All language subtitles for (1981)MysticsInBali[ING].persian

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫تعجب می‌کنم که ‫دختر خوشگلی مثل تو،

‫علاقه‌مند به یادگیری جادوی سیاه باشه.

‫خب، فقط کنجکاوم.

‫داشتم فکر می‌کردم شاید یه روزی،

‫بتونم یه کتاب در موردش بنویسم

‫و به گوش کل دنیا برسونمش.

‫قبل از اینکه بیام اینجا،

‫توی آفریقا در مورد جادوی وودو تحقیق کردم.

‫موضوعیه که همیشه برام جذاب بوده.

‫امیدوارم بتونی بهم کمک کنی،

‫توی تحقیقاتی که اینجا دارم، هندرا.

‫هوم. آره.

‫یه چیزایی در مورد جادوی «لیک» می‌دونم.

‫می‌گن بدوی‌ترینه،

‫اما در عین حال خطرناک‌ترین هم هست.

‫یه استادِ لیک می‌تونه به میل خودش تغییر شکل بده،

‫و هر کاری که دلش می‌خواد بکنه،

‫مثل یه حیوون، یا یه درخت،

‫یا حتی یه آدم دیگه.

‫یه جورایی عجیبه، نه؟

‫واقعاً باورنکردنیه.

‫می‌گن با جادوی «لیک» می‌شه آدم کشت.

‫اما نکته‌ش اینجاست که هیچ قتلی رو...

‫...نمی‌شه ثابت کرد، اگه از این جادو استفاده شده باشه.

‫خب، حالا پایه هستی تو این کار کمکم کنی؟

‫هندرا، بی‌خیال، اذیت نکن.

‫به کمکت نیاز دارم، باید کمکم کنی.

‫خیله‌خب.

‫تمام تلاشم رو می‌کنم که کمکت کنم.

‫اما خودت می‌دونی که نمی‌تونم قولی بهت بدم.

‫خیلی ممنون.

‫دمت گرم، هندرا.

‫هوم.

‫کتی.

‫دیگه وقتشه بری خونه.

‫پس خودت چی؟

‫کجا می‌خوای بری؟

‫منم دارم می‌رم خونه.

‫فردا هم کله‌ی سحر شروع می‌کنیم، باشه؟

‫راست می‌گن.

‫اصلاً هیچ بویی نداره.

‫پس تو هم داستان رو شنیدی؟

‫آره، از دوستات شنیدم،

‫سوریانی و جوجا.

‫اما کل اطلاعاتش در همین حد بود.

‫نمی‌تونست بهم بگه کی این بازی رو شروع کرده.

‫خب، هنوز یه دنیا...

‫...راز و رمز توی بالی هست، می‌دونی که؟

‫خودمم بعضی وقتا سخت باورم می‌شه.

‫واسه همینم هست هندرا، که انقدر به...

‫...این جادوی لیک علاقه‌مند شدم.

‫می‌خوام از تموم راز و رمزهای...

‫...این شاخه‌ی عجیبِ جادوی سیاه سر دربیارم.

‫و تنها راهی که می‌شه این کار رو کرد،

‫اینه که خودم یادش بگیرم.

‫درست مثل وودو که یاد گرفتم،

‫همون جادوی سیاه آفریقا.

‫وقتی تموم بشه، کتاب خیلی خفنی از آب درمیاد.

‫وقتی کامل بشه.

‫شک ندارم همین‌طوره.

‫کتی، وودو یا هر جادوی سیاه دیگه‌ای،

‫جلوی این جادوی لیک هیچی نیستن.

‫اون‌جور که من شنیدم،

‫لیک از همه‌ی جادوها قدرتمندتره.

‫هندرا، راستشو بگو، تو به «لیک» اعتقاد داری؟

‫یا همه‌ش چرنده؟

‫من به ماوراءالطبیعه و جادوی سیاه هم باور دارم.

‫ولی اینم فکر می‌کنم که یه جورایی،

‫درباره‌ش زیادی پیازداغشو زیاد کردن.

‫پس می‌بینم که واقعاً به «لیک» باور داری، مگه نه؟

‫مجبورم باورش کنم، کتی.

‫برای یاد گرفتنش باید ذهن آدم صاف باشه، نه؟

‫ولی می‌ترسم ذهنم نتونه صاف و ساده بمونه وقتی که...

‫کنار یه دختر خوشگل نشستم.

‫ماهندرا، شاید من و تو تنها کسایی باشیم

‫که جرئت کردیم کنار این همه اسکلت قدیمی همدیگه رو ببوسیم،

‫و این جمجمه‌ها.

‫همه‌ش به خاطر توئه.

‫بزن بریم خوشگله، وگرنه روح‌ها شاکی می‌شن.

‫اوه.

‫تو! واقعاً منو زهره‌ترک کردی!

‫یه خبر داغ برات آوردم.

‫اوه جدی؟

‫چه خبر مهمی؟

‫اون رفیقمو که بهت گفته بودم یادته؟

‫همین الان بهم گفت که تونسته پیداش کنه.

‫یه استاد «لِئاک» که به‌زودی باهات حرف می‌زنه.

‫دمت گرم، هندرا.

‫خب پس بهم بگو، کی قراره...

‫...شانس دیدنش رو پیدا کنیم؟

‫عجله نکن.

‫فقط دندون رو جگر بذار.

