Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقديم به باليوود دوستان پارسي زبان Www.Bollycine.org
"پـــــانـــــيپـــــــت"
توي اين سرزمين جنگجوهاي بيشماري متولد شدند
ولي تاريخ اونها رو گروهبندي کرده
پيروز يا شکست خورده
...نبرد پانيپت جوري بود که
که حتي تاريخ هم نميتونه پيروزي يا شکست اون رو مشخص کنه
نبرد سوم با پانيپت
که با چشمهاي خودم شاهدش بودم
بدون هيچگونه شرمندگي با قدمهاي جسورانه در اون گرما
منم اون توفان رو همراهي کردم
که قرار بود دشمنها رو شکست بده
ساداشيو رائو باهو شوهر و خداي من
قبل از شروع نبرد اوضاع همينجوري بود
تا سال 1758 پرچم ماتارا توي کل هندوستان برافراشته بود
از سمت راست تا آتوک و تا مرز افغانستان
اگه کسي بود که ازش شکست بخوريم
اون پادشاهي نظام شاهي همسايه ما بود
کسي که پايتختش قلعه اودگيري بود
که ماتارا اونجا رو محاصره کرده بود
!آتـــــش
!آتـــــش
توپها رو به عق برگردونيد به عقب برگرديد
توپچي همه 40 توپ رو 2 اينچ بالاتر ببريد
بله قربان
چقدر ديگه بايد منتظر بمونيم شمشير؟
ساداشيو گفت تا وقتي اون به نتيجه نرسيده به توپ انداختن ادامه بديم
به ساداشيو هشدار دادم که جنگ غيرنظامي براي الان به کار نمياد
ولي گوش نميده فقط ميخواد راه خودش رو بره
راگوبا من به ساداشيو ايمان دارم
به مرحمت خداي جيوتيباي همه چي خوب ميشه
زنده باد الهه باواني
.باليوود سينما با افتخار تقديم ميکند Www.Bollycine.Xyz
باهو مهنديل-
از اينجا به حياط اصلي برو
من از اين سمت ميرم
به سواره نظام اشاره بده بايد يکدفعه دروازه اصلي رو باز کنيم
برو،عجله کن وقتي نداريم
!بريم
مشعل روشن شد
توپها آماده
شمشير بريم
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجمين: مهشيد.ظ و فاطمه
رئيس توپخونه ابراهيم خان گاردي (گاردي نام يه قبيله)
ابراهيم خان بايد تو رو زندوني کنيم يا دفن کنيم؟
هيچ کدوم يکي
بايد اون رو به ارتش پيشوا ملحق کنيم
چي؟
نميدوني که اون يه گارديـه نميشه بهش اعتماد کرد
اينا به خيانت در وفاداري شهرت دارن
راگوبا يه آدم ميتونه خوب يا بد باشه
ولي اين منصفانه نيست همه رو ...مقصر بدونيم،در ضمن راگوبا
اسم يه خاندان رو بيار که داخلش يه خائن نبوده باشه
توپهاي اون الان متعلق به ماست چه احتياجي به خودش داريم؟
بدون اون اين توپها هيچ ارزشي ندارن
حتي ممکنه توپها رو به خاطر آهنشون ذوب کنيم
وقتي که ثابت بشه تصميم شما اشتباه بوده
آماده باش که با خشم نانا صاحب روبهرو بشي
...درود بر ماهادو-
شانيوار وادا پونه پايتخت امپراتوري مارات
برو کنار بذار رد بشم
پارواتي چکار ميکني؟ به شما خوش آمد ميگم-
يه آدم عادي نميتونه از يه باهوش استقبال کنه؟
البته،چرا نتونه
اينجا رو ببين
تکون نخور
خداي من
به من اينجوري نگو
من خداي تو نيستم
نه هنوز
واي خدايا تو زخمي شدي
چيز خاصي نيست
وقتي يه مبارز شجاع از نبرد برميگرده
سعي ميکنه زخمها و احساساتش رو مخفي کنه
ولي چطور ميتونه اونا رو از يکي مخفي کنه کسي که ميتونه اون رو ببينه
مامان بزرگ حالت چطوره؟
ساداشيو نتونستم جلوي دروازه به خوش آمدگويي بيام
...حالم نگران نباش مامان بزرگ-
بهم برکت بدين زنده باشي پسرم-
!عمرت طولاني
بيا
مراقب باش
ما پيروز شديم مامان بزرگ پيروز شديم
نظام شاهي نابود شد
من بهت ايمان داشتم
تا امروز تو هيچوقت شکست خورده برنگشتي
پانو ...بله بانوي من-
دکتر رو خبر کن همين الان-
...مامان بزرگ
..بابات هميشه ميگفت
بزرگترين جنگجوها اونايي هستن که ...بدون توجه به شرايط
هميشه سرشون رو بالا نگه ميدارن
اونا شجاعت رو ميبينن و وظيفهشون شجاعتـه
اصلاً به فکر پيروزي و شکست نيستن
درست ميگفت
سلام بانوي من
من از حضورتون مرخص ميشم
بدون اينکه مرحم روي زخمت بذاري جايي نرو
پارواتي رو يادت هست؟
حالا دکتر سلطنتي شده باعث افتخار و غرور پدرش
پيروزي رو بهتون تبريک ميگم باهو صاحب
متشکرم
کجاتون صدمه ديده؟
شروع کنيم؟
بله
تو دکتري؟
چرا يه دختر نميتونه دکتر باشه؟
همچين قانوني داريم؟
نه، البته که ميشه
ولي وقتي که آخرين بار ديدمت دکتر نبودي
آخرين بار 2 سال و 3 ماه و 18 روز پيش بود
يادت هست؟
عجله کن بايد الان توي دربار گانش حاضر باشه
چشم بانوي من
تموم شد؟
تموم شد
باهو صاحب
تا زخم خوب ميشه بايد روزي 2 بار پيش من بياين
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
پانو
بعد از فتح قلعه اودجير ...جنگجويان شجاع ما
از جنوب برگشتن
شکوه و جلال ماتارا
پيروز و فاتحان ميدان نبرد
درود بر امپراتوري ماتارا درود-
بعد از پيروزي در ميدان نبرد ...برادر پيشوا
اعليحضرت راگونات رائو
!برادر
و حالا پسرعموي افتخار آفرين پيشوا
پسر اعليحضرت باجيروا و مستاني شمشمير بهادر
پيشوا قدردان تلاشهاي پسرعموي خود در نبرد
اعليحضرت ساداشيو رائو باهو
تو جواهر روي تاج مني
عمو اين براي شماست
!ويشواز
...عاليجناب ميخوام قبل از اين به شما
سپهسالار نظام شاهي ...رئيس توپخونه نازيها رو
...ابراهيم خان گاردي رو
به حضور پيشوا احضار کنم
...اعليحضرت
من 30 سال به نظام خدمت کردم و هرگز بهش خيانت نکردم
ولي الان نظام شاهي وجود نداره
...پس من،ابراهيم خان گاردي
به وفاداري به سلطنت پيشوا قسم ميخورم
اونها کاري رو کردن که تا قبل از اين کسي نتونسته بود انجام بده
..آزادسازي جنوب
روياي تحقق نيافته چاترپاتي شيواجي ماهاراج محبوب ما بود
...امروز 80 سال بعد از درگذشت اون
ما نظام رو به زانو در آورديم
پدر اين به معني زمان جشن نيست؟
!حالا ما حاکم کل هندوستان هستيم
!بدون شک بايد جشن برپا بشه
کل فرماندارها و ژنرالهاي خارج از پونه رو دعوت کنيد
از بوندلخند سردار گويند پانت بوندله
سردار بالوانت رائو مهندال
از گواليور،سردار جانکوجي شينده
و سردار داتاجي شينده
از ايندور،سردار مالاهار رائو هولکار
"زمين شکوهمند و طنين صداي اسمان ميگه"
"پرچم ما محبوب ترينـه"
"بر فراز آسمان"
ما جنگجويان بدون هيچ ترسي" "به هر سمتي قدم برميداريم
مسير شکوه و جلال ما رو فرا ميخونه" "و کوهها مسير رو براي ما هموار ميکنن
هيچکي جرات نداره از مسير ما بگذره" "چه رود باشه چه هوا
ما شجاع دلهايي هستم که فقط براي" "پيروزي وارد ميدان نبرد ميشيم
"ما خورشيديم که تاريکي رو ممنوع اعلام ميکنه"
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
"خوني که در اين رگها جاريست"
"به ما يادآوري ميکنه"
براي احترام و افتخار، دست کشيدن از زندگي" "فداکاري خيلي ناچيزيـه
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
ما دانههاي شجاعت رو کاشتيم " "و محصولش رو برداشت کرديم
"شکوه و جلال گسترده شده"
"ما در ميدان جنگ با مرگ ميرقصيم"
"طبلها تکرار ميکنن"
"داستان شجاعت ما رو وقتي بهشون ميگن"
"با گفتن اينکه چطور شادي رو گسترده ميکنيم"
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
"مدافع حقيقت،مسافر زيبا کي ميدونه"
"وقتي تو اينجا نيستي ما توي دنيامون گُم ميشيم"
"تو هميشه توي ذهن و قلبم بودي"
"وقتي که پيکان تير به سمت تو اومد منم زخمي شدم"
"براي تو ميتونم از زندگيمم بگذرم"
"اين رو نميدوني؟"
وقتي با مشکلي روبرو شدي " "زنان با شجاعت برميخيزن
النگو و دستبند رو کنار ميذارن" " و شمشير به دست ميگيرن
امروز منم قسم به جا آوردم" "براي پيروي از قدمهاي شجاعان
وقتي که تصميمي بگيرم" "هرگز از اون روي برنميگردونم
ما جنگجويان بدون هيچ ترسي" "به هر سمتي قدم برميداريم
مسير شکوه و جلال ما رو فرا ميخونه" "و کوهها مسير رو براي ما هموار ميکنن
