All language subtitles for MV5BZGUwZGVlMTEtZjA2NS00Z

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌ای از سینه‌کلوب کارتیه لاتن مترجم: خلیل عباسی @khalil_abbasy

سینه کلوب کارتیه‌لاتن تلگرام: quartierlatin اینستاگرام: quartir.latin.cineclub

این پیتره

اون شوهر منه

اون یه آرتیستِ آوانگارده

یه فیلم‌ساز

یه نقاش

یه نویسنده

همیشه در حال کشیدنِ یه طرح یا نوشتنِ یه ایده است

اون همچنین آثاری تو هنر اینستالیشن خلق کرده

کلاس‌های جالبی هم برگزار می‌کنه که معمولاً خیلی طولانی‌ان

من عاشق اسناد باستانی‌ام

مخصوصا اون‌ها که به زبان‌هایی نوشته شدن که هرگز نخواهی فهمیدشون

... به زبان‌هایی

... که هرگز

نخواهی فهمیدشون

... نمی‌دونم کدومش تیزتره باید صاف بایستی ... آها

و اون عاشق بازی با کلمات، ایده‌ها و مفاهیمه

بعد برای اینکه گیراتر جلوه کنه یه سری نقطۀ الکی اضافه میکنیم بهش

که هیچ کس نمی‌تونه ارتباطی روشن با این شلوغ‌کاری بگیره

ارتباطی روشن

با شلوغ‌کاریم

هیچ حقیقت یگانه‌ای براش وجود نداره

و ببین کار چطور میشه یه دستمال برمی‌داری

و ببین این کار چه اتفاقی رقم می‌زنه

و واقعیت هر آن براش متغیره

اون کتاب‌ می‌خوره حداقل روزی یه کتاب

همچنین کتاب می‌نویسه

حداقل دَه تا رمان داره که باید یه روز کامل شن

من عاشقشم

من خیلی عاشقشم

و مطمئن نیستم که اونم عاشقم باشه

برداشت خیلی خاصی از مفهوم عشق داره

که من مشکلی باهاش ندارم

باورش دارم

برام از عشق بگو - قبلا گفتیم دیگه -

ای‌بابا ... پیتر

گویند ازدواج را پنج مرتبه است

نخست ترکِ منزل

دوم رضایت جنسی

سوم فرزندآوری

چهارم مال‌اندوزی

و آخرین و احتمالا مهمترینش

یافتن یه همراهه

عاشقمی؟ - معلومه که هستم -

سرت رو ببر جلو

یه کم بیشتر

پایین ننداز

هنوز یه کم گردنت کار داره

این پیپه

دخترمون

صبح بخیر

پیتر یه پدر معمولی نیست

پیتر و پیپ همدیگه رو توی هنر پیدا می‌کنن

خوشت میاد؟ - تو چی؟ -

در مورد مفهوم قهرمانه... نه؟

هم خیلی صریح و هم خیلی دوپهلو اما مشخصه تعمد داشته

اما ببین چطور با انتخاب‌هاش یه ماهیت دایرة‌المعارف‌طور ساخته

می‌تونی تصور کنی هر انتخاب چه لذتی داشته؟

مارسل دوشان میگفت که هرچیزی رو میشه هنر نامید

و الان این منطق طعنه‌آمیزش رو درک میکنم

دوست داری تو خونه‌ت داشته باشیش؟ - نه -

این الفبای گرین‌اویه

دایرة‌المعارفی از چه‌کسی؟، چرا؟، چگونۀ پیتر

A, B, C, D, E, F, G, H, I, J, K, L, M, N, O, P, Q, R, S, T, U, V, W, X, Y, Z.

مطمئنم بعضی از این الفبا ناقصن ولی این یکی نیست

پیتر الان 75 سالشه و نقشه داره که تو هشتادسالگی خودش رو بکشه

ارزش واقعی یه انسان تو 80 سالگی هم هیچی نیست

هیچ چیز ارزشمندی نیست

و این یعنی باید خودت رو بکشی؟

با این الفبا

وقتی پیپ بزرگتر شد تونست به افکار پدرش یا خلاقیت هنریش ورود کنه

... اگه رنگ تمپرا بیشتر باشه

فکر کنم یه کم زیاد شد ببین

غلظتش تنش زیادی داره

پس سعی می‌کنم قلم‌مو خشک‌تر باشه

حروف تصادفی‌ان؟

اگر بخواهیم در موردش حرف بزنیم انتخاب اینکه از کجا شروع کنیم آسون نیست

...ا چیه؟ ...ب چیه؟

خوبه؟ - دستت تو مسیره -

آروم حرکت بده ... بد نیست نه؟ دوباره بکش

الف (A)

الف مثل الفبا

الف مثل آمستردام

الف مثل آمستردام

ایده‌ت برای زندگی تو آمستردام چیه؟

من ۳۲ سال تو لندن زندگی کردم شهر بزرگی که عبور ازش یه روز طول می‌کشه

اونچه که از آمستردام خوشم میاد اینه که کوچیکتره اما نه در حد یه روستا

و اینکه عملاً همۀ شهر از آجر ساخته شده

که گویا تنها مصالح ساختمانی تو کل هلنده

اینجا انواع گل، شن و ماسه هست که برای ساخت آجر عالی‌اند

اگر اطرافت رو نگاه کنی می‌بینی که این شهر تقریباً فقط از آجر ساخته شده

و چون شهریه که برای عابران پیاده است و مشخصا برای دوچرخه سوارها هم ایده‌آله

و از نظر تاریخی هم چهارصد ساله که دموکراسی توش برقراره

و خب حس میشه شهر بزرگیه که برای زندگی مناسبه

خیلی خب می‌تونی ببینی؟

اون عمارت بزرگ موزه ریکسه

که ساختمون‌های زیادی هم داره

اوه! اونجا از قبل برات یه جا رزرو کردن رامبراند

تو برگزیده شده‌ای

اون برج ناقوس کلیسای قدیمیه

که همسر رامبراند یعنی ساسکیا اونجا دفن شده

این منم با ساسکیا

ساسکیا فان آیلنبورخ دخترعموی هندریک فان آیلنبورخ

ساسکیا ون‌رایم همسر رامبراند

خیلی زن فروتن و خداترسی حساب می‌شد

و پاهای خیلی بزرگی داشت

و باید اعتراف کنم خوش‌فرم‌ترین و تنگ‌ترین کون رو داشت

ساسکیا، اینجاست زیر این سنگ قبر دفن شده

خیلی شدید درگیرش بودم

وقتی با مادرت آشنا شدم که الان زن منه

اسم اون هم ساسکیا بود

درونم ارتباطی روشن شد که برای من با حساسیت بالایی به‌خاطر می‌مونه

پیپ، به نظرت چرا می‌خوام یه مستند درباره پدرت بسازم؟

چون فکر میکنی خیلی خاصه؟

الف مثل آمستردام ... اول تو شروع کن -

الف مثل آمستردام

الف مثل اوتیستیک قبول داری؟

ما از الف رد شدیم، چیز دیگه‌ای نیست

نخیر هم الف هنوز جا داره تو اوتیستیکی ... نیستی؟

پس این‌طور فکر می‌کنی

... شاید اوتیسم نیست

الف نیست؟ نگاهم کن

وقتی باهام حرف می‌زنی به من نگاه نمی‌کنی

دارم سعی می‌کنم نظریه‌ات رو رد کنم

تو هیچ دوستی نداری

درسته

اما آیا هیچ دشمنی هم دارم؟ تو این جنگ احتمالی

حداقل می‌تونی توی چشم‌هام نگاه کنی

ببخشید، داشتم اون قو رو نگاه می‌کردم

خیلی جذاب و جالبه

فکر می‌کنم تعریفت از اوتیسم خیلی محدوده انواع مختلفی وجود داره

حالا ضرورتاً هم چیز منفی و بدی نیست

نه اتفاقاً فکر می‌کنم آدم‌های اوتیستی خیلی تیزهوش‌اند و تخیل فوق‌العاده‌ای دارند

... خب میتونه خیلی

میشه حتی بهش افتخار کرد

الان داری ازم تعریف می‌کنی؟

بله ... پس الف مثل اوتیستیک

هر طور دوست داری

ارتباط چشمی ارتباط چشمی

پ مثل پرندگان B is for “birds”.

