Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقديم به باليوود دوستان پارسي زبان Www.Bollycine.org
"هند، سال 1647"
هند
يک تکه جواهر
ولي کسايي بودن که اون بهشت رو خراب ميکردن
يادت باشه، تانا
اون مبارزي که شمشيرش رو خودش بسازه اعتمادش به شمشيرش دو برابر ميشه
اگه ميخواي با شمشير ضربه بزني بايد مثل برق سريع باشي
اگه ميخواي از صخره بالا بري پس مثل طوفان برو
اگر هم ميخواي مبارزه کني مثل خورشيد پرقدرت مبارزه کن
الان چيکار ميکني تانا؟
.باليوود سينما با افتخار تقديم ميکند Www.Bollycine.xyz
تو خيلي قدرت داري تانا
همه جا خونريزي به پا شده بود
و خيليها از ترس ساکت نشسته بودن
ولي بعضيها هم با شجاعت شون براي آزادي تلاش ميکردن
منم ميام نه تانا-
تو مواظب مادر و خواهرت باش
قتل و غارت همه جا را فراگرفته بود
اون کسي که نتونه هيچ چيزي رو تقديم ما کنه بايد جونش رو بده
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجم: مبين - ويرايش: سميرا
...همه با تمام توانشون
!ميجنگيدن...
و اين جنگ قدرت نه، بلکه شجاعت ميخواست
کسي که از شکست نترسه پيروزي مال اونه
بابا
بابا
بابا
قدرت اصلي من تويي، تانهاجي
همه وقتي ميميرن ثروتي رو براي پسرشون ميگذارن
ولي من يه وظيفهاي برات به جا ميگذارم
که آزادي اين خاک رو پس بگيري
موفق باشي
بابا
"هفده سال بعد"
خرابي همه اطراف کشور رو فرا گرفته بود و نا اميدي در همه جا موج ميزد
و اون وقتها يه مرد شجاع بر کوههاي هندوستان حکومت ميکرد
که اسمش ماهاراج چاتراپاتي شيواجي بود
شيواجي پادشاه بود و قدرتش فرماندههاش بودن
شيواجي با فرماندههايي مثل نورخان بيگ به فکر پس گرفتن کشور بود
و بين همه فرماندههاش کسي بود که بيشتر از همه دوستش داشت، يعني دست راستش
يه مرد واقعي
فرمانده تانهاجي مالوسار
*تانهاجي: سلحشور ستايش نشده*
دشمن رو نابود ميکنه و" "باعث سربلندي کشور ميشه
"همه رو سر جاي خودشون مينشونه"
"باعث سربلندي همه ميهن پرستانه"
اون با اعتماد به دنيا اومده بود و سخت آموزش ديده بود
افرادش با شمشيرهاشون پرچم کشور رو باز بالا ميبردن
...و جلورفته 40 جنگ رو پيروز شد
و دشمن در دهلي اين پيروزي "ها براش خوشايند نبود "دهلي سال 1664
و خودش رو براي جنگ بزرگتري حاضر ميکرد
سلطنت مغول جاودانه باد
جناب راجه اگي، کسي ضعيفتر از شما جلوي شما ادعاي سلطنت بکنه شما چيکار ميکنين؟
نابودش ميکنم
و يه جنگ جديد داشت آغاز ميشد
جنگ بين هر دو سلطنت
جاي سينگ
بر روي فيل نشسته و با يک لشکر هشتاد هزار نفري به استقبال جنگ رفت
و هر دو طرف به يک اندازه قدرت نداشتند
نگراني به چهره شيواج اومده بود
آجاي ميخواست که قسمتهاي "زيادي از کشور رو تصرف کنه "قلعه کونادانا، پونا
و اون وقت هم شيواج به اون قسمتها حکومت ميکرد
پس هيچ راهي جز جنگ نبود
اي خداوندا زنده نگهمون دار
غم رو ازمون دور کن
و بهمون قدرت بده
حالا فقط تو بهمون ميگي که
لشکر ماراتيها زنده ميمونه
يا به دست اين وحشيها از بين ميره
شيواج ترسيده بود و به قدرت بيشتري احتياج داشت
از هردو طرف داشت بهش حمله ميشد
اونا زياد نميتونن جلو بيان ولي تا کي؟-
هرچقدر هم آمادگي داشته باشيم
ولي دربرابر اونا ضعيفيم
اگه بخوايم دشمن رو شکست بديم
و شکست رو قبول نکنيم
فقط يه راه ميمونه
صلح کردن
يکي رو بفرست که بهشون خبر بده من خودم ميرم پيششون
رفتن به پيش مغولها يعني کندن گور خودت با دستهاي خودت
ولي شيواج جان مردم و سربازاش براش مهم بود "قلعه پوراندار، 11 ژوئن سال 1665"
داداش "اومرات، کونکان"
داداش خبر بدي برات دارم
شيواجي کُل حکومتش رو تسليم کرده که شامل اينجا هم ميشه
دشمن از موقعيت استفاده کرد
و شيواجي رو زنداني کردن
و به منفعت زيادي رسيدن
اونا جلوي چشم همه باز هم جنايت رو شروع کردن
و غارت رو از سرگرفتن
دارين چيکار ميکنين؟
ما هنوز اين معبد رو تحويلتون نداديم؟
پس الان ميدين
بالاخره وقتش ميرسيد که به ما بسپريدش، پس کي از حالا بهتر
شاه شيواجي شما همه حکومتش رو تسليم پادشاه ما کردن
که شمال اينجا هم ميشه
پس بذارين مراسم دعاشون رو تموم کنن
بعد از اون ديگه اين معبد مال شماست
من فقط ميتونم يه لطف بهتون بکنم
اينکه بذارم از اينجا زنده برين بيرون چطور جرأت ميکني؟-
فرقي هم نميکنه که اينا رو شيواجي بهتون داده يا نه
اگه يه اشتباه ازتون سر بزنه خونتون رو ميريزيم
آروم باشين
ما به حکم پايبند ميمونيم
ايشون خيلي فهميدهاند
پس ديگه بايد برين
همه پرچمها رو بردارين از اين ...به بعد ديگه در هر گوشه اينجا فقط
پرجم سلطنت مغول برافراشته ميشه...