هيچکي جرات نداره از مسير ما بگذره" "چه رود باشه چه هوا
ما شجاع دلهايي هستم که فقط براي" "پيروزي وارد ميدان نبرد ميشيم
"ما خورشيديم که تاريکي رو ممنوع اعلام ميکنه"
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
"خوني که در اين رگها جاريست"
"به ما يادآوري ميکنه"
براي احترام و افتخار، دست کشيدن از زندگي" "فداکاري خيلي ناچيزيـه
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
ما کسايي هستيم که زنجيرهاي" "اسارت هزار ساله رو در هم شکسته
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
اعليحضرت نانا صاحب پيشوا اکنون شمشير پيشوا رو به باهو عرضه ميکنه
اعليحضرت
ما رو تنها بذاريد بله بانوي من-
چرا شمشمير پيشوا رو به ساداشيو دادين؟
چه لزومي به اين کار بود؟
چرا انقدر به ساداشيو اهميت ميدي؟
چون اون نظام شاهي رو شکست داد
تو براي چي ناراحتي؟
حالا خودش رو يه پيشوا تصور ميکنه
توي اودگيري ژنرال مسلمان اونجا رو بدون تاييد راگوبا با خودش آورد
اون افسر مسلمون بهترين رئيس توپخونه توي کل هندوستانـه
حتي توي ارتش چاترپاتي شيواجي ماهاراج هم مسلمون بوده
عاليجناب شما چرا متوجه نيستين
امروز ساداشيو راگوبا رو ناديده گرفته فردا ميتونه شما رو ناديده بگيره
شما متوجه نيستين
ساداشيو در هر قدم هميشه وفاداريش رو به امپراتوري ماراتا نشون داده
خدايي نکرده اگه اتفاقي براش شما بيوفته
و اون کسي که وفادار به امپراتوري ماراتاست تصميم بگيره که پيشوا بشه
پسرم ويشواز به کجا ميرسه؟
راگوبا هميشه دليل نگراني من بوده
و حالا ساداشيو
من به وفاداري اون ايمان دارم
اون براي پسرت جونش رو هم ميده
و ويشواز هم اون رو خيلي دوست داره
ويشواز بچهست ولي من توي ساده لوحي شما متعجب موندم
خب چکار کنم؟ چي ميخواي؟
من بايد اين رو بگم؟ پيشوا شمايي يا من؟
تمامي اين نبردها باعث شده امپراتوري ما دچار مشکل مالي بشه
بله درسته ..تو باهوشي-
قابل اعتماد و مسئوليت پذيري
فقط تو ميتوني اين کار رو بکني
اين رو بگين که چکار بايد بکنم اعليحضرت؟
من تو رو به عنوان وزير خزانه منصوب ميکنم
وزير خزانه داري؟
کي کار من رو انجام ميده؟
اين فکر خيلي خوبيـه اعليحضرت
اينجوري ساداشيو همينجا توي پونه موندگار ميشه
در ضمن براي مراقبت از سرمايه يه جنگجوي قوي لازمـه
ولي راگوبا که اينجاست دو تا بهتر از يکيـه-
گونوجي تمام اطلاعات رو بهت ميده
از اونجايي که شما قبلاً تصميمتون رو گرفتين اعليحضرت از شما پيروي ميکنم
!اين عاليه
حالا ميتونم هنر جنگيدن رو از شما ياد بگيرم
و اينکه چطور ميشه جلوي فشار 1500 نفر ايستاد
برميگردم
خدايا بالاخره بعد از 7 طبقه بالا اومدن به شما رسيدم
شنيدم که وزير خزانه شدي
خوبه
من که ميگم توي اين زمينه هم به برتري ميرسي
راستش رو بگم خيلي خوشحالم
هميشه به خاطر جنگ از اينجا دور بودي
حالا حداقل اينجا بيشتر ديده ميشي
...ميگن
کسي نميتونه يه جنگجو رو از شمشيرش جدا کنه
کي اين رو بهتر از من ميدونه؟
ميتونم ببينم براي چي تلاش ميکني ولي نکن
به جاي اينکار سعي کن با واقعيت کنار بياي
من براي ازدواج آمادگي ندارم چرا اين رو نميفهمي؟
چي براي فهميدن هست؟ ديگه دست تو نيست
من همه بهونهها رو پشت سر گذاشتم
حتي 108 روز رو روزه گرفتم اين رو ميدوني؟
حالا هم قصد رفتن ندارم
خودت ميبيني
تو مال من ميشي و اون روز دور نيست
بذار ببينم
زخمت داره خوب ميشه
پس براي اينکه دوباره مجبور بشي من رو ببيني بايد زخمي بشي؟
داري زياده روي ميکني پارواتي تمومش کن
پارواتي
پراواتي
پارواتي
..اون پارواتي-
با ساداشيو؟
انگار يه دکتر معمولي روياي ملکه شدن داره
جدي؟ من نميذارم همچين اتفاقي بيوفته
چقدر ماليات از پادشاه ماراتا ميگيريم؟
پادشاههاي زيردست يک چهرام درآمدشون رو ماليات ميدن
ولي چندتايي از شمال هر روز يه بهونه ميارن و ماليات نميدن
براي همگي اونها به عنوان اخطار نهايي نامه بنويس
خودم اونها رو امضاء ميکنم
يکي از اونها خيلي سرسخت تره
اون بيشترين بدهي مالياتي رو داره
کي؟ نجيب الدوله-
رئيس ارتش مغولها
آره ولي اون توي منطقه دوآب ساکنـه
بين رود گانگا و يامونا توي قلعه روحيل آباد
با وجود نامههاي زيادي که فرستاديم همچنان از دادن ماليات فرار ميکنه
ما سعي کرديم رسمي بهش بفهمونيم
حالا وقت استفاده از زور و قدرتـه
شما که اينجايي چطور ميخواين از زور استفاده کنيد؟
ميتونيم داتاجي شينده رو بفرستيم
اون بزرگترين سردار ما توي شمالـه
داتاجي يه درس حسابي به نجيب ميده
يه دستور ديگه براي مغولها حاضر کن
چشم قربان
قلعه سرخ،دهلي پايتخت سلطنت مغول
...طبق پيمان احمديه اگه سلطنت مغول بخواد
از حمايت ماراتا در برابر مهاجمين ...بهرهمند بشه بايد
يک چهارم درآمدش رو پرداخت کنه
..که شما هنوز پرداخت نکردين
اين پيمان محترمـه
..اعليحضرت
تحت تاثير حرفهاي اين ماراتا قرار نگيريد ..ما
صبر کن نجيب،صبر کن انقدر بيتابي نکن
دستور هنوز تموم نشده
در پي مشاهده نافرماني نجيب الدوله
اون از دربار مغول اخراج شده و مسئوليتهاي اون به رئيس ارتش واگذار ميشه
امضاء شده ساداشيو رائو باهو پيشوا
تخليه
نجيب الدوله
اعليحضرت ماراتا چطور همچين جراتي پيدا کرده
من چکار کنم؟
ما به حمايت اونها نياز داريم
ولي معنيش اين نيست که اونها ميتونن به ما دستور بدن
به خاطر حمايت عبدالملک اونها از حد خودشون فراتر رفتن
من از جسارت اونا در برابر شما متعجب موندم
مخصوصاً وقتي که اونا ميدونن خون سلطنتي توي رگهاي شما جاريـه
من امروز به خاطر همين خون سلطنتي زندهام
اعليحضرت عماد بايد مجازات بشه
کي اون رو مجازات ميکنه؟
ماراتا از اون حمايت ميکنه
و هيچکس توي اين سرزمين جرات روبرو شدن با ماراتا رو نداره
يکي هست اعليحضرت
يکي هست که ميتونيد از اون کمک بخواين
همچين کسي وجود داره؟
!احمد شاه ابدالي
ابدالي؟
بله اعليحضرت
بعدش ما يه درس حسابي به ماراتاها ميديم
چي شد؟ زود باش هنوز 5 تاي ديگه مونده
...1
...2
...3
...4
عمو اون روزي که شبيه شما يه مبارز بشم خيلي دور نيست
فايدهش چيه؟
به جاي شمشير زدن بايد حساب کتاب کني
باهو تو هيچکي درباره اينکه کي به جنگ احضار ميشيم نميدوني
اگه راهي بود هرگز اجازه نميدادم
بله زنداداش
زنداداش
ميتونم يه چيزي بپرسم؟
به جز ازدواج هر چيزي ميتونيد بپرسين
تو مهرام رو نميتوني گول بزني ساداشيو حتي منم تسليمش شدم
اون دختر خوبيـه باهاش ازدواج کن
ازدواج؟با کي؟
که اينطور؟ خودت رو به اون راه نزن
!پارواتي
ساداشيو،مهرام درست ميگه
تازه از جنگ برگشتي و براي يه مدت اينجايي
من براي خودمم وقت ندارم تمام حواسم روي کارمـه
باهو صاحب کاري که با قلم و شمشير ميکني فقط کاره
زندگي وقتي شروع ميشه که تو به خونه بري
باهو صاحب به مرکز پزشکي وارد ميشه
پانو
پارواتي کجاست؟
حالا يادش افتادي؟
منظورت چيه؟
اون رفته رفته؟-
کجا رفته؟
به خونهش توي کونکان
کونکان؟
براي چي؟چرا؟
چرا خودتون نميرين بپرسين؟
يه چيزي بگم؟
..شما فقط توي ميدون نبرد شجاعي
توي مسائل احساسي هيچ شجاعتي ندارين
اون نميخواد شما رو ببينه
اين رو بهش بده
بگو من زخمي شدم
شما جنگجوها هميشه غيرقابل پيش بيني هستين نميتونيد تير رو مستقيم شليک کنيد
برو
زود باش پانو
شما اين کار رو کردي؟
شما؟هيچوقت اينجوري باهام حرف نميزدي
يعني خيلي ناراحتي
اين کار رو کردم تا تو رو ببينم
اين تنها راه بود
حالا نميخواي به وظيفهت به عنوان يه دکتر عمل کني؟
باند رو بهم بده
اون روز نبايد صدام رو بلند ميکردم
ببخشم،ولي چه لزومي داشت بدون اينکه بگي بري؟
من خودم نيومدم بهم گفتن که برم
کي بهت گفت؟
گوپيکا باي
گوپيکا باي؟
