Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
یکی از اون هیولاهای
بیگردن منو با یه بیسکویت داغ کرمدار زد.
باید لباسمو عوض کنم.
چی گفتی مَگی؟
صدای آب زیاد بود نشنیدم.
خب من گفتم یکی از اون هیولاهای بیگردن لباسم رو گند زد.
باید عوضش کنم.
چرا به بچههای گوپر و مِی میگی هیولا بیگردن؟
چون گردن ندارن.
همین کفایت نمیکنه؟
گردن که دارن. ـ آره ولی معلوم نیست.
سرهای درشت خیکیشون نشسته روی تَنهای درشت خیکیشون.
هیچی هم نیست بهم وصلشون کنه. ـ چقدر ضایع.
آره که خیلی ضایعهست.
سرشون نمیچرخه، چون چیزی نیست که به تنشون وصلشون کنه.
مگه نه عزیزم؟
آره اونا هیولاهای بیگردن هستن.
همهٔ آدمایی که گردن ندارن هیولان.
صداشون رو میشنوی؟
صدای جیغوویغشون رو میشنوی؟
چون گردن ندارن واقعاً نمیدونم تارهای صوتیشون کجاشونه.
ببین امشب سر میز خیلی عصبی شدم، گفتم همچین میتونم سرم پرت کنم عقب
و چنان جیغی بزنم که صدام تا اون بر مرز آرکانزاس بره.
بگذره و به یه جاهایی از لویزیانا و تنسی هم برسه.
من به اون زن برادر جیگر گفتم، عزیزم مِی ممکنه اون
کوچولوهای ناز رو ببری سر اون یکی میز که پارچه مشمعایی داره؟
بچهها همه جا رو بهم میریزن، پارچه توری این میز خیلی قشنگه!.
چشماشو واسم درشت کرد و گفت
نه نه، تو تولد آقا برزگ؟ این کارو بکنم منو نمیبخشه.
خب میخوام بدونی
آقا بزرگ حتی دو دقیقه هم سر اون میز
کنار پنجتا هیولای بیگردن که داشتن همین طوری کر و کثیف غذا میخوردن هم تحمل نکرد.
چنگالش رو انداخت و داد کشید گوپر چرا این خوکچهها
رو بر نمیداری ببری توی آشپزخونه بشوندونی؟
به خدا اینقدر کِیف کردم که نگو.
خودت ببین دیگه بریک
اونا پنجتا بچه دارن.
ولی شیشتا بچه مُده.
همچین اون رو ریختن اینجا انگار
یه مشت حیوون که میخوان تو یه جشنوارهٔ محلی نمایششون بدن.
ولی خب اونا بچههاشون همیشه یه کلکی تو آستینشون دارن.
جونیور به آقا بزرگ نشون بده چطور فلان میکنن.
به آقا بزرگ نشون بده چطور همچون میکنن.
شعرتو واسه آقا بزرگ بخون دخترم.
گوگولی چال صورتت رو نشون بده.
نشون آقا بزرگ بده
چطوری رو سر وامیایستی.
تمام وقت همینه. پر از این چیزای خورده ریز و کنایه
هم به ما هست که من و تو هیچ بچهای نداریم.
بی بچه و در نتیجه کاملاً بیفایده.
البته طنزه ولی حال بهم زن هم هست چون
خیلی واضحه اونا دنبال چی هستن.
دنبال چی هستن مگی؟
یعنی تو نمیدونی دنبال چی هستن؟
نه که نمیدونم دنبال چی هستن.
خب من بهت میگم دنبال چی هستن عزیزم.
اونا دنبال اینن تو رو از داراییهای بابات محروم کنن.
مخصوصاً الان که میدونیم آقا بزرگ داره از سرطان میمیره.
چقدر نور این اتاق زیاده.
میدونیم؟ ـ چی رو؟
اینکه آقا بزرگ داره از سرطان میمیره.
گزارش بیمارستانش امروز رسید.
همین الان رسیده.
ولی عزیزم اصلاً تعجب نکردم ها.
همون بهار سال پیش که رسیدیم اینجا مریضی رو متوجه شدم.
شرط میبندم که برادر شما
و خانومش خیلی اندازهٔ من مطمئن بودن.
همین بیشتر توضیح میده که چطوری مهاجرت تابستونی
اینا از خنکی منطقهٔ گریت اسموکی امسال تابستون انجام نشد
به جاش پاشدن کل طایفه رو برداشتن آوردن اینجا.
بگو ببینم چرا دربارهٔ رینبو هیل اینقدر اشتباه میکنی؟
میدونی چطور جاییه؟
جاییه که مشهوره به ترک الکلیها و معتاداست. مخصوص کسایی که مشهور هستن!
من مشهور نیستم.
نه، اعتیاد به الکل هم نداری.
ولی تو بهترین نامزد حضور توی اونجایی عزیزم.
اینجاست که دیگه برای بردنت باید از روی جسد من یکی رد بشن.
آره بخوان ببرنت اونجا باید از رو جسدم رد بشن.
ولی مردن من بهشون خیلی حال میده.
اون وقت آقا داداش شما میتونه تو رو از دور خارج کنه و همهٔ مستمری ما رو بگیره.
شاید یه وکالتنامه بگیره و عوض ما چک امضا کنه
هر وقت میخواد هر چی داریم رو حذف کنه.
مادر به خطا.
نظرت چیه عزیزم؟
تو هر کاری از دستت بر میاومده رو انجام دادی.
تو هر کاری از دستت بر میاومده رو انجام دادی تا توی کلاهبرداری اونا باهاشون همراه باشی.
از کار زدی بیرون.
خودتو مشغول امر خطیر عرقخوری کردی.
دیشب زدی قوزکتو تو ورزشگاه دبیرستان شیکوندی.
چی کار میکردی؟
ساعت دو و سه صبح پرش از مانع بینظیره.
اسمت رفت تو روزنامهها.
روزنامهٔ کلارکسدیل قشنگ تیترش هم زده بود.
چه داستان جذابی با شرکت یه انسان!
داستان دربارهٔ یک ورزشکارِ خوشنام کشاورزه که داشته
برای خودش وسط ورزشگاه دبیرستان تک نفره مسابقهٔ دو میداده.
ولی کمی حال و روزش ردیف نبوده و نتونسته از همون مانع اول بپره.
آقا برادر شما مدعی شده تمام تلاش خودش رو کرده
تا شما رو از هر چیز منفی ممکنی دور نگه داره.
بین بریک
تو هنوز یه امکان خیلی بزرگ داری.
مگی چیزی گفتی؟
آقا بزرگ روت حساب میکنه عزیزم و
تحمل آقا داداش شما و زنِ آقا داداش شما...
تحمل اون میکارش پس انداختن هیولاست رو نداره.
زنه برای آقا بزرگ یه موجود نفرآوره.
میدونی از کجا میدونم؟
اینو توی حالتای ریزی که صورتش میگه میبینم
وقتی زنه داره موضوعاتی که برای حرف زدن انتخاب میکنه رو میبینم.
اینکه چطوری وقتی دو قلوهاش به دنیا اومدن آرامش بخش نخواست بزنه.
چرا که تجربهٔ مادرانگی از نظر خانوم چیزیه که با تمام وجود تجربه بشه.
تا این طوری بتونه تحسین تمام و کمال از شگفتی و زیبایی این کار بکنه.
و تازه آقا داداش شما اومده توی اتاق زایمان کنار دستش وایستاده
تا مبادا این زیبایی و شگفتی رو از دست بده.
شاهد تولید اون هیولاهای بیگردن.
آقا بزرگ هم با من سر این دوتا هم نظره.
اما من یکی براش...
من بهش لبخند میزدم و اون تحملم میکنه.
راستش فکر میکنم آقا بزرگ یه خورده تو ناخودآگاه خودش به من حس هم داره.
مگی چی میشه فکر میکنی آقا بزرگ بهت نظر داره؟
خب وقتی باهاش صحبت میکنم سرتاپامو نگاه میکنه.
سینههام رو دید میزنه و
همون موقع لبشو مَک میزنه.
این طور حرف زدن حال بهم زنه.
بریک کسی تا حالا بهت تو یه آدم باادب حال خراب کنی؟
فکر میکنم خیلی خوبه که اون بابای پیر، که پاش لب
گوره هنوز هم فکر میکنه هیکلی دارم در حد تمجید!
و میخوای یه چیز دیگه هم بدونی؟
آقا بزرگ نمیدونه چندتا می و گوپر تولید شدن!
سر میز برگشت پرسید چندتا بچه داره؟ انگاری آقا داداش و خانموش هفت پشت غریبه باشن.
وقتی بهش خبر دادن که تا الان پنجتا بچه دارن و قراره شیشومی هم بیاد،
خبر برای آقا بزرگ یه سورپریز ناخوشایند بود...
هیولاها جیغ بکشید!
آره باید سر اون میز میبودی.
میدونی آقا بزرگ خیلی آدم ماهیه.
یکی از عزیزترین موجودات پیری که توی عالمه.
ولی یه طورایی روی غذاش خم شد
انگار ترجیح داد به چیزی توجه نکنه.
خب می و گوپر کنار هم پشت میز نشسته بودن
مستقیم روبهروی آقا بزرگ نشسته بودن. عین عقاب نگاش میکردن و مدام داشتن زر زِر
اینو میکردن که این هیولاهای بیگردنشون چقدر مامانی و بینظیرن!
هیولاهای بیگردن هم دور میز نشسته بودن.
بعضیهاشون روی صندلیهای بلند و بعضیهاشون هم روی کتابای دایرهالمعارف ستون شده.
همهشون هم رو سرشون یه کلاه پاکتی شیک به افتخار
تولد آقا بزرگ گذاشته بودن. از اول تا آخر شام
میخوام بدونی آقا داداش و خانومش
برای یه لحظه هم دست از
وِشگون و نیشگون و ایما اشاره و لگد بهم برنداشتن.
عین دوتا قمار باز متقلب بودن که داشتن یه بدبختی رو میدوشیدن.
حتی خانم بزرگ.
خدا عمرش بده. ولی راستش اون تیزترین و باهوشترین آدم روی زمین نیستش که...
اون بالاخره فهمید و گفت گوپر
چرا تو و می دارین بهم این همه ایما اشاره میکنین؟
قسم میخورم مرغ داشت میپرید تو گلوم.
میدونی داداشت هنوز تو این توهمه که تونسته با ازدواج با خانوم می فلین اهل
خانوادهٔ فلین توی ممفیس یه قدم بزرگ برداره و نردبون ترقی اجتماعی رو بره بالاه.
ولی من برای آقا گوپر یه خبرِ اسپانیایی دارم.
خاندان فلین تو این دنیا چیزی جز پول نداشتن
و از دستش دادن، الان دیگه هیچی نیستن
جز یه سری آدم آویزون موفق.
البته مِی فلین هشت سال قبل از ممفیس اومد بیرون،
یعنی درست قبل از اینکه من توی نشویل خودم رو نشون بدم ولی آدمهایی رو توی وارد بِلمونت
میشناسم که اهل ممفیس بودن و منم بهشون سر میزدم.
اونا هم کریسمس و تعطیلات بهاری اومدن پیشم.
در نتیجه میدونم توی اجتماع ممفیس کی ارج داره و کی هیچی نداره.
چرا؟ چون پاپا فلینِ پیر شانس نیاورد تا از زیر دست مامورهای دولتی به خاطر دستکاریهای
که توی بورس داشت فرار کنه. وقتی مغازههای زنجیرهاش بسته شد یقهش رو گرفتن.
و می هم هیچ وقت یک ملکه کارنوال پنبه نبوده،
یعنی درست خلاف چیزی که سعی دارن به ما تلقین کنن. در نتیجه فراموشش کنیم.
و این افتخاریه که به خاطرش من بهش حسادت نمیکنم!
خانوم توی یه تخت برنجی که وسط خیابون اصلی داشتن میبردن نشسته بود،
لبخند میزد و برای همه آدم آشغالیهای دور خیابان بوس میفرستاد.
دو سال پیش
وقتی سوزان مکفیترز برای همون افتخار معرفی شد، میدونی چه اتفاقی براش افتاد؟
میدونی چه اتفاقی برای اون سوزی مکفیترز بدبخت اومد؟
نه، چه بلایی سر اون سوزی مکفیترز اومد؟
یکی شیرهٔ تنباکو تف کرد تو صورتش.
یکی تو صورتش شیرهٔ تنباکو تف کرد؟
یه آدم خرفتِ پیر سر از توی پنجرهٔ هتل گیوزو در آورد و
داد زد آهای ملکه...
آهای ملکه خانومم...
سوزی بنده خدا سر بلند کرد یه لبخند درشت تحویل آقا داد.
یارو هم درست یه تفاله تنباکو تف کرد تو صورت بنده خدا.
خب تو از کجا میدونی؟
من از کجا میدونم؟ اونا بودم. دیدم.
پس حسابی کیف داده.
سوزان که این طوری فکر نمیکرد.
عصبی شد، عین الاغ شروع کرد داد کشیدن.
مجبور شدن مراسم رو قطع کنن.
از روی تخت پایینش بیارن و برنامه رو...
چرا اون طوری نگام میکنی؟
عین چی نگات میکنم مگی؟
همین طوری که الان داشتی نگام میکردی. تا همین
الان که مچتو توی آینه گرفتم تو هم زدی زیر سوت.
نمیتونم توصیفش کنم، ولی خونم یخ زد.
این اواخر حواسم هست که زیاد این طوری نگام میکنی.
وقتی به من این طوری نگاه میکنی به چی فکر میکنی؟
حواسم به نگاهم نیست.
من حواسم هست. به چی فکر میکنی؟
یادم نمیاد به چیزی فکر میکردم. ـ فکر نمیکنی میفهمم؟
هان؟
فکر نمیکنی میفهمم؟
میفهمم که میبینی بدجوری عوض شدم؟ سرسخت شدم؟
عصبی شدم و بیرحم.
تو داری همینا رو این اواخر توی من میبینی.
چطوری میتونی ببینی و نگی؟
اشکالی نداره.
دیگه لاغر نیستم.
دیگه نمیتونم لاغر بمونم.
بریک.
بریک ـ چیزی میخوای بگی؟
میخواستم چیزی بگم.
میخواستم بگم احساس تنهایی میکنم.
خیلی.
همه این احساس رو تجربه میکنن.
زندگی کردن با کسی عاشقی میتونه تنهایی بیشتری از یه عمر تنها بودن داشته باشه.
البته اگه اونی که عاشقشی عاشقت نباشه.
مگی دوست داری تنها زندگی کنی؟
نه.
نه که نمیخوام.
دوش بهت چسبید؟
آره چسبید.
آب خنک بود؟ ـ نه.
پس الان احساس سرحالی داری. ـ سرحالترم...
ولی من یه چیزی بلدم که خیلی بیشتر سرحالت میاره!
یه ماساژ با الکل.
یا ماساژ با ادکلن.
این کار برای بعد از تمرین خوبه ولی مگی خیلی وقته ورزش نکردم.
هیکلت رو اما خوب نگه داشتی.
خدا رو شکر.
فکر میکردم مردایی که مشروب میخورن از ریخت
میافتن ولی الان میبینیم کاملاً تو اشتباه بودم.
ممنون مگی. ـ تو تنها مردی مشروبخوری هستی که میبینم چربی نیاورده.
بدنم داره نرمتر میشه.
خب دیر یا زود کارش همین نرمتر کردن توئه.
مشروب داشت اسکیپر رو هم نرم میکرد البته تا وقتی...
ببخشید.
نمیتونم دستم رو از روی زخم بر ندارم.
ای کاش قیافت رو از دست میدادی میرفت.
اون موقع شاید این شهادت قدیس مَگی کمی قابل تحملتر میشد. ولی از یکی شانس نیاوردم.
راستش باور دارم از وقتی شروع کردی خوردن خوشتیپتر هم شدی.
آره یکی نشناسدت فکر میکنه تو بدنت یه دونه عصب هم نداری. یا حتی یه عضلهٔ کشیده.
البته...
تو همیشه با خودت این حس جدا بودن از آدم رو داشتی.
انگاری داری یه بازیای میکنی و خیلی هم برات مهم نیست که بِبَری یا ببازی.
و حالا هم باختی، نه نباختی راستش، فقط بازی رو کنار گذاشتی
اون شکل از جذبهای رو به خودت گرفتی که معمولاً
توی آدمهای خیلی پیر یا مریضای ناامید پیدا میشه.
جذبهٔ آدمای شکست خورده.
خیلی خونسردی،
خیلی خونسرد،
خونسردی حرص دربیار.
ماه توی آسمان ظاهر شده و سفیده. داره یه خورده زرد میشه...
تو عاشق بینظیری بودی.
اونقدر آدم بینظیری بودی که خوابیدن باهاش کیف میداد.
فکر میکنم اصل دلیلش هم این بود که نسبت بهش احساس نداشتی.
درست نمیگم؟
هیچ وقت اضطرابی نداشتی.
طبیعی بود، ساده و آروم
با آرامش تمام و اعتماد به نفسِ کامل.
بیشتر عین این بود که درو برای یه خانوم باز کنی.
یا بشوندونیش پشت میز و بهش این حسو بدی که نسبت به دیدنش مشتاقی.
همین بیتفاوت بودن توی عشقبازی بینظیرت میکرد.
غریب...
ولی واقعی.
میدونی اگه فکر کنم قرار دیگه تا ابد و ابد و ابد باهام عشقبازی کنی
میرم پایین تو آشپزخونه بلندترین و تیزترین چاقویی که
پیدا کنم رو برمیدارم و مستقیم فروش میکنم تو قلبم.
به خدا قسم این کارو میکنم.
ولی من یه چیزی رو ندارم: جذبه آدم شکست خورده رو.
کلاهم هنوز وسط زمین بازیه و
تصمیم دارم برنده بشم.
پیروزی یه گربه روی شیرونی داغ چی میتونه باشه؟
کاش میدونستم.
فکر میکنم پیروزیش تو وایستادن روی شیروینه.
وایستادن تا وقتی میتونه.
امشب، یه چند ساعت دیگه بهت میگم عاشقتم.
و شاید اون موقعه اونقدری مست باشی که باورم کنی. هان؟
آقا بزرگ داره از سرطان میمیره.
