All language subtitles for 1x04-Henry V

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

مترجم : م.کمال

email : kidjoojoo2002@yahoo.com

...آه از حرارت آتش

.که بر روشن ترین بهشت ها سایه می افکند...

...حکومتی برای صحنه نمایش، شاهزادگان به عنوان بازیگران

.و فرماندهانی برای چیدن آن صحنه ها...

پس چنین رزمجویی همچون هری مارس .را به هماوردی خویش می خواند

...تصور کنید در میان این دیوارهای سترگ جهان

...دو جنگاور محبوسند...

...که قدهاشان کشیده و سینه هایشان فراخ است...

.این چنین اقیانوس باریک و پرخطر از هم شکافته می شود...

آیا دشت های وسیع فرانسه این میدان رزم را تاب خواهد آورد؟

...و یا ما در این کلاه خود گرد هم خواهیم آمد

همان کلاه خودی که زمین اژینکورا را درنوردید؟...

.آمین

.آمین

...پس بگذارید همگی در این موقعیت

.کار را به تخیلات خویش بسپاریم...

...عدم کمال ما را با افکار خویش جبران کنید

...چرا که افکار شما اکنون به شاهان میدان داده...

...و آنها را از اینجا به آنجا و از زمانی به زمان دگر می کشد...

.و موفقیت های سالیان آنها را در یک ساعت شنی جای می دهد...

.که آن نیز اگر از من بپذیرید، تاریخ ما را می نگارد...

.شاه بسیار با وقار و مورد عنایت سایرین هستند

.و دوستدار به حق کلیسا نیز هستند

.رویه های جوانی شان نوید چنین روزهایی را نمی دادند

...به محض پایان گرفتن نفس های پدرشان

.گویی که شور گذشته ها نیز در درون ایشان هلاک گشت...

.تاکنون با این شتاب هیچ استادی ظهور نکرده بود

...اگر سخن راندنشان از مسائل مردم را بشنوید

.گمان می کنید که تمام جوانی خویش مشغول مطالعه بوده است...

...اگر با وی درباره نبرد مباحثه کنید

.تمامی نبردهای هراسناک را در قالب قصیده ای برایتان می سرایند...

.که بسی مایه تعجب است که چگونه چنین می کند

...توت فرنگی در زیر خار به عمل می آید

...و توت های شیرین در کنار میوه هایی با

.طعم ناخوشایند بهتر رشد کرده و به بار می نشینند...

...و لذا شاهزاده تفکر خویش را در پشت

.شور جوانی پنهان می نمود...

...ولی سرورم

چگونه است که اکنون این لایحه درخواستی عوام را به تأخیر اندازیم؟...

.باید بر روی آن تأمل کرد

.اگر علیه ما تصویب شود نیمی از بهترین اموال خویش از کف می دهیم

...این گونه هر زمین بایری که مردم وقف کلیسا کرده اند

...از دستان ما گرفته شده...

...و به دست زیردستان پادشاه سالیانه...

.هزار پاوند می رسد. این لایحه چنین خواهد کرد...

.ضربه عظیمی است

.ضربه ای است مهلک

آیا عالیجناب به امضای آن تمایلی دارند؟

...به نظر بی تفاوت می رسند

.یا شاید هم بیشتر به سمت ما تمایل داشته باشند...

...چرا که من پیشنهادی برای عالیجناب دارم

...که بر روح و روان ما استوار است...

...و بسیار حساس است...

...فرانسه...

...تا به او سرمایه ای دهم که تاکنون هیچ روحانی دیگری

.به اجداد و نیاکانش نیز نداده است...

برداشت وی از این پیشنهاد چگونه بود؟

...از سوی عالیجناب به نیکی برداشت شد

.البته در آن هنگام زمان کافی برای شنیدن نداشتند...

مانع کار در چه بود؟

...سفیر فرانسه در همان زمان تقاضای ملاقات کرد

.و گمان می کنم که اکنون وقت برای شنیدن سخنانش به وی داده شده است...

ساعت چهار شده است؟- .آری-

.پس برویم داخل تا سخنان سفیر را بشنویم

.من نیز نزد شما می مانم تا آن سخنان را بشنوم

لرد کانتربری گران قدر ما کجا هستند؟

.اینجا هستند عالیجناب

.ایشان را پیش آورید عمو جان

سرورم آیا می خواهید سفیر فرانسه را به داخل بخوانم؟- .فعلاً خیر-

...پیش از شنیدن سخنان او باید از برخی

...نکات در باب خودمان و فرانسه که ذهنمان را به خود...

.مشغول ساخته آسوده شویم...

!خداوند و فرشتگان نگهدار تاج و تخت شما باشند و عمر شما را افزون کنند

.سپاسگذار شما هستم

...سرورم گرانقدر تقاضا دارم ادامه دهید

...و با جانبداری حق و ایمان برایم بازگو کنید...

.تا با خاطری آسوده این درخواست را بررسی نمایم...

...و خدا نکند سرور عزیز و با ایمان من که مطلب را

...به گونه ای واژگونه سازید و یا روح خویش را آزرده ساخته...

.و از خود سخنی بسازید...

چرا که خداوند آگاه است که چند تن که ...اکنون سلامتند باید خون خود فدا سازند

.اگر من به تصویب آنچه شما خواستار آن هستید تن در دهم...

...پس عنایت داشته باشید به چگونگی قانع کردن ما

...به چگونگی بیدار ساختن شمشیر ما از برای نبرد...

.شما را به خداوند سوگند می دهم که عنایت داشته باشید...

...چرا که هیچ دو ملکی همچون ما در ستیز نبودند

.آنچنان که دستان هر دو آلوده بر خون بیگناهان باشد...

پس با این سخنان لابه گونه من سرور بزرگوار ...تقاضا دارم توجه داشته باشید

...و در قلب خود بنگرید تا اطمینان یابید که وجدانتان از این سخنان...

.آسوده است. به مانند روحی پس از غسل تعمید از گناهان...

...پس گوش فرا دهید سرور بزرگوار من و شما نیز سروران

.که خود، حیات و خدمات خویش را نثار این تاج و تخت نموده اید...

.در برابر خواسته شما برای تسخیر فرانسه هیچ مانعی وجود ندارد

...سرور بزرگوارم، روی پای خویش ایستاده

...پرچم خونین خود را بگشایید...

.و به پیشینیان مقتدر خویش نیک نظر افکنید...