‫باشه. سعی می‌کنم صبور باشم.

‫خب، کتی، این همون‌جاییه که سرش توافق کردیم.

‫اوه، ولی اینجا خیلی سوت و کوره، عین قبرستونه.

‫آره، ولی کتی یادت نره که ما الان...

‫...با نیروهایی درافتادیم که خیلی فراتر از...

‫...تجربیات روزمره‌مون هستن.

‫الان دیگه باید منتظر هر اتفاقی باشیم.

‫یعنی این یعنی استاد لِئاک داره میاد؟

‫آره. حالا فقط باید منتظر بمونیم تا ظاهر بشه.

‫هی، یه چیزی دیدم!

‫هان؟ پس کجاست؟

‫اونجا رو می‌بینی؟

‫حق با توئه. می‌بینمش!

‫اون کپه شاخ و برگ انگار داره می‌لرزه.

‫همین‌طوره، نه؟

‫ولی هندرا، اینا که فقط یه مشت شاخ و برگ خشک نیستن.

‫فکر می‌کنی خودشه؟

‫احتمالش هست.

‫عجیبه. نگاش کن.

‫به نظرت چرا داره همین‌طوری دور خودش می‌چرخه؟

‫شاید می‌خواد مطمئن بشه که

‫کسی متوجه حضورش نمی‌شه،

‫مگر اینکه مجبور بشه.

‫حالا قدم بعدی چیه؟

‫چیکار باید بکنیم هندرا؟

‫کتی.

‫فکر کنم این خنده رو می‌شناسم.

‫این خنده‌ی وحشتناک، نشانه‌ی

‫خبیث‌ترین فرقه بین همه‌شونه.

‫اون دیگه چیه؟

‫آره. خنده‌های «لیک» علامت مخصوصشونه.

‫و همیشه قبل از ظاهر شدنشون، صدای خنده میاد.

‫خطرناک‌ترین چیز در موردشون اینه که راحت می‌تونن آدم بکشن!

‫اون کیه؟

‫کتی، اون مرتیکه دیگه حتماً می‌دونه ما اینجاییم.

‫بیا بریم جلو.

‫خب، تو دیگه کدوم خری هستی؟

‫اسمم ماهندراست.

‫دیروز هماهنگ کرده بودم که بیام اینجا ببینمتون.

‫هوم.

‫اما اون دختر جوونی که باهاته کیه و

‫چیکار داره؟

‫راستش، اصلاً خودش بود که می‌خواست ببیندتون.

‫هوم.

‫که اینطور؟

‫پس تو دیگه چرا همراهش اومدی؟

‫اِم، من فقط دارم همراهیش می‌کنم.

‫اینجا غریبه‌ست.

‫آهان.

‫دختر خیلی خوش‌بر و روییه.

‫اسمش چیه؟

‫از کجا اومده؟

‫کاترین کین، اهل آمریکا.

‫اونجا دیگه کجاست؟

‫خیلی دوره.

‫هوم.

‫بگو ببینم واسه چی می‌خواستی منو ببینی.

‫چون می‌خوام یاد بگیرم...

‫قوی‌ترین جادویی که تو این دوره و زمونه پیدا می‌شه.

‫بسیار خب، من قدرتمندترین جادوی سیاه دنیا رو بلدم.

‫منم بزرگ‌ترین استادم.

‫ما مخوف‌ترین جادوی موجودیم.

‫جادوی لیک!

‫از فردا این دختره رو می‌پذیرم،

‫اون می‌شه مریدِ من!

‫بسیار خب، حالا بریم سرِ شروط!

‫اما از کجا بدونیم که فردا،

‫خودِ تو میای؟

‫نه یکی که خودش رو جای تو زده؟

‫ما تو رو نمی‌شناسیم.

‫هوم.

‫دلت می‌خواد صورتم رو ببینی.

‫باشه پس.

‫ولی خوب براندازش کن.

‫این صورت رو هیچ‌وقت از یاد نمی‌بری.

‫این قیافه‌ایه که امشب از من می‌بینی، جوون.

‫ولی یه چیزی رو باس یادت باشه.

‫هر بار که آفتابی بشم، صورتم عوض می‌شه.

‫احدی منو نمی‌شناسه.

‫چون صورتم هیچ‌وقت ثابت نیست، هر بار یه جوره!

‫آره، درسته.

‫درباره رسم و رسوم غربی‌تون شنیده بودم.

‫وقتی آدما می‌خوان خداحافظی کنن،

‫با هم دست می‌دن، این‌جوری...

‫این‌طوری!

‫درسته.

‫حالا دیگه وقتِ جدا شدنه.

‫من باید برم، پس فعلاً خداحافظ!

‫بیا با هم دست بدیم، کاترین.

‫اه!

‫این‌جا بوی گندی می‌آد.

‫خیلی شجاعی.

‫منتظرت بودم.

‫تو دیگه کی هستی؟

‫من کی‌ام؟

‫من ملکه‌ی لیک هستم.

‫همونی که دیشب دیدیش.

‫کجایی، ارباب؟

‫من همین پشتِ بوته‌هام.

‫اما لازم نیست منو ببینی،

‫شیرفهم شدی؟

‫آره.

‫اون چیزایی رو که...

‫...ازن خواسته بودم آوردی؟

‫خیلی خب، خوب به حرفم گوش کن.