یه پرنده بزرگ اونجاست

چی هست؟ لاشخوره یا کرکس آمریکایی؟

اعتراف می‌کنم که برای من خیلی جذاب‌اند

پدرم یه پرنده‌شناس آماتور خیلی بااستعداد بود

و من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم

هیچ‌وقت رابطۀ خوبی با پدرم نداشتم ما از هم متنفر بودیم

و این بدتر هم شد چون من بر خلاف میل اون به مدرسه هنر رفتم

او فکر می‌کرد نقاشی وقت تلف کردنه هیچ‌وقت نتونست بهم افتخار کنه

و ما همیشه در موردش با هم بحث داشتیم

پرنده‌ها

فکر کنم دارم جایی رو که دفعه آخر برای چای خوردن رفتیم می‌بینم

اومدیم اینجا که پرنده‌ها رو ببینیم - آخ ببخشید -

هیچ پرنده‌ای نیست

باید بدونی که به چی و کجا نگاه کنی

پ مثل پرندگان

پرنده‌ها دو نعمت بزرگ دارند

اونا هم می‌تونن بخونن و هم پرواز کنن

برام اون هیجان سادۀ جهش اون بودن تو همۀ ابعاد

می‌دونی؟

کندن از زمین رها شدن از جاذبه

که سرخوشی داره

و مطمئنم چیزیه که هر آدمیدوست داره تجربه کنه

تو چطور؟

آره ... منم دوست دارم

وقتی برای اولین بار خودم بچه‌دار شدم

آنچه که غریبگی با پدرم رو رقم می‌زد درک کردم

و وقتی دنبال راهی برای بهبود رابطه بودم

پدرم به سرطان معده مبتلا شد

خیلی زود از کار افتاد

و مرد

به خاطر بعضی کج‌فهمی‌های بینمون

موعد مرگش جایی که باید حاضر نبودم

خیلی از فیلم‌های اولیه‌ام گفت‌وگوهایی‌ان که باید با پدرم می‌داشتم

که اغلبشون برای اون خیلی جذاب بودن مثل پرنده‌ها

اون تصاوری زیادی از پرنده‌ها ثبت کرد عکس های زیادی از پرواز

مقالاتی درباره آواز پرنده‌ها محل زندگی‌شون و نام‌های مختلفشون

مرغ باران، هما

پرواز تماشایی سارها در طول زمان وسواسی فکری شد

و صدای زاغچه‌ها وسواسی فکری شد

و منقار سرخ صدفخوارها وسواسی فکری شد

همۀ این علایق مختلفِ مرتبط رو به‌نحوی

The Falls در فیلم دایرةالمعارفی و سه ساعتۀ به کار بردم

شکل‌های مختلف دایره‌المعارف‌ها منو جذب می‌کنه نه فقط کتاب‌ها

حتی دایره‌المعارف‌هایی از اشیاء وجود داره

و من اغلب از اون روش توی تولید و فیلم‌سازی استفاده می‌کنم

مثلاً توی یکی از اولین فیلم‌هام بود The Falls که

در این فیلم ۹۲ نفر حضور دارند شروع می‌شود FALL که نام‌شان با

من توی همۀ دایره‌المعارف‌های در دسترس دنبال شروع می‌شدFALL افرادی گشتم که نامشان با

و وقتی که 92 تا شد حس کردم کافیه چون عدد مورد علاقمه

چرا که عدد اتمی عنصر اورانیومه

و باور دارم که اورانیوم فارغ از خوشایند یا توانمندیمون همواره هست

و اگه درست مدیریت کنیم تا همیشه انرژی خواهیم داشت

و اگه اشتباه کنیم پایان زمین خواهد بود

بیشتر مردم ساکت بودند

و اینجوری فیلمی بر اساس دایره‌المعارفی ۹۲تایی ساختم

خط داستان هم داشت؟

خب ۹۲ داستان وجود دارد اما بیشتر بیانیه‌ای تو قالب مستنده تا داستان

و گاهی داستان‌های کوتاهی هم اون بین هست

اما درواقع روایت 92 نفره که به یه شکل

درگیر پدیده‌ای به نام رویداد شدند

رویدادِ ناشناختۀ خشونت‌آمیز

که به‌نحوی دربارۀ تبدیل آدم‌ها به پرنده‌ها است

مل‌اوردر فالابور مورخ پرواز است

که می‌خواهد اولین پرواز بدون تجهیزات را از بلندترین ساختمان لندن انجام دهد

رویداد بینایی‌اش را تقویت اما شنوایی‌اش را تضعیف کرد

عضلات بازو، سینه و پشت او ضخیم و حجیم شدند

پزشکش این پدیده را پتاژیوم فلایتیس یا «پرنده‌پوستی» نامید

و این تغییرات پرنده‌ای در مل‌اوردر

متقاعدش کرد که دانش تاریخی‌اش از پرواز

باید به عمل درآید

و برای من اون نوعی ایکاروسه

ایکاروسه اولین انسان پرنده

و اولین سانحۀ هوایی

اما مثل یه دایرةالمعارف ببین

«گفت «تو کی‌یی؟

«گفتم «من یه دانشمند آماتور با علایق دایره‌المعارفی‌ام

اینجا هم میگم من یه دانشمند آماتور با علایق دایره‌المعارفی‌ام

ایدۀ کلکسیونی از ۱۰۰ غروب آفتاب رو دوست دارم

تولس لوپر در بزرگ‌سالی باستان‌شناسی خواند

مهمه که بدونیم اون بیش از هر چیز یه کلکسیونر بود

هزار موج هست

اون از فهرست‌بندی لذت می‌برد

جمع‌آوری می‌کرد، مقایسه می‌کرد، طبقه‌بندی می‌کرد

صد حالت چهره داریم

وقایع، تجربه‌ها، شخصیت‌ها، افراد

لوپی، چه مدل چشمی داری؟

لعنت بهت مارتی یه نوع معمولی

باید درست بفهمم

هر سُرخی که می‌تونید تصور کنید

و به خاطر بسپرم

بیوگرافی شماره ۴۳ و ۴۴ مننوم و الیواین فالبیوتوس

گفته می‌شود که دختران کَتین فالبوتوس مننوم و الیواین

تابستان‌های دوران رویدادشان را

در کنار یک صندلی تاشوی قرمز گذراندند

به غیر از این صندلی

سیس‌گاتن فالباز یک کتاب تصویری به مننوم و الیواین هدیه داده بود

این یه داستان واقعی دربارۀ دو تا دختر بزرگترمه

وقتی که با هم به ساحل رفتیم سواحل شرقی انگلستان

ـ اسم دخترت را گذاشتی مننوم؟

می‌دونی چنین اسمی نیست

ـ این‌ها همه اسم‌های ساختگی‌اند

اما هرکسی که تو این قصه دارم اسم‌های خیلی عجیبی دارند

بچه‌های سیس‌گاتن صندلی را توی دریا میذاشتن تا ازش به عنوان سکو استفاده کنند

برای پرتاب هرچه بلندتره سنگ به موج‌ها

ب مثل بچه‌ها C stands for “children”.

