All language subtitles for Svetaci.1969.720p.HDTV.x264-DON P

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

به پاس ارجی که آدمی بر هم‌زبانش می‌نهد تقدیم به مسیح محمودزاده

ارائه‌ اختصاصی از کانال تلگرامی سینما نگاه t.me/YisMovie

مجلس‌افروزان

‫زندگی، از آب و رنگ بَری

‫با تار و پودی خاکستری

‫اما انگار نه انگار، برای چند نفری

‫من اما، هستم از جنس دیگری

‫با خون گرم خود، در کار تاب‌آوری

‫دست می‌زنم به کار، بی یار و یاوری

‫شما غرقِ ملال

‫من نه

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها را

‫دست خودم نیست

‫می‌شنوم دعوت آن‌ها را

‫می‌خزم در کت شلوار یک‌شنبه

‫تن می‌کنم پیراهنی از پنبه‌

‫و چون عسل‌ْزنبوری

‫می‌روم پِی شهد انگوری

‫و گویی که پراگ عروسِ ناز من است

‫می‌کشم نازش، که دل‌نواز من است

‫و چنان زیباست چیزی که پیش چشم من آید

‫که پاریس، یکسر از حسادت نیاساید

‫پراگ شهری‌ست همه‌چیز-فراهم

‫و من از هیچ کوششی نمی‌کاهم

‫و نه از می‌خانه‌های سراسر راهم

‫تا زندگی‌اش کنم

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها را

‫دست خودم نیست

‫می‌شنوم دعوت آن‌ها را

‫می‌خزم در کت شلوار یک‌شنبه

‫تن می‌کنم پیراهنی از پنبه‌

‫و چون عسل‌ْزنبوری

‫می‌روم پِی شهد انگوری.

‫تا جمعه آدم هیچ نیست

‫جز دستگاهی برای کار

‫تن کوفته‌اش را پیچ و تاب می‌دهد

‫تا بماند روی کار، سوار

‫شنبه‌‌شب کیفش کوک می‌شود

‫می‌نوشد، بیشتر از حد قرار

‫سر می‌زند به می‌خانه‌های سر راه

‫و زندگی‌اش می‌کند

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها را

‫می‌شنوم دعوت آن‌ها را، ‫می‌خزم در کت شلوار یک‌شنبه

‫و چون عسل‌ْزنبوری، می‌روم پِی شهد انگوری.

‫بزنیم گیلاسی رام، ‫که شد بس دیرهنگام

‫بزنیم گیلاسی شراب

‫بزنید سری به ما، هرروز، ‫نه هفته‌ای یک بار

‫دخترها خوش‌آمدتان می‌گویند، ‫با لبخندی دلربا و بس طرار

‫راه شیری بالای سر

‫پیمانه‌ای می در درون

‫پراگ را می‌گیریم دَر بَر

‫شنبه‌شب‌ها من ام سَرور

‫پراگ شهری‌ست همه‌چیز-فراهم

‫و من از هیچ کوششی نمی‌کاهم

‫و نه از می‌خانه‌های سراسر راهم

‫تا زندگی‌اش کنم!

‫- محض رضای خدا دیگه بس کن ‫- احمق که نیستم

‫- کلاه‌هاتون رو تحویل می‌دید؟ ‫- البته، عشق من

‫- به این خانم نگو "عشق من"

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها را

‫دست خودم نیست

‫می‌شنوم دعوت آن‌ها را

‫- گندش بزنند - تو یک همچین ‫جایی نگو گندش بزنند!

‫چرا خفه نمی‌شی؟ ‫اومدیم یک‌کم خوش بگذرونیم

‫- میز سه‌نفره، قربان؟ ‫- فعلا سه نفره، بعدا شاید شش نفر شدیم

‫حتما قربان

‫من اون پشت می‌نشینم

‫- قهوه ‫- اِه... قهوه نه... قَه...

‫آب معدنی، برای دو نفر

‫- با بطری؟ - دو تا... ‫- البته فعلا

‫می‌خزم در کت شلوار یک‌شنبه

‫تن می‌کنم پیراهنی از پنبه‌

‫و چون عسل‌ْزنبوری

‫می‌روم پِی شهد انگوری!

‫- بس کن، می‌گم بس کن ‫- چیه؟

‫می‌گم بس کن! نگاه کن گارسنه رو! ‫الانه که بندازدمون بیرون

‫- الانه که سَرت گیج بره[با مشروب] ‫- ول کن بابا، این حرف‌ها چیه

‫نمی‌دونستم این‌قدر عصاقورت‌داده ای... چه‌ته؟

‫آخه چی فکر کردی که ‫برداشتی مشروب خودت رو...

‫- آوردی تو همچین پاتوقی؟ ‫- مگه چیه؟ هرکاری بخوام می‌کنم

‫نمی‌فهممت، تا چشمت به چهار تا خارجی ‫می‌افته پاک قید عرق ملی رو می‌زنی

‫پس غرورت کجا رفته؟

‫- خیال می‌کنه آب معدنیه ‫- مگه مغز خر خورده که فکر کنه آب معدنیه!

‫بوی این لامصب از هفت تا خونه اون‌ورتر می‌آد

‫بو می‌ده، حداقل دستت رو بگذار روش

‫دستم رو هم می‌گذارم روش، مردک غرغرو

‫نکنه می‌خوای کل دستمزدت رو خرج کنی؟ ‫هیچ از قیمت‌ها خبر داری؟

‫هر یک گیلاس رام، 360 ‫تا قاشقِ مرگکی درمی‌آد

‫برای اینکه وُسع‌مون برسه این‌جا مست کنیم

‫دو تا دست کفاف نمی‌ده ‫[چون باید بیشتر کار کنیم]

‫خدایا... می‌بینیش؟

‫مردک لاابالی... تو رو به خدا...

‫ما به این می‌گیم فیل‌افکن

‫- چی شده؟ ‫- اصلا چرا آوردمت؟

‫- چرا باید با یکی مثل تو دمخور بشم... ‫- چرا خندیدند؟

‫- هیچی. داشتیم خودمون رو معرفی می‌کردیم... ‫- خب چرا خندیدند؟

‫این کچله اسم بامزه‌ای ‫داره. سالواتور دالی

‫به گمونم دست‌مون انداختند

‫- تونی، تونی، آدم باش ‫- یعنی چی؟

‫دندون‌هاش رو خُرد می‌کنم! یعنی چه!

‫چیه؟

‫برو زیر میز بطری رو صاف کن

‫تاریکه

‫لعنتی

‫بیایید تا شر نشده بزنیم به چاک

‫بیایید دنبالم! به دنبال من

‫کلاه‌هاتون، آقایون

‫این وسط فکر کلاه‌هاتونید، پلشت‌ها!

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها ‫را، دست خودم نیست

‫می‌شنوم صدای آن‌ها را

‫می‌خزم در کت شلوار یک‌شنبه ‫تن می‌کنم پیراهنی از پنبه‌

‫من هم بردمش، آقای دُلِزال، ‫عید پاک، تو کرکونوشه، چه کنیم...

‫و چون عسل‌ْزنبوری می‌روم پِی شهد انگوری!

‫- شهرک پترینی ‫- چرا پترینی؟

‫خفه‌خون بگیر تو رو خدا

‫اون قضیه کرکونوشه چی بود؟

‫شب‌ها داره گرم‌تر می‌شه؟

‫- شب‌های گرم چرا؟ ‫- به خاطر قارچ‌ها

‫‫هُوُرکا

‫- چخبر؟ ‫- خوابیدی؟ من خوابم نمی‌بره

‫دوازده و نیم شده، یک دقیقه ‫هم چشم روی هم نگذاشتم

‫همه‌ش تو فکر پیرزن ‫ام، که بدون من چه می‌کنه

‫عجب، نصف شبی من رو زابرا کردی...

‫که بگی دلت برای پیرزنت تنگ شده؟

‫دیوانه!

‫اومد

‫- ساعت چنده؟ - دو - دقیق؟

‫یک دقیقه هم از دو گذشته، گوستاو

‫خدا رو شکر حداقل این حل شد

‫چوب‌ها رو برای صبح آماه کردم، گوستاو

‫نباید اون بطری رو می‌آوردم، قبول دارم

‫حالا بطری رو آوردیم، ‫تا این‌جا حرفی نیست

‫اما با چه عقلی با شمع روشن ...‫رفتی زیر میزی که

‫زیرش با الکل 80% ‫اسلیوُویتز خیس خورده!

‫اگه جنابعالی بطری رو چپه نکرده بودی

‫اصلا لازم نبود من برم زیر میز

‫- من بطری رو چپه نکردم ‫- کردی!

‫به خاطر اون شکم ‫گنده‌ت، پاهات رو نمی‌بینی!

‫ای که روت رو برم!

‫دم پای خودت بود، من چجوری چپه‌ش کردم!

‫- اصلا من زدم بطری رو انداختم! ‫- بفرما

‫وقتی تو یک پاتوق درجه-یک، ‫یک بطری زیر میز جاساز شده باشه

‫جز اینکه بزنی با لگد چپه‌ش ‫کنی، انتظار دیگری نمی‌شه داشت

‫شما دو تا چه یک‌هو افاده‌ای شدید!

‫خوبه این‌جا که هستید، عین سگ تو سطل غذا می‌خورید

حالا بند کردید به من ‫که چرا آتش به پا کردم؟

‫من بابت آتش به‌ت سرکوفت نمی‌زنم. ‫می‌گم آخر عاقبت همچون کاری، همینه

‫- چی می‌نویسی؟ ‫- سوتی‌هامون رو می‌نویسم

‫تمام سوتی‌هامون، درس خوبی گرفتیم

‫من اصلا اسلیوُویتز رو ‫برای ایشون برداشتم!

‫حالا نگاهش کن! می‌دونی مست کردن ایشون ‫چقدر خرج برمی‌داره؟

‫- تازه، خودش هم موافقت کرد! ‫- بله، سوتی اول همین بود

‫وقتی از بین سه نفر، فقط کله‌ی یکی کار بکنه

‫نمی‌شه رای گرفت

‫بله. با اون بطری حتما خیلی تابلو بودیم

‫از همون موقعی که ایشون...

‫خانم رخت‌کن‌چی رو "عشق من" صدا زد، ‫تابلو شدیم

‫خانمی که تو همچین ‫پاتوق رده‌بالایی کار می‌کنه

‫باید بیوه‌ی یکی از بانک‌دارهای ‫قبلِ جنگ باشه، و با همه‌جور زبانی آشنا

‫آخه کی به همچین زنی می‌گه "عشق من"؟ ‫قشنگ داری به همه می‌گی که...

‫چجور آدمی هستی. یک آدم ‫پشت کوهی، از پشت کوه

‫البته من افتخار می‌کنم که اهل ولهارتیس ام

‫می‌دونم تو... تو... آدم خوبی هستی

‫خیلی خوب، خیلی خوب

‫- دیگه چی داری؟ ‫- اشتباه سوم: "گندش بزنند"

‫- گندش بزنند، چیه مگه؟ ‫- گندش بزنند! وقتی که...

‫اون‌همه جلال و جبروت رو می‌بینی ‫و می‌گی گندش بزنند!

‫همه می‌فهمند که تنها ‫تجربه‌ت از زندگی شبونه...

‫مال رستوران‌های پشت راه آهنِ دوقوزآباده

‫راست می‌گه. تو همچون ‫موقعیتی نباید گفت گندش بزنند

‫اما بدتر از همه اون‌موقع بود که رفتی برقصی

‫هیچ‌ نفهمیدی که با چه خانم سرسنگینی طرفی؟

‫چجوری به‌ش درخواست رقص دادی؟

‫به همون شکل همیشگی دیگه، ‫گفتم یک تابی نخوریم؟

‫- تاب ‫- تاب. چقدر هم مشتاق بود

‫صبر کن گوستاو، می‌خوام ‫یک چیزی از طرف این بگم

‫دوست دارم بدونم که چرا، تو این جمهوری

‫یک گچ‌کارِ شُسته و رفته

‫نمی‌تونه به یک زن فرهیخته درخواست رقص بده. ‫جلوی پات رو بپا، گوستاو

‫البته، البته که می‌تونه. ‫اما باید طوری رفتار بکنه...

‫که خانمه، رقصیدن باهاش رو...

‫به پای یک وظیفه‌ی سوسیالیستی نگذاره

دیدمت دیگه... زنه رو ‫روی تخته‌ی رقص...

‫همون‌جوری این‌سو و اون‌سو می‌کشید، ‫که یک ویولُن‌چی، کنترباسش رو

‫ولی مثل اینکه فقط ما دو تا مشنگ ایم

‫آره، اساسا

‫اما من هم هستم، بزرگ‌ترین گاف رو خودم دادم

‫- ترسیده بودم ‫- چی؟

‫ترسیده بودم

‫اگه بخواهی شبی رو تو پاتوقی سر کنی

‫که توش یک گیلاس رام، اندازه یک بطری ‫تو مغازه درمی‌آد

‫باید اون‌جا احساس راحتی بکنی

‫برای احساس راحتی کردن هم، ‫باید خیلی ژیگول باشی

‫منظورت اینه که...

‫کت شلوار عروسی‌م اون‌قدری ‫که باید خوب نیست؟

‫تو کی ازدواج کردی؟

‫کِی بود؟

‫1952

خره، قشنگ خره

‫- کی خره؟ ‫- چجور هم خره!