‫جواهرات رو بذار کفِ دستِ دختره.

‫حالا بهش بگو دستشو بیاره جلو و...

‫من از دستش می‌گیرمشون.

‫دیدی؟ حالا می‌دونم که می‌شه بهت اعتماد کرد.

‫حالا خون می‌خوام.

‫خیلی تشنمه!

‫راهِ درازی رو اومدم!

‫به‌به. خوبه. خوشمزه‌ست.

‫این خونِ خوبیه.

‫بسیار خب.

‫حالا بهم بگو دخترِ جوون،

‫واسه اولین درس آماده‌ای؟

‫هوم. خوبه.

‫خوبه.

‫حالا ازت می‌خوام که دامنِتو دربیاری.

‫می‌خوای چیکار کنی؟

‫با من بحث نکن.

‫اون باید دامنش رو دربیاره!

‫چون باید چندتا از وِردهای «لیک» رو...

‫روی پوستش بنویسم.

‫راه دیگه‌ای هم هست؟

‫این دختره نمی‌خواد تا ابد یه «لیک» بمونه!

‫خودم می‌دونم!

‫نمی‌خوام بهش صدمه بزنم.

‫این فقط برای اینه که یه سری از دانش جادویی رو بهش منتقل کنم.

‫فقط چندتا خراش جزئی برمی‌داره

‫روی لایه‌ی بیرونیِ پوستش.

‫همین که پوستِ روییش کنده بشه،

‫جادو هم از بین می‌ره.

‫فقط بهش بگو هر چی می‌گم رو انجام بده!

‫هوم؟

‫باید ورد جادویی رو بنویسم،

‫توی یه جای مخفی.

‫هیچ‌کس نباید ببینتش،

‫وگرنه فایده‌ای نداره.

‫فهمیدی؟

‫باید همین امشب انجامش بدیم.

‫حالا دیگه هیچ‌کس اون ورد رو اونجا نمی‌بینه.

‫این یه پارچه‌ست که پر از کلمات جادوی سیاهه.

‫بگیرش!

‫فردا شب، دختره باید دوباره بیاد.

‫اما مطمئن شو که «تاپی» می‌پوشه و یادت باشه که...

‫که پارچه رو با خودش بیاره!

‫این «تاپی» یه جور لباس زیره.

‫و با تمام لباس‌های محلی و سنتی‌مون پوشیده می‌شه.

‫اوهوم.

‫و جوون، لازم نیست فردا باهاش بیای.

‫باید تنها بیاد.

‫مزاحم که نشدم، شدم؟

‫خب چرا نمی‌تونم فردا بیام؟

‫زیادی کنجکاوی، پسر جون.

‫درباره چیزایی سوال می‌پرسی که نباید ازشون سر دربیاری.

‫بهت مشکوکم.

‫حسم بهم می‌گه که تو یه آدم خطرناک و...

‫نامطمئن هستی.

‫پس هر چی می‌گم رو انجام بده!

‫همین الان برو!

‫بیا، بگیرش.

‫این چیه، هندرا؟

‫فقط بازش کن.

‫اون‌وقت می‌فهمی.

‫اوه.

‫ماهندرا.

‫واقعاً زیادی لطف داری.

‫همیشه همین‌قدر دست‌ودلبازی، مگه نه؟

‫حتی چیزای کوچیک هم یادت می‌مونه.

‫چی می‌تونم بگم جز اینکه ازت تشکر کنم، هندرا.

‫لطف داری. دمت گرم.

‫نیازی به تشکر نیست، کتی.

‫واقعاً کاری نکردم که.

‫می‌دونی، قول داده بودم کمکت کنم.

‫هر چقدر از دستم برمی‌اومد؛ فقط دارم سعی می‌کنم سر حرفم بمونم.

‫ببخشید آقا.

‫بفرمایید، نوشیدنیتون.

‫آه. بذارش همون‌جا.

‫امر دیگه‌ای ندارید، قربان؟

‫نه، ممنون.

‫هی کتی.

‫حالا یادت باشه.

‫قبل از اینکه باتیک رو بپوشی،

‫یادت نره که تپی رو باید به عنوان زیرپوش بپوشی.

‫پس قبل از اینکه بری، تپی رو امتحان کن.

‫باشه. نگران نباش.

‫بیا بریم تو.

‫این طرح خیلی گنگه.

‫یه مشت تصویر درهم‌برهم.

‫فکر کنم علتش اینه.

‫که هیچ‌کس نتونه ازش سر در بیاره.

‫خب، جالبه.

‫اما متأسفانه واسه من همه‌اش یه مشت جفنگه.

‫شاید وقتی امشب ملکه رو دیدیم، بفهمیم جریان چیه.

‫حتماً همه‌ی اینا یه معنایی داره.

‫اگه بتونیم ازش سر در بیاریم، خیلی بهتره.

‫یادت نره امشب تنهایی.

‫اون گفت نمی‌تونم باهات بیام.

‫آره، ولی یه راه دیگه‌ای هم واسه این کار هست.

‫منظورت چیه؟

‫خب، همون‌طور که می‌دونی، دیشب،

‫ملکه‌ی لیک یه طلسم روی ران پام کشید.

‫آره. خب؟

‫داشتم فکر می‌کردم شاید تو بتونی بخونیش.

‫اما؟

‫هندرا. اذیت نکن دیگه.

