Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ترجمه شده توسط RZ Twitter: @RZ73_ir
این منم، وعد، 10 سال پیش
هجده ساله بودم
اون سال خانوادهام را برای تحصیل در دانشگاه حلب ترک کردم
پدر و مادرم به من گفتند که مراقب باش
همیشه میگفتند که من یکدنده ام
و بی ملاحظه
هیچ موقع منظورشون را متوجه نشدم
تا این که خودم صاحب یه دختر شدم
تو
«برای سما»
برید طبقه پایین، طبقه پایین
یکی دیگه داره میاد
دارم میام
میشه یه نفر سماء را بگیره لطفاً؟
طبقه پایین، عجله کنید!
حمله هوایی بود؟
شلیک تانکه
احمقانه است، هر روز داریم بمباران میشیم
سریع، باید بریم طبقه پایین
سماء پیش کیه؟
سماء!
خورده به پشت سر ما
دختر من کجاست؟
دختر من پیش کیه؟
پیش ما نیست
بچه ها را ببرید بیرون
بیاید، باید ونتیلاتورها(دستگاه تنفس مصنوعی) را با دست پمپ کنیم
یالا، زود باش!
دختر من کجاست؟
پرستار، پرستار
یا الله!
یا الله!
سماء
دخترت اون جاست
دارم میام عزیزم
کجاست؟
این جاست، داره شیر میخوره
-ماسک رو روی صورتش گذاشتم -خواب بود که ...
الآن داره شیر میخوره
به اندازه کافی برای یه روز تفریح داشته ایم
نگران نباش دکتر. ما قوی هستیم
ما مقاومیم
ما خیلی قوی هستیم
تو رو خدا ساکت شو!
راستی، از وقتی گفتی که بیمارستان بمباران نمیشه ...
دائماً داره بمبارون میشه
دقیقاً!
«داره میگه «مامان، چرا من را به دنیا آوردی؟
«از روزی که به دنیا اومدم همهاش جنگ بوده»
سماء!
تو قشنگترین چیز توی زندگی ما هستی
ولی من تو را وارد چه زندگیای کردم؟
تو این را انتخاب نکردی
توی هرگز من رو خواهی بخشید؟
جولای 2016
نظام سوریه و متحدانش ما را تحت محاصره قرار داده اند
در حلب
شهر من
هرگز فکر نمیکردیم که دنیا اجازه بده چنین اتفاقی بیفته
به فیلم گرفتن ادامه میدم
این بهم دلیلی برای این جا بودن میده
باعث میشه احساس کنم این کابوسها ارزشش را داشت
وقتی صدای جنگندههای روسی در آسمان رو میشنوم
از درون من رد میشه
درسته، من از مردن میترسم
ولی چیزی که من را بیشتر از همه میترسونه ...
اینه که تو را از دست بدم
سماء
من این فیلم را برای تو ساخته ام
میخوام تو بفهمی ...
که چرا من و پدرت چنین انتخابهایی کردیم
برای چه چیزی میجنگیدیم
پنج سال قبل
من سال چهارم رشته اقتصاد بودم که انقلاب شروع شد
الآن صبح 29 آوریل 2012 است
حلب
دانشکده علوم
این دیوار بزرگ دانشگاهه
صبح به خیر
دارید چه کار میکنید؟
داریم بشار را سرنگون میکنیم حتی اگر فقط روی دیوارها این اتفاق بیفته
ما دانشجوهای آزاد دانشگاه حلب هستیم
از وقتی که پدربزرگت 10 سال داشت دیکتاتوری خاندان اسد بر سوریه حکومت کرده بود
کشور غرق در فساد، بی عدالتی و ظلم بود
صدایتان را بلند کنید، صدایتان را بلند کنید
!یا با شرافت زندگی میکنیم یا میمیریم
دانشجوهای آزاد در دانشگاه حلب! دانشگاه انقلاب!
انقلاب ما مسالمت آمیزه! مسلمانان و مسیحیها در کنار هم!
نظام وجود اعتراضات را انکار کرد
فیلم برداری با موبایل تنها راهی بود که به دنیا نشون بدیم داشتیم برای آزادیمون میجنگیدیم
!خائنها، خائنها، خائنها
ارتش سوریه خائنه
خائن، خائن، خائن!
بگذار رد بشم، بگذار رد بشم
سربازهای پشت سرتون! نگاه کنید، نگاه کنید! شما ناظر سازمان ملل هستید!
پشت سر ما را ببینید، سربازها!
اون جا هستند
نگاه کن، نگاه کن! با چشمات ببین!
نگو نمیتونی ببینیشون!
در را قفل کن، در را قفل کن!
ببین، ببین!
نمیبینی؟ اینها نیروهای امنیتی نیستند؟
پنجره را باز کن!
این کار را نکن، دستگیرمون میکنند
میزنندمون
برو، برو، دستگیرمون میکنند
بازش نکن
آشغال!
سماء!
اون زمان، تنها چیزی که بهش فکر میکردیم انقلاب بود
حمزه!
شماها خیلی دیر کردید
غر نزن
غر نزن
فقط هیجان زده ام
هیجان زده؟
بیا بریم
حمزه یکی از دوستان نزدیک من بود
فارغ التحصیل پزشکی بود
سلام دکتر حمزه
به مردمی که در اعتراضات مجروح شده بودند کمک میکرد
تیم کمکهای اولیه در راه هستیم به سمت تظاهرات روز جمعه
داریم با سرعت میریم چون دیر کرده ایم
حمزه همیشه روی صورتش لبخند داشت
در هر شرایطی ...