‫بگو!

‫ژیگول یعنی...

‫یعنی یک پیراهن با یقه‌های ‫امروزی و کفش‌ درست و حسابی

‫هیچ‌کدوم از این خوشتیپ‌های باشگاه‌های شبونه

‫چکمه نمی‌پوشند!

‫باید حتی زیرشلواری‌هامون رو هم عوض کنیم!

‫یک نگاه بکنید با چی می‌خوابید!

‫که چی؟ لباس زیره دیگه

‫- تازه گرم هم هست ‫- کل مسئله همینه

‫باید رژیم هم بگیری

‫تا دیگه به‌مون نگن بلند و کوتاه و چاق

‫ببینید، دوستان من، ‫من که برام مهم نیست

‫این که هیچ‌موقع مسئله‌ نبوده

‫هر دختری هم که ‫نمی‌خواد، نمی‌خواد که نخواد!

‫دختری هم که من براش مهم باشم، ‫کاری نداره که...

‫تازه، سال دیگه هم قراره سر کارگر بشم

‫- الان هم می‌خوام بخوابم ‫- سال دیگه قراره سرکارگر بشه...

‫خسته شدم! فکر کردی من ‫برای اینکه دل زنی رو ببرم...

‫مجبورم شورت نایلونی بپوشم؟

‫- نخیر ‫- پس بیایید بیخیال بشیم

‫من که واسه خاطر خودم ‫فهرست نمی‌نوشتم

‫- صبح بخیر ‫- صبح بخیر

‫- صبح بخیر ‫- سلام، صبح بخیر

‫بفرمایید؟

‫- نه... ‫- ما...

‫- چند دست لباس می‌خواستیم... ‫- لباس

‫- کت و شلوار؟ ‫- کت و شلوار

‫- سفارشی؟ ‫- بله

‫- بله، سفارشی ‫- بله، سفارشی

‫یک لحظه...

‫- ما سفارش‌تون رو می‌گیریم ‫- می‌دونم

‫ما یک گروه ممتاز هستیم

‫دِکی، بریم مغازه بغلی

‫درسته، کار شما از همه گرون‌تره؟

‫داخل پراگ؟ بله گمانم

‫بسیار خوب. ‫پس ما سه دست کت‌شلوار تیره...

‫سفارش می‌دیم

‫چرا سه تا؟ ‫بیا اول یک تن بزنیم

‫- و ببینیم چی می‌شه ‫- یک چیز مناسب می‌خوام

‫سه دست کت و شلوار تیره

‫برای بچه‌ها، و خودم. بهترین باشه

‫قطعا

420,

‫530 و 68

‫بله. از این‌یکی... سه دست

‫نه، نه. عین هم نباشه، وگرنه ‫شبیه خواهران آلان می‌شیم

‫فقط همین‌ها رو دارید؟

‫ببخشید، فعلا همین سه تاست.

‫- تو این‌یکی رو بردار ‫- باشه

‫مگه خری؟ می‌دونی برای این هیکل، چند درمی‌آد؟

‫انگار که بخواهی خیمه‌ی سیرک بدوزی!

‫- چهار متر ‫- خوبه

‫خیلی خوب. برش می‌دارم

‫برای تو، اندازه یک دستمال ‫کاغذی هم کفایت می‌کنه

‫- دو متر و هشتاد. ‫- دیدی؟

‫- من این‌یکی رو برمی‌دارم... ‫- محض اطلاع‌تون آقایون

‫بابت مایحتاج کار، باید پیش‌پرداختی داشته باشید

‫نگاه، به‌مون اعتماد ندارند، بیایید بریم

‫طبعا، این‌جا عُرفه

‫2.500 تا کفایت می‌کنه؟

‫جلیقه هم می‌خواهیم

‫جلیقه امسال مد نیست

‫خدایا!

‫همه می‌دونند جلیقه...

‫امسال دمده شده، عجب نفهم‌هایی هستید!

‫پس جلیقه بی جلیقه

‫این‌جور جاها با من درست صحبت کن

‫به آقای واشوت بگید ‫خودش رو در اولین فرصت برسونه

‫باید سه تا مشتری جدیدمون رو اندازه بزنه

‫- کجا می‌ریم؟ ‫- طبقه‌ی بالا

‫این رو که می‌دونم. ‫امیدوارم کلکی تو کار نباشه

‫- می‌رم نگاه می‌کنم ‫- بچه‌ها، منظورتون اینه که...

‫می‌خوان پارچه رو به تن‌مون سنجاق کنند ‫و اندازه بزنند؟

‫- فقط با تو همچین می‌کنند ‫- لطفا کاپشن‌هاتون رو دربیارید

‫بفرمایید، دربیارید

‫- چرا اول من؟ ‫- چون تو عضو حزب هستی

‫بجنبید، بیایید این‌جا

‫آها، بیا، بیا، بیا ببینم

‫الان دیگه نمی‌شه جا زد. پول دادیم

‫- برای همین فایده نداره ‫- این کل پولی بود...

‫- که برای سفر پراگ پس‌انداز داشتیم ‫- خواهش می‌کنم

‫حداقل این‌جورجاها یک‌کم آبروداری کنید!

‫اوا خاک عالم!

‫لازم نبودید شلوارتون رو دربیارید، آقا

‫مگه تا حالا پیش خیاط نرفتی؟

‫مگه این تا حالا مرد ندیده؟

‫خیال کردم باید کامل لخت بشم

‫نمی‌پرسید دوختن این‌ها چقدر خرج برمی‌داره؟

‫- 112. ‫- کرون؟

‫- خیلی هم بد نیست ‫- طول شلوار رو عرض کردم

‫می‌کنه 1400 تا

‫- چی؟ کرون؟ ‫- بله

‫نه... دور کمرت رو فرمود

‫خب، حالا کار کتم رو شروع کردند

‫و سوزن و سنجاق‌شون رو تیز کردند

‫و تنها چیزی که منتظرش ام

‫روزیه که باید برم و حساب کتاب بکنم

‫روزی که کت شلوار نو تن کنم

‫یک آدم دیگه می‌شم

‫و خانم‌های جوان و لوند

‫"بل آمی" صدام می‌زنند

‫کت شلوار جدیدم همچین چیزیه!

‫زیاد روغن نزن...

‫هُوُرکا، عالیجنابان تشریف آوردند

‫ساعت از ده گذشته

‫دندون‌درد داریم

‫هر سه تاتون؟

‫نه، نفری یک دندون، پلشت‌ها!

‫حلا نگران نباش، جبران می‌کنیم

‫بانوان خواهند لغزید

‫و مردان و دلدادگان‌شان را ‫فراموش می‌کنند

‫آن‌گاه که وعده‌ی شبی پرشورشان دهم

‫و از برای شام، بیرون‌شان بَرم

‫حالا کار کتم را دست گرفته اند

‫که از بهترین لباس‌هاست

‫در برابر گلایه‌هایت، می‌پوشمش

‫و دیگر پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم

‫بیایید فرار کنیم!

‫عجب مردهای خوبی هستید

‫عین بچه‌های تخس شیشه‌ها ‫رو می‌شکنید و دِ فرار

‫- حالا کی می‌خواد درستش کنه؟ ‫- شیشه‌بُر

‫- بله ‫- داد نزنید خانم، شرکت ما...

‫- درستش می‌کنه ‫- بله، شرکت!

‫من هم تا صد سال دیگه منتظر می‌نشینم! ‫همین حالا باید درست بشه

‫مسئولش هم شمایید

‫- نخیر، مسولش ایشونه ‫- این گربه‌پیره باید شاکر هم باشه

‫که ما قراره آلونکش رو گچ‌کاری کنم

‫به کی گفتی گربه‌پیره؟

‫- می‌دونید من کی ام؟ من بیوه‌ی یک... ‫- معلومه، یک کارمند بازنشسته‌ی بانک...

‫مگه نه، خانم؟ اون شبی یک ‫خانمی مثل شما رو دیدیم...

‫مسئول رخت‌کن بود...

‫بله، آقایون. گمونم قبلا ‫همدیگر رو دیده باشیم

‫- یا خدا، بدوید ‫- خانم...

‫- دنبالم بیایید ‫- خانم

‫- مادام، بگذارید توضیح بدیم... ‫- خب چرا...

‫خفه‌خون نمی‌گیری؟

‫ما پنجره‌تون رو درست می‌کنیم. ‫فقط اجازه بدید توضیح بدیم، خانم

‫چه توضیحی هست؟

‫شخصا می‌ریم باشگاه شبانه‌ای که کار می‌کنید، ‫و تاوان خسارات رو می‌پردازیم

‫اون آتش، بسته به شرایط خاصی بلند شد

‫البته که، مادام، شما نمی‌خواهید ‫بابت چند صد کرون از ما شکایت کنید

‫ما برمی‌گردیم باشگاه و دو برابرش ‫رو خرج می‌کنیم، اما این بار...

‫- مثل مردان حسابی ‫- ما همه مرد خانواده ایم

‫پس شما آقایون متاهل هستید... ‫هر سه نفرتون

‫این‌جا چخبره؟

‫من این آقایون رو دعوت ‫کردم یک فنجون قهوه بنوشیم

‫خب، باید مراقب خدمت‌کارانِ ‫شهرمون باشیم دیگه

‫یک لحظه...

‫الان برمی‌گردم

‫- کجا رفت؟ ‫- کجا رفته باشه؟

‫رفته اپفلشترودل بیاره

‫تو رو خدا نگو "اپفلشترودل"، بگو پای سیب

‫وقتی اپفلشترودل درسته، چرا بگم پای سیب؟

‫می‌گم، نکنه رفته باشه تلفن بزنه

‫- به کی؟ ‫- به پلیس

‫این خانم یک خانم حسابیه، ‫البته اگه تو بفهمی یعنی چی

‫بله، اما یک خانم حسابی، می‌تونه ‫یک سلیطه هم باشه، محض اطلاع

‫درد بگیری، آروم‌تر!

‫خجالت داره

‫کاش یک روزنامه روی صندلی گذاشته بودم

‫اگه... اوه، داره برمی‌گرده

‫آروم باشید، آقایون

‫بفرمایید

‫می‌فرمودید، آقای...

‫پروزا، گوستاو پروزا

‫خوش‌وقتم. از فرمایش‌تون خوشم اومد

‫گمونم متوجه می‌شم

‫همسر مرحومم...

‫ایشونه؟

‫نه، او اسمِتِنای موسیقیدانه

‫یکی بود مثل وُرژاک

‫شوهر مرحومم همیشه می‌گفت

‫یک بار تو عمرت مُنته ‫کارلو بری بهتر از اینه که...

‫- هر سال بری دریاچه‌ی همین بغل ‫- درسته

‫همین حالا رفته بودیم خیاطی، سالن آدام

‫چند دست کت شلوار سفارش دادیم

‫پارچه رو نشون خانم بده

‫بفرمایید، سفارش‌ها... نمونه‌کار

‫معرکه‌ست، معرکه

‫اما گرون‌ترین خیاطی پراگه ها!

‫بله، دیگه. می‌دونید خانم، ‫وقتی آدم کل هفته رو...

‫چی دارم می‌گم، کل عمرش ‫رو تو لباس کار می‌گذرونه

‫ دوست داره هرازچندی هم به خودش برسه

‫عقب کامیون زندگی می‌کنی، عین ‫تارکین دنیا، و آب‌جوی رقیق می‌زنی

‫و با پولی که این روزها به ‫یک اوستای گچ‌کار می‌دن...

‫خانم، به نظر شما...

‫ما سه تا هفته‌‍ای چقدر دست‌مزد می‌گیریم؟

‫خب... مثلا... هزار تا؟

‫- سه... ‫- عین آب خوردن...

‫پنج‌هزار تا، مادام

‫اما خب، مصالح کارتون رو هم خودتون می‌خرید؟

‫نه، می‌تونیم کل این پول رو ‫یک‌شبه خرج کنیم

‫درسته، نقطه‌ضعف ما همینه خانم

‫مثلا با صدف شروع می‌کنیم، ‫و اگه تصمیم بگیریم که غذا...

‫طاووس بخوریم با تخم بادیان، ‫باید حتما طاووس بخوریم...

‫حتی اگه مجبور بشن برن از باغ وحش بیارن

‫باور کنید، درک‌تون می‌کنم. ‫و تازه اگه همراهمیِ...

‫چند خانم فرهیخته رو هم نظر بگیریم...

‫خانم

‫- نه! نه! ‫- خانم؟ خانم بی خانم...

‫با حال و روز ما، یعنی از منظر ‫خانواده و این‌ها، شدنی نیست، هان؟

‫به چی فکر می‌کنید؟

‫شخصا، خیلی خوشحال می‌شدم، ‫اگر که می‌شد نظر چند...

‫چند، به اصطلاح، خانم...

‫- خانم فرهیخته رو جلب کنیم ‫- بله، خیلی خوب می‌شد

‫بله... و باور نمی‌کنید...

‫که چند خانم دکتر، دانشمند، چه رسد به هنرمند

‫هر شب برای جنبوندن سر و گوش ‫به باشگاه ما می‌آن

‫تنها چیزی که دنبالش اند، کمی تفریحات پاکه

‫- پاک، کلمه‌ش همینه! ‫- خب

‫شما فرهیختگان دیگه نمی‌خواهید کار کنید؟

‫خرمگس معرکه!