وقتی منو داشتی اون طوری نگاه میکردی فکرت کجا بود؟
فکرت پیش اسکیپر بود؟
اوخ ببخشید.
عذر میخوام ولی قوانین سکوت جواب نمیده.
نه قوانین سکوت جوابگو نیست.
قوانین سکوت فایده نداره.
وقتی یه چیزی توی خاطراتته یا تو خیالت چِرکش در میاد
دیگه قواعد سکوت فایده ندارن.
انگاری درو بستی و تو خونهای که داره آتیش میگیره گیر کردی.
امیدواری خونهای که داره میسوزه رو فراموش کنی ولی
نه مواجه نشدن با آتیش، حکم آتشنشانی نداره.
سکوت سر یه موضوع فقط باعث میشه بزرگتر بشه،
رشد کنه و توی همون سکوت به چرک بشینه و بدخیم بشه.
لباساتو بپوش بریک.
اعصامو انداختم.
به من تکیه بزن.
اعصامو بده.
رو شونهٔ من تکیه کن. ـ نمیخوام رو شونهت تکیه کنم.
من عصام رو میخوام.
میخوای اعصام رو بهم بدی؟
یا لازمه خودم رو زمین زانو بزنم؟
بیا بابا. بگیرش.
خوبه.
ما نباید سر هم داد بزنیم.
دیوارای این خونه گوش دارن.
ولی آقا بریک این اولین باری بود که بعد از مدتها میشنیدم صدات بره بالا.
تو دیوار وقارت تَرک افتاده؟
گمونم نشونهٔ خوبیه.
نشونهٔ وجود عصب توی یه بازیکنیه که الان تو دفاعست!
مگی هنوز اینی که میگی نشده.
چی نشده؟
اون صدای چلقی که باید توی سرم با خوردن اینقدر مشروب بشونم و بعدش آرامش بگیرم.
یه لطفی در حقم بکن.
شاید کردم. چی؟
لطف کن فقط صداتو بالا نبر.
خب من این لطفو در حقت میکنم.
عوض صحبت، زمزمه میکنم.
البته اگه تو حالت تماماً خفهخون قرار نگیرم.
البته اگه یه لطفی به من تو بکنی و همون لیوان توی دستت تا آخرین مهمونی همین باشه و بس.
کدوم مهمونی؟
مهمونی جشن تولد بابا بزرگ.
تولد اونه؟
تو میدونی تولد اونه.
نه نمیدونم. فراموش کردم.
خب من به جات یادم بود.
خوش بحالت مگی.
فقط لازمه یه چند خط توی این کارت بنویسی. ـ مگی خودت بنویس.
کنار کادوته...
پس باید دست خط خودت باشه. من باید کادوی خودمو بدم.
پس این باید دست خط خودت باشه. ـ من براش کادویی نخریدم.
من به جای تو خریدم.
خب پس خودت تو کارت بنویس. ـ میخوای بفهمه تولدش رو یادت رفته؟
آره خب یادم رفته.
لازم نیست بهش ثابت کنی. ـ نمیخوام بهش کَلَک بزنم.
فقط بنویس با عشق بریک. همین.
لازم نیست کاری که نمیخوام رو بکنم.
تو مدام شرایطی که توافق کردم به زندگی مشترک ادامه بدیم رو یادت میره.
ما زندگی مشترک نداریم.
فقط با هم تو یه قفس هم اتاقیم.
باید شرایطی که رو که با هم قرارش رو گذاشتیم یادت نره. ـ اینا شرایط محاله.
پس چرا نمیذاری...
هیس! کی اونجاست؟
کی پشت دره؟ ـ میتونم یه لحظه بیام تو؟
اوه... تویی مِی. آره که میتونی بیایی تو.
بریک این مال توئه؟ ـ خواهر جون
این جایزهٔ دایانای منه.
توی مسابقات بین کالجی تیرکمون پردیس اوول میز برنده شدم.
این خیلی چیز خطرناکیه همینطوری
توی خونه ول میدیش. اونم خونیه که پر از بچهٔ
شیطونه و همهشون علاقهٔ خاصی به اسلحه دارن.
«بچههای شیطونی که همهشون علاقهٔ خاصی به اسلحه دارن»
این طور بچهها رو باید طوری تربیت کنی که یاد
بگیرن دست به چیزایی که مال اونا نیست نزنن.
ببین مَگی جون
اگه از خودت بچه داشتی میفهمیدی حرفت چقدره خُنکه.
ممکنه اینو تو گنجهای قایمش کنی و کلیدش رو هم از دست بچهها دور کنی؟
خواهر خانوم کسی برای نابودی جوجوهای تو نقشه نکشیده.
من و بریک هنوز گواهی تیراندازیمون رو داریم.
قراره به محض شروع فصل شکار بریم دریاچهٔ مون دوباره گوزن بزنیم.
خیلی دوست دارم با سگا از بین جنگلای خنک بدوئم.
بدوئم و بدوئم و
از روی مانع بپرم ــ
بریک قوزک پات چطوره؟
درد نمیکنه.
فقط میخاره.
ای وایِ من بریک!
بریک
تو باید بعد از شام میاومدی پایین!
بچهها یه نمایش راه انداختن.
پالی پیانو میزد.
باستر و سانی پشت طبل میزدن،
بعد نورا رو گرفتن و
دیکسی و تریکسی رو نوک پا رقصیدن، اونم با لباسای فرشتهها که همینطوری ازش پولک آویزنه!
آقا بزرگ گل از گلش شکفت.
باور کن.
اوه حتماً همین بود.
اینقدر دلم میسوزه نتونستیم بیایم.
خب مِی
چرا رو همهٔ بچهها اسم سگا رو گذاشتی؟
اسم سگ؟
. دیکسی، تریکسی، باستر، سانی، پالی
انگار چهارتا سگ داری، یه طوطی.
نمایش حیوانات توی سیرک!
مگی چرا اینقدر شبیه گربه صفتی؟
چون من گربهم.
خواهر خانوم چرا نمیتونی شوخی رو بفهمی؟
هیچی بیشتر از یه شوخی که بامزه باشه بهم نمیچسبه.
تو اِسمای واقعی بچههای ما رو میدونی.
اسم واقعی باستر رابرته.
اسم واقعی سانی ساندرسه.
اسم واقعی تریکسی مارلینه.
و اسم دیکسی...
خب میان پرده تمومه.
دوست دارم بدونم اسم واقعی دیکسی چیه.
هَگارد.
گربه صفتی فایده ندراه...
میدونم! چرا!
چرا من این طوریام؟
چون حسادت به خود رو به خودم میدم و عشق تمام تن و بدنم رو با خودش برده؟
وای ریک.
من اون کت ابریشم شیکت که از رُم خریدیم رو گذاشتم
بیرون. با یکی از او پیراهنهای ابریشمی تک رنگت.
اون سر آستینها ستارهای خوشگل رو که برات گرفتم تا توی موارد خاص دستی کنی هم...
من نمیتونم روی این پلاستیکِ پام شلوار بپوشم.
چرا که میتونی. کمکت میکنم.
مگی من قرار نیست لباس بپوشم.
خب پس فقط یه جفت پیژامهٔ سفید ابریشم پات میکنی؟
آره همین کارو میکنم.
خیلی ممنون. ـ قابل نداره.
وای بریک! این مجازات قرار تا کی ادامه پیدا بکنه؟
من دورهم تموم شد دیگه. حتی اگه تموم هم نشده
باشه میتونم برای اعلام بخشودگی فرم پر کنم که؟
مگی داری عرق خوری منو خراب میکنی.
این اواخر صدات شبیه یکی شده که مدام داره از پلهها میدوئه بالا تا به طرفش اخطار بده خونه داره آتیش میگیره.
اصلاً تعجب نداره. اصلاً ها.
میدونی من چه حسی دارم بریک؟
من تمام مدت احساس یه گربه رو دارم که روی شیروانی داغ وایستاده.
خب از رو شیروانی بپر.
بپر برو.
گربهها میتونن از رو شیروانی بپرن و چهارپا رو زمین بشینن.
ـ آره آره. ـ به خاطر خدا هم شده برو یه.
ـ برم یه چی؟ ـ یه معشوق بگیر!
چشمای من مردی جز تو رو نمیبینه!
حتی با چشمهای بسته بازم تو رو میبینم.
بریک چرا زشت نمیشی؟
چرا لطف نمیکنی چاق بشی یا زشت یا هر چی که بتونم تحمل کنم؟
کنسرت هنوز ادامه داره!
براوو بیگردنها! براوو!
مگی خودت بهتر میدونی...
نه بهترش رو نمیدونم...
خودتو به خریت نزن.
اصلاً دوست ندارم خودمو سر تو به خریت بزنم.
من چرا. جای تو خجالت میکشم.
جا من خجالت بکش!
ولی این شکنجه رو تموم کن.
نمیتونم مدام با این شرایط ادامه بدم. ـ تو توافق کردی.
میدونم ولی... ـ شرایط رو بپذیری.
نمیتونم!
نمیتونم! ـ ولم کن!
پسرم؟ پسرم؟ پسرم؟ ـ چیه خانم بزرگ؟
ما بهترین خبر ممکن دربارهٔ آقا بزرگ رو شنیدیم.
لازم بود این همین طوری تندی میاومدم بهت میگفتم.
خانم بزرگ بریک لباس تنش نیست.
اشکالی نداره.
اولین بار نیست که بریک رو تو این وضعیت میبینم.
بریک بریک اومدم که این خبر مهم رو دربارهٔ آقا بزرگ بهت بدم.
ببیند آدما باید یه لحظهای خصوصی داشته باشن دیگه. مگه نه؟
نه خیر خانوم. نه توی خونهٔ من.
تو چرا لباست رو درآوردی دیگه؟
گفتم اون لباس چرم مامانی خیلی بهت مییاد. نه؟
من همین فکرو میکردم
تا وقتی یکی از اون شریکایی که پشت میز نشسته بود ازش به جای دستمال سفره استفاده کرد.
میدونی خانوم بزرگ می و گوپر خیلی نسبت به اون بچهها حساس تشریف دارن.
ممنون خانم بزرگ...
اینقدر حساس که اصلاً جرات نداری یه پیشنهادی چیزی بهشون بدی که تو تربیت اونا بهتر ــــ
بریک بجمب بیا بیرون!
ببین مگی تو بچه دوست نداری.
من خیلی هم بچه دوست دارم! بچه میپرستم!
باید خوب بزرگ شده باشن!
خب چرا خودت بچهدار نمیشی و بزرگشون نمیکنی؟
هان؟ بس نیست اینقدر با بچههای گوپر و مِی میگیری؟
آهای. هی. آقا بزرگ. بتسی و هوگو میخوان برن. منتظر شمان.
بهشون بگو یه دقه وایسن من تندی خودمو بهشون میرسونم!
پسرم؟ گوشت به منه؟
ما یه گزارش کامل از بخش لابراتوار کلینک اوکشنر گرفتیم.
نتیجه کاملاً منفیه پسرم.
خب همه چیز منفیِ منفیه.
میگن چیزیش نیست فقط یه چیز کوچیکشه.
اسمش هم هست... در واقع ربط پیدا میکنه به روده.
صدامو داری پسرم؟
آره خانم بزرگ صداتو داره.
خب پس چرا هیچی نمیگه؟
خدای بزرگ، برای همچین خبری باید از خوشحالی داد بکشه.
من که نمیدونی از خوشحالی که جیغی زدم.
جیغ کشیدم، اشکم در اومد. زانو زدم.
میبینی جا زخمو؟
درست نوک زانوهامه.
دو تا دکترش اومدن منو سر پا کردن.
آقا بزرگ از دستم حرص میخورد.
ولی این خبر بینظیر نیست؟
بعد از اون همه اضطرابی که کشیدم، همچین گزارش پزشکیای تو روز تولدش... خوبه دیگه؟
آقا بزرگ مدام سعی داشت
اینو مخفی کنه که چقدر این خبر از نگرانیهاش کم کرده. ولی منو نتونست گول بزنه.
اون خودش اینقدر نزدیک بود گریهش بگیره که نگو
همون پایین نگهشون دار نذار برن.
بدو لباس بپوش.
همه میخوایم برای جشن تولد آقا بزرگ بیاییم اینجا چون قوزک تو شکسته.
مگی قوزک پاش چطوره؟
خب زده شکستش دیگه.
میدونم شکستتش. میخوام بدونم چقدر درد داره؟
ببین خانم بزرگ گمونم نتونم چیزی دربارهش بهت بگم.
باید از خودش بپرسی ببینی هنوز درد میکنه یا نه؟
سلام سالی خانوم.
چطوری سالی خانوم؟
آره بابا خودم میخواستم زنگ بزنم.
الو سالی خانوم؟ گوش کن.
آقا بزرگ هیچیش نیست.
همین الان گزارش رو گرفتیم.
هیچیش نیست.
ولی یه چیزی هست مربوط به روده...
آره روده...
کلونِ روده.
مگی بیا با این احمق صحبت کن. منو از نَفَس انداخت.
الو؟ خانوم سالی. من مگیام. همسر بریک. صداتون رو دارم.
شما صدای منو دارین؟
خب خوبه.
خانم بزرگ میخواست بدونین که گزارش رو از کلینک
گرفتیم و آقا بزرگ یه اسپاسم رودهای داره.
بله اسپاسم رودهای.
بله بله همون که میگین.
خداحافظ سالی خانوم امیدوارم زودی ببینمون.
اون صدامو رو خیلی خوب شنید.
آره سالی خانوم برای خودش آدم جالبیه!
آقا بزرگ میگه همیشه دستشو جلو میآره یا یه چیزی ازت بگیره.
خب آقا بزرگ اشتباه نمیکنه. زنه بنده خدا همیشه دستش درازه.
فکر نمیکنم آقا بزرگ اونقدری که لازمه بهش پول میده.
دارم میام.
ای بابا! اینقدر خودتو به اون راه نزن.
بگو ببینم این اواخر بازم داره از همین زهرماریها میخوره؟
آها...
فکر کنم بعد از شام یه چیزی زد.
خب چرا به همچین چیزی میخندی؟
بعضی از مردای مجرد وقتی ازدواج میکنن دست از خوردن میکشن.
بعضیهای دیگه شروع میکنن.
بریک تا ازدواج نکرده بود لبِ به ـ این بیانصافیه.
بیانصافی یا باانصافی
میخوام ازت یه چی بپرسم. یه سوال.
تو میتونی بریک رو توی تخت راضی نگه داری؟
چرا ازش نمیپرسی ببینی اون میتونه منو تو تخت راضی نگه داره؟ چون یه چیز دو طرفهست.
خب این وسط یه جای کار میلنگه.
تو بچه نداری، پسر منم مشروب میخوره.
و وقتی یه ازدواج کارش به دست انداز میافته
دستانداز از اونجاست.
آره دقیقاً همونجا.
این... بیانصافیه.
توی کی هستی؟
من مگی گربهام.
خانم بزرگ رفت؟
آره رفت.
میدونی زندگی جنسی ما تو یه روند کسل کننده نشد.
راستش زندگیش کوتاه شد.
اونم خیلی دیرتر وقتی که وقت طبیعیش باشه.
و به ناگهان باید بتونه از نو جون بگیره.
از همچین چیزی مطمئنم.
خب این چیزیه که به خاطرش خودمو جذاب نگه میدارم.
برا وقتی که تو بتونی منو عین مردای دیگه دوباره ببینی. آره عین چیزی که مردای دیگه
تو من میبینن. اونا هنوزم منو میبیین و با چیزی هم که میبینن خیلی حال میکنن.
بعضی از اونا حاضرن حتی...
بریک نیگا کن.
ببین چه تن سر حالی دارم.
تنم چیزی ازش کم نشه.
یه ذره چین هم ندارم.
صورتم یه موقعهایی غریبه به نظر میاد ولی...
منم همون قدر که تو هیکل خودت رو خوب نگه میداری
هیکلم رو خوب نگه میدارم. مردا هم تمجیدش میکنن.
هنوز تو خیابون که راه میرم آدما چشمشون دنبالمه.
ببین...
همین هفتهٔ پیش تو ممفیس
هر جا که میرفتم، مردا با چشمشون لباسامو سوراخ میکردن.
توی باشگاه ورزشی و توی رستوران و فروشگاههای بزرگ.
یه مرد نبود که چشمش به چشمم نخوره و نخواد با چشماش
منو ببلعه. مردی نبود از کنارش ردشم سرش نگرده طرفتم.
میدونی تو مهمونیِ ادیسون برای فامیلای نیویورکیش
خوشتیپترین مرد جمع اومد دنبالم طبقه بالا
و سعی کرد به زور با من بیاد تو دستشویی زنونه.
دنبالم
تا دم در اومد. سعی کرد به زور بیاد تو
چرا نذاشتی بیاد مگی؟
چون اول از همه اونقدر عوام نیستم.
نمیگم نخواستم و وسوسه نشدم ها.
میخوای بدونی کی بود؟
سانی بوی مکسویل. اون بود.
آهان.
سانی بوی مکسویل.
بازیکن خوبی بود. پشت خط خوب توپو میبرد.
پشتش صدمه خورد.
بازی رو گذاشت کنار.
الان دیگه مصدومیتی نداره.
زن هم نداره ولی همچنان چشمش دنبال منه!
دلیلی نمیبینم نذاشتی بیاد تو دستشویی زنونه.
که یکی مچمو بگیره؟
اونقدر احمق نیستم.
شاید یه بار رفتم بهت خیانت کردم. اونم چون خودت اینقدر داری با توهین و علاقه ازم میخوای که بکنم.
ولی اگر هم کردم قشنگ میتونی مطمئن باشی یه جا و مکانیه که فقط من و اون مرد میدونیم و بس.
چون دوست ندارم بهت بهونه بدم بابت بیوفایی یا چیزی ازم طلاق بگیری.
مگی من تو رو به خاطر بیوفایی یا چیزی طلاق نمیدم.
هنوز اینو نمیدونی؟
راستش خیلی هم خوشحال میشم بفهمم برای خودت معشوق پیدا کردی.
خب ولی من امتحانش هم نمیکنم.
نه ترجیح میدم روی همین شیروانی داغ وایستم.
شیروانی داغ جایی راحتی نیست بخوای روش بمونی.
آره ولی میتونم تا وقتی لازمه وایستم. ـ تو میتونی منو ترک کنی مگی.
نمیخوام.