مردی چهار بچه داشت

و بسیار مفتخر بود که که توانسته چهار بار ژن‌هایش را به ارث بگذارد

اگر همۀ فرزندانش به همان تعداد او فرزند بیاورند

در تسلسلی چهار نسلی که می‌شود صدسال

می‌تواند دودمانی ربع میلیون نفری داشته باشد

ـ دیگر دوتا دختر دیگه‌ت را نمی‌بینی. ـ درسته

ـ چرا؟ ـ خب یه شکاف توی سنت‌های خونواده رخ داد

و من صلاح دیدم که صلح برقرار بمونه

چرا اون شکاف تو خانواده رخ داد؟

چون من طلاق گرفتم و با کس دیگه‌ای ازدواج کردم

ـ وقتی به این موضوع فکر می‌کنی، چه حسی داری؟ ـ خب... وقتی رابطه‌ای از هم می‌پاشه، غم‌انگیزه

چیزی که ماجرا رو دردناک کرده اینه که دیگه بچه‌هات رو نمیبینی

نه اینطور نیست

مدت زیادی گذشته و من دیگه از نظر عاطفی درگیر وضعیت نیستم

ـ دلت نمی‌خواد دوباره بچه‌هات را ببینی؟ ـ صرفاً یه کم کنجکاوم در موردشون

دیروز با مامان عکسای جسیکا رو توی اینترنت دیدیم

واسه 2011 بود

بچه‌دار شده

فکر کنم قبلاً هم یکی داشت

اون هانا بود

فکر کنم اینم یه بچه داشت

به هر حال این‌یکی الان هفت سالشه

نمی‌خوای نوه‌هات رو ببینی؟

گفتم که صرفاً کنجکاوم

ولی هیچ درگیری عاطفی‌ شدیدی نیست که انگیزه‌ای برای با هم بودن باشه

نیست؟ - ! نه -

ـ حتی اسمشون هم نمی‌دونی؟ ـ از این موضوع ناراحت نیستی؟

ـ چرا من باید ساکت باشم؟ ـ این برای پشت‌صحنه است

دلت نمی‌خواد توی مراسم ختمت شرکت کنند؟

ـ این‌ها سؤالات بی‌رحمانه‌ایه، نه؟ خب ساکسیا، تموم کردی؟

ایدۀ دردناک و عجیبیه که اول بچه‌هات رو ترک کردی و بعد خواستی دیگه باهاشون حرف نزنی

ـ ممکنه با من هم همین کار رو بکنی؟ ـ سعی نکن دراماتیکش کنی

چیزی که زوئه توی 15 سالگیش ... تو جایگاه دخترت ازت می‌خواد

اون می‌ترسه که واقعا این اتفاق بیافته؟

آره اون به عنوان دخترت انتظار داره که این اطمینان رو بهش بدی

که در مورد اون این اتفاق نمیفته

همین رو هم گفتم این اتفاق دیگه تکرار نمی‌شه

آفرین ... پدر سال شدی - خیلی سپاسگزارم -

حالا مدال منو میدید؟

کمک لازم داری

میم مثل مرگ D stands for “death”.

ماجراجویی بزرگ بعدی برای یه مرد سالخورده مرگه

اگر می‌تونستی نحوه مردنت رو انتخاب کنی مرگ توی خواب رو انتخاب می‌کردی؟

فکر کنم آره

بهتره آدم ندونه

لنین مرده

کارل مارکس هم همینطور

هر دو توی تخت‌خوابشون مردند

یا یه مرگ آنی

خیلی خشنه ولی اگه یه تیر بنگ شلیک کنن تو سرت

این لحظه زنده‌ای و لحظه بعد مُردی

و آبراهام لینکلن مرده با شلیک

فکر کنم سوختن تو آتش وحشتناک‌تر باشه

یا زنده به گور شدن

وحشت بزرگ من غرق شدنه

شنا بلد نیستم

برای همین گاهی

البته نه خیلی اغراق شده

حس می‌کنم احتمالاً روزی غرق خواهم شد

من میرم شنا کنم

کاش غرق شی

ممنونم

نمی‌تونی نفس بکشی نمی‌تونی یه دم هوای تازه بدی تو

ـ تو از آب می‌ترسی ـ من از غرق شدن می‌ترسم

غرق شدن در اعداد 1988

من ... مثل بسیاری دیگه

نه از مرگ ترس و وحشت دارم

و نه از فراموشی ابدی

آیزنشتاین هم میمیره

خیلی مطمئن نیستم

که فیلمسازها تو یادها بمونن

برات مهمه که بعد مرگت تو یاد مردم بمونی؟

بیشتر دوست دارم فکر کنم که بعضی کارام می‌مونن

چون ارزش موندگاری تو زندگی دارن

خب چرا؟ ... تو که دیگه نیستی - آره درسته ولی -

چون فکر میکنم زندگیمون معطوف به هدفه

نه اینکه صرفا خوش‌گذرونی باشه

پس هدفی هست؟ - ... خب من -

باید هدف‌هات رو خودت بسازی

.... ولی من معتقدم ... می‌دونی

تمدن بر مبنای اونچه باقی میمونه تکامل یافته

پس تو فکر می‌کنی انسانیت هدفمنده؟

فکر می‌کنم باید اون خدف رو بسازیم

... ـ از دیدگاه داروینی قطعاً ـ هدف تو چیه؟

من به تمدن با "ت" بزرگ باور دارم

که اغلب خیلی ناعادلانه دست کم گرفته میشه

اما خب اینکه من و تو نشستیم جلوی این دوربین پیشرفته

توی سال ۲۰۱۷ توی یکی از پیشرفته‌ترین پایتخت‌های اروپا

با تنبلی و مسخرگی به دست نیومده

خب هدف تو چیه؟

هدفم اینه که ... البته ایده خودم نیست دزدیدمش ... ولی ایده خوبیه

این‌که باید دانه‌های شن کوچیک خودمون رو

به ساحل بزرگ تمدن اضافه کنیم

پس دوست داری کارات مثلا تا 50 سال بعد هم به یاد بمونن؟

دلم می‌خواد فکر کنم بعضی چیزهایی که رویاشون رو دیدم و بعد به اثر هنری بدل کردم

می‌تونند خودشون ارزش موندگاری داشته باشند و برای دیگران هم ارزشمند باشند

امیدواری که پنجاه سال بعد هم با آثارت هنوز الهام‌بخش باشی؟

می‌دونم که میشم

می‌خوای تو هم بکنی؟ - آره -

همین الان هم قطعا رخ داده

همیشه در موردش بهم میگن چرا نخوام؟

ـ خب این باعث رضایتت می‌شه؟ ـ مشخصه که میشه

اما تو باید از ملک شوهرم نقاشی کنی

برای چی خانم؟

ن مثل نقاشی D stands for “drawing”

