

‫اصلاً هم ادویه نداشته باشه.

‫اگه می‌دونستم دستپخت انگلیسی‌ها این‌قدر عالیه،

‫عمراً با یه مرد انگلیسی ازدواج می‌کردم.

‫حالا هر چقدر هم که خوش‌تیپ باشه.

‫پس از همین الان زدی تو کار یواشکی برگشتن به صحرا؟

‫اوهوم.

‫تو انگلیس؟

‫تو انگلیس!

‫چطوره که هنوز می‌تونیم کشتیمون رو برگردونیم و...

‫بریم سمت کوردوبا، جایی که همیشه آفتابیه؟

‫نه، نه، دوباره شروع نکن.

‫بی‌خیال!

‫هیس!

‫یه بار دیگه بهم بگی زور بزن، گلوتو می‌بُرم.

‫چاقو رو واسه خاطر دخترم می‌دم دستت.

‫نگاه کن!

‫بند ناف!

‫گرفتمش.

‫اگه رفت تو چشماش، وقتی بند ناف دور گردن بچه‌ست، این از همه مهم‌تره!

‫خودم بلدم چطوری بچه به دنیا بیارم!

‫اون قانون رو بذار کنار!

‫یکی دیگه، پستال بکر.

‫یکی دیگه!

‫دو تا دیگه، پستال بکر!

‫سه

‫تا دیگه، پستال بکر!

‫دو

‫تا دیگه، پستال بکر!

‫بندش نکن رو اون 심 Soon!

‫چور.

‫تاریخ!

‫دو تا دیگه، پستال بکر!

‫حمله کرد!

‫خرناس می‌کشه ДоTS!

‫یکی دیگه، پستال بکر!

‫آره، دیدی.

‫باید گشنت باشه.

‫کسی رو فرستادی دور و بر خلیج رو بگرده؟

‫آره.

‫خودم هم گشتم.

‫تا اون سر ساحل.

‫هر دو طرف رو.

‫ببین، فکر کنم دیگه نتونیم اینجا رو ساحل بمونیم.

‫باید راه بیفتیم.

‫برو!

‫برو!

‫همینجا وایمیستم تا پیداش کنم.

‫اون مرده!

‫گوش کن!

‫تو همه‌مون رو آوردی اینجا.

‫به کشور خودت.

‫جایی که گفتی بهمون نیاز دارن.

‫خیلی هم نیاز دارن.

‫چون یه چیز خیلی باارزش داریم که بهشون یاد بدیم.

‫دیروز بیشترمون به خاطر رویای تو کشته شدیم.

‫حالا ناامیدمون نکن.

‫بهت نیاز داریم.

‫پسرت بهت نیاز داره.

‫نمی‌تونم.

‫واقعاً نمی‌تونم.

‫ما کمکت می‌کنیم، راب.

‫این مسخره‌بازیا چیه؟

‫دلقکای دربار سلطنتین؟

‫واسه دلقک‌بازی یکم زیادی جدی به نظر میان.

‫لابد قراره با کاراشون ملکه‌مون رو از خستگی دق بدن.

‫سلام.

‫ما طبیب‌هایی از اصفهانیم.

‫اومدیم تا تو صنف طبیب‌ها خودمون رو معرفی کنیم.

‫گفت کجان؟

‫اصفهان.

‫تا حالا اسمشو نشنیدم.

‫نزدیک نوریچه.

‫جدی؟

‫آره.

‫یه چندتا فامیل اونجا داریم.

‫اون ایپسویچه، نه اصفهان.

‫بستگی داره چجوری تلفظش کنی، نه؟

‫بستگی به لهجه‌ت داره.

‫اصفهان شهر بزرگیه.

‫حق با این آقاست.

‫همون ایپسویچ.

‫آره همون ایپسویچ.

‫عوارض اون الاغ خنده‌دارت دو برابر حساب می‌شه.

‫خیلی خب.

‫یهودیا و مسلمونا قبل از غروب آفتاب باید از شهر برن بیرون.

‫رفیق، برگشتن به خونه چه حسی داره، هان؟

‫زیاد فرقی نکرده.

‫هنوزم بوی آبگوشت و گند سگ می‌ده.

‫برگردین همون جهنمی که ازش اومدین!

‫یکی نمی‌گفت وقتی برسیم کلی تحویلمون می‌گیرن؟

‫هی، هی، هی، آدمای نامرد همینن دیگه.

‫هی!

‫هی!

‫هی!

‫کیسه پولم رو بده!

‫هی!

‫وایسا بچه!

‫وایسا بچه!

‫تو نژادپرستی!

‫لعنتی!

‫لعنتی!

‫بذار کمکت کنم پسر.

‫قلبمو بو می‌کشه!

‫تو رو خدا ولم نکن، آقا.

‫طوری نیست.

‫تو سفر مثل یه راسو صدمه می‌بینم.

‫دیگه دزدی نمی‌کنم.

‫منم میام.

‫باشه، باشه، آروم باش.

‫کاریت ندارم.

‫بده من... آخ!

‫ای وای!

‫شاید این آقای راسو بتونه کمک کنه صنف طبیب‌ها رو پیدا کنیم.

‫با یه پنی، می‌برمتون همون‌جا که دکترا شعبده‌بازی درمیارن.

‫همین الان کتفت رو جا انداخت، اونوقت پول هم می‌خوای.

‫یالا، بزن به چاک.

‫من که ازش نخواستم این کارو بکنه، کردم؟

‫بالاخره باید خرج زندگیمو دربیارم، نه؟

‫من تو موقعیتی نیستم که بخوام چیزی رو مجانی بدم.

‫ممم.

‫اون مرده با اون آهن داغ داره چیکار می‌کنه؟

‫آهان.

‫یه درمان معروف واسه بواسیر.

‫و این... خب... خوبشون می‌کنه؟

‫نه.

‫ولی باعث می‌شه حواسشون پرت یه درد دیگه بشه.

‫پس شماها همون دکترای بدقیافه‌این؟

‫اینطوری دستمو درست کردین؟

‫ما حکیمیم.

‫حکیم دیگه چیه؟

‫غیر از اینکه شبیه صدای صاف کردن گلوئه.

‫وقتی یه زن حامله نمی‌شه، اونا فکر می‌کنن رحِم

‫تو بدن می‌چرخه تا یه چیزی پیدا کنه که پرش کنه.

‫واسه همین از بوهای گند استفاده می‌کنن تا از سر دورش کنن،

‫و با بوهای خوب می‌کِشنش همون جای اصلیش.

‫قراره خرپول شیم!

‫انگار پول ریخته تو خیابون.

‫واسه این اومدیم اینجا؟

‫ببخشید.

‫دکتر!

‫دکتر!

‫چند بار بهت گفتم که فقط یه

‫جا واسه اون و آدمای مثل اون هست، که اونم اینجا نیست؟

‫بفرستینش تو غارها!

‫داروغه!

‫به عنوان طبیب شاه، حتماً می‌تونی یه کاری بکنی!

‫راه رو واسه نگهبانای شاه باز کنین!

‫راه رو واسه نگهبانای شاه باز کنین!

‫مردم چطوری باور می‌کنن اینا جادوگرن؟

‫جادوگر نیستن.

‫اینا سلت هستن.

‫جادوگرن!

‫قلب مسیحیا رو می‌خورن و اگه دستمون بهشون نرسه،

‫شاه و بقیه رو تو خواب می‌کُشن.

‫و این حقیقته، چون همه دارن همینو می‌گن.

‫اینا که قرار نیست لشکرکشی کنن.

‫فقط چون یکی یه حرفی می‌زنه که دلیل نمی‌شه راست باشه.

‫اینو به اسقف بگو.

‫با چشمای خودتون!

‫ببینین خدا چطور کافرا رو مجازات می‌کنه!

‫اینو باش!

‫یه زن رو بکشی، یکی دیگه می‌میره!

‫چیکار کردن که دارن تو آتیش می‌سوزن؟

‫فقط گیر افتادن، مگه نه؟

‫شاه داره روستاهای اونا رو از رو زمین پاک می‌کنه،

‫و چندتاشون رو آوردن شهر تا دل ما رو خنک کنن.

‫لرد گادوین زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسه.

‫اون کیه؟

‫فرمانده ارتشه.

‫و پادوی ملکه.

‫اون کیه؟

‫اون کیه؟

‫اون کیه؟

‫اون

‫کیه؟

‫جلوشونو بگیرین!

‫اگه بازم بچه‌اش بیفته، به اعلی‌حضرت پیشنهاد می‌دم که

‫درجا اعدامت کنن، با توجه به اینکه طبیب ملکه‌ای.

‫ببخشید، اِمم...

‫اسمتون چی بود؟

‫راب.

‫راب کول.

‫و ایشون اسحاق گابایه.