حکومت مغول زنده باد-
مبارک باشه
ولي خوشحالي ما از اينه که
که اين پيمان زياد دووم نمياره
مواظبش باشين
خانم
کفش پاتون نميکنين؟
هوا خيلي گرمه و پاهاتون هم خيلي ظريفه
همراه سرزمين اون هم شايد بسوزه نه امکان نداره-
تا وقتي پرچم ما دوباره برافراشته نشه من کفش نميپوشم
عمراه با سرزمينمون من کفشهام رو هم تحويل مغولها دادم
خداوندا ما منتظر پيروزي دوباره ميمونيم
"چهار سال بعد"
چهار سال گذشت
امروز هم بار در بعضي مناطق "پرچم مغولها برافراشتهست - "قلعه راجگاد
ولي همه باز هم اميد دارند
در روز روشن پادشاه شيواجي تونست از دست مغولها فرارا کنه و برگرده
و اون وقت يه خبر براش آوردن
قربان براتون خبر دارم
انگار با نگراني زيادي اومدي
..خبر اينه که
..که حکومت دهلي
باز هم ميخواد کل کشور رو تصرف کنه
و يه ارتش دو هزار نفري رو به فرماندهي اوديبان راتور فرستاده
اوديبان؟!؟
اسمش که ابهت زيادي داره
سي و سه سالشه
خيلي خطرناکه و عالم گير خيلي بهش اعتماد داره
ولي عالم گير که به هيچکس اعتماد نميکنه ميکنه قربان-
چند ماه پيش پادشاه ايران "توي آگرا مهمونش بود "رودخانه يامونا، آگرا
و با عالم گير شطرنج انساني بازي کردن
بفرماييد پادشاه عالم گير
اين حرکت اسبمه
شما سربازم رو فراموش کردين پادشاه پهلوي
شما اول مهرهتون رو حرکت بدين
اين هم از حرکت سربازم
براي نابود کردن سرباز شما بادي يه حرکت جدي بريم
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
عالم گير از شجاعت اوديبان خيلي خوشش اومد و اون رو جزء گارد سلطنتي خودش کرد
و يک شب
"قلعه سرخ، دهلي"
قربان
فردا اوديبان رو جلوي همه بيارين پيش من
هرچي شما دستور بدين قربان
چرا ايستادي؟
من ميخوام که تمام هندوستان رو فتح کنم
...و ميخوام که
پرچم مغول در تمام... سرزمينها برافراشته بشه
و اوديبان من ميخوام که ...وظيفه اين کار بزرگ و با ارزش
نصيب تو بشه...
همونطوري که تا الان نصف هندوستان رو فتح کرديم
همونطوري هم نصف ديگرش رو تحت سلطه خودمون قرار ميديم
من از فداکاري و وفاداري تو خيلي خوشحالم
واسه همين من تو رو فرمانده اصلي خودم ميکنم
و اون روز اون سرباز به فرمانده تبديل شد
اون انسانه شيطان که نيست
ولي از شيطان کمتر نيست
و الان شيطان قدرت داره و مار زهردار رو هم داره
قدرت اوديبان و يا ارتش دو هزار نفرهاش زياد مهم نيست
مسئله مهم اينه که اون يه سلاح مهم هم با خودش داره
اسم اين مار زهرداره
شليک اين تا هزارها فرسخ اونورتر ميتونه بره
با يه شليک ميتونه يه شهر رو نابود کنه
و بزرگترين و مقاومترين ديوارها هم در برابرش ناتوانن
اگه اون موفق بشه که به اينجا برسه
ديگه شايد پس گرفتن هندوستان تبديل به يه رويا بشه
شما دارين از شکست حرف ميزنين و حقيقت رو ميگم-
قبل از مبارزه کردن بايد شکست خوردن رو از شما ياد بگيريم
اينقدرها هم که فکر ميکنين آسون نيست
خودم فرماندهي اين جنگ رو قبول ميکنم
نه قربان
اگه هزاران سرباز در اين جنگ بميره مشکلي نيست
ولي نبايد بلايي سر شما که عزيز هزار نفريد، بياد
...يه فرمانده ديگه هم هست
که ميتونه فاتح اين جنگ باشه...
فرمانده تانهاجي مالوسره
اون که قدرتش بينهايته
ولي الان نميتونيم بهش بگيم
چرا نميگيم قربان؟
توي خونهاي که قراره يه دختر ازدواج کنه
نبايد حرف کشت و کشتار زد
بعد از اين همه سال براي اولين بار
خوشي به خونهاش اومده
"همه از ترس فرار کردند"
"وقتي که من شمشيرم رو نشون دادم"
همه چيز نصف و نيمه موند و من" "حرفت رو باور کردم ماه باواني
"همه ما مردها خيلي شجاعيم"
"از الان به بعد هر روز براي ما جشنه"
از امروز ديگه هيچ اشتباهي در کار" "نيست و وهمه در راه توييم ماه باواني
"همه جا رو دود و تاريکي فرا گرفته بود"
"تو بهش روشنايي دادي"
تو بهمون قدرت و برکت دادي و شادي رو بهمون برگردوندي
همه اون نعمتهايي که بهمون دادي خنده بر لبهامون آورد
"از لطفهاي توئه که خوشي به خونهام اومده"
ما هيچوقت نميترسيم و" "از راهمون خارج نميشيم
" و ما همه حرفات رو قبول کرديم ماه باواني"
"همه ما مردها خيلي شجاعيم"
"از الان به بعد هر روز براي ما جشنه"
از امروز ديگه هيچ اشتباهي در کار" "نيست و همه در راه توييم ماه باواني
دلت براي بابا تنگ شده؟؟
...هروقت اين شمشر رو ميگيرم دستم
ياد يه چيزي ميافتم...