ميدوني وقتي که 11 سالم بود ...براي اولين بار
بابام من رو به شانويار وادا آورد
تو رو اونجا ديدم
نميدونستم که توي کي هستي و چه عنواني داري
فقط عاشقت شدم
بعداً فهميدم که تو يه پيشوايي
ولي براي من تو هميشه ساداشيو بودي
ولي امروز فهميدم که عنوان يه نفر چقدر ميتونه مهم باشه
عنوان؟ آره-
...ملکه گوپيکا باي وحشت کرده
که دختري توي سطح من چطور ميتونه توي شانيوار وادا زندگي کنه
حالا فهميدم
تو هم به همين خاطر من رو دور کردي؟
فقط يکبار اينو بگو
پارواتي اشتباه ميکني ...منم به همون اندازه تو رو دوست دارم
پس چرا؟
خانواده يه جنگجو هميشه با بيثباتي زندگي ميکنه
کي اين رو بهتر از من ميدونه؟
هيچوقت نتونستم با پدرم وقت بگذرونم
اون هميشه توي جنگ بود
وقتي که من خيلي کوچيک بودم مُرد
منم يه جنجگوام
و نميخوام اين موضوع رو ...زن و بچهم
و خانوادهم تجربه کنن
چطور ميتوني با ترس از آينده زندگي کني؟
تو الان مني
الان تو کيه؟
فهميدم
بايد برم پارواتي-
امروز من،فرداي من
..و روزهاي بعدش
تويي
واقعاً؟
!واقعاً
قلعه قندهار پايتخت سلطنت افغان
شاهنشاه افغانستان سرور پادشاهان
درستي تصميم شما ثابت شده
حالا که شورشيان سرکوب شدن
هيچکس جرات نميکنه دوباره عليه ما قد بلند کنه
ولي با وجود اين ضروري که ما هميشه هوشيار باشيم
شاهشاه افغانستان خبري از هندوستان رسيده
پادشاه دوآب برادر نجيب الدوله
سليمان الدوله ميخواد که با شما ملاقات داشته باشه
ميتونم از پسش بر بيام
مرتضي؟
با همديگه بزرگ شديم
توطئه کردي که من رو بکُشي؟
براي چي؟
براي چي؟
!شاهنشاه
اون رو ببخشين
احمد لطفاً اون برادر ماست
قبول دارم سرفراز ولي قبل از حمله به من مرتضي به اين فکر نکرد؟
...احمد
من رو ببخش تو نميدوني؟-
که اين عرش طاووسي و اين کوه نور با سختي زيادي به دست مياد
آسون به دست نمياد
نادر شاه سعي کرد اون رو بدزده
ولي زندگيش رو در ازاب اون داد
من اون رو از نادر گرفتم
ولي ميخوام اون رو به تو بدم
چي ميخواي؟
کوه نور؟
کوه نور رو به تو ميدم
نه،احمد نه
..شاهنشاه افغانستان زنده باد-
..شاهنشاه افغانستان زنده باد-
اون رو بيرون بياريد به هواي تازه نياز دازم
عاليجناب توي آخرين بار ماراتا آتوک رو فتح کرده
اگه قندهار فتح بعدي اونها باشه چي؟
پادشاه دهلي و راجا هندو از شما کمک ميخوان
نميتونيد يه روز ديگه رو هدر بدين بيايد و ما رو آزاد کنيد
و خودتون پادشاه هند بشين و به چيزي که حق شماست برسين
بنده مطيع شما نجيب الدوله
اين خبر عاليه عاليجناب
فتح دهلي خيلي فايده و مزايا داره
انقدر خوشحال نباش
نجيب ميخواد که با اون بجنگيم
طوري که تمام هزينههاي جنگ روي دوش ما باشه
در حالي که اون دور نشسته و از مزاياي اين تصرف درو ميکنه
بعدش هم حتماً ميخواد روي عرش بشينه
!اون يه ذليلـه
عاليجناب فکر نميکنم جرات همچين کاري با شما رو داشته باشه
يه موضوع ديگه عاليجناب پارسيها به دنبال گرفتن پادشاهي ما هستن
پسرعموهاي شما اينجا هم به تاج و تخت چشم دارين،خودتون ديدين
اگه شما پادشاه هندوستان بشين پادشاهيتون تا بنگال ادامه داره
اونوقت پارسيها جرات نميکنن شما رو به چالش بکشن
خزانه ما هم رو به خالي شدنـه
نگران اينجا نباش احمد من حواسم هست
الان وقت فتح و تصرف دهلي رسيده
!به هندوستان ميريم
اين روياست يا حقيقت؟" "معجزهست يا چيز ديگهاي؟
"زمان ايستاده و حرکت نميکنه"
"به نظرم سرنوشت بود"
"تو براي من مقدر شده بودي"
"و من براي تو"
"براي اينکه مال تو باشم"
حتي گربه هم نميتونه انقدر زود از پلهها بالا بپره
تبريک ميگم
"اميد گمشده دوباره بيدار شده"
"هيچکس اين اطراف نيست به جزء تو و من"
"دوري ما هم خيلي نزديکـه"
"اين تنها چيزي که هميشه آرزو داشتم"
"اين قلب منه"
"که تاج و تخت توئه"
"در هر نفسم تويي"
"تو هر تپش قلبمي"
"به نظرم سرنوشت بود"
"تو براي من مقدر شده بودي"
"و من براي تو"
"براي اينکه مال تو باشم"
برادر موضوع چيه؟
داتاجي شينده ديگه نيست
داتاجي؟چطور؟
نجيب الدوله
اون براي گرفتن ماليات از نجيب رفته بود
ولي اون خيانت کرده و داتاجي رو کُشت
پس تو بودي که اعلام کردي سر من رو ميخواي؟
حالا بيا بيا سرم رو بگير
...تو قبلاً سرت رو گذاشتي
جلوي پاهاي ابدالي
الان چي ميخواي؟
ادامه نبرد؟
اگه زنده بونم حتماً جنگ رو ادامه ميدم
!نجيب
چطور نجيب جرات کرده سردار ماراتا رو بکُشه؟
چون با احمد شاه ابدالي متحد شده
احمد شاه ابدالي؟
به همه ژنرالها و درباريان بگو فوراً در دادگاه گانش جمع بشن
ترور داتاجي حمله مستقيم به پادشهاي ماراتاست
حمله ابدالي به معني حمله به کل هندوستانـه
اون با ارتشي 100000 نفري حمله ميکنه
آخرين بار کل خون و خونريزي راه انداخت
رودخونه يامونا براي 7 روز سرخ بود
اين بار بايد جلوش رو بگيريم
عاليجناب ابدالي براي فتح شانيوار وادا نه بلکه براي فتح قلعه سرخ مياد
چرا بايد از اينجا تا شما براي جنگ سفر کنيد؟
چون دهلي انقدر قدرتمند نيست که با ابدالي مقابله کنه
.. و اين رو فراموش نکنيد
در برابر گرفتن ماليات قول داديم که از اونها در برابر مهاجم دفاع کنيم
وقتش رسيده که وظيفهمون عمل کنيم
..الان نميتونيم عقب نشيني کنيم ..ولي باهو صاحب-
عاليجناب ميخوام اين رو يادآوري کنم که ما به تازگي يه جنگ داشتيم
سربازها انقدر خسته شدن که حتي نميتونن زرههاشون رو بلند کنن
ما نميتونيم الان يه نبرد سنگين ديگه داشته باشيم درسته-
ولي راه ديگهاي هم وجود نداره
اون با يه ارتش 100.000نفري
لينگوجي اگه يه نفر به خونهتون حمله کنيد چکار ميکنيد؟
ميشينيد تعدادشون رو ميشمارين يا با تمام قدرت دفاع ميکنيد؟بگين
بگين
من با ساداشيو موافقم
بايد ارتشمون رو بفرستيم
خيلي خب
در اين صورت راگوبا بايد بره
چشم اعليحضرت
اسبهاي ما به سمت رودخونههاي سندو و کاوري حرکت کردن
يامانا هم نبايد مشکلي به وجود بياره
من يه کرور طلا و 80.000 سرباز ميخوام
ولي راگبا اوضاع خزانه پيشوا خوب نيست
تو بايد با هر چي که هست کار رو انجام بدي
...اگه اينطوره
اون به عنوان وزير خزانه چکار کرده؟
راگوبا درسته تو آتوک رو فتح کردي ولي با بدهي برگشتي
من اون رو پرداخت کردم
دشمنهاي ما بايد فقير باشن و ما بايد امپراتوري ثروتمند هندوستان باشيم
ولي اينجا همه چي برعکسـه
درست ميگه راگوبا
..و راگوبا درباره ارتش هم
ما به اونا نياز داريم
براي محافظ از دهلي نميتونيم اينجا توي پونه ريسک کنيم
تو بايد 40.000 نفر با خودت ببري
40.000؟
همينقدر؟
چهل هزار کم نيست راگوبا تو چي ميدوني؟-
تو درباره شمال چي ميدوني؟
فکر ميکني چون ادوگيري رو فتح کردي همه چي رو راجع به جنگ ميدوني؟
دهلي بچه بازي نيست ساداشيو رائو
شمشير تو زنگ زده
و نميتوني با ابدالي با اون بجنگي
شمشير رو توي دستاي من بذار و ببين
اينطوريـه؟
بدون طلا و فقط با 40.000 سرباز ميتوني اين کار رو بکني؟
...اعليحضرت
بهم دستور بدين
من با همين ميزان جنگ رو رهبري ميکنم
چطور ميخواي بدون طلا و با اين سربازهاي کم اين کار رو کني؟
عاليجناب مسير طولانيـه
من همه ژنرالهاي شمالي کمک ميخوام،مثل هولکار
شينده،بوندله
به کمک اونها من با پادشاههايي که در طول سفر هستن متعهد ميشم
ميتوني اونا رو متقاعد کني؟ بله کاملاً-
اونا هميشه با ما متعهد بودن
و زماني که با ابدالي روبهرو بشيم
و اون ببينه کل ارتش هندوستان متعهد شده عقب نشيني ميکنه
و اگه اون سر جاش بمونه چي؟
پس ما پاهاش رو ميشکنيم
تصميم گرفته شد
ياداشيو رائو باهو رهبري ارتش پيشوا رو به عهده داره
به خواست خدا پرچم ماتارا بايد برفراز آسمان به پرواز دربياد
...قلعه آتوک يه بار ديگه