‫مطمئنم تو هم دلت می‌خواد رازشو بدونی، نه؟

‫آره.

‫همین الان دارم سعی می‌کنم ازش سر در بیارم.

‫می‌تونی بیای نزدیک‌تر.

‫تا بتونی قشنگ بخونیش.

‫یالا هندرا، تا کسی نیومده بجنب.

‫می‌فهمی چیه، هندرا؟

‫نه.

‫خب بگو ببینم، فکر می‌کنی چی باشه پس؟

‫با اونی که توی حرز بود فرق داره؟

‫خب، بیشترش متفاوته.

‫تا حالا لنگه‌شو ندیده بودم.

‫ولی یه تیکه کوچیکش خیلی شبیهه.

‫کتی.

‫هوم؟

‫فکر کنم بتونم تشخیصش بدم.

‫جدی؟

‫آره. ولی صداش...

‫لِـ...

‫لِـ‌اک.

‫اک.

‫لیاک. لیاک!

‫خب، این یه شروعیه.

‫پس تو مسیر درستی هستی.

‫حالا، دیگه چی می‌بینی هندرا؟

‫اون تصویری که جلوی رونت کشیده،

‫حتماً یه نشونه‌ست.

‫این یعنی تو دیگه رسماً به عنوان

‫شاگرد جدید «لیاک» قبول شدی.

‫دقیق‌تر نگاه کن.

‫بگو دیگه چی ازش می‌فهمی؟

‫اوم. فکر کنم همینه.

‫بقیشو دیگه سر در نمیارم.

‫و اینجا همون‌جاییه که میگه، ام، عه...

‫اوه، دیگه کافیه.

‫آهان، باشه.

‫فکر کنم دیگه بهتره شال و کلاه کنم و راه بیفتم.

‫واقعاً وحشتناک بود.

‫می‌تونی حدس بزنی دیشب چیکار کردیم؟

‫هوم، بگو.

‫خب، هندرا...

‫عمراً باورت بشه چی شد.

‫هوم؟

‫به‌زودی میشم استادِ «لیک».

‫باورش واقعاً سخته.

‫تو؟ تو بشی استادِ لیک؟

‫دقیقاً.

‫یعنی این‌طوری می‌تونی

‫به هر شکلی که دلت خواست دربیای؟

‫البته که آره.

‫دیشب، درست سرِ نیمه‌شب،

‫همه چی دقیقاً همون‌جوری پیش رفت که قرار گذاشته بودیم.

‫با ملکه لیک اونجا بودم.

‫و بعدش، یهو.

‫داستان همینه، عمو.

‫خب بگو ببینم، راسته؟

‫که یه طلسمِ دیگه هم وجود داره

‫که اون‌قدر قوی باشه که بتونه با

‫این طلسمِ لیک مقابله کنه؟

‫البته که هست.

‫اگه نبود که...

‫تا حالا دنیا رو

‫لیک تسخیر کرده بود و همه زیرِ

‫قدرتِ شیطانی‌شون بودن.

‫خب، حالا چطوری باید این طلسم رو بخونیم؟

‫اومم.

‫راستش خیلی ساده‌ست.

‫اولین کاری که آدم باید بکنه اینه که

‫وردِ مقدسِ تریساندی رو بخونه.

‫حالا برگردیم سرِ همون حرفی که می‌زدیم.

‫وقتی یاد گرفتی تریساندی رو چطور بخونی،

‫کارِ بعدی که باید انجام بدی اینه که...

‫واسه خوندن بقیه‌ی وِردها.

‫فکر کنم دیگه اون‌قدری بزرگ شدی که بتونی این وِردها رو یاد بگیری.

‫اما یه چیزی رو یادت باشه، هندرا.

‫نباید با این وِردها شوخی بگیری.

‫و نباید به هیچ‌کس چیزی درباره‌شون بگی.

‫این همه وِرد رو از کجا آوردی عمو؟

‫اینا رو از جدّمون گرفتم، که اونم عموی من بود.

‫تا اونجایی که می‌دونم، اون اینا رو دزدیده بود.

‫از خونه‌ی استاد بزرگ «لیک».

‫متأسفانه، لو رفت.

‫و استاد لیک بالاخره تونست ردّشو بزنه.

‫یه دوئل درگرفت.

‫اون موقع عموم هنوز با وِردها آشنایی نداشت.

‫واسه همین نتونست ازشون استفاده کنه...

‫...تا با استاد لیک بجنگه.

‫خلاصه.

‫واقعاً خرشانس بود که زنده موند.

‫عموم بدجوری زخمی شده بود.

‫وقتی داشت دوران نقاهتش رو می‌گذروند،

‫تونست تکنیک‌ها رو یاد بگیره و...

‫اونا رو به من یاد داد.

‫پس تا حالا از این وِردها استفاده شده...

‫واسه جنگیدن با لیک؟

‫آره.

‫خیلی وقت‌ها، اونم با نتایج درخشان.

‫هندرا.

‫این خنجر کوچیکی که اینجا می‌بینی، قدرت عظیمی توشه.

‫دیگه مال توئه.

‫بگیرش، این قدرتت رو چند برابر می‌کنه.

‫یالا، وردارش.

‫پس یعنی می‌تونی با تله‌پاتی با بقیه ارتباط بگیری.

‫و اصلاً لازم نیست چیزی به هم بگید؟

‫آره.