ترکت هم نمیکنم.
در ضمن اگه ترک بکنم تو یه قرون از آقا بزرگ هم گیرت نمیاد. اون داره از سرطان میمیره.
خانم بزرگ گفت حالش خوبه.
گفت گزارش مشکلی نشون نداده.
اون همین فکر میکنی چون همون داستانی رو به خوردش دادن که به خورد
آقا بزرگ دادن. داستانی که آقا بزرگ بندهٔ خدا هم باورش شده...
ولی امشب به مامان واقعیت رو میگن.
وقتی آقا بزرگ بره بخوابه بهش میگن اون قراره از سرطان بمیره.
هم بدخیمه هم کشنده.
آقا بزرگ خبر داره؟
آخه مگه میشه اینا بفهمن؟
هیچکس بهت نمیگه داری میمیری.
باید گولشون بزنی.
اونا باید خودشون رو هم گول بزنن.
چرا؟
چون بشر رویای زندگی جاودان داره.
دلیلش همینه.
اکثر اونا زندگی رو کرهٔ زمین رو میخوان
نه زندگی تو بهشت رو.
اصل موضوع هم همینه.
سیگارمو کجا ول دادم؟
نمیخوام خونه آتیش بگیره... نه اونم وقتی که می و گوپر با اون پنجتا هیولاشون توشن!
ولی این آخرین جشن تولد آقا بزرگه؛ می و گوپر این موضوع رو خیلی خیلی خوب میدونن.
اونا اولین گزارش رو از کلینیک گرفتن.
به خاطر همین با اون همه هیولاهای بیگردنشون بُدو بُدو اومدن اینجا. چون ـ میخوای یه چیزی بدونی؟
آقا بزرگ هیچ وصیتنامهای ننوشته.
آقا بزرگ تو عمرش وصیتنامه ننوشته.
و خب اونا برنامهریزی کردن روش تاثیر بذارن. تا میتونن تاثیر بذارم.
اونم با در نظر گرفتن این واقعیت که من بچهای نیاوردم و تو هم مستی.
میدونی من خیلی آقا بزرگ رو دوست دارم.
جدی میگم.
صادقانه از اون پیرمرد خوشم میاد.
میدونم ازش خوشت میاد.
همیشه یه طورایی بهش احترام میذاشتم.
اونم سوای زمختیها و بیادبیهاش
چون آقا بزرگ همونیه که هست.
خیلی هم تکبری بابت همین به خودش نداره.
تبدیل به یه کشاورز محترم نشده.
هنوزم هم یه دهاتی از میسیسیپیه.
یعنی درست همون دهاتی که یه عمر پیش همینجا مسئول ملکای جک استراو و پیتر اُشِلو بوده.
جاهایی که تونست خودش مدیرتشون کنه و تبدیلشون کرد به بهترین مراتع کل این جلگه.
من همیشه از آقا بزرگ خوشم میاومد...
خب.
این آخرین تولد آقا بزرگه.
ببخشید ولی من دارم با واقعیت مواجه میشم.
برای مراقبت از یه دائمالخمر پول لازمه.
و این اواخر انتخاب شدم که این وظیفهٔ خطیر رو بعهده بگیرم.
لازم نکرده مراقب من باشی.
چرا لازمه.
دو نفر که سوار قایقن باید مراقب هم باشن.
حداقل تو یکی وقتی این شیشههای خالی بشن پول میدن. وای برای اِکو
اسپرینگ برخی، یا بگو ببینم با نکنه به یه آبجوی ده سنتی قانعی؟
مِی و گوپر برنامه دارن ما رو از توی ملک بابا
بزرگ بیرون کنن چون تو عرق میخوری، منم بچه ندارم.
ولی میتونیم برنامهشون رو خراب کنیم.
ما برنامهٔ اونا رو خراب میکنیم!
بریک میدونی من خیلی تمام عمرم به فقر گذشت. این حقیقتیه بریک.
نمیگم حقیقت نیست.
همیشه باید تملق آدمایی رو میگفتم که تحملشون رو
نداشتم. چون اونا پول داشتن ولی من عین چی بیپول بودم.
نمیدونی این چه حالی داره.
خب بهت میگم.
این عین میمونه که کیلومترها از این اِکو اسپرینگ که میخوری دور وایستی.
و باید تمام این راهو با همون قوزک شکسته به طرفش برگردی.
اونم بدون اعصا.
این وضعیت فقریه که من کشیدم.
تو جوونی بیپول میگذره ولی تو بزرگسالی نه.
تو باید با پول پیر بشی چون بیپول پیر شدن خیلی افتضاحه.
باید یا این باشی یا اون. یا جوون باشی یا پولدار.
هیچوقت بیپول پیر نشو. این یه حقیقته ریک.
خب من الان لباس پوشیدم.
آمادهٔ آماده.
دیگه کار دیگه ندارم.
لباس پوشیدم.
آمادهٔ آماده.
دیگه کار دیگه ندارم.
میدونی کی اشتباه کردم.
من چیام؟
ای وای اَلنگوم.
آره خوب بهش فکر کردم و میدونم کی اشتباه کردم.
وقتی اشتباه کردم که واقعیت رو بهت سر اون قضیه با اسکیپر گفتم.
هرگز نباید به اون اشتباه مرگبار اعترافم میکردم.
نباید بهت اون جریان با اسکیپر رو میگفتم.
سر اسکیپر دهنتو ببند.
خیلی جدی میگم مگی. باید سر اون دهنتو ببندی.
تو باید میفهمیدی که اسکیپر و من ـ
مگی فکر میکنی شوخی دارم؟
چون صدام پایین خَر شدی جدی نیستم؟
ببین مگی این کاری که داری میکنی کار خطرناکیه.
داری با چیزی ور میری که هیچکس نباید باهاش ور بره.
نه این بار میخوام حرفی که باید بهت بزنم رو تموم کنم.
من و اسکیپر با هم خوابیدیم.
البته اگه بتونی اسمش رو بذاری عشق. چون باعث شد جفتمون یه خورده به تو نزدیکتر بشیم.
میبینی حرومزاده تو زیادهخواهی...
از من، اون اون...
از تمام اون بدبخت بیچارههایی که عاشق تو بودن ـکه
یکی دوتا هم نبودن، کلی بودن ـ کلی سوای من و اسکیپر
یه عالمه بودن. تو از آدمها میخوای بیشتر از چیزی که باید عاشقت باشن.
عاشقِ تو موجودِ برتر.
تو موجود خداگونه. سر همین من و اسکیپر هم با هم خوابیدیم تا رویای تو رو ببینیم.
هر دوی ما.
آره. آره. آره.
حقیقت اینه. حقیقت.
چی این حقیقت افتضاحه؟ من خوشم میاد.
فکر میکنم حقیقت اینه که...
نباید بهت میگفتم.
اسکیپر به من گفت. نه تو مگی.
من بهت گفتم! ـ بعد از اینکه اون بهم گفت.
چه فرقی داره کی گفته؟
آهای دختر کوچولو! آهای...
به بقیه بگو بیان بالا! بگو همه بیان.
نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم! میرم تو روی همهشون وا میایستم و میگم من این کارو کردم.
ـ برو بچه، برو کاری که بهت گفتم رو بکن.
چون باید این حرف زده بشه. و تو...
و تو...
و تو هیچوقت نذاشتی بگم!
این یکی از اون چیزای خوشگل ایدئالیه که همه دربارهٔ اسطورههای یونانی هم میگن.
نمیتونه چیز دیگهای باشه.
تو رفتاری رو میکنی که باید.
و همین قضیه رو اینقدر ناراحت کننده میکنه.
به خاطر همینه که اینقدر افتضاحه. چون عشقیه.
که هرگز نمیتونی به یه نقطهای برسونیش که ازش راضی باشی یا راحت حرفشو بزنی.
بریک ببین دارم بهت میگم. باید حرفمو باور کنی.
من این قضیه رو خوب درک میکنم.
فکر میکنم کار شریفانهای بود.
نمیتونی صداقتم رو ببینی وقتی دارم میگم بهش احترام میذارم
تنها حرف من، تنها حرفی که میخوام بزنم اینه که زندگی
باید ادامه پیدا کنه، ولو اگه رویای زندگی... رویای زندگی
تموم بشه.
یادمه وقتی توی کالج یه دیت دوتایی با گلادیس فیتزجرالد
میذاشتیم، من بودم، تو و اسکیپر. بیشتر شبیه دیت بین تو و اسکیپر بود.
من و گلادیس یه طورایی فقط با شما همراه شده بودیم. انگار اسکورت
شما باشیم! ـ تا شما یه تصویر خوب برای آدمای دیگه داشته باشین.
مگی میخوای با این اعصا لهت کنم؟
میدونی با این میتونم بکشمت؟
وای خدای من فکر میکنی برام مهمه؟
یه مرد یه واقعیت بزرگ و خوب توی زندگیش داره.
یه چیزی بزرگِ خیلی خوب که در ضمن واقعیه!
من با اسکیپر دوستی داشتم.
تو داری اسم دوستی منو به لجن میکشی!
من بهش نمیگم دوستی کثیف.
من بهش میگم یه چیز تمیز.
عشق با تو نه ولی دوستی با اسکیپر همون چیز بزرگِ
واقعیِ خوب توی زندگیم بود ولی تو بهش میگی کثیف!
تو به من گوش نمیدی!
نمیفهمی من دارم چی میگم.
من دارم میگم این یه چیزی خیلی پاک بوده. اونقدر پاک اون اسکیپر بدبخت رو به کشتن داد.
شما دوتا یه چیزی داشتین که نباید بهش دست میزدین. نباید حرفشو میزدین. آره
چیزی که فسادناپذیر بود.
و مرگ تنها جایی بود که همچین چیزی رو میتونستین توش نگه دارین.
مگی من با تو ازدواج کردم.
اگه من... چرا باید باهات ازدواج میکردم اگه...
بیخودی پای منو الان نکش وسط. بذار تمومش کنم! میدونم...
بارو کن میدونم که فقط اسکیپر بود که بار سنگین اینکه مبادا
بین شما ناخودآگاه چیزی که هست خالص نباشه رو حفظ میکرد.
خب بذار یه خورد داستان رو بِپَرم.
تو همون اول تابستونی که با هم از اوول میس فارغالتحصیل شدیم باهام ازدواج کردی.
و ما خوشبخت بودیم. مگه نه؟
واقعاً روزگار خوشی داشتیم. آره.
هر بار با هم میخوابیدیم آسمون رو فتح میکردیم.
ولی پاییز اون سال تو و اسکیپر یه سری فرصتهای خوبی
شغلی رو قبول نکردین تا قهرمانهای فوتبال باقی بمونید.
فوتبالیستهای حرفهای قهرمان.
همون تابستون تیم دیکسی استارز رو سامان دادین تا بتونین تا ابد همتیمی هم بمونید.
ولی یه جای کار ایراد داشت.
من بین شما دوتا رو گرفته بودم.
اسکیپر شروع کرد عرق خوری.
تو از ستون فقرات مصدوم شدی.
به بازی عیدشکرگزاری توی شیکاگو نرسیدی.
باید از روی یکی از تختهای کششی بازی رو از پای تلویزیون تو تولیدو تماشا میکردی.
من رفتم پیش اسکیپر.
دیکسیِ اسکیپر باخت چون اون بنده خدا مست بود.
بعدش ما با هم شروع کردیم به خوردن. تمام شب توی بارِ هتلِ بلکاستون بود.
روز سردی بود. سرما از روی دریاچه رد شده بود،
ما هم مست بودیم و لرزون منظره رو نگاه کردیم.
گفتم اسکیپر دست از دوست داشتن شوهر من بکش یا بهش
بگو باید بهت اجازه بده که بهش بگی! یا این یا اون!
محکم کوبید تو دهنم.
بعد رو کرد و دوید و یه ثانیه هم وانستاد. رفت توی اتاقش که تو هتلِ بلکاستون بودن.
وقت اون شب با یه خراش کوچولو، عین یه موش خجالتیِ ترسون اومدم کنار
درش، خواست مطمئنم که اون حرفی که بهش زدم اصلاً واقعیت نداره...
این طوری اونو نابودش کردم.
با گفتن این واقعیت بهش، گفتن واقعیت از اون و دنیایی که توش
به دنیا اومده بود و بزرگ شده، دنیای اون و تو توش بزرگ شدین.
از اون لحظه به بعد اسکیپر چیزی نبود جز یه جای متحرک لیکور و مواد...
کی اون پرنده کوچولو رو از پا در آورد؟ من!... من با اون تیرکمونم؛ بدون هیچ رحمی!
نتونستی بزنی! ـ ببخشید.
ببین بریک سعی نمیکنم رفتار رو پنهان کنم.
نه نه بریک! من آدم خوبی نیستم.
نمیدونم چرا آدما باید تظاهر به خوبی بکنن.
هیچکس خوب نیست.
خب پولدارها یا آدمهایی کار خوب میکنن میتونن به الگوهای اخلاقی احترام بذارن، به اون قواعد اخلاقی، ولی من نمیتونم این کارو بکنم.
اما من صادقم.
به خاطر همین هم که شده بهم احترام بذار، باشه؟
فقیر به دنیا اومدم، فقیر بزرگ شدم، انتظار داشته باشه فقیر بمیری. مگر اینکه بتونم یه سهمی از پولی که آقا بزرگ موقع مرگش از سرطان میذاره رو داشته باشم.
ولی بریک اسکیپر مُرده.
من زندهم. مگی...
گربه...
زندهست!
من زنـــــــدهم!
دختر کوچولو مامانت بهت یاد نداده میخوای بیایی تو اتاق در بزنی؟
اگه این کارو نکنی آدما فکر میکنن خوب تربیت نشدی.
عمو بریک رو زمین چی کار میکنه؟
داشتم سعی میکنم خاله مگیت رو بکشم. ولی نتوستم و خوردم زمین.
دختر کوچولو اعصام رو بده از رو زمین پاشم.
آره به عموت اعصاش رو بده. بنده خدا مفلوجه. عسلم اون دیشب قوزک
پاش رو شکست؛ میخواست تو زمین بازی دبیرستان از روی مانع بپره!
عمو بریک چرا میخواستی از رو مانع بپری؟
خب عادت داشتم از روشون بپرم و آدما دوست دارن کاری که بهش عادت دارن رو
انجام بدن، حتی بعد از اینکه اوضاعشون طوری باشه که دیگه نتونن...
آره اینم جوابت. دختر کوچولو حالا دیگه برو.
نکن! بسه دیگه هیولا! هیولای کوچولوی بیگردن!
تو حسودی! حسودی چون بچهت نمیشه!
دیدی؟
اونا از بچه نداشتن من و تو خوشحالن، حتی اینو جلوی این هیولاهای بیگردن هم نشون میدن!
ریک من توی ممفیس رفتم پیش یه دکتر زنان...
کاملاً معاینه شدم و بهم گفتن برای بچهدار شدن هیچ مشکلی ندارم. هر وقت بخوایم میتونیم.
این الان بهترین وقت بارداری من تو ماهه.
گوشت به منه؟
الو؟
گوشت به منه؟
آره صداتو شنیدم مگی.
ولی بگو ببینم تو چطوری میتونی تصور کنی بچهٔ مردی رو داشته باشی که تحملت رو نداره؟
خب این مشکلیه که روش کار میکنم.
طایفه رسید.
به به بریک.
سلام آقا بزرگ.
تولدت مبارک. ـ چرت.
خب ولی پلوس مقدس توی گرِندادا سه تا پنجرهٔ یادبود داره. آخرینش هم یه پنجرهٔ شیشهای ساخت تیفانی هست که پنجاهوپنج هزار دلار میارزه، یه تصویر از مسیح، شبان مهربان با گوسفندی توی دستش.
پدر کی اون پنجره رو اهدا کرده؟
بیوهٔ کلاید فلچر. اون یه حوضچهٔ تعمید هم به کلیسا بخشیده.
یکی باید به کلیسای شما یه سیستم خنککننده بده.
آه... بله باب! میدونستی خانوادهٔ گاس هاما به
یاد و خاطرهٔ اون همین رو به کلیسای تو ریور دادن؟
یه خونهٔ سنگی کامل با زمین بسکتبال توی زیرزمین برای کلیسا.
آهای کشیش! این حرفها دربارهٔ مجلس یادبود چیه داره به گوشم میخوره؟
خبر نداری یکی هست که میخواد اینجا زندگی رو بترکونه؟
خب الان که اونا واکسن حسبه رو زدن و واکسن کزاز و دیفتری و هپاتیت و فلج
اطفال رو... اونا تمام واکسنهاشون از ماه می تا سپتامبر رو به ترتیب زدن.
گوپر؟ هی گوپر این بچهها سر چی تمام این واکسنها رو زدن؟
بیاین ضبط رو روشن کنیم. باید این مهمونی رو راه بندازیم.
ما اونو برای سومین سالگردش بهش دادیم.
اون کوفتی رو خفه کن!
آخ بریک من! بچهٔ عزیز مامان!
ببخشید دوباره بذار پخش شده.
آها ایناهاش.
بچهٔ عزیزم.
اون چیه تو دستت؟ اون مشروب رو بذار کنار پسر. دستت
برای نگه داشتن یه چیزایی بهتر از این درست شده.
آهای بریک بذارش کنار.
ای پسره بد. پسر بد کوچولوی مامان. بذار مامان بزرگ ببوسدت پسره بد! اوه ببین چطوری روش رو
میگیره. خب بریک هیچ وقت دوست نداره کسی ببوسدش.
گمونم دلیلش اینه که همیشه خوب بهش رسیده.
وا چرا من اینجا نشستم هان؟
میخوام کنار عشقم رو مبل بشینم، دستش رو بگیرم و کمی بهش عشق بورزم.
کشیش کشیش آهای کشیش!
دستتو بده من، کمک کن پاشم.
خانم بزرگ هیچکدوم از کلکات جواب نیست!
چه کلکی؟
دستتو بده بتونم پاشم.
تا حالا دیدین یه کشیش رو پای یه خانوم چاق بشینه؟
تا حالا دیدین یه کشیش رو پای یه خانوم چاق بشینه؟
مامان بزرگ بس میکنی زن؟
برای این مسخره بازیهای زیادی پیر و خیکی شدی! درضمن یه زنی با این فشار خونی که تو داری! بهار سال پیش روی دویست بود.