...به مقبره جد بزرگوار خویش سفر کنید سرورم

...روح مبارز وی و عموی بزرگ خویش ادوارد شاهزاده سیاه را...

...به کمک بطلبید که در دشت های فرانسه مصیبت ساختند...

.و تمامی قوای فرانسه را به زانو درآوردند...

...یاد و خاطره این دلاوران وفات یافته را زنده نگاه دارید

.و با دستان توانمند خویش شاهکار آنان را تازه کنید...

...شما وارث آنها هستید. بر تخت آنها تکیه زده اید

...خون و شجاعتی که آنان را خوشنام ساخت در رگ های شما در جریان است...

...و سرورو بسیار توانمند ما در ابتدای جوانی خویش هستند...

.آماده حرکت و تسخیر ملک های بزرگ...

...برادران پادشاه و فرمانروای شما در زمین توقع دارند

.که شما نیز به سان شیران غران همخون خویش برخیزید...

...آنها آگاهند که شما ادلّه کافی دارید

.و همین طور همت و توانایی. خودتان نیز از آن آگاهید...

...تاکنون هیچ کدام از شاهان انگلستان چنین نجیب زادگان ثروتمند

...و رعیت های وفاداری نداشته است که قلب خویش را اینجا...

.در انگلستان به کف گیرند و با بدن بی جان بر خاک فرانسه بیفتند...

...آه بگذار که اجساد آنها بیفتد

.و خون من و شمشیر و آتش به کار بسته شوند تا شما به حق خویش برسید...

.به فرانسه رهسپار شوید سرورم

.پیام آوران دوفاین را به داخل فراخوانید

...حال خاطرمان آسوده گشته و با یاری خداوند و شما

...نجیب زادگان که ریشه قدرت ما هستید...

...فرانسه از آن ما خواهد گشت...

.و یا آن را در برابر خویش به زانو درآورده و یا در هم می شکنیم...

...حال حاضر هستیم تا بشنویم پیام

...پسرعموی خویش دوفاین را...

.چرا که گویا پیام از طرف ایشان است و نه پادشاه...

...آیا حضرت والا اجازه می دهند تا ما آنچه نزد خویش داریم

تسلیم نموده و اینجا را ترک گوییم؟...

یا باید خود مقصود دوفاین را برایتان شرح دهیم؟

.ما جلاد نیستیم. پادشاهی مسیحی هستیم

...پس با خاطری آسوده و بدون نگرانی

.مقصود دوفاین را شرح دهید...

.پس مختصر می گویم

...عالیجناب اخیراً با فرستادن سوارانی چند به فرانسه

...چند ملک را طلب نموده اند...

.به نام جد بزرگوارشان شاه ادوارد سوم...

...در پاسخ به این ادعا شاهزاده ارباب من می گویند

...که شما خام از جوانی خویش هستید و باید مطلع گردید...

.هیچ کدام از ملک های فرانسه با زیرکی یک رقاص از آن وی نخواهد شد...

.شما نمی توانید در آن املاک به عیاشی بپردازید

...لذا برای شما چیزی درخور روحتان فرستاده اند

...صندوقچه ای هدیه...

...و با محتویات آن می خواهند که شما دست از طلب آن املاک برداشته...

.و دیگر سخنی از آنها نبرید...

.این است سخنان دوفاین

تحفه شان چیست عمو جان؟

.توپ تنیس سرورم

.خوشنودم که دوفاین این چنین ما را ارج می نهد

.ما از برای رنج سفر شما و تحفه ایشان سپاس گذاریم

...زمانی که راکت های خویش را با این توپ ها بیازماییم

...به لطف خداوند در فرانسه بازی خواهیم کرد...

.و تاج و تخت پدرشان را بر زمین خواهیم کوفت...

...بگویید با فردی متخاصم به نبرد برخاسته

.که با قدم هایش دربار فرانسه خواهد لرزید...

...و او را درک می کنیم که چگونه

...ما را با روزهای جوانی مان سنجیده است و...

.آگاه نیست که از آن روزها چه درس هایی گرفته ایم...

...ما هرگز مردمان فقیر انگلستان را کم ارزش ندانسته ایم

.ولذا با آن زندگی خود را با معیشت وحشیان آشنا می ساختیم...

.همیشه چنین بوده است که مردان در خانه خویش احساس خرسندی بیشتری می کنند

...ولی به دوفاین بگویید که من مایملک خویش حفظ می کنم

...به مانند یک پادشاه و بزرگواری خویش نشان خواهم داد...

.زمانی که بر تخت پادشاهی خویش در فرانسه تکیه زنم...

...و بدانید که به آنجا خواهم تاخت

...آن هم با چنان شکوهی که چشمان فرانسه را از حدقه به بیرون آورد...

.آری و کاری خواهم کرد که دوفاین از نگاه کردن به ما کور شود...

...و به شاهزاده خوش مشرب ما بگویید

...این لودگی وی توپ هایش را به توپ جنگ تبدیل کرده...

...و روح وی با انتقام فرساینده ای که همراهش...

.خواهد آمد به پرواز در می آید...

...چرا که این لودگی وی شیون هزاران بیوه را به دنبال خواهد داشت

...شیون برای از دست رفتن شوهرانشان...

...شیون مادران برای پسران از دست رفته شان...

...شیون قلعه های سقوط کرده...

...و شیون هایی که هنوز در نطفه هستند و راه به گلو باز نکرده اند...

.و برای این لودگی دوفاین صدای خویش به نفرین بلند خواهند کرد...

...ولی تمامی اینها در قدرت خداوند است که من گرامی اش می دارم

...و با یاد او می گویم به دوفاین بگویید...

...من خواهم آمد تا اگر بتوانم انتقامم بستانم...

.و دست خویش بر آنچه گذارم که به راستی حق من است...

.پس به سلامت رهسپار شوید

...و به دوفاین بگویید این لودگی تنها برخاسته از عقل ناقص اوست

.و به جای خنده هزاران نفر بر آن گریستند...

.او را به سلامت راهی سازید

.پیام پر شوری بود

.کاری خواهم کرد که فرستنده اش شرمسار گردد

...پس سروران گرامی من، زمان را غنیمت شمارید

...که باید قوای خود را نیرومند سازیم...

...چرا که ما اکنون به جز فرانسه هیچ دغدغه ای نداریم...

.و باشد که خداوند آنهایی را که برای ما نبرد می کنند حفظ کند...