‫و همین‌طور، می‌تونی مثل یه موجود زنده دیگه فکر کنی؟

‫درسته؟

‫آره.

‫و تازه الان فهمیدم که از پسش برمی‌آم.

‫اون گوی آتیشی که گفتی نابودش کردی...

‫ممکنه خودِ تو بوده باشه.

‫خاموش شدنِ آتیش یعنی یکی ریق رحمت رو سر کشیده.

‫یعنی یه زندگی نابود شده.

‫یعنی یه بنده خدایی یه جایی مرده.

‫داری می‌گی من یه آدم دیگه رو کُشتم؟

‫دقیقاً همین‌طوره.

‫هندرا.

‫این داره تبدیل به وحشتناک‌ترین کابوس زندگی‌م می‌شه!

‫نباید نگران باشی، کتی.

‫اما، هندرا.

‫این یعنی من الان دیگه یه قاتلم!

‫آره.

‫ولی تقصیر تو نبود!

‫آه.

‫چی شده؟

‫ها؟

‫نمی‌دونم.

‫شکمم بدجوری درد می‌کنه.

‫قلبمم... انگار داره از جا کنده می‌شه!

‫شاید مال دیشبه.

‫برو دراز بکش.

‫ببین، برات زنگ می‌زنم دکتر بیاد، باشه؟

‫نه، به دکتر زنگ نزن.

‫اصلاً حالت خوب نیست کتی.

‫ما که نمی‌دونیم، ممکنه حالت بدتر بشه،

‫اون‌وقت خطرناک می‌شه.

‫بذار زنگ بزنم دکتر.

‫شاید یکم حالم بدتر بشه،

‫ولی خطرناک نیست.

‫نباید همین‌طوری ولش کنی،

‫تا بدتر نشده باید یه فکری براش بکنی.

‫بذار زنگ بزنم دکتر.

‫هندرا، فقط "لیاک" می‌تونه اینو درمون کنه.

‫ولی خب، الان نمی‌تونم برم پیشش.

‫خورشید وسط آسمونه. الان ظهرِ ظهره.

‫پس غیرممکنه.

‫باید منتظر بمونم تا بعداً.

‫حالم خوب میشه.

‫بهم گفت دوباره برگردم...

‫...امشب به قبرستون.

‫آخه قراره مریضی‌مو خوب کنه...

‫و بعدش هم بهم یاد بده...

‫بقیه‌ی درس‌ها رو، باشه؟

‫باشه. هر چی خودت صلاح می‌دونی.

‫فعلاً استراحت کن.

‫امروز بعدازظهر باید برم شهر.

‫یه سری کار دارم که حتماً باید بهشون برسم.

‫هندرا.

‫تا فردا...

‫فردا صبح، دوباره همون کتیِ سابق میشم.

‫میشم همون دختری که قبلاً می‌شناختی.

‫امیدوارم امشب همین بشه.

‫کاترین کین همیشه باید همون کاترین کین بمونه.

‫اوه، ممنونم.

‫تو بهترین اتفاقی هستی که تو زندگیم افتاده.

‫اگه من جای تو بودم، فکر نکنم می‌تونستم بخندم.

‫همه اینا تقصیر توئه، هندرا.

‫کاترین، من درس‌های خیلی ارزشمندی بهت دادم

‫توی هنرهای سیاه.

‫و حالا،

‫وقتشه که تاوان بدی!

‫من اربابتم، باید همیشه از دستوراتم اطاعت کنی.

‫و حالا،

‫مجبورم برای یه مدت کوتاه سرت رو قرض بگیرم.

‫و اون موقع‌ست که به قدرت مطلق می‌رسم.

‫خیلی طول کشید.

‫آره، نگرانم.

‫هی، طوری نیست، بچه به‌زودی به دنیا می‌آد.

‫آروم باش، چیزی نیست.

‫می‌دونی، انگار داره

‫خیلی سختی می‌کشه.

‫رز!

‫رز!

‫نه!

‫موفق شدم!

‫بالاخره موفق شدم کله‌ت رو تکون بدم!

‫و ازش کار بکشم!

‫حالا به خون تازه نیاز دارم تا جوون‌ترم کنه

‫و حتی قوی‌تر!

‫مریضیت خوب شده.

‫درسایی که تا حالا گرفتی،

‫باید دیگه برات کافی بوده باشه.

‫اگه هنوزم می‌خوای ادامه بدی،

‫من قطعاً به عنوان شاگردم قبولِت می‌کنم.

‫اگه می‌خوای دست بکشی،

‫شاید یه وقت دیگه.

‫دیگه به اندازه‌ی کافی یاد گرفتم.

‫ممنون بابت همه‌ی چیزایی که بهم یاد دادی و

‫بابت همه‌ی درسا.

‫واقعاً قدردانت هستم.

‫هوم.

‫نمی‌تونی همین‌طوری راهت رو بگیری و بری، دخترجون.

‫به همین سادگی‌ها نیست.

‫عمراً بذارم قسر در بری!

‫کتی!

‫کتی! چت شد آخه؟

‫واقعاً نمی‌دونم.

‫تنها چیزی که یادمه اینه که...

‫که ملکه «لیک» رو دیدم.

‫و کلی با هم خندیدیم.

‫و بعدش،

‫رفتیم یه جای عجیب غریب،

‫که پر از خوراکی‌های خوشمزه و هوس‌برانگیز بود،

‫و هر چی رو میز بود رو لمباندم.