هميشه ميگفت
ازدواج تو رو خيلي باشکوه برگزار ميکنم تانيا
ولي دنيا بهش فرصت نداد
با شمشيرت خون دشمنهات رو جاري ميکني
پس اگه گريه کني ديگه به قدرتت اعتقاد ندارن
توي هر جنگي پيروز ميشم ساويتري
ولي توي اين جنگ
هميشه ميبازم
من نميذارم ببازي
ازدواج رايبا رو خيلي با شکوه برگزار ميکنيم
..کاروان عروسيش اينقدر رنگارنگ باشه که
مردم فقط نگاه کنن
و بابا هم هرجا باشه خوشحال ميشه
اگه يکي ببينه چي؟
پارواتي روي پاي شانکار يعني خدامون بشينه مشکلي نداره
ولي من اگه روي پاي شوهرم بشينم اشکال داره
يه عمره که زوج ما خيلي به هم مياد
اون که بله
ولي ما وقتي خودمون رو ميبينم فقط چشمهاي همديگه رو ميبينيم
ميخوام هردومون رو در کنار هم ببينيم
توي اين آينه کوچيک با هم ديده نميشيم
اومد الان ديگه مياد-
خانم خوشگله رو ميگم اومده فرمانده هم باهاشه
ولي نميفهمم رابطه اون با فرمانده چيه؟
من که بهت گفته بودم اون يه شيطانه
ولي مثل اين که به انسانها علاقه داره
اي واي فرمانده داره نگاه ميکنه
چطوري تباهي من؟؟
تو که قطعا تباه و نابود ميشي
يه زن بيوه رو از عزاداري شوهرش بلند کردي آوردي
چه مردي اين گناه رو مرتکب ميشه؟
آدم وقتي عصباني ميشه صورتش سرخ ميشه
ولي تو سفيدتر و نازتر ميشي
مثل ماه
از خدا بترس اوديبان
ترس از خدا خونم رو به جوش آورده
ولي اين آرزو هم با خونم حل شده
و حالا هم اين خواسته
با کفن جنازهـم ميره
هرجا تو باشي
من هم هستم
من اسمت رو هم عوض نميکنم
چون اسمت هم برام جذابه
شانکاريا بله داداش-
تا وقتي من همراه با شيواجي برنگشتم
تا اون وقت بايد چشمات و شمشيرت خيلي هوشيار باشه
الان ديگه محافظت از اينجا به عهده منه
پسر بله-
خورشيد داره از اون بالا ميخنده
و شما حرفهاي چرتتون رو تموم نميکنين
نيشتون رو ببند، بريم
شيواجي خيلي ازت تعريف ميکنه
واقعيتش رو بگم که امروز همه دربرابر تو هيچي نيستن
اگه باور باشه قدرت هم هست
افکار شيوارج کلا کشور و تاريخ رو تغيير داده
من باور دارم که تو هم تاريخ رو تغيير ميدي
تاريخ رو کسايي ديگه مينويسن پس اين رو هم مينويسن-
کي مينويسه؟ من مينويسم-
داداش زود باش ديگه بيا
اينقدر دير کردن که اسبها هم خسته شدن
اون قلمت رو بده بهم
تانيا
توي عروسي رايبا تو و شيواجي بايد مراسم رو برگزار کنين
اگه راجه نيومد پس شما هم نياين، فهميدين؟
اگه من هم نيام اون قطعا مياد
من يه کم استراحت ميکنم
چيزي شد خبرم کن باشه قربان-
قربان يه خبري براتون دارم
اوديبان به دروازه داکان رسيده
بابا اينجا خيلي بزرگه
آره راجگر پادشاهي ماراتيها
ما اين همه از راه دور براي تبرک دادن اومديم
و اگه اون باهامون نياد کارمون بيهودهست
ديگه کسي به روستا برنميگرده
پسر تو از شيواجي ماهراج بپرس که به عروسيمون مياد يا نه؟
به به تانهاجي
خيلي وقته پيدات نيست براي تبرک دادن اومديم-
عروسي يوراجه
ما که دعوتيم؟ بله حتما-
اول کارهارو انجام ميديم بعد به شما هم ميگيم
ما هيچ کاري نميتونيم بکنيم؟
چرا قربان؟ اوديبان نزديک شده-
خبر بهمون رسيده که اون قصد حمله داره
از يه طرف بيشک خان و ارتشش و از يه طرف هم اوديبان
وسط جنگ با اين دو تا ما نابود ميشيم
پس چيکار ميکنيم؟
يه راه داريم
بيشک خان زياد نميتونه بهمون آسيبي برسونه
بايد با اوديبان بجنگيم
سلطان
فرمانده تانيا اومده
حتما براي دعوت و تبرک اومده
حواستون باشه
تانيا نبايد خبردار بشه
همونطور که سنمون داره ميره بالا
شما هم داري شکستهتر ميشي تانيا عاليجناب-
اگه چشم اميد هندوستان بهت باشه اينطوري ميشه
شيورام
حالت خوبه؟ بله عاليجناب-
اي واي خانم، ما بايد ميومديم پيش شما
پسر برگشته به خونه
ديگه مادر چطوري ميتونه از اين بيشتر انتظارش رو بکشه
شيوا تو که ميگفتي از جنگل قراره شير بياد
ولي من احساس ميکنم