‫راب کول.

‫یه اسم مسیحی.

‫اما لباس پوشیدنت مثل...

‫دقیقاً نمی‌دونم تیپت شبیه چیه.

‫یه کم یهودی، یه کم مسلمون.

‫فرقی هم می‌کنه؟

‫ما به طب و علم اعتقاد داریم، و

‫از اون سر دنیا با خودمون دانش آوردیم.

‫متأسفانه هیچ یهودی‌ای حق طبابت نداره

‫تو این شهر، پس اگه لطف کنین و دست از...

‫تلف کردن وقتمون بردارین.

‫آره.

‫من و همکارام تو مدرسه ابن سینای بزرگ درس خوندیم.

‫می‌خوایم با کمک شما، یه مدرسه جدید تو لندن بسازیم.

‫آهان، ابن سینای بزرگ، افسانه مسلمونا.

‫آدم آوازه بزرگیشو می‌شنوه، ولی هیچکس تا حالا خودش رو ندیده.

‫هیچ‌کس هم از کاراش خبر نداره.

‫این کتاب قانونشه.

‫قبل از مرگش اینو سپرد به من تا راهشو ادامه بدم.

‫علم اون خیلی فراتر از چیزیه که تو غرب می‌شناسن.

‫اگه یه مدرسه تو لندن بسازیم، این طبابت جاهلانه‌ای

‫که اینجا رایجه رو روشن می‌کنه.

‫خب، خیلی روی اعصابه که یهودیا پاشن بیان تو شهر ما و نادونی‌مون رو بکوبن تو سرمون.

‫یه جورایی توهین‌آمیزه.

‫اون روش‌های مدرن جدیدی اختراع کرده... خدایا، این گداگشنه‌ها رو ببر بیرون.

‫نگاه کنین!

‫نه!

‫ما راه‌های جدیدی واسه درمان آدما کشف کردیم!

‫پادشاه به شدت ناراحته.

‫پادشاه به شدت ناراحته.

‫می‌تونین به شاه قول بدین که قبل از تاریکی هوا دستگیر می‌شن.

‫اما شاه گیج شده که چطوری تونستن به این راحتی فرار کنن.

‫حتی اون پیرزن هم غیبش زد.

‫اگه خودم بتونم به شاه گزارش بدم، اونوقت من...

‫خودم براش توضیح می‌دم.

‫گیج شدنتون رو درک می‌کنم، لرد گادوین.

‫ولی شاه خواسته که به من توضیح بدین.

‫این اعدام‌ها...

‫دارن مردمو از جادوی...

‫سلت‌ها می‌ترسونن.

‫این همه داستان و شایعه...

‫ملت رو روانی کرده.

‫شاه معتقده اونا جادوگرن.

‫شما اینطور فکر نمی‌کنی، لرد گادوین؟

‫هیچکس عمراً بیاد سراغ ما.

‫که به ما و مهارتمون اعتماد کنه.

‫فکر می‌کنن ما یه مشت کافر عوضی هستیم.

‫فقط حق داریم همین بیرون بمونیم.

‫تو این خراب‌شده.

‫راب، برنامه‌ت چیه؟

‫هیچ برنامه‌ای ندارم.

‫چی

‫یه دزد راهب‌نما باید چیکار می‌کرده تا این خوشگلا رو گیر بیاره؟

‫می‌تونستم مستقیم از تو بشکه کش برم، نه؟

‫ولی این کارو کردم؟

‫نه، آقایون عزیز.

‫این عالیه.

‫دلم یکم حمص با زردآلو خشک می‌خواست، ولی همینم بد نیست.

‫اصلاً اینا رو چجوری می‌خورین؟

‫معمولاً دودی.

‫معمولاً خشک‌شده.

‫بعضی وقتا تو پای، ولی...

‫وای، پسر.

‫خامِش هم خیلی بد نیست.

‫سلام.

‫السلام علیکم.

‫چطور می‌تونیم کمکتون کنیم؟

‫خب...

‫می‌گن شماها سلمونی هستین یا یه همچین چیزی.

‫درسته؟

‫ما حکیمیم.

‫حکیم؟

‫همون سلمونی که رفته مدرسه.

‫خب، برام مهم نیست به خودتون چی می‌گین.

‫می‌تونین به یه آدم سوخته کمک کنین؟

‫هی!

‫یه اسب می‌خوام.

‫و اونقدر داد می‌زنم تا یکی برام بیارین!

‫ای بابا!

‫این دلقکا دیگه کین؟

‫آروم باش، باشه؟

‫یکم از پاش مونده!

‫ها!

‫اون احمقا!

‫من فقط یه اسب می‌خوام!

‫اون نمی‌تونه اینجا بمونه!

‫یه جادوگر اینجاست!

‫با من از این حقه‌بازیا درنیارا!

‫من حرز و دعا دارم!

‫پات عفونت کرده.

‫وقتی عفونت تو تنت پخش بشه، می‌میری.

‫چاره‌ای نداریم، جز...

‫می‌میری.

‫من چاره‌ای ندارم!

‫فکر نکنم دلش بخواد پاشو قطع کنی.

‫باشه.

‫آدم خوش‌شانسیه.

‫فکر نکنم خیلی پیشرفت کرده باشه.

‫می‌دونی اون بیرون چه خبره.

‫می‌دونی؟

‫اگه کسی نباشه که از دهکده‌م دفاع کنه، اونو می‌سوزونن.

‫اون ملکه فلان‌فلان‌شده یه شیطانه از جهنم.

‫هر زن و پیرزن و بچه‌ای رو.

‫قسم می‌خورم، قبل از اینکه دستشون به من برسه هر چی مسیحی لعنتیه رو می‌کُشم.

‫مگه خود ملکه سلت نیست؟

‫اوه، خیلی وقته از اینجا دور بودی پسر.

‫ملکه آلانا خیلی وقته مرده.

‫دخترش، الین، دیوونه شد.

‫مثل یه زندانی تو یه صومعه دورافتاده نگهش می‌دارن.

‫شایعه شده که جن رفته تو جلدش.

‫طفلکی.

‫پادشاه یه زن جدید گرفت.

‫یه بانوی مسیحی از دربار.

‫اون شروعِ نابودی ما بود.

‫ملکه مرسیای زیبا.

‫همیشه حامله‌ست، ولی بچه‌هاش زنده نمی‌مونن.

‫بهتره یه پادشاه قوی تو شکمم کاشته باشی.

‫طبیب.

‫مرد.

‫نمی‌پُرسَم چیکار کردی که باورش شده

‫با این وضعیتش هنوزم می‌تونه بچه‌دار بشه.

‫اون‌قدر مستش کردم که پاتیل شد و دقیقاً همون چیزی رو بهش گفتم که دوست داشت بشنوه.

‫لرد گادوین با طبیب ملکه کار داره.

‫اون نشانه‌های مرگ رو می‌بینه.

‫وظیفه‌تو انجام بده.

‫بهت اجازه می‌دم.

‫رحمت بی‌کران من.

‫منتظر می‌مونیم.

‫اسمش چی بود؟

‫مادر بچه.

‫ربکا.

‫اسمش ربکاست.

‫چطوری مرد؟

‫نمرد.

‫ما هیچوقت جسدش رو پیدا نکردیم.

‫از دست دادن کسی که دوستش داشتی.

‫غیرقابل درکه.

‫غیرقابل تصوره.

‫غیرقابل تصوره.

‫غیرقابل تحمله.

‫اما...

‫زندگی بعد از قبول کردن یه غم بزرگ، ریشه‌هاش عمیق‌تر می‌شه.

‫یه فقدان بزرگ یعنی یه سرنوشت حتی بزرگتر قراره سر راهت قرار بگیره.

‫ممنون که کمک کردی بخوابه.

‫برو خونه.

‫ازش خون گرفتم، شکمش رو خالی کردم و بهش داروی گیاهی دادم تا تبش بیاد پایین.

‫خب...

‫کی حالش خوب می‌شه؟

‫این تب قطع نمی‌شه و اون‌قدر واسه نفس کشیدن جون می‌کنه تا...

‫دیگه نتونه دووم بیاره.

‫نه.

‫حتماً یه راهی هست.

‫تو طبیب ملکه‌ای.

‫محض رضای خدا.

‫فکر می‌کنی خودم دلم نمی‌خواد نجاتش بدم؟

‫من طبیب نشدم که بشینم تماشا کنم زنا از تب می‌میرن.

‫ولی تو این مورد، دوست قدیمی عزیزم، هیچ کاری از دستم برنمیاد.

‫به خدا قسم دلم می‌خواست راهی بود.

‫و فقط به خاطر احترامی که برات قائلم، دارم راستشو بهت می‌گم.

‫تا از دردِ... امید واهی کشیدن نجاتت بدم.