وقتی این مسخره بازیها رو میکنی ممکنه سکتهت بگیره ها.
خب دیگه تولد بابا بزرگه!
تولدت مبارک.
تولدت مبارک.
تولدت مبارک.
یک دو سه چهار.
ما عاشقتیم.
ما صبح عاشقتیم.
شب عاشقتیم.
وقتی با تو هستیم عاشقتیم وقتی هم نیستی عاشقتیم.
ما عاشق مامان بزرگ هم هستیم.
ای خدای من.
هی زن بگو ببینم چته تو؟
اون خب خیلی خوشحاله.
من خیلی خوشحالم بابا بزرگ.
دلم میخواد گریه کنم.
بریک تو خبر خوبی که دکترا کلینیک دادن رو داری؟
خب بابا بزرگ صددرصد.
خبری عالیای نیست؟
اون صددرصد جواب آزمایشاش خوب بود.
حالا که میدونیم اون هیچیش نیست، فقط همون پلیپ کوچیکشه...
الان میتونم یه چی بهتون بگم.
چرا که خیلی نگران بودم.
داشتم بهم میریختم. از این ترسیده بودم که شاید بابا بزرگ خدای نکرده...
بریک عزیر چرا نمیخوای به بابا بزرگ کادوی تولدش رو بدی؟
بفرما بابا بزرگ این کادوی بریکه.
این بزرگترین جشن تولدیه که بابا بزرگ تا حالا داشته. صدتا کادو.
بریک کادو چی شده؟
۵۰۰ به ۵۰ شرط میبندم بریک نمیدونه کادو چیه.
خب کیف کادو به همینه که تا بازش نکنی نمیدونی چیه.
خب الان دیگه کادوت رو باز کن آقا بزرگ.
خودت بازش کن.
میخوام از بریک یه سوال بپرسم. بریک بیا اینجا.
بریک آقا بزرگ صدا میکنه.
به آقا بزرگ بگو چلاقم.
میبینم که چلاقی.
فقط نمیدونم چطوری به این روز افتادی.
اینجا رو ببین خدای من. یک ربدوشامبر ترمه.
وای مگی چقدر تعجب کردی.
خب تا حالا عینش رو ندیدم.
چقدر بامزهست. ـ چیش بامزهست؟
ما توی خانوادهمون فقط خانوادهمون رو داشتیم و هر چیزی که ترمه باشه هنوزم برام جذابه.
ساکت شو!
نمیدونم چطور اینقدر تعجب کردی.
اونم وقتی که خودت از لو اِستینِ ممفیس شنبهٔ هفتهٔ پیش خریدیش.
میخوای بدونی از کجا میدونم؟ ـ میگم ساکت باش.
چون فروشندهای اینو بهت نشون داد منتظر من بود و گفت وای
خانوم پولیت جاریتون برای پدر شوهرتون یه ربدشامبر ترمه خرید.
خواهر خانوم استعدادهات تو نقش زنِ خونه و مادر
حروم شد. تو باید میرفتی تو افبیآی کار میکردی.
مرگ و زندگی شونه به شونهٔ هم شدن.
کشیش امیدوارم باعث نشده باشم انگیزهای برای صحبتهای
بیشتر دربارهٔ پنجرههای مراسم یادبود شده باشم، هان؟
نه آقا بزرگ. با کشیش نگیر.
تا حالا این اصطلاح رو شنیدی که میگن همهش حرف مفت ولی عمل هیچی؟ شما قشنگ
با اون صُرفههای خشکت منو یاد این اصطلاح میاندازی. همهش حرف مفت ولی عمل هیچ.
دوست دارم بدون ببینم امشب پشهها مشغول عملیات هستن یا نه.
مامان کوچول، چیزی گفتی؟ حرف خاصی زدی؟
آره گفتم دوست دارم بدونم پشهها اگه بخوایم
بریم توی بالکن یه ذره ما رو راحت میذارن یا نه؟
اگه راحتت گذاشتن من استخوونهای پودر شدهت رو برای کود استفاده میکنم.
هفتهٔ پیش اینجا رو با هواپیما سمپاشی کردیم و فکر کنم الان دیگه پشهای در کار نباشه.
منو که چیزی نیش نزده.
بریک اگه چیزی که بهم گفتن درست باشه تو دیشب توی زمین دبیرستان زدی تو ژیمناستیک.
بریک، بابا بزرگ داره باهات حرف میزنه.
بابا بزرگ چی داشتی میگفتی؟
اونا گفتن دیشب توی زمین دومیدانی دبیرستان بپر بپر داشتی.
به منم همین رو گفتن.
اونجا داشتی میپریدی یا میخیزدی هان؟
ساعت سه صبح اونجا چی کار میکردی؟
با یه زن توی زمین خوابیده بودی؟
آقا بزرگ دیگه الان تو لیست بیمارا نیستی و من نمیذارم
این بهونه بشه برای اینکه این طوری جلوی کشیش بیادبی کنی.
ساکت.
ببین بریک دارم ازت خیلی راحت میپرسم دیشت تو میدون دو داشتی کی رو زِمِین میزدی؟
شاید هم تو میدون داشتی دنبال یکی میدویدی ترتیب
بدی که پات وسط داغی دویدن گرفته خورده زمین.
نه قربان همچین نبوده.
کشیش توکر بیاین من و شما یه قدمی کنار پنجره بزنیم.
پس اون بیرون چی کار میکردی؟
اونم ساعت سه صبح.
داشتم از روی مانع میپریدم بابا بزرگ.
پرش از روی مانع.
اون مانعهای بلند برام دیگه زیادی قد کشیدن..
چون مست بودی؟
مست نباشم حتی نمیکنم از رو مانعهای کوتاه بپرم.
آقا بزرگ بیا شمعای کیکت رو فوت کن!
خوب الان میخوام یه افتخار بابا بازرگ پولیتی،
بزرگترین کشاورز ابریشم، تو شصتوپنجمین سال تولدش ــ
گفتم بس کنید دیگه. دِ بس کنید! جمعش کنید.
بابا بزرگ اجازه نمیدم این طوری حرف بزنی، حتی اگه روز تولدت باشه.
من روز تولدم هر طور بخوام حرف میزنم. یا هر روز مسخرهٔ دیگهای از سال هم که
باشه فرقی برام نمیکنه. اصلاً کسی اینجا هست ندونه من چی کار میتونم بکنم؟!
جدی که نمیگی!
چرا فکر میکنی جدی نمیگم؟
میدونم جدی نمیگی.
تو کی چیزی دونستی؟ هان؟ هیچوقت.
بابا بزرگ منظوری نداری دیگه. ـ چرا دارم.
منظور دارم. جدی میگم.
من با دریوریهای اینجا کنار اومدم چون فکر میکردم دارم
میمیرم. و تو هم فکر کردی دارم میمیرم و خیال کردی میتونی
برای خودت رئیس بشی. ولی دیگه ریاست بسه آیدا. چون قرار
نیست بمیرم، پس دیگه لازم نیست ریئس بشی چون من زندهم.
رفتم آزمایشگاه. آزمایشگاه کوفتی و برنامهٔ تشخیصشون رو پیدا کردن.
چیزیم نبود فقط همون اسپاسم مسخره. و برعکس چیزی که فکر کردی از سرطان نمیمیرم.
این طور نیست؟
فکر نمیکردی دارم از سرطان میمیرم؟
این طوری نیست آیدا؟
خیال برت داشت دارم از سرطان میمیرم.
خیال کردی میتونی کنترل اینجا و هر کاری که
میکردم رو تو چنگت بگیری. این حسو ازت گرفتم.
اون صدای نَکَرهت رو همه جا ول دادی. اون تَن خیکی پیرت همه جا پهن شد.!
هیس. کیشیش میشنوه!
گور پدر کشیش!
شنفتی چی گفتم؟ گفتم گور پدر اون کشیش مزخرف!
من هیچوقت ندیدم این طوری رفتار کنی. چی رفته تو جلدت؟
من تمام اون آزمایشات رو انجام دادم تا بدونم قراره ریئس اینجا من بمونم یا تو! خب نتیجه این بود که من رئیسم و تو نه.
این کادوی تولد منه. کیک منه. شامپاین منه.
تو سه ساله داری آرومآروم همه چی رو واسه خودت برمیداری.
اون تن پیر خیکیت رو راه میندازی تو خونه واسه همه رئیس بازی در میاری.
من اینجا رو ساختم. ناظرش منم.
ناظرِ مزارع استرا و اُشِلو هم بودم.
ده سالگی مدرسه رو ول کردم! تو ده سالگی درس و مشقو ول کردم عین
بَرده رفتم تو مزرعهها کارگری. من ناظر اون مزارع بزرگ بودم.
وقتی استرای پیر مرد و من شدم شریک اُشِلو اونجا بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد.
همهٔ این کارا رو من کردم. اونم بدون یه ذره کمک از طرف تو.
حالا فکر میکنی میتونی جای منو بیگیری؟
خب خبر اینه که خبری نیست.
تو قرار نیست هیچ کوفتی رو دست بگیری.
حالیته؟ الان برات قشنگ مشخصه دیگه؟
کاملاً متوجهای؟
من صفر تا صد آزمایش شدم. یه آزمایش تشخیصی کامل.
هیچیم نیست جز همون کوفتی.
همینش هم حالمو بد میکنه!
منی که با یه عالمه آدم دغل طرف بودم، منی که با این همه دورویی
زندگی کردم، تمام این چرکی که تو این چهل سال زندگی مشترک داشتیم.!
آهای آیدا...
شمعای رو کیک رو فوت کن.
لباتو بهم فشار بده، نفس عمیق بکش و شمعای کوفتی رو فوت کن.
آقا بزرگ...
آی آقا بزرگ...
چت شده؟
تمام این سالا باور نداشتی عاشقتم.
هان؟ ـ عاشقت بودم.
من خیلی عاشقت بودم.
من عاشقت بودم.
حتی اون تنفری که تو دلت هست رو هم عاشق بودم.
اگه حرفت درست از آب در میاومد با مزه نمیشد؟ (اگه این حرف حقیقت باشه، اون وقت خندهدار نیس؟)
بریک، آهای بریک!
مگی من تو رو صدا نکردم. گفتم بریک.
خب آقا بزرگ من ایشون رو آوردم تحویل شما بدم.
چرا این کارو کردی؟
چی کار بابا بزرگ؟
همچین بوسش رو از لبت پاک کردی انگاری تُف کرده.
نمیدونم. حواسم به رفتارم نبود.
این زن تن و بدنش از زنِ گوپر ردیفتره. ولی هر دوشون یه طور به نظر میان.
آقا بزرگ منظورت اینه که چطور به نظر میان؟
نمیتونم توصیف کنم ولی یه طور به نظر میان.
جفتشون آرامش ندارن نه؟
آره که ندارن.
عین گربهها عصبی؟
آره درسته عین گربهها.
عصبی عین یه جفت گربه روی شیروانی داغ؟
اره پسر عین یه جفت گربه رو شیروانی داغ.
بامزهست.
تو و گوپر خیلی با هم فرق دارین ولی یه جور زن رو انتخاب کردین.
بابا جان من و گوپر براساس قواعد اجتماعی ازدواج کردیم.
چرت.
نمیدونم چیه که هر دوتاشون رو شبیه هم میکنه؟
خب.
اونا جفتشون وسط یه تیکه زمین بزرگ نشستن. ۲۸ هزار هکتار زمین بزرگیه.
در نتیجه وقتی تو فضا رو ول کردی هر کدوم سعی میکنه تیکهٔ بزرگتر رو برای خودش برداره.
خب من برای این زنا سورپرایز دارم.
اگه منتظرن که ول کنم حالا حالا ول کن داستان نیستم.
درسته آقا بزرگ تو سفت سرجات میشینی و میذاری اونا چشمای همو از جا در بیارن.
حتماً من سفت سر جام میشینم و میذارم اون حرومیها چشمای هم رو در بیارن.
ولی زنِ گوپر خوب بچه میاره.
باید قبول کنی تو زایدن حرف نداره.
امشب سر شام همه رو دور هم جمع کرد. رو میز اصلاً جا نبود. رفت صندلی آورد.
یارو پنجتا آورده.
تازه یکی دیگه هم تو راهه.
آره شماره شیش تو راهه.
بریک به خدا قسم نمیدونم چطوری همچین میشه.
چطوری چی میشه؟
تو با دوز و کَلَک یه تیکه زمین میگیری و کار و بارت رشد میکنه. قشنگ همه چی
رو انباشت میکنی. بعد یهو به خودت میایی میبینی همه چی از دستت در رفته.
کاملاً از دستت در میره.
خب اونا میگن طبیعت از خلأ بدش میاد.
آره حرف درستیه ولی گاهی فکر میکنم یه خلأ خیلی
بهتر از بعضی از چیزهایی که طبیعت جاش میذاره.
یکی اونجا پشت دَره؟
اوهوم. ـ کی؟
یکی که براش جالبه بهم چی میگیم. ـ گوپر؟
گوپر.
آقا بزرگ گوپر رو صدا زدی؟
آها، پس تویی. ـ با گوپر کار داری؟
نه، با تو هم کاری ندارم.
ولی وقتی دارم با پسرم بریک حرف میزنم یه خورده فضای خصوصی هم میخوام دیگه.
اینجا وقتی درا رو میبندی بیشتر گرم میشه ولی وقتی درو میبندم یعنی دارم خصوصی با
پسرم بریک صحبت میکنم. به خاطر همین میبندم درو. چرا از فالگوش وایستادن متنفرم.
دوست ندارم کسی فضولی کنه و جاسوسی.
آخه بابا بزرگ... ـ تو سمت اشتباه ماه وایستادی خانوم.
سایهت افتاده بود.
من داشتم ــ ـ تو خوب میدونی کاری جز جاسوسی نمیکردی!
بابا بزرگ شما معلوم نیست چرا با کسایی که واقعاً دوستتون دارن اینقدر نامهربونین!
آخ خدا... خفه... خفه... خفهشو.
جای تو و گوپر رو از این اتاق کناری عوض میکنم! به شماها چه مربوطه شبا بین بریک و مگی چی میگذره؟
همینطور فالگوش وایستادین ببینین اینجا چه خبره. و بعد گزارشش رو به مامان
بزرگ بدین. اونم بدو بدو باید بگه زر زر زر زر زر زر مگی و بریک فلاو فلان.
حالمو بهم میزنین.
جای شما دوتا رو عوض میکنم.
حالم از این جاسوسبازیها بهم میخوره.
میخوام بالا بیارم.
اونا گوش وامیایستن نه؟
آره که وامیایستن.
گزارش کامل رو به خانم بزرگ دربارهٔ رابطهتون میدن.
اونا میگن...
میگن باهاش نمیخوابی...
میگن روی مبل میخوابی.
این درسته؟ واقعاً درسته؟
اگه از مگی خوشت نمیاد ردش کن بره.
داری چی کار میکنی؟ ـ لیوانمو پر میکنم.
پسر تو واقعاً مشکل جدی الکل داری.
بله قربان.
بله میدونم.
به خاطر همین مسئله بود که ورزش رو کنار گذاشتی؟
بله قربان. بله قربان گمونم همین باشه.
حدس و گمون رو بذار کنار،
مسئله خیلی مهمه. ـ بله قربان.
و به حرفم گوش کن.
چیه داری اون چلچراغ کوفتی رو میبینی؟
یه چی دیگه؛ داریم یه فروش بزرگ توی اروپا میکنیم.
زندگی مهمه.
چیز دیگهای نیست آدم بخواد بهش اهمیت بده.
آدمی که مشروب میخوره زندگیش رو دور میندازه. این کارو نکن.
به زندگیت بچسب.
چیز دیگهای نیست آدم بهش بچسبه.
آهای بیا اینجا بشین. بیا نزدیک مجبور نشیم صدامونو بلند کنیم.
دیوارای اینجا گوش دارن.
باشه چشم.
ورزش رو کنار گذاشتی!
چطور شد این کارو کردی؟ چیزی ناامیدت کرد؟
نمیدونم.
شما میدونی؟
پسر من دارم از تو میپرسم. وقتی تو نمیدونی من از کجا بدونم؟
رفتم تو زمین و دیدم توان بازی ندارم دیگه.
همیشه دو سه قدم از جریان بازی عقب بودم.
در نتیجه اومدم بیرون. همین. مشخصه.
آی بریک...
من خیلی سیگار کشیدم. یه خورده سرم گیج افتاد.
چرا برای آدما حرف زدن اینقدر سخته؟
آره.
صدای این ساعته خیلی آرامش دهندهست.
دوست دارم تمام شب بهش گوش بدم.
اون ساعت رو تابستونی که رفته بودم اروپا خریدیم.
من و خانم بزرگ اون تورِ مسخرهٔ کوک.
به عمرم بدترین از اون روزا رو نگذرونم.
ببین پسر اونا اونجا قشنگ تو هتل بزرگاشون چشمتو در میارن. و مامان
بزرگ هم به اندازهٔ دوتا صندوق عقب با خودش خرت و پرت خرید. باور
کن. هر جا تو این تور میرفتیم خانوم میخرید و میخرید و میخرید.
نصف آشغالایی که خریده همین بهار سال پیش توی زیر زمین آب برداشت!
اون اروپا هیچی نیست جز یه حراجی خیلی بزرگ. همین. یه مشت
جای رنگ و رو رفته، همین طوری همه چی رو دارن میفروشن.
مامان بزرگ خُل شده بود! نمیتونستی با افسار قاطر هم جلوش رو بگیری. خرید! خرید! خرید!
شانس آوردم آدم پولداریم.
نصف چیزایی که خریدیم توی زیرزمین داره خاک میخوره.
شانس آوردم پولدرایام.
حتماً شانس آوردم.
آره بریک من آدم پولداریام.
آدم خیلی خیلی پولداریام.
میدونی چقدر میارزم؟
حدس بزن چقدر میارزم.
نزدیک به ۹۰ میلیون، هم نقد هم با سهام کمپانی سر جمع.
کنار ۲۸ هزار هکتار از حاصلخیزترین زمینه این دره رو دارم.
ولی آدم با همهٔ اینا نمیتونه زندگیش رو بخره.
آدم وقتی قرار بمیره دیگه نمیتونه زندگیش رو بخره.