...پس بهتر است امکاناتمان برای این نبرد زود مهیا شود

...و بر تمامی نقاط ضعف نیز نیک تفکر شود...

...تا به بال های خود پرهای بیشتری بیفزاییم...

.و به یاری خداوند دوفاین را در برابر خانه پدرش عقوبت کنیم...

...پس تمامی مردان را فرابخوانید

.تا بتوانیم به حق خویش برسیم...

.حال تمامی جوانان انگلستان پر از شور و حرارت اند

!پیستول

...حال تنها آرزوی زره به تن کردن

.و رسیدن به افتخار در قلب تمامی مردان جای گرفته است...

...چرا که اکنون همه در انتظار هستند

...و شمشیر های خویش در غلاف نگاه داشته اند...

...تا به سکه های اشرافی و کورونت هایی برسند...

.که در انتظار هری و پیروانش است...

...فرانسوی ها که مشاورینی دانا دارند

.اکنون از این آمادگی انگلستان برای جنگ در هراس بر خود می لرزند...

...آه انگلستان عزیز تویی که در درون خویش بزرگ هستی

...به مانند بدنی که قلبی قوی در سینه دارد...

...تو چه کرده ای که مفتخر گشته ای...

به داشتن چنین فرزندان دلاور و مهربانی؟...

.مفتخرم به آشنایی با شما سرجوخه نیم

.صبح بخیر ستوان باردولف

آیا شما و پرچمدار پیستول هنوز با هم آشنا نشده اید؟

.برای من مهم نیست

...من برای دوستی با شما برایتان صبحانه تهیه می کنم

.و سپس ما سه تن به مانند برادرانی به فرانسه رهسپار می شویم...

.من تا بتوانم زنده خواهم ماند

.از این بابت مطمئنم

...و زمانی که دیگر نتوانم زنده باشم

.هر چه در توانم باشد می کنم...

.تقدیر من چنین است

.چنین است سرجوخه

...او با نل کوئیکلی وصلت کرده است

...و با این کار به تو بد کرده است

.چرا که تو به او علاقه مند بودی...

.چه می توان گفت. تقدیر چنین خواسته بود

...انسان ها می خوابند

...و تا مدتی سر بر گردن خویش دارند...

.و برخی دست به خنجر می برند...

.باید چنین باشد. چه می توان گفت

.بیا نازنینم- .پرچمدار پیستول و همسرش آمدند-

.صبور باش سرجوخه عزیز

!نیم! نیم

چگونه هستید میزبان پیستول؟

از چه رو مرا میزبان می خوانی؟

...سوگند می خورم با این دست چنان بر صورتت بکوبم

.که مرا و نل مرا که مسافران را جای می دهد میزبان نخوانی...

.آری به راستی که چنین است

...چرا که ما نمی توانیم یک دو جین یا چهارده زن پاکدامن

...بیابیم و در اینجا اسکان دهیم و اگر چنین کنیم...

.همگان گمان خواهند برد که خانه فساد گشوده ایم...

!خانم بهتر است مواظب باشید غرق نشود

.حال شاهد فساد و قتل خواهیم بود

!اف بر تو- ...اف بر تو باد سگ ایسلندی-

!سگ گوش دراز و پشمالوی ایسلندی...

.سرجوخه نیم عزیز جوانمردی پیشه کن و خنجرت را کناری گذار

ساکت می شوی یا نه؟

!با دستانم با تو خواهم جنگید

!با دستانت سگ وحشی؟ مردک فرومایه

...پیستول خنجر خود به دست می گیرد

.و تو را بر زمین می زند...

.توان تو به من نمی رسد

.من یقین دارم که به سادگی بر تو فایق می آیم

.گوش کنید! گوش کنید! به من گوش کنید

...هر آنکس را که دیگری را بکشد من با شمشیر خواهم کشت

.چرا که یک سربازم...

...من به هر حال روزی گلوی تو را خواهم برید

.این را به یاد داشته باش...

...میزبان پیستول

.باید نزد اربابم بیایید...

.شما هم بیایید بانو. بسیار بیمار هستند و می خواهند به خواب روند

.به گمانم بسیار بیمارند

.به جانم سوگند که یکی از همین روزها وی دار فانی را وداع می گوید

.پادشاه قلب او را خنجر زد

.اگر قلبی در سینه دارید نزد سر جان بیایید

.مرد بیچاره! آقایان نزد او بیایید

.پادشاه به یقین این شوالیه را به ناروا به سخره گرفت

.نیم حق با توست

.قلب او را شکست و زیر پا نهاد

.پادشاه مردی است نکو. ولی تقدیر چنین خواسته بود

آیا می توانم میان شما دو تن رفاقت برقرار کنم؟

.ما باید با یکدیگر رهسپار فرانسه شویم

آیا هشت شیلینگ مرا به من بازپس می دهی؟

...به تو یک سکه می دهم و از امروز

...هر آنچه از نوشیدنی و خوراک بخواهی می توانی میل کنی...

.و با تو به مانند برادری رفیق خواهم بود...

.من در کنار نیم خواهم زیست و او در کنار من. دستت را به من بده

سکه ام را هم اکنون می دهی؟- .آری خواهم داد-

...بسیار خوب

.دیگر تمام شد

.حال خوب شد

...بیایید برویم داخل و فالستاف را دلداری دهیم

.که این چنین عاقبت بخیر می شویم...

.باردولف آرام باش

.نیم سر خویش بالا بگیر

...شوهرم

.شجاعت خویش افزون کن...

.چرا که فالستاف مرده است

مرده؟

.پس باید برایش سوگواری کنیم

...ای کاش با او بودم در هر جایی که هست

!چه بهشت و چه جهنم...

.یقین دارم که در جهنم نیست

...او در آغوش آرتور است

.به مانند مردان حقیقی که به آغوش آرتور می روند...

...مابین ساعت 12 و یک او را وداع گفتم

.در همان زمان چشم های خود را بست...

...آنگاه که دیدم خود را در ملحفه پیچید و با گل ها بازی کرد

.و به بند انگشتان خود لبخند زد فهمیدم که زمان مرگش رسیده...