مردی 5 شیء سیاه داشت که دوستشان داشت

یک دوچرخه سیاه برای رفت‌وآمد

یک کلاه سیاه برای محافظت از سرش و خیال‌پردازی‌اش

یک کت سیاه برای محافظت از بدنش

لباس زیر سیاه برای یادآوری جنسیت و تمایلات جنسی‌اش

و پنجم یک خودنویس سیاه پر از جوهر سیاه

که با آن همواره چهار شیء دیگر را نقاشی می‌کند

تا از خودش راضی و خوشنود باشد

این خودنویس رو مادرم بهم داد مون بلان» نیست، اما تقریباً در همون حده»

اگه می‌خواهی یه نقاشی خوب بکشی باید همیشه چهار تا چیز رو به یاد داشته باشی

ـ می‌دونی اون‌ها چی هستن؟ ... ـ رنگ، خط

ـ پرسپکتیو؟ «ـ نه، «حجم» و «بافت

... حجم میشه بخش‌های بزرگِ ماده

که بیشتر با ترکیب‌بندی نقاشی سروکار دارد

خب آقای نویل چی شده که باغ امروز خالی از سکنه است؟

قرارداد طراح (1982)

قصد داری به ایستادن ادامه بدی آقای تالمن؟

از اینجا دید خوبی دارم و قصد ندارم برم جناب ممنون

من خودنویس رو این‌طور دست می‌گیرم که حتی با قسمت پلاستیکیش هم بشه نقاشی کرد

فردا هم همین لباس‌ها را می‌پوشید؟

چطور؟

اینطور واسه نقاشی بهتره

هنوز تصمیم نگرفتم

بستگی به قرارداد داره مهمه؟

ممکنه باشه

برنامه زمان‌بندی اجرای نقاشی‌ها در کامپتن انستی

برای نقاشی شماره ۱، از ساعت ۷ تا ۹ صبح

می‌خوای با خودنویس نقاشی کنی؟

ـ می‌خوای عوض کنم؟ ـ آره

بیا این یه ورق سفید با خودنویس بازی کن، از کشیدن خط لذت ببر

آزاد، خام. با حس بیشتر کار کن. از جوهر لذت ببر

همینه

صفحه را با جوهر پر کن نگران پاشیدن نباش

بامزه است ... نه؟

ببین چقدر پُر از حالت و بیانه

ببین ... آره کُره چشم خودش در می‌آد

دندونا رو بکش فقط یه کم سریع

می‌تونی چند ضربه دیگه هم بزنی

چه ضربه‌ای؟

خب .. ببین

خب حالا چند تا دندون رو سیاه کن

براش گوش‌های گنده بکش، جوهر زیاد بریز

حالا یه موی پُرزدار براش درست کن

موهاشو دیوونه‌وار بکش انگار شوک بهش وارد شده

خط‌های زیگ‌زاگ بکش آره... آره همینه. ادامه بده

این خودآگاهیت به خودپسندیته؟

که به ناخونات میرسی؟ - آره... خودت چی؟ -

من چی؟ آگاهیم به خودپسندی تو؟

من ... من لذت می‌برم که تو

ناخن‌های قرمزِ بلندِ خودنمایانه داری

اینجوریه؟

من که ناخن قرمز ندارم. مال تو اینجوریه

ـ نظرت راجع به چیزی که کشیدی چیه؟ ـ خوشم نیومد

خوشت نیومد چون برات زیادی خشن و وحشی بود

فکر میکنی کدوم‌شون بیان‌گراتره؟

خودت کدوم رو بیشتر دوست داری؟

دلم میخواد کاملتر شده‌ش رو ببینم تا با اطمینان بگم

ولی وقتی جلوش قرار می‌گیری

یه چیزی توش هست نیست؟

یه دید وحشی توش هست

اگه خیلی رها ازش لذت ببری مثل من دستات جوهری میشه

بذار ببینیم

اگه کثیف شده یعنی کارت عالی بوده

ظ مثل ظرافت E stands for elegance

مردی تمام حس ظرافتش را

در یک دست کت و شلوار آبی تیره با نوارهای سفید خلاصه کرده بود

که همواره می‌پوشید

البته که دنبال یه کت و شلوار مناسبم

اما باید از همون جنس باشه

خطوط سفید روی زمینه‌ی سیاه

می‌خواین اینو امتحان کنین؟

برخی می‌گویند شبیه محکومین است

و برخی گنگستری شیکاگویی

فکر نمی‌کنی خسته‌کننده‌ست که همیشه یه لباس تکراری بپوشی؟

دوست دارم هویت خودم رو داشته باشم

به علاوه صبح که از خواب پا میشم لازم نیست فکر کنم چی بپوشم

خیلی سرراسته

می‌بینیش؟ واقعا خوب به نظر میرسه

باید یادم بمونه - آره ... خوبه -

سیستم‌ها

اینجا می‌تونی سیستم‌هایی رو ببینی که مربوط به فرم، جنس، دکمه‌ها و رنگ‌اند

... هر حرفه، هر تجارت، هر شغلی

اموراتشون رو به واسطۀ سیتم‌ها سازمان میدن

من از ایده‌ی متغیرهایی روی یک تم ثابت خوشم میاد

بلافاصله این کار رو می‌کنم: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸ ... ضربدر ۱، ۲، ۳، ۴، ۵