‫فقط باید صبر کنیم.

‫همه چی درست می‌شه.

‫من نمی‌خوام بمیرم.

‫نه.

‫تو می‌میری.

‫تو می‌میری.

‫من سرد و شیطانی می‌شم و می‌رم تو وحشتناک‌ترین طبقه‌ی جهنم.

‫درد روح رو نمی‌شه مثل درد جسم درمان کرد.

‫مطمئنم استاد طبابتت از اون سر دنیا خیلی چیزا می‌دونه.

‫ولی بذار بهت بگم، ابوعلی، ما پیرزنا دیگه چیزی نمی‌دونیم.

‫و یادگرفتنش هم خرج کمتری داره، چون تو اینجا نوشته شده.

‫حسش کن.

‫فکر نکن، بچه.

‫حس کن!

‫درمان باید ریشه در علم داشته باشه، نه جادو و خرافات!

‫نه، درمان باید ریشه در همون‌جایی داشته باشه که درد هست.

‫نه تو علم، نه تو خرافات، بلکه تو لطافت قلب انسان.

‫و تو اینو می‌دونی، چون حسش می‌کنی.

‫و فقط تو نیستی.

‫داری می‌میری.

‫آره.

‫ولی قبلش، ممکنه موریگان یه هدیه دوم بهت بده، می‌فهمی.

‫موهبتِ درمان روح.

‫روح گیاهان بهت کمک می‌کنه بری تو تاریکی.

‫تو می‌تونی مرگ رو حس کنی، ولی حالا باید باهاش روبرو بشی.

‫آدم باید بره تو عمق، ابوعلی.

‫آدم باید کنترل رو رها کنه.

‫تا شاید الهه شب بتونه کمک کنه.

‫تا بتونه درد آدم رو از قلبش بیرون بکشه.

‫با عشقش.

‫بفهم.

‫چی؟

‫🎬 دانلود جدیدترین فیلم و سریال

‫📝 زیرنویس سریع، دقیق و بدون سانسور

‫ T.me/King_Subtitle

‫می‌تونی دریا رو... ببینی؟

‫دریا کجاست؟

‫می‌تونی دریا رو ببینی؟

‫یه طوفان تو راهه.

‫باید بریم تو.

‫عمیق‌تر تو آب تاریکِ اینجا.

‫می‌تونی طوفان رو... حس کنی؟

‫همه‌چی داره می‌شکنه... دیوارا... صندلیا...

‫تو بغلم.

‫ربکا... کجاست؟

‫تو بغلم.

‫چطور... فقط حقیقت... می‌تونه روحت رو آزاد کنه، آواکیل؟

‫ربکا... کجاست؟

‫باید این غم رو مال خودت بدونی.

‫این همون چیزیه که مقسدش می‌کنه.

‫می‌فهمی؟

‫اون الان اینجا زندگی می‌کنه.

‫اون با هواست.

‫اون با زمینه.

‫اون با آبه.

‫و با اشعه‌های خورشیدی که بیدارت می‌کنن.

‫ممنونم.

‫الان برمی‌گردم شمال تا بین مردم خودم بمیرم.

‫این سرنوشت منه.

‫روح خودت رو... و روح آدما رو درمان کن.

‫این سرنوشت توئه.

‫اسمت می‌شه... آدام.

‫شروعی دوباره.

‫یه عالمه سرباز اون بیرون دارن دنبال سلت‌ها می‌گردن.

‫تشنه‌ی کشتنن.

‫کی؟

‫راب؟

‫نه.

‫من یه آدم زخمی رو نمی‌ندازم تو خیابون تا بمیره.

‫این همه آدم این بیرونن.

‫اگه ما درمانشون نکنیم، پس ما کی هستیم؟

‫ما اجازه طبابت نداریم، راب.

‫دقیقاً.

‫یادت رفته؟

‫مگه واسه کار کردن اجازه صنف رو می‌خوایم؟

‫مریض‌خونه به دکتراشه، نه به ستون‌های مرمرش.

‫بیاین همینجا کار کنیم.

‫همینجا، بیرون دیوارهای شهر.

‫جایی که چشمای پر از دردِ فقر و بی‌عدالتی مستقیم تو چشمامون زل می‌زنن.

‫عالیه.

‫اونوقت نفرای بعدی که می‌ندازن تو آتیش ماییم.

‫متاسفانه حق با ابوعه.

‫به من گوش بدین.

‫گوش بدین.

‫منم می‌ترسم.

‫واقعاً می‌ترسم.

‫و نمی‌تونم قول بدم که آخرش به فاجعه ختم نشه.

‫اگه می‌خواین برین، مختارین.

‫اما اگه بمونین، باور دارم که با هم، تو

‫این مکان، می‌تونیم ساختن یه آینده رو شروع کنیم.

‫هی، فکر کنم بتونم وقتمو خالی کنم و کمک دستتون باشم.

‫قبل از اینکه منو بیاری اینجا، دودولت رو می‌بُرم.

‫خیلی هم آزاری که بری بیرون و با سرنوشتت روبرو بشی، آقا.

‫ما اینجا سلت نداریم.

‫و توام یه حموم لازم داری.

‫راسو.

‫اگه برنامه‌ت اینه که بمونی، باید سهم خودت رو تو کارا انجام بدی.

‫اینو بگیر.

‫بیا دنبالم.

‫این پماد رو صبح و شب بمال.

‫و این آبسه سه‌سوته خوب می‌شه.

‫پولی ندارم بهت بدم، سلمونی.

‫ولی می‌تونم بهت یه زردک بدم.

‫به نظرم خوبه.

‫ما عاشق زردکیم.

‫یه نفر خیلی هم راضی نیست.

‫نه.

‫دفعه قبل که اومدم اینجا و دیدم که شما بچه دارین، ولی هیچ زنی نیست،

‫با خودم گفتم لابد همه‌تون یه تختتون کمه.

‫واسه همین، من، اِمم، براش یه کم لباس خریدم.

‫خیلی لطف کردی.

‫اوه.

‫بوی یه امپراتور واقعی.

‫این فقط یه معجون از... نه، نه.

‫باید پوشکش عوض شه.

‫بیا.

‫ممنون.

‫فکر کنم این باید بهتر پانسمان بشه.

‫چی شده؟

‫داشتم هویج خرد می‌کردم.

‫آهان، هویج.

‫همم.

‫اون مرده...

‫گازم گرفت.

‫بشین اینجا.

‫دارم سعی می‌کنم اون مراسم سلتی که روحم رو شفا داد یادم بیاد.

‫اون پیرزن جادوگر.

‫اگه تغییر رو توت ندیده بودم، مسخره‌ت می‌کردم.

‫اینقدر مغرور نباش.

‫تو کتابخونه اصفهان، نوشته‌هایی بود

‫از معبدهای خواب مصری با مراسم‌های مشابه.

‫یونانیا و رومیا هم همچین چیزایی داشتن.

‫اوهوم.

‫ابن سینا هم در مورد اینکه چطور ذهن رو بدن تاثیر می‌ذاره نوشته.

‫مثل سرخ شدن، مثلاً وقتی خجالت می‌کشی.

‫همینطور در مورد...

‫...جایی نوشته که خاطرات سرکوب‌شده مثل لایه‌های یه نقاشی کنار می‌رن...

‫...تا تصویرِ پشتشون رو نشون بدن.

‫این دقیقاً همون چیزیه که من با موریگان تجربه کردم.

‫می‌خوای این روش جادوگری رو یاد بگیری؟

‫انگار من...

‫عمراً بااورم می‌شد که روبرو شدن دوباره با اون لحظه همچین آرامشی بهم بده.

‫که روبرو شدن با تنها چیزی که دیگه هیچوقت نمی‌خواستم ببینمش.

‫می‌تونستم تمام عمرم رو زندگی کنم...

‫...بدون اینکه جرأت کنم پسرم رو بغل کنم.

‫پس باید هر چی لازمه در مورد این علم جدید یاد بگیریم.

‫دقیقاً همون کاری که ابن سینا می‌کرد.

‫حتی یه اسم هم براش پیدا کردم.

‫فلسفه روح.

‫شفای روح انسان.

‫سه، سه، سه، چهار، سه، سه.

‫آخ، بیچاره‌ها.

‫هیچ دکتر یا کشیشی نمی‌تونه کمکشون کنه.

‫شیطان روحشون رو تسخیر کرده.

‫و دارن می‌برنشون کجا؟

‫غارهای رحمت.

‫یه معدن سنگ قدیمی رومی اون بالا تو شماله.

‫تا وقتی اونجان بهشون می‌رسن، ولی... هیچ‌کس از اونجا برنمی‌گرده.

‫اگه از من بپرسی، جای خوبیه واسه فرستادن مادرزن.

‫همه اعضای صنف دارن ضرر می‌کنن.