...بینی اش به تیزی قلم شده بود

.و زیر لب از دشت های سرسبز سخن می راند

آن گاه گفتم حال چگونه ای سر جان؟

.آرام و شاد باش مرد

.سپس سه یا چهار بار فریاد زد خدایا، خدایا خدایا

.من نیز برای آرام کردنش از وی خواستم خدا را یاد نکند

.گمان می کردم نیازی نیست که خود را با چنین افکاری مشغول سازد

.سپس ملحفه دیگری بر روی پاهایش انداختم

.دستم در آن هنگام به پاهایش خورد

.پاهایش به سردی سنگ بودند

...سپس زانوانش را لمس کردم

.و آنها نیز به سردی سنگ بودند

...و هر چه بالاتر می رفتم

.به سردی سنگ شده بود...

آیا از شما شراب خواست؟

.آری چنین کرد

زنی را در کنارش نخواست؟

...نه

.چنین نکرد...

...چرا کرد

.و گفت که آنان شیطان مجسمند...

.چندان از این شیاطین دوری نمی جست .تاب دوری از آنان را نداشت

.نباید راهی شویم؟ شاه از ساوتهمپتون راهی است

.بیایید. باید برویم

.عزیزم. لبانت را به من بسپار

.مواظب وسایل قیمتی من باش

...به کسی اعتماد مکن که مردان ایمانشان به مویی بند است

.و تنها می توانی به خود اعتماد کنی عزیزم...

.برادران همرزم من. بیایید راهی فرانسه شویم

.بگذارید شما را ببوسد و بیایید

.بدرود میزبان عزیز

...نمی توانم شما را ببوسم تنها همین را می گویم ولی

.بدرود

.مرا به یاد داشته باش

.بدرود

.بدرود

...انگلستان با تمام قوا به سوی ما می تازد

...و ما را چنان نگران ساخته است که...

.نمی دانیم چگونه با قوای سلطنتی آنها را پاسخ گوییم...

...لذا دوک اورلئان پیش خواهند تاخت

...و تو نیز شاهزاده دوفاین با شتاب در پی اش راهی شو...

...شهرها و خطوط ما را برای جنگ تقویت کنید...

...با مردانی دلیر و با انگیزه ای پولادین...

...چرا که انگلستان به مانند موج هایی...

.که به صخره ها می کوبند با قدرت ضربه خواهد زد...

.پدر عزیزم. بهتر است با تمام قوای خود با آنان مقابله نمایید

سرور گرامی ام، من معتقدم که باید همگی به پیش ...تازیم و نشانی از ترس از خود بروز ندهیم

...چرا که آنان چنان پادشاه تن پرور و فرومایه ای دارند...

.و جوانی چنان ابله، وحشی، خام و لوده است که ترس بر جان ما نمی اندازد...

!خاموش شاهزاده دوفاین

.شما درباره این پادشاه بسیار در اشتباهید

...از عالیجناب بپرسید که سفیر مرحوم

...چه کلماتی از سفارتخانه آنها شنیده بود...

...که تا چه اندازه ایشان فروتن...

.و در عین حال تا چه حد راسخ هستند...

.چنین نیست سرجوخه اعظم

.ولی اگر چنین نیز باشد اهمیتی نخواهد داشت

.به هنگام دفاع همان به که دشمن را بالاتر از آنچه هست فرض کنیم

...از نگاه ما شاه هری قدرتمند است

.و شما شاهزادگان باید با قدرتی فراوان به مصاف وی روید...

...چرا که وی از همان تباری است که در گذشته نیز ما را

.با شکست مواجه ساخته اند...

...به یاد آن شرمساری بزرگ خویش باشید که تمامی شاهزادگانمان

...به دست آن مرد سیاه نام اسیر گشتند...

.ادوارد شاهزاده سیاه ولز...

.این نیز ریشه درخت موفقیت آنان است

.و بگذارید که از قدرت تبارش در هراس باشیم و او را فرومایه متصور نشویم

...سفیر هری پادشاه انگلستان

.تقاضای ملاقات با عالیجناب را دارند...

.هم اینک او را ملاقات خواهیم کرد. بروید و او را بیاورید

.می بینید که این تعقیب و گریز تا چه سان دنبال می شود

.سر خویش بگردانید و از تعقیب دست بردارید

...چرا که سگ شکاری نیز باید دهان خویش به کار بندد

.تا بتواند آنچه را که از وی در فرار است به دهان گیرد...

.سرور گرانقدرم

...انگلیسی ها را خوار کنید

.و بگذارید ببینند که شما چه فر و شکوه شاهانه ای دارید...

.سرورم، خودپسندی گناهش چندان بزرگتر از خود کوچک بینی نیست

این از سوی برادرانگلستانی ماست؟

.از طرف وی و ایشان بر عالیجناب درود می فرستند

...ایشان با نام و یاد خدا از شما می خواهند تا

...آنچه را که توسط آسمان ها مقدر گشته...

...و با قوانین طبیعت و ملل از آن وی و...

.وارثین او گشته رها کرده و به او باز گردانید...

...چرا که خود آگاهید که این درخواست نه گناه آلود است و نه به ناحق

...و برخاسته از روزهای بسیار تاریک گذشته است...

...و نه از خیالی مبهم به مانند گرد و غبار...

...ایشان این شجره نامه را فرستاده اند که ماندگار در ذهن

.و به خودی خود بسیار روشنگر است...

...نیک بر این شجره نامه نظر کنید

...و زمانی که دریافتید که وی نیز از همان تبار...

...شهیر جد خویش، ادوارد سوم هستند...

...آنگاه از شما می خواهند که ناج و تخت خویش به کنار بگذارید...

.که به طور غیرمستقیم از وی دریغ گشته است...

ورنه چه می شود؟

.تقابلی خونین در می گیرد

...و حتی اگر تاج را در قلب خویش پنهان سازید

.او آنجا را نیز برای یافتنش می جوید...

...لذا وی با قدرتی توفنده بدین جا می آید

...مانند یک اسطوره همراه با غرش طوفان و لرزش زمین...

...و از شما می خواهد که با ترس از خدا تاج را تحویل دهید...

...و بر جان بی گناهانی رحم کنید که به سبب این جنگ خونخوار...

...که دهان خویش گشوده است...

...جان خواهند داد و اشک بیوه زنان...

...گریه یتیمان، خون مردان هلاک گشته...

...ناله های تازه عروسان برای شوهرانشان، پدرانشان و عشاقشان...

.که در این راه خواهند مرد...

...این است درخواست وی

...تهدید وی...

...و پیام من...

...مگر آنکه دوفاین که اکنون در اینجا حاضر است...