‫شاید تقصیر غذای دیشب باشه.

‫ولی الان که حسابی حالت رو گرفته.

‫خب، بالاخره اینجاییم.

‫بالاخره با هم روبرو شدیم.

‫بعد از این همه وقت.

‫بیا و با اربابت بجنگ!

‫خب حالا.

‫اینم از تو، ملکه لیک،

‫بالاخره دخل دشمناش رو آورد!

‫همونطور که می‌بینی،

‫اتاقت یه ورودی جداگونه داره.

‫اینجوری هر وقت دلت بخواد می‌تونی بری و بیای.

‫خیلی ممنون، هندرا.

‫از اینجا خوشم میاد.

‫اینجا واقعاً خیلی دنج و آرومه.

‫خیلی هم خوبه، باعث می‌شه بتونم روی کتابم تمرکز کنم.

‫بدون هیچ مزاحمتی.

‫امیدوارم بتونم زود تمومش کنم.

‫می‌خوام اینو بدونی که...

‫تا حالا ماهندرا هیچ‌وقت اشتباه نکرده،

‫مخصوصاً تو انتخاباش!

‫هندرا!

‫کتی!

‫هندرا، تو واقعاً برام مهمی.

‫می‌دونم همین‌طوره.

‫فکر کنم نباید بذارم برگردی آمریکا.

‫ببخشید.

‫رئیسم گفت این رسید رو تحویل بدم.

‫اوه، جدی؟

‫اگه چیزی لازم داشتید،

‫فقط کافیه صدامون کنید،

‫با کمال میل کمکتون می‌کنیم.

‫خیلی ممنون. لطف دارید.

‫خیلی تنها می‌شم.

‫فکر نمی‌کردم به این زودی باید بزنی به چاک.

‫واقعاً می‌گم.

‫واسه درآوردن این پول حسابی عرق می‌ریزی، نه؟

‫آره خب.

‫بگو ببینم، چقدر طول می‌کشه؟

‫فقط واسه دو روز.

‫اوووم.

‫حتماً دلم برات تنگ می‌شه، هندرا.

‫منم دلم واست تنگ می‌شه، کتی.

‫با اینکه تازه با هم آشنا شدیم،

‫حس می‌کنم سال‌هاست که می‌شناسمت.

‫خودت می‌دونی که بدون تو اینجا،

‫دلم می‌گیره و داغون می‌شم.

‫اه!

‫حتماً خواب بوده.

‫شاید فقط زیادی داشتم به کتابم فکر می‌کردم.

‫دهنم... و اون خون.

‫فکر کنم لبم رو گاز گرفتم.

‫طبق اطلاعاتی که داریم،

‫به نظر می‌رسه اون موجود یه سرِ پرنده بوده.

‫نکته‌ی عجیبش این بود که،

‫این سرِ پرنده موهای رنگ‌روشنی داشت.

‫انگار این «لیک» فعلاً فقط دنبالِ

‫خونِ نوزادهای تازه متولد شده‌ست،

‫این رو فک‌وفامیل‌های مرده‌ها می‌گن.

‫این قضیه خیلی جدیه!

‫باید یه راهی پیدا کنیم

‫که همین الان جلوی این هیولا رو بگیریم!

‫آره.

‫متأسفانه این دنیا دیگه شده

‫یه خراب‌شده‌ی پر از شر و نکبت.

‫خیلیا خدای قادر رو از یاد بردن

‫و آموزه‌هاش رو پشت گوش انداختن.

‫یه مشت آدم طماع و پول‌پرست همه‌جا رو گرفتن.

‫خیلیا فقط دنبال قدرتن که بقیه رو

‫زیر سلطه و چنگ خودشون بگیرن.

‫جادوی سیاه مثل یه سَم تو جونِ این جامعه‌ست.

‫باید هر طور شده شرِش رو کم کنیم.

‫باید سعی کنیم کلکش رو بکنیم.

‫و از ریشه بیرونش بکشیم.

‫واسه اینکه از شرش خلاص بشیم،

‫باید از اون بالاسری کمک بخوایم.

‫پروردگار بزرگ واقعاً هوامون رو داشته و

‫به ما هم قدرت داده تا از مردممون

‫در برابر هر چی پلیدی و مرضه محافظت کنیم.

‫و معلومه که، دیگه پای خودمونه که چطور از این موهبت استفاده کنیم.

‫منم با هر چی «ماچس» گفت کاملاً موافقم.

‫هدف از جلسه‌ی امروز اینه که یه راهی پیدا کنیم

‫که به این بساط خاتمه بدیم.

‫بعد از چند سال آزگار آرامش، حالا این بدبختی نازل شده.

‫این جادوگرِ «لیک» باید جونِ سه نفر رو بگیره.

‫تا قدرتشو تکمیل کنه.

‫تا همین الانش هم جونِ دو نفر رو گرفته.

‫این یعنی یه قربانیِ دیگه هم لازم داره.

‫اون‌وقت دیگه قدرتش کاملِ کامل میشه.

‫حالا.

‫می‌خوام هر چه سریع‌تر قالِ این قضیه رو بکنم.

‫باید برم یه جا خلوت کنم و ریاضت بکشم.

‫و دعا کنم و از خدای قادرِ متعال کمک بخوام.