اون آرامم میکرد
چون یکی از معدود پزشکهایی بود که فعال(سیاسی) هم بود ...
من همیشه در حال فیلم گرفتن ازش بودم
خوب به نظر میرسم؟ صدا چطوره؟
اون زمان حمزه در یک رابطه(نامزدی) طولانی مدت بود
- داریم فیلم میگیریم! -
هیچ کدوم از ما حتی روحمون هم خبردار نبود که زندگی قبلیمون به زودی کنار گذاشته میشه
امروز 29 ژانویه 2013 است
حلب شرقی
شنیده ایم که چند جسد توی رودخانه پیدا شده
[صدای بلندگو]: همگی لطفاً
[صدای بلندگو]: لطفاً
[صدای بلندگو]: اگر اجساد را دیده اید برید بیرون
[صدای بلندگو]: نیازی به عجله نیست اجساد جدید امروز دفن نمیشن
اومدی این جا که از این فیلم بگیری؟
البته
امروز شهر حلب با یک قتل عام بیدار شد
و این حداقل توصیفیه که میشه براش به کار برد
معاینات اولیه پزشکی قانونی نشون میده روی اکثر جسدها علائم واضح شکنجه وجود داره
همه اجساد متعلق به غیرنظامیان دستگیرشده هستند
اکثراً با شلیک به سر اعدام شده اند
دارن چه کار میکنند؟
سعی میکنند جسدها را از آب بیرون بکشند
همه این افراد در مناطقی زندگی میکردند که مخالف نظام بودند
اکثراً آخرین بار در ایست بازرسی نظام دیده شده بودند
احساس کردیم که این یک پیام بود
کشته شدگان ما به بهشت رفته اند
بشار مردم ما را کشته، اون فرزند سفاک(منظور حافظ اسد است)
کشته شدگان ما به بهشت رفته اند
شوکه شده بودیم که نظام برای ماندن در قدرت حاضر به چه کارهایی میشد
پدربزرگ و مادربزرگت نگران من بودند، سماء
گوش کن
بهم گفتند که برگردم خونه ولی من قصد ندارم
نه
به هیچ وجه نمیگذارند به این جا برگردم من میتونم توی خیلی کارهای این جا همکاری کنم
یکدنده مثل اون قدیمها
طبیعتاً تصمیم گرفتم که بمونم
همسر حمزه بهش فشار میآورد که از سوریه برن
باید بین انقلاب و ازدواجش یکی را انتخاب میکرد
ترجیح داد که بمونه
وقتی که معارضان مسلح بخش شرقی شهر حلب را آزاد کردند
خشونت نظام بیشتر هم شد
حمزه اون جاست؟
حمزه یکی از 32 پزشکی بود که در شرق حلب ماندند
چند نفر داخل اون جا هستند؟
اون زن را از این جا بیرون کشیدیم
گفت یه بچه 5 ماهه داره
به کندن ادامه میدیم تا پیداش کنیم
یه بچه 5 ماهه اون پایینه
بدون نظام باید همه کارها را خودمون انجام میدادیم
هیچ مدرسه، اورژانس یا خدمات پزشکی وجود نداشت
بنابراین حمزه و دوستانمون یه بیمارستان تأسیس کردند
باید از بشار اسد تشکر کنیم که مجبورمون کرد همه کارها را از اول انجام بدیم
خودمون نظافتچی، داروساز، لوله کش و ... شدیم
خوشحالی دکتر؟
تو مدیر بیمارستانی، اما داری با کارمندهات این طور وقت تلف میکنی؟
برای همین آزادی میخواستی؟
نه، خوب نیست
چرا، خوبه
چه احساسی داری؟
حس خوبی داره که کلمه «آزادی» روی پیشونیم نقاشی شده
عمر در سمت چپ
تازه برای رشته معماری بورسیه تحصیلی گرفته بود
قیس در سمت راست، قبل از انقلاب دانشجوی پزشکی بود
هر دوی اونها به عنوان پرستار داوطلب شدند
ما یک خانواده بودیم
اتفاقات زیادی را برای اولین بار با هم دیگه تجربه کردیم
تلاش برای زنده ماندن
تا الآن نیم ساعت شده و اون هنوز داره نفس میکشه
تلاشمون برای نجاتش اشتباه نبود
خیلی مشتاقه که زنده بمونه
اولین بار مزه بمباران را با همدیگه چشیدیم
طبقه پایین، طبقه پایین
سریع، سریع
وعد!
من نمیدونستم که بخندم یا بدوم
گفتم آروم باش، بیا بریم
این جوری میگفت: «جنگنده، جنگنده»
متأسفانه اولین تلفاتمون را هم با هم تجربه کردیم
قیس و برادرش محمود را در یک حمله هوایی از دست دادیم
عمر با شلیک تانک کشته شد
خوبی؟
از دست دادن اونها اهمیت ادامه این راه(انقلاب) را بیشتر کرد
به هر قیمتی که شده
یه روز توی بیمارستان
داشتم از پسری که اونها در حال تلاش برای نجاتش بودند فیلم میگرفتم
گریهام گرفت
حمزه اومد و با عصبانیت بهم گفت
«این جا نمیتونی گریه کنی، برو بیرون!»