.بخواهند پیام ایشان را شخصاً گوش کنند...

.ما این پیام را به دقت بررسی خواهیم کرد

.فردا صبح می توانید پاسخ کامل ما را به برادر انگلیسی ما برسانید

...و از بابت دوفاین

.خود اینجا ایستاده است...

از انگلیسی برای او چه پیامی دارید؟

.خوار نمودن، بی اعتنایی، تحقیر و لودگی

...شاه من می گویند که اگر پدر بزرگوار شما در پاسخ به

...تمامی خواسته های ما سر خم نکنند، به سبب تحقیری که برای ایشان فرستادید...

...چنان شما را پاسخگوی آن رفتار خواهند کرد...

...که غارها و تمامی زمین های فرانسه از این تمسخر به پا خواسته...

.و آن را دو چندان کرده و به شما باز پس دهند...

.من تنها به دنبال دوستی با انگلستان هستم

...به همین سبب و به سبب جوانی و پر شوری ایشان

.برایشان توپ های پاریسی را به عنوان تحفه فرستادم...

.ایشان هم لوور پاریس شما را به سبب آن توپ ها در هم خواهند شکست

...و یقین داشته باشید که او را متفاوت خواهید یافت

...چرا که ما خادمین ایشان نیز دریافتیم این تفاوت را...

...از زمان قول ایشان برای رسیدن روزهایی بهتر...

.و آنچه تاکنون کرده اند...

...حال ایشان زمان را سپری می کنند

...تا شاید شما متنبه گردید...

.و از زیان هایی که با ماندن ایشان در فرانسه خواهید خورد آگاه شوید...

.فردا به درستی نظر خویش بر شما آشکار خواهیم کرد

...مرا با شتاب مرخص فرمایید

.تا مبادا که شاهمان به سبب تأخیرمان خود به اینجا آمده و جویای حالمان شوند...

.شما را به زودی و در شرایطی درخورتان مرخص خواهیم کرد

...ولی یک شب برای پاسخگویی به این خواسته ها

.به مانند نفسی کوتاه و زمانی اندک است...

...حال در خیال خود مجسم کنید ناوگان انگلستان را

...با بادبان هایی برافراشته در مقابل باد...

...صدای زوزه باد را که سایر اصوات را سردرگم ساخته...

...کشتی هایی را ببینید که همراه با باد نیرومند و ناپیدا...

...با سینه های پر ابهت خویش از میان دریای ژرف عبور می کنند...

.و سینه به موج های گردنکش می سپارند...

...تصور کنید که بر فراز خرابه ها ایستاده اید

.و شهری در زیر پای شما در حال رقصیدن است...

.و این ناوگان نیز که رهسپار هارفلور گشته چنین پرشکوه می نماید

!بروید! بروید

...چرا که کدامین مرد حاضر نیست

...که با این سپاه با انگیزه و مشتاق...

رهسپار فرانسه شود؟...

.خشکی سرورم

.اگر شاه فرانسه نباشم شاه انگلستان نیز نیستم

...تصور کنید که اکستر از فرانسه بازگشته است

...و به هری می گوید که شاه دختر خویش کاترین را به او خواهد داد...

.و به عنوان جهیزیه وی به او چند ملک کوچک و بدون منفعت را اهدا خواهد کرد...

.پیشنهاد خوشایند نیست

...تجسم کنید، تجسم کنید و

.در درون وی خشمی را ببینید...

...توپ هایشان بر گاری ها را تجسم کنید

.که بر پهنه دشت هارفلور در حال حرکت هستند...

...حال توپچی با مشعل خویش فیتیله توپ را روشن می کند

.و هر آنچه در مقابل اوست فرو می ریزد...

!یکبار دیگر به سمت رخنه روید دوستانم، یکبار دیگر

!و یا رخنه دیوار را با اجساد انگلیسی ها پر کنید

...به هنگام صلح هیچ چیز فروتنانه تر از مردی خموش و

...خوشنود نیست. اما زمانی که جنگ در گوشمان می کوبد...

...آنگاه به مانند ببری خشمگین باشید. دل قوی دارید...

.قلب خویش محکم سازید. طبیعت خویش را با خشمی توفنده پنهان کنید...

.حال دندان تیز کنید و غرشی مردانه زنید

.نفس عمیق بکشید و روح خویش را به پرواز درآورید

!بروید، بروید انگلیسی های شریف

.مادران خود را از افتخار محروم مکنید

.چنان کنید که آنان که خود را پدر شما می نامند به وجودتان مفتخر شوند

.اکنون مردان بزدل را خجل سازید و به آنان راه و رسم نبرد بیاموزید

...و شما

...ای رعیت نیک...

...که بازوان خویش در انگلستان نیرومند ساخته اید...

.نیروی درون خویش را به ما نشان دهید...

.بگذارید فریاد زنیم که شما شایسته ترین هستید، که چنین هم هستید

...چرا که هیچ مردی با انگیزه و ریشه شما یافت نمی شود

.که در چشمانش شرافت جایی نداشته باشد...

...شما را به مانند سگانی پر ابهت می بینم

.که برای حمله پنجه تیز می کنند...

.نبرد آغاز گشته

...به دنبال قلب خویش روید و همراه آن

!نام خدا را برای هری، انگلستان و سنت جرج فریاد زنید...

!به سوی رخنه روید! به سوی رخنه

.تقاضا می کنم سرجوخه خاموش بمان

...ضربت هاشان بسیار نیرومند است

.و من نیز تنها یک جان در بدن دارم...

.مسئله اینجاست که ضربت ها نیرومند است و موضع ما روشن

.موضع ما بسیار روشن است و مسئله نیز همین است

.شمشیر و سپر در دشت خونین شهرتی نامیرا برایمان به ارمغان می آورد

.من شهرت را به بهای پیمانه ای سوپ و امنیت خواهم بخشید

!من نیز

!به سوی رخنه روید بزدلان

!بروید ترسوها

.به ما مردان نحیف رحم کنید جناب دوک

.خشم خویش فرو خورید. تمام خشم خویش فرو خورید

!خشم خویش فروخورید جناب دوک

!سرور گرانقدر خشم خویش فروخورید

.با ملاطفت رفتار کنید سرورم

فرماندار شهر چه تصمیمی اتخاذ کرده است؟

.بهتر آنست که ترحم ما را برای خویش بخواهید

.و یا به مانند مردان مغرور ما را به بدترین ها راضی کنید

...چرا که من سرباز هستم، نامی که برایم نکوتر از هر نام است

...و اگر این بار نبرد را آغاز کنم از اینجا نخواهم رفت...