‫تا حالا ده تا از مریضام رفتن پیش این یهودیه.

‫این وحشیِ ناشی.

‫یارو شیاده حتماً با اون معجون‌های مسخره‌ش داره پارو پارو پول درمیاره.

‫ولی نگران نباش، مردم زود برمی‌گردن.

‫همیشه برمی‌گردن.

‫اون مجانی درمونشون می‌کنه.

‫مفتی.

‫و خوبشون هم می‌کنه.

‫هر ده‌تاشون رو.

‫می‌گن هیچ مریضی‌ای حریف جادویی که از ابن سینا یاد گرفته نمی‌شه.

‫می‌بینیم وقتی کارم با اون و نوچه‌های شیادش تموم شد بازم می‌تونه بخنده یا نه.

‫خیلی خب، از این طرف برین بیرون.

‫دنبال راب کول می‌گردم.

‫آقا، شرمنده ولی باید برین

‫بیرون و مثل بقیه تو صف وایسین.

‫من طبیب ملکه‌م.

‫می‌خوام باهاش حرف بزنم.

‫البته.

‫قبلاً همدیگه رو دیدیم.

‫دنبالم بیاین، آقا.

‫خیلی مچکریم که به مریض‌خونه نقلیِ ما تشریف آوردین.

‫طبیب ملکه اومده.

‫از دیدنتون اینجا جا خوردم، جناب طبیب؟

‫باید غرور دفعه قبلم رو ببخشین آقای کول.

‫به شدت شرمنده‌م.

‫من فقط یه آدمیم که اومدم چیزی رو که نمی‌دونم یاد بگیرم.

‫می‌تونم یه نگاهی به قانون ابن سینا بندازم؟

‫تو صنف خودتون پیشنهاد دادین که نشونم بدین.

‫حتماً.

‫ولی اول می‌خواین جراحی بعدیم رو تماشا کنین؟

‫علائم مریض چیه؟

‫تب.

‫و تنگی نفس.

‫متاسفانه باید بگم که این کار وقت تلف کردنه.

‫روزای عمر این زن تو دنیا به شماره افتاده.

‫خودم درمانش کردم.

‫بله.

‫اون می‌میره.

‫اگه درمان نشه.

‫خوشبختانه ما علم درمانش رو داریم.

‫بانو اِما، داره دور ریه‌ت آب جمع می‌شه،

‫که نفست رو بند میاره و خفه‌ت می‌کنه.

‫سعی می‌کنم آبش رو بکشم.

‫سعی می‌کنی.

‫دقیقاً.

‫داری می‌کُشیش.

‫طبیب هانا.

‫اگه دوست دارین می‌تونین تو عمل کمکم کنین.

‫ابو می‌تونه راهنماییتون کنه.

‫بانو اما، به من گوش کنین.

‫شما بچه دارین، نه؟

‫لابد دلتون می‌خواد بزرگ شدنشون رو ببینین و داماد/عروسشون کنین.

‫و بهتون نوه بدن.

‫لطفاً.

‫وقتی دارم این کارو می‌کنم سعی کنین تکون نخورین.

‫بگیرینش.

‫داری می‌کشیش!

‫من...

‫راسل.

‫اگه زنده بمونه، تو کار غیرممکن رو انجام دادی.

‫هر مریضی که با این علائم دیدم مرده.

‫این چیه؟

‫روش جراحی برای بیماری پهلو.

‫تو می‌تونی درد پهلو رو درمان کنی.

‫با حمایت شما، طبیب هانتر، می‌تونیم

‫هم داخل شهر کار کنیم و هم بیرونش.

‫واسه کتابه چقدر می‌خوای؟

‫قانون فروشی نیست.

‫مال همه ست.

‫می‌تونم یه شبه خرپولت کنم.

‫و اگه این کتابو بهم بفروشی، می‌تونم ازت محافظت کنم.

‫از من محافظت کنی؟

‫از کی؟

‫از دشمنایی که تو صنف داری.

‫اونا به جرم جادوگری می‌سوزوننت.

‫وقتی جسد مرده‌ها رو پاره می‌کنی تا ببینی توش چیه،

‫این تنها راهیه که تونستی اینا رو یاد بگیری.

‫این دومین گناه کبیره‌ته.

‫اولیش چی بود؟

‫زدن پول از تو جیبشون.

‫یه عالمه مریض منتظرن.

‫این کار درست نیست.

‫ما نباید این کارو بکنیم.

‫یه لشکرکشی دیگه به نظر ضروری نمیاد.

‫قبیله‌ها شکست خوردن و عقب‌نشینی کردن به شمال، و ما هم به اندازه کافی

‫برادر و پسر از دست دادیم.

‫اون قبیله‌ها با شیطان دستشون تو یه کاسه‌ست.

‫باید به کارمون ادامه بدیم تا سرزمینمون از شرشون پاک بشه.

‫وجب به وجب، پاکسازی بشه.

‫شاه می‌خواد که به این ندای الهی گوش بدیم.

‫سروران من!

‫سروران من!

‫گوش بدین!

‫ایشون راب کول هستن، یه طبیب که تازه...

‫این آقا هر کی که می‌خواد باشه، الان وقتِ یه ملاقات سرزده نیست،

‫لرد گادوین.

‫ولی این مرد، شاید بتونه پادشاه رو شفا بده.

‫من، به عنوان طبیب شاه، اجازه نمی‌دم این

‫یهودی گستاخ حتی به اعلی‌حضرت نزدیک بشه.

‫طبیب ملکه گفت هیچ کاری واسه نجات زن من از دستش برنمیاد.

‫درسته؟

‫خب، این یهودی، به قول شما، جونشو نجات داد.

‫اما شما، آقا، الان چی...؟

‫یه سالِ تمام دارین شاه رو درمان می‌کنین؟

‫و اِمم، اون هنوز به اندازه روز اولش مریضه.

‫شاه مایل نیست توسط این مرد معاینه بشه.

‫با کمال احترام، من مخالفم.

‫من معتقدم شاه حق داره هر شانسی رو برای بهبودی امتحان کنه.

‫اون حق داره هر شانسی رو امتحان کنه.

‫لطفاً بهش یه شانس بدین.

‫چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

‫نور خورشید واسه شاه خطرناکه.

‫وقتی تو آفتاب میره پوستش تا استخون تاول می‌زنه.

‫اعلی‌حضرت، اسم من راب کوله.

‫من طبیبم.

‫اجازه می‌دین امروز معاینه‌تون کنم؟

‫می‌شه یکم نور بدین؟

‫صبر کن!

‫اعلی‌حضرت، بعد از اون همه ماجرا... یه شمع بیارین.

‫یه سال می‌شه که خورشید رو ندیدین؟

‫خب، هر مریضی‌ای که یه سال پیش داشتین خیلی وقته که از بین رفته.

‫من آدمایی رو دیدم که تو پوستشون رنگدانه ندارن

‫و خورشید واقعاً بهشون آسیب می‌زنه.

‫ولی پوست شما اینطوری نیست.

‫بدن شما به خاطر بی‌توجهی داره از بین میره.

‫همش همینه.

‫باید این پرده‌ها رو بکشیم تا بدنتون بتونه نور رو نفس بکشه.

‫نه!

‫نه!

‫نمی‌ذارم پادشاه رو بکشی!

‫لیوفریک، ما سال‌ها بهت اعتماد کردیم، نکردیم؟

‫این تاریکیه که بیمارتون کرده.

‫نه خورشید.

‫این پرده‌ها رو بکشین کنار.

‫پادشاه، ممنون.

‫زنده باد پادشاه!

‫زنده باد پادشاه!

‫زنده باد پادشاه!

‫زنده باد پادشاه!

‫پادشاه تو این چند هفته خیلی خوب سرپا شده.

‫آره، آره.

‫شنیدم که حتی دوباره واسه شکار رفته بیرون.

‫حتی عرق‌خوری هم کرده!

‫اون لرد ترون رو دعوت کرده که...

‫این پماد فقط ترکیبی از خاک رُس و گیاهان داروییه.

‫یه کم روغن بادام، مروارید پودر شده، یه ذره زعفران.

‫فقط یکی دو روز دیگه.

‫مخصوصاً وقتی می‌رین بیرون.

‫پوستتون باید کم‌کم به نور آفتاب عادت کنه.

‫نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم، یهودی.

‫قیمتت رو بگو.

‫خب، ما راستش بیشتر تو قبال کارمون زردک می‌گرفتیم.

‫زردک.

‫می‌تونیم چیز بهتری بهت بدیم.

‫یه چیزی که ارزش نجات جون یه پادشاه رو داشته باشه.

‫یا شباب، با دقت به من گوش بدین.

‫از حالا به بعد، دیگه مریضی بی‌مریضی.