‫خداحافظ، خداحافظ، بابت همه‌چیز ممنون

‫خداحافظی نکنید، آقایون. ‫هرچی نباشه، همسایه هستیم

‫هروقت خواستید تشریف بیارید ‫یک قهوه بنوشیم

‫دیدی؟ اون‌وقت به‌ش گفتی سلیطه

‫چیه؟

‫یک آباژور می‌خواهیم ‫با یک لامپ 500 وُلت

‫تا بعد تاریکی هم بتونیم کار کنیم

‫حالا می‌بینی گچ‌کارها چند مرده حلاج اند

‫خانم ترکُوا، واسه‌ی امشب ‫کلید رو می‌خوام

‫یک هالویی اهل یارومر رو تور کردم

چرا این‌قدر عجله داری؟ مگه دنبال کردند؟

عجله چیه، برنامه امشبه، طبق نقشه

‫زنش رو دوست داره، اما عیبش این‌جاست که

‫برو لب پنجره

‫- چرا؟ ‫- کاری رو که گفتم بکن

‫آخه چا؟

‫گوش کن! دامن کوتاه خیلی خانمانه نیست

‫باید خانمانه باشم؟

‫حالا معلوم می‌شه

‫معلوم می‌شه... کلیدها چطور؟

‫دیگه دیره، عزیزم، بُژنکا با خودش بُرد

‫خب، من چی ام، بُژنکا؟

‫ببر خشمگین من

‫نه، نه، نه، نه... قشنگ بگو

‫زرافه‌ی گنده‌ی من که گاز می‌گیره

‫گاز بگیر، گاز بگیر، اما می‌خوام بشنوم

‫تو بچه‌خرس منی

‫بچه‌خرس...

‫می‌افتیم ها. بچه‌خرس بامزه نیست

‫- مگه او چجوریه؟ ‫- جری؟ بامزه‌ست

‫بچه‌خرس بامزه نیست؟

‫- نه، مسته ‫- اون هم هست، اما بیشتر پشمالوئه

‫پشمالو... حالا...

‫بچه‌خرس پشمالوی کوچولوی مست می‌خواد ‫با بژنکا چه کنه؟

‫- بو، بو ‫- نکن، بیا اردک‌بازی کنیم

‫کثیف شدی

‫- چیزی نیست، بیا این‌جا - آخه جری...

‫- این‌جوری که نمی‌تونی راه بری... ‫- بیا این‌جا

‫حالا کت پسرمون رو تمیز ‫کنیم، ناز بشه قشنگ بشه

‫نه بابا؟ اوف

‫بیا یک عکس بگیریم، بگو سیب

‫کون کوچولوی خودمه

‫- کون خودمه ‫- کون کوچولوی خودمه

‫حالا که من یک بچه‌خرس بامزه ام

‫چه کار باید بکنیم؟

‫چه کار باید بکنیم؟ ‫بیا این‌جا

‫- وای خدا... شوهرم! ‫- چه کار کنیم؟

‫- شوهرمه! ‫- شوهر چیه؟

‫آخه چی به‌ش بگیم؟

‫- ولم کن... ‫- می‌گم شوهرمه

‫تو که نگفته بودی! خیال کردم... کمک!

‫خدایا!

‫بُژنکا

‫دارم دیوونه می‌شم! خودم رو می‌کشم! ‫یک کاری بکن!

‫گنجه‌ای چیزی ندارید؟

‫- نه، نداریم! ‫- جری! پنجره!

‫- چی؟ ‫- پنجره!

‫دیوونه ای ها! جونم رو که از سراه نیاوردم

‫- داربست داره! ‫- داربست؟ بجنب! بجنب!

‫- هی، یک دقیقه صبر کن! ‫- چی شده؟

‫بُژنکا، اون موزه‌ست اون‌جا؟

‫آره

‫بچه‌ی [شهر] هدنین بود

‫- متاهله؟ ‫- آره، با دو تا بچه

‫- مدارک؟ ‫- گذاشتم تو جیبش باشه

‫خوبه که متاهله

‫دیگه جرئت نمی‌کنه برگرده

‫لباس‌هات رو بپوش، سرما می‌خوری

‫- برم قهوه بگذارم ‫- هی، عالیه

‫چنان معصومانه نقش بازی کردم

‫که پاک از خود بیخود شده بود

‫سه به دو منصفانه‌ست

‫پنجاه پنجاه، عزیزم، فکر ‫بکر هم خرج برمی‌داره

‫خیلی خوب، گفتم یک تلاشی بکنم

‫فکرش از من بود، بفرما

‫ممنون، راستی که عجب رفیقی هستی

‫این داربست حکم معدن طلا رو داره

‫بزن به تخته

‫ببین، یک چیزی برات دارم

‫- چی؟ ‫- باید وانمود کنی که...

‫دستی در هنر داری

‫خب، هرازچندی، مطالعه دارم

‫- اجازه هست؟ ‫بپا

‫- عجب چُلفتی هستی، رفیق... ‫- ببین، بیا این رو برداریم...

‫- و آلیس ییراسک نویسنده رو بزنیم جاش ‫- می‌خوای بوژنا نمتسووا رو بزنیم؟

‫- او هم می‌نوشت ‫- آره، به نظر باهوش بوده

‫- به جای کی؟ به جای این ‫- وایستید ببینم، مال من خیلی بهتره

‫این تیپ آدم به کار ما نمی‌آد

‫پراگ پُره از ‫فرهیختگان بی قید و بند

‫که شوهرهاشون محل‌شون نمی‌گذارند، ‫و ما باید خودمون رو به خاطرشون کوچک کنیم

‫راست می‌گه، ما که خودمون خوب می‌دونیم...

‫یک زن چه ریختیه، ‫اما مسئله اینه که...

‫- سر صحبت رو چطور باز کنیم ‫- مشکل همینه

‫بعد از این همه فداکاریِ مالی که کردیم

‫من اجازه نمی‌دم کل ماجرا، ‫به خاطر اینکه بلد نیستیم...

‫چطور باید با یک زن تحصیل‌کرده ‫حرف بزنیم، خراب بشه

‫فردا باید کمی مطالعات اضطراری داشته باشیم

‫- می‌ری کتاب می‌خری ‫- چی؟ برم کتاب بخرم؟

‫راستی که تو... این هم خُله ها! ‫باز قراره پول حروم کنیم...

‫و بریم کتاب بخریم؟ خب که چی؟ ‫می‌ریم از یک دانشجو...

‫- قرض می‌گیریم ‫- نه، باید بخریم

‫چون دائم باید به‌ش ارجاع بدیم...

‫می‌ریم کتاب‌خونه‌ی دانشکده

‫کتابخونه؟ آخه چرا؟

‫اگه قراره از خودمون کتاب داشته باشیم که... ‫پاک قاطی کردی ها

نمی‌شود باهوش نامید

او را که در عصر هسته

از صرف و نحو گشته خسته

‫آدم باید صفحه به صفحه یاد بگیرد

‫مطالعه، مطالعه، مطالعه

نمی‌شود باهوش نامید

او را که در عصر هسته از صرف و نحو گشته خسته

‫آدم باید صفحه به صفحه یاد بگیرد

‫آدم باید صفحه به صفحه یاد بگیرد

‫زیگموند فروید، هانزلکا، شوپن

‫گلدشتوکر، کارایان

‫پیش از این که به خواب بری

‫نام خودشون را در سرت، می‌کنند نمایان

‫بیشتر روزت که به مطالعه گذشت

‫استراحت می‌کنی، آسوده و شاد

‫آسوده و شاد، آسوده و شاد

‫وقتی یاد گرفتی

‫کامو، پیکاسو و بکت چه می‌گویند

‫باشد که این اسامی در ذهنت نقش ببندند، ‫باشد که پاسخ‌های درست را بیابی

‫وقتی که فرهنگ در سرت طنین‌ انداخت، ‫بخوان، بخوان و بخوان

‫جویای دانش که باشی، ‫برای گفت و گویی هوشمندانه

‫با خانم‌ها

‫نیازی نیست به دانشگاه

‫سالوادور دالی، همونی که سبیل داشت

‫معرکه‌ست، نی؟

‫ساکت، رفقا، این‌جا جای مطالعه‌ست

‫- چی؟ ‫- مردم نشستند این‌جا...

‫- و خیلی جدی مشغول مطالعه اند ‫- مگه ما مشغول چی هستیم؟

‫اگه سر و صدا کنید... مجبور می‌شم ‫عذرتون رو...

‫از سالن مطالعه بخوام

‫به ما سخت نگیر، رفیق، ‫ناسلامتی همه فرهیخته ایم

‫گمونم بتونیم بی سر و صدا

‫یک راه چاره پیدا کنیم، ‫می‌دونی چه کار کن؟

‫برو به جهنم

‫- چه پیشنهاد گستاخانه‌ای، رفیق ‫- خرفت‌ هاف‌هافو

‫اگر به خاطر مصالح ملی نبود

‫این کتاب‌خونه‌ی قشنگ‌تون ‫رو داغون می‌کردیم

‫می‌خواهی فرصت تحصیلات عالیه رو از منی ‫که از خانواده‌ای با سیزده تا بچه می‌آم

‫دریغ بکنی؟

‫تونی، خواهش می‌کنم

‫متهمین توجیه آوردند که...

‫بعد از ورود به پایتخت

‫و مواجهه با گنجینه‌ی فرهنگ ملی بوده که ‫متوجه شدند...

‫زندگی روزمره‌شون چقدر بی‌مایه بوده،

‫و تصمیم به ادامه‌ی تحصیل گرفتند. ‫درسته؟

‫درسته، اما این رفیق به ‫ما اجازه نداد توضیح بدیم...

‫و شما هم به‌ش سیلی زدید

‫بله، اما به نفع خودش بود

‫منظورت چیه که به نفع خودش بود؟

‫برای این که دیدم رفیق اسکوپک ‫داره خیز برمی‌داره که بزندش

‫برای همین پیش‌دستی کردم

‫تا جلوی فاجعه رو بگیرم. دستت رو نشون بده

‫من با ایشون بحثی ندارم. ‫همه‌ش دم از انقلاب می‌زنید

‫و پای عمل که می‌رسه، به‌تون برمی‌خوره.

‫یک دقیقه صبر کنید

‫شما که از سر هیجان و بدون قصد قبلی ‫ایشون رو نزدید!

‫بلکه لباس‌هاش رو دریدید

‫و انداختیدش میون کتاب‌ها، درسته؟

‫ما حاضریم یک کت و شلوار نو به ایشون بدیم

‫خودت رو کوچک نکن. ‫بگذار من حرف بزنم، رفیق

‫من برای اینکه لباسی شبیه ‫مال تو بپوشم، جونم دراومده

‫اگه این‌جا نشستی

‫برای محافظت از من نشستی، نه آزار و اذیتم

‫تو مال زمانه‌ی ما نیستی

‫باید دوره [پادشاهی] اتریش-مجار پلیس می‌‍شدی

‫باید شمشیر به کمر ببندی ‫و روی کلاهت پر بگذاری

‫حالا یک نفر عین آدم بگه ببینم ماجرا چیه

‫- بله، بله! ‫- خب؟

‫بله، بله، افراد شما ‫در جمهوری سوسیالیستی

‫سه تا گچ‌کار مستهلک رو گرفتند

‫فقط به خاطر اینکه دنبال تحصیلات اند!

‫آخه مگه چی تو این زندگی نصیب من شده؟

‫چی؟ جوونی هم نکردم که دلم خوش باشه

‫چون از چهارده سالگی دارم شکم ‫پدر و مادر درمونده‌م رو سیر می‌کنم

‫بچگی هم نکردم... یازده تا بچه بودیم

‫زمستون‌ها هم که نمی‌شد مدرسه رفت

‫چون فقط یک جفت کفش داشتیم ‫که باید به هم قرض می‌دادیم

‫گاهم هم فقط یک جفت کفش چوبی!

‫متوجه ام. از قضا، اسم من کراوسه

‫من ردیف جلو می‌نشستم، نزدیک ‫پنجره، دومین نیمکت، پشت تو

‫- تو روحت! ‫- بله!

‫تو که سن پانزده تک‌فرزند بودی

‫و پدرت هم مثل یک گاو قوی بود. ‫اون‌قدری که چرخ رو با بارش می‌کشید

‫حالا بگو ببینم این داستان ‫کفش رو از کجا آوردی؟

‫از داستان "محض ‫خاطر گاو"، ییندریخ شیمون بار

‫گوستاو

‫یا کل داستان رو بگو

‫یا به جرم فریب مقامات زندانی‌تون می‌کنم

‫خب، جری، ببخشید، رفیق فرمانده

‫ماجرا چیه؟

‫ماجرا از یک شبی تو یک باشگاه شبانه شروع شد

‫که خدمت‌کارهای تاکسیدو-به-تن ‫با بشقاب‌های نقره‌ به تو سرویس می‌دادند

‫وایستا! این‌ها رو ننویس

‫و ما هم اون‌جا نشسته ‫بودیم و کسی نمی‌دونست...