.تا زمانی که نیمی از هارفلور را در خاکسترش غرق سازم...

.در آن هنگام درهای ترحم ما همگی بسته خواهند شد

...و سربازان نیرومند و سنگدل ما

...که وجدان خویش با ریختن خون خود خاموش کرده اند...

.بر دخترکان زیبا و نوزادان شما نیز ترحم نخواهند کرد...

...آنگاه این نبرد جز نبردی نامیمون چه خواهد بود برای من

...زمانی که به مانند شاهزاده ای از جهنم آتش به پا کنم...

...نام خویش پر ننگ سازم...

و تمامی افتخارات را به پوچی و نابودی بسپارم؟...

...چه کنم اگر خود باعث آن شوید که

زنان و دخترانتان اسیر سرپنجه بدشگون قساوت گردند؟...

...پس ای مردان هارفلور بر شهر خود رحم کنید

...و تا زمانی که عنان سربازانم در کف من است به مردم خویش رحم کنید...

...و تا زمانی که هنوز این نسیم ملایم و خنک ترحم ما می وزد...

.و ابرهای سیاه و بدیمن قتل، غارت و آشوب را به کناری می زند...

...اگر چنین مکنید خواهید دید که سربازان من خونین و نابینا از خشم

.دست بر دختران شما زده و آنها را به شیون می اندازند...

...محاسن سپید پدرانتان را خواهند کشید

.و سران کهنسال آنان را به دیوارها خواهند کوفت...

...نوزادانتان بر نیزه خواهند کرد...

...در حالی که مادرانتان که سردرگم هستند...

...با شیون خود آسمان ها را می لرزانند...

.همانگونه که زنان یهودی به هنگام شکار به دست سربازان هرود شیون می نمودند...

...چه می گویید؟ آیا تسلیم شده و از این ها اجتناب می ورزید

یا به دفاع از خویش ادامه داده و سرنگون می شوید؟...

.ما نیز به دنبال پایان سختی های امروز هستیم

...دوفاین که تاکنون در پی یاری اش بوده ایم

.به ما گفته است که قوایش هنوز برای نبردی عظیم آماده نشده اند...

...پس ای پادشاه گرانقدر

.ما شهر و جان های خویش را به دستان پر رحم شما می سپاریم...

.از دروازه ما وارد شوید و بر جان ما رحم کنید

.چرا که ما تاب دفاع بیش از این نیست

.دروازه های خود را بگشایید

.بیایید عمو اکستر

.بروید و به هارفلور داخل شوید

.همانجا بمانید و آن را برای مقابله با قوای فرانسه تحکیم بخشید

.بر جان مردم رحم کنید

.ما امشب در هارفلور میهمانتان خواهیم بود

.فردا رهسپار نبرد خواهیم شد

...سروان

.از شما تقاضا دارم که در حق ما لطفی کنید. دوک یورک شما را عزیز می دارند

...آری خدا را سپاس که

.من در نزد ایشان اندکی ارج و قرب دارم...

...باردولف که سربازی است نیرومند و دلیر

.بخت از باردولف روی گردانده و برایش دندان تیز کرده...

.چرا که وی از کلیسایی سرقت کرده و باید برای این عمل به دار آویخته شود

...مرگی است بدشگون! مگذارید گلیش به طناب سپرده شود

.یورک برای اشیایی با بهایی اندک چنین عقوبتی تعیین نموده...

...با وی سخن کنید که دوک به سخنان شما گوش می کنند

...و مگذارید خط عمر باردولف بریده شود...

.آن هم تنها به سبب خطایی اندک و بی مقدار...

.برای نجات جانش سخن بگویید سروان تا من نیز لطفتان را جبران کنم

.پرچمدار پیستول من تا حدی دلایل شما را درک می کنم

!پس باید خشنود باشیم

.یقیناً پرچمدار جایی برای خوشنودی نیست

...چرا که اگر وی برادر من نیز بود

...به دوک اجازه می دادم تا برای عبرت سایرین...

.او را اعدام کرده و به خوشایند من اعتنایی مکند...

!او به خواری خواهد مرد

!دوستی شما را نمی خواهم

.اهمیتی ندارد

!دوستی تو حقیر است- .بسیارخوب-

(به زبان فرانسه) آلیس؟

تو در انگلستان بوده ای؟

و به زبانشان آشنا هستی؟

.اندکی بانوی من

.تقاضا دارم که به من آموزش دهید .من باید سخن گفتن آنان را فرا گیرم

...بگویید ببینم دست

به زبان انگلیسی چه می شود؟...

."دست؟ آنها به دست می گویند "هند

...می گویند

."اَند"

انگشتان چه؟- انگشتان؟-

.فراموش کرده ام به آنها چه می گویند. شاید به یاد بیاورم

انگشتان؟

...به گمانم به آنها می گویند

"فینگرز"...

."آری "فینگرز

"فینگرز"...

"فینگرز؟"

!گمان کنم من دانش آموز خوبی هستم

.تاکنون دو واژه انگلیسی فرا گرفته ام

می شود بگویید به ناخن ها چه می گویند؟

..."به ناخن ها؟ آنها به ناخن ها می گویند "نیلز

"نیلز"

.گوش فرا دهید ببینید خوب سخن می گویم یا خیر

...دِ

."اَند"...

."دِ "فینگرز

."و دِ "نیلز

.عالی گفتید بانوی من

.به زبان انگلیسی خوب سخن می گویید

.بگویید به بازو در انگلیسی چه می گویند

.می گویند "آرم" بانوی من

و به آرنج چه؟

."اِلبو"

."دِ "اِلبو

.بگذارید هر آنچه تاکنون از شما فرا گرفته ام تکرار کنم

.به گمانم بسیار دشوار باشد بانوی من

!مرا ببخش آلیس. گوش فرا ده

."اَند"

."دِ "فینگرز

."دِ "نیلز

."دِ "آرم- آ

."و دِ "بیلبو

.دِ "البو" بانوی من

!آه خدایا... یکی را فراموش کردم

."دِ "اِلبو

آنها به گردن چه می گویند؟

...دِ

.نِک" بانوی من"...