بخشي از سلطنت دوراني شد
شاهنشاه افغانستان زنده باد-
شاهنشاه افغانستان زنده باد-
شاهنشاه افغانستان زنده باد- (قلعه آتوک)
چقدر شمشير داريم؟ بيست هزار-
نيزه؟ 5000-
اين کمـه 10000 تاي ديگه آماده کن
چشم قربان ملکه پارواتي باي اينجاست-
پارواتي تو اينجا؟
منظورم اينکه اينجا چکار ميکني؟
...من
ميخواستم ببينم که همه سلاحها و زرههاي شما خوب هستن يا نه
مطمئناً دليلش اين نيست
...عاليجناب
ما رو تنها بذاريد بله بانوي من-
اين رو به من بده چشم بانوي من-
ميخوام با تو توي اين سفر بيام
چرا؟
به عنوان يه طبيب بودن من واجبـه
بيمارا رو معالجه ميکنم و مجروحها رو معاينه ميکنم
دستت رو بده
حق با توئه اين يه سفره
ولي همراه با خطرات نبرد نميتونيم خانوادهمون رو با خودمون ببريم
..تو به عنوان وزير خزانه فرق
بين دارايي و بدهي رو نميدوني؟ من اونجا خيلي به دردتون ميخورم
پارواتي اين سفر خط داره
پس من رو به عنوان سپر خودت ببر
موقع خوشي کنارتم و موقع سختي محافظت
ما توي چادر بايد بمونيم
توي چادر موندن خيلي راحتتر از تحمل طعنههاي گوپيا بايـه
عاليجناب من ميخوام باهات بيام
هر مشکلي باشه من ميخوام باهاش روبرو بشم
...و
و؟
هيچي
چي پارواتي؟
شنيدم وقتي که پيشوا به سفر ميرفت
هميشه مستاني رو همراه خودش ميبرده
پس اين نگراني واقعيـه
اگه اينطور باشه
پس با خوشي ازش استقبال کن
..ولي پارواتي بذار بهت بگم
توي زندگي من فقط تو بودي و تو خواهي موند تا ابد
عاليجناب ميتونم يه چيزي بگم؟ بگو-
ويشواز تا کي بچه ميمونه؟
اون نبايد پيشوا بودن رو ياد بگيره؟
چکار بايد بکنيم؟
ساداشيوا مطمئناً ابدالي رو شکست ميده
بعد اون ادعاي دهلي رو داره
و ميخواد که شاهنشاه هندوستان بشه
...من اين رو ميگم
بايد پسرمون رو فرمانده عالي ارتش ساداشيو کنيم
بعد اون ميفهمه که کي بايد روي تخت سلطنت دهلي بشينه
..فقط تصور کن
شاهنشاه هندوستان اعليحضرت ويشواز ويشوا رائو پيشوا
ويشواز؟
اين درباره دهلي و ابداليـه عواقب جدي ميتونه داشته باشه
آره ولياين ميتونه يه فرصت باشه براي اون تا پيشوا بودن رو براي آينده ياد بگيره
برادر
زنداداش من نگراني شما رو درک ميکنم
مطمئن باشيد که من هيچ جاهطلبي براي تصرف تاج و تخت ندارم
ويشواز رو با خودم ميبرم
...بهم اطمينان بده
ازش محافظت ميکني
مثل جونم
..اين بار چنان درسي به ابدالي بده
که حتي جرات نکنه دوباره به طرف هندوستان نگاه کنه
براي پيروزيت دعا ميکنم
خدا بهتون برکت بده
زنده باشيد
!به سمت دهلي
...زنده باد ماهادو-
پونه
دهلي
افغانها رسيدن
برو اونجا چشم قربان-
شاهنشاه افغانستان خوش آمديد سلام عليکم
از ديدن شما خيلي خوشحالم
نه فقط من بلکه اين سرزمين و مردمش هم منتظر و مشتاق رسيدن شما بودن
اميدوارم سفر خوبي رو طي کرده باشين
عبور از 5 رودخونه سفر آسوني نيست
ولي ارزش يکبار ديدن و خوردن ميوههاي شيرين هندوستان رو داره
چيزي که تونستيم بعد از کُشتن داتاجي غارت کنيم
شينده و هولکار
روي دو ارابه براي ماراتا ماليات گذاشته بودن
بعد از کُشتن داتاجي من اون رو شکستم
و اون افرادش هم زياد نتونستن زنده بمونن
عاليه
خبرهاي بدي هم براتون دارم چي؟-
شاهنشاه مغول عالمگير دوم درگذشتن
چطور اتفاق افتاد؟
وزير شما عبدالملک يه نامه از طرف شما براي اعليحضرت نوشته
بفرماييد اعليحضرت
پير داره نماز ميخونه لطفاً بشينيد
من رو ببخش امپراتور من
الان کي روي تخت سلطنت نشسته؟
عماد يه عروسک خيمه شب بازي ديگه رو آورده شاه جهان سوم
ولي حالا بعد از خبر اومدن شما عماد ترسيده
بايد به عماد يه درس بديم
من قبلاً سردارهام رو براي پيدا کردن اون فرستادم
وقتت رو تلف نکن
بايد به سمت دهلي بريم
من بايد تخت و تاج رو پس بگيرم به قندهار برگردم
..قبل از شروع بارون
من يه درخواست دارم
ماتاراها ساکت نميمونن
ساداشيو ميخواد پونه رو ترک کنه و براي انتقام قتل داتاجي بياد
براي متوقف کردن ما
ساداشيو؟اون کيه؟
پسرعموي پيشوا
اون حتماً به قلعه روحيل آباد توي دوآب حمله ميکنه
که آخرين بار خيلي پرشور اون رو فتح کرد
فقط شما ميتوني جلوش رو بگيري
دوآب؟راحيل آباد؟
ولي تو گفتي بودي که فعلاً تصرف دهلي ضروري تره
اصلاً نگران نباشيد
مسئوليت دهلي رو به ژنرالم دادم
دهلي رو ميگيريم ولي اول، بايد جلوي اونها رو بگيريم
سعي کنيد بفهميد، شاهنشاه
فقط ماراتيها بين شما و تاج و تخت ايستادن
...يه بار که شکستشون بدين
نه تنها دهلي، کل هندوستان مال شما ميشه
نجيب، نقشهت هر چيزي که هست ...اگه اشتباه پيش بره
زنده نميموني
اين چه حرفيـه، شاهنشاه؟
شما پادشاه من هستيد
تنها خواسته من خدمت به شماست
لشکر ماراتيها چقدر بزرگـه؟
:کاملترين آرشيو سينما و تلوزيون هند Www.Bollycine.org
حواست به اين باشه
بانو، همه داروها رو تو اين چادر بذار
بله، بانو پارواتي
زود باش، بيا- اينها ديگه چيه؟-
کل شنيوار وادا رو با خودت آوردي
منظور؟
اومدي تا از زحمتهام کم کني يا بيشترشون کني؟
همه اين چيزها ضروري بودان، سرورم
آره، ولي ما فقط يه شب اينجا ميمونيم
باز کردن و جمع کردنشون يه روز طول ميکشه
باورنکردنياي- ...سفر خيلي درازيـه-
گفته بودم سفر طولانيـه قبلاً بهت گفته بودم
تو نميتوني از پسش بر بياري ولي خيلي لجبازي
کل خونه رو با خودت آوردي
واقعاً حرف نداري
اين رو کجا بذارم؟- رو سر من-
بذارش اونجا- چشم، بانوي من-
واه
خيلي قشنگ شده
پارواتي
پارواتي- نيا نزديک-
چرا؟
اون بيرون هي من رو بازخواست کردي باهو صاحب
...پارواتي، من فقط- همونجا وايسا-
نيا نزديکتر
اينجوريـه؟
نگاه کن
ميتونم يه چيزي بهت بگم
يه چيزي بگم؟
امروز براي اولين بار فهميدم که خونه واقعاً چيه
من رو ببخش، بانو پارواتي
اشتباه کردم (هر چي باشه تازه ازدواج کردم( خامم
ميبخشمت ديگه تکرار نشه
براي رفتن به شمال که آماده ميشديم
شيپورهاي ماراتايي، خبر لشکرکشي ما رو تا دور دستها به همه خبر داد
پادشاههايي که خبردار شدند
شروع به پيوستن به لشکر اعليحضرت ويشواز رائو کردند
اين فقط روياي شما نيست روياي ما نيز هست
ما همراه شما هستيم
متشکرم پادشاه کرم وير ما با خوشحالي ميپذيريم
ما ميخوايم به لشکر شما بپيونديم
از اين بابات خوشحاليم سپاسگذارم
بعد از يک ماه عبور از جنگل، کوهستان
و پس از عبور از رودخانههاي بزرگي مانند نارمادا و چمبال، به دولپور رسيديم
جايي که ژنرالهاي ماراتي ما منتظرمون بودن
...خوش اومدين
بانو پشويت پارواتي بانو پشوين راديکا و بانو محرم
زنداداش
من با پدر اين جوونها شونه به شونه جنگيدم
خب جناب باهو، نقشه چيه؟
...بزرگ ترين ارتشهاي شمال متعلق هستن به
مادو سينگ و بيجي سينگ، هر کدوم 5000 سرباز
راجا سورج مال
آراداک سينگ، 5000
و اون سوي رود گنگ
نواب شجاع الدوله با ارتشي 20 هزار نفري
ما بايد با اونها متحد بشيم- تا وقتي موضوع شجاع الدوله باشه-
از ژنرال گويند پانت ميخوام که فوراً بره و باهاش حرف بزنه
قصر نواب شجاع الدوله
سرورم، يک پيغام فوري از طرف پيشوا ساداشيو رائو باهو دارم
مي دونم چيه
ژنرال گويند پانت نميخوام بين دو تا کوه له بشم
يه چيز ديگه
بعد از شکست ابدالي ساداشيو باهو ميخواد شما رو وزير دهلي کنه
ساداشيو رائو ميتونه يه تضمين کتبي برام بنويسه؟
عاليجناب حمايت شما رو ميخواد
براي آسوده خيال شدن شما نوشته کتبي براتون فرستاده ميشه
پس شما وفاداري من رو دارين
شجاع حتماً با ما متحد ميشه ولي سورج مال؟
رابطه شما و سورج مال که خوبه
فکر ميکردم اون رو با خودتون همراه ميکنيد
سعي کردم ولي متقاعد نشد
يه پيغام براش بفرستيم که فوراً به ديدنمون بياد؟
نه، اون يه پادشاهـه
خودم شخصاً به ديدارش ميرم