که بچگيت برگشته به اين خونه
اين رو بگيرين تا مراسم کامل بشه
با کل خانواده
تشريف بيارين
تدارکات عروسي چطور پيش ميره؟ عاليه-
در اصل مراسم دعا از همه چيز مهم تره بقيهاش به راحتي برگزار ميشه
انتظار امروز رو ميکشيدي؟ به شدت-
اولين باره که مياي
دارين براي جنگي چيزي آماده ميشين
نه
يادته راجه
چند سال پيش که باهم داشتيم مبارزه ميکرديم
گفتي که
شجاع اونه که جونش رو براي نجات ديگري به خطر بندازه
الان هم در هر مبارزهاي من جلوتر از شما وايميستم
داداش
فرمانده تانهاجي چشممون روشن، خوش آمدين
درود بر سرورم
خرد کردن تنه درخت و شکستن سر دشمن خيلي با هم فرق دارن
داداش
همه بايد به اندازه شجاعتي که دارن حرف بزنن نه بيشتر
من فقط حرف نميزنم
وقتش که برسه قدرت و شجاعتم رو هم نشون ميدم
اگه عاليجناب اجازه بدن يه دست و پنجهاي نرم کنيم
بد نيست يه کم هم تمرين کنين
سرورم بگيد که چطور بود
نميخواي تموم کني؟
من که ميگم
بريد همه جي رو به تانهاجي بگين
بگين بهش که عاليجناب دارن يه چيزي رو از شما مخفي ميکنن
و ديگه بين راجه و تانهاجي شکرآب ميشه
و اگه يکي شدن چي؟
تانهاجي که قطعا ميره که جگ رو ببره
ولي برنميگرده
و اگه راجه بفهمه که من اينارو به تانهاجي گفتم چي ميشه؟
خب
بگين که لازم بود
بگين که تانهاجي شما رو تهديد کرده
و عاليجناب هم پشت شما رو ميگيره
بهتون پاداش ميده
مثل اين که تو اول سياست بودي بعد دست و پا درآوردي
خوب مغزي داري
بزن ديگه
بياين
سلام فرمانده بفرمايين لطفا
مغازه خودتونه، لطفا خوب ببينين
ميخوام صورت دو نفر
با هم ديده بشه
پس اين رو ببرين قربان
شمايين
داشتم دنبال شما ميگشتم اي واي-
نميدونم به چه دليل دنبال من ميگشتين
يه مسئله مهم وجود داره
بگيرش
من رو ببخشين سرورم
نتونستم به استقبالتون بيام اينها رو بذار کنار-
دارين آماده ميشيد؟
بله درگير همونم
چه درگيريي؟
شما بهشون توضيح بدين
دارن حرفهاي من رو رد ميکنن
اين چه کاري بود سرورم؟
وقتي عصا رو به سمتت پرت کردم دست راستت رو جلو آوردي
نه سينهات رو
وقتي يه تهديد ميشه نبايد هميشه سينهات رو سپر کني و بري جلو
بايد دست راستت رو بفرستي جلو
ولي اين بار نميتونم موضوع رو به دست راستم بگم
چرا نميتوني؟
چون عروسي دخترشه
عروسي دخترش از اين شهر مهمتره؟
عروسي دخترش از جان و حکومت ماراتيها مهم تره؟
آيا اينقدر عروسي دخترش مهمه که يه شاه به فرماندهاش و يه دوست به دوستش دروغ بگه؟
آيا عروسيش اينقدر مهمه؟
که بخواي خاکت رو براش فدا کني؟
و به همه غم و اندوه بدي و بذاري اونا پيروز بشن؟
من ميرم تا نابودشون کنم
تانيا
امروز
وظيفهام اينه که خوشي رو به شما برگردونم
براي من اين اشکها خيلي ارزشمنده
وقتي اين اشکها جاري ميشه خون من هم به جوش مياد
و وظيفه تانهاجيه که اونا رو پاک کنه
نه تانيا
لطفا پسرتون رو بفهمونين خانم چطور بفهمونمش؟-
شما هم که پسر مني
پسرتون وقتي که ميخواد کاري بکنه
اين فرصت گيرش مياد که سرش توسط شما لمس بشه
خداوندا بهمون قدرت بده-
بپرچمها رو برافراشته کنين و به همه اعلام کنين
اول به جنگ دشمن ميريم بعد جشن ميگيريم
ما دو راه داريم
حمله کنيم
يا منتظر ارتش اون بمونيم
سرورم شما هميشه ميگين که
انتظار به معني ضعيف بودنه
حمله ميکنيم
ما بايد بريم اونجا
براي رسيدن به اونجا ما چهار راه داريم قربان
اولي از چهاررنگ آباد رد ميشه
ميدان جنگ
اوديبان ريسکش رو قبول نميکنه
و دومي راه کولاماره
از اورنگ آباد مستقيم ميره به پونا
بيابانه
از اونجا هم رد نميشه
و سومين راه دور زدن کشور و رسيدن به پونا
طولاني ترين راه
اون هم نيست
و چهارمين راه اينه قربان
کوتاه ترين راه
از کوهستانها
ساده ترين اره
از کدوم راه ميريم قربان؟
از شيردون ميريم
شيردون
شيردون، اوديبان از شيردون مياد