این چیزی نیست که نه توی فروشای اروپا باشه،
نه بازار آمریکا نه هیچ بازاری توی کرهٔ زمین.
یه آدم نمیتونه زندگیش رو با اینا بخره.
وقتی زندگیش تمومه نمیتونی زندگیش رو پس بگیره.
این فکر آدم به خودش میاره بریک.
خیلی به خودش میاره.
این فکریه که تمام مدت تو سرم بود. همه وقت تو سرمد بود تا امروز.
تجربهای که از سر گذروندم عاقلتر و ناراحتترم کرد.
یه چیز دیگه هم از اروپا یادم مونده.
چی؟
تپههای دور بارسلونا که توی اسپانیاست. بچههایی که دور اون
تپهها میدویدن؛ پوست استخون بودن. عین سگهای گرسنه خواهش
میکردن، زوزه میکشیدن و جیر جیر میکردن. کنارشون کشیشا تو
خیابون شهر بودن؛ کشیشای چاق. خیلی زیاد بودن. چاق و دلپذیر.
میدونی من میتونم به اون کشور غذا برسونم.
اون قدری پول دارم که بتونم به اون کشور غذا برسونم.
ولی انسانِ حیوان، یه موجودی خودخواهه.
ولی فکر نمیکنم پولی که اون بچههای زجه زن دادم، بیشتر
از پولی بود که بابت روکش یه صندلی تو این خونه و ملک دادم.
من همچین براشون پول پاشیدم انگار دارم تو مزرعه برای مرغا ذرت میریزم. پول پاشیدم
تا از دستشون خلاص بشیم. اونقدر که بتونم تا ماشین برگردم و از اونجا دورشم.
بعد تو مراکش...
اون عربها.
فحشا از سن چهار یا پنج سالگی شروع میشه.
اغراق نمیکنم ها.
یادمه روز توی مراکش، شهر پر از دیوارِ عربها...
کنار یه دیوار ریخته نشستم سیگار کشیدن، عین چی گرم
بود. یه زن عرب توی جاده وایستاده بود و اینقدر نگام
کرد تا خجالت کشیدم. خانوم همونجا وسط جادهٔ گرمِ
خاکی وایستاده بود همچین نگام میکرد تا خجالت کشیدم.
اینجا رو داشته باش.
یه دختر کوچولو لخت کنار دستش بود. بچه به زور راه هم نمیتونست بره.
یه خورده گذشت بچه رو گذاشت زمین و هُلش داد و یه چیزی در گوشش زمزمه کرد.
این بچهای به زور میتونست راه بره اومد به من گفت...
وای وقتی به همچین چیزی فکر میکنم حالم بد میشه.
دستش رو طرف من گرفت.
سعی کرد زیپ شلوارم رو پایین بکشه.
ولی اون بچه هنوز پنج سالش هم نشده بود.
باورت میشه یا خیال میکنی از خودم سر هم کردم؟
برگشتم هتل و به مامانت گفتم جمع کن تندی باید از کشور بریم.
آقا بزرگ امشب به حرف اومدی.
بله که اومدم. انسان حیوونیه که میمیره ولی این واقعیت
که یه روزی میمیره باعث نمیشه دلش برای دیگران بسوزه...
تو چیزی گفتی؟
بله. چی؟
اون اعصا رو بهم بده بتونم پاشم.
کجا میخوای بری؟
میخوام یه سفر کوتاه تا اکو اسپرینگ برم. ـ کجا؟
کابیت مشروب.
آهان اونجا.
آره پسر انسانِ حیوان موجودیه که میمیره و اگه پول داشته
باشه میخره و میخره و میخره. فکر میکنم دلیل اینکه هر
چی دستش میاد رو میخره اینه که ته ذهنش یه امید احمقانه
داره که یکی از این خریدها میتونه خرید زندگی جاودان باشه.
که نمیتونه باشه.
ایای انسانِ حیوان، موجوده درندهایه.
آقا بزرگ مطمئنی میخوای امشب اینجا حرف بزنی؟
خب این مدت ساکت بودم. یه کلمه حرف هم نزدم. فقط نشسته بودم و خیرهٔ آسمون بودم.
میدونی یه فکری تو سَرمه. فکره خیلی سنگین شده.
امروز بار اون قرضی که داشتم از شونهم برداشته شد.
به خاطر همینه که دارم حرف میزنم. آسمون برام یه رنگ دیگهست.
میدونی دوست دارم فقط چی بشنوم؟
چی؟ ـ سکوت محض.
سکوت عالیای که بهمش نزنه. ـ چرا؟
چون این برام آرامشبخشتره.
تو قبر این آرامش و سکوت رو زیاد داری.
حرفات باهام تموم شد؟
چرا اینقدر مضطربی که ساکتم کنی؟
خب قربان هر از گاهی تو به من بگی بریک میخوام باهات
حرف بزنم ولی ولی حرف میزنیم هیچی از توش در نمیاد.
تو هیچی نمیگی.
میشینی و از این بر اون بر حرف میزنی و منم به نظر میاد دارم گوش
میدم. خب تظاهر میکنم دارم گوش میدم ولی اونقدر که باید گوش نمیکنم.
ارتباط برقرار کردن خیلی بین افراد سخته، بین من و تو هم سخته.
تا حالا شده بترسی؟
منظورم اینه تا حالا پیش اومده از یه چیزی یه دنیا وحشت کنی؟
پسرم فکر کردم دیگه تموم شد.
چی تموم شد؟ چی تموم شد آقا بزرگ؟
سرطان!
گفتم اون پیرمرده که تمام تن و بدنش از استخونه دست سرد و سنگینش رو گذاشته رو شونهام!
خب آقا بزرگ حسابی جلوی خودتو گرفته بودی.
یه خوک از خودش صدا در میاره.
یه مرد دهنش رو میبنده، اونم تازه چون مرد امتیاز خوک رو نداره.
چه امتیازی؟
ندید گرفتن مرگ برای آرامش بخشه.
یه انسان این آرامش رو نداره. اون تنها موجود زندهایه که نسبت به مرگ شهود داره، میدونه چیه.
دیگران بدون اینکه بدونن راه خودشون رو ادامه میدن و
زندگیشون میره جلو، نمیدونن، خبری از مرگ ندارن ولی
خوک از خودش صدا در میاره اما یه آدم گاهی میتونه جلوی
دهنش رو بگیره. گاهی... میتونه جلوی دهنش رو بگیره.
میخوام بدونم یه بطری ویسکی چطور میتونه این وضعیت رو بهم بزنه؟
راستش حتی ممکنه بهش کمک هم بکنه.
ای بابا، نمیتونم بهت بگم!
آسمون باز شد!
دوباره باز شد! پسر باز شد! باز!
حالت بهتره آقا بزرگ؟
بهتر؟ معلومه! میتونم نَفَس بکشم!
میدونی تمام عمرم عینیه...
یه مشت گره شده بودم... میکوبیدم، لِه میکردم! همه چیزو مینداختم جلو!
ولی الان میتونم مشتهای گره شده رو شُل کنم و چیزایی رو لمس کنم. باهاشون راحت باشم.
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
نه قربان. داری به چی فکر میکنی؟
به لذت!
لذت بردن از زنا.
آخ آخ... اینا گلوم رو میسوزنه.
خب بذار یه چیزی بهت بگم که نمیدونی. من هنوز هوس زن دارم.
امروز ۶۵ سالم شد.
فکر میکنم خیلی اتفاق بینظیریه.
بینظیر؟
قابل تحسینه.
هم قابل تحسینه هم بینظیر
ببین تازه فهمیدم چند وقته عاشق نبودم.
اینقدر تو این مدت فرصت از دست دادم که نگو. همهش چسبیدم به اخلاق و قواعد.
یه مشت آشغال. همهٔ این حرفت شِر و ور محضه. کافیه سایهٔ مرگ بیاد سراغت تا خودت ببینی.
حالا اون سایه کنار رفته میخوام برای خودم باشم
باید... چی بهش میگن؟ برای خودم مهمونی بیگیرم.
مهمونی هان؟
آره آره مهمونی! مهمونی. تا همین پنج سال پیش با
مامان خانوم میخوابیدم. ولی اصلاً خوشم نمیاومد.
اصلاً ها.
نمیشنوی تلفن زنگ میخوره؟
من از تو سرسرا صداش رو شنیدم.
پنجتا اتاق تو این لِژ بزرگ بود که میتونستی بری توشون. چطور پاشدی اومدی این تو هان؟
میدونی وقتی مامان خانوم از اتاق بیرون می ره،
نمیتونم یادم بیاد این زن اصلاً چه ریختی بود.
ولی وقتی برمیگرده تو اتاق میبینیم چه ریختیه. آخ که کاش نمیدیدم!
کجا میری؟ ـ میرم بیرون نفس بکشم.
هنوز قرار نیست جایی بری. پسرک وامیایستی تا این حرفای من تموم بشه.
فکر کردن تموم شده.
من حتی شروع نکردم.
ببخشید پس.
عذر میخوام.
میخوام برم یه خورده هوای تازه رودخونه بخورم.
خانوم سالی شما خیلی خانومید! چون حواستون به
همه چی هست. چرا فرصت نمیدین براتون توضیح بدم؟
داره دوباره با اون خواهر ترشیدهٔ من حرف میزنه
خُب خداحافظ شما. زودی بیاین. آقا بزرگ خیلی براتون دلتنگه! بله خداحافظ خانوم سالی.
آقا بزرگ سالی خانوم بود. دوباره داشت از ممفیس زنگ میزد.
میدونی چی کار کرده؟
به دکترش توی ممفیس زنگ زده تا ازش بپرس اون مسئلهٔ روده
چیه. اونم بهم زنگ زد تا بگه چقدر خیالش راحت شده که تو...
بهت گفتم تو این اتاق اینقدر برو بیا نکن.
حالا برو بیرون.
برو تو یکی از اون پنجتا اتاق دیگه.
آقا بزرگ... آخ آقا بزرگ...
عزیزم این چیزایی که به من میگی جدی نیست؟ هان؟
عزیز دلم...
آقا بزرگ این حرفای بدی که بهم زدی بگو جدی نبود.
خب میدونم منظوری نداشتی.
میدونم این چیزایی که میگی از ته دلت نیست.
من فقط از این زن خواستم تنهام بذاره.
ولی نمیتونه قبول کنه حالمو بد میکنه.
همهش به خاطر اینه که این همه سال باهاش خوابیدم.
باید خیلی زودتر ولش میکردم.
ولی این زن... نمیتونست ول کنه.
منم خب تو تخت کارم درسته.
هیچوقت نباید اینقدر خودمو حروم این یکی میکردم.
میدونی اونا میگن باید با خیلیها باشی. هر کدومشون هم وقتشون تموم میشه.
خب من یه چندتایی دارم که بخوام ادامه بدم. چندتایی که بتونم باهاشون بمونم. یه دونه خوبشه
برمیدارم و باهاش حالمو میکنم. یه دونه خوب انتخاب میکنم. برام مهم نیست چقدر هزینهش میشه.
حالشو میبرم.
لخت و پتیش میکنیم و... اونقدر الماس رو سرش میریزم که خفه بشه.
لختش میکنیم و... اونقدر الماس رو سرش میریزم که خفه بشه.
از صبح اول وقت تا آخر شب باهاش حال میکنم.
آقا بزرگ داره میخنده.
وای که باز این دوتا اومدن!
آره پسرم. آره بریکم. من خوشحالم! خیلی هم خوشحالم!
تو چرا اینقدر بیتحملی؟ کَک تو تونبونته؟
بله قربان.
بگو چیه؟ ـ یه چیزیم نمیشه.
چی؟ ـ اون چِلقِ دگمه.
گفتی دگمه؟
آره دگمه. ـ چه دگمه؟
دگمهٔ تو سرم که وقتی روشن میشه آروم میگیرم..
نمیدونم داری از چی صحبت میکنی. هر چی هست اذیتم میکنه.
یه چیز مکانیکیه.
چه کوفت مکانیکی؟
دگمهای که تو سرم وقتی فشارش میدم آرومم میکنه.
اینقدر میخورم تا دگمه زده بشه.
یه چیز مکانیکیه.
یه چیزی مثل...
مثل...
مثل، مثل...
همون دگمه.
تلقی صداش میاد و اون زنگ خطر مغزم رو خاموش میکنه.
و تازه حالم آروم میشه.
یه مرتبه همه چی خوبه.
یا عیسی مسیح!
نمیدونستم اینقدر اوضاعت خرابه... پسر تو... رسماً الکلی شدی!
بله درسته. من الکلیام.
همین نشون میده چقدر اوضاع رو ول کردم!
باید صدای دگمه رو تو سرم بشنوم تا آروم بگیرم. معمولاً زودتر
از این حرفها میشنیدمش. گاهی همون سر ظهر... ولی امروز
تاخیرش زیاد بوده.
هنوز تو خونم اونقدر که باید به سطح میزون الکل نرسیدم.
آهان. به انتظار مرگ نشستن منو کور کرد. اصلاً نمیدونستم پسرم داره جلو چشمم الکلی میشه.
خب آقا بزرگ حالا میدونی.
خبر رسید.
بله بله حالا میدونم. خبر از راه رسید.
پس اگه منو میبخشی ــ
نه من تو رو نمیبخشم. ـ میخوام اینجا تنها بشینم تا اون صدا رو تو سرم بشنوم.
میگم که مکانیکیه. ولی
فقط وقتی کارشو میکنه که تنهام.
یا با کسی حرف نمیزنم.
خب خب تو اونقدر ول گشتی و با کسی حرف نزدی که دیگه بسه. الان باید باهام صحبت کنی.
حداقل من با تو حرف میزنم.
و قراره بشینی و به حرفم گوش بدی.
تا منم بهت نگفتم پا نمیشی.
ولی این حرفا مثل تمام حرفایی که یه عمره داریم میزنیم. به هیچجا نمیرسه. به هیچجا.
بابا بزرگ جز درد چیزی نداره.
آره حتماً درد داره ولی از روی صندلی جُم نمیخوری.
بذار این اعصا رو بگیرم.
میتونم رو یه پا راه برم.
اگه هم بیفتم سینهخیز میرم.
اگه مراقب نباشی سینه خیز کل این مزرعه رو میری.
اون وقت باید بری تو محلهٔ مشروبفروشا گدایی عرق کنی.
به اون روزم میافتم. ـ نه نمیافتی.
تو پسر منی.
من تو رو ردیف میکنم.
من تو رو آدم میکنم. تو رو درست میکنم.
امروز
گزارش اون کلینیک اومد.
میدونی بهم چی گفتن؟
تنها چیزی که با اون وسیله علمی تو اون بیمارستان بزرگ تونستن ببینین فقط یه
اسپاسم بود توی روده. عصبها سر این همه توهمی که داده بودن تیکه پاره شده بود!
بزنین به چاک. برید بیرون.
بیرون بیرون.
میخوام بدونی که نفس خیلی خیلی راحت کشیدم. انگاری گردباد ازم بیرون میاومد
خب آمادهٔ رفتن نبودی؟
هان چی؟
رفتن؟ چرت.
پسر وقتی از اینجا رفتی جایی نداری که بهش برسی. تمومه.
ماشین انسانی هیچ فرقی با ماشین حیوونی نداره.
با ماشین پرندهها یا ماهیهای یا خزندهها یا حتی تموم حشرات.
راستش همه چی از اون چیزی که هست پیچیدهتر! راستش حتی برای اینکه
بتونی اینا رو کنار هم بذاری خیلی به مشکلات بیشتری میخوری.
آره گفتم دیگه تمومه.
زمین زیر پام میلرزید، آمزون عین یک درِ سیاه کتری بود رو سرم. نفسم بالا نمیاومد.
ولی امروز...
این از رو چشمم برداشته شده.
تونستم اولین نفسمو با خیال راحت بکشم.
و چند سال دیگه؟
خدایا... سه سال...
حروم زاده همینجا میمونی. تا نگفتم نمیری.
حتماً باید اینجا بمونی.
نه نمیتونم ما حرف میزنیم. تو حرف میزنی ولی همه
دور خودمون میچرخیم. اینا به هیچجا نمیرسه. هیچجا.
همیشه همینه. میگی میخوای باهام حرف بزنی ولی عملاً هیچ حرفی نداری باهام بزنی!
هیچی ندارم بهت بگم؟ دارم بهت میگم فکر میکردم دارم میمیرم ولی الان زندهم.
آهان همینو میخواستی بهم بگی؟
حروم زاده این حرف مهم نیست؟ ـ خب اینو میخواستی بگی گفتی. منم...
تو هم برمیگردی سر جات.
همهتون بهم ریختین. ـ من بهم نریختم.
مرتیکهٔ مست بهم نگو چی هستم چی نیستم. اگه نشینی این لباس تنتو جر واجر میکنم.
کاری که بهت میگم رو بکن.
من الانم اینجا رئیسم. میخوام بدونی که برگشتم سر جام. من پشت فَرمونم.
ـ آقا بزرگ! ـ تو دیگه اینجا چی میخوای؟
چرا داری این طوری داد میزنی. دیگه تحملشو ندارم.
گمشو برو بیرون.
آره مسیح حق داشت.
بچهٔ یه خوک چاق!
آقا بزرگ اعصام رو بده.
اعصام رو بده.
چرا به عرق خوری افتادی؟ ـ نمیدونم. اعصام رو بده.
بهتره فکر کنی چرا داری عرق میخوری یا بذاریش کنار.
میتونی اعصام رو بدی تا بتونم از رو زمین پاشم؟
اول جواب منو بده.
چرا عرق میخوری؟ پسر چرا داری زندگیت رو میندازی تو سطل آشغال؟
مگه زندگیت یه آشغالیه که از تو خیابون پیداش کردی؟
آقا بزرگ درد دارم. به پام فشار اومد.
خوبه.
خوبه با اون همه الکل تو خونت هنوز میتونی دردو حس کنی.
لباسمو پاره کردی.
من باهات یه معامله میکنم.
بهم میگی چرا مشروب میخوری، اعصات رو بهت میدم. خودم برات مشروب میریزم.
چرا مشروب میخورم؟
یه لیوان بهم بده بهت میگم. ـ اول بهم بگو.
تو یه کلمه بهت میگم.
بگو بگو.
تعفـــــــن.
حالا بهم میگی؟
از چی حال تهوع داری؟
باید اینو بگی وگرنه اینکه حال تهوع داری هیچ معنیای نمیده.