من رو ببخشيد هر دو ماه يه بار نامههاي درخواست ماليات شما ميرسه
جناب سورج مال، من حاضرم همه مالياتهاي پرداخت نشدهتون رو ببخشم
ولي الان زمان ليست کردن اختلافاتمون نيست
زمان دست دادنـه- درسته-
ما هم به اتحاد يقين داريم
ما هميشه ميخواستيم رابطهمون با شما پيشواها خوب باشه
به خاطر همين هم به وزيرتون پناه داديم
وزير؟ عمادالملک اينجاست؟
بله، وزير رو صدا کنيد
تعجب انگيزه به شما پيوسته و به ما هيچ خبري نداده
بيا، وزير
عمادالملک چطور جرات ميکني پادشاه رو ترور کني؟
سرورم، عالمگير براي رژيم خطرناک بود
با اين وجود تو کي باشي که اون رو بکُشي؟
کي چنين اختياري به تو داده؟ پيشواها ندادن
من کردم، ولي بخاطر کي؟
...بخاطر پيشواها- مزخرفـه-
تا احساس خطر کردي، به دهلي فرار کردي اين هم بخاطر پيشواها بود؟
دستگيرش کنيد- صبر کنيد-
باهو صاحب، من بهش پناه دادم
باهو صاحب، در نظر داشته باشين که وضعيت سياسي در شمال
پر از نيرنگـه
درمورد اتحاد، نامه نجيب رو دارم تا نيروهام رو با ابدالي متحد کنم
ولي الان ميدونم بايد چه جوابي بهش بدم
شما مسئوليت به اين بزرگي روي دوشتونـه بخاطر همين من با شمام
زنده باد
جناب پادشاه، بخاطر همين شما عالي هستين
ارتش من 10 هزار نفره
غذا و تدارکاتم، همه در اختيار شما باشه
و از اين طريق کم کم ارتش ماراتا شروع به بزرگتر شدن کرد
فراهم کردن يه ارتش براي جنگ، خودش يه جنگـه
فراهم کردن غذا براي يه خانوادهي 4 نفره کار سختيـه
حالا تصور کنيد که خانوادهتون 50 هزار نفره
ولي ما آماده بوديم
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
ارتش ما، آماده به دستور شماست
با شنيدن پيغام پادشاه آراداک سينگ همه خوشحال بودند
نقشه سرورم داشت کار ميکرد انگار همه با ما بودند
حالا فقط منتظر شاه مادو سينگ و شاه بيجي سينگ بوديم
قلعه نصيب الدوله روح الله آباد
اميدواريم از فيلهامون خوشتون بياد
اونها مال اسطبل سلطنتي ما هستن يه هديه کوچيک براي شما
شگفت انگيزه مادو سينگ
ولي اونها نه به درد خودم ميخورن نه به درد ارتشم
ولي با اين حال، تشکر
ممنونم
ممنونم
بگين ببينم
بعد از شکست دادن ما ماراتاييها با ماليات به ما زور ميگن
نه براي مدت طولانياي
بعد از تصرف دهلي هدف بعدي ما "پونه" هست
براي اينکه ماراتاييها درس بگيرن ارتش و منابع ما رو از خودتون بدونيد
اگه اونها شکست بخورن ميتونيم بهتر به شما خدمت کنيم
نگران نباشيد
ما ماراتاها رو از صحفه روزگار محور ميکنيم
پس ديگه از خدمتتون مرخص ميشيم- منتظر دستور شما ميمونيم-
عاليه، نجيب
حالا سعي کن تا ميتوني پادشاهها رو طرف خودمون بکشوني
اين هنديها، بزرگترين دشمنهاي همديگهان
اونها با خودشون ميجنگن
از اين دشمني نهايت استفاده رو ببر
سعيم رو ميکنم، اعليحضرت
حالا، پادشاه بعدي کيه؟
نواب شجاع الدوله
پادشاه چاندراپور ميگه اگه با کمبود تدارکات روبرو بشه
جاسوسهامون خبر دادن که ابدالي فعلاً در روحيل آباده
دوآب، کنار ساحل يامونا
حالا به جاي دهلي بايد به روحيل آباد بريم
شمشير
ما اينجاييم و ابدالي اونجا
يامونا بين ماست تقريبا 200 کيلومتر اونطرف تر
سردار گويند پانت رو خبر ميکنم
که شروع به ساختن پل بين يامونا نکنه
باهو صاحب، ميتونم يه چيزي بهتون بگم؟
اگه قراره در دوآب بجنگيم اتحاد شجاع با ما خيلي حياتيـه
يقيناً همينطوره گويند پانت قبلاً اون رو راضي کرده
قصر نواب شجاع الدوله
نجيب الدوله
شنيدم که مافوق افغانيتون رسيده
نواب صاحب ايشون شخصاً من رو براي ملاقات با شما فرستاده
براي جنگيدن با ماراتاها حمايت شما رو ميخوايم
...ولي من- بذارين حرفم رو بزنم-
ماراتاها که شکست بخورن ايشون ميخواد شما رو وزير هندوستان کنه
خب حالا که چي؟
ماراتاييها هم همين قول رو بهم دادن
از کجا اينقدر مطمئنيد که ساداشيو روي حرفش ميمونه؟
ابدالي براتون يه تعهد کتبي نوشتن نگاه کنيد
خودتون ببينيد
چرا بايد به اون اعتماد کنم؟- به من اعتماد کنيد-
اون به دعوت من اينجاست
و چرا بايد به تو اعتماد کنم؟
ما اختلافات زيادي با هم داريم
من ميخوام گذشته رو خاک کنم، جناب نواب
ببينيد، يه چيزي واضحه
طرفي که شما انتخاب کنيد در اين جنگ مزيت خيلي بزرگي داره
فقط تصور کنيد ...شما وزير دهلي ميشين
و شما شاهنشاه
خير، من ژنرالي ميشم که به شما خدمت ميکنه
ميتونيم يه عروسک خيمه شب بازي روي تخت پادشاهيي بذاريم
و قدرت کامل رو به دست بگيريم
نواب صاحب
چطور ممکنه يه برادر مسلمان التماس برادر مسلمانش رو ناديده بگيره
درود، جناب گويند پانت- خوش اومدين-
درود جناب گويند پانت
ديدار دوباره شما باعث افتخاره- منم همينطور، اعليحضرت-
بفرماييد لطفا
جناب گويند پانت اينجا چه اتفاقي افتاده؟
بارون سنگين اجازه نداد که پل بسازيم چيزي که ساختيم خراب شديم
ناوهامون رو آب برد من تمام سعيم رو کردم، اعليحضرت
تاحالا کسي نتونسته در برابر طبيعت پيروز بشه
تا وقتي آب پايين نياد نميتونيم شروع به ساختن پل کنيم
تو ساحل اون طرف يه سري خبرهاست
اون ارتش ابداليـه ارتش نجيب الدوله هم باهاشـه
بقيه پرچمها مال کيه؟
من رو ببخشيد
خبر بديـه
اون يکي پرچمها، مال شجاع الدولهست
انگار بعد از پيمان بستن با من وفاداريش رو تغيير داده
شجاع الدوله به ما خيانت کرده
ما شاه سورج مال رو داريم
ارتش افغانها و ما بيش از يک ماه
در دو سوي رودخونه بيحرکت بودند
لشکر کشياي که تا کنون خوب پيش رفته بود شروع به نشون دادن چهره تاريکش کرد
سرورم، پل نميشه ساخته بشه
بارون بند نيومده سطح آب چطوري پايين بياد؟
آذوغه هم در حال ته کشيدنـه
تا کي صبر کنيم؟
سرورم، ميشه يه چيزي بگم؟
بله، بفرماييد
به نظرم بايد برگردم
ميتونيم سال آينده قبل از فصل بارش بيايم
و ابدالي رو همينطور ول کنيم که مردم بيگناه رو بکُشه و غارت کنه؟
آره، ژنرال؟
نه
نميتونيم عقب بکشيم
پس، بايد چيکار کنيم؟
...اگر
اگر ما نتونيم از رودخونه رد بشيم يعني اون هم نميتونه
بله، چطور مگه؟
پس ما به سمت جلو حرکت ميکنيم
نمي فهمم- نقشه ما چي بود؟-
ابدالي و نجيب رو در روحيل آباد شکست ميديم و بعد به سمت دهلي ميريم
حالا که نميتونيم از يامونا عبور کنيم فقط يه راه داريم
از کنار رود يامونا به سمت دهلي حرکت ميکنيم
و دهلي رو ميگيريم
...و همين که حاکميتمون رو اونجا قطعي کرديم
اونوقت يامونا رو دور ميزنيم- و به ابدالي حمله ميکنيم-
اين نقشه خيلي خوبيه، اعليحضرت- خوبه، واقعاً خوبه-
ولي عمو، بدون غذا و تدارکات چطور به دهلي برسيم؟
...جناب سورج مال، ژنرال مالهار رائو
اين اطراف ديگه کسي نيست که ازش کمک بخوايم؟
سرورم ما هيچ کس رو از قلم ننداختيم
قبلاً به همه پادشاههاي اينجا سر زديم
يه امکان هست سکينه بيگوم
بعد از مرگ شوهرش، سلطنت رو به دست گرفته
ولي به هيچ کسي اعتماد نداره و از هر اتحادي دور ميمونه
درست ميگه
اگه بخواين من ميرم
ولي بانوي من، اون کسي رو قبول نميکنه
شايد ملاقات با يه زن رو قبول کنه شايد
بايد بري
انسانيت و درستي کليدهايي هستن که ميتونن هر قفلي رو باز کنن (قصر سکينه بيگوم)
پس از فرستادن چندين درخواست سکينا بيگوم ديدار با من رو قبول کرد
نور چشمان ما محافظ مردم
زينت سلطنت، سکينه بيگوم تشريف فرما ميشوند
همسر عاليجناب ساداشيو رائو، بانو پارواتي
لطفا تشريف بياريد
ازتون سپاسگذارم که ديدار با من رو قبول کرديد- شما از من چي ميخوايد؟-
چيز زيادي نميخوام، فقط کمي منبع براي چند روز ارتشم
تا بتونيم به دهلي بريم
با اميد زيادي به اينجا اومديم که شما به ما کمک کنيد
يه بار که اجازه بدم ارتشت به اينجا بياد زياد طول نميکشه که سلطنتم رو ازم بگيرن