‫هیچکس حتی فکرش رو هم نمی‌کرد ‫که ما گچ‌کار باشیم

‫و تا همون چند ساعت قبلش، کثیف و ژولیده

‫ببین، من با این دو تا دستم، تو این ‫همه سال با اون‌قدری با ملات کار کردم

‫که می‌شه اون‌ور ماه رو باهاش پوشوند

‫یعنی حق ندارم یک بار هم که شده

‫یک دختری بلند کنم...

‫که صرف و نحو بلد باشه؟

‫می‌فهممت

‫جداری ضخیم با دیوار پوش

‫فس و فِسِ بطری‌های شامپانی

‫و شمع‌هایی در شمع‌دانی‌های طلایی

‫گوستاو پروزا، با تحصیلات متوسطه

‫همراه بانوی دلربایی که، ‫لبریز از احساس ستایندگی...

‫مزخرفات شیرینی را بیخ گوش او می‌خواند

‫پا روی تخته‌ی صیغلی رقص می‌گذارد

‫خداوندا، یعنی این موضوع ‫رو این‌قدر جدی گرفتید

‫که بیایید تو کتاب‌خانه‌ی ‫دانشگاه، شر به پا کنید؟

‫- بله، گرفتیم ‫- مسخره‌ست

‫بچه‌ها، یک نگاه به خودتون بکنید

‫تو یک نگاه معلومه که از پشت کوه اومدید!

‫کت و شلوارهامون دست بهترین خیاط شهره!

‫تا هفته دیگه می‌آییم رو تیپ!

‫- دست‌هاتون شبیه پاروئه ‫- می‌ریم مانیکور می‌کنیم

‫ما پی همه‌چیز رو به تن‌مون مالیدیم، جری

‫حتی فردا می‌خواهیم بریم ‫زیرشلواری هم بخریم

‫- عین ملوان‌ها راه می‌رید ‫- آره، تو هم عین بچه‌زرنگ‌ها

‫عمرا اگه موفق بشید

‫رفیق، عرض کنم که من، ‫سابقا استاد رقص

‫و مربی آداب اجتماعی بودم

‫من به این دوستان کمک می‌کنم

‫- قبوله! ‫- و اگر ممکنه

‫شکایتم رو هم پس می‌گیریم

‫به نظر شما شدنیه، استاد؟

‫رفیق، این دوستان ما می‌دونند دنبال چی اند

‫می‌تونیم ظرف سه ماه ‫ازشون سه مرد آقامنش بسازم

‫مردانی که...

‫در ضیافت وزارت امور خارجه هم پذیرفته باشند.

‫ببینید، آقایون، این‌ها ‫شاگردان دوره‌ی پاییزه‌ی من

‫در جزیره سوفیا هستند، 1924

‫و این هم

‫کلاس رقص مدرسه‌ی اقتصاد

‫در 1926

‫نمی‌شه گفت همه‌شون موفق شدند

‫اما از صدها جوان نااهل، آقا ساختم

‫و از صدها دختر بی‌قرار، خانم‌هایی...

‫که در همه‌جا پذیرفته باشند

‫متاسفانه سال 1948

‫حرفه‌ی پُربارِ من، به پایانی غیرمنتظره رسید

‫مایه لذت بود، اما از بخت بد، رقص ‫در اون اثنی...

‫چندان خواهانی نداشت. ‫غم‌انگیز بود که می‌دیدم...

‫بعضی از بهترین شاگردان فارغ التحصیل من

‫بعدها کل شام‌شون رو...

‫با یک قاشق می‌خوردند

‫استاد، ما فقط می‌خواهیم بدونیم

‫که شما از پس ما برمی‌آیید یا نه

‫فکر نمی‌کنم تو حرکات به مشکلی بخوریم

‫از طرفی هم فکر می‌کنم

‫کاش منظورم رو بفهمید...

‫نه که ما احمق باشیم ها، ‫احمق نیستیم

‫اما ساده بگم، حافظه‌مون با بقیه فرق داره

‫از اون‌جایی که بیشتر عمر ‫کار یدی کردیم

‫کله‌هامون خیلی عادت به...

‫نیازی نیست

‫بگذارید باهم روراست باشیم، ببینید، ‫این‌ کتاب‌خونه‌ی منه

‫بیشتر کتاب‌ها رو نخوندم، رک و راست، ‫بیشترشون رو نخوندم

‫برای مثال، پیکاسو

‫معروفه به "پدر کوبیسم" و خلاص

‫و تا همین‌جا کافیه

‫به گمان من، کارشناسان

اعم از تمام زمینه‌های فرهنگی

بین بالانشین‌ها، خیلی محبوب نیستند

‫چون که بقیه رو خجالت می‌دند

بسیاری افراد فرهیخته رو هم داریم،

‫مثلا همین پروفسور اشتک، ‫که باید تو تلویزیون دیده باشیدش

‫- اشتوکال رو می‌شناسم ‫- پروفسور واسلاو ویلم اشتک

‫که شاید ده تا کتابخانه رو هم خوانده باشه

‫اما توی دیپلمات گریل، خبری ازش نیست

‫پسرها، ساعت یک ربع به پنجه

‫عجب پلشت‌هایی هستید

‫بیف آ لا مد، املت سوپقی

‫شاتوبریان

‫وجود تمدنی در خارجِ ‫جو، فرضیه‌ای علمی‌ست

‫که نه می‌توان آن را اثبات نمود، نه رد کرد

‫ایوان‌های بعلبک،

‫یا تقویم مایاها، ‫معروف به زهروی و...

‫سالوادور دالی نابغه‌ای غریب است

‫که ایده‌های دادائیستی‌اش

‫متفرعنین، بورژواهای متفرعن را متحیر نمود

‫- سالوادور دالی ‫- نابغه‌ای غریب

‫خب، مادام، وقتی که آلونک رو فروبریزی

‫شاید بزنی بُز رو هم بکشی. ‫ما یک استادی رو استخدام کردیم

‫- که به‌مون درس می‌ده ‫- چی می‌خونید؟

‫همه‌چیز، ادبیات، ‫هنر، فیزیک نجومی

‫با این‌همه موضوع گیج نمی‌شید؟

‫- تجزیه‌شون کردیم ‫- تجزیه کردید؟

‫البته. پروفسور می‌گفت ‫که همیشه با پینکاسو تا کرده

‫- با کی؟ ‫- منظورش پیکاسوئه

‫از طرف دیگه

‫مادام، اگه از اون طرف نگاه کنید

‫یک مرد هرچه فرهیخته‌تر، خطرناک‌تر

‫بعضی از این فرهیختگان افتادند زندان، ‫و بعضی هنوز زندان اند

‫بله، اما خب باید یک چیزی بلد باشید دیگه

‫بله، اما فقط چند تا چیز، و باید ‫همیشه همون‌ها رو تکرار کرد

‫نکته اصلی اینه که هیچکس نباید متوجه بشه ‫حرف حساب آدم چیه

‫خیلی مزایا داره ها

‫مردم مقهور آدم می‌شن، و جرئت ‫مداخله هم ندارند

‫مثلا، من دارم راجع به UFO (بیگانگان) می‌خونم، ‫تونی درباره تئاتر پوچی

‫- و من هم درباره سالوادور دالی ‫- چی؟

‫- سالوادور دالی ‫- این که عالیه

‫بله، کار پروفسور حرف نداره

‫ما دیگه بریم، الان کلاس داریم

‫اگه درس دارید که مانع‌تون نمی‌شم

‫- تا بعد، آقایون ‫- تا بعد

‫کاش به اسم روی در نگاه کرده بودم

‫- با کسی کار داشتید؟ ‫- چی؟ بله

‫با کسی کار دارم

‫ببینم... شما احیانا...

‫- دختری به نام بُژکا ندارید؟ ‫- من؟ چطور؟

‫ببینید، روراست باشید. ‫نیستید؟ بسیار خوب

‫خب، خانم جوان... آخ، خدایا

‫- سلام! ‫- سلام!

‫شما مادرش هستید یا مادر شوهرش؟

‫من بیوه‌ای بی‌فرزندم آقا، بفرمایید؟

‫بی‌فرزند؟ یعنی چه!

‫من نُواک هستم، از هدنین

‫دیشب تو همین آپارتمان بودم

‫- دیشب؟ ‫- بله

‫حتما اشتباه می‌کنید. ‫من دیشب مهمان نداشتم

‫اجازه بدید، خانم. من نیومدم دیدن شما

‫اما مدتی می‌شه که... ‫شاید طبقه رو اشتباهی اومدم

‫مطمئن نیستم، اما گمونم همین‌جا بود

‫بگذارید ساده بگم، قطارم داره می‌ره ‫و هیچ پولی ندارم

‫خب برید بایستید سر جاده!

‫کسی اون‌طرفی نمی‌ره، مادام

‫خب، آداب رو باید سر میز به نمایش گذاشت

‫شروع کنید، لطفا. ‫دست‌ها بالای میز

‫نگفتم دست‌ها بالا!

‫فایده نداره پروفسور! ‫دست‌هاتون رو نیارید بالا

‫- انگار اسلحه گرفتند سمت‌شون! ‫- آخه ایشون گفت...

‫آرنج‌ها نزدیک بدن

‫نزدیک بدن خودت، این‌جوریه؟

‫آروم، آروم

‫احساس حماقت نمی‌کنید؟

‫می‌دونم دیگه. همین‌هان که همه‌جا رو می‌کنند ‫چای‌خونه

‫بهتره بگید کافه‌تریا

‫می‌دونم سخته، اما مطمئن ام که...

‫از پسش برمی‌آیید

‫بسیار خوب، حالا در حالی که ‫منتظر نوشیدنی هستید

‫اوقات‌تون رو به گفت‌گویی بی‌تکلف می‌گذرونید

‫بجنبید، آقایان

‫بیایید یک مکالمه‌ی راحت داشته باشیم. ‫منتظرم، گوشم با شماست

‫شنیدیم، اما یعنی چی؟

‫دیالوگ یعنی باهم سخن گفتن

‫بی‌تکلف... منظورم اینه که

‫خفه شید، من چه بدونم دیا... دیالوگ چیه؟

‫دیروز وردستم این‌قدر آب تو ملات ریخته بود

‫که همه‌ش شُرّه کرد تو پاتیل

‫چقدر خوب گفتی، ‫همین چندی پیش گفتم که

‫آدم اگر خودش کار رو دست نگیره

‫تر زده می‌شه... خراب‌کاری می‌شه

‫باید دوباره و دوباره به‌ش یادآوری کرد، ‫من همیشه به‌ش می‌گم

‫«آب زیاد مریز، فرزندم، آب زیاد مریز»

‫این غلطه آقایون، با این فُرم نه

‫همین‌طور با این محتوا

‫موضوع مکالمه نباید مهم باشه

‫خب، تقصیر منه، ‫امروز گفت و گو رو می‌گذاریم کنار

‫- حالا شروع می‌کنیم ‫- آخه چطور بگذاریم کنار؟

‫منو و سفارش رو هم گذاشتیم کنار

‫هر وقت "Tournedos á la ‫reine" رو مثل من تلفظ کردید

‫اون‌وقت چیزی رو نمی‌گذاریم کنار. ‫موافق ام، پروفسور

‫بله، آقایان. بیایید با یک ‫نوشیدنی شروع کنیم. صبر کنید

‫پیشخدمت می‌آد و نوشیدنی رو سرو می‌کنه

‫بفرمایید. چینزانوی ‫تلخ یا کامپاری؟

‫- مهم نیست ‫- غلطه، این شد دو تا

‫آره، بزنش، پاهای تو کوچک‌تره

‫- و این هم از سومی ‫- او رو نگفتم، احمق!

‫- چرا داد می‌زنی، الاغ؟ ‫- چهارمی، و پنجمی

‫از اون‌جایی که شبیه یک گروه هستید، باید ‫بهترین رفتار خودتون رو به نمایش بگذارید

‫آقایان، هیچ نمی‌کنید جز خطا. ‫در آیین نیکان، خطاهای کوچک...

‫قابل چشم‌پوشی هستند، اما، ‫هیچوقت به کسی سیلی و لگد نزنید، آقایان

‫آقای پروزا، حتی یک ‫ابرو بالا انداختن ساده هم

‫خلاف آیین نیکانه، آقای پروزا

‫می‌بینید؟ خودتون هم خطا می‌کنید ‫و فقط به ما سرکوفت می‌زنید

‫خب، این‌جوری همه‌چیز خراب می‌شه آقایان. ‫این‌قدر دُرشتی نکنید

‫هیچ نمی‌کنید جز خطا

‫و این بزرگ‌ترینِ خطاهاست، آقایان! ‫هیچ‌وقت جدل نکنید

‫آقامنشان نباید عوامانگی ‫پیشه کنند! فراموش نکنید...

‫یک مرد آقامنش همواره ‫می‌پرهیزه از این که...

‫روی اطرافیان تاثیری نامطلوب

‫یا ناخوشایند بگذاره

‫دوم اینکه، یک مرد آقامنش همواره ‫می‌دونه چه رفتاری پیش بگیره که...

‫احساسات دیگران، تحت هیچ شرایطی، آزرده نشه

‫نمی‌دونی چقدر سخته زندگی کردن ‫با کسی...