به اميد خدا اونارو توي شيردون گير مياندازيم
و شکستشون ميديم
ميخوام يه کاري بهت بدم
امر بفرمايين کار حساسيه-
و جونت هم در خطر ميافته
قبل از اين که تانهاجي به شيردون برسه تو بايد پيش اوديبان برسي
من؟ بگو که من با اونم-
کافيه فقط جاي شيواجي رو بگيرم
براي هميشه در خدمتش خواهم بود
بله قربان
زنده باد ماهاديو
زنده باد ماهاديو
سليم
گوش کن
گوش کن ديگه
چي شده؟ سه روزه اينجا وايساديم-
و جلو هم نميريم
و فرمانده هم کل شب و روز اون زن رو نگاه ميکنه
باز هم شروع کرد اين زنه کيه؟؟-
يه چيزي رو نفهميدي
واقعا درست گفتن که عشق اول خيلي ويرانگره
آره اون که درسته
ولي امروز مسخره بنظر مياد
قربان
قربان
چيه؟؟؟
يکي از پونا اومده
جناب اوديبان
تو کي هستي؟
نامه رسون؟
نامه رسون؟- آره يه نامه رسون کوچولو
اين براي شماست جاگات سينگ-
نامه از طرف چاندرا سينگ اومده
که يه خبر بده
فرماندا مااراتي يعني تانهاجي قراره به کوههاي شيردون بره
براي حمله به شما
اميدوارم دوستي من با شما پايدار باشه
چرا اين خبر رو به من رسوندين؟
براي دوستي
با دوستي با چاندرا سينگ زودتر حکومتتون رو تشکيل ميدين
به هرحال بايد با دشمن دشمنت دوست بشي
دشمن کيه؟ تانهاجي مالوسره-
و دوست کيه؟
قربان
شما اوديبان راتور
کوچولو اين خبرچين ماست
اگه خبرش با مال تو يکي باشه من دوست هميشگي تونم
و اگه يکي نباشه
از اين دنيا محوت ميکنم
قربان توي کوههاي شيردون تانهاجي
با سربازهاش منتظره
گفته بودم
اگه اينطور شد
از دوستمون پذيرايي کنين
يه کم بيشتر مراقب باش
زياد هدرش نده
باروته شوخي که نيست ميدونم بابا-
با اون ارتشش هم زنده از اين منطقه بيرون نميره
قتل عام ميشه
اونا ميخوان کجا برن
خبرچين گفته که ميرن به درکن
و از اونجا ميرن اودي پور
مرخصين
بله قربان
قربان ارتش رو آماده کنيم؟
از الان ارتش بايد هميشه آماده باشه
ولي قربان
ما از کدوم راه ميريم
از شيردون ميريم
ببين
فرمانده، دارن ميان ولي خيلي کم به نظر ميرسن
فرمانده
بهتون حقه زدن ما همه ماراتي هستيم
به به جناب اوديبان چه ابهتي دارين
اشک رو از چشمان دشمنتون جاري کردين
الان هم حتما تانهاجي نشسته غصه ميخوره
همه يه وقتي حقه ميخورن
مهم اينه که چطوري جواب اون حقه رو بدي
شمشيرت رو بردار
روحيه ما هنوز سرجاشه
تانيا برگرد به حالت اولت
قدمهات رو باز هم محکم کن و باز هم تلاش کن
داداش
الان بايد بريم راجگر نه سوريا-
شما برگردين و به راجگر برين
و مواظب همه چيز باشين
و شما کجا ميري؟
ميرم جواب اين حقه رو بدم
ولي اونا رفتن
اوديبان قراره اون روي تانيا رو ببينه
وقت مرگ اوديبان فرا رسيده و هيچي جلودارش نيست
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
توي داکن در مقابل ماراتيها
اين اولين پيروزيه اوديبانه تبريک ميگم اوديبان
مبارک باشه
مبارک باشه
بيشک خان پيام رو به شاه برسون که مار زهردار به مقصدش رسيده
و حکومتش بزرگتر شده
بچرخونينش
راجگر رو نشونه بگيرين
ولي قربان
منتظر دستور پادشاه ميمونيم
يه بار بهش فکر کنين
يه پيروزي بهتر ميخوايم
قربان از داکن خبر اومده
اوديبان به اونجا رسيده
و الان ديگه هيچکس نميتونه جلوي شما در فتح تمام هندوستان رو بگيره
فکر کن
يه راه داري و مرگ هم بهت فشار آورده
و مشکلت هم اينقدر بزرگه که هيچکس نميتونه به دادت برسه
و همه هم مسخرهات ميکنن
بيا ديگه، با نگاه کردن دشمن توي دستت نمياد
واسه همين گشتم دنبال شما و اومدم پيشتون
شما که سالهاست اين رو ميگين
مشکل هرچقدر هم جدي باشه
قطعا يه راهي وجود داره
همه چيز يه راهي داره
که قيمتي هم داره
و الان اونا بايد خسته باشه
اون که از کجا اون راه باز ميشه
هيچکس نميدونه
سالها گذشته ولي هيچکس از اونجا عبور نميکنه
گوش کن
...توي اسلحه خونه يه راه هست که پشتش
يه در مخفيه...