‫مراقب حرف زدنت باش ابو.

‫این حرفا بدجوری کار دست آدم می‌دن.

‫ای بابا، خلاص، به اندازه کافی نمی‌نوشی حبیبی.

‫روزای ما به شماره افتاده.

‫ما فقط طبق علم پزشکیمون عمل کردیم.

‫چی باعث شده اینقدر احساس امنیت کنی دوست من؟

‫پادشاه احمق نیست.

‫زود می‌فهمیم که تو و ملکه دستور دادین بهش داروی مریضی بدم.

‫من ترسی ندارم.

‫و هیچ انگیزه‌ای هم نداشتم.

‫تو با مراقبت از یه شاه مریض کلی پول به جیب زدی.

‫به خدا قسم، تنهایی پایین نمی‌رم.

‫پادشاهتون برگشته.

‫از مرگ بیدار شده.

‫از سایه‌های شوم نادونی و فریب.

‫ولی همه شما منو به عنوان پادشاهِ بخشش، صلح و رفاه می‌شناسین.

‫پس بذارین گذشته تو همون گذشته بمونه.

‫و به آینده نگاه کنین.

‫با طبیب دربار جدیدمون آشنا بشین.

‫و رئیس بزرگترین مریض‌خونه‌ای که دنیا به چشم دیده.

‫باید از شرش خلاص شیم.

‫اگه تا الان دیر نشده باشه.

‫پادشاه حرفشو باور نمی‌کنه.

‫من مادر محبوب آزلم.

‫به خدا توکل کن.

‫تو اولین زنی نیستی که می‌کشه.

‫ناجیان پادشاه.

‫همه‌تون یه سیب تازه حق‌تونه.

‫خب، حالا پادشاه ازم خواسته برم پیش دخترش،

‫پرنسس الین، تا ببینم می‌تونم سلامتیش رو برگردونم یا نه.

‫مرضش چیه؟

‫می‌گه که روحش مریضه.

‫که با شیاطین زندگی می‌کنه.

‫راب، این کارِ کشیش‌هاست.

‫کار طبیب‌ها نیست.

‫آهان، فلسفه روح.

‫علم جدیدت.

‫حبیبی، تو طبیبی.

‫شاید بهتره تو سیاست دخالت نکنی.

‫فکر کنم بتونیم به پادشاه اعتماد کنیم.

‫مطمئنی؟

‫🎬 دانلود جدیدترین فیلم و سریال

‫📝 زیرنویس سریع، دقیق و بدون سانسور

‫ T.me/King_Subtitle

‫بانو گادوین.

‫شاه از شنیدن خبر بهبودی شما خیلی خوشحال شدن.

‫اوه، منم همون‌قدر شکرگزارم که پادشاهمون از بستر بیماری بلند شدن، ملکه من.

‫شبیه یه معجزه‌ست.

‫اونقدر جون گرفته که بتونه سفر کنه.

‫چه سورپرایز فوق‌العاده‌ای.

‫بله، دقیقاً، اعلی‌حضرت.

‫بله، دقیقاً، اعلی‌حضرت.

‫فردا، با طبیب کول، برای چند روزی می‌ریم بیرون.

‫قراره برن یه مشت کافر دیگه رو از گور دربیارن تا به کشورمون حکومت کنن؟

‫دارن میرن صومعه سنت پیتر، اعلی‌حضرت.

‫وقتی پادشاه شدم، فکر می‌کردم می‌تونم رو این سرزمین با قبیله‌هاش و

‫مذهب‌هاش با شمشیرم حکومت کنم.

‫اما بعدش آلانا رو دیدم، و با خودم گفتم اگه با یه

‫پرنسس سلتی ازدواج کنم، می‌تونم این کشور رو با عشق متحد کنم.

‫ولی اشتباه می‌کردم.

‫خدا منو به خاطر ازدواج با یه کافر مجازات کرد.

‫بعد از اینکه الین به دنیا اومد، هر بچه‌ای که تو شکم آلانا بود رو کشت.

‫حتی بعد از مرگش هم، منو از شر نفرینش خلاص نکرد.

‫اما یه شاهزاده تو شکم منه، پادشاه من.

‫و اون به اندازه شما قوی و قدرتمند می‌شه.

‫دلم می‌خواد اینو باور کنم عشقم.

‫ولی اگه اینم مثل بقیه بچه‌هات بمیره، وارثی که کشور رو بهش می‌سپارم الینه.

‫کی مریض شد؟

‫طبیبم رو ببر پیش دخترم، خواهر ماری.

‫قبل از اینکه معاینه‌ش کنین باید خودتون رو آماده کنین، آقای کول.

‫هیولا اونو تو چنگال خودش گرفته.

‫و دیگه رفتارش شبیه آدما نیست.

‫الین؟

‫اسم من رابه.

‫راب کول.

‫اجازه می‌دی امروز یکم وقتم رو باهات بگذرونم؟

‫ببخشید که اینجا اینقدر سرده.

‫شاید بتونم تو این مورد کمکت کنم.

‫گشنته؟

‫زیاد اشتهاآور به نظر نمیاد.

‫تعجبی نداره بهش دست نزدی.

‫دستاتو بکش

‫و این بچه رو ول کن!

‫به نام مسیح، من می‌تونم...

‫اگه مثل حیوون نگهش دارین هیچوقت خوب نمی‌شه!

‫اما شیطان یه حیوون وحشیه.

‫کتاب مقدست رو نخوندی؟

‫من می‌دونم که مسیح با عشق و دلسوزی با مردم رفتار می‌کرد.

‫ما هم همینطور.

‫به عنوان طبیب شاه، بهم دستور داده دخترش رو درمان کنم.

‫از فردا، یه مسیر جدید رو شروع می‌کنیم.

‫همونطور که خواسته بودین.

‫سیب.

‫فقط پرتشون می‌کنه طرفت.

‫مطمئنی می‌دونی داری چیکار می‌کنی، آقای کول؟

‫برات یه کم سیب آوردم.

‫اگه می‌خوای.

‫می‌تونم کمکت کنم از این لباس تنگ و مزخرف بیای بیرون.

‫گفتم حق نداری سیب داشته باشی.

‫چون پرتشون می‌کردی.

‫گفتن میز و صندلی هم پرت می‌کنی.

‫من که اصلاً برام مهم نیست.

‫پرتش کن سمت من.

‫باحاله، نه؟

‫شاید دفعه بعد یکیشو بیارم که تو شکر غلتیده باشه.

‫اولش حتی نمی‌تونستم بغلش کنم.

‫دردش خیلی زیاد بود.

‫اما با کمک رفیقم، یاد گرفتم دوسش داشته باشم.

‫و الان اون دلیل زنده بودنمه.

‫اسم مادرم اَن بود.

‫وقتی بچه بودم مرد.

‫و خیلی دلم براش تنگ شده.

‫من...

‫من...

‫شیطان تو وجودمه.

‫برو، راب، برو.

‫برو!

‫وقتی بچه بودم، منم رو دیوارا نقاشی می‌کشیدم.

‫مامانمو دیوونه می‌کرد.

‫از این کار متنفر بود.

‫ولی دست خودم نبود.

‫باید هر چی تو سرم بود رو می‌ریختم بیرون.

‫اینا فوق‌العاده‌ن.

‫خیلی با استعدادی.

‫این یکیه چیه؟

‫شبیه... شبیه یه گوزنه.

‫الین؟

‫الین؟

‫الین، آروم باش.

‫چیزی نیست.

‫الین؟

‫الین؟

‫چیزی نیست.

‫این ماسکِ رقص مرگه.

‫یه جور سرگرمی تو دربار.

‫بعد از جشن، نماد مرگ میاد تو و دست همه رو می‌گیره.

‫آهان، یه جور استعاره.

‫اوهوم.

‫می‌خوای نشون بدی که مرگ سراغ همه‌مون میاد؟

‫اینم هست.

‫این همون چیزیه که اونو می‌ترسونه.

‫اگه بهم بگین معنیش چیه، اعلی‌حضرت،

‫شاید بتونم دلیل دردش رو بفهمم.

‫این اصلاً چه ربطی داره؟

‫داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی مریض بودم به تو چی گذشت.

‫حتماً برات خیلی سخت بوده.

‫بار قدرت کلاً رو دوش تو بود.

‫یا بهش عادت کرده بودی؟

‫و به اون ورد شیطانی فکر می‌کنم، لیوفریک.

‫مرگ روی چرخ شکنجه تا همه ببینن.

‫جلوی چشمام می‌بینم که تک‌تک استخونای بدنش خرد می‌شه.

‫و این بهم حس خوبی میده.

‫هر ثانیه، هر دقیقه، هر روزی که اون مرد ازم دزدید، زجر کشید.