‫که درکت نمی‌کنه! ‫ای کاش زودتر همدیگر رو دیده بودیم

‫یک نصفه‌روز بیشتر نیست ‫که می‌شناسمت ها

‫اما انگاری همیشه می‌شناختمت

‫سرنوشت معامله‌ی سنگدلانه‌ای ‫با ما کرده، دوست من

‫تو زیبایی! در درون و بیرون

‫امیدوارم تو [کاخ] سانسوسی من ‫معذب نشده باشی

‫مایه افتخاره! کاش می‌زدم ‫اون شوهرت رو می‌کشتم

‫دوست دارم بُکشمش. حق نداره بیرون شهر مشغول کار بشه

‫و تو رو در معرض تنهایی بگذاره!

‫نمی‌خوای لباست رو سبک کنی؟

‫چرا

‫نه، این‌جا نه، کاناپه بهتره

‫مطمئنم که می‌فهمی پیوستگی یعنی چی

‫احتمالا خوردی به دیوار، کُتت رو بُرِس بکشم؟

‫می‌دونی که زن‌ها چقدر عاشق بُرِس اند

‫مرغ خودم که به فکر هیچی نیست ‫جز این که مرغ‌هاش چند تا تخم می‌گذارند

‫چنین جَوی درست کرده! ‫آخه من کجا بودم...

‫کاش زودتر دیده بودمت

‫کجا بودم...

‫می‌تونستم تو فرمانداری شهرستان ‫صاحب شغلی بشم

‫حداقل بیشتر از این کاسب می‌شدی

‫خدایا، راستی راستی داری گریه می‌کنی؟

‫اسم خودت رو هم گذاشتی مَرد؟

‫چه کارهایی می‌تونستم بکنم...

‫اگه زنی داشتم...

‫- خدایا ‫- که عین تو بود!

‫- شوهرمه! ‫- می‌تونستم از مقامات شهرستان بشم

‫شوهرم اومد، چه کنیم؟

‫چه کار کنیم؟

‫شرمنده، باید از پنجره فرار کنی

‫از پنجره؟ از؟

‫آره، شکر خدا، نه، نه، نه. اون‌یکی

‫این‌جا؟ الان طبقه چندیم؟

‫بیرون داربست هست، ‫شانس آوردیم، طوری‌ت نمی‌شه

‫چجوری خودم رو به تراموای 14 برسونم؟

‫- برو سمت چپ ‫- سمت چپ؟

‫نه! آهان! خداحافظ

‫- همه‌چی مرتبه؟ ‫- جوری رفت پایین، انگار که...

‫- تو آتش‌‌نشانی کار می‌کنه ‫- خانم ترکُوا یک چیزی برامون داره

‫اون هم چه چیزی! یارو ‫اهل بیلوویتسه تو پودبورانی‌ـه

‫"گردش اتوبوسی برای دیدار با مادمازل نیتوش" ‫زنش مونده بود خونه

‫- خب؟ ‫- مسئله همینه

‫فقط صد چوق، با یک رسید ‫خشک‌شویی. تو حمومه، زیر آب‌گرم‌کن

‫کار و بار همیشه هم که سکه نیست

‫گاهی کم‌تره و گاهی بیشتر، تا خدا چی بخواد

‫- من که راضی ام ‫- من هم. به گمونم خوش می‌گذره

‫اما من این‌قدر از این جاهل‌ها دیدم ‫که برای هفت پشتم بسه

‫خیلی نفهمند بابا!

‫من میون هنرمندها بزرگ شدم

‫آره، تو مدرسه هنر برای ساعتی هفت کرون

مدلِ لخت بودی

‫مارچلا، می‌خوام راه رفتنت رو ببینم

‫- چقدر کج و کوله ‫- چی؟

‫چی که چی؟ ‫باید کُرسِت ببندی

‫من سر کار بودم، البته تو بدون سوتین...

‫- چیزی کاسب نمی‌شی ‫- خاک عالم، چقدر پرروئه

‫خب، دخترها، سوزان راست می‌گه

‫یک چیزی براتون دارم

‫سه تا آقا با موقعیت عالی

‫شاید اون بولیز لورکسم ‫رو بپوشم که یقه‌ش بازه

‫سه تا آقا با موقعیت عالی

‫- بعد می‌گی لورکس با یقه‌ی باز؟ ‫- باید بنشینیم قشنگ حرف بزنیم

‫اما این سه نفر نباید بو ببرند که...

‫این کار برای شما...

‫- چطور بگم... ‫- تفننه

‫- چی؟ ‫- گفتم کار تفننی‌مونه

‫خب، از اون‌جایی که هیچ‌کدوم‌تون ‫پا تو محافل عالی نگذاشتید...

نگران ام. اعتراف می‌کنم که ‫من فقط یک بار رفتم دیپلمات گریل

‫اون هم برای رفت و روب

‫ ‫حالا عیب نداره که نگرانی

‫نکته اول: ادکلن بزنید

‫من به‌تون قرض می‌دم، ‫حالا صبر کنید تا ببینیم

‫نمی‌خواد قرض بدی، بندازش بره، بی چک و چونه

‫خانم ترکُوا، یک جوری شلوغش می‌کنی ‫انگار اون سه تا دیپلمات اند

‫- شلوغش می‌کنه؟ ‫- خب دیپلمه اند دیگه

‫دیپلمات، بستگی داره

کی و کجا و جلوی کی بگی

‫- حالا به کی می‌گیم؟ ‫- نمی‌دونیم، اما خانم ترکُوا چرا

‫سر من داد نزن

‫صبر کنید، این سه تا آقا

‫مردان دنیادیده اند

‫- تا ببینیم ‫- دیپلمه - دیپلمات

‫وقتی خانم ترکُوا حرف می‌زنه خفه شو

‫- نمی‌فهمم چی داره می‌گه

‫وای که چقدر رو مخی

‫خدایا، خانم ترکُوا

‫می‌بینی با من چه می‌کنند؟

‫آقایون، برای بار هفتم، و امیدوارم آخرین بار

‫نوشیدنی. چی میل دارید، چینزانوی تلخ یا کامپاری؟

‫نظرم با اولی‌ست

‫در خدمت شما

‫خب، دوستان، حالا چه می‌گید؟

‫بسیار خب، من هم با چینزانو موافق ام

‫همچنین من، گیلاسش هم بلنده

‫من چند تکه یخ دیگه هم می‌خوام

‫بسیار خوب

‫نوش، دوستان عزیزم

‫- سگ تو روحت! این که خود جنسه! ‫- چیز خوبیه

‫- که چی؟ ‫- خیال کردم لیموناد تمشکه

‫ای مِی‌خواره‌های سبک‌سر! ‫کمر به نابودی من بستید؟

‫دیگه قرار نشد سر تمرین هم ‫پول خرج کنیم!

‫پسش بده، پسش بده

‫ای بابا! چرا هرجا ما ‫می‌ریم آتش به پا می‌شه!

‫بجنبید!

‫- چه می‌کنید؟ ‫- خونه‌تکونی

‫بعضی‌ها شب‌ها می‌رن عیاشی

‫بقیه به دور و برشون سامون می‌دن

‫اگه هرازچندی با دار و دسته نزنی بیرون

‫دندون‌هات رو خُرد می‌کنند

‫سگ تو روحش

‫چرا جفت دست‌ها رو به ‫کار نمی‌گیری، احمق جون؟

‫ناسلامتی دو برابر منی! به ‫زور چشم‌هام رو باز نگه داشتم

‫تا چند دقیقه دیگه صدای جیک جیک ‫پرنده‌ها بلند می‌شه

‫اگه صدقه سر من نبود و به عنوان ‫آتش‌نشان داوطلب به دل آتش نمی‌زدم

‫میون شعله‌ها ‫جزغاله شده بودیم!

‫آتش‌نشان! همین که فکر کردی ‫باید دستمال‌ها رو...

‫با کُتت خاموش بکنی

بیشتر آتش‌بیار معرکه شدی

‫محض رضای خدا یک کاری بکن، ‫کفر من رو درنیار

‫ابله‌ها، اگه هربار که درس داریم

از این ولخرجی‌ها بکنیم

‫مخارج‌مون تا 550 کرون می‌کشه بالا

‫می‌تونستیم بریم رُکسفورد

‫هنوز انتخاب نکردی، رفیق فرمانده؟

‫- این که فقط بهونه‌ست ‫- راستی؟

‫اومدم ببینم هیچ پیشرفتی داشتند یا نه

‫- هنوز جا نزدند؟ ‫- نباید از بابت‌شون شرمنده باشید

‫رفیق فرمانده، فقط همین رو می‌تونم بگم

‫هیچوقت شاگردهایی شبیه‌شون نداشتم

‫کمی تجملاتیه

‫تجملات فقط جزئیه از...

‫چیزهای پیشاپیش موجود

‫بله، حق با توئه

‫پس همین مسئله UFO رو در نظر بگیر، ‫بعضی از دانشمندان این رو نتیجه‌ی

‫ادله‌ی فرضیات تاییدنشده‌ای می‌دونند

‫که وجود تمدن در جَو خارجی ‫رو...

‫اثبات نمی‌کنه

‫متاسفانه متوجه نمی‌شم

‫خب، خیلی ساده‌ست

‫یک دانشمند جدی وظیفه داره ‫سراغ فرضیاتی بره که

‫حذف‌شدنی نیستند، درسته؟

‫- بله ‫- بله

‫بله، مارتا... مارتای عزیزم

‫کراوات‌ها، خواهش می‌کنم

‫من مخالفتی با تئاتر پوچی ندارم

‫در عین حال، باور ندارم که این ‫فُرمِ تئاتری بتونه انسان مدرن رو

‫در گستره و ژرفای کامل خودش، در بر بگیره

‫ ‫موافق ام. اما خواهشا دستتون رو بالا نگه دارید

‫این جماعت جوری قیافه می‌گیرند ‫انگار یک چیز تازه اختراع کردند

‫اگه کافکا، بکت و یونسکو رو نادیده بگیریم

برای یافتن سرچشمه اصلی

برمی‌گردیم به شکسپیر

‫بله، بله

‫من این‌یکی رو برمی‌دارم

‫رنگ‌هاش من رو یاد یک جور...

‫تاثیر بصریِ عینی

‫از ترکیب‌بندی بدگمانانه‌ی نابغه‌ی بزرگ،

‫یعنی سالوادور دالی می‌اندازه

‫- شما این‌طور فکر نمی‌کنید، مادام؟ ‫- چرا

‫از قرار، شما آقایون فرهنگی هستید، هان؟

‫دوستان، تفنن من فیزیک ‫نجومیه و پیرا-روان‌شناسی

‫دفعه بعد درباره‌ش صحبت می‌کنیم

‫بکت رو فراموش نکن

‫- امیدوارم که نکنم ‫- بریم؟

‫خب، تا دیدار بعد، خانم‌ها

‫بدرود، آقایان، درود بر شما

‫- بدرود ‫- خدانگهدار

‫تا بعد!

‫موندم دیگه کی جلودار ماست!

‫دقیقا!

‫چیزهایی یافتم باب طبع‌تان

‫در کتاب‌های بس فاضلانه

‫پس چه باک از ‫شور و مشورت

‫با کتاب‌های عالمانه

‫آفتاب همچنان که گل‌ها را می‌شکوفاند

‫کک و مک هم می‌آورد

‫پس طبعا در طبیعت

‫هم گناه هست و هم فضیلت

‫من گناه می‌کنم و تو نیز

‫همه گناه می‌کنیم، ای عزیز

‫چه گناهی کرده ایم، ما گناهکاران

‫وقتی هم لذت دارد

‫هم خواستار و خواهان

‫زن‌ سال‌هاست مردی دارد، ‫و مرد نیز همسری

‫زندگی‌شان شاد است، در کنار دیگری

‫تا که زنی‌ گنه‌کار، می‌قاپد او را

‫اما فقط تا صبح، بعد می‌رانَد او را

‫من گناه می‌کنم و تو نیز

‫چه گناهی کرده ایم، ما گناهکاران

‫وقتی هم لذت دارد

‫هم خواستار و خواهان

‫مرد دوباره می‌آید

‫سوی زن و فرزند

‫سوی زندگی معصومانه، با عشقی همچو قند

‫پس چرا صحبت از گناه؟

‫دولت ما هم باید، به جای سرزنش

‫قدر این دختران را بداند

‫- به دور از هر تنش ‫- بله

‫من گناه می‌کنم و تو نیز

‫چه گناهی کرده ایم، ما گناهکاران

‫وقتی هم لذت دارد

‫هم خواستار و خواهان

‫سوزان، چرا مثل گرگ غذا می‌خوری!

‫هیچکس غذات رو ازت نمی‌گیره!

‫خب مرغ دوست دارم، دخترها، شما ندارید؟

‫نگو "دخترها"

‫بی‌کلاسیه، عوامانه‌ست

‫نگو "دخترها"، حتی جلوی دوست‌هات

‫بژکا

‫نگاه کن، سوزان

‫بگذار به‌ت بگم چجوری بخوری

‫این درباره تمام انواع ماکیان

‫صدق می‌کنه

‫حتی اردک

‫خیلی خوب، فهمیدم

‫فقط خیلی شیک بخور

‫که گفتی هیچکس غذات رو نمی‌گیره؟

‫بژکا، انگشت‌هات رو نلیس

‫پس دست‌مال برای چیه؟

‫- آخه دستمالش تمیزه ‫- خب برای همین گذاشتند دیگه!