به چه دردي ميخوره تو که به اونجا نميرسي
خودم رو ميرسونم بابا چرا جونت رو به خطر ميندازي؟-
بابا من کمک خدا رو دارم ديگه چرا بايد نگران جونم باشم
درست گفتي
من که کورم
ولي من هم ميخوام که آزادي رو ببينم
بيا بخور
يه نفر هست که ميتونه کمکت کنه
کي؟؟
آدم ماراتي مغولها گيره سرنايک
گيره سرنايک، اين آدم توئه؟
بله قربان
ديشب اشتباه کرده ببخشيدش
چي شده ديشب؟
يادش رفت جواب بده
ما مثل هميشه بهش گفتيم که بيدار بمون
و اون بايد جواب ميداد که هوشيارم
ولي چيزي نگفت
قربان ديشب چند تا خوک وحشي داشت از جلوي من رد ميشدن
اگه داد ميزدم بهم حمله ميکردن
ديشب يه خوک وحشي اومده بود؟ بله قربان-
پس امروز شير اومده جلوت
بگو ديگه
بيدار بمون
زودباش بگو هوشيارم
بيدار بمون، بگو هوشيارم
بيدار بمون
نگفت که
اوديبان هيچ اشتباهي رو نميبخشه
فقط مجازات ميکنه
اين رو هميشه يادت باش
وقتمون کمه بايد بريم
ساتيا
هر اتفاقي بيافته
به هيچکس نميگي که اينجا چه اتفاقي افتاد بله قربان-
نايک همه جنگل رو گشتم ولي کاشي رو پيدا نکردم
مثل اين که يه حيوون وحشي اون رو
اول بشناسينش
اين کيه؟
اين جنازه کاشيه
چندبار بهش گفتم که روي ديوار شکسته نرو
ولي باز هم رفت
دروغ عواقب سنگيني داره نايک
چرا واقعيت رو نميگي؟ کدوم واقعيت؟-
ديشب اين بيچاره
فقط يه بار فراموش کرد بگه هوشيارم
تو اين رو از کجا فهميدي؟ آدم زنده ميتونه دروغ بگه-
ولي يه مرده نه
نايک چي داره ميگه؟
درست ميگه
ولي به غير از سکوت در برابر اون اوديبان چه کار ديگهاي از دستمون برمياد
اون کاري که تا حالا کردي
خيانت
خيلي به خاک خودتون خيانت کردين
الان به دشمنتون خيانت کنين چرا بايد اين کار رو بکنيم؟-
براي کي؟ براي يوراج-
براي زندگي خودتون و براي سيواجي رازه
همون شيواجي؟
اوني که موقع تسليم کردن به اين فکر نکرد
که چه بلايي سر ما مياد محبور بود-
و براي پيروز شدن بر اون دشمن به کمک شما احتياج داريم
دوباره اومده اينجا و ميخواد همهمون رو به کشتن بده
به هرحال شما تا آخر عمر با خجالت زندگي ميکنين
ديگه توي روز روشن نميتونين از خونههاتون بياين بيرون
جلوي چشماتون همه چيزتون رو غارت ميکنن
همه چيزتون رو ازتون ميگيرن و شما به غير از اين که بهشون
زنده باد بگين نميتونين هيچ کار ديگهاي انجام بدين
چند نفر ديگه رو ميخواين به کشتن بدين؟
عالم گير تسخير ميشه و اوديبان کسي مثل کاشي رو ميکشه
و ما بايد هر شب داد بزنيم و بگيم بيدار بمون و هوشيارم
شما اين رو ميخواين؟
من کاشي رو برگردوندم تا شايد حس انتقام توي درونتون به وجود بياد
ولي روي شما نميشه حساب کرد
وايسا
تو اصلا کي هستي؟
يه مبارز
اسمم
فرمانده تانهاجي ماوسره
از امروز هرچي شما بگين رو انجام ميديم
قبل از شکست دادن دشمن ميخوام ببينم شون
حتما ميبيني شون
پس فردا روي تپه يه جشن داريم
"شانکار، شانکار"
"دمش رو بگير"
"شانکار، شانکار"
"توي سينهام هميشه يه آتشي روشنه"
"توي سينهام هميشه يه آتشي روشنه"
"رفتارم خيلي عاليه"
"عقلم هم خيلي زياده"
"رقصم هم مثل شمشير تيزه"
"و از همه سرترم"
"چيزهاي خوب رو از همه گرفتم"
"همه جا حرف منه"
"در دل همه جا دارم"
"دمش رو بگير"
"خودش ميرقصه و همه رو به رقص مياره"
"خودش ميرقصه و همه رو به رقص مياره"
"خدا هميشه پشتمه"
" و قدرت واستحکام زيادي توي پاهام هست"
"هر مانعي رو بخوام از سر راهم برميدارم"
"دمش رو بگير"
"شانکار، شانکار"
"توي سينهام هميشه يه آتشي روشنه"
"توي سينهام هميشه يه آتشي روشنه"
"خدا پشت و پناهمه"
"خدا پشت و پناهمه"
"خدا پشت و پناهمه"
چرا کشتيش؟
همه جاي دنيا مجازات خيانت فقط يه جيزه
تو کي هستي؟
تانهاجي
خيبر خان بله قربان-
خيلي با احترام ايشون رو دستگير کنين
پشت مقرشون يه راه مخفي هست که يه در مخفي داره
مثل اين که خيلي ترسيده
اگه قبل از اومدن درباره من ميپرسيدي ديگ هيچوقت جرأت نميکرد که بياي
اگه کسي جلوت وايسه و بهت بگه که من از تو نميترسم
پس بدون که اون يا دويوونهس يا ماراتيـه
يعني تو ديوونه اي؟
هز ماراتي ديوونه پادشاه، خاک و خداشه
خاک و پادشاهيت قراراه تصرف بشه
زياد اميدوار نباش چه چيزي ميتونه اون فرد رو برداره-
اون که آسمان روزي دوبار صداش ميزنه
قبل از طلوع آفتاب
و بعد از غروب آفتاب
...خاک تو با احساسات گره خورده
و عقل من با آب...