دویدم طبقه بالا
دنبالم اومد و گفت: «چی شده؟»
«من نمیتونم گریه تو را تحمل کنم»
«نمیفهمی که من عاشقت هستم؟»
«با من ازدواج میکنی؟»
نمیتونستم باور کنم
مراسم عروسیمون کوچک ولی قشنگ بود، سماء
صدای ترانهها بلندتر از صدای بمبهایی بود که بیرون میافتادند
چراغ را براشون خاموش کنید
آهنگ پلنگ صورتیه!
یه لحظه همین فکر را کردم
این آخرین آهنگه!
همگی ما را تنها بگذارید
حمزه کسی بود که دست من را گرفت و بهم گفت ...
این راهیه که ما داریم در پیش میگیریم
راه طولانیایه. پر از خطر و وحشت
ولی در آخر، آزادی در انتظار ماست
بیا
بیا در کنار هم قدم برداریم
سپتامبر 2016 سومین ماه تحت محاصره
صبح به خیر عزیزم!
امروز خیلی حمله هوایی میشه، درسته؟
ولی هیچ کدومش به ما نخورده!
عزیزم
سماء
حالا اوضاع خیلی بد شده
پدرت نمیتونه بیمارستان را ترک کنه
به همین خاطر الآن این جا زندگی میکنیم
این اتاق ماست
پشت این عکسها کیسههای شنه، برای محافظت در برابر بمباران
بله، دارم میام
تمام تلاشمون را میکنیم که مثل خونه به نظر برسه
دوباره داره شروع میشه؟
یه هلیکوپتر مجهز به بمب بشکهای داره به خط مقدم نزدیک میشه
در شرایط اورژانسی
باید برم طبقه پایین
همین بیرون منتظر بمونید بچه ها
- برادرته؟ - بله
به کجا حمله شده؟
من دم پنجره بودم داشتم به برادرم میگفتم بیاد داخل
که یکهو حمله شد
و موشک خورد به خونه
ضربان نداره؟
اون برادرمونه
چیزی نیست
اون درست کنار خونه بود ...
خدا رحمتش کنه. براش دعا کنید
پسر من، محمد را این جا آوردند؟
فامیلش چیه؟
محمد، محمد
فامیلش چیه؟
پسرمه! این محمده!
- این پسر شماست؟ - بله! معلومه که پسرمه
- بذار کمکت کنم - این پسر منه و خودم میبرمش
پسر منه. این عزیز منه.
چرا خودم نبرمش؟
مادر، مادر
این پسرمه
بذار من برات بیارمش
- من برات میارمش - نه، نه، اون را از من نگیرید
شما را نمیبخشم ...
اگه این کار را بکنید شما را نمیبخشم
این پسر منه. این پسر منه
محمد امین مرده
جگرگوشه من مرده
چی شده؟
هیچی
بچهها هیچ گناهی ندارند، هیچ!
احساس خفگی میکنم، سماء
همش تو را اون پایین مثل اون پسر بچه تصور میکنم
و خودم را مثل مادرش
نمیتونم به حمزه بگم
حتی نمیتونم تحمل کنم که به خودم بگم
یک سال قبل
این جا حلبه، این جا حلبه!
حلب، 18 مارس 2015
برای یک مدت طولانی ما مطمئن بودیم که پیروز میشیم
در حلب شورشی ما در یک کشور آزاد زندگی میکردیم
بالاخره احساس میکردیم وطنی داشتیم
که حاضر بودیم براش بمیریم
آماده بودیم که در زمین ریشه کنیم
این اتاق مهمانه
چرا چراغ روشنه؟
خاموشش کن. سیم کشی مشکل داره
اِه، ببخشید
امروز برای من روز خیلی خاصیه
بالاخره خونه را خریدیم و تمیزش کردیم
مشکلات زیادی داشتیم
اما حالا میتونیم از زندگی در این خونه زیبا لذت ببریم
دوستت دارم
خونه مبارک باشه
اولین خونهمون را با همدیگه پیدا کردیم
یه باغچه داشت درست شبیه خونهای که در اون بزرگ شدم
خدا این زیبایی را آفریده و تو میخوای ببریش؟
در اون زمان همه چیز شهر برای من زیبا به نظر میرسید
میز را نگاه کن!
ببین چه قشنگه
قشنگه
نمیترسی؟
چی؟
نمیترسی؟
چی؟
بدش به من
جدی؟
دوربینم!
خیلی دوستت دارم، حتی بیشتر از برف
«دوستت دارم»
حاملهام!
خدای من
حمزه، من باردارم
حمزه، من باردارم
میتونی دستش را ببینی؟
حتی قبل از این که به دنیا بیایی ما میدونستیم که تو خاص بودی، سماء
این دستشه
شیطونه
دوستت دارم
شادیای که تو آوردی همراه با ترس بود
زندگی جدید ما همراه با تو خیلی شکننده به نظر میرسید
شکننده، مثل آزادیای که در حلب احساس میکردیم
اسلام گراهای تندرو داشتند تلاش میکردند که شورش را تصاحب کنند
ولی کارهایی که اون ها انجام دادند در مقایسه با جنایتهای نظام ناچیز بود
اون جاست
اون جاست، اون جاست
بمبارون شده؟
هنوز نه
داره بر میگرده
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا
ساختمان ما را نزده، به ساختمانهای پشتی خورده
گیاههای بیچاره
اسد لعنتی
مواظب باش عزیزم
مشکل چیه؟
میخواستم بگم ما یه چیزی درست کردیم
اینها را کاشتیم
بهشون آب دادیم و رشد کردند
فقط برای این که با یک خمپاره نابود بشن؟
امیدوارم همهشون(نهالها) نمرده باشند
من نمیخوام بمیرم، نمیخوام بمیرم
میخوام زندگی کنم، میخوام بچه دار بشم، میخوام همراه حمزه باشم
همه این چیزها را میخوام من نمیخوام بمیرم، میخوام زندگی کنم
خدایا!