."دِ "نِک

و به چانه؟

."دِ "چین

."دِ "تین

..."به گردن می گویند "نِک

."و به چانه می گویند " تین

.آری

...اگر راستش را بخواهید

.شما با تلفظ زیبایی واژه های انگلیسی را ادا می کنید...

چنین است؟

...امیدوارم به لطف خدا در زمانی کوتاه

.این زبان را فرا بگیرم...

آن واژه هایی که تاکنون به شما آموزش دادم را فراموش نکرده اید؟- !خیر-

.هم اکون برایتان تکرار می کنم

...دِ

"اَند"...

."دِ "فینگرز

..."دِ "میلز

.نیلز" بانوی من"

."دِ "نیلز

."دِ "آرم

."و دِ "ایلبو

.تلفظ صحیح آن "البو" است بانوی من

..."من هم گفتم "البو

."دِ "نِک" و دِ "تین

به پا و لباس زنانه چه می گویند؟

...دِ "فوت" بانوی من

."و "گاون...

..."دِ "فوت

."و دِ "گاون...

!اوه خداوندا

!با این تلفظ چه لغت زشتی است

چگونه چنین واژه بی شرمانه ای را به لباس نسبت داده اند؟

!چگونه یک اشراف زاده فرانسوی چنین واژه ای را به کار می برد

!"فوت" و "گاون"

.بگذارید بار دیگر آنچه فرا گرفته ام را تکرار کنم

"دِ "اَند

."دِ "فینگرز

."دِ "نیلز

."دِ "آرم

..."دِ "البو

."دِ "نک

."دِ "تین

."دِ "فوت

."و دِ "گاون

!مرحبا بانوی من

.به گمانم برای یکبار کافی باشد

!خداوند عالیجناب را حفظ کند

چگونه اید سروان؟ شما نیز با ما در محاصره شرکت داشتید؟

.آری عالیجناب شرکت داشتم

چند تن از دست دادید سروان؟

.شمار کشته شدگان دشمن بسیار فراوان بوده است

.بسیار فراوان

...خوشبختانه من تنها یک تن را از دست داده ام

...که او نیز به سبب سرقت از کلیسا...

.به دار آویخته شد...

.باردولف نامی بود، البته اگر عالیجناب وی را بشناسند

.صورتش پر از جوش و لک بود و مردی پر حرارت بود

...و لبانش نزدیک به بینی اش بود و به سرخی آتش...

.گاهی نیز به جای سرخ رنگ آبی به خود می گرفت...

.حال وی اعدام شده و آتش درونش خاموش گشته

...ما با تمامی خاطیان این چنین برخورد می کنیم

...و فرمان قاطع می دهیم که در طی رژه مان در این کشور...

...هیچ چیز نباید از دهکده ای برداشته شود...

...مگر آنکه بهایش پرداخته شود...

.و نباید با هیچیک از فرانسوی ها با واژه های رکیک سخن گفته شود...

...چرا که به هنگام رویارویی شفقت و قساوت

.آنکه شفقت داشته باشد پیروز میدان است...

.روشن گشته که وی از رودخانه سام عبور کرده است

!نورمن ها. این نورمن های عوضی. عوضی های نورمن

فرمانده آنها این قدرت از کجا آورده اند؟

.مونژوای قاصد کجاست؟ او را به شتاب گسیل دارید

.بگذارید با قوای دفاعی نیرومندمان را ه را بر انگلستان ببندد

...شاهزادگان بزرگ برخیزید

...و با روح پر افتخار خویش راه را بر هری انگلیسی ببندید...

که رد خون های ریخته شده در هارفلور را با... .سم های اسبش در دشت های ما پخش می کند

.به سراغ او روید. شما به قدر کفایت قوا دارید

.او را به اسارت بگیرید

.این است عظمت ما

...حال شما فرمانده و شما شاهزدگان رهسپار شوید

.و با شتاب سخن از مغلوب شدن انگلستان برایمان بیاورید...

.سرورم

.شما مرا به یاد می آورید

برایم چه خبری آورده اید؟

.از اربابم پیامی دارم

.آن را بگو

...پادشاه من به هری

...پادشاه انگلستان چنین می گوید...

.آنگاه که ما را مرده انگاشتید ما در خواب بودیم

.برتری سربازی است به از عجول بودن

...به او بگویید که می توانستیم در هارفلور وی را در هم بکوبیم

...اما با خود انگاشتیم که بهتر است زخم را دامن مزنیم...

.تا زمانی که زخم بهبود یابد...

...حال از ادامه سخنانشان می گویم

.و سخنشان بسی شاهانه است...

...انگلستان باید حماقت خویش کنار گذارد

.نقاط ضعف خویش را ببیند و بردباری ما را تحسین نماید...

...لذا از وی می خواهیم تا خون بهای افراد خویش را محاسبه کند

...که برابر با آنهایی است که ما از دست داده ایم...

...رعیت هایی که از ما کشته شده اند...

.و زخمی که ما برداشته ایم...

...چرا که آنچه ما از دست داده ایم تعدادی اندک است

...و در برابر خون به جوش آمده سربازان و قوای شاهانه شمار زیادی نبوده اند...

...و از بابت زخمی که برداشته ایم شخص شاه را مقابل خویش به زانو در می آوریم...

.به مانند فردی بی ارزش و بی مقدار...

...در پایان به وی بگویید

...که به پیروان خویش خیانت کرده...

.که خود لب به اعتراض خواهند گشود...

.این بود سخنان شاه و اربابم و دربار من

نام تو چیست؟

.مونژوا

.تو به دربار خود به نیکی خدمت کرده ای

.حال بازگرد

...و به شاهت بگو که اکنون به دنبال وی نیستم

.ولی بدون ذره ای تردید بر روی زمین های قصر وی رژه خواهم رفت...

...اگر بخواهم حقیقت را بگویم

...سپاهیانم مریض و ضعیف گشته اند...

...شمارشان کاهش یافته...

...و آنچه برایم مانده است از آن همه فرانسوی چیزی بیش ندارند...

...که به هنگام سلامتشان، جناب قاصد

.هر کدام از آن انگلیسی ها سه فرانسوی را حریف بودند...

.لذا برو و به اربابت بگو که من این جا هستم

.اگر بتوانیم عبور می کنیم

...اگر راه بر ما بسته شود

.دشت های سبزتان را با خونتان سرخ خواهیم کرد...

...و لذا

...مونژوا...

.بدرود...