به چند روش میشه طنابی رو تاب داد؟

یه کم تنگه

پرتاب یک سنگ

ا 11-8 که چیزی نمیگه ا ۱۱-۸، ۸۸ هم معنای خاصی نداره

دنبال یه عدد مهم می‌گردم یه عدد ده‌دهی 10 20 30 100

یا چیزی نمادین، مثل ۹۲

دنیا به چند روش می‌تواند پایان پذیرد؟

یه چیزی شبیه اون می‌خوام

باید اون یکی رو بذارید سر جاش

بذارید بگردم

مشخصا رنگ روشن‌تر نمی‌خوای

این مجموعه‌ی بهار-تابستانه‌ست. خیلی روشن‌تره

جلوۀ قدرتمندی داره

مثل همیشه کلاسیکه

و خب به کمد لباست تنوع می‌ده

دوستش دارم این خیلی بهتر از اون یکیه

چرا؟

روشن‌تره

وقتی زنده‌تره چرا یه رنگ روشن‌تر انتخاب نمی‌کنی؟

خب به نظرم دلایل پیچیدۀ زیادی داره

ما هلند زندگی می‌کردیم

قبلاً قوانینی در خصوص تجمل ستیزی وجود داشت

رنگ‌های روشن ممنوع بودند

تا فضایی برای فخرفروشی کالوینیست‌ها باقی نمونه

فکر می‌کنم باید تغییرش بدهی

یه کلاه یه کم بزرگتر حتی شاید با پر

شاید تیره سیاه می‌تونه پُرکننده‌تر باشه

اون یکی چطوره؟

ایول خوبه روشن‌تره

گوش می‌دی، رامبرانت؟

خب باز چیزای منفی رو به صورت مثبت نشون بده خوب دارم گوش میدم

خوبه این خیلی خوبه

شاید تو همان مردی باشی که ما می‌خواستیم

بعد افرادی که می‌خواستن این قانون رو دور بزنن

واسه این کار لباس‌های خیلی تیره ولی با پارچۀ خیلی گرون می‌پوشیدن

یک شال قرمز با کتی مشکی

اونا دیگه نه با رنگ لباس که با کیفیت لباسشون فخر می‌فروختند

ژستی شبیه یک افسر رومی نه یونانی

این طوری

در زمان رامبرانت مردم یقه‌های کنگره‌دار می‌پوشیدند

فخرفروشی با تعداد چین‌های لباس بود که هرکس می‌توست پرداخت کنه

این مدل عمدتاً از فلاندر آمده بود

می‌خوام اول همه رو طراحی کنم

چون ضروریه

قرار نیست یه ردیف چهرۀ متکبر بکشم

و به هرحال من کارهای دیگه‌ای هم دارم نه ماه زمان لازمه

اگه خلق یه نوزاد انقدر وقت می‌بره

خلق ارتشی نقاشی‌شده هم همین‌قدر وقت ‌می‌بره

بابا، از اینکه بینایی‌تو از دست بدی، می‌ترسی؟

بله که می‌ترسم

ف مثل فیلم‌ها

من یه مبارزم

برای آزادی بیان سینمایی

همه افقی‌ها، افقی نیستند

بینشون فاصله‌هایی هست

اما چشم چپم خوبه

و وقتی از هر دو چشم باهم استفاده می‌کنم

فکر می‌کنم بیناییم اونقدری خوب هست

که احساس خطر نکنم

از مردی سوال شد

که چطور ممکن است حرفه‌اش را با نقاشی شروع کرده باشد؟

و حالا فیلمساز باشد؟

و او پاسخ داد

از اینکه نقاشی‌ها هیچ صدایی نداشتند ناامید شده بود

نقاشی‌ها معمولاً بی‌صدا هستن

ولی ما می‌تونیم

برای این نقاشی برای این تصویر

صدا قائل باشیم

من همیشه از این ویژگی سینما بیزار بوده‌ام

که به شکلی از متن مصور تبدیل شده

آتش

همه چی فوکوسه؟

نه واقعاً نه

چون همیشه می‌گی که فوکوس خیلی مهمه

خب

فکر می‌کنم این حرف باید تو بافت خودش بررسی شه

فکر می‌کنم مربوط به رابطه‌ای بین نقاشی و سینما باشه

وقتی به «آشپز، دزد، همسرش و معشوقش» نگاه می‌کنم

همۀ چیزهای فیلم تو به یه اندازه فوکوسن

چرا اینجوریه؟

خب جوابش خیلی ساده است

برای اینکه

نقاشی‌ها هیچ‌وقت خارج از فوکوس نقاشی نمیشن

و من می‌خوام سینمای من بازتاب ۸۰۰۰ سال هنر غرب باشه

برای همین از این کلیشه خوشم نمیاد

که بخشی از تصویر رو از فوکوس خارج کنن

چون به این شکل عجیب

دنیا رو نمیبینیم

و خیلی جدی پیرو چیزی‌ام که بهش می‌گن فوکوس عمیق

فکر نمی‌کنی عکسی که بخشیش توی فوکوسه و بقیه‌اش خارج از فوکوس، جالب‌تره؟

ممکنه باشه، ولی اون یه مسئله سلیقه‌ایه و من به اون جنبه علاقه‌ای ندارم

بابا؟

خطی بالای اچ ... ان

O, K, S. ... خط دوم سی

بابا؟ - بله؟ -

چرا همیشه همه‌چیز رو تخت فیلم‌برداری می‌کنی؟

چرا زاویه نمیدی به قابت؟

خب این درست نیست

من اغلب تو فیلمبرداریم روی خطوط افقی حرکت می‌کنم می‌کنم

اما بیشتر مایلم تصاویرم به موازات موضوع تصویر باشند

و خب به این هم مربوطه که به نقاشی بیشتر از سینما علاقه دارم

نقاشی‌ها اغلب چهارتا مستطیلند

و من دوست دارم مطمئن بشم که مخاطبم

بازدید کننده‌ها کسایی که نقاشی رو می‌بینند

این پدیده رو درک کنند

از همین رو قاب‌بندی خیلی خیلی مهمه

و من با فیلمبردارم زمان زیادی رو صرف دیدن قاب لنز می‌کنیم

زمان زیادی به اون خیره میشیم

تا مطمئن شیم کادربندی کاملاً همون‌طوریه که می‌خوام

سینما بسیار پیچیده‌تر از آن است که به قصه‌گوها واگذار شود

عمیقاً از نقش دراماتورژ بیزارم

کسی که تمام وقت میخواد مچت رو بگیره

و بگه چطور باید بهتر بشی

و این برای زندگی درست نیست

و زندگی واقعاً اینطور پیش نمیره

اما چطور؟

آیا پای صلیب بودن؟

توی تروا بودن وقتی که وارد شهر میشد؟

وقتی حوا سیب رو می‌خورد اونجا بودن؟

وقت لوت دخترش رو گایید چطور؟

یا وقتی داوود بث‌شبع را غسل داد؟

وقتی زن بوتیفار با یوسف خوابید چطور؟

این اتفاق‌ نیفتاد

یا وقتی سامسون موهایش را برید؟

اما همچنان هیجان نقاشی برای من

از هیجان فیلمسازی بیشتره

دوست دارم بتونم هر دو رو هم‌زمان انجام بدهم

مودیلیانی، پیکاسو پیت موندریان، گوگَن

فونتانا، بوترو، پیت موندریان، اندی وارهول، دالی

گ مثل گرین‌اوی «و «گرین‌اوی

اشر، هولباین، هیِرونیموس بوش، بوترو

پنج بار اشتباه کردی

پنج بار اشتباه کردم؟

نه پنج بار نه

کاراواجو کاراواجو نبود آرتِمیسیا جنتیلسکی بود

کدوم؟

البته ممنون بابت پنج اشتباهی که گفتی

ولی کدوم؟

تو ادامه هم یکی که ترنر نبود رو گفتی ترنر

اوه این کسپر داوید فریدریش بوده، ببخشید

این کاراواجو نیست؟ - نه کاراواجو نیست -

این کاراواجوئه - ممکنه - نه نیست -

اشتباه کردی پیتر این کاراواجوئه

قبل‌ترها کس دیگه‌ای هم بود

کی پیتر؟ - یادم نیست دقیق -

خنگول خان

من در بهار ۱۹۴۲ در خانه به دنیا آمدم

و امید کمی به زنده ماندنم بود

زود از مانع بپر

اگه بخوای ماجرای تولس لوپر رو یه قصه در نظر بگیری

می‌تونی اپیزود مرد و زندانی رو لحاظ کنی

دیگه رسیدیم، آیندهوون

!آیندهوون! پوتسدام

!و دروازۀ براندنبورگ! و کیک باتنبرگ

اینه؟ - خودشه ... شماره 38 -

اوایل آجر قرمز بود مثل خونه کناریش

اما بعداً گچش کردن

همیشه این‌قدر زهواردررفته بوده؟

نه، مادربزرگم خیلی به این خونه اهمیت می‌داد

برای همین ظاهر خانه از حالا سر و وضع بهتری داشت

اون پنجره رو بار میذاشتیم

مادربزرگم یه گرامافون داشت

که مدام دو تا صفحه رو پخش می‌کرد

یکی «در درۀ ماه» بود

و اون یکی ترانه ارتا کیت بود «زیر پل‌های پاریس با تو»