خدایا خواهش میکنم، نذار اتفاقی برای بچهام یا حمزه بیفته
هر چیز دیگهای را میتونم تحمل کنم
خدایا
همه کسانی که در شهر مانده بودند باید با همین ترس دست و پنجه نرم میکردند، سماء
وای، خوشمزه به نظر میرسه
«عفراء» و شوهرش «سالم» سه تا بچه داشتند
وسام، زین و نایا
خانواده اونها بهترین دوستان ما بودند
رسیدیم، پیاده بشید
نایا پیاده شو، نوبت منه
بچهها شبیه پدر و مادرشون میشن
و ما خوشبین هستیم
اهمیتی نمیدن که محاصره هستیم، اصلاً نمیدونند که محاصره چی هست
سلام
حالت چطوره؟
الحمدلله
دلت میخواد از حلب بری؟
میگفتن میخواد حمله بشه
ولی من دلم میخواد بمونم
اگه پدر و مادرت بخوان برن چی؟
خودم تنها این جا میمونم
خودت تنهایی کجا میمونی؟
میمونم دیگه
کجا میخوای بمونی؟
نمیدونم
خانوادهات چی؟ اونها میمونن یا میرن؟
نمیدونم
چرا داری گریه میکنی؟
بس کن
گریه نکن
مجبورت نمیکنیم از این جا بری، قول میدم
هیچ کس قرار نیست بره
چون امروز دوستش را ندیده ناراحته خانواده دوستش فرار کردند
،حتی بچهها هم نمیخوان برن پس ما چطور میتونیم این جا را ترک کنیم؟
من احترام زیادی برای این خانواده قائل بودم
اونها سعی میکردند در برابر یک انتخاب غیرممکن شجاع باشند
ترک کردن شهر بدترین الگو را برای بچهها ترسیم میکرد
الگویی که میگفت بهتره خودخواه باشید و برای نجات خودتون فرار کنید
دوست داری وقتی بزرگ شدی چه کاره بشی؟
میخوام مهندس معماری بشم تا بتونم حلب را بازسازی کنم
ولی ماندن به معنی قرار دادن اونها در جهنم بود
خاله وعد
بله
داری چه کار میکنی؟
دارم از تو فیلم میگیرم
نمیدونستم وقتی تو به دنیا اومدی چه کار میکنیم
گوش کن، دارم میرم بیمارستان
امروز زایمان میکنم
جدی میگی؟!
چه احساسی داری؟
برات یه میمون درست شبیه خودم میارم
به همون بیمارستانی که پدرت تأسیس کرد رفتیم
دقیقاً شبیه وعده
وقتی که تو را دیدم
همه سختیهایی که تحمل کردیم و همه کسانی را که از دست دادیم به یاد آوردم
با این حال، وجود تو به من امیدی برای شروع دوباره داد
گریهاش ننداز
بسه دیگه!
اکتبر 2016 چهارمین ماه تحت محاصره
امشب، بعد از بمباران روزانه
یکی از دوستان تو را میاره پایین پیش ما
ما در اتاق اورژانس هستیم
اون فامیلته؟
خواهرزادهامه
توی خونه خوابیده بودید؟
پدر و مادرش کجا هستند؟
چی؟
پدر و مادرش
کشته شدند، فکر کنم
دلم نمیخواد ولی باید اعتراف کنم ...
که به مادر این پسر حسادت میکنم
حداقل قبل از این که مجبور بشه بچه خودش را به خاک بسپره مرد
در لحظات آرام بعد از یک کشتار
وقتی که احساس میکنم دارم خفه میشم
تو را از بیمارستان بیرون میبرم و دوربینم را همراهم میارم
فقط احتیاج دارم مردم زنده را ببینم
تلاش برای داشتن یک زندگی عادی در این جا به معنی ایستادن در مقابل نظامه
اگر شاه بمیره، بازی تموم میشه
اگر بشار اسد بمیره، جنگ تموم میشه
حرامزاده گردن درازی هم داره که نشانه عمر زیاده
یه زرافه خونخواره
امروز، سالم یه مهمانی برای تو و بقیه بچهها ترتیب داد
ما یه تیم هستیم، یک سطل و قلم برای دو نفر
دور تا دور اتوبوس را رنگ کنید، قسمت خودتون را قشنگش کنید
خیلی خوب
تا جایی که بتونیم سعی میکنیم شرایط را برای بچگی کردن شما فراهم کنیم
رنگ بزن، رنگ بزن
رنگ کن، سما!
دختر خوب!
نایا، این اتوبوس چطوری سوخت؟
بمباران شد
میدونی چه بمبی به این اتوبوس خورد؟
یه بمب خوشهای
راننده، رسیدیم به مدرسه
بله، رسیدیم
پیاده بشید
بچهها هنوز به مدرسه میرن
عفراء مدیر یکی از مدرسههاست
ما تحت محاصره هستیم شرایط اورژانسیه
بچهها گرسنه میشن
نمیشه با شکم خالی معادله حل کرد
برای حفاظت در برابر بمباران کلاسها باید در زیرزمین باشند
ولی در شرایط محاصره هیچ راهی وجود نداره که بتونیم همه شما را در امان نگه داریم
یه حمله اتفاق افتاده
حمله(هوایی) دوم در راهه!