‫من استخون کسی رو خرد نمی‌کنم اگه بخواد زندگیم رو ازم بگیره.

‫می‌فهمی، مارسیا؟

‫طبیبم رو می‌خوام.

‫طبیبم رو می‌خوام.

‫دردا کجان؟

‫از کی شروع شدن؟

‫مردا چقدر احمقن.

‫پیداش کردی؟

‫آره.

‫بیا تو، بیا تو.

‫کاری که باید رو بکن.

‫دلم می‌خواد ببینم با یه سیب درگیر می‌شی.

‫می‌دونی، بهم می‌گن پادشاه ارواح.

‫یه جورایی ازش خوشم اومده.

‫با این حال، بی‌صبرانه منتظرم که دیگه مجبور نباشم از این چیزا استفاده کنم.

‫برنامه امروز چیه؟

‫سعی می‌کنم ببرمش تو یه حالت خلسه.

‫یه راهی که ببینیم چی تو اعماق روحش دفن شده.

‫اینو کِی از مورها یاد گرفتی؟

‫از سلت‌ها.

‫پس جادوگریه؟

‫نه، قربان.

‫این یه...

‫این یه جور درمانه.

‫راهی واسه قلب تا با چیزی روبرو بشه که تنهایی نمی‌تونه از پسش بربیاد.

‫همین چند وقت پیش، یه چیزی رو تجربه کردم که زندگیم رو عوض کرد.

‫و در رو به روی شفای خودم باز کرد.

‫نمی‌تونم قول بدم دقیقاً می‌دونم دارم چیکار می‌کنم.

‫ولی اینو می‌تونم بگم که اگه این کارو با هم انجام بدیم،

‫می‌تونیم تو مسیر شفای روحت قدم برداریم.

‫تفاوتش... تفاوتش... چیزی نیست... باشه، باشه، باشه، باشه.

‫چیزی نیست، آروم باش، آروم.

‫دروازه‌ها رو باز کنین!

‫و لعنت بر کسی که شمشیرش رو از خون‌ریزی دریغ کنه، چون پادشاه...

‫سرور ما مرده!

‫توسط یه طبیب یهودی به قتل رسیده!

‫هی، کِلتِ کثافت!

‫کجا داری می‌ری؟

‫اونم بی‌خبر؟

‫این چه مسخره‌بازی‌ایه؟

‫بعد از اون همه دردسر ما... وایسا، وایسا!

‫به من گوش کن!

‫من اهل خداحافظی کردن نیستم، می‌فهمی؟

‫معنیش این نیست که برام مهم نیستی.

‫حداقل باید می‌موندی و خداحافظی می‌کردی.

‫هی، هی!

‫تو واسه‌م انجامش می‌دی؟

‫هان؟

‫رفیق...

‫باید همین الان برم، وگرنه دیر می‌شه.

‫باید برم شمال به برادرا و خواهرام کمک کنم.

‫اگه الان برنگردم، جز خاکستر چیزی باقی نمی‌مونه.

‫طلاهای من بیشتر از چیزیه که تو این کتاب پیدا می‌کنی.

‫یالا.

‫بدش به من!

‫نه!

‫احمق!

‫من ناجی دلبرِ توأم.

‫من مردِ خودمم.

‫منم همینطور!

‫نه!

‫نه!

‫نه، نه!

‫نه!

‫نه!

‫نه!

‫نه!

‫نه، نه!

‫نه!

‫نه!

‫نه، نه، نه!

‫نه، نه!

‫نه!

‫بده من.

‫من از گنج تو خوب مراقبت می‌کنم.

‫بقیه کجان؟

‫شاگردا!

‫کجان؟

‫همشون مردن.

‫استاد ابن سینا.

‫از دیدنتون خیلی خوشحالم.

‫بالاخره.

‫ملکه مرسی اعلام کرده تا وقتی بچه‌اش به دنیا بیاد نایب‌السلطنه ست.

‫تا وارث برحق تاج و تخت از بچگی دربیاد.

‫شاه کِی قانون جانشینی رو عوض کرد؟

‫پرنسس الین تنها بچه زنده‌شه.

‫نمی‌خواین که یه جن‌زده بهتون حکومت کنه، می‌خواین؟

‫کی همچین حرفی زده؟

‫ما سال‌هاست که اونو اینجا ندیدیم!

‫دارین می‌گین که من بهتون دروغ می‌گم؟

‫می‌گم ما مدرک می‌خوایم که اون نمی‌تونه فرار کنه.

‫بکشین عقب!

‫بکشین عقب!

‫یکم به پادشاه از دست‌رفته‌تون احترام بذارین.

‫بهتون قول می‌دم که ما یه وارث تاج و تخت خواهیم داشت.

‫که شاه و خدای ما واسه این کشور انتخاب کردن.

‫(صدا/آه)

‫الین رو بیارین اینجا!

‫الین!

‫این

‫یه گناه کبیره‌ست، لرد گادوین.

‫این دستور ملکه‌ست، خواهر ماری.

‫پرنسس الین از شدت غم خودکشی کرده.

‫چی؟

‫چی شده، اعلی‌حضرت؟

‫ملکه نایب‌السلطنه الان ۱۲ ساعته که درد زایمان داره.

‫خیلی ضعیف شده.

‫بچه هنوز دنیا نیومده.

‫تمام تلاشمو کردم، ولی هم مادر هم بچه دارن می‌میرن.

‫می‌خوام پسر و دوستام آزاد بشن، و

‫یه قسم مقدس بخورین که هیچ آسیبی بهشون نمی‌رسه.

‫باشه، ولی اول باید اونو نجات بدی.

‫اون بهت دستور داد شاه رو بکشی، نه؟

‫تو پمادش گیاه تاج‌الملوک ریختی.

‫اون تنها زهریه که اونطوری از طریق پوست جذب می‌شه.

‫ارزشش رو داشت؟

‫باید ببخشنت.

‫همین الان می‌فرستم پسرت رو بیارن، ولی تو رو خدا، کمکش کن!

‫همین الان!

‫و پرنسس الین هم سپرده بشه دست من.

‫باشه، باشه، باشه!

‫لرد گادوین!

‫شما و خدای متعال شاهد این قول هستین.

‫یالا، بانو.

‫لطفاً، بله!

‫باید شکمش رو پاره کنیم و بچه رو دربیاریم.

‫خیلی خطرناکه.

‫نه ملکه نایب‌السلطنه می‌تونه بمیره و نه بچه.

‫می‌تونن، و می‌میرن.

‫مگر اینکه بچه رو بکشیم بیرون.

‫یه دختر خوشگل و سالم.

‫زندانی رو ببرین پای چوبه دار.

‫همین الان.

‫ملکه من.

‫ما جلوی خدا قول دادیم که زنده بمونه.

‫لطفاً تنهام بذارین.

‫گفتم برو.

‫محض رضای خدا، تو آزادی.

‫همه‌تون.

‫پرنسس رو پیدا کن.

‫اگه اونو شفا بدی، شاید بتونی این کشور رو هم شفا بدی.

‫این ملکه شیطانی رو از تخت بکشی پایین.

‫الین کجاست؟

‫تو غار رحمت قایمش کردن.

‫ها-ها-ها-ها!

‫اوه اون خیلی خفن بود!

‫آره، خیلی خفن بود!

‫پسر، اون کجا رفت؟

‫قفس!

‫ها-ها-ها-ها!

‫این تنها کاریه که بلدی!

‫بیا بذاریمش!

‫نگاه کن، قفس-قفس خالیه!

‫سایه‌ها کجان؟

‫من می‌ترسم!

‫ببندشون!

‫الان!

‫این آشغالا رو واسه من آزاد نکن!

‫این تمام چیزیه که دوست داری.

‫کافیه!

‫خفه کن اون هیولا رو!

‫کارِ درست...

‫اگه این آدمای بی‌گناه رو بکشیم، همه‌مون می‌ریم جهنم.

‫اون پادشاه رو کُشته.

‫اون ملکه ماست.

‫و توام یه آدم مرده‌ای.

‫جنگیدن بی‌فایده‌ست.

‫خوب یاد گرفتی گوش بدی.

‫معلم خوبی داشتم.

‫ولی هنوز بی‌تجربه‌ای.

‫ارزشش رو داشت، گادوین؟

‫مردن واسه این آدما؟

‫خیلی متأسفم.

‫نه، خیالی نیست.

‫تو بدتر از ایناشم گیر افتادیم و این حرفا.

‫پنی، داری به چی فکر می‌کنی؟

‫تنها چیزی که می‌خواستم این بود که جون آدما رو نجات بدم.

‫نه.

‫پشتم پر از جنازه‌ست.

‫اون جون منو نجات داد.

‫پس ما رو ببر فرانسه، در عوضِ تمام پس‌اندازای رُز.

‫از اونجا.