‫با اجازه‌تون.

‫چرا انقدر کپ کردی؟

‫من استادتم.

‫هان؟

‫من که همه‌ی درسامو پس دادم.

‫دیگه کارم تمومه.

‫خوشگله، تو همه‌ی درساتو یاد گرفتی.

‫ولی هنوز حسابِ منو تسویه نکردی.

‫خب، حالا چقدر می‌خوای؟

‫من دنبال پول نیستم، عزیزم.

‫پول نمی‌خوام.

‫من خونِ داغ و تازه می‌خوام، تو هم باید بری بیرون و...

‫برام جورش کنی!

‫باشه. فردا.

‫می‌رم ردیفش می‌کنم.

‫دیگه نمی‌تونم منتظر بمونم.

‫همین الان باید بری سراغش!

‫خیلی دیره.

‫این وقتِ شب آخه از کجا پیداش کنم؟

‫خب، این که کاری نداره.

‫فقط واسه یه لحظه باید کله‌تو قرض بگیرم.

‫نمی‌تونی این کارو بکنی!

‫تا حالا دو بار از کله‌ت استفاده کردم و...

‫همیشه هم رو حرفم حرف نزدی!

‫حالا دوباره باید بری.

‫فقط همین یه بارِ آخر.

‫وقتی کارت تموم شد،

‫آزادت می‌کنم برى.

‫اون‌وقت دیگه مالِ خودتی.

‫چون می‌دونی، بعدِ این یه بارِ آخر،

‫دیگه قدرتم کاملِ کامل میشه.

‫جسمم تا ابد زنده می‌مونه!

‫می‌تونم تا ابد موندگار بشم.

‫نکن!

‫نکن!

‫یا خدا، خودتی!

‫ماهندرا!

‫پس تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

‫برو یه نگاه بنداز، همه‌چی رو برات توضیح می‌دم!

‫قضیه روشنه. فکر کنم همه‌چی رو فهمیدم.

‫باید اعتراف کنم،

‫اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردم که

‫کار به اینجاها بکشه.

‫آره، ولی نگران نباش.

‫شاید کاترین الان بازیچه‌ی یه سری

‫نیروهای ماوراءالطبیعه‌ی خبیث شده باشه.

‫شاید.

‫عمو، اگه کمکم کنی، شاید

‫بتونم کاترین رو دوباره برگردونم به راه راست.

‫جدی اینطوری فکر می‌کنی؟

‫دیگه خیلی دیر شده، هندرا.

‫می‌ترسم دیگه هیچ‌کس نتونه اون رو جدا کنه

‫از اون استادِ عوضی‌ش.

‫منظورت اینه که دیگه همه‌چی تموم شده؟

‫عمو، ولی من واقعاً خاطرخواهش هستم!

‫اما کلی آدم بی‌گناه دارن نفله می‌شن.

‫خودت هم خیلی خوب می‌دونی

‫که همه‌ش زیر سرِ ایناییه که دنبال جادوی سیاه هستن.

‫ببخشید که اینو بهت می‌گم

‫ولی دیگه نمی‌تونیم اجازه بدیم کسی کشته بشه!

‫اما عمو، تمنا می‌کنم!

‫آدمای زیادی به کشتن رفتن

‫به خاطر این جادوگرِ بی‌شرف.

‫هر جور شده جلوش رو می‌گیرم!

‫حالا، خواهش می‌کنم!

‫بذار برم کمکش کنم، خواهش می‌کنم!

‫نه ماهندرا. نباید بری، وگرنه همه‌چیز رو به گند می‌کشی!

‫اون دختر دیگه اون آدمِ سابق نیست.

‫اون الان دیگه اسیرِ دستِ شیطون شده!

‫ماهندرا.

‫بله عمو؟

‫همراه من بیا.

‫می‌خوام کمکم کنی بالای این قبر دعا بخونیم،

‫سه شبِ پشتِ‌سرِ‌هم؛

‫فکر می‌کنی از پسش بربیای؟

‫واسه چی؟

‫چون جنازه کتی قراره دوباره بلند شه.

‫آخه سرش دیگه به بدنش وصل نیست.

‫اون‌وقت اگه این اتفاق بیفته، می‌ترسم که

‫همه‌مون تو خطر خیلی بزرگی بیفتیم.

‫جنازه باید دفن بشه،

‫اونم طبق سنت‌های مردم بالی.

‫کاترین دیگه اون دختری که می‌شناختی نیست.

‫اون الان اسیرِ دستِ شیطانه.

‫اون جلادِ شیطانه.

‫یادت باشه، اون هر کی رو که سر راهش باشه می‌کشه.

‫باید هر جوری شده نذاریم بدن و سرش به هم برسن.

‫اگه موفق بشه بدنش رو به سرش وصل کنه،

‫دیگه هیچ‌جوره نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم.

‫فکر کنم همه‌ش تقصیر منه که

‫کاترین الان به این روز افتاده.

‫تقصیر منه.

‫چون من شروعش کردم.

‫راست می‌گن که

‫شکست همیشه به آدم جرئت می‌ده

‫تا با واقعیت روبرو بشه.

‫باید بیخیالش بشی و به زندگیت برسی.

‫تو کل زندگی‌ت رو پیش رو داری.

‫نباید بذاری این گند بزنه به زندگی‌ت.

‫حق با توئه.