کنار هم جمع نشید!
متفرق بشید!
خدایا، خدایا
امیر!
برید داخل!
برید داخل!
یه زن را میارن به بیمارستان
ماه نهم بارداریشه
خیلی عمیق بریده
آره، ممکنه شاهرگ را زده باشه
باید به صورت اورژانسی سزارین انجام بدن
نبض داره؟
هیچی
خدایا
الله اکبر
گریه کرد؟
خودشه! گریه کن!
حال هر دو خوبه
این یه معجزه است
بهمون قدرت میده تا در این مبارزه استقامت کنیم
درست مثل تو سماء
هشت ماه قبل
هفتم فوریه، 2016
اولین بچه من، سماء
اسمش به معنی آسمانه
آسمانی که دوست داریم، آسمانی که میخواهیم
بدون نیروی هوایی
بدون بمباران
آسمانی با خورشید
با ابرها
با پرندهها
سماء
سماء
صدام رو میشنوی؟
سماء
سماء
سماء
سماء
داره میخنده
سماء
خدایا
هر بار که صدای جنگندههای روسی را میشنیدم خوشحالی من از بین میرفت
اونها به حلب حمله های رعد آسایی میکردند
تا نظام را حفظ کنند
یکی از شبها ما بیرون از بیمارستان بودیم
ناگهان تلفنها غیر عادی شدند
بیمارستان بمباران شده
بیمارستان بمباران شده!
کشته و مجروح داریم
میشه لطفاً یه نفر جزئیات را به من اعلام کنه؟ وضعیت چطوره؟
دکتر، اون پسره تعمیراتی، اسماعیل شهید شده
روسها 53 نفر را کشتند
دکتر وسیم یکی از اونها بود
پزشکی که اولین علائم حیاتی تو را چک کرد، سماء
هدف قرار دادن بیمارستانها روحیه مردم را در هم میشکنه
خسارت حمله هوایی به بیمارستانمون بیشتر از اون بود که بشه تعمیرش کرد
در حلب زمانی برای سوگواری نیست
به طور معجزه آسایی، حمزه ساختمانی پیدا کرد که برای یه بیمارستان طراحی شده بود
معمار میگفت دیوارها خیلی محکمند نقاط ضعف پنجرهها هستند
ساختمانی که روی هیچ نقشهای نبود
بنابراین روسها و نظام نمیدونستند کجا را بمباران کنند
در جولای برای دیدار پدربزرگت که بیمار بود به ترکیه رفتیم
ناگهان نظام با پشتیبانی نیروی هوایی روسیه ...
دست به یک حمله زد
ظرف چند روز، شنیدیم که اونها آخرین جاده برگشت به حلب را تقریباً تصرف کرده بودند
در یک نگاه، متوجه شدم حمزه هم داشت به همون چیزی فکر میکرد که من میکردم
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ کس مارا درک نکرد
پدر و مادر حمزه گفتند: «این کار خیلی خطرناکه، حداقل بگذارید سماء بمونه»
هواپیماهای روسی
دارن به سمت منطقه شمالی میرن
میدونستیم که از نظر منطقی حق با اونها بود
ولی یه احساسی در قلبمون بهمون میگفت که باید برگردیم و تو را با خودمون میبردیم
نمیدونستیم چرا
راستش حتی الآن هم نمیتونم باور کنم که ما چنین کاری انجام دادیم
بیایید بریم بچهها
همین جاست برادر؟
بله، همین جاست
سه نفر از دوستان بیمارستان هم با ما اومدند
خدایا
تنها راه بازگشت، یک جاده باریک از بین خطوط مقدم بود
یه لحظه این عقب بمونید
ما جلوی شما حرکت میکنیم تا ببینیم مشکلی نباشه
دکتر حمزه، چرا امروز داری وارد شهر میشی؟
ما داریم میریم به حلب
چون الآن پنج ساله ما که داخل این درگیری هستیم
از زمان اعتراضات مسالمت آمیز
هر کدام از ما ...
نقش بزرگی در حمایت از حق در برابر باطل داره
حتی این(بچه) هم ...
در تعیین نتیجه نقش داره
حالا به کدوم سمت؟
حرکت کن، مستقیم به جلو
من همین جام
- اگه صدای خمپاره شنیدید، فوراً بخوابید روی زمین - خیلی خوب
سماء خوبه؟
آره
برو، برو، برو!
دنبال اونها برو
دارم میام، دارم میام
ما بعد از ...
چی شده عزیزم؟ جانم بابا؟
سماء! سماء!
جیزی نمونده، سماء چیزی نمونده، عزیزم
هیچ کس نمیدونست سربازهای نظام چقدر بهمون نزدیک بودند
باهاش صحبت کن
سماء، سماء!
* این جوجههای کوچولو*
*خیلی خوشگل هستند*
*با خوشحالی دور مادرشون میگردند*
*آبشون را خوردند*
*گفتند وای!*
*در حال خوشحالی خدا را ستایش و از او تشکر کردند*
حلب!
هر جور بود موفق شدیم
خوشحالم که سالمی، دکتر!
دخترت کجاست؟
به نظر میرسید از دیدن تو بیشتر خوشحال شدند تا ما، سماء
وعد! چه احساسی داری؟
خیالم راحت شد! الآن میتونم با خوشحالی بمیرم
طوری بود که انگار تو دختر همه بیمارستان بودی
سرنوشت ما این بود که همگی این جا کنار هم باشیم
محاصره مبارک باشه!