‫می‌ریم سمت کوردوبا.

‫همیشه می‌گفتمش.

‫همیشه می‌دونستم.

‫من نمی‌تونم باهاتون بیام.

‫یا الله.

‫دوباره زده به سرش.

‫باید پرنسس رو پیدا کنم.

‫راب.

‫به اندازه کافی خطر کردی.

‫اگه اینجا بمونی می‌میری.

‫الین تنها کسیه که می‌تونه مردم

‫این کشور رو همونطور که شاه آرزوش رو داشت متحد کنه.

‫باید ببرمش پیش موریگان.

‫که به نظرم می‌تونه کمکش کنه.

‫اون بالا تو شمال.

‫به معبد نودون.

‫کافیه راب.

‫هان؟

‫گوش کن.

‫این یه اشتباهه.

‫به خدا قسم.

‫باید تلاشمو بکنم.

‫باید تلاشمو بکنم.

‫سرنوشت من اینه که اگه ربکا مرد تا من درمان روح رو یاد بگیرم.

‫تا الین مردم این کشور رو متحد کنه.

‫من باید از این علم استفاده کنم.

‫تا اینکه...

‫تا اینکه مرگ اون...

‫یه معنی‌ای داشته باشه.

‫باشه.

‫خب کدوم قایق رو برداریم؟

‫من خوب مراقب پسرت هستم.

‫و آیزاک.

‫تو می‌دونستی.

‫بهتره زودتر برگردی.

‫صدامو می‌شنوی؟

‫جلوی خدای خودت به ملکه‌ت تعظیم کن.

‫مردم می‌گن اون تو جهنمه.

‫اگه تا غروب برنگردی، لنگر می‌کشیم و می‌ریم.

‫و واسه روحتون دعا می‌کنیم.

‫باشه؟

‫خدایا.

‫جونورایی که از جهنم فرستاده شدن.

‫اینا آدمای مریضن.

‫اونا به کمک ما نیاز دارن، نه به ترسمون.

‫ما کاری باهاتون نداریم.

‫دنبال یه زن جوون با موهای بلند قرمز می‌گردیم.

‫اسمش الینه.

‫باید حدود یه هفته پیش رسیده باشه اینجا.

‫دیدینش؟

‫به نظر میاد دعوت شدن.

‫احتمالاً خیلی وقته مهمون نداشتن.

‫اوه، بوی خیلی خوبی می‌ده خانم.

‫باب،

‫این گوشت آدمه.

‫دارن دنبال یه بچه می‌گردن.

‫این غار کوفتی چقدر بزرگه؟

‫ماهیگیره گفت هیچکس نمی‌دونه.

‫چون هیچکس تا حالا نیومده توش.

‫نه، نه، نه، نه.

‫نیازی نبود اینقدر دقیق بدونم.

‫الین.

‫الین؟

‫الین؟

‫دفعه بعد که گفتم بریم کوردوبا.

‫به حرفت گوش می‌دیم.

‫باشه؟

‫نیاین جلو!

‫وایسا، وایسا، وایسا!

‫باب!

‫ما قبلاً همدیگه رو دیدیم.

‫تو شهر.

‫ما دنبال یه زن جوون با موهای قرمز می‌گردیم.

‫باب.

‫دیدیش؟

‫راب.

‫راب.

‫راب.

‫راب.

‫راب.

‫راب.

‫راب.

‫جدی؟

‫منم.

‫راب.

‫🎬 دانلود جدیدترین فیلم و سریال

‫📝 زیرنویس سریع، دقیق و بدون سانسور

‫ T.me/King_Subtitle

‫کلاه پروانه‌ای یعنی زندگیت.

‫واسه

‫همینه که وقتی بچه بودم لخت می‌دویدم و فکر

‫می‌کردم اگه به اندازه کافی تلاش کنم می‌تونم پرواز کنم.

‫دره موریگان.

‫بیا جلوتر، نمی‌تونم ببینمت.

‫زندگی یه کشمکش خسته‌کننده‌ست، مگه نه؟

‫خیلی خسته‌ام، چند روزه نخوابیدم.

‫من عاشق بچه‌هام.

‫دختر خودم تازه چهار هفته‌شه.

‫می‌تونم بغلش کنم؟

‫زود باش!

‫این کوچولو حتماً دلش واسه باباش تنگ شده.

‫تو که نمی‌دونی اون کجاست، می‌دونی؟

‫تو می‌فروشی به فرانسه

‫به فرانسه؟

‫و شما سه تا رو جا گذاشته؟

‫باورت نمی‌کنم.

‫می‌فهمی که تو قدرت منه که مجبورت کنم حرف بزنی.

‫بله می‌فهمم.

‫دارین تهدید می‌کنین که سه تا آدم بی‌گناه رو می‌کشین.

‫من تهدید به کشتن کسی نمی‌کنم.

‫چه حرف چرتی.

‫خب، حداقل نه تو رو.

‫یه همچین زندگی جوونی.

‫اینقدر شکننده.

‫و...

‫من خیلی از اونا رو از دست دادم.

‫با یه نسیم.

‫ناپدید می‌شن.

‫اون...

‫اون رفت شمال.

‫تا دنبال پرنسس الین بگرده.

‫خب... اون مرده.

‫پسر تو چی؟

‫نتونستم برسونمش به ترنت.

‫حالا دارین کجا می‌رین؟

‫داریم می‌ریم شمال.

‫می‌خوایم تو آبادی‌های اون بالا پناه بگیریم.

‫سربازای ملکه الان همه‌جا هستن.

‫یه درمانگر به اسم موریگان باهاتون هست؟

‫موریگان؟

‫رفته جلوتر.

‫خیلی ضعیف شده بود.

‫نمی‌دونم زنده رسیده یا نه.

‫اون...

‫پسره داره خاک می‌شه!

‫وقتی مادرت ملکه شد، امیدِ مردمش بود.

‫هیچوقت فکر نمی‌کردیم دوباره مجبور بشیم واسه

‫خونه‌مون بجنگیم، ولی تنها کاری که کردیم جنگیدن بوده.

‫دیدی که پدر و برادرام مردن.

‫مادرم سوخت.

‫من تا حالا قبرهای زیادی کندم.

‫اون...

‫شما پرنسس الین هستین؟

‫هستم.

‫بودم.

‫لطفاً جلویم زانو نزن.

‫من باید جلوت زانو بزنم.

‫همه‌مون باید بزنیم.

‫همه آبادی‌های سلت‌ها تو کامبرلند پاکسازی شدن.

‫اما نیروهای شما تو لودین به مقاومت سختی خوردن.

‫با این شایعه که پرنسس الین زنده‌ست و پیششونه، حسابی شیر شدن.

‫شایعه‌ش دروغه.

‫الین مرده.

‫یا یه نفر بدلشه.

‫بله، ملکه من.

‫ولی تا وقتی که باور دارن اون اونجاست، می‌جنگن.

‫و فقط هم سلت‌ها نیستن.

‫تو ارتش شما هم این حس هست که... بله؟

‫که ملکه برحق رو تخت ننشسته.

‫من فقط چیزی که بعضی سربازا می‌گن رو گزارش می‌دم.

‫خودم باید ارتش رو ببرم شمال و دست اون شیاد رو رو کنم، نه؟

‫حتماً مرده!

‫همم.

‫به نظر حالت خوب نیست.

‫نمی‌خوابی؟

‫می‌تونم برات یه چیزی درست کنم که کمک کنه.

‫همم.

‫می‌خوای مسمومم کنی، طبیب؟

‫اومدم ازت کمک بخوام.

‫کمک من؟

‫این...

‫رازهای درمانِ مدرن توشه.

‫چیزی که می‌تونه روح خودم رو نجات بده، اما نمی‌فهممش.

‫من به اون دوست راب کول زنده نیاز دارم تا بهم یاد بده، از جونش بگذر.

‫واسه خاطر من...

‫من

‫به عنوان بزرگترین طبیب زمانه‌مون شناخته شدم، و تو هم ملکه نایب‌السلطنه‌ای که

‫بدون این کتاب، یا بدون فهمیدن این کتاب، داره طب رو مدرن می‌کنه.

‫زندگی من بی‌معنیه!

‫چقدر رقت‌انگیز شدی.

‫بیا دیگه خونی نریزیم.

‫اونا فردا اعدام می‌شن.

‫و منم می‌رم شمال تا بقیه اون کافرا رو بکشم.

‫من

‫دستور دارم زندانیا رو ببرم پیش ملکه.

‫وقتی از دروازه رد می‌شین سرتونو بندازین پایین.

‫امشب کسی جلوتونو نمی‌گیره.

‫اینو بگیر.

‫بگیرش.

‫تو واسه علمی کشته شدی که من هیچوقت نتونستم بفهمم.