‫عمو، باید به حرفت گوش می‌دادم،

‫همونایی که قبلاً بهم گفتی.

‫آره.

‫تو الان برو، منم شب میام پیشت.

‫هندرا.

‫هندرا.

‫هندرا، خیلی دوستت دارم.

‫بهم قول بده، خواهش می‌کنم.

‫هندرا، این‌بار واقعاً باید کمکم کنی.

‫تو دردسر افتادم.

‫باید جنازه‌م رو از توی قبر بکشی بیرون.

‫به‌خاطر خودمونم که شده باید کمکم کنی.

‫دوستت دارم.

‫بهم بگو عمو، تعبیر اون خواب چی بود؟

‫فکر کنم نشونه‌ی برگشتنشه.

‫پس ببین، سه روزِ آینده خیلی حیاتیه.

‫باید نذاریم سرش به بدنش وصل بشه.

‫وگرنه دیگه روئین‌تن می‌شه و هیچ‌جوره نمی‌شه جلوشو گرفت.

‫اون‌وقت دیگه از دست هیچ‌کدوممون کاری برنمی‌آد.

‫آخه چرا باید بیاد تو خواب من؟

‫ملکه‌ی جادوگرها کاترین رو پس فرستاده...

‫...تا روی تو نفوذ کنه، هندرا.

‫اگه وا بدی و از خودت ضعف نشون بدی،

‫خب اونوقت،

‫اون به هدفش رسیده.

‫و تو هم پات به قبر باز می‌شه و می‌ری تو تیم اونا.

‫هنوز معلوم نیست که برنده‌ایم یا نه.

‫درسته؟

‫مممم.

‫بدجوری خوابم می‌آد، می‌خوای نوبتی بالای سر قبر کشیک بدیم؟

‫شما دوتا برید یه چرت بزنید.

‫اول ما حواسمون هست.

‫اون خنجری رو که بهت دادم یادته؟

‫همراهته، هندرا؟

‫آره، همرامه.

‫امشب با خودم آوردمش.

‫ممم. خوبه.

‫شاید بعداً مجبور شیم ازش استفاده کنیم.

‫هوی، احمق!

‫دیگه کسی نیست که تو کارای من دخالت کنه!

‫پس بگو، همه‌ی اینا زیر سر توئه.

‫می‌شناسمت.

‫با این همه آدم که به کشتن دادی هنوز سیر نشدی؟

‫خوشحالم که هنوز منو یادته.

‫درسته، یه بار قبلاً منو شکست دادی.

‫اما اون مال خیلی وقت پیش بود.

‫بهت هشدار می‌دم. دست از پا خطا نکن.

‫برام مهم نیست به چه قیمتی تموم می‌شه!

‫تو و اون نژادِ پلیدت رو نابود می‌کنم!

‫می‌خوای منو نابود کنی؟

‫هوم!

‫بیا امتحان کن ببینم چه غلطی می‌کنی!

‫مرتیکه‌ی احمق!

‫پس هنوز اون قدرت رو داری، نه؟

‫اما نه برای مدت زیادی، شنیدی چی گفتم؟

‫یاااا!

‫آرههههه!

‫بیا دیگه، معطل چی هستی؟

‫باهام بجنگ پیرمرد!

‫آهای جادوگر خبیث!

‫پس بیا و با من بجنگ!

‫اگه هنوزم دوسم داری، هندرا.

‫یالا، خنجر رو بنداز زمین.

‫بندازش.

‫ماهندرا! نباید خنجر رو بندازی!

‫رقیب قدیمی‌مو نابود کردم!

‫انتقاممو گرفتم!

‫مایا؟ چرا؟ چرا این کارو کردی؟

‫چون هنوزم دوسِت دارم، هندرا.

‫با اینکه منو به خاطر یه زن دیگه ول کردی، هندرا...

‫هنوزم خیلی زیاد دوسِت دارم.

‫مایا.

‫مایا، متأسفم.

‫مایا؟

‫مایا!

‫مایا!

‫اوه.

‫آهان، می‌بینم که بازم تویی.

‫«آی گوستی اوکا»، بزرگ‌ترینِ همه‌شون!

‫پس بازم تو.

‫اومدم اینجا که به برادرزاده‌ام کمک کنم.

‫هرچند برای برادرم دیر رسیدم.

‫یه چیز حتمیه، خونش هدر نمی‌ره.

‫پس، می‌خوای انتقامشو بگیری!

‫این‌دفعه دیگه به این سادگی‌ها نیست، اوکا.

‫نشونم بده چی تو چنته داری!

‫بسیار خب. پس شروع کنیم.

‫هوم. اوکا. کارت درسته.

‫می‌بینم که از قبل قوی‌تر شدی.

‫ولی فکر نکن من ضعیف شدم،

‫بذار فقط انرژیِ از دست رفته‌مو دوباره به دست بیارم!

‫بهت دارم می‌گم.

‫دیر یا زود، بالاخره گیرت می‌ندازم!

‫این خط، اینم نشون؛ حالا ببین کی بهت گفتم!

‫خیله‌خب پس، باید باهات سرشاخ شم، اوکا!

‫به‌زودی معلوم می‌شه کی قراره غزل خداحافظی رو بخونه!

‫امروز یا سرِ تو می‌ره بالای دار، یا سرِ من!

‫هیاااا!

‫گیااا!

‫چی؟!

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.