ما محاصره شدگانیم!
خوابیده بودم که یه چیز گرم را روی کمرم احساس کردم
با خودم گفتم: «کسی چایی یا قهوهاش را روی من ریخت؟»
«ممکنه شوهرم توی تخت برام قهوه آورده باشه؟»
فهمیدم که وقتی دخترم از حمله هوایی ترسیده بود
اومده بود روی تخت و روی من ادرار کرده بود
چه صبح شاعرانهای
فکر کنم اون صبح افتضاح نشانه این بود که داشتیم محاصره میشدیم
نوامبر 2016 پنجمین ماه تحت محاصره
مردم دارند لاستیک آتش میزنند تا روسها نتوانند ببینند کجا را بمباران کنند
ای حلب انقلابی!
کاخ ریاست جمهوری را بلرزان!
ذخایر و آذوقه رو به اتمامه
هیچ سبزی یا میوه ای موجود نیست
به سختی میشه برای تو پوشک و شیرخشک پیدا کرد
محاصره جای مناسبی برای بزرگ کردن بچه نیست
بیا عزیزم، میخوام برات قصه بگم
بابا، برام قصه پسری که خونهاش خراب شد را بگو
پسری که خونهاش خراب شد؟ باشه
پسره داشت با برادرها و خواهرهاش ...
و مادر و پدرش شام میخورد
در همین حال که بقیه داشتند شام میخوردند، اون رفت توی بالکن
و همین طور که اون جا ایستاده بود یه هواپیما اومد
و یه موشک شلیک کرد
موشک به کجا خورد؟
به خونه اونها
همسایهها مردند
خانوادهاش مردند
آمبولانس اومد
تا بهش کمک کنه
و اون را از زیر آوار بیرون بکشه
پس وقتی صدای هواپیما را بشنوی چه کار میکنی؟
چطوری؟
الحمد لله
امروز میخوای چی بپزی؟
غیر از این چیزی ندارم
بالاخره باید یه چیزی بخوریم
ولی به بچهها و پدرشون چیزی نمیگم تا ناراحت نشن
اگه بگم اشتهاشون را از بین میبره و چیزی نمیخورند، اونها به چنین غذایی عادت ندارند
اینها چی هستند؟
دوستانم که از این جا رفته اند
محاصره برای تو چه تأثیری داشته؟
حوبه ولی دلمون برای دوستانمون تنگ شده. همهشون رفتند
بعضی از مردم ماندند
ولی یکی یکی دارند کشته میشن
یا زیر آوار گیر میافتند یا موشک بهشون میخوره
یا میمیرند
دلت میخواد به دوستانت که این جا را ترک کردند چی بگی؟
خدا شما را ببخشه که من را این جا تنها گذاشتید
بیا این جا
برات یه سورپرایز دارم که اصلاً باور نمیکنی
بیا، بیا توی روشنایی
قول میدم که گوجه نیست
خرمالو!
از کجا آوردیش؟
برای تو و وعد
باید صبر کنی تا برسه متأسفانه فقط یک درخت هست
خودش میرسه؟
مثل اینه که براش گل رز یا چنین چیزی خریدم
بهش میگفتم هر موقع محاصره تمام شد میتونم خرمالو بخورم
-حالا دیگه نیازی به تمام شدن محاصره نیست! - نه، دیگه الآن یه خرمالو دارم
حالم خوب نیست
فکر کنم استرس ناشی از محاصره است
دوباره باردارم
خدایا
به سختی میتونم برای خودم یا تو غذای سالم پیدا کنم
نمیدونم خواهر یا برادرت اصلاً چشمانش را باز میکنه یا نه
روسها 8 تا از 9 بیمارستان در شرق حلب را نابود کردند
ما آخرین بیمارستان باقی مانده هستیم
آخ، دستش
بیاریدشون داخل
این کارش تمومه
این زنده است بچهها، این زنده است!
این زنده است، این زنده است
روزانه نزدیک به 300 بیمار داریم
سرمها را بیارید
پدرت مدیر آخرین بیمارستانه
حتی آب هم قطعه
به فیلم گرفتن ادامه میدم تا همه اینها را ثبت کنم
داری فیلم میگیری؟
چرا دارن این کار را با ما میکنند؟
از این فیلم بگیر
علاء، منم مامانت، شیرخشکت را گرفتم
بیدار شو علاء، التماست میکنم!
خودت را کنترل کن!
علاء التماست میکنم، لطفاً!
بهت گفتم بپوشونش
علاء، بیدار شو!
مطمئن نیستم که از پسش بر بیام
برو پی کارت
در چهار روز اخیر این اولین باره که من و پدرت در کنار هم بوده ایم
یا اون توی اتاق اورژانس بوده یا من بیرون در حال فیلم برداری
حتی برای تو هم هیچ وقتی نداریم
هیچ وقتی برای این که چیزی احساس کنیم
بله؟
میخوای از ما فیلم بگیری؟
نیروهای نظام در حال پیشروی به سمت مناطق تحت کنترل معارضین هستند
بعضی از مردم از سر نا امیدی دارند تلاش میکنند به سمت مناطق تحت کنترل نظام فرار کنند
نظام سعی میکنه همه اونها را بکشه
کل یک خانواده، حدود 10 نفر مردند
بیا بریم، تلفات بیشتری وجود داره
راه را باز کنید
ببریدش طبقه پایین، ترکش توی سرش رفته
من بابام رو میخوام، من بابام رو میخوام
چه اتفاقی برات افتاده؟
نمیدونم، اومد پایین و دستهای ما آسیب دید
همهتون با همدیگه داشتید میرفتید؟
بله، کل خانواده
بعدش همه مردند
خدایا، خواهش میکنم!