تو ميتوني جون بدي ولي من ميتونم جون بگيرم
اون وقت ديگه
ميتونم بندازمت توي خاک
درستش اينه که هر کسي برگرده به خاک خودش
ولي فکر کن اگه اين خاک تو رو پس بزنه
چي به سر جنازهات مياد؟
وايسن اوديبان
اين دست راست اون کسي که شما ميخواي بکشيش
اگه تانهاجي اينجاست پس اون شيواجي هم قطعا مياد اينجا
شمشيرم تازه بيرون اومده جاگات سينگ
بايه يه يه خوني آغشته بشه
حالا اون نه کسي ديگهاي باشه
با اين کارت ميخواستي دشمنت رو از بين ببيري
تو درست گفته بودي
خيانتکار فقط مجازاتش يه چيزه
مرگ
الان ديگه هردومون منتظر ميمونيم
تو منتظر مرگ ميموني
و من منتظر شيواجي
قدرتت بيشتر بشه دردت هم کم ميشه
از تاره کمک من رو ميخواستن
براي خواهرم
به خاطر کامل
توي يه روستا در ريگستان زندگي ميکرديم
اسم روستا ويدي پور بود
اوديبان پسر محافظ ما بود
همه بچههاي خانواده سلطنتي با هم بازي ميکرديم
و يک روز
اون از شاهزاده کامِل خواستگاري کرد
اوديبان بهش گفت من دوست دارم-
شوخي ميکني؟
عشق من شوخي نيست
ولي من علاقهاي ندرام
ولي چرا؟
در ازدواج بايد دو طرف با هم برابر باشن اوديبان
من چي کم دارم؟
فقط واسه اين لايقت نيستم که ...تو يه شاهزادهاي و من فقط يه
اگه فقط همين بود مشکلي نداشت
پس مشکل چيه؟
مسئله فرزندخوندگي
تو قطعا پسر محافظي ولي مادرت
اون از اونجا بيرون رفت و هيچکس نميدونست که کجا رفته
و کامِل هم با شاهزاده ازدواج کرد
بعدش يه روز اوديبان همراه مغولها برگشت
و به روستا حمله کرد
مغولها شوهر کامل رو کشتن
و اون اوديبان کامِل بيوه رو با خودش آورد
و تو واسه نجات خواهرت باهاش دوست شدي
...اين قول تانهاجي مالوسرهست که
اگ هدفمون هم متفاوت باشه ولي دشمنمون يکيه
از امروز به بعد ديگه روي هيچ ماراتي شمشير نميکشم
نصف شب بايد اوديبان رو سرگرم کني
زنده باد باواني زنده باد باواني-
يه مشکلي اون پشت پيش اومده زود برو کمک بله قربان-
اون فرار کرده، همه جا رو دنبالش بگردين بله قربان-
کجا رفته؟ قربان همه جاي قلعه رو گشتيم-
ولي پيداش نکرديم
دردت اومد؟
مياد ديگه
وقتي بهت آسيبي برسه، اين رو ببين
زخم تانهاجي
درد داره
افرادت رو به همه جا بفرست
هر روستايي رو که بهش کمک کنه آتيش بزن
من
...تانهاجي رو
ميخوام...
من ازتون معذرت ميخوام
همه چي يهويي پيش اومد و و تانهاجي به شيواجي قول داد
و اون قولي که به ما دادن چي ميشه؟
يعني بايد تاريخ ازدواج رو تغيير بديم؟
اينطوري آبرومون توي روستا ميره
شما بزرگ مايين و آبروي شما آبروي ما هم هست
و دارين ميبينين که توي روستاي ما هم آمادگيهايي براي عروسي رايبا داشتيم
ولي ما تاريخ دقيق عروسي رو مشخص کرديم
چه فرقي ميکنه اگه چند روز عقب بيافته؟
ما نميخوايم که اين عروسي يه روز هم عقب بياُفته
آروم باشين لطفا
داداش جلوي شيواجي قسم خورد
اول کاروان پيروزي اون رو راه ميندازيم بعد کاروان عروسي رايبا
خب شيواجي باشه
اگه جلوي خدا هم قسم ميخورد شايد قبول ميکرديم
شيواجي که يه انسانه ولي از خدا کمتر نيست-
فراموش نکنين که اون عزت همه ما ماراتيهاست
وقتي اون شمشيرش رو ميکشه احترام ما زنها و سلامتي همه مردم تضمين ميشه
و احترام شما و من حفظ ميشه
اگه به اسم ايشون سر کسي هم بريده بشه
کسي متوجه نميشه
مردن مثل شير از زندگي کردن مثل سگ بهتره
ولي اگه موفق نشدن چي؟
خدايي نکرده اگه فرمانده تانهاجي بلايي سرش بياد چي؟
من بهتون قول ميدم
هر اتفاقي بيافته روز بعد از تاريخ مشخص قطعا دختر شما عروس ما ميشه
خيالتون راحت شد؟
داره مياد
فرمانده داره مياد
همهتون واسه عروسي آماده بشين
هر چي شما دستور بدين داداش
از دشمن چه خبر؟
يه خونه، دو تا در و دو هزار سرباز مغول
يه توپ بزرگ و اوديبان
داري مرهم ميزني
ولي نميتوني جلوي گريه خودت رو بگيري
همه رو فهموندم
ولي خودم رو چطوري بفهمونم
يه چيزي رو بگو
يه طرف نگهداري و يه طرف ديگه پايبند بودن به رابطه
کدوم رو انتخاب ميکني
من هم ميتونم سؤال بپرسم
از يه طرف مهر مادري و يه طرف ديگه قول شوهرت
کدوم رو بايد انتخاب کنم
در جوابت فقط ميتونم اين رو بگم
يه طرف درستي انسان و طرف ديگه غرور انسان
کدوم رو بايد انتخاب کنم
همراه غرور بايد شجاعت هم باشه
کي هست که بتونه شما رو شکست بده
فرض کن من جنگ رو ببرم چه جايزهاي به ميدي
چرا بايد فرض کنم
قطعا پيروز ميشي
و هر جايزهاي که بخواي بهت ميدم
پس بهم قول بده
که وقتي برگشتم با خوشحالي بهم خوش آمد بگي
داداش شما؟
نترس کامل