با اجرای پاول ویتمن و جک هیاتون؟ - یادم نمیاد -

یه بار دیگه بخونش

... بوسیدیم و وداع کردیم

بوسیدیم و وداع کردیم او گریست و من گریستم

حیران تنهایی‌مان نباش عزیزکم

که باز در میان رزها در درۀ ماه خواهمت دید

خودشه شعرشو پیدا کردی

خونۀ بغلی خانوم میلینگتون بود که کلی گربه داشت

توی غرق شدن در اعداد شخصیتی هست به اسم اسمات

که در واقع یه سلف‌پرترۀ جعلی از خودمه

اون آتیش‌بازی میکنه

مشغول جمع‌آوری حشراته

مرگ براش شگفت‌انگیزه

اجساد رو جمع می‌کنه

به پرنده‌ها و پرنده‌شناسی علاقه‌منده

یه دوربین چشمی داره

این همون دیوار آجریه تهِ کوچه است

که تابستونا اینجا کریکت بازی می‌کردیم

پاهامون لب دیوار بود و توپ رو به اون سمت پرتاب می‌کردیم

توپ همیشه می‌رفت خونه مردم داد و بیدادشون بلند میشد

زن‌های خونه‌دار میومدن و بچه‌هایی که زیاد سر و صدا می‌کردن رو دعوا می‌کردن

ولی دیگه همی چی عوض شده

اینجا می‌شد تمشک چید

پدرم تا پاییز ۱۹۴۵ از جنگ برنگشت

وقتی تقریباً ۴ سالم بود

تو رابطۀ پدر و مادرم یه مشکل پیش اومد

من هیچوقت نتونستم رابطۀ خوبی با پدرم بسازم

اون جنگ لعنتی رو فراموش کن پسرم اون تموم شده دیگه

من میخوام فراموشش کنم همه می‌خوان فراموشش کنن

بدبختی، کمبود، فداکاری

هیچ نشانی از عشق فیزیکی نبود

هیچ لمسی نبود

نه حتی محبتی که بیان شه و به زبون بیاد

نه لمسی نه بیان و نه به زبون آوردن محبت

نه لمسی نه بیان و نه به زبون آوردن محبت

لمس کردن خود عشقه

لمس کردن خود عشقه

حالا چشماتو ببند

حالا چشماتو ببند

حالا چشماتو ببند

چشماتو ببند

می‌ترسوندم

خب ما وسط مسیر الفباییم و میشه

ع مثل عشق

فکر می‌کنی 16 سن کمیه برای تجربۀ عشق؟

لمس کردن نفرته

نه

خب به شکلی سنتی

عشق همواره حضور داشته

در ادبیات، در تلویزیون در سینما و در کتاب‌ها

و نشانه‌هایش همه‌جا هست «از رومئو و ژولیت گرفته تا «سکس و شهر

و از اونجایی که تو به‌تازگی با دوست‌پسرت به‌هم زدی

برای همه‌مون خیلی روشنه که

تو حسابی ناراحتی

قدیم یه قولی رایج بود که

که هر آدمی تو زندگیش دو و نیم بار عاشق میشه

شاید نصفه عاشق شدن عجیب به نظر برسه ولی این فقط یه میانگینه

... ولی جوری که من به عنوان یه طرفدار جدی نظریه داروین می‌فهمم

تو فقط شونزده سالته و این عجیبترش میکنه

بابا بهتر نیست بس کنی؟

انگار یه مفسری

می‌ذاریمش درست وسطِ اون پارچۀ سفید

جعبه‌های تخم‌مرغ رو این‌جا بذاریم

سعی کن اون لبه رو امتحان کنی

بذار یه چیزی بذاریم واسه جلوگیری از بیدها

خیلی خب

بذاریمش دوازده ساعت توی تاریکی ببینیم چی میشه

برمی‌گردیم فردا صبح

یک سالگی‌ام اول مسیر بود

دو سالگی نوی نو بودم

وقت سه سالگی به سختی خودم بودم

چهار سالم شد و چیز زیادی از من نبود

پنج سالگی صرفاً زنده بودم

اکنون شش ساله‌ام

و فکر می‌کنم شش‌ساله خواهم ماند همیشه و همیشه

تهش اینطور نبود

اکنون شش ساله‌ام هشیار و هشیار

و فکر می‌کنم شش‌ساله خواهم ماند همیشه و همیشه

دوباره میخونیمش آماده‌ای؟ .... برو

یک سالگی‌ام اول مسیر بود دو سالگی نوی نو بودم

وقت سه سالگی به سختی خودم بودم چهار سالم شد و چیز زیادی از من نبود

پنج سالگی صرفاً زنده بودم

اکنون شش ساله‌ام ... هشیار و هشیار و فکر می‌کنم شش ساله خواهم ماند ... همیشه و همیشه

خوب بود خیلی خوب

ش مثل شعر P is for poetry.

پس

همه روز غوغای جنگ در دلِ کوهِ برِ دریا می‌پیچد

همه یاران گردِ شاه آرتور یک به یک

بَرَش از پای افتادند در نبرد لایونس

آنگاه، چون زخم شاه ژرف بود

پهلوان بُدویر او را از زمین بلند کرد

و به دیری نزدیکِ میدان برد

کهنه دیری با صلیبی شکسته

سخت اِستاده بر زمین خشک

سویی پهنۀ اقیانوس

سویی گسترۀ آب

و ماه کامل بود

مردی عمیقاً در شب دفن است

باید حفر کرد به نجات

اما زمان کافی نیست

او مرده است زیر بار کلمات

در کل راه بدی برای مردن نیست

بابا، چرا همه اون آدما لخت بودن؟

صرفاً برهنگی بدن نیست

یه ویژگی انسانی قطعی بین هفت میلیارد آدمه که ویژگیشون رو عیان میکنه

من مجذوب بدن انسانم

ظریفه

خیلی شکننده است

مشخصاً همۀ وجوه زندگی رو بازنمایی می‌کنه

تماشاش دل‌نشینه و قطعاً حس و لمس کردنش خوشاینده‌

و اگرچه علاقه‌ای به واقع‌گرایی ندارم

باید فرمی برای انتقال درست تمام این تجربه و حس پیدا کنم

چی گفتی؟

انقلاب فرانسه راحت‌تر از ناپلئون هضم می‌شه

چرا دوست داری زل بزنی تو دوربین؟

رویارویی مستقیم با مخاطبته

صحبت پ رو کردیم؟ پادشاهی

نه ... یادت نیست؟ ... دربارۀ

..."vulgorde"...