بيگوم، يه ذره بهش فکر کنيد
اگه پيشوا به سلطنت شما چشم داشت ارتشش رو به اينجا ميفرستاد
نه ملکهش رو
من براي دادن دست دوستي به اينجا اومدم
بانو پارواني، من از دوستها بشتر ميترسم
چرا دارين به دهلي ميرين؟
براي متوقف کردن احمد شاه ابدالي- پس خيلي سخت تره-
اگه به شما کمک کنم ابدالي پادشاهي من رو هم نابود ميکنه
شوهرم رو به خاطر يه چنين درگيرياي از دست دادم
جنگ از غرور مردها متولد ميشه
خودشون فدا ميشن و پشت سرشون بيوه و يتيمهاي گريون جا ميذارن
درک ميکنم، بانوي من
با اين حال، اين جلوم رو نگرفت
از راه خيلي دوري با شوهرم سفر کردم
چون به نيت صادقانهش باور دارم
اون داره براي کشور ميجنگه
همسر شماهم موقع جنگيدن براي اين کشور فدا شد درسته؟
فدا شد؟
آره، اون همه چيز رو فدا کرد
وحالا شما دارين به اين پادشاهي سلطنت ميکنيد درست مثل شوهرتون
آره- بانوي من-
مي دونم که درست مثل من شما هم نه از يه خاندان سلطنتي اومدين
نه دختر يه نوابين
ما هر دو درد مردم عادي رو ميفهميم مگه نه؟
جنگ بيشتر از همه به اونها زيان ميزنه
براي محافظت از اونها ما بايد با هم متحد بشيم
شوهر مرحوم من هم، همين باور رو داشت
و دقيقاً به همين دليل جونش رو از دست داد
اگه امروز اينجا بود و من براي ديدار باهاش ميومدم
اون هم مخالفت ميکرد؟
فقط بهم بگين اون اگه بود چي ميگفت بعدش ميرم
...اگه بود ميگفت
اين کارتون قابل ستايشـه، بانو پارواتي
شما اين همه راه براي متوقف کردن ابدالي اومدين
چطور ممکنه وجدانم بهم اجازه بده بيشتر از اين ساکت بمونم؟
اگه بود هم چين چيزي ميگفت
سه هزار گوني ذرت و برنج، و 5 هزار سرباز
من ملکه سکينه رو به اتحاد کامل با ما راضي کردم
تو واقعاً شگفت انگيزي پارواتي
نبايد يه لحظه رو هم هدر بديم
گويند پانت؟- بله؟-
ارتش 10 هزار نفريت کنار يانوماست، آره؟
بله
وقتي که آب پايين اومد برگرد پيششون و منتظر پيغامم باش
به محض اينکه بهت نياز پيدا کردم برات پيغام ميفرستم
بله، سرورم- حالا حاضر شين-
بياين دهلي رو از زير دماغ ابدالي کش بريم
عاليجناب
خبراي خوبي دارم
ماراتيها از کنار رود يامونا عقب نشيني کردن
هيچ خبري از چادرهاشون نيست اونها فرار کردن
مارتاها فرار کردن- ديگه چيکار ميکردن؟-
نميتونستن از يانوما رد بشن
يانوما نجاتشون داد، وگرنه نسل اون قاتلها رو نابود ميکرديم
فکر نکنم به اين زودي ميدون رو خالي کرده باشن
نجيب، ببين کجا غيبشون زده
و چه نقشهاي دارن
چقدر زمان ميبره؟
ده روز تا رسيدن به دهلي و چهار روز هم براي گرفتنش
يادتون نره الان ارتش نجيب توي دهليـه
من دهلي رو يه روزه بهتون ميدم، نه 4 روز
من استحکامات اونجا رو ديدم
کاملا مطمئني؟- جناب، من فقط وقتي که مطمئن باشم حرف ميزنم-
باهو صاحب؟- بله؟-
يه چيزي بگم؟- بله-
به ابراهيم خان اعتماد نکنيد
چرا؟
چون از روي حرص و طمع هر لحظه ممکنه طرفش رو عوض کنه
هر چي باشه اون يه "گاردي"ـه
ژنرال مالهار رائو، نگرانش نباشيد من کاملا بهش اعتماد دارم
عاليجناب
بعد از کل روز جست و جو کردن سوارکارامون برگشتن
شاهنشاه اونها به سمت شمال رودخونه رفتن
مطمئني؟- بله شاهنشاه. هيچ شکي نيست-
پس جالا ميخوان دهلي رو تصرف کنن
معلوم شد ساداشيو از چيزي که فکر ميکردم باهوش تره
پس حالا...بايد چيکار کنيم؟
يه شکارچي براي گرفتن شکارش چيکار ميکنه؟
منتظرش ميمونه؟
يه شکارچي، شکارش رو دنبال ميکنه
شاه ولي، ارتش رو آماده کن- هر طور شما بگين عاليجناب-
ولي چطوري از رودخونه عبور کنيم؟
از رودخونه نميگذريم
اين دهليـه و ما اينجاييم
از اين سمت يانوما به طرف دهلي حرکت ميکنيم
مثل سايه بهشون حمله ميکنيم
و وقتي به دهلي برسيم از يانوما عبور ميکنيم
يه تعقيب و گريز بزرگ شروع شده بود
از کنار ساحلهاي جنوبي رود يانوما به سرعت به طرف بالا در حرکت بوديم
بي خبر از اينکه ارتش افغانيها از سوي ديگه رودخونه در تعقيب ما بود
ما يک روز زودتر از اونها به قلعه سرخ دهلي رسيديم
خوب ببينيد
اسم دو تا اسب سوار رو ميذاري ارتش، قاسم؟- هوا مه آلوده، بذاريد بره کنار-
ديدين؟
اونها از کجا اومدن؟
اعليحضرت، زود بيايد
توپچيها توپها رو دو اينچ بالا ببريد
توپها رو پر کنيد- بله، قربان-
آتش
همه بيست توپِ اين طرف دو اينچ به طرف چپ
دروازه قلعه بايد نابود بشه
اونها استحکاماتمون رو خراب کردن
آتش
سواره نظام آماده ست؟
آماده- آماده-
حمله کنيد
براي اولين بار در قرنها دهلي به دست ديگهاي افتاده شد
خزانه دهلي هرچقدر هم که خالي بود حالا ديگه متعلق به ماراتا بود
سلطنتي که دائما به چترپاتي شيواجي ماهاراج ما توهين کرد
روي همون قلعه سرخ پرچم ما قرار بود برافراشته بشه
قصر ماهارج بابا علي سينگ پاتيالا
اين درس بزرگي براي ابداليـه
به باهو ساداشيو بگين که همه ما سيکها با ماراتاها هستيم
ولي عاليجناب، ابدالي از زمان حمله قبليش هنوز از دست ما عصبانيـه
نگران نباش
اون موقع ماراتاها به ما کمک کردن
حالا وظيفه ماست تا براشون جبران کنيم
براي بيرون کرد ابدالي از هندوستان به هر قيمتي به ماراتها کمک ميکنيم
شانس به روي ما خنديد" "دشمنانمون فرار کردند"
"زنده باد"
ما سربازاني هستيم که هميشه" "شکلي از شيوا هستيم
"زنده باد"
تاريکي بالاخره محو شد" "کم شد و از هم پاشيد
دشمنانمون که با ما سر جنگ داشتند" "يه قدم به عقب برداشتند
زمين، آسمانها و بادها" "همه در حال تمجديد کردند
در قلب تو شيواست" "در قلب من شيواست
در نفسهام شيواست" "در روحم شيواست
در هر لحظه شيواست" "در هر مسيري شيواست"
"در گريهها و پژواکها، همه درود بر شيواست"
در قلب تو شيواست" "در قلب من شيواست
در نفسهام شيواست" "در روحم شيواست
در هر لحظه شيواست" "در هر مسيري شيواست"
"در گريهها و پژواکها، همه درود بر شيواست"
"در قلب تو شيواست"
"زنده باد ماهادو"
"پسر خاک، يه ماراتاي واقعي"
"حاکم بزرگ سهيادري"
"امروز شيواجي ماهاراج بزرگ رو به ياد بيار"
"اي شيو راياي با شکوه و عظمت"
"ما رو مورد رحمت خودت قرار بده"
"امروز شيواجي ماهاراج بزرگ رو به ياد بيار"
"همه ديوارها و شمشيرهاي دشمن شکسته شدند"
"بادهايي که راهمون رو سد کرده بودند"
"به همون جايي که ازش اومدن برشون گردونديم"
ميدونستيم که از پسش بر ميايم" "ميدونستيم که انجامش ميديم
اين اتفاق از قبل مقدر شده بود" "گوش کن، برادر
"اونها بايد ميرفتن و ما بايد ميومديم"
"اين اتفاق از قبل مقدر شده بود، برادر"
حالا کشور مال خودمونـه" "اينجا ما فرمانروايي ميکنيم
تاج و تخت مال ماست" "و همينطور تاج پادشاهي
حلا باور داريم شجاعتي که درون قبلت ميسوزه" "مي تونه هر فلزي رو آب کنه
در قلب تو شيواست" "در قلب من شيواست
در نفسهام شيواست" "در روحم شيواست
در هر لحظه شيواست" "در هر مسيري شيواست"
"در گريهها و پژواکها، همه درود بر شيواست"
در قلب تو شيواست" "در قلب من شيواست
در نفسهام شيواست" "در روحم شيواست
در هر لحظه شيواست" "در هر مسيري شيواست"
"در گريهها و پژواکها، همه درود بر شيواست"
"در قلب تو شيواست"
"زنده باد ماهادو"
بعد از پايان جشن تو ذهن همه يه سوال بود
کي شاهنشاه جديد هندوستان ميشه؟
سرورم، ساداشيو باهو مورد علاقه همه بود، از جمله خودم
ملکه هندوستان
داري چيکار ميکني؟
چطور شدم؟ تاج ملکه هندوستانـه
قشنگـه
قشنگ شدي- همه چيز روبراهه؟-
چي شده، شاهنشاه هندوستان؟
پارواتي، اينجوري صدام نکن
چرا؟ تو رو تخت شاهي نميشيني؟
نه
آدم که خودش رو پادشاه نميکنه بقيه رو سرش تاج ميذارن
نه من واسه جنگ ساخته شدم، نه سياست
ولي مگه سياست هم جنگ نيست؟
توي سياست از پشت بهت خنجر ميزنن توي جنگ اينجوري نيست