خدایا، خواهش میکنم!
بسه دیگه، اون مرده
ولش کن
هیچ نبضی نداره، اون مرده
کجا رفتی دخترم؟
ما فقط به خاطر تو میخواستیم فرار کنیم، فقط به خاطر تو
موفق نشدیم، از پسش بر نیومدیم
حتی وقتی چشمهام را میبندم ...
رنگ قرمز میبینم
خون، در همه جا
روی دیوارها، کف زمین، لباسهامون
گاهی خون گریه میکنیم
نیروهای نظام محلهها را یکی بعد از دیگری تصرف میکنند
دارند ما را در یک منطقه کوچک له میکنند
منطقهای به وسعت فقط چند کیلومتر مربع
خدای من
دختر من اون داخله
محمد!
خوابیده
خوابیده؟ تو دیدیش؟
سماء را گذاشتم پیشش
دوباره ما را میزنند
بهم نشون بده کجا خورده
صبر کن، صبر کن!
بگذار همون جا باشه
چرا میخوای جابهجاش کنی؟
خیلی داغه
بیایید خودمون را باهاش گرم کنیم
ببین
داریم خودمون را گرم میکنیم
درسته بشار داره بمباران میکنه ولی باز هم هوا سرده
یکی دیگه! فرار کنید!
جداً، دیدم یکی دیگه داشت میومد
باید بریم پایین؟
شما چی فکر میکنید؟
فکر میکنید باید بریم پایین؟
فکر میکنی باید بریم پایین؟
بیایید بریم
سماء میدونم که تو میفهمی چه اتفاقی داره میفته
میتونم این را توی چشمهات ببینم
تو هیچ وقت مثل یه بچه عادی گریه نمیکنی
این چیزیه که قلبم را میشکنه
حتی دارند از گاز کلر هم علیهمون استفاده میکنند
داریم رو به دنیا فریاد میزنیم
کمکمون کنید
پدرت دائماً داره با شبکههای خبری صحبت میکنه
البته، وضعیت خیلی وحشتناکه
محلههای حلب با انواع تسلیحات هدف قرار داده میشن
بمبها، بمبهای خوشهای، حتی گاز کلر، بمبهای بشکهای و حمله هوایی
واقعاً وحشتناکه، ولی با این وجود میبینیم که جامعه بین المللی ...
با این جود شما به فعالیت و ارسال این پیامها به دنیا ادامه میدید
خیلی متشکرم دکتر حمزه الخطیب که از طریق اسکایپ از حلب با ما صحبت کردید
میلیونها نفر گزارشهای من را تماشا میکنند
ولی هیچ کس کاری برای متوقف کردن نظام انجام نمیده
ما فقط همدیگر رو داریم
چند روز پیش یه نفر بهش میگفت:
«سریال هر روزی بمباران»
همراه با انواع بمبهای مورد علاقهتون
موشکها، خمپارهها، گلولهها یا هر چیز دیگهای که رییس جمهور فکرش را بکنه
هر چی باشه این جا امنترین اتاق خونه است
بچهها میترسند؟
آره
خصوصاً نایا
گوش کن، صدای موشک را شنیدی؟
آره، یکی این جاست، یکی دیگه هم اون جا
صداش چطوریه؟
دندونهایی به این بزرگی داره
شب را با گوش دادن به صدای موشکهایی که این طرف و اون طرف میافتند میگذرونیم
هر دو تامون مضطرب هستیم
عادت داشتیم یک کتاب را کنار هم بخونیم
یا آهنگهای قشنگ قدیمی را گوش کنیم
این مال قبل از انقلاب بود! الآن خدا را شکر لازم نیست اون کار رو انجام بدم
همین دیروز برام آواز خوندی!
بخون!