اون اعصا رو بده.
اول بهم میگی از چی حالت بده.
گفتم میخورم تا حال تهوعم خوب بشه.
از چی تهوع داری؟ ـ ببین دیگه داری سختش میکنی.
بگی از چی حال تهوع داری
اون وقت بهت مشروب میدم.
میتونم رو یه پا وایستم. اگه هم خوردم زمین میخزم. ـ اینقدر لنگ عرقی؟
آره بابا اینقدر لنگ عرقم!
اگه یه لیوان برات بریزم بهم میگی از چی تهوعت میگیره؟
بله قربان.
سعی میکنم بگم.
واژهٔ «دروغگویی» به گوشت خورده؟
آره که خورده.
دروغگویی یکی از اون کلمات دوزاریه که سیاستمدارای بیکلاس مدام برا هم خرج میکنن.
میدونی معنیش چیه؟
منظورت دروغگوها و دروغ گفتنه.
بله دروغگوها و دروغ گفتن.
کسی داشته بهت دروغ میگفته؟
آقا بزرگ بچهها صدات میکنن.
گوپر برو بیرون!
ببخشید سرورم!
کی بهت دروغ میگه؟ مامان خانوم؟ زنت؟ کی؟ کی؟
اون نه. مهم نیست.
کی به تو دروغ میگه؟ دروغشون چی هست؟
نه بحث یه نفره و نه بحث یه دروغ...
خب پس... پس جریان چیه؟
کل این قضیه.
چرا داری سرتو میمالی؟ سردرد داری؟
نه سعی دارم ـ
سعی داری تمرکز کنی.
ولی نمیتونی.
چون مغزت توی الکل خیس خورده.
مشکل همینه؟
مغزت خیس برداشته!
بگو ببینم از این دروغگویی چی میدونی هان؟
من میتونم دربارهش یه کتاب بنویسم. میدونی؟
میتونم دربارهش یه کتاب بنویسم و هنوزم جا داشته باشه بازم بنویسم.
آره میتونم یه کتاب بنویسم و اونقدر کم بیاد که هیچ حق مطلبی اَدا نشه.
به تمام دروغایی که باهاشون کنار اومدم فکر کن!
همهش ظاهرسازی.
به این نمیگن دروغگویی؟
باید تظاهر کنی به تمام چیزایی که فکر نمیکنی، احساس نمیکنی یا اصلاً نمیدونی چی هست!
مثلاً باید تظاهر کنم نگران مامان خانوم هستم.
من چهل ساله تحمل ریخت و صدا و بوی اون زن رو ندارم.
حتی وقتی باهاش میخوابم!
وقتایی که مدام لِنتشو میکوبیدم.
باید تظاهر کنم عاشق اون حروم زاده گوپر و زنش مِی هستم. اونا با اون پنجا جیرجیرویی که عین طوطیهای جنگلن!
یه ثانیه هم تحملشون رو ندارم!
کلیسا.
تو بگو از یه ذره منو راضی میکنه. ولی هنوزم میرم.
میرم میشینم به اون کشیش احمق گوش میدم.
کلوبها، اِلکس! میسونس! روتاری! همه چرت اندر چرت.
تو رو...
تو رو نمیدونم چرا دوستت دارم.
همیشه یه احساس واقعی بهت داشتم.
لطف ـ.
احترام
آره همیشه.
تو رو
جای خودم تو رو توی مزرعه میدیدم.
این تنها چیزی بود که میخواستم همهٔ عمرم پاش بذارم.
این حقیقته.
نمیدونم چرا ولی همینه.
من با دروغگویی زندگی کردم.
تو چرا نمیتونی باهاش زندگی کنی؟
تو تو...
تو باید بتونی باهاش زندگی کنی.
اصلاً جز دروغگویی مگه چیز دیگه هم هست آدم بخواد باهاش زندگی کنه؟
بله قربان هست.
بله.
یه چیز دیگه هم هست بتنونی باهاش زندگی کنی.
چی؟ ـ مشروب.
این زندگی نیست. این پریدن از رو زندگیه.
من میخوام از روش بپرم.
پس چرا نمیری خودتو بکشی؟
دوست دارم عرق بخورم.
نمیتونم باهات حرف بزنم.
متاسفم آقا بزرگ.
به اندازهٔ من متاسف نیستی.
بذار یه چی بهت بگم.
همین چن وخ پیش...
همین که فکر کردم دیگه کار تمومه. قبل از اینکه متوجه بشم مسئله چیه.
به تو فکر میکردم.
میپرسیدم اگه رفتنی شدم باید اینجا رو بسپرم دست تو؟
چون من از گوپر و می متنفرم. میدونم اونام از من
متنفرم چون تمام اون پنجتا میمونش فتوکپی خودشونن.
به خودم گفتم نه.
بعد گفتم
آره. نمیتونستم فکرام رو بکنم.
من از گوپر و اون پنجتا میمون و اون میِ تُفْه متنفرم.
چرا باید ۲۸ هزار زمین اونم تو حاصلخیزترین بخش این دره رو به کسایی بدم که از من نیستن؟
ولی...
چرا... بریک تو بگو چرا باید عوضش اینو بسپارم دست یه احمقی که به ته خط رسیده؟
خوشت بیاد یا نه، شاید حتی...
شاید حتی خیلی... کیف کنی!
چرا باید این کارو بکنم؟
چرا باید پشتیبان این رفتار بیارزش باشم؟
این تعفن و فساد...
درک میکنم.
خب اگه میفهمی پس از من باهوشتری لعنتی. چون من عین چی مطمئنم که نمیفهمم.
اینو صادقانه بهت میگم:
اصلاً سر این قضیه هنوز تصمیم نگرفتم.
تا امروز هم هیچ وصیتی ننوشتم.
خب الان میدونم دیگه لازم نیست.
فشار از روم برداشته شد.
میتونم صبر کنم ببینم میتونی خودت رو جمع کنی یا نه.
آقا بزرگ من سعیم رو کردم.
لحنت میگه خیال میکنی شوخی دارم.
نه قربان، شوخی نداری.
ولی برات مهم نیست؟
نه قربان.
برام مهم نیست.
خب چطور یه نگاهی به آتیشبازی جشن تولد بندازیم
و یه خورده از اون هوای خنک رودخونه بخوریم؟
نه نه نه. بریک وایستا. واسا.
نرو. نرو.
منو این طوری ول نکن.
منو عین همهٔ اون بارایی که صحبت کردیم ول نکن.
ما فقط سر یه چیزای بیخودی حرف میزدیم. دلیلش رو هم نمیدونم چرا.
انگار همیشه یه چیزی هست که حرفشو نزدیم.
یه چیزی که نمیشه ازش حرف زد. چون هیچکدوم با اون یکی اونقدرا صادق نیست.
آقا بزرگ من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم.
من چی؟ بهت دروغ گفتم؟
نه قربان.
خب حداقل ما دو نفر آدمی هستیم که بهم دروغ نگفتیم.
خب ما هیچوقت با هم حرف نزدیم.
ولی الان میتونیم.
آقا بزرگ به نظر نمیاد حرفی واسه زدن باشه.
تو گفتی عرق میخوری تا تهوعت از زندگی رو خوب کنی.
تو گفتی بهت یه دلیل بگم.
خب مشروب
تنها عامل کشندهٔ تهوعه؟
الان؟ آره الان اینه. ـ ولی یه زمانی نبود هان؟
وقتی هنوز جوون بودم و به یه چیزایی باور داشتم.
یه آدمی که مشروب میخوره آدمیه که میخواد فکر کنه هنوز جوونه و باور داره.
به چی باور داره. ـ به خودِ باور.
باور چی؟
باورِ به باور.
من نمیدونم منظورت از باور چیه.
فکر هم نمیکنم خودت بدونی منظورت چیه.
تو هنوز ورزش تو خونهته. پاشو برو به همون گزارش ورزشیت دیگه ــ
یعنی برگردم بشینم تو یه جعبهٔ شیشهای و حرکتای
بازیکنا رو بگم و خودم نتونم از جام تکون بخورم؟
اونجا بشینم خیس عرق! حال بهم زنه! تو مسابقهای
دخالت کنم که اصلاً خودم نمیتونم توش باشم؟
یه کوکا بزنم که تا نصفه توش الکل ریختم تا ففط بتونم فضا رو تحمل کنم؟
این هیچ فایدهای نداره به خدا.
به جایی نمیرسه. وقتم از دست رفته.
دورهم گذشته.
فکر کنم مشکل سخت رو گذاشتی یکی دیگه حل کنه.
تو آدمای الکلی زیادی رو میشناسی؟
من به اندازهٔ مکفی از این موجودات دیدم.
بهت گفتن برای چی عرق میخورن؟
اگه بخوای مسئله رو بذاری چه میدونم زمان و تهوع از «دروغگویی» و این چرتا!
باید با زبون درست هم بگیم. این لحن تو نود درصد شِرووِره. تو کَت منم نمیره.
باید برات یه دلیل بیارم که چرا عرق میخورم!
تو از وقتی شروع کردی اون دوستت اسکیپر مُرد.
میخوای به چی برسی؟
من به چیزی نمیخوام برسم.
ولی گوپر و مِی دارن به این نتیجه میرسن یه چیزی توی تو اون طور که باید ردیف نیست.
ردیف نیست؟
یعنی خب راستش توی اون دوستیتون یه چیزی عادی نبوده.
آهان اونا اینم میگن.
فکر کردم این نظریه که مگی داره.
دیگه نظر کیه؟ نظر تو هم هست؟
چندتاتون فکر میکنین من و اسکیپر ــ
هی هی وایستا.
یه دقه وایستا پسرم.
منم زمونهٔ خودم یه کارایی میکردم.
این چه ربطی به ـ
گفتم صبر کن بابا.
من ول گردی کردم. تو کل این کشور ول گردی کردم تا...
کی این حرفا رو زده؟ اینا حرف کیه؟
ببین من بین این کسایی که نار خط آهن میخوابن و توی میخونهها هستن و همه جا پخشن خوابیدم.
خب تو هم همین نظرو داری.
به من هم میگی پسرتم هم یه همجنسگرا.
شاید به خاطر همینه که من و مگی رو توی این اتاق که مال جک استراو و پیتر اُشِلو انداختی. یه جفت خواهر ترشیده که توی یه تخت دو نفری میخوابیدن و همونجا هم مردن!
بسه بابا. با من دیگه شروع نکن به...
دنبال چی هستی کشیش؟
دستشویی مردانه ـ
کشیش توکر از اینجا میری بیرون، تا ته راهرو رو میری. از دستشویی که یه درش
به اتاق من میخوره استفاده کن. اگر هم پیداش نکردین از بقیه بپرسین کجاست.
خب ممنون.
تو این خونه حرف زدن کار سختیه...
حروم زاده.
میدونی من همه چیزو دیدم.
خیلیهاشو میفهمم.
مسخرهست ولی سالی که...
کفشام دیگه رنگ روشون رفته بود.
من از واگن زردِ قطار پریدم پایین. نیم مایل تو جاده اونم.
رسیدن اینجا، توی یه واگن پر از پنبه کنار ماشین پنهزنی خوابیدم.
جک استراو و پیتر اُشِلو من آوردن اینجا.
من استخدام کردن که منم تبدیلش کردم به اینجا.
وقتی جک استروا فوت شد، اون پیتر اُشِلو دست
از خوردن کشیدن. عین سگی که اربابش فوت میشه.
و اونم فوت شد!
من میگم میفهمم وقتی ـ اسکیپر مُرده. من کارم رو ول نکردم!
آره ولی افتادی به عرق خوری.
تو هم همین فکرو میکنی!
برید ببینم. یه لیوان شکست. همین!
تو هم همین فکرو میکنی؟ آره همین فکرو میکنی؟ فکر
میکنی منو و اسکیپر با هم، با هم، با هم لواط کردیم؟
وایستا ببینم!
تو فکر میکنی با هم کارای کثیف کردیم؟
چرا داری این طوری داد میزنی؟ هان؟
اسکیپر رو این طوری میبینی؟ که
من این طوری فکر نمیکنم. چیزی هم نمیدونم. فقط دارم بهت میگم...
داری میگی من و اون یه جفت پیرمرد کثیف بودیم...
استراو، اُشِلو. یه مشت اِوا خواهر کوفتی!
همجنسباز؟ نظرت همینه دیگه؟
ای خدا.
بیا دست منو بگیر.
دستتو واسه خودت نگه دار.
باشه. منم که دستتو میخوام.
بیا دیگه. پاشو.
ببین به چه عرقی افتادی. همچین به نفس افتادی انگار مسابقه دادی ـ
آقا بزرگ منو شوکه کردی.
تو منو شوکه کردی. اینقدر ـ
چطور اینقدر راحت دربارهٔ همچین چیزی صحبت میکنی؟
نمیدونی آدما نسبت به همچین چیزایی چه جور احساسایی دارن؟
نمیدونی چقدر از این حرفا تهوعشون میگیره؟
وقتی توی اوولِ میس بودیم و فهمیدیم یکی نسبت به عهد اخوتمون متعهد نبوده و یه کار غیرطبیعی کرده... من و اون اسکیپر
دم طرف رو گرفتیم پرتش کردیم بیرون ـ
بهش گفتیم از پردیس دانشگاه بره بیرون.
اونم گذاشت رفت.
کجا رفت؟
تا جایی که خبر دارم رفت آفریقای شمالی.
خب...
من از جایی دور از شمال آفریقا برگشتم. من همین الان از
اون سمت دیگهٔ کرهٔ ماه اومدم. از سرزمین مُردهها پسرم.
ولی اینجا اصلاً از هیچی شوکه نشدم.
اما همیشه
با اونقدر فضا دور خودم زندگی کردم که پر بوده از عفونتِ ایدههایی دیگران.
وقتی توی یه جای بزرگ داری رشد میکنی، یه چیزی مهمتر از پنبهست!
اونم تحمل کردنه.
من تونستم. ـ من نمیتونم.
چرا دوستی استثنایی،
دوستی واقعی، واقعی، عمیق و عمیق! بین دو تا مرد
به عنوان یه چیز تمیز و پاک پذیرفته بشه و کسی اونو به عنوان ـ
میتونه این طوری باشه. چرا میگی نه؟
من به می و گوپر ـ گور پدر می و گوپر.
گور مرگ تمام اون دروغگوهای کثافتِ آشغال!
من و اسکیپر بینمون یه چیز پاک بود.
ما عملاً تمام عمرمون یه دوستی پاک داشتیم.
تا وقتی که اون مگی همین فکری به ذهنش رسید که شما الان داری حرفشو میزنی. عادی؟ نه!
عادی بودن خیلی نادره.
هر چیز واقعی بین دو نفر عادی بودنش نادره.
آره هر از گاهی دستش رو مینداخت دور گردنم.
منم دستم رو مینداختم دور گردنش.
شاید حتی وقتی برای بازی فوتبال دور کشور تور میرفتیم و اتاقهای هتلمون
مشترک بود، دستامون رو از روی تختا بهم میرسوندیم و شب بخیر میگفتیم.
آره یکی دو بار این طوری شد.
بریک کسی فکر نمیکنه همچین چیزی عادی نیست.
نخیر اشتباه میکنن. عادی نبود. یه چیز خالص بود که اصلاً عادی نبود.
آره. صحبت کردن کار سختیه.
خیلی خب پس.
بیا ولش کنیم.
چرا اسکیپر بهم ریخت؟
تو چرا این طوری شدی؟
باشه آقا بزرگ.
الان خودت خواستی دیگه.
الان دیگه بالاخره اون حرف واقعیای که میخوای رو میتونیم بزنیم.
الان دیگه دیر شده. باید حرفو ادامه بدیم..
همهٔ حرفا رو بزنیم.
مگی گفت من و اسکیپر به خاطر این بعد از کالج وارد
فوتبال حرفهای شدیم چون میترسیدیم بزرگ بشیم.
گفت ما میخوایم همون پاسهای بلندِ بلندِ بلند رو برای هم
بفرستیم؛ پاسهایی که فقط گذر زمان میتونه از کیفیتشون کم کنه.
ما همین کارو میکردیم.
یک فصل اون حملهٔ هوایی رو داشتیم، خیلی هم ازش نتیجه میگرفتیم.
ولی اون تابستون مگی خیلی جدی بهم گفت یا الان یا هیچوقت. در نتیجه باهاش ازدواج کردم...
مگی تو تخت چطور زنیه؟
عالی!
عالیترین!
اون سال با تیم دیکسی استار توی تور اومد.
بهترین نمایشی که میتونست رو از خودش ارائه کرد.
توی کل کشور بهترین بود.
یه کلاه پوستخرسی بلند رو سرش میذاشت.
به کلاهه میگفتن شاکو.
یک کت پوست خز تنش میکرد.
یه کت پوست خز قرمز. دوخت لباس بینظیر بود!
هر وقت برنده میشدیم سالنهای بزرگ هتلها رو کرایه
میکردیم. وقتی هم که شکست میخوردیم بازم کَنسلشون نمیکردیم.
مگی گربه!
اسکیپر یه تبی داشت. تبش هر از گاهی میاومد سراغش و دکترها نمیتونستن تشخیص بدن از چیه.
منم که مصدوم شدم.
ولی بعداً فهمیدیم الکی بوده، یه التهاب مَفصَلی بوده که توی نوارِ اشعه ایکس افتاد.
من توی اتاق بیمارستان دراز میکشیدم و بازیها
رو از تلویزیون میدیدم. مگی رو دیدم روی نیمکت
کنار دست اسکیپره. دقیقاً همون موقع که با حال خراب از زمین اومد بیرون!
وقتی دیدم چطوری بازوی اونو گرفته بهم ریختم.
میدونی فکر میکردم مگی یه طورایی همیشه از این
رابطه بیرون مونده چون من و اون هیچوقت بهم نزدیکتر
از دوتا آدمی نبودیم که فقط کارشون خوابیدن باهمه. درست
عین دوتا گربه که روی نوک یه حصار با هم حال میکنن.
در نتیجه اون وقتی که داشت رو گذاشته بود تا روی اسکیپر بدبخت بیزبون کار کنه.
تو میدونی که اون دانشجوی متوسط رو به پایینی توی کالج بود؟
مگی تو مغز اون ایدهٔ اشتباه و کثیفی رو انداخت که من و اون در اصل همان
موردی هستیم که اون جفت خواهرا توی این اتاق بودن. جک استراو و پیتر اُشِلو.