به ترتیب

دقیقا - A, B, C, D, E, F, G... پس -

پدرم خیلی به پرنده‌ها علاقه‌مند بود

چون اون به پرنده‌ها علاقه داشت من به چیزهایی علاقه‌مند شدم که اون‌ها می‌خورند

اکثر پرنده‌ها حشره می‌خورن

فکر کنم بزرگ‌ترین شب‌پره رو از دست دادیم

واقعا این بزرگترینه؟ - آره ... بزرگترینه

آره ... اونا رو ببین

شب‌پره تاکن

نتونستم بنویسم ولز

نوشتم ولاز

ده سالگیم بود خیلی گذشته

خیلی هم نگذشته الان 16 سالته دیگه

یه دختربچه بودم دیگه

با یه تور این‌وَر اون‌وَر می‌رفتم

می‌دویدی و توی علف‌های بلند ناپدید می‌شدی

دلت می‌خواست دنبالت کنیم، از هیجان

چسیدی

نخیر نچسیدم بو و صدایی هم نبود که میگی

لطفا الکی نگو

شاید یکی از این سوسک‌ها بود

که نمی‌خوان گیر بیفتن

می‌تونن بو بدن؟

می‌خوان خطر رو فراری بدن

می‌تونم یکیش رو بردارم؟ - آره ... بردا -

می‌ترسم یهو زنده شن

خیلی بعیده که زنده شه شش ساله که توی اون جعبه بوده

خوب که دقیق شی این جمع‌کردن

شبیه هنره

درسته خیلی این قشنگه

ببین پرز داره - آره ... خیلی قشنگه -

و هنوز خیلی سالمه

می‌دونم برات جذابه که یکی رو بچسبونی توی قاب

باحاله ... بزن

فقط سوزن رو دقیق بزن که حشره آسیب نبینه

ببین، همۀ سوسک‌ها رو سنجاق زدن ولی نه از وسط

از کنار زدن یعنی قلبش اونجاست؟

چرا این‌کار رو می‌کنن؟

به نظر من که همیشه باید سوسک‌ها رو از سمت راست قلبشون سنجاق کنن

واقعاً؟ اون‌وقت قلب سوسک کجاست؟

اون مرده تو مغاره گفت

پروانه‌ها خون‌ریزی می‌کنن؟

بهش نمی‌گن «خون»، ولی یه مادۀ مشابه داره که همون کارکرد رو داره

هیچ‌وقت دستهام خونی نمیشه

خیلی وقت پیش یه نمایشگاه داشتم

یکی از اشیاء اون کار یه چاقو بود

قربانی‌های کابوس‌هایی ترسناک که زودتر از موعد دفن شده بودن

از دکتر می‌خواستن به قلبشون چاقو بزنه تا مطمئن شن مردن

وحشت محض - خودت همیشه این کابوس‌هارو داشتی؟ -

می‌ترسی دم مرگ برای خودت اتفاق بیفته؟

همیشه یه جور کنجکاوی بوده

ولی وقتی بیدارم، خیلی درگیر این نیستم که قراره چی پیش بیاد

می‌خوای قبل از اینکه بمیری کسی چاقو بزنه به قلبت؟

خیلی قرن نوزدهمیه ویکتوریایی و ملودراماتیکه

میتونم این کار رو برات بکنم میخوای بکنم؟

نه، بهتره چندبار هی تکونم بدی و تکونم بدی و مطمئن شی که واقعاً مردم

فکر کنم کم کم کارمون با این تموم شده

فرایند کار رو دوست داشتم

اینکه اول میریم بیرون پیداشون می‌کنیم

مثل یه نوع شکار می‌مونه یا جست‌وجوی گنج

و اون لحظۀ شگفت‌انگیز که پروانه رو پیدا می‌کنی و سنجاقش می‌کنی

خوب، حالا چی؟ برنامه چیه؟ - یه بطری سم بیار -

آماده‌ای؟ - کاغذهای بزرگ‌تری لازمه -

نه نه نه سم کافیه

داروین وقتی جوان بود حشره جمع می‌کرد

همیشه فکر می‌کردم اگر داروین تونسته، پس منم می‌تونم

چه مقایسۀ خوبی هم کی‌کنه

واقعاً از این فرایند لذت می‌برم ظرافت و دقت زیادی می‌خواد

می‌خوای بازم بکشی؟

البته

می‌خوای بیشتر بکشی؟ - این سوسکه ... کار داره -

اول سوسک

ز مثل زمان T stands for time.

هی ز رو برای زمان گذاشتم شاید بهتر باشه درباره زمان حرف بزنیم

میتونی بهم بگی زمان چیه؟

سخته که توضیحش بدم

می‌تونی اندازه‌ش بگیری ولی سخته که یه تعریف ازش بدی

تعریف زمان سخته

... زمان اینه که

زمان چیه؟

تو که 73 سالته فکر نمی‌کنی این زمان گه خیلی سریع طی میشه؟

دقیقاً

... حتی منم اینجوری فکر می‌کنم که زمان گه خیلی

و تو فقط 14 سالته

15

من دیگه 15 سالمه

و این خیلیه

آفتاب بر صورتت می‌درخشد

و آفتابی که بر زمین زمان را می‌سازد

روز، ساعت، دقیقه، ثانیه

باید کار بیشتری با زمانم بکنم

اگه همین حالا بمیری، از خودت راضی‌ای؟

نه، دلم می‌خواد کل زندگی‌مو دوباره زندگی کنم

پ مثل پیتر

مثل نقاشی P is For painting

مثل گذشته P stands for past

P, Q

س مثل سوالات Q stands for “questions”

خیلی مهمه که سوالات پرسیده شن

سوالات اهمیت بیشتری دارن از جوابایی که احتمالاً پیدا می‌کنیم

و این ممکنه متناقض به نظر برسه

قدم میزنم سمت پاریس - پاریس؟ -

خیلی راهه - اوهوم -

پاریس؟ ... باید آمریکا باشه

آمریکا از اون وره

زندگی شگفت‌انگیزه

ولی ما آدما همیشه داریم از خودمون می‌پرسیم

چرا اینجاییم؟ داریم چیکار می‌کنیم؟

انسان هیچ‌وقت از پرسش دست نمی‌کشه

و به‌ندرت منتظر پاسخ می‌مونه

اصلا منتظر جواب نمی‌مونی فقط سوال پشت سوال می‌پرسی

آره ... ممکنه برای این باشه که حوصله‌م سر میره

از کُندیِ مردم تو جواب و عکس‌العمل

... بابا

ولی خودم هم خب خیلی آدمه کم‌صبر و تحملی‌ام

ولی این بی‌ادبانه‌ست بابا

بله ممکنه بی‌ادبی باشه ولی این یه جور تلنگره

بیشتر مردم خیلی تنبلن

بیشترشون حتی نمی‌خوان دربارۀ مسائل وجودی صحبت کنن

تو تلنگر می‌زنی؟

آره، می‌خوام به مردم تلنگر بزنم که فکر کنند

سوالات

تو کلماتت غرق شدم

دارم سعی می‌کنم جواب سؤالات خودمو پیدا کنم ولی هیچ‌وقت پیدا نمی‌شه

هیچ‌وقت جواب واقعی دریافت نمی‌کنی

بیشتر مثل یه ماهی‌یی که سر میخوره و در میره

یه سؤال می‌پرسی، و بلافاصله یه سؤال دیگه - بعضی وقت‌ها شاید... ولی همیشه این‌طور نیست -