خب، حالا کي رو تخت ميشينه؟- ويشواز-
اون فرماندهي ارتشه
چقدر خوب حداقل يه پيشوا رو تخت مغولها ميشينه
ميدوني؟
اين اولين باري که سلسله مغولها شکسته ميشه
هيچ کدوم از ما روي اين تخت نميشينه
منظورتون چيه؟
يعني اين رو تحت کنترل ماراتا نگه ميداريم
ولي يکي از خودمون رو پادشاه نميکنيم
ما محافظيم
بايد کنترل داشته باشيم
سلطنت ميکنيم ولي روي تخت نميشينيم
ولي اعليحضرت، نميتونيم تخت رو خالي بذاريم
شاه جهان سوم رو امپراطور ميکنيم
سرورم، زود بيايد به نظر مياد ارتش افغانها به ساحل يامونا رسيده
چطور اينقدر زود به دهلي رسيدن
نزديک ترين قلعه ابدالي تو اين طرف رود کجاست؟
کونجپورا، شمال دهلي يکي از قلعههاي اصلي ابداليـه
نجيب- بله
تو نتونستي نجاتش بدي- من خودمم حيرون موندم، شاهنشاه-
من بهترين ژنرالهام رو اينجا گذاشته بودم- بهترينهات به اندازه کافي خوب نبود، نجيب-
بايد زودتر ميومدم
ساداشيو داره ثابت ميکنه که خطرناکه
براي جنگ آماده شين
قبل از عبور ابدالي از رود يامونا بايد کونجپورا رو تصرف کنيم
قلعه کانجپورا
به همون راحتي که قلعه سرخ رو گرفتيم کونجچورا رو هم تصرف کرديم
اين جور به نظر ميومد که همه مشکلاتمون از بين رفتن
ولي ميدونستيم که چوب تو سوراخ مار کرديم
نجيب
دارم يکي پس از ديگري جنگها رو ميبازم
اول دهلي حالا کونجپورا
اون هم فقط به خاطر گوش دادن به نصيحتهاي اشتباه تو
...عاليجناب، بهتون يه مشورت- مشورت تو رو نميخوام-
من رو ببخشيد...من رو ببخشيد عاليجناب
من اينجا گير افتادم و ساداشيو داره منطقه من رو ميگيره
حالا به سمت پنجاب ميتازه تا با سيکها متحد بشه
چيکار کنم؟
من چيکار کنم؟ بايد جلوشون رو بگيريم
ميخوام از يامونا عبور کنم
الان وقت مناسبي نيست، شاهنشاه
مشورت تو رو نميخوام
ميخوام از رودخونه عبور کنم
الان، همين حالا
ميخوام از يامونا عبور کنم
ابدالي از رودخونه رد شده
اون دنبالمون مياد فقط 100 کيلومتر باهامون فاصله داره
پس تا اون موقع نميتونيم به سيکها برسيم
اگه سرعتمون و دو برابر کنيم و شب هم توقف نکنيم چي؟
اگه فقط يه ارتش بوديم ممکن بود
ولي با اين همه زن و غير نظامي، غير ممکنه
قلعه پانيپت همين نزديکيـه ميتونيم بريم اونجا
لحظهاي که منتظرش بوديم رسيده
شمشيرهاتون رو بيرون بياريد اونجا با ابدالي ميجنگيم
در پانيپت
با شنيدن اسم "پانيپت" خيلي ترسيدم
انگار حالا ديگه جنگ يه چيز اجتناب ناپذير بود
قلعه پانيپت
قلعه خيلي کوچيکـه همه ما داخلش جا نميشيم
بايد نزديکش يه کمپ بر پا کنيم
بريم
مهنداله، باتيد خيلي زود خندق بکنيم
آره
چشم
و اينطوري، بازي انتظار شروع شد
ولي ما از قبل دوران سختي رو ميگذرونديم
جيره غذاييمون تقريبا تموم شده بود
سروم، سه روز شده سربازها هيچي نخوردن
غير از شکر زرد هيچي نميمونه
و متحدهامون، سيکها قادر به ارسال تدارکات و لشکر نبودند
نميدونم چيکار کنم
چطور ميتونيم به ساداشيو باهو کمک کنيم؟
چي ميتونم بگم، باهو صاحب؟
اون سمت رودخونه گير افتاده بوديم به همين خاطر دير کرديم
نه، جناب آراداک سينگ کالما به موقع اومدين
بابت کمکتون سپاسگذاريم
چند تا سرباز آوردين؟ پنج هزار-
پيوستن شاه آراداک سينگ به ما خيالمون رو خيلي راحت کرد
ولي اين خوشي، زياد دووم نياورد
حالا هيچ دريايي بينمون نيست پيشوا ساداشيو رائو باهو
...ابدالي
حالا فقط ميدون نبرد پانيپت بين ماست
بين از يک ماه قايم باشک و تغيير مسير روي نقشه
ماراتاها و افغانيها بالاخره در ميدان نبرد پانيپت با هم روبرو شدند
چيزي که جالب بود، اين بود که هر دو راه همديگه رو سد کردن
پشت ما کانداپور قرار داشت و پشت اونها، پونه
شاهنشاه همه چيز تا قبل از غروب آفتاب آماده ميشه
شاهزاده تيمور شاه ابدالي با لشکرش وارد ميشود
تيمور، از چيزي که فکر ميکردم زودتر رسيدي
به محض اينکه نامه به دستم رسيد پنجاب رو ترک کردم
ولي پدر، خبرهاي بدي دارم
چه خبري؟ زود بگو- خبر از قندهار-
عمو سرفراز سعي کرد تاج و تخت رو بگيره
يه شورش بزرگ تو راهـه
سرفراز
من بايد برگردم
بايد به قندهار برگردم
فوراً- قندهار؟-
چطور ميتونيد اينکار رو کنيد؟
براي پيروز شدن در هند افغانستان رو به خطر نميندازم
درک ميکنم، شاهنشاه
ولي سوال اينکه، چطور ميخواين برين؟
ماراتاها مسير شما رو بستن، شاهنشاه
اينجا رو ببينيد، اعليحضرت
ولي اگه درگير اين جنگ بشم قندهار رو از دست ميدم
...بسيار خب
...اگه نميتونم برم
پيغام آتش بس بفرست
حالا...اين همه تلاش فقط واسه اعلام آتش بس؟
نجيب
من با ساداشيو آتش بس ميخوام
ترتيبش رو بده
بله، اعليحضرت
پادشاه افغانستان شاه شاهان، احمدشاه ابدالي
اعليحضرت پيشوا ساداشيو رائو باهو
به من گفته شد ميخواين صلح کنين
من با شما موافقم چون جنگ هميشه سلطنت رو ويران ميکنه
براي فهميدنش از راه خيلي دوري اومدي
بايد ميومدم تا جلوي يه دشمن رو بگيرم
هزار کيلومتر اون طرف تر منم از راه دوري اومدم
بله اومدين، ولي براي غارت و چپاول
ما براي محافظت اومديم
نميخوام با بحث کردن با تو وقتم رو تلف کنم
من خواهان جنگ نيستم
اگه تو هم نميخواي پس بايد شرايطم رو قبول کني
چرا شرايطي؟
...من به قندهار بر ميگردم، اگه
شما ماراتاها جنوب رودخونه بمونيد
و دهلي رو به من تحويل بدين
نه، شما بالاي آتوک ميمونيد جايي که ازش اومديد
و دوباره پاتون رو توي اين سرزمين نميذاريد
يه فرصت ديگه بهت ميدم
بالاي دهلي همه چيز مال منه و پايينش مال تو
...شما بالاي آتوک ميمونيد
و دوباره هيچوقت پاتون رو توي خاک هندوستان نميذاريد
فقط همين شروط رو قبول ميکنم
بالاي جايي که ايستادم همهش مال منه
و بقيه مال تو
نه
خوب فکر کن بچه وگرنه لشکر کشيم حروم ميشه
و اگه شما مهاجمها داخل خاک هند بمونيد لشکر کشي من حروم ميشه
و زميني که الان روش ايستادين بخشي از امپراطوري ماراتا ست
داري بخاطر يه ذره زمين زندگيت رو نابود ميکني
حاضرم جونم رو حتي واسه يه ذره گرد و خاک اين سرزمين بدم
خيلي خب پس بيا همين جا فيصلهش بديم
باشه
شاهنشاه...اعليحضرت
اينجا چادر آتش بسه، مال صلح کردنه
براي مبارزه، کل زمين پانيپت رو داريم
...حلا، اول هندوستان
بعد افغانستان
درسته
(هندوستان هميشه اول مياد(مهم تره
خبر اومده که ماراتاها دارن براي جنگ فردا آماده ميشن
ارتش اونها 150 هزار نفره و ارنش ما 75 هزار
اگه ميخوايم پيروز بشيم بايد آرايش مربعي تشکيل بديم
و اينجوري بريم جلو
مهمترين هدفمون شکستن ديوار مقدماتي ارتش افغانهاست
بله
ابراهيم با توپهاش، از همه جلوتره
اون از هنگ فيلها کمک ميگيره
پشت سرش، تفنگ دارها و سوار نظامهان و پشت اونها پياده نظامها
فقط يه هدف داريم نفوذ به ارتش افغانيها و نابود کردنشون
بله، سرورم
سمت چپم تيمور، نجيب، سليمان
و دسته نواب صاحب قرار ميگيرن
در سمت چپم، شمشير، ويتال وينچورکار و داماجي گايکواد
در سمت راست، شاه ولي خان و وهاب خان
شاهنشاه
در سمت راست جانکوجي و ارتش ژنرال مالهار رائو
مثل هميشه، از عقب حنگ رو هدايت ميکنم
يه گروه هميشه با من ميمونه
پشت اونها، نانا پورانداره ياشوانت پاوار و آنتاجي مانکشوار
جناب آراداک سينگ، ارتش شما هميشه آماده به فرمان منه
بله، سرورم
و من با سواره نظامهاي حضوراتم اون وسط ميمونم
همه زن و بچهها و غير نطاميها توي اين جا جاشون امنه
يه دسته براي حفاظت با اونها ميمونه
سلاحهاتون رو آماده کنيد- چشم-
ژنرال مالهار رائو
..اگه مشکلي پيش اومد
بردن زنها به يه جاي امن وظيفه توئه
عمو، جاي همه رو بهشون گفتين
من کجا باشم؟
من هيچ جا نميرم
تو برميگردي، ويشواز از مسير پشتي