اوديبان براي انجام يه کاري رفته بيرون
يه چيز مهم ميخوام بهت بگم
امشب تانهاجي با افرادش به اين جا حمله ميکنه
همراه با اين جا
ما هم آزاد ميشيم
فقط امشب بايد بهش کمک کنيم
چطوري داداش؟
قبول کن که با اوديبان ازدواج کني
از خوشحالي سرش به جشن و اينا گرم ميشه
و کار تانهاجي هم آسونتر ميشه
اينقدر به تانهاجي اعتماد داري؟؟؟
من توي چشمهاي تانهاجي تاريخ رو ديدم
خيلي زود تغييرش ميده
قربان اينارو ببخشين
شما خودتون ارتش ما رو موظف کردين مواظبش باشن
آره حتما تانهاجي هم از بين افرادت سر خورده و رفته
در رفت و رسيد خونه
کجا رفت؟
هيچکس چيزي نميدونه
گشتن دنبالش ولي پيداش نکردن
واسه همين بايد زندگيشون رو بگيرم
قربان
يه بار ديگه فکر کينين. ببخشين شون
اين چه مسخره بازيه جاگات؟ مسخره بازي نيست-
آرزوها و و خواهشهاتون داره به حقيقت ميپپيونده
واقعا؟ً؟
اين رو براي شما فرستادن
يعني چي؟
کامل بله رو گفت
ديگه داماد ميشي
اي جااان قربان-
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
هديه عروسي چي بهم ميدي؟ هر چي که شما بگي-
تانهاجي مالوسره
"شمشيرت رو بلند کن"
پسرم، پسرم
يه جادويي بکن و يه شجاعتي از خودت نشون بده
که دشمنها همهشون حيران بمونن
اين چيه؟ ليمو-
کاري ميکنه دشمن حيران بمونه
امروز آخرين آرزوم برآورده شد پسرم ارتشي شد
خدا پشت و پناه تانياجي باشه
بابا
همه ميگن که اوديبان و توپ و ارتش قوي داره
چطوري شکستش ميدي؟ خب بگو پسرم-
که توي جنگ مابهارات دشمن پيروز شد؟
تا آخرين نفس مبارزه ميکنيم-
کي پيروز ميشه ما پيروز ميشيم-
پيروز متعلق به کيه؟ فرمانده تانهاجي ماسوره-
نه
پيروي متعلق به خدا به شماست
متعلق به همه ماست
همه وظيفهشون يادشونه؟ بله قربان-
من و دو تا از سردارها و پنجاه نفر سرباز از صخره بالا ميريم
اگه جوانها هم نتونن ما نشونشون ميديم
و من و سيصد نفر از افراد جلوي دروازه منتظر ميمونيم
و من از راه مخفي ميرم بالا و زود در رو باز ميکنم
در که باز شد حمله ميکنيم حمله بايد از دو طرف باشه-
از در من و سوريا ميريم و از پشت تو و افرادت اگه بخواين تعداد افراد رو بيشتر هم ميکنيم
نشانه ورود چيه؟ اين صداست-
و زنگ هشدار
صداي اينه صداي من نيست-
صداي کلاغه
تو همه خاک و جنگ بايد
بايد هر ماراتي با شمشير وايساده باشه
اين آخرين حرف منه
هرکاري براي نابوديشون بکنين
اول شما برين
ولش نکنين
بکشينش
نه
زنده باد خداوند
جادوگري
مواظب باش
داداش هنوز خبري از تانهاجي نشده
به سرنوشت اعتماد کن
قربان بهمون حمله شده
"تانهاجي"
قربان ديگه اميدي به پيروزي نيست
گول خوردي
بگيرينش
"شمشيرت رو بردار"
"و به سمت دشمن برو"
"بهشون حمله کن"
"و هزار تيکهشون کن"
"نترس چون امروز پيروزي ازآن توئه"
يه اتفاق بزرگي افتاده
مصيبتي پيش اومده
بايد همين الان برم اونجا
ولي فرمانده تانهاجي قَسمتون داده
تا ايشون خبر پيروزي رو نفرسته شما از راجگر خارج نشين
اشکم متوقف نميشه
اين به اين معنيه که خونش جاري شده
ترتيب همه چيز رو بده من بايد برم
"تا ابد جاودانه خواهي بود"
مردم براي بچههاشون ارث به جا ميارن من يه وظيفه برات به ارث ميذارم
آزادي اين خاک رو پس بگيري
تمام تلاشت رو بکن تا" "آتش درونت رو خاموش کني
"دشمن بميره هم تو سربلند ميشي هم کشور"
تمام تلاشت رو بکن تا" "آتش درونت رو خاموش کني
"دشمن بميره هم تو سربلند ميشي هم کشور"
آخرين جنگمون بود
:ارائه شده توسط مرجع باليوود سينما Www.Bollycine.org
پاشو تانا
تو کار بزرگي کردي
"جون خودش رو فداي آزادي کشورش کرد"
هزاران نفر اون رو هنوز به ياد دارن
تانا همه کشور رو نجات داد
اورنگزيب آرزو داشت همه کشور رو تصرف کنه و اين فقط يه آرزو باقي ميمونه
شيواجي خودش ترتيب ازدواج رايبا رو داد
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجم: مبين - ويرايش: سميرا
:کاملترين آرشيو سينما و تلوزيون هند Www.Bollycine.org
ساويتري هم به قولي که به تانهاجي داده بود پايبند موند
تو پيروز ميشي و هر هديهاي بخواي بهت ميدم
پس قول بده مثل يه تازه عروس ازم استقبال کني
"هر نفسي که ميکشم ياد تو مياُفتم"
"هر نفسي که ميکشم ياد تو مياُفتم"
"هميشه به يادت هستم"
"هميشه مال تو خواهم بود و بهت پايبند ميمونم"
"هميشه مال تو خواهم بود و بهت پايبند ميمونم"
First Edited - Farsi Version 01.12.2020 - By Bollycine Copyright© Bollycine.Org
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.