این آدم که مثل یه ماهی سر میخوره کیه؟

اگه کسی آماده جواب باشه اون‌وقته که مکالمه شکل می‌گیره

خیلی عجیب غریب نیست

باید با سرعت تو هماهنگ بشیم

آره چرا که نه

همپای من بمون آره همراهم شو

تو به آدما فرصت جواب دادن نمیدی

این تویی که دلت میخواد سریع جواب بدی نه نمیخوام

همه‌ش بخاطر توئه

خب پس می‌بینی که بودم من چقدر توی آموزش دیدن تو مهمه

شروع کنیم دوباره؟ - بابا ... یادت نره -

داری با من حرف میزنی

سخنرانی یا درس نیست با من حرف بزن

تو از من سؤال‌های سخت می‌پرسی و من جواب‌های قوی می‌دم

یه کم بریز. اینجا آب هست - رنگت عوض نمی‌شه؟ -

یه اکشن بهمون بده - اکشن -

می‌دونی یه قول رایجی هست که میگه

نگذار حقیقت مانع یک داستان خوب باشد

اون نقل قولی که گفتی حقیقت مانع داستان خوب نشه

معنیش اینه که اغلب داستان‌های تو بر پایه حقیقت نیستن؟

چه داستانی میتونه بر پایه حقیقت باشه؟

من به تاریخ علاقه دارم

من یه تاریخ‌خوانِ برجسته‌م

تاریخ رو باید یه فرض لحاظ کرد نه چون از گذشته میگه

من میگم باید فرضی لحاظش کرد چون همه مورخا دروغگوئن

چیزی تحت عنوان تاریخ وجود نداره بیشتر مورخ‌ها دروغگوئن

دروغگوئن؟

بله چون از حقیقت استفاده می‌کنن ولی حقیقت رو نمیگن

اما خب یه پرسپکتیوی بهمون میدن - آره ولی همه‌ش ذهنی -

چیزی تحت عنوان تاریخ وجود نداره ما تاریخ نداریم بلکه فقط مورخین رو داریم

اغلب مورخان دروغگوئن

می‌دونی یه جورایی فکر میکنم شباهت زبادی با ایده تاریخ داره

و اون فکرم که تاریخی وجود نداره و فقط مورخ‌ها هستن

آره بیشتر از ده بار اونو شنیدم

می‌دونم ولی بازم می‌گم چون می‌خوام با استعاره حرف بزنم

و بار هم تکرار می‌کنم که اغلب مورخ‌ها دروغگوئن

و خیلی درست تاریخ یه شاخه از ادبیاته

پس چرا انقدر تاریخ می‌خونی؟

چون واقعا خیلی خیلی سرگرم کننده است

من با هیچی مثل تاریخ نمیتونم سرگرم شم

خیلی چیزها توشه

تو برای نقاشی، دستیار نمی‌خوای؟ مثل رامبراند و ورمیر؟

اونا صدتا دستیار داشتن میخوای رنگیم نکنی؟

چجوریه که هنوز نمیدونی چطور با گوشیت و چیزای این مدلی کار کنی

من دائماً ... تو همۀ دوران هر اطلاعاتی که پیدا کنم رو جذب می‌کنم

اونا رو بازیافت می‌کنم و به‌صورت اثر هنری درمی‌آرم

انگار زندگی مادی بهت وصل نیست

انگار تو فضای جداگانه‌ای زندگی می‌کنی

تو هم منو اینجوری شناختی؟

بی‌خیال دیگه، پیتر می‌دونی دارم دربارۀ چی حرف می‌زنم

بیا یه چرخی بین این نقاش‌ها بزنیم

عموما نقاشی‌های عروسی‌ان

به صورت این زن نگاه کن خجالتیه، مهربونه، و درعین‌حال خیلی خوشحاله

ولی یه جورهایی سکسی هم هست بهترین لباس‌هاش رو پوشیده

اون یقه‌های بزرگ، سر تمیزش رو از بدن ناپاکش جدا می‌کردن اگه کالوینیست بود البته

از یه نقاش مخصوص منظره استفاده کرد تا این قسمت باغ رو بکشه

که شاید ارجاعی باشه به یه نقاش فلاندری که قطعاً می‌شناسی

پیتر پل روبنس این یه کپی از یکی از تابلوهای روبنسه

اگه از این طرف بریم... این نقاشی آبی‌رنگ از یوهانس ورمیره

خیلی کند نقاشی می‌کرد احتمالاً اینو تو شش ماه کشیده

نور خیلی سریع تغییر کرده حتماً تو تابستون کشیده

احتمالاً فقط سه ساعت در روز نقاشی می‌کرده

پ مثل پیروزی ب مثل باد V stands for victory. W stands for “wind”.

یا حتی آب And “water”,

رسیدیم به ایکس ایکس همیشه خیلی سخته

شاید هیجان .... یا خروج ... آره خروج ... بزن بیرون X stands for “excitement”. And for “exit”, the exit.

اگه تو بمیری و من مجبور باشم فقط مرتب کردن اینا کلی کار می‌بره

عجله‌ای نیست - اشکالی داره یه چیزایی رو دور بندازم؟ -

هر جور راحتی من که دیگه نیستم غز بزنم

چیزی هست که دوست داشته باشی نگه دارم؟ - ... بله، از نقاشی‌ها -

حدود چهل تا نقاشی هست که واقعاً بهشون افتخار می‌کنم

همینجاست؟

نه. بیشترشون الان تو اسپانیا به نمایش گذاشته شدن

اون‌جا رو نگاه کن، اون‌طرف پنجره انگار که یه اثر از موندریان باشه

همه‌چیز موازی با سطحه و تحت حاکمیت قاب قرار گرفته

نمی‌دونم موندریان خودش واقعاً این صحنه رو دیده یا نه اما می‌دونم که ازش آگاه بوده

اگه از این طرف بیای یه دلیلی هست که من به منظره‌ها علاقه‌مند شدم

نقاشی چطوره؟

تقریباً تمومه

راضی‌یی؟ - بله -

پس باخیال راحت برم

ساسکیا - می‌خوام در سمت غرب دفن بشم -

گرتیه باید منو با پشم بپوشونه کلیسا سرده

هر سال، در نهم مارس

خورشید از دورترین پنجره به درون می‌آید

خورشید از دورترین روزن میگه

آره و بر گور او می‌تابد

ساسکیا؟

این طراحی می‌گه که هنوز نفس می‌کشی

این طراحی برای همیشه خواهد گفت که تو در خوابی

یادم میاد گفتی که وقتی هشتاد ساله شی خودکشی می‌کنی

خ مثل خروج X stands for "exit".

الان 75 سالته؟

یعنی پنج سال دیگه یه تزریق می‌کنی و همه‌چیز همون‌طور تموم می‌شه؟

آره دیگه ... بفرما باباجون، یه تیکه کیک و اینم سوزن تزریق

و تو با این قضیه راحتی؟

شوک داره ... دازاین داره مثل یه فیلمنامه خوبه

و احتمالا در جریانی که من یه کارگردانم

تو خیلی خوددوستی. دلت می‌خواد شراب بخوری غذا بخوری، نقاشی کنی و اختصاصی بری رم رو ببینی

در بعضی فصول، این کلیسا زیر آب می‌رفته

تو وقتی ۸۰ ساله بشی خودتو نمی‌کشی - و می‌گن که در واقع ساسکیا توی آب آرمیده -

دوست بزرگ و هیستریک من - بهم گفتی بزرگ؟ -

دایره کامل شد

یک سالگی‌ام اول مسیر بود

دو سالگی نوی نو بودم

وقت سه سالگی به سختی خودم بودم

چهار سالم شد و چیز زیادی از من نبود

پنج سالگی صرفاً زنده بودم

اکنون شش ساله‌ام هشیار و هشیار

و فکر می‌کنم شش‌ساله خواهم ماند همیشه و همیشه

و وقتی پیتر ۸۰ ساله بشه، من مطمئن می‌شم

که برای همیشه هست

ارائه‌ای از سینه‌کلوب کارتیه لاتن مترجم: خلیل عباسی @khalil_abbasy

سینه کلوب کارتیه‌لاتن تلگرام: quartierlatin اینستاگرام: quartir.latin.cineclub

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.