کسي نميبينت- نه، منم کنار شما ميجنگم-
نه، مسئوليت تو با منه- مسئوليت من با هيچ کسي نيست-
توي پونه، مادر ازم مراقبت ميکنه و اينجا عمو شمشير و شما
کي فرصت محافظت از سرزمين مادريم رو به دست ميارم؟
چون تو يه پيشوايي از مراقبت ميکنيم
شما درست ميگين
ولي اگه به محافظت از من ادامه بدين چطور ميتونم يه پيشوا بشم؟
من فرمانده اين ارتشم و خواهم جنگيد
باشه
بين من و شمشير ميموني، روي يه فيل نزديک فيل من
ولي يه شرط دارم
هرگز از فيلت پياده نميشي
چهاردهم ژانويه 1761
من رو ببخش، سرورم
امروز براي شما، فقط همين رو دارم
آب شکر- خودت خوردي؟-
...پارواتي، اگه براي من اتفاقي بيوفته
..اگه اتفاقي برام بيوفته، بهم قول بده
ساتي نميکني (ساتي:رسمي که بيوهها خودشان را در آتش ميانداختند)
پارواتي
بهم قول بده
قول بده که ساتي نميکني
برادران، اطرافتون رو نگاه کنيد
اين چهره ارتش هندوستاني ماست
...در اون هندو هست
...مسلمان هست
مردم قشرهاي متفاوت، کشاورزها
همه بخاطر جنگيدن براي کشورشون با هم متحد شدن
شما براي سرزمن مادريتون ميجنگيد
براي خونه و خونوادهتون ميجنگيد
ولي اول از همه براي مردهايي که کنارتون ايستادن ميجنگين
کسايي که در اين لشکرکشي کيلومترها با شما سفر کردن
شونه به شونه، براي جنگيدن
و دليلش چيه؟
براي متوقف کردن اون مهاجم
بله، سرورم- بله، سرورم-
وارد ميدان بشين و با تمام توانتون با اون رو در رو بشين
تا ابدالي بفهمه که هنوزم جنگجوهاي شجاعي در اين سرزمين وجود داره
بله، سرورم- بله، سرورم-
و تاجايي که مربوط به گرسنگي ما باشه
شکممون رو با خونه دشمنانمون سير ميکنيم
زنده باد ماهادو
بريم
اعليحضرت پيشوا ويشواز رائو به ما دستور بدين
آرايش مربعي بگيريد
سربازان
به پيش
به پيش
جواب بدين
فکر ميکنه باهوشه داره از تاکتيک آرايش مربعي استفاده ميکنه
ما بايد آرايش هلالي شکل بگيريم فوراً
آرايش هلالي
آرايش هلالي
دسته فيل، به جلو حرکت کنيد
بسه، بايستيد
آتش
دسته فيل، به پيش
توپهاشون دارن جلو ميان
توپهاي خودمون رو شليک کن
توپدارها، توپها رو پر کنيد دشمن رو نابود کنيد
ايست
ايست! شليک کنيد
توپهاي ابراهيم گاردي دارن جلوتر ميان و ما نميتونيم هدف بگيريم
وهاب، توپهاي زمبورکمون رو روي شتر بذار و بعد هدف بگير
بله، شاهنشاه
زمبورکها رو روي شتر بذاريد
زودتر، شترها رو به يه جاي ديگه ببرين
مقابله با توپهاي در حال حرکت کار سختيـه
به ابراهيم بگو چادر مهماتشون رو پيدا کنه و نابودش کنه، برو
بله، سرورم
پر کنيد
جناب، دستور عاليجناب اينه که چادر مهماتشون رو نابود کنيم
توپچيها همه توپها، سه اينچ به طرف چپ
دو اينچ به طرف بالا
آتش
همه توپها، دو اينچ به راست
شليک
قربان، گلولههامون تموم شدن
پرچم رو بيار
پيام رسان
به ابراهيم بگو مجبوريم فيلها و توپها رو ول کنيم و جلو بريم
سلاح دارها رو حاضر کنيد و به پيش بريد
بله، سرورم
سلاح دارها رو بفرستيد جلو
آماده اصابت شين
آماده حمله بشين
حضورات، به پيش
حمله کنيد
انگار خداي من هم با اونهاست
سربازهامون دارن فرار ميکنن
تيمور، واسي دو دسته بشين
به اون سربازها ترس رو نشون بديد و ارشون گردونيد
بله؛ عاليجناب
هيچکس از ميدون جنگ فرار نميکنه
تک تک شما رو شکار ميکنم
برگردين
مستقيم بفرستشون وسط جنگ
...وهاب
هدف اسلحه رو طرف شاهزاده تنظيم کن
بله، عاليجناب
عمو
...عمو، من- ...ويشواز، من بهت گفته بودم-
حضورات
عمو
هيچ اتفاقي برات نميوفته
تير فقط به شونهت خورده
ولي چرا از فيل پايين اومدي؟
براي نجات عمو شمشير
حالا که زخمي شدي تبديل به يه جنگجوي واقعي شدي
حضورات
نه! ويشواز
من رو ببخش، ويشواز
نجيب
نجيب، دليل همهي اين چيزها تويي اي خائن
نجيب
درود بر ماهادو
شن...شن بپاشيد
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
...شاه آراداک سينگ
بايد ارتشتون رو بفرستين اينور
ارتش آراداکپور
عقب نشيني کنيد
بذارين ارتش آراداکپور عقب نشيني کنن
بذارين ارتش آراداکپور برن
ارتش ما گوش به فرمان شماست
پس بايد ارتش رو بفرستيم؟- نه-
ما که مالياتمون رو داديم چرا ديگه ارتشمون رو بفرستيم؟
بايد به ساداشيو باهو يه درس حسابي بديم
چه خبرايي آوردي؟
ماراتاها دارن به ساحل يامونا ميرسين
يامونا؟- بله-
ميخوان دوآب رو تصرف کنن
ما اون سمت رود گير افتاده بوديم بخاطر همين دير کرديم
آراداک سينگ، ارتش 5000 نفري شما گوش به فرمان منه
بله، سرورم
...من به شما اعتماد کرده بودم
و شما هم بهم خيانت کردين؟
بزرگترين خائن، خود شمايين
بيايد جلو
ژنرال مالهار رائو از اينجا نميتونم هيچي بفهمم
اوضاع خوبه؟- تنها چيزي که ميدونم-
اينکه اينجا ديگه امن نيست
باهو صاحب چطوره؟
اومدم تا به قولي که به باهوصاحب دارم عمل کنم
چه قولي؟
که شما رو به يه جاي امن ببرم
بيايد جلو
وقت نداريم اينجا امن نيست
بريم
بانو پارواتي، بياين بريم زود باشين
بانو پارواتي، زود باشيد
:ارائه شده توسط مرجع باليوود سينما Www.Bollycine.org
...هر قطره از خونم
...که اينجا ريخته شده...فرياد ميزنه
که هندوستان هرگز مال شما نميشه...
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجمين: مهشيد.ظ و فاطمه
حتي براي يه ذره گرد و غبار اين سرزمين حاضرم جونم رو بدم
خب اين چيزي بود که با چشمام شاهدش بودم
من هرگز از اين فاجعه بهبود پيدا نکردم
دنيا، بدون سرورم ديگه هيچ معنياي برام نداشت
من رو ببخشيد
بخاطر من، هر دومون رو باختيم من رو ببخشيد
اين يه خوابه يا واقعيت؟" "معجزهست يا يه چيز ديگه؟
فقط تو هستي و تو عشقم ميموني
به نظرم کار سرنوشت بود" "تو مال من بودي
"و من مال تو بودم"
...فرداي من، و همه روزهاي بعدش
...سرورم
پيشوا نانا صاحب عزيز
من فاتح نبرد پانيپت بودم
"با اينجال با قلبي سنگين به قندهار برگشتم...
صورت ساداشيو رائو از ذهنم بيرون نميره
وقتي داشت با هزاران نفر شجاعانه ميجنگيد
قبول کردن يه چيزي برام سخته
ولي با اين حال، قبولش خواهم کرد
اين بزرگ ترين جنگ زندگي منه
و من با شجاع ترين جنگجوها جنگيدم با ماراتاها
و خدا ميدونه در زندگي در چند تا نبرد جنگيدم ...ولي به خدا
تا کنون جنگجويي به شجاعت ساداشيو رائو نديدم
درود به شجاعت و قدرت و دلاوري ماراتاها
با خواست خدا خودتون به سرزمينتون فرمانروايي ميکنيد
خدانگهدار
احمد شاه ابدالي
ساداشيو
در تاريخ، ابدالي پيروز شد
ولي آينده متعلق به ماراتاها بود
سردار ماهادجي شينده، انتقام گرفت
و تا ده سال بعد حکومت ماراتا رو تقويت کرد
...و
نانا خاندويس
براي برقراري حکومت بزرگ پيشواها به کمک به آنها ادامه داد
همونطور که پيشوا ساداشيو رائو باهو اگز زنده بود اينکار رو ميکرد
:کاملترين آرشيو سينما و تلوزيون هند Www.Bollycine.org
ما کساني هستيم" "که زنجير اسارت هزار ساله رو شکستيم
دنيا طنين انداز شد با آواز" "زنده باد ماراتاهاي شجاع
"خوني که در اين رگها جريان داره" (عبدلي هيچوقت به هندوستان بازنگشت)
براي احترام و افتخار، دست کشيدن از زندگي" "فداکاري خيلي ناچيزيـه
بعد از سومين نبرد پانيپت تحت رهبري ...شريمانت مادهاورائو پيشوا
سردار ماهادجي شينده و ...سردار تاکوجي هولکار بار ديگر
دهلي به اشغالشان درآمد ...امپراتور مغول،شاه عالم
که توسط بريتانياييها اسير شده بود ...آزاد شد و با افتخار دوباره به تخت پادشاهي
هندوستان رسيد به اين ترتيب ماتاراها بار ديگر توانستند کنترلشان بر روي دهلي را به دست آورند
(اين آهنگ در طول فيلم ترجمه شده)
First Edited - Farsi Version 14.02.2020 - By BollyCine Copyright© Bollycine.Org
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.