اون اسکیپر بدبخت با مگی میخوابه که بهش ثابت کنه این حرف واقعی نیست. و وقتی
قضیه جواب نمیده و نتیجه نداره اسکیپر هم به خودش میگه حتماً حرف درسته دیکه.
اسکیپر عین یه چوب پوسیده از وسط نصف میشه.
هیچکس ندیدم اینقدر سریع بره سراغ عرقخوری
یا ازش اینقدر سریع بمیره.
حالا راضی شدی؟
آیا تو راضی هستی؟ ـ از چی؟
از این داستان نصفهنیمه؟
چیش نصفه نیمهست؟
یه چیزی تو داستان جاش خالیه.
چی رو نمیگی؟
آره من یه تلفن راه دور از اسکیپر رو پروندم.
اون تو حالت مستی بهم اعتراف کرد.
منم تلفنو قطع کردم.
این آخرین باری بود که توی زندگیمون با هم حرف زدیم.
تو تلفنو قطع کردی؟
آره قطع کردم.
ای خدا...
خب.
خب الان به دروغی رسیدیم که حالت رو بد کرده بود و الان هم به
این رسیدیم که چرا داری میخوری تا تهوعت رو تموم کنی دیگه.
تو قشنگ همه چی رو ول کردی.
این تهوعت از دورغگویی در واقع تهوع از خودته.
تو گور دوستت رو کَندی.
بعدش هم انداختیش اون تو اونم قبل از اینکه در مقابل حقیقتش وایستی.
حقیقت اون.
حقیقت من نه.
باشه حقیقت اون.
ولی تو کنارش وانستادی. موقع مواجهه اونجا نبودی.
کی میتونه جلوی حقیقت وایسته؟ تو میتونی؟
دوباره اون سطل کثافتو دست من نده پسر!
نظرت دربارهٔ این تبریکای تولد چیه؟
این همه تبریک و تبریک و تبریک از آسمون اونم
وقتی همه جز خودت میدونن فردایی در کار نیست!
بیا...
بیا بریم بیرون...
نه نه...
نه نه نه. هیچکس بیرون نمیره.
الان چی گفتی؟ ـ یادم نمیاد.
این همه تبریک اونم وقتی میدونن فردایی در کار نیست؟
آقا بزرگ بیخیال. بیا بریم تو لژِ طبقه.
بیا آتیشبازی رو ببینیم. اینا دارن برای تولدت ترقه در میکنن.
تو اون حرفی که داشتی میزدی و نصفه گذاشتی رو تموم میکنی.
این همه تبریک تولد اونم وقتی میدونن فردای در کار نیست.
همین حرفو نزدی؟
اگه لازمه میتونم بدون اون اعصا هم راه برم.
گذشتن از کنار وسایل شیشهای و اساسیه خیلی راحتتر. اونم وقتی لازم نباشه عین تارزان از روی...
حرفی که داشتی میزدی رو تموم کن.
من فقط میخوام اینجا رو بسپاری دست می و گوپر و اون پنجتا میمونشون.
چی گفتی؟ ـ تمام ۲۸ هزار هکتار از این حاصلخیزترین زمینای این سمت دره.
کی گفته من میخوام... میخوام اینجا رو به گوپر بسپارم؟
یا هر کی.
این ۶۵ مین سال تولدمه و ۱۵ سال ۲۰ سال دیگه عمر میکنم.
از تو هم بیشتر عمر میکنم.
من خودم دفنت میکنم و خرج تابوتت رو میدم.
حتماً.
ایشالله صد سال زنده باشی.
خب بیا بریم آتیشبازی رو ببینیم.
بیا بریم.
واقعاً دروغ گفتن؟
داشتن دربارهٔ اون... اون گزارش از کلینیک دروغ میگفتن؟
واقعاً؟
اونا چیزی تو من پیدا کردن؟
شاید سرطانه؟
دروغگویی یه نظامه. یه سیستمیه که داریم توش زندگی میکنیم.
مشروب یه راه فراره.
راه دیگه مرگه.
بریک؟
آقا بزرگ اون بیرون داره مشروب میخوره.
بریک.
ببخشید آقا بزرگ. وقتی سرم دیگه جواب نمیده و برام سخته بفهمم چطور آدما
میتونن دنیا براشون اهمیت داشته باشه، اهمیت داشته باشه کی زنده بمونه
یا بمیره، یا در حال مرگ باشه یا اصلاً چیزی براش مهم باشه ولی نگه براش
مهمه که توی بطری مشروب مونده باشه باشه... منم حرفم رو فکر نشده زدم.
از جهاتی من اصلاً از بقیه بهتر نیستم.
از جهاتی هم بدترم چون کمتر از اونا زندهم.
شاید همین زنده بودن باعث میشه دروغ بگن. اینکه تقریباً
مُردم باعث میشه یه طور حقیقت رو تصادفی ببینم ـ نمیدونم.
در هر صورت مهم این بود که ما دوست هم بودیم و دوست هم بودن یعنی گفتن حقیقت بهم.
تو بهم گفتی.
منم به تو گفتم.
لعنت خدا به شما دروغگوها. حرومیهای دروغگو!
ای دروغگوها.
دروغگوها.
دروغگوها دروغگوها. دروغگوهای رو به موت!.
آقا بزرگ کو؟
این همه بو دود آتیشبازی شیکمم رو بهم میریزه.
آقا بزرگ کو؟ ـ این سوال منم هست. آقا بزرگ کجا رفت؟
باید خسته شده باشه، به نظرم رفته بخوابه.
آقا بزرگ کو؟
نمیدونم کجاست.
فکر کنم رفته بخوابه.
خب پس الان میتونیم صحبت کنیم.
چه حرفی؟ میخوایم چی بگیم؟
آقا بزرگ کو؟
فکر کنم آقا بزرگ خسته شد.
اون عاشق خانوادهشه.
اون عاشقه اینه که ما رو دور خودش داشته باشه ولی زیادی هم کنار باشیم اعصابش بهم میریزه.
امشب اصلاً خودش نبود.
آقا بزرگ خودش نبود.
معلوم بود حسابی خسته شده.
به نظرم آدم بینظیریه.
بله بله خیلی بینظیر.
شما امشب حواستون به غذایی که داشت میخورد بود؟
دیدن چه شامی داشت میخورد؟
عین اسب میخورد.
امیدوارم از خوردنش پیشمون نشه.
چرا؟ اومد مرد یه تیکه نون بزرگ با شیره خورد. دو تا کاسه هم لوبیا برنج خورد.
آقا بزرگ عاشق لوبیا برنجه.
آره واقعاً عاشق غذای اساسی شهرستانه.
خیلی دوست داره. اون مرد اینقدر غذا رو میز گذاشته که
بتونه قشنگ مشت یه کارگر سیاهپوست مزرعه رو پر کنه.
امیدوار بعدتر مجبور نباشیم هزنیهش رو بدیم.
گوپر چی گفتی؟
گوپر گفت امیدواره آقا بزرگ امشب اذیت نشه.
وا چه حرفیه؟ گوپر گفت
گوپر گفت! چرا آقا بزرگ باید برای ارضای یه اشتهای خوب اذیت بشه؟
این مرد هیچیش نیست فقط عصبیه.
عین چی حالش خوبه!
حالا که خودش فهمیده خوبه همچین شامی زده.
فکرش بیخود گرفتار بود. حالا دیگه نیست.
حالا که محکوم به...
حالا که فکر میکنه دیگه محکوم به...
خدا این پیر مهربون رو بیشتر عمر بده.
بله قلبش رو تو آرامش نگه داره. بریک کو؟
ـ بیرونه. ـ داره عرق میخوره.
میدونم داره عرق میخوره.
لازم نیست اینقدر بهم بگید بریک داره مشروب میخوره.
خودم کورم نمیبینم داره میخوره؟ اونم بدون اینکه شما
به طور مداوم بهم بگید اون پسر داره مشروب میخوره؟
خوش به حالت خانم بزرگ.
مردم مشروب میخورم و مست میشن و بازم مشروب میخورن.
تا وقتی عرق درست میکنن تو بطری میفروشن همینه.
این واقعیته. هیچوقت به مردی که مشروب نمیخوره اعتماد نمیکنم.
گوپر هیچوقت مشروب نمیخوره. به گوپر اعتماد نداری؟
گوپر تو مشروب نمیخوری؟
اگه میدونستم هرگز به روی خودم نمیآوردم.
بریک؟
حداقل جلوی تو این حرفو نمیزدم.
اون هنوز بیرونه. میرم بیارمش تا بتونین اون حرفی میخواین رو بزنین.
نمیدونم موضوع این کنفرانس مرموز خانوادگی چیه؟
نمیدونم اینجا چه خبره.
چرا قیافهتون این طوری تو هم رفته؟
گوپر ممکنه درِ راهرو رو باز کنی هوا بیاد تو یه خورده بگرده؟
ممکنه در تا بعد از صحبت بسته بمونه؟
کشیش توکرِ ممکنه لطفاً اون درو باز کنین؟
حتماً خانم بزرگ.
من هنوز فکر نمیکنم درست باشه آقا بزرگ یه کلمه از حرفهای ما رو بشنوه.
تو خونهٔ آقا بزرگ نمیشه حرفی زد و اون در نهایت نشنونه. حتی اگه نخواد بشنوه.
خب خانم بزرگ
یه نسیمه. نسیم!
فکر میکنم این خونه خنکترین خونه توی کل جلگهست.
شما همهتون میدونین بیوهٔ هالسی بنکس سیستمهای تهویهٔ
هوا برای کلیسا و خونهٔ کشیش خرید؛ اونم برای یادبود هالسی؟
چقدر بَده که هیچکس کلیسای شما رو خنک نمیکنه.
حتم دارم وقتی یکشنبههای داغ بالای منبر وامیایستید خیلی عرق میکنید.
بله، لباسهام خیس آب میشن.
خب اگه فکر میکنید گیر افتادین گمونم گیر همینا افتادن بهتر از گیر چیزای دیگه افتادنه.
مگی، مگی با بریک نمیآی؟
آم من احساس عجیبی دارم.
من یه احساس خیلی ویژه دارم.
چه احساسی داری؟
بریک به آقا بزرگ چیزی گفته که نباید میگفته.
خب بریک چرا باید چیزی به آقا بزرگ بگه که نباید میگفته؟
خانم بزرگ یه چیزی هس ـ ـ صبر کن!
بله یکشنبهٔ هفتهٔ پیش طلایی لبادهٔ کلیسام رنگش شد بنفش...
کشیش شما یکشنبهٔ هفتهٔ پیش میبایست زیر آتیش جهنم موعظه رو تموم میکردید.
تو روزگار جوونیم اونا یه چیزی داشتن به نام درمان
کیلی برای دائم الخمرها. ولی میدونم امروز با قرص حله.
ولی بریک نیازی نداره قرص بخوره.
اون پسر فقط سر مرگ اسکیپر این طوری بهم ریخته.
شما میدونین اسکیپر بیچاره چطوری فوت شد؟
اونا توی خونهش یه دوز سنگین سودیم آیمتال بهش زدن و بعدش آمبولانس
خبر کردن و توی بیمارستان هم باز یک دوز خیلی خیلی بزرگ دارو بهش زدن.
و اون دارو به علاوه اون همه الکلی که ماهها و
ماهها و ماهها تو تنش بوده برای قلبش زیادی اومده.
من از آمپول میترسم.
از چاقو به اندازهٔ آمپول نمیترسم.
فکر میکنم آدمهای بیشتری هستند که توی این دنیا بیشتر سوزن میخورن ـ
اینم بریک!
بچهٔ عزیزم.
ببخشین...
کسی میخوره؟
پسرم ای کاش نمیخوردی.
خانم بزرگ خودم هم میگم کاش نمیخوردم.
من هنوزم منتظر اون صدا دگمه تو مغزم. باعث میشه همه چی رو راحتتر تحمل کنم.
واقعاً دل منو میشنه. نمیتونم تحملش کنم.
حالا که جمع شدیم میتونیم حرف بزنیم. ـ میتونیم حرف بزنیم.
بشین کنار خانم بزرگ بریک و دستش رو بگیر.
نمیتونم این کارو بکنم مگی. من یه چلاقِ بیقرارم. باید با همین اعصام بمونم.
چرا شماها این طوری دورهم کردین؟
چرا شماها همهتون اینطوری خیرهم شدین. چرا دارین بهم ایما اشاره میکنین؟
خانم بزرگ خودت رو آروم کن.
خواهر خانم خودت خودتو آروم کن ها.
چطوری میتونم وقتی همهتون این طوری خیرهم شدین خودم رو آورم
کنم. جوری نگاه میکنین انگاری یه قطره بزرگ خون رو صورتم پهن شده.
بگین ببینم چه خبره؟
دکتر باگ.
نه نه این صدای دگمه نبود.
بریک خفه شو!
یا اگه میخوای برو لِژ بشین برا خودت بخور!
ما الان میخوایم دربارهٔ موضوع مهمی صحبت کنیم. خانم بزرگ میخواد
تمام حقیقت دربارهٔ گزارشی که امروزی از کلینک داشتیم رو بشنوه.
گزارش وضعیت آقا بزرگ.
بله دربارهٔ وضعیت آقا بزرگ.
باید موضوع رو بدونیم.
چیزیه... چیزیه که من... که من...
نمیدونم؟
بله... خب...
میخوام بدونم...
یکی باید دروغ گفته باشه!
من میخوام بدونم! ـ بشین خانم بزرگ. بشین روی تخت.
بگو چیه؟
آقا بزرگ توی کلینیک یکی از کاملترین بررسیهای
ممکن رو گرفت. من تا حالا این دقت ندیده بودم.
اونا یکی از بهترینای کشور هستن. ـ اونای تو کل کشور بهترینین.
البته اونا قبل از شروع نود و نه ممیز نه دهم درصد مطمئن بودن.
مطمئن از چی؟
مطمئن از چی؟
خفه شو بریک! ــ باشه.
ببید اونا یه تیکه از یه زائدهای رشد کردهای رو کندن. یک بافت...
رشد کرده؟ تو به آقا بزرگ گفتی... ـ صبر کنین.
تو گفتی اون هیچیش نیست.
فقط یه اسپاسم کوچیکه.
بله این چیزی بود که ما به اون گفتیم.
ما این یه تیکه بافت رو توی آزمایشگاه بررسی کردیم و
متاسفم که باید بگم آزمایش روش مثبت بود.
این...
خیلی... بدخیمه.
سرطان؟
سرطان؟
چرا نتونستین سرطانش رو در بیارین؟ هان؟ هان؟
خانم بزرگ ببینید اعضای زیادی وجود دارن که درگیر سرطان شدن.
کبد درگیر شده. سلولهاش. سلولهای کلیه.
دیگه کار از اون مرحله گذشته. ـ بهش میگن ریسکِ عمل داره.
بله دیگه نمیتونه زیر تیغ بره.
مامان به خاطر همینه اون رنگش به زردی میزنه.
برید از جلو چشمم گم بشید. می برو گم شو.
من بریک رو میخوام.
بریک کو؟
تنها پسرم کجاست؟
وایستا ببینم اون گفت تنها پسر؟
یه مردی که سرش سر جاشه و وظیفهشناس با پنجتا بچهٔ نازنین...
من میخوام بریک اینو بهم بگه.
مامان بذار من بهت بگم!
نه منو تنها بذار. تو از خون من نیستی.
خانم بزرگ من پسرتم. بهم گوش بده.
اون پسرته مامان جان.
پسر اولته. ـ گوپر هیچوقت آقا رو دوست نداشت.
این حرف دروغه.
فکر میکنم الان بهتره بذارم برم.
بله بله کشیش توکر شما میتونین برین.
شب بخیر.
شب همگی بخیر.
و خدا همهتون رو حفظ کنه.
و این خونه رو هم.
اون مرد آدم خوبیه ولی ادب نداره.
حرف اینو میزنه که آدما بهش پنجرهٔ یادبود بدن؟
اگه با یکی از این حرفا زده باشه، با آدمهای زیادی هم میتونه بزنه.
بشین از این حرف بزنه که بگه چقدر آدمها بدون دادن
ارث فوت شدن، چقدر دعوای حقوقی شده و چیزای دیگه...
آم خب... ببیند خانم بزرگ...
ـ همهش اشتباهه. یک رویای بده.
ما میخوام آقا بزرگ تا حد ممکن درد نکشه.
این فقط یه رویای بده.
همینه.
یه رویای بد.
خب به نظر من
آقا بزرگ یه دردی داره ولی قبول نداره که این دردو داره.
همهش یه رویاست. یه رویای بد.
بله این کاریه که خیلیهاشون میکنن. فکر میکنن اگه
بگن درد ندارن میتونن از واقعیت بیماری فرار کنن.
آره واقعاً سعی میکنن موزیانه باشن. خیلی هم موزیانه.
آقا بزرگ باید تزریق مورفین رو شروع کنه.
هیچکس قرار نیست به بابا بزرگ مورفین بزنه.
خانم بزرگ وقتی درد به سراغش بیاد، بدجوری به سراغش میاد. سختشه.
آقا بزرگ باید آمپول بزنه.
هیچکس قرار نیست به اون مرد مورفین بزنه.
خانم بزرگ تو خودت میدونی که نمیخوای ببینی آقا بزرگ زجر بکشه.
من اینا رو میذارم اینجا.
اگه حملهٔ ناگهانی بهش دست داد دیگه لازم نیست بیاین دنبالم.
من طریقهٔ مصرفش رو بلدم. ـ می یه دورهٔ آموزشی دیده.
من فکر نمیکنم آقا بزرگ دلش بخواد می بهش آمپول بزنه.
خیال کردی میخواد تو براش آمپول بزنی؟
دکتر بوگ داره میره.
آره دیگه من برم.
خب خانم بزرگ دیگه گریه نکنین.
آره آره اون باید قشنگ خودش رو حفظ کنه. مگه نه خانم بزرگ؟
بسه دیگه خانم بزرگ.
خب آقای دکتر ما بابت همه زحمات شما ازتون متشکریم.
راستش از این همه لطف شما خیلی خوش ــ
فکر کنم اون دکتر خیلی فکری بود ولی ایراد نداشت یه خورده مثل آدم با...