‫سوزان، نباید نشون ‫بدی که از چی خوشت می‌آد

‫جلوه‌ی خوبی نداره

‫- آخه چشم‌هاش مثل مال کارل گاته! ‫- کی؟

‫چشمش به شماست، خانم ترکُوا

‫گمونم داره جدی می‌شه

‫جدی می‌شه!

‫- بژکا! آب، لطفا ‫- اول اون گفت

‫- سه تا قهوه و سه فنجان مالاکف! ‫- بله، خانم

‫خب، دخترها، می‌خواستم ‫غذا خوردن‌تون رو نظاره کنم

‫به نظر جواب می‌ده

نباید ناراحتِ اون سه تا گنده‌بک باشیم

‫انگشت لای دندون‌هات ننداز، بژکا

‫به نظر جواب می‌ده، خانم ترکُوا

‫احمق بی‌شعور

‫اگه به خاطر خانم ترکُوا نبود، ‫هنوز تو مدرسه هنر مدل بودی

‫اون هم لخت! برای ساعتی هفت کرون!

‫هوار نزن، گرچه واقعیته، ولی کسی نباید بفهمه

‫حداقل بگو ببینیم چه ریختی بودند

‫معرکه! یکی‌شون شبیه ستاره‌ی ‫پاپ، والدمار ماتوشکا بود

‫یکی‌شون شبیه اون بیتله، واتسلاو نتسکاژ، ‫سومی هم شبیه هلنا وندراچکووا

‫دست رو دلم گذاشتی

‫البته خیلی هم شبیه هلنا وندراچکووا نبود

‫صورت‌حساب، لطفا

‫حالا یک دور تمرین کنیم

‫املت سوپقی، بیف آ لا مُد

‫شْوِی ژو شو... یا شوی شو ژی؟

معمولا تونیه که سفارش می‌ده

‫پروفسور گفت او تو تلفظ این ‫کلمات خارجی از همه بهتره

‫آه، بله، با عالی که خیلی فاصله داشت

‫اما باز به گمونم خوب بود

‫بله، بله. برای قهوه وقت ندارید؟

‫نه، مادام. اومدیم خداحافظی کنیم

‫کار خونه‌ی شما تمام شد. ‫دیگه باید جمع کنیم بریم

‫تمام شد؟

‫- بله، بله ‫- امیدوارم راضی باشید و از ما به دل نگیرید

‫که شیشه پنجره‌تون رو شکستیم

‫البته که نه، یعنی تا پیش از جشن...

‫دیگه این‌جا نمی‌آیید؟

‫- چرا ‫- می‌آییم

‫خدانگهدار، تا بعد، خیر پیش

‫ممنون

‫شب خوش، ببینید خانم...

‫ببینید، آقا. مگه سه مرتبه ‫نگفتم که این‌جا تشریف نیارید؟

‫ببینید خانم، سه بار گفته باشید یا نه، ‫بگذارید توضیح بدم

‫من تمام ساختمون رو در به در گشتم

‫مستاجر به مستاجر، و حالا مجاب شدم که...

‫- تو همین واحد بودم ‫- حتما یک...

‫به چه جرئتی! زنگ می‌زنم به پلیس ها!

‫بسیار خب، اما من چنین نمی‌کنم

‫از طرفی از پلیس بیزارم، از طرف دیگه ‫مدرکی ندارم

‫- که این‌طور ‫- صبر کنید، اجازه بدید حرفم رو تموم کنم

‫گور پدر پول، اما خوش ندارم من رو مچل کنید

‫روشن شد، خانم؟

‫چرا در رو باز نمی‌کنید تا یک ‫نگاه به اتاق خواب بندازم و برم؟

‫صبر کنید، صبر کنید

‫آخ، پام! مادام، نکنید! وگرنه پشیمون می‌شید

‫من باز هم می‌آم و اون‌قدر سر و ‫صدا راه می‌اندازم تا کل ساختمون...

‫ولم کن!

‫گفتم که، دارم طلاق می‌گیرم! ‫آب از سرم گذشته، مادام

‫طلاق... کی فکرش رو می‌کرد

گاف دادیم! فکر این‌جاش رو نکرده بودیم

‫- بله؟ ‫- پروزا گوستاو

‫2800 کرون، 500 تا هم پاداش

‫کاچی بِه ز هیچی

‫پولت رو بشمر!

‫- اسکوپک ‫- بفرمایید

‫ممنون

‫موندم هُوُرکا با کی داره حرف می‌زنه

‫اگه نمی‌شه کاریش کرد، خب نمی‌شه دیگه

‫اگه کار به غرامت برسه، خرج سنگینی ‫روی دست‌تون می‌مونه

‫تو پراگ، این دستمزد آخرتونه

‫- پس‌فردا جابجا می‌شیم ‫- چطور؟

‫چون کار ساختمون اول تموم ‫شده و دیگه...

‫و برای دومی داربست ‫نداریم. لعنت به این کار...

‫من مجاب شدم که ممکن ‫نیست ظواهر و زیبایی پایتخت ما

‫کسی رو به وجد نیاره. مخصوصا با شهری...

‫مثل پراگ

‫بی‌تفاوتی و تنبلی بعضی مردمانی که

‫در پراگ به دنیا اومدند اما ‫مهری به این شهر ندارند

‫کافیه تا به فکر تهیه داربست ‫برای کسانی باشیم که

‫از استان بوهمی جنوبی اومدند

‫تا جلوه‌ی پراگ رو به‌ش برگردونند. ‫جا داره بپرسم:

‫اگر روستاییان نبودند، تئاتر ملی کجا می‌بود؟

‫خجالت‌آور نیست؟ ‫نمی‌شه راهی برای مجاب کردنِ...

‫این بروکرات‌های ناتوان یافت؟

‫عذر می‌خوام

‫چند بروکرات ناتوان که ‫بهانه‌ای سست آوردند و گفتند...

‫انتظار نداشته اند که گچ‌کاران ولهارتیس...

‫این‌قدر سریع کار بکنند؟

‫عکس قشنگی شد، سه تامون خوب افتادیم

‫آره، حتی پترتیل هم خوب افتاده

‫قشنگه، اما باید خاکی بمونیم

‫- وویتک هیناس ‫- نقاش چک

‫- در خانواده‌ی فقیر چک... ‫- به دنیا آمد

‫- چیزی که به نظرم جالبه اینه که... ‫- و بعد در وین، نزد خانواده‌ی فقیر چکی...،

‫- ...ماری اسکودوفسکا کوری ‫- ببین

‫من دارم مطالعه می‌کنم، تو متنت رو حفظی

‫نمی‌شه یک‌کم تمرکز کنی؟

‫باید می‌دونستی که اون‌موقع که ‫تو لخت می‌رفتی مدرسه هنر...

‫من به امپرسیونیست‌ها علاقه‌مند بودم

‫آخه تو که اصلا نمی‌دونی امپرسیونیسم چیه

‫درآوردن ادای نقاش‌ها‌ که فکر من نبود

‫نه که من سیر تا پیاز ‫این زنیکه کوره رو می‌دونم

‫- کوری! ‫- آره، کوری

‫دخترها، معلومه دیگه. ‫سوزان مستخدم بیمارستانه

‫پس می‌شه پزشک

‫لوکیمیا، آپاندیس

‫بژکا با لاک الکل کار ‫می‌کنه، او می‌شه معلم شیمی

‫- مادام کوری ‫- خوبه...

‫و تو که مدل بودی، می‌شی نقاش، ‫فارغ التحصیل آکادمی

‫و به عنوان یک فارغ التحصیل باید بدونی که

‫هیناس کی بوده و این که پرده‌ی ‫تئاتر ملی رو کشیده

‫باید بدونه دیگه

‫معلومه، ولی همین که یک چیز دیگه ازم بپرسند

‫دیگه می‌مونم چی بگم

‫خب دوباره بحث رو برگردون به هیناس

‫به نظرت سوزان و بژنکا چه باید بکنند؟

‫- برگردند به کوره ‫- کوری

‫کی اول می‌ره داخل؟

‫آقا

‫اگر کسی سوپ رو بریزه چه می‌کنیم؟

‫نادیده می‌گیریم

‫چرا اول آقا داخل می‌شه؟

‫تا توجه رو از خانم برداره

‫اگه یکی از سر تا پات سس بریزه؟

‫متوجه میشم، اما...

‫- خودم رو می‌زنم به اون راه ‫- من آماده ام

‫خب، دخترها. در امن و امانید ‫سوزان تو صحبت کردن از کم‌خونی شدید...

‫- حرف نداره ‫- ماری اسکودوفسکا کوره

‫- کوری ‫- بله، کوری

‫اما این که موضوع منه، ‫تو باید از مدرسه هنر حرف بزنی دیگه؟

‫هیناس، تو از هیناس حرف بزن

‫خدایا، انگار خودم بلد نیستم

‫خب، تکرارش کن

‫راستی، اصلا به روی خودتون ‫نیارید که من تو رخت‌کن ام

‫اگر هم من رو دیدید، انگار که نمی‌شناسید

‫وندراچک می‌دونه چطور بنشوندتون

‫میز آقایون هم سمت راست شماست، ‫ترتیبش رو دادم

‫خوب گوش بدید، وقتی که اومدید

‫هم‌چنان وجاهت خودتون رو حفظ می‌کنید، ‫تا وقتی قشنگ خوابشون نبرده...

‫سراغ جیب‌هاشون نمی‌رید

‫- و حالا، یک اصلاحیه مهم! ‫- وایستا

‫زنگ رو که زدم، شما ‫باید از پنجره بپرید بیرون

‫- نه آقایون ‫- پول و فلان چی؟

‫نگذارید چیزی جا بمونه، روشنه؟

‫خیلی خوب

‫فهمیدید؟ باید از پنجره برید بیرون

‫خب، موفق باشید

‫بسیار خوب

‫باید اعتراف کنم، پروفسور

‫که دچار ترس از صحنه شدم. کار آسونی که نیست

‫اولین گام به سوی اجتماع ‫همیشه آدم رو مضطرب می‌کنه

‫اجازه بدید تکرار کنم که هیچ اتفاقی ‫براتون نمی‌افته

‫فقط می‌خوام از آقای پترتیل خواهش کنم

‫که اگر سالاد خیار سفارش بدی...

‫تو تمرین لباس خودش رو فراموش کرد

‫سس رو از سس‌پاش سر کشید. ‫دیگه تکرار نشه، آقای عزیز

‫- حالا اون که تمرین بود ‫- یادت باشه، چسبیدن لب

‫به لبه‌ی یخدان، همانا، و ‫خراب شدن همه‌چیز همان

‫فراموش نکنید، کنار خانم‌هایی می‌نشینید ‫که چنین گاف‌هایی...

‫براشون سنگین‌تر از اینه که ‫چنگال رو در چشم‌شون فرو کنید

‫عالی شدی، گوستاو

‫چه حیف که بلندبالاتر نیستی، ‫تا همه بهتر ببینندت

‫من چی؟

‫- تو خوب و میزونی ‫- آقایون

‫کامیابی در شب پیش رو

‫تاج افتخاری‌ست بر سر حرفه‌ی تباه‌گشته‌ی من

‫ببخشید که احساساتی شدم

‫خرافاتی هم نیستم، اما، فو، فو، فو

‫زیباترین قسمت این ماجرا اینه که

‫صرفا "فُرم بدون محتوا" نیست

‫ما نه فقط در وجنات، که در بیانات هم سرآمدیم

‫متشکرم

‫یک مورد دیگه هم هست، آقایون.

‫روشن کردن سیگار برای ‫یک خانم، بدون اطلاع او...

‫کاملا رواست. کی ‫برای این کار آماده‌ست؟

‫این بزغاله‌ها خراب‌کاری می‌کنند

‫آقایون، فقط آسوده و خونسرد باشید

‫فقط همه‌چیز رو به خاطر بسپرید، ‫تا همه‌چیز خوب از آب دربیاد

‫سنگ تمام بگذارید

‫لات و لوت‌های دهاتی! ‫ما رو گذاشتند تا...

‫براشون داربست باز کنیم

‫اون‌وقت خودشون رفتند سور و سات گرفتند

‫بعد ما باید شبونه کار بکنیم!

‫- شب خوش ‫- سلام... شب خوش

‫- شب خوش ‫- کاش می‌رفتم ترانوا تا ببرم

‫و می‌رفتم بوهمی تا ببازم...

‫- شب خوش، آقایون ‫- شب خوش

‫- شب خوش ‫- شب خوش

‫شب و روزتون خوش، مادام

‫شنیدم که سه ماه پیش ‫این‌جا آتش‌سوزی شده، بله؟

‫در حد یک رومیزی بود، نه بیشتر

‫یک دستی به سر و گوشش می‌کشیم

‫می‌شناسیدشون؟

‫مطمئن نیستم

‫اما یکی از دو میز اون‌طرف رو پیش‌نشین کردند

‫دیپلمات گریل مفتخر است

‫به حضور شما

‫ویسکی برای آقایان

‫هنسی برای بانوان

‫سه ویسکی با یخ، ‫و هنسی برای بانوان

‫تا پیش برویم

‫خوش آمدید آقایان

‫از سوی مدیر و رئیس

‫و همچنین از مطبخ نیز

‫می‌رسد پیشنهادی لذیذ، ‫شراب و صدف‌های تمیز!