‫این علم باید قبل از اینکه خیلی دیر بشه حفظ بشه.

‫بذار روحت به خاطر گناهانت به آرامش برسه.

‫موریگان؟

‫راب کولم.

‫همونی که تو لندن کمکش کردی.

‫اون اینجاست.

‫تو آوردیش.

‫کلی راه اومدیم تا پیدات کنیم.

‫ولی روح اون...

‫درد می‌کنه.

‫و مریضه.

‫و اگه بتونی شِفاش بدی، به همه اونایی که می‌جنگیدن امید می‌ده.

‫بالاخره اون سرنوشت بزرگترت رو پیدا کردی.

‫من تپه‌مون رو صدا می‌زنم.

‫مورگان، من...

‫من درمانش می‌کردم، ولی مهارت تو رو ندارم.

‫منو ببر بالا به معبد نودام.

‫الهه بهم...

‫یه سفر آخر می‌بخشه.

‫مورگان، می‌خوای من...

‫تو می‌تونی بدون اون انجامش بدی؟

‫مطمئن نیستم.

‫می‌تونی.

‫با هم صدا می‌زنیم.

‫من و تو.

‫من می‌خوام شفا بدم.

‫من و تو.

‫من می‌خوام شفا بدم.

‫من و تو.

‫من می‌خوام شفا بدم... بذار قدرت سگ... من می‌خوام شفا بدم.

‫من و تو.

‫من و تو.

‫من؟

‫چی، چی، چی؟

‫می‌خوام شفا بدم.

‫چی؟

‫تو دوباره بچه شدی.

‫تو یه بچه‌ای.

‫می‌تونی نقطه‌های مرگ رو ببینی؟

‫آره.

‫دیگه کی اونجاست؟

‫بابام.

‫دیگه کی؟

‫دیگه کی اونجاست؟

‫دوستم.

‫دوستت کیه؟

‫اون دوستم بوده.

‫مرد شاخ‌دار رو می‌بینی؟

‫آره.

‫چی می‌بینی؟

‫چی می‌تونی ببینی؟

‫مادرم.

‫دوستم گفت به بابام بگم.

‫کی گفت؟

‫نباید بهش می‌گفتم.

‫اگه بهش نگفته بودم، اون... اون کشتش چون من بهش گفتم.

‫اون همشون رو کشت.

‫تقصیر من بود.

‫دلم نمی‌خواست نگاه کنم.

‫ولی دوستم...

‫دوستم مجبورم کرد نگاه کنم.

‫بهم می‌گه مادر کافرت یه شیطانه.

‫بهم می‌گه سلت‌ها شیطانن.

‫بهم می‌گه از خون یه شیطان به دنیا اومدم.

‫دوستت کیه؟

‫نمی‌دونم.

‫دوستت کیه؟

‫نمی‌دونم.

‫دوستت کیه؟

‫نمی‌دونم.

‫اون یه مراسم وفاداری بود.

‫مادرم، خیلی دلش می‌خواست بهش یه پسر بده.

‫و اون مردی که کله‌ش شاخ گوزن داشت؟

‫یه راهب سلتی.

‫مارسیا کاری کرد پدرم باور کنه که مادرم خیانت کرده.

‫و واسه همین کُشتش.

‫من تماشاش کردم.

‫اون مجبورم کرد... تماشاش کنم.

‫به ارتشش رحم می‌کنیم!

‫همه به سمت دروازه‌ها!

‫همه‌تون!

‫شیطان اینجاست.

‫ولی تو وجود من نیست.

‫این همون چیزیه که اینقدر ازش می‌ترسیدیم؟

‫شما و شوالیه‌های شجاعتون نظر کرده‌ین و

‫پاداشتون آرامش ابدی و بهشته.

‫پس بریم همه رو بکشیم.

‫الی!

‫الی!

‫نمی‌تونی بری اون پایین.

‫کارِت تمومه.

‫برو!

‫برو!

‫این یه شروع تازه‌ست، راب کول.

‫خودم می‌دونم.

‫منظورت چیه؟

‫سمت چپت رو بپا!

‫سمت چپت رو بپا!

‫اونو ببین!

‫جنگ ضعیفی بود.

‫تو کتابای تاریخ جایی نداره.

‫بریم این پرنسس قلابی رو پیدا کنیم.

‫و این بازی مسخره رو تموم کنیم.

‫تو زنده‌ای.

‫این قلابی رو بکشین!

‫همین الان!

‫این قلابی رو بکشین!

‫بکشینش!

‫بکشینش!

‫گلوشو پاره کنین!

‫زنی که ادعا می‌کنه ملکه شماست خودش یه شیاده.

‫اون چشم پدرم رو کور کرد تا مادرم رو بکشه.

‫این احمق نمی‌تونست فراتر از هوس‌هاش رو ببینه.

‫خودخواه و بی‌رحم، زن خودش رو سلاخی کرد.

‫و بعد مارسیا پدرم، یعنی پادشاه شما رو، به قتل رسوند.

‫کار خودش بود!

‫و حالا شما رو فرستاده اینجا.

‫که منو بکشین.

‫سرزمین ما خیلی وقته که با ترس اداره می‌شه.

‫الان جلوی شما وایسادم.

‫الان جلوی شما وایسادم.

‫به عنوان یه سلت.

‫و یه مسیحی.

‫و به نام صلح ادعای تاج و تخت می‌کنم.

‫تاج و تخت رو می‌خوام.

‫نه واسه خودم.

‫بلکه واسه همه‌مون.

‫🎬 دانلود جدیدترین فیلم و سریال

‫📝 زیرنویس سریع، دقیق و بدون سانسور

‫ T.me/King_Subtitle

‫وقتی پدر مسیحیم...

‫...و مادر سلتیم ازدواج کردن...

‫...رویای یه کشور متحد رو داشتن.

‫کشوری که پر از صلح باشه...

‫...و رفاه واسه همه.

‫دارین چیکار می‌کنین؟

‫دارین چیکار می‌کنین؟

‫و شما هم با اونا این رویا رو داشتین؟

‫تعظیم به ملکه‌مون.

‫نه.

‫تموم شد.

‫اگه جونت رو دوست داری زانو بزن.

‫ما یکی هستیم.

‫می‌تونیم اون رویا رو برگردونیم.

‫ده تا تصمیم.

‫و چقدر غیرقابل درک...

‫...و غیرقابل ردیابی... هستن راه‌های تو.

‫من در برابرت ایستادم.

‫تو زنده می‌مونی.

‫رابطه روح با سلامت بیمار غیرقابل انکاره.

‫تنها چیزی که روح می‌خواد اینه که یکی دردش رو ببینه.

‫و حقیقتش رو.

‫و بدون قضاوت توسط ذهن پذیرفته بشه.

‫خیلی چیزا هست که باید از مراسم باستانی یاد گرفت.

‫ولی قلمرو مرموز روح خیلی بزرگه.

‫و قرن‌ها و طبیب‌های شجاع زیادی لازمه تا بفهمن قضیه چیه.

‫اگه اصلاً بتونیم...

‫...امیدوارم این کلمات کنجکاوی کسایی که بعد از ما میان رو روشن کنه.

‫بفرما...

‫...ملکه من.

‫نامزدی اخیرتون رو تبریک می‌گم.

‫ممنون.

‫بهم پیشنهاد شده که یه اتحاد با خانواده‌های ساکسون

‫تو غرب کار درستیه.

‫اما... در مورد این وصلت مطمئن نیستم.

‫عقلم می‌گه کار هوشمندانه‌ایه، ولی...

‫قلبم.

‫قلبم.

‫خب این چیه؟

‫این یه جغجغه باستانی مصریه.

‫می‌گن واسه درمان ازش استفاده می‌شده.

‫معنیش چیه؟

‫برام ترجمه‌ش می‌کنی؟

‫البته.

‫روش نوشته... قلب، خونه‌ی روحه.

‫می‌تونه بدون کلمات با کسی که دوستش داره حرف بزنه...

‫...حتی از میانِ زمان.

‫ممنونم.

‫راب کول.

‫برای جونم.

‫من یه سگ‌پدر رو شفا دادم.

‫میای؟

‫من می‌گیرمش.

‫دختر عزیزم چطوره؟

‫خنده‌ش شبیه تو بود.

‫بقیه‌ش شبیه توعه.

‫خیلی ممنون.

‫ممنون.

‫جناب مارتین، واسه امتحانت آماده‌ای؟

‫آره، کل هفته رو درس خوندم.

‫روغنِ گیاه، یه عطر ملایم دور و برش پخش می‌کنه.

‫با بو کردن این عطر، وضعیت ذهن و بدنت رو تغییر می‌دی.

‫این... بیخیال، درد نداره که.

‫فقط شل کن، باشه؟

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫آخ!

‫3fa.ir

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.