مامان دختر بزرگی باش دیگه.
حقیقت نداره.
میدونم حقیقت نداره.
مامان اون تِستا رو نمیشه رد کرد.
چرا اینقدر دلت میخواد پدرت رو مُرده ببینی؟
من میدونم منظرم مامان چیه.
آهان تو میدونی؟ ـ آره فکر میکنم میدونم.
برای یه آدم تازه واردی مثل تو توی خانواده، این همه درک نشون دادن جای تمجید داره.
فهم چیزیه که جای توی این خونه خالیه.
فکر میکنم چیزیه که تو باید برای خانوادهٔ خودت خیلی لازم میداشتیش
مگی. پدر خودت که دائمالخمر بود. حالا هم که دیگه کار رسیده به بریک.
بریک اصلاً مشکل الکل نداره.
بریک خیلی به آقا بزرگ ارادت داره.
کل این جریان بهش فشار آورده و اون...
اون پسر آقا بزرگ هست ولی خیلی مشروب میخوره. همین من و آقا بزرگ رو نگران کرده.
تو باید به ما کمک کنی این مشکلو حل کنیم.
باید با آقا بزرگ همکاری کنی بریک رو درستش کنیم.
چون اگه بریک نتونه خودش رو سر و سامون بده و اوضاع رو به دست نگیره قلب آقا بزرگ میشکنه.
اوضاع کجا رو به دست بگیره؟
اوضاع اینجا.
خانم بزرگ الان تو شُک رفتی.
ما همه تو شُک رفتیم.
بیاییم واقع بین باشیم.
آقا بزرگ هیچ وقت اونقدر بیحواس نیست که...
که اینجا رو بسپاره تو دستای یه آدم مسئولیت ناپذیر.
قرار نیست اون اینجا رو بسپاره دست کسی.
اون قرار نیست بمیره و منم میخوام این فکر رو همگی از سرتون بیرون کنین!
آخ مامان مامان مامان.
ما هم به اندازهٔ تو به آیندهٔ آقا بزرگ امیدوار و خوشبینیم.
ما تو دعاهامون با ایمانیم. ولی بحث اینه که
مسائلی هست که باید سرشون بحث بشه و باهاشون رو به رو بشیم. چرا که اگه نشه
الان وقتشه که ما حوادث غیرمترقبه رو در نظر بگیریم.
می عزیز دلم
ممکنه بری کیف دستیم رو از تو اتاقمون بیاری؟
بله عزیزم.
خب خانم بزرگ...
چیزی که الان گفتی اصلاً درست نبود.
خودت هم میدونی. من همیشه آقا بزرگ رو به شیوهٔ بیسروصدای خودم دوست داشتم.
هرگز اونو بروز ندادم.
اینم میدونم که آقا بزرگ هم به شیوهٔ خودش از من خیلی راضیه.
اونم هیچ وقت نشون نمیداد. ـ اینم کیف دستیت گوپر جان.
ممنون.
خب معلومه رابطهٔ من با آقا بزرگ متفاوت از رابطهٔ بریک با اونه.
تو چند سالی هم از اون بزرگتری.
و همیشه لازم بوده مسئولیتهای بیشتری نسبت به بریک رو بپذیری.
اون هیچوقت مسئولیتی نپذیرفته جز همون بازی فوتبال یا
می بذار حرفم رو بزنم لطفاً.
خب ۲۸ هزار هکتار مزرعه یه جای خیلی بزرگه و خب... ـ تنهایی...
تو هرگز لازم نیست اینجا رو بگردونی. داری چی برای خودت میگی؟
همچین حرف میزنی انگار اون تو گورش خوابید و تو الان باید اینجا رو بگردونی.
وقتی داشتی تو ممفیس درس حقوق میخوندی سر یه سری جزییات تجاری کمکش کردی. همین نه بیشتر.
مامانی، مامانی خانم. خانم بزرگ.
بیاییم منصف باشیم.
تو پنج سال گذشته گوپر از جونش برای گردوندن اینجا مایه
گذاشته. اونم درست از وقتی که حال آقا بزرگ رو به بدی رفت.
گوپر به روش نمیاره.
گوپر هرگز به این قضیه عین وظیفه فکر نکرده.
فقط کارش رو کرده.
بریک اما چی کار کرد؟
مدام داره با افتخارات گذشتهش زندگی میکنه.
افتخارات کالجش. هنوزم تو بیستوهفت سالگی یه بازیکن فوتباله!
الان داری دربارهٔ کی صحبت میکنی؟ بریک؟
بازیکن فوتبال؟
بریک بازیکن فوتبال نیست. خودت هم خوب میدونی.
اون یه مفسر ورزشی تو تلویزیونه و یکی از بهترینهای این رشته تو کل کشوره.
من دارم از گذشتهش میگم.
امیدوارم حرف دربارهٔ شوهرم رو تموم کنی.
خب من حق دارم دربارهٔ برادرم با بقیهٔ اعضای خانوادهم صحبت کنم.
که شامل تو نمیشه. پس چرا نمیری بیرون باهاش یه لیوان مشروب بزنی؟
به عمرم همچین بدجنسیای نسبت به یه برادر دیگه ندیدم.
بدجنسی اون به من چی؟ چرا نمیتونه تحمل کنه دو دقیقه باهام تو یه اتاق باشه؟
اینجا یه کارزار عمدی برای هیولاسازی اونم به عمد و بنا حال بهمزنترین توی عالمه.
طمع.
طمع، حرص، حرص!
اگه این حرفا رو تموم نکنین داد میزنم.
ما فقط به خاطر آقا بزرگ و خانم بزرگ اینجا موندیم.
اگه حرف درست باشه،
اگه حرف دربارهٔ آقا بزرگ درست باشه به محض اینکه تموم بشه اینجا رو ترک میکنیم.
یه لحظه اضافه هم نمیمونیم.
عزیز دلم پاشو بیا اینجا.
بشین کنار خانم بزرگ.
وای مادر عزیزم خیلی عذر میخوام.
وای که چقدر قشنگه!
این نمایشِ صمیمت چقدر اثرگذاره.
میدونین چرا بچه نداره؟
بچه نداره چون اون همسر خوشگل درشتش باهاش نمیخوابه.
می بذار من خودم این قضیه رو درست حلش کنم. خب...
ما پنجتا بچه داریم و یکی دیگه هم تو راهه.
پس برای من مهم نیست اگه آقا بزرگ از من خوشش میاد یا نمیاد یا
میاومده یا اصلاً نمیاومده یا قرار یه روزی خوشش بیاد یا نیاد.
من اینجا دارم از روی انصاف و نجابت رفتار میکنم.
خب بذارین واقعیت رو بگم.
من از همون روزی که بریک به دنیا اومد به علاقهٔ آقا بزرگ نسبت به بریک حسادت میکردم.
و همیشه میدیدم طوری باهام برخورد میشه انگار فقط برای این خوبم که کسی روم تف بندازه.
حتی میدیدم گاهی به درد همین هم نمیخورم.
آقا بزرگ داره از سرطان میمیره.
این سرطان همهٔ وجودش رو گرفته.
سرطان زده به همهٔ بدنش. حتی به کلیهش.
همین الان هم دچار اورهٔ خونی شده.
شماها نمیدونین اورهٔ خونی چیه؟
مسموم شدن کل سیستم بدن به خاطر ناتوانی تَن از حذف همون سمه.
سم. زهر آلود. مغزها و قلبهای زهر دار.
من اینجا دنبال یه معاملهٔ خوبم. انتظار هم دارم همین بشه.
ولی اگه به یه توافق خوب نرسم، اگه یه سری زیرآبی رفتنها معمول در پیش باشه و
بخواد پشت سرم یا جلوم انجام بشه خب باید بگم بیخود و بیجهت نرفتم وکیل شرکتی بشم.
خوب بلدم از منافع خودم محافظت کنم.
بهبه آقا دیر رسیدن.
برای قهرمان فاتح درود بفرستید.
اوه اوه بریک پولیتِ افسانهای!
اونو یادتون میاد؟
اصلاً چطور میتونین فراموشش کنین!
قیافهش میخوره توی بازی مصدوم شده باشه!
گمونم امسال برای بازی سالیانهٔ کالج باید بری روی نیمکت بشینی بریک.
یا توی استودیوم رُز بال بود که اون دوی بینظیرت رو انجام دادی؟
نه عزیزم توی استودیوم مشروب سال بود. توی همون لیوان شیک مشروب بودش.
آره عزیز دلم من دارم دیگه اینا رو با هم قاطی میکنم.
آهای همگی ساکتِ ساکت بشین.
ببین خانم بزرگ.
ببین بحرانهای خانوادگی بهترین و بدترین موارد رو پیش میکشونه.
گفتم ساکت.
من دیگه توی خونهم این حرفها رو تحمل نمیکنم.
خانم بزرگ میدونی صبح حتماً باید برگردم ممفیس تا برای ملک پارکر برم دادگاه.
باید بری گوپر؟
به خاطر همینه که مجبورم که دلیلی رو پیش بکشونم که ــ
چیزی که خیلی مهمه و نمیشه کنارش گذاشت!
اگر بریک مست نبود میتونست تو این قضیه همراه باشه.
بریک اینجاست. ما اینجاییم.
خب خوبه.
من الان به شما
این پیشنویس رو میدم.
شریکم تام بولیت و من اینو نوشتیم.
یه جور امانتداری ساختگی بین ماست.
آره معلومه. تو اینجا مسئول میشی.
و همهٔ حوالهها رو میگیری درسته؟
همون روزی که خبر آقا بزرگ رو از آزمایشگاه گرفتیم همین کارو کردیم. این
پیشنویس خیلی اولیه رو نوشتیم اونم تازه با مشاوره و همکاری رئیس هیئت
مدیرهٔ بانک پلانتا جنوب و کمپانی تراست ممفیس، یعنی سی سی بِلوز. اون
مردیه که تمام املاک خانوادههای تنسی غربی و جلگه رو رفع و رجوع میکنه.
این نهایی نیست.
اصلاً چیز نهاییای نیست.
فقط یه پیشنویس مقدماتیه.
ولی یه مبنایی داره. یه طراحی...
یه برنامهٔ منطقی و عملی...
مطمئنم همینه.
این برنامهایه برای محافظت از بزرگترین ملک توی جلگه از دست بیمسئولیتی.
همهتون به من گوش کنین ببینین چی میگم.
دارم میگم دیگه توی خونهٔ من از این حرفها زده نمیشه.
گوپر اونو بذار کنار.
بذارش وگرنه خودم از دستت میگیرم و جِرش میدم.
نمیدونم توش چیه.
نمیخوام هم بدونم توش چی نوشته.
ببین من الان دارم با زبون آقا بزرگ باهات صحبت میکنم.
من همسرشم. بیوهش نیستم.
من هنوز همسرشم.
و دارم با زبون اون با تو صحبت میکنم.
برام مهم نیست چی تو دستته.
برش میگردونی همونجا که بوده و نمیذاری دیگه ببینمش.
حتی از توی پاکتش هم درش نمیاری.
حالیته؟
مبنا.
برنامه. مقدمانی. طراحی.
من میگم...
آقا بزرگ هر بار حالش بهم میخورد چی میگفت؟
آقا بزرگ هر بار حالش بهم میخورد میگفت «چرت».
درسته.
چرت.
منم عین آقا بزرگ میگم چرته.
این ادبیات اینجا فایدهای نداره...
یه چیزی درونم حسابی منو از این لحن حرف زدنت بهم ریخته و عصبانی کرده.
کسی قرار نیست چیزی بِبَره! تا آقا بزرگ نمرده قرار نیست خبری باشه.
و شاید... فقط ممکنه...
نه...
نه حتی اون موقع... نه...
نه حتی اون موقع!
امشب انگار بریک شبیه بچگیهاش شده.
درست وقتی که شلوغ بازی میکرد این طوری میشد.
عادت داشت بیاد خونه... خیس عرق، صورت سرخ و
خستهٔ خواب. با اون موهای وزِ سرخِ درخشانش...
زمان چقدر زود میگذره.
هیچی از زمان نمیتونه جلو بزنه.
مرگ خیلی زود از راه میرسه.
تا بتونه با نصفه نیمه با زندگی همراه بشی باید با مرگ مواجه بشی.
شما میدونین ما فقط باید همو دوست داشته باشیم و تمام وقت کنار هم بمونیم.
باید تا میتونیم بهم نزدیک باشیم.
بهخصوص الان.
اونم وقتی همچین چیز سیاهی بدون هیچ دعوتی پاشده اومده اینجا.
بریک صدام رو میشنوی؟ ـ بریک صدات رو میشنه.
اون متوجهست داری چی میگی.
بریک پسر آقا بزرگ.
آقا بزرگ خیلی دوستت داره.
تو میدونی عمیقترین رویاش اگه که میتونه به حقیقت بپیونده چیه؟ اینکه پیش از مرگش...
اگه قرار باشه از این دنیا بره...
تو بتونی یه بچه از خودت بهش بدی.
یه نوه.
یه نوه که شبیه پسرش باشه، پسری که شبیه آقا بزرگه.
چقدر حیف.
مگی و بریک نمیتونن کاری بکنن.
همگی گوش کنین.
چی رو گوش کنیم مگی؟
میخوام یه خبر اعلام کنم.
مگی تو هم عین شوهرت افتادی به تفسیر خبر ورزشی؟
خبر اعلام شروع یه زندگی.
یه بچه تو راهه. بچهٔ بریک.
از دلِ مگی گربه.
من فرزند بریک رو توی بدنم دارم.
اینم کادوی تولد من به آقا بزرگ تو روز تولدشه.
بریک اصلاً باورم نمیشه. عینه خوابه.
آره درسته عینه خواب میمونه.
وای خدای من. این رویای آقا بزرگه که به واقعیت تبدیل شده.
همین الان میرم بهش میگم.
صبر کنین. صبح بهش میگیم.
میخوام قبل از خواب بهش بگم.
میخوام بهش بگم همین لحظه آرزوهاش به واقعیت پیوسته.
بریک. یه بچه میتونه تو رو جمعوجور کنه. میتونه
کاری کنه از این مشروب خوردن دست برداری. وظیفهٔ یه پدر رو دوشته.
خب میخوام همین الان برم بهش بگم.
ممنون مگی.
عجب لیوان پُریه.
بریک میتونم یه شات کوچیک از این مشروبت منم بخورم؟
آره گوپری جان، بخور.
آره آره...
ما که میدونیم این دروغه! ـ می هیچی نگو.
نمیتونم هیچی نگم.
میدونم اون اینو از خودش در آورده!
لعنتی دارم میگم خفه شو!
نمیدونستم این خبر کوچک همچین طوفانی راه مینداخت.
اون زن حامله نیست.
کی گفت حاملهست؟
خودش گفت. ـ دکتر نگفته که.
دکتر بوگ نگفته. ـ من که پیش اون نرفتم.
مگی پیش کی رفتی پس؟ ـ پیش یکی از بهترین دکترای زنان جنوب.
آهان خب...
ممکنه اسمش رو بدونم هان؟ ممکنه؟
نه خیر نمیتونی جناب دادستان کُل.
اون هیچی اسمی نداره چون وجود نداره.
معلومه که وجود داره.
. بچهٔ منم وجود داره
بچهٔ بریک!
نمیتونی از مردی که باهات نمیخوابه حامله بشی مگه اینکه فکر کنی تو...
ما که میدونیم دروغه.
چون ما صداتون رو میشنویم.
اون مرد با تو نمیخوابه.
ما صداتون رو میشنویم.
پس خیال نکن میتونی سر ما رو شیره بمالی. یه مردی که داره میمیره رو با ـــ
گوپر شنیدی؟
برو کمک اونا...
هی می...
با من بیا و این دوتا پرندهٔ عاشق رو توی لونهشون تنها بذار.
دروغگوها.
ممنون...
که چیزی نگفتی.
خب دیگه مگی.
واقعاً از رو ادب و مهربونیت بود که آبروم رو خریدی.
هنوز نشده. ـ چی؟ ـ اون دگمه تکون نخورده.
همون دگمهای که وقتی تکون بخوره آرومت میکنه نه؟
آره آره.
هنوز تکون نخورده.
باید بذارم دگمه تکون بخوره تا بتونم بخوابم.
میدونم منظورت چیه.
دگمه!
میدونی بریک فکر میکردم تو از من قویتری.
و من نمیخوام برم زیر بلیت تو.
ولی الان...
از وقتی داری مشروب میخوری... میدونی چی شده؟
گمونم حرف خوبی نیست ولی...
الان از تو قویترم.
و میتونم خیلی واقعیتر عاشقت باشم.
من واقعاً رفتم دکتر و میدونم باید چی کار کنم.
ببین بریک براساس تقویم ماه الان وقت حامله شدنمه.
آره درکت میکنم مگی.
ولی فکر میکنی از مردی که عاشق مشروبشه چطوری میتونی بچهدار بشی؟
با گذاشتن عرقاش تو گنجه.
و مجبور کردنش به ارضای من. اون وقت قفل گنجه براش باز میشه.
تو این کارو کردی مگی؟
خودت نگاه کن ببین دیگه. گنجه قبلاً خالی بود و الان نیست!
خب. من یه نمک به ـــ
خدای خدای من کو؟ کجاست؟
خانم بزرگ اینو میخواستی؟
نمیتونم تحمل کنم. ای خدا!
وای بریک! اِ وا بریک! عزیزم! پسرم!
پسر آقا بزرگ! پدر کوچولو!
و خب امشب قراره دروغ رو راست کنیم.
وقتی کار تموم شد مشروب رو برمیگردونم و کنار هم امشب
مست میکنیم. اونم اینجا، اینجایی که مرگ بهش زده...
نظرت چیه؟
من حرفی ندارم.
گمونم حرفی برای گفتن نیست.
آی از شما مردم ضعیف. آی از شما جماعتِ
ضعیفِ زیبا که کم میارن.
تو یکی رو میخوای بغلت کنه.
خیلی آروم.
آروم با عشق در آغوشت بگیره.
من عاشقتم بریک.
عاشقتم.
اگه این حرف حقیقت باشه، اون وقت خندهدار نیس؟ (اگه حرفت درست از آب در میاومد با مزه نمیشد؟)
مترجم آراز بارسقیان، حداقلْ کلانشهر t.me/AtLeastLiterature
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.