‫صدف!

‫چرا که نه؟

‫برای سه نفر!

‫و سه ویسکی دیگر با یخ

‫و هنسی برای بانوان

‫تا پیش رویم دَوان، ‫به سوی اهدافمان

‫شاتوبریان با مارچوبه

‫و راسته‌-کباب ذغالی

‫دسری پُرشهد و شیرینی

‫برای سور و ساتی عالی

‫برای سور و ساتی عالی

‫می‌خوریم از بشقاب‌ها

‫از بهترین‌ها

‫سه تا دیگر بیاورید

‫- ویسکی برای بانوان ‫- هنسی!

‫شش بشقاب پر از صدف

‫برای بُزی، چون علف

‫تا پیش رویم دَوان، ‫به سوی اهداف‌مان

‫قهوه چطور؟

‫و بادام شور؟

‫ویسکی سردردآور است

‫قهوه بر آن کارگر است

‫شش بشقاب صدف

‫باب دندان بانوان

‫شش استیک شاتوبریان

‫شش پیانو همزمان!

‫راسته-کباب با ادویه

‫گارسون کدوم قَبریه؟

‫دوازده قهوه‌ی تیره، ‫برای چشمی که سیاهی می‌ره

‫با کُلی ماهی کولی

‫با یک بشکه ویسکی و ‫یک بشکه آب‌شنگولی!

‫تا پیش رویم دَوان،

‫به سوی اهداف‌مان

‫هدف... هدف...

‫در خدمت ام آقایان. میلِ شام دارید؟

‫بعدتر. فعلا پیش‌غذا

‫نوشیدنی؟ دوبُنت، ‫ماریتینی، کامپاری تلخ

‫یا اگر چیز سنگین‌تری میل دارید

‫لانگ جان، بلک اند وایت، وات 69...

‫گمانم کامپاری. علی ای حال...

‫- سه تا کامپاری ‫- سه تا کامپاری، خواهش می‌کنم

‫- بنشین ‫- نشستم

‫- نشسته ‫- شما هم نشستید؟

‫ما هم نشستیم

‫اون‌جا رو ببینید، دقت کنید

‫به نظرتون این سه تا تنها اند؟

‫باید خودشون باشند

‫می‌دونم، زل زدند به ما

‫خانم‌ها که وارد می‌شن، کار مردها همینه

‫نگاهشون نکنید

‫نمی‌کنم. حالا چه کنیم؟

‫من رو نگاه کنید، دخترها

‫شب خوش، در خدمت ام

‫- یک دونه... ‫- سه تا قهوه

‫بله

‫کبریت

‫جدی گفتم، گیر کرده، چاقو دارید؟

‫- زده به سرت؟ چاقو؟ ‫- چه کار می‌کنید؟

‫می‌خواهی سیگار بکشی، نه؟ خودم ‫می‌دونم دارم چه می‌کنم، بنشین و تماشا کن

‫- یک امتحان می‌کنم ‫- نکن، چُلفتی هستی

‫- اجازه هست؟ ‫- ممنون

‫اجازه هست؟

‫خیلی ممنون

آرشیتکت آنتونی اسکوپک

‫خوش‌وقت ام، آقای اسکوپک

‫آدم با دیدن شما می‌فهمه که مردان موقر ‫هنوز هم هستند

‫نگفتید ممکنه چنین چیز قشنگی ‫چشمم رو بگیره؟

‫اگر مطمئن می‌بودم که ‫خانم‌ها نمی‌رنجند

‫راهی رو پیش پا می‌گذاشتم

‫تا چشمم به فندکم هم باشه

‫می‌شه بگید چه راهی؟

‫- بیایید میزهامون رو بچسبونیم به هم ‫- حتما

‫نشقه‌ای درخشان از جناب معمار، ‫اجازه بدید از دوستانم بپرسم

‫مطمئن ام که این پیشنهاد به نفع‌تونه

‫مگه خری؟

‫به نظر عالی بود. مبارکه

‫اصلا باورم نمی‌شد

‫فرمانده، من استاد حرکات ‫ام، از این بابت مشکلی نیست

‫اما از بابت گفت و گو، کمی دودل ام

‫چیز جالبی دیدید، خانم؟

‫نه، همه‌چیز مرتبه

‫این ادایی‌ها دیگه برای ‫من هم جالب نیستند، خانم

‫چی داریم می‌خوریم، جناب آرشیتکت؟

‫تورنِدو روسینی، مادام

‫آقایون بیف آ لا مد رو ترجیح می‌دن

‫چقدر جالب! با شغلی که من دارم...

‫دیگه وقت پخت و پز ندارم، ‫مگر این که برم کافه‌تریای دانشگاه

‫یک چیز حاضری بخورم

‫وضع من هم همینه

‫معاینه‌ی بیماران که تموم می‌شه ‫می‌دوم می‌رم کافه‌تریا

‫و از اون‌جا می‌دوم می‌آم پیش بیماران، ‫و تا بخوام خودم رو ضدعفونی کنم

‫شب شده

‫بیایید سر آقایون رو با ‫حرف از پخت و پز درد نیاریم

‫نه، نه، سر ما رو درد نمی‌آرید

‫انسان که جُز این نیست

‫طبعا. به نظرم خیلی جالبه ‫که ماری اسکودوفسکا کوری

‫اولین خانم معلم، و اولین زنی ‫که به سوربن پاریس راه یافت

‫- همزمان برای خانواده‌ش هم آشپزی می‌کرد ‫- بله

‫به گمان من، زندگی این روزها ‫سراسر پوچی‌ست، خانم‌ها

‫و این از همه‌جا بهتر، در همین ‫بارداری تئاتر فعلی پیداست

‫بله. باور نمی‌کنید که...

‫چقدر آدم این روزها از لوکیمیا رنج می‌برند

‫- این بیماری به سلول‌های خون برمی‌گرده ‫- حتم دارم که آقایون اطلاع دارند

‫جای تعجبی هم نیست، ‫اوضاع و احوال به گونه‌ای‌ست که

‫بعضی از همکاران بر این باورند

‫که وجود ارتباطات میان ‫تمدن‌های گوناگون بین سیاره‌ای

‫می‌تونه یک دورنمای واقعی باشه

‫تئاتر پوچی هم بر همین اساس ساخته شده

‫بازنمای پوچیِ عقلانی‌ست

‫و به همین سان، کج‌فهمی عقلانیِ چیزی که

‫- که درش زندگی می‌کنیم ‫- چقدر جالب، در پزشکی هم...

‫در حال حاضر امیدواریم که آپاندیس هم...

‫مثل طحال ناپدید بشه

‫- طحال، خانم...؟ ‫- ...در همون کودکی، جالب نیست؟

‫از جالب جالب‌تر همینه که، ماری ‫اسکودوفسکا کوری به شیوه‌ای دست یافت

‫که کمکش کرد در سال ‫1910، با پیچ بلند یاخیموو رادیو بسازه...

‫با پیچ بلند یاخیموو

‫که از فلز...

‫عزیزم، باید کمی به فکر خودت باشی، ‫ما همیشه شتاب‌زده ایم

‫- خدایا، چقدر شتاب‌زده ایم ‫- مثل چرخ و فلک می‌مونه

‫متوجه ام، خانم

‫کسانی که عاشق کارشون اند، ‫بعد از ساعت کاری...

‫نمی‌تونند یکباره، تق تق بوم، همه‌چیز ‫رو بگذارند کنار و بحث رو عوض کنند

‫البته که نمی‌شه تق تق بوم...

‫هیچ می‌دونستید ماری اسکوفودسکا کوری

‫چقدر موفق می‌بود...

‫اگر وقتش رو صرف حرف زدن ‫راجع به مسائل احمقانه‌ای مثل...

‫آپاندیس‌تون مشکلی داره، جناب آرشیتکت؟

‫من بیشتر به مسائل UFOها علاقه‌مند ام

‫مثلا سنگواره‌های ایوان‌های بعلبک لبنان

‫هرکدوم 1500 تن وزن دارند

‫و این‌جا، روی زمین، ما هنوز ‫به شیوه‌ای برای جابجایی این‌ها

‫دست نیافتیم

‫چون چنین شیوه‌ای وجود نداره

‫می‌شنوید، مادام؟ ‫برای مایی که عاشق نقاشی هستیم

‫هیچ روزنه‌ای برای ورود به این بحث ‫در کار نیست

‫فکر کن بخواهی این متخصصین فنی رو ‫به صحبت کردن از سالوادور دالی...

‫وابداری

‫اشتباه می‌کنید، جناب آرشیتکت

اتفاقا من و بوبینا همیشه درباره اون نقاشی ‫حرف می‌زدیم که اسمش... همونی که

‫همونی که تمثیل پرده‌ی ‫تئاتر ملی رو کار کرده بود

‫همین چند وقت پیش...

‫پس شما سالوادور دالی رو نمی‌شناسید

‫من که به شخصه همه رو می‌شناسم

‫- جناب آرشیتکت ‫- ای داد بیداد

‫هان، هیناس، وُیتا

‫شاید از نظر شما کمی کهنه بزنه

‫اما... ترکیب‌بندی‌های فیگوراتیو او

‫بله، متوجه ام...

‫اما من بیشتر مجذوب اون ‫اسپانیولی شگفت‌انگیزم که

‫ظرفیتی بس عجیب برای دیدن ‫چیزها در زمینه‌های آزاردهنده‌ داشت

‫حتم دارم پرتره‌ای رو که از همسر روغنی...

‫شاه روغنی کشیده، دیدید

‫بله. یک دوران خیلی به گالری‌ها سرمی‌زدم

‫اما خب، من با پرده‌ی تئاتر ملی هم آشنا ام

‫طبعا من مجذوب اون ‫بانوی لرزان، یعنی فروزان...

‫یعنی ماری کوری هستم

‫که دار و ندارش رو فدای علم کرد

‫چند تا اشتباه جزئی در ‫گفت و گو رخ داد، که طبیعیه

‫با این حال، تلفظ تمام واژگان خارجی...

‫احساس می‌کنم که از قبل ‫این خانم‌ها رو می‌شناسم

‫ممکن نیست، یک دور دیگه از همون قبلی

‫بسیار خوب

‫حتی رویدادهای انجیلی، مثل افترا

‫منظورم اینه که می‌شه ‫نابودی سدوم و عموره رو

‫به عنوان نتیجه واکنش‌های دما-هسته‌ای...

‫در پی فعالیت‌های تمدن‌های ‫سایر جهان‌ها، توضیح داد

‫- نه، نه، حتما آپاندیس... ‫- بله

‫...اون روزها خیلی شایع بوده، بدتر از حالا

‫گرچه الان هم خیلی آزاردهنده‌ست

‫از طرف دیگه

‫کسانی که امروز رو ‫صرفا امروز تلقی می‌کنند

‫همون‌هایی هستند که دیروز رو صرفا دیروز ‫در نظر می‌گرفتند

‫من هم همین رو گفتم

‫واقعا متوجه نمی‌شم

‫ماری کوری چطور از پسش برمی‌اومده

‫- از پس چی؟ ‫- خب یک زن که بیشتر نبوده

‫باید اذعان کرد دیگه

‫این حرفی بی پر و پاست خانم

‫کسی که بدونه نیش زنبور کجاشه

‫نیازی نداره شلوار بپوشه، ‫حالا چه بلند و چه کوتاه

‫سالوادور دالی با شیوه‌ی آزاردهنده‌ی ‫خودش خیلی قشنگ این رو نشون داده

‫- و دیگران، خیلی‌های دیگه... ‫- همه‌شون رو شخصا می‌شناختم

‫زندگی همینه دیگه، زندگی واقعی

‫من حتی هیناس رو هم می‌شناختم

‫فکر می‌کنید چطور به بلندای اون پرده رسید؟

‫با نردبان، نردبانی بلند

‫باید با نردبان به همچون بلندایی رسیده باشه

‫- یک بطری، کنیاک، گارسن ‫- الساعه

‫- یک بطری کورووازیر، به عنوان گوارنده؟ ‫- به عنوان چی؟

ترجیح مادام هنسیه؟

‫پس هنسی، اما به عنوان گوارنده

‫بله، بله!

‫مدتی بود که این‌جوری ‫دلی از عزا درنیاورده بودم

‫برنامه‌ی خانم‌ها برای ادامه‌ی شب چیه؟

‫فکر کردم شاید کمی حرف بزنیم، برقصیم

‫فردا ما باید برگردیم سوی کار، و ‫خانم‌ها هم سوی همسران‌شون!

‫- همسر... ‫- بله، البته

‫من هم تو همین فکر بودم، افتخار می‌دید؟

‫خداوندا!

‫تانگو همیشه ورق آسِ من بوده، فرمانده

‫پراگ که غرق نور می‌شود

‫می‌شنوم صدای نئون‌ها را

‫دست خودم نیست

‫می‌شنوم صدای آن‌ها را

‫می‌خزم در کت یک‌شنبه

‫می‌پوشم پیراهنی از پنبه

‫و چون عسل‌ْزنبوری

‫می‌روم پِی شهد انگوری.

‫این نماد جامعه‌ی بحران‌زده‌ی ماست

‫یک گچ‌کار و یک بانو

‫به گمانم بهتره بریم، پروفسور

‫می‌ترسم این‌جا شری به پا بشه ‫و دوست ندارم شما هم...