یه لحظه صبر کنید
چیزی که منتظرش بودیم داره اتفاق میافته
نیروهای نظام فقط یک خیابان با ما فاصله دارند
پدرت من را نگه میداره
و میگه: «به چشمهای من نگاه کن»
«ما دوام نمیاریم»
«سماء را رها کن»
«اگر ندونند ما پدر و مادرش هستیم شانس بهتری برای نجات پیدا کردن داره»
من نمیتونم این کار را بکنم سماء
تنها جرم تو اینه که مادرت یه روزنامه نگار و پدرت یه پزشکه
الآن آرزو میکنم که ای کاش تو را به دنیا نیاوده بودم
ای کاش هرگز با حمزه ملاقات نکرده بودم
ای کاش از اول خونه پدر و مادرم را ترک نکرده بودم
الو؟
الو
صدای من را میشنوی؟
خیلی خوب، ان شاء الله
من میخوام با یک نفر که مسئوله صحبت کنم وقت زیادی نداریم
روسها به ما میگن که وقت زیادی نداریم
سازمان ملل با حمزه تماس گرفت
با یک پیام از طرف روسها
تسلیم بشید تا ما زندگیتون را بهتون ببخشیم
ولی باید از این جا برید
این نقشه روسهاست
تا حالا داشتند ما را بمباران میکردند و میکشتند
الآن میگن: «این تنها گزینه شماست»
هیچ چارهای نداریم
هیچ کس نمیتونه باور کنه که کار تمامه
پس میتونیم تا آخر مداکرات انجامش بدیم یا فقط دارند معطل میکنند تا اونها کارمون را تمام کنند؟
قطعاً دارند معطل میکنند
تو که واقعاً به روسها اعتماد نداری؟
باید چند روز حداقل توی یکی از جبههها ادامه بدیم
مردم از صبر کردن خسته شده اند
میگن واقع بین باشید، نه برق داریم نه غذا
میدونیم که این تنها راه ما برای زنده ماندنه
و برای محافظت از تو و همه بچهها
ولی از طرف دیگه این به معنی پایمال شدن خون قربانیهامونه
آیندهمون دیگه در دستان خودمون نیست
حلب از دست رفته
دسامبر 2016 ششمین ماه تحت محاصره
همه دارند وسایلشون را برای مهاجرت جمع میکنند
وداع کردن بدتر از مرگه
[نوشته روی اتوبوس]: ما بر خواهیم گشت
اول باید زخمیها و خانوادههاشون برن
تو را میخوابونم و میگذارمت توی بیمارستان
میخوام این لحظات را ثبت کنم
ان شاء الله سفر بی خطری داشته باشیم
ان شاء الله
ان شاء الله برای همهمون موجب خیر و گشایش باشه
سرعت را کم کن تا بتونم در را ببندم، داره سردشون میشه
داریم به خط مقدم نزدیک میشیم
دارند به سمت آمبولانسها تیراندازی میکنند
باید برگردیم
تک تیراندازه جداً دیوانه شده بود
باید بچههایی که از آمبولانس فرار میکردند را میدیدی
همون بچههایی که یه کم پیش داشتی باهاشون حرف میزدی
ما سعی میکردیم که از اون جا دورشون کنیم
همهمون نزدیک بود بمیریم
نظام قابل اعتماد نیست، ولی فقط یک راه به بیرون وجود داره
حالا این اتوبوسها این جا هستند تا همه را ببرند
ما قراره تا آخر این جا بمونیم
تا مطمئن بشیم که همه زخمیها سالم خارج میشن
این آخرین باره که من بیمارستان را میبینم
تمام دنیای تو در اولین سال زندگیت
فقط به اندازهای وقت هست که یه پرستار جنین را چک بکنه
الحمدلله، به نظر میرسه خوبه
حالا که مجبوری این جا را ترک کنی چه احساسی داری؟
توی این بیمارستان در طول 20 روز
ما 890 عمل جراحی انجام دادیم
و به بیشتر از 6000 زخمی رسیدگی کردیم
مسأله این مکان نیست، ارزش مکانها به آدمهاییه که در اونها هستند
مثل این بیمارستان ...
این خونه دوست داشتنی منه
جایی که در اون زندگی میکردم
باور نمیکنم که دیگه نمیتونم به این جا بیام
هیچ کلمهای نمیتونه توصیف کنه که الآن چه احساسی دارم
ما نمیخوایم که مجبور بشیم به بیرون از شهر خودمون فرار کنیم
این گل را برداشتم
بیرون از حلب میکارمش
این سکوت باعث میشه احساس کنی شهر مرده
سماء، حلب را به یاد میاری؟
من را به خاطر این جا ماندن سرزنش خواهی کرد؟
یا به خاطر این که الآن دارم ترکش میکنم؟
هشت روز گذشت
حالا نوبت ماست
ساعت 9 صبحه
داره برف میاد
هنوز منتظر تخلیه هستیم
ما بر میگردیم، بهت قول میدم
واقعاً تمام شد
ما بر میگردیم
دیگه چیزی احساس نمیکنم
بیشتر از 50 ساعته که منتظریم
هیچ کس نمیدونه چرا
ولی داریم همدیگه را گرم نگه میداریم
بالاخره دستور میرسه
هیچ کس چهره من را نمیشناسه
ولی پدرت دائماً توی اخبار بوده
حمزه، از ایست بازرسیهای نظام میترسی؟
آره، معلومه
ممکنه هر چیزی اتفاق بیفته
شاید لیستی از اسم افراد داشته باشند
افراد معینی که نباید عبور کنند
قلبم خیلی تند میزنه
ایست بازرسی بعدی خطرناکتر از بقیه است
این جا ایست بازرسی نظامه
حمزه!
تمام شد!
خوشحالم که در امانی!
خوشحالم که سالم هستید!
شما هم همین طور!
الحمدلله!
مامان اینجاست!
موفق شدیم خنگول!
سوار شو
موفق شدیم سماء
الآن نمیتونم به چیزی فکر کنم ...
غیر از این که خدا را شکر زنده هستیم
وقتی حلب را از دست دادیم فکر کردم همه چیز را از دست دادیم
ولی این طور نبود
ما حالا تیماء را داریم
میتونم بوی حلب را روی پوستش احساس کنم
تصاویرم را هم دارم
افرادی که ازشون فیلم گرفتم هرگز من را ترک نمیکنند
اگر میتونستم زمان را برگردونم دوباره دقیقاً همون کارها را انجام میدادم
حتی اگه ضربه روحی که خوردم هیچ وقت بهبود پیدا نکنه
از هیچ چیزی پشیمان نیستم
دلم میخواد هرچه زودتر تو بزرگ بشی و بهم بگی چه احساسی داری، سماء
میخوام که تو بدونی ما برای مهمترین چیز در دنیا مبارزه کردیم
تا تو و همه بچه هامون مجبور نباشند مثل ما زندگی کنند
که بدونی ما هر کاری کردیم به خاطر تو بود
همهاش به خاطر تو بود سماء
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.