‫درگیرش بشید

‫متوجه ام، فرمانده. یک ‫لطفی در حق من می‌کنید؟

‫- البته! ‫- خواهش می‌کنم

‫التماس می‌کنم، که دست‌گیرشون نکنید

‫این "خانم‌ها" همین که پا گذاشتند داخل

‫فهمیدم که چه‌کاره اند

‫می‌دونید، این یک جور حرفه‌ست. ‫بانوی واقعی جور دیگری راه می‌ره

‫اما با توجه به دانش روانشناسی ‫خودم، در این مورد به‌تون قول می‌دم

‫که نمی‌شه به این آقایون دستبرد زد

‫در امن و امان اند

‫دخترها، خیلی خوشحال ام

‫دوست دارم فرار کنم تا دیگه ‫چشمم تو چشم‌شون نیفته

‫- چرا؟ ‫- می‌خواهی بدونی چرا؟

‫چون فرهیخته اند

‫اما کمی هم غیرمعمول

‫- تو هم بامزه ای ها ‫- زنک نادون

‫زندگی که فقط عشق و عاشقی نیست

‫تشریف می‌برید، آقای پروزا؟

‫نه، نه، دوست دارم...

‫نمی‌دونم چطور بگم

‫سعی کنید بفهمید، مادام، این خانم‌ها

‫متاهل اند. نه این که معنای خاصی داشته باشه

‫اما بر این نظرند که این‌جا زیادی عمومی‌ست

‫و ممکنه کسی ایشان رو همراه ما ببینه

‫آقای پروزا، یعنی کلید ‫آپارتمان بنده رو می‌خواهید؟

‫جسارت نمی‌کنم، مادام، هرگز

‫اما حالا که خودتون حرفش ‫رو پیش کشیدید و گفتید

‫که تا نیمه‌شب همین‌جا ‫هستید، فکر کردم شاید...

‫این کار رو براتون انجام می‌دم، ‫کاری که برای هیچکس دیگه نمی‌کنم

‫اما بگید ببینم، آقای پروزا، ‫این خانم‌ها رو خوب می‌شناسید؟

‫این خانم‌‌ها بسیار فرهیخته اند. ‫و در بهترینِ محافل جا دارند

‫کاملا مطمئن ام که...

‫بسیار خوب، اما فقط یک بار...

‫خدایا، مادام، شما که ‫می‌دونید ما فردا رفتنی هستیم

‫- آه! ‫- سرده!

‫چنین شبی تا صبح ادامه داره

‫- نه، آقا ‫- خودرو...

‫- آماده‌ست، خانم‌ها ‫- من که دیگه نمی‌نوشم

‫مگر این که خیلی باشه!

‫بیایید بنشینیم

‫یک لحظه

‫- آهای، یک لحظه ‫- کجا می‌ری؟

‫بی‌زحمت این‌ دو تا رو دنبال کن

‫این حرف‌ها چیه! کلید دارم

‫آهای، وایستید

‫- من باید... ‫- اول من...

‫از این‌طرف

‫پروفسور

‫من رو ببر نزدیک‌ترین کلانتری

‫گفت احساسی به من دارد

‫و این احساس، عشق واقعی‌ست

‫عشق واقعی چه برای من دارد

‫تنها بهره‌ات، افسوس است و حسرت

‫قشنگ گفتی! عشق کلی ‫خرج می‌گذاره روی دست آدم

‫آخرش هم هیچی به هیچی، ‫من این‌جوری بلد نیستم

‫- بیا گرداگرد برقصیم ‫- صبر کن، صبر کن

‫دکتر، از اون‌جایی که خودم دیفتیری داشتم

‫یاد گرفتم به پزشکان احترام بگذارم

‫روم نمی‌شه به هیچ دکتری دست بزنم

‫بزن، روم نمی‌شه چیه؟

‫برای من، دکتر یعنی...

‫اگه از من بپرسی، هر دکتری از خداش هم هست

‫تا شبی رو با مردی مثل تو...

‫بگذرونه

‫با من؟ ‫با من که خیلی خوش نمی‌گذره

‫خیلی هم خوش می‌گذره

‫من یازده تا جوجه ‫فنیکس نقره‌ای ژاپنی دارم

‫روستا به دنیا اومدی؟

‫آره، یک خروس هم دارم

‫این هوا می‌پره

‫دیدی؟

‫ببخشید مزاحم شدم

‫باید یک صحبتی باهات بکنم

‫- آقا! ‫- مادام، دوستم صدام می‌زنه

‫نه، اجازه نمی‌دم بری

‫خانم، خیلی ضروریه

‫تو چقدر شیرینی

‫چرا ما زودتر آشنا نشدیم؟ ‫اون‌موقع همه‌چیز یک جور دیگه می‌شد

‫- مزاحم شدیم؟ ‫- این چه حرفیه

‫- اومدیم یک نخ سیگار بکشیم ‫- بفرمایید، آقایون

‫بله، میز رو تو اون‌یکی اتاق می‌چینم

‫- ما هم زود می‌آییم ‫- آقایون، بگذارید به‌تون اطلاع بدم

‫که همین یک امشب برای ما ‫3.780 کرون خرج برداشته

‫- و دریغ از یک نوازش... ‫- تونی

‫از روی اون پیرزنت تو خونه‌ خجالت نمی‌کشی؟

‫چرا، ولی خب حالا که این‌همه خرج کردیم، ‫چه کنیم؟

‫البته، الان که دیگه نمی‌شه جا زد

‫من به عمرم هیچ‌وقت بی‌وفایی نکردم

‫- دکی - من هم همینطور ‫- همه‌ش تقصیر اوست - دکی

‫بُز ماده هم اگر دامن بپوشه، ‫این آقا به‌ش رحم نمی‌کنه

‫نخیر. پیردختر من تا دو ساعت دیگه...

‫بیدار می‌شه

‫من هم نمی‌تونم با رُزی عزیزم چنین کاری کنم

‫آقایون، گمونم بهتر باشه که از راه داربست

‫بزنیم به چاک

‫آره، اما خب، خانم‌ها این‌جا گیر می‌افتد

‫فکر نمی‌کنی اگه قرار نیست اتفاقی بیفته...

‫- بهتر باشه دُنگ‌شون رو بدن؟ ‫- تونی!

‫چطور می‌تونید! بفرمایید

‫شما اگه می‌خواهید، برش دارید... نجابت من اجازه نمی‌ده

‫شنیدی؟ ‫نجابتش اجازه نمی‌ده

‫من خیلی وقت پیش کیف ‫آرشیتکت رو گذاشتم تو جیبش

‫- خیلی خوب، تو گذاشتی، اما... ‫- آره، گذاشتمس

‫بیایید همه‌چی رو بگذاریمش سر جاش و از پنجره ‫بزنیم به چاک

‫نه! من نمی‌آم! و تو هم باید ‫این پنجاه‌ تا رو پس بدی...

‫روشن‌فکر من چشمان غمگینی داره

‫دخترها، می‌دونید می‌خوام ‫به خانم ترکُوا چی بگم؟

‫می‌گم: خانم ترکُوا، برو به جهنم!

‫ببینید، من اغوا شدم تا بیام به این آپارتمان

‫تا کمی خوش بگذرونم

‫و بعد جیبم رو زدند!

‫گروه‌بان! وظیفه‌تون رو انجام بدید

‫صبر کنید یکی در رو باز ‫کنه تا من وظیفه‌م رو انجام بدم!

‫آه، عزیزم

‫- اوخ! ‫- خودم به‌ش می‌گم

‫- نکن - حتما یکی از ‫همسایه‌ها از سر و صدا شاکیه

‫- هیس! ‫- در رو باز کن!

‫- ای بابا، کلیدها رو کجا گذاشتم؟ ‫- هیس

‫خوشحالم یکی رو گیر آوردم که ‫می‌تونم بزنمش! کلیدها رو گم کرده!

‫آقایون، آقایون، گمونم همسایه‌ست

‫اگر اجازه بفرمایید، به ‫شیوه‌ی خانمانه، حلش کنم

‫بفرمایید، خانم پروفسور

‫- اصلا اگر لازم شد، می‌زنمش ‫- نگران نباشید، جناب آرشیتکت

‫- خودم از پسش برمی‌آم ‫- ممنون

‫باز کنید، آهان، باز کنید!

‫شناختمت بژکا، باز کن، گرفتمت!

‫- شوهرمه، تعقیبم کرده! ‫- احمق جون، امروز داستان فرق داره

‫آقایون، همکارم قاطی کرده

‫اصلا شوهره رو می‌زنیم، چرا که نه؟

‫ببینم، چرا داد نمی‌زنی بگی "پلیس"؟

‫نکنه روت نمی‌شه؟

‫- پلیس! ‫- پلیسه!

‫- بیایید از پنجره فرار کنیم، امروز فرق می‌کنه ‫- ما هم می‌خواهیم از پنجره بریم

‫نمی‌شه که از پنجره بریم، کلید داریم!

‫این دفعه ما از پنجره ‫می‌ریم، امروز فرق داره

‫به گمونم باید از پنجره بریم

‫از پنجره می‌ریم، خانم. ‫ما راه‌مون رو روی نردبون هم پیدا می‌کنیم

‫شما رو به سلامت تا پایین پنجره می‌بریم ‫و از راه در برمی‌گردیم

‫ما کلید داریم، کتت

‫- من از بیرون کمک‌تون می‌کنم ‫- کیفم، کیفم! - به‌تون اعتماد داریم

‫- خانم عزیز! - بریم! ‫- خودتون رو به من بسپرید!

‫آه، عزیزم!

‫- انگاری داربستش یک‌کمی پایینه ‫- عیبی نداره، آرشیتکت

‫گروه‌بان، خودشه! خودشه!

‫چخبره بیرون جلوی آپارتمان من؟ ‫بفرمایید؟

‫عرض می‌کنم، خانم! ‫که بیوه‌ای بی‌فرزند هستید

‫و رفت و آمدی هم ندارید، اما ‫آپارتمان‌تون رو قرض می‌دید به...

‫- خجالت بکش! ‫- من خجالت بکشم؟

‫یعنی باور کنیم کسی داخل نیست؟

‫جناب، می‌شه لطفا بگید ایرادش چیه که...

‫من آپارتمانم رو در اختیار دوستان سخت‌کوشم ‫بگذارم؟

‫آره! من هم اون‌موقعی که جیبم رو زدند ‫سخت کار می‌کردم

‫یک دقیقه

‫امروز بابت نوسازی پراگ نشان لیافت گرفتند

‫خب ایرادش چیه که جشن بگیرند؟

‫- یعنی می‌گید برن بیرون اردو بزنند؟ ‫- عجب حکایت غم‌انگیزی!

‫عین یک رمان! حالا لطفا در رو باز کنید

‫- تا همه‌چیز معلوم بشه ‫- خواهید دید که تنها هستند

‫خواهید دید، بفرمایید ببینید

‫- ایشون دیوانه‌ست ‫- عجب عجوزه‌ایه! نه؟

‫بفرمایید، آخه چرا باید چنین ‫آزار و اذیتی رو تحمل کنم؟

‫چرا باید کوتاه بیام؟

‫بفرمایید، جناب، صبر کنید

‫صبر کنید، به کسی علامت ندید

‫کمدها! بیایید این‌جا، بیایید. چی؟

‫- کسی اون‌جا نیست... ‫- کسی این‌جا...

‫معلومه که کسی نیست، جناب. ‫می‌خواستید کی باشه؟

‫کسی از در بیرون نرفته، از پنجره رفتند!

‫نشون‌تون می‌دم! من رو ببینید، اوخ!

‫برگرد، برگرد، فورا برگرد

‫این‌جا که داربست نیست، مادام. ‫داربست رو برداشتند!

‫نمی‌شه که! مسخره کردید من رو!

‫داریست نیست!

‫من گناه می‌کنم و تو نیز

‫چه گناهی کرده ایم، ما گناهکاران

‫وقتی دارد این‌همه خواستار و خواهان

‫- چی؟ ‫- شادی فراوان، با فرهیختگان

‫شادی فراوان، با فرهیختگان

‫لازم نیست به من بگی

‫دخترها، من باید برم...

‫وقتی چراغ‌های نئونی، ‫شهر را غرق نور می‌کنند

‫از کدوم بچگی حرف بزنه، ‫وقتی که دوازده تا بچه بودند

‫از کدوم جوانی، وقتی که از چهارده‌سالگی

‫دستش تو ملاته

‫- خب، چی براش مونده؟ ‫- پاش رو گچ گرفتند

‫ابله‌ها، مهم نیست که همچون اتفاقاتی ‫واقعا نیفتاده

‫مهم اینه که می‌تونست بیفته

‫به هر حال که، دوران شکوه‌مندی بود

‫هُوُرکا، ما رو که ضایع نمی‌کنی؟

‫مگه دفعه اوله؟ ‫حوادث کاریه دیگه

‫داربست نامطمئن و فلان. من کسانی ‫رو که روزنامه‌ها ازشون به عنوان

‫الگوهای اخلاقیات سوسیالیستی یاد می‌کنند، ‫ضایع نمی‌کنم

فارسی فیل‌آسفی t.me/PhilAsefi

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.