.پاسخ قاطع ما همین است

.ما به دنبال نبرد نیستیم

...حال که به نبرد رسیده ایم

.از هدفمان دست برنخواهیم داشت...

.این سخنان را به اربابت بگو

.سخنانتان را به ایشان خواهم گفت

.سپاس گذارم عالیجناب

.جان ما به دست خداوند است برادر. نه به دست آنان

...حال شمارش کنید ثانیه ها را

...آنگاه که زمزمه هولناک و تاریکی هراسناک...

.قلب جهان را در خود می بلعند...

...در این تاریکی شب در هر چادر و اردوگاه

.زمزمه های هر کدام از ارتش ها به آرامی به گوش می رسد...

...آتش پاسخ به آتش می دهد

.و در شعله ها هر سپاه تنها چهره مغموم سپاه دیگر را می بیند...

...اسب ها شیهه کشان یکدیگر را تهدید می کنند

.و گوش شب را کر می کنند...

...بوف ها بانگ می زنند

...ساعت ها زنگ می زنند...

.و خبر از رسیدن ساعت سه بامداد می دهند...

...فرانسویان با اعتماد بنفس و شادان

...مغرور از شمار افراد خویش و با خیال آسوده...

...رعیت زاده های انگلیسی را به سخره گرفته اند...

...و از طولانی بودن شب گله می کنند...

.که به مانند ساحره ای ملعون و زشت به آرامی رخت خویش برمی بندد...

...انگلیسی های بیچاره به مانند قربانیان

با بردباری در کنار آتش های خویش نشسته... .و در درون به خطرات صبح می اندیشند

...صورت های زخم خورده و لباس های مندرس آنها در نور ماه

.آنها را به مانند ارواحی جلوه داده است...

...حال چه کسی روح این سپاه نابود گشته را روشن می سازد

و از نگهبان تا نگهبان و از چادر به چادر دیگر می رود؟...

...هر چه پیش می رود و با سربازانش ملاقات می کند

...با لبخندی خاضعانه به آنان صبح بخیر می گوید...

...و آنان را برادر، دوست...

.و هموطن می خواند...

.در سیمای شاهانه اش نشانی نیست که بگوید چه سپاه پر هراسی او را در بر گرفته

...حتی در برابر رنگ تاریک شب

...رنگ رخسار خویش از کف نمی دهد...

.و با ظاهری سرزنده و چهره ای خوشنود و منشی دلنشین راه می رود...

...اینگونه تمامی مردان خسته، رنجور و پژمرده

...با دیدن روی وی آرامش به جانشان بازمی گردد...

...و سرمای هراس را آن تماس گرم و مهربان هری کناری می زند...

...به مانند موجودی بی مایه...

.و در دل شب ناپدید می کند...

.دوستان درست است که ما در خطری بزرگ قرار گرفته ایم

.پس باید شجاعت خویش افزون نماییم

!خداوند بزرگ است

...در سختی ها بسی خوشبختی قرار دارد

.مشروط بر آنکه هر کس از سختی ها عبور کند...

...چرا که همسایه ناپاکمان ما را سحرخیز نموده

.که برای ما سلامتی و کامیابی به همراه خواهد آورد...

...پس ما از غوره حلوا خواهیم ساخت

.و خود ابلیس را نیز متنبه خواهیم کرد...

.سرورم

.صبح بخیر سر توماس ارپینگهام پیر

.برای آن سر سپید موی دانا بالشی نرم به از دشت های ناهموار فرانسه است

...نه سرورم. ما با ناهمواری آشنا تریم

.چرا که اینچنین خواهم گفت که به مانند پادشاهی خفتم...

.برای مردان نکوست که دردهای خویش را سرمشق سایرین قرار دهند

.اینچنین روح سبک تر خواهد شد

.شنل خود به من امانت دهید سر توماس

...سروران گرامی

.درود مرا به سروان های اردوگاهمان بفرستید

.به آنها صبح بخیر بگویید و بخواهید اسّاعه به خیمه من بیایند

.بله سرورم

من نیز بیایم سرورم؟

.نه شوالیه نیک

.همراه با پسرعمویم نزد لردهای انگلیسی روید

...من باید لحظه ای با خود خلوت کنم

.و تا آن زمان کسی را نخواهم دید...

...خداوند به شما عمر با عزت دهد

!هری شریف...

.خداوند شما را عزت دهد مرد کهنسال! بسیار نکو سخن می گویید

پس چرا صبح فرا نمی رسد؟

کیستی تو؟ (به زبان فرانسه)

بگو ببینم آیا یک افسری؟

و یا یک سرباز یا رعیت هستی؟

.من مردی هستم از این جمع

مقام تو چیست؟

.به بزرگمردی یک امپراطور

.پس از پادشاه بزرگ تری

...پادشاه فرومایه است

...و قلبی از طلا دارد...

...مردی پر نشاط، بوزینه ای مشهور...

...از والدینی نیک، و با قلبی دلیر. من

...کفشان وی را خواهم بوسید...

.و از اعماق قلبم او را که زورگویی است نازنین دوست می دارم...

نامت چیست؟

.هری لی روی

لی روی نامی است کورنوالی. از افراد کورنوالی هستی؟

.نه اهل ولز هستم

فوئه لن را می شناسی؟

.آری

آیا با او رفاقت داری؟

.و با خانواده اش- !پس بدا به حالت-

...نام من

.پیستول است...

.که با دلیری ات نیز می خواند

.عالی جناب دوفاین

چه شده پسر جان؟- .من انگلیسی ها را دیده ام سرورم-

.آنها در فاصله 1500 قدمی خیمه هایشان هستند

آیا به راستی صبح در راه است؟

.ما برای رسیدن صبح هیچ انگیزه ای نداریم

...در حال دیدن نور سحرگاه هستیم

.ولی تنها به این می اندیشیم که شب را نخواهیم دید...

کیست آنجا؟

.یک دوست

به کدام سروان خدمت می کنی؟

.سر توماس ارپینگهام

.فرمانده ای کهنسال و نیک و مردی خوش طینت

بگو ببینم او چه می اندیشد از موقعیت ما؟

...به مانند مردی فرسوده بر روی شن ها

.که موجی دگر او را به دریا خواهد کشاند...

آیا اندیشه اش را به شاه بروز داده؟

...نه

.و گمان نکنم لازم باشد چنین کند...

.چرا که پادشاه نیز همانند من یک انسان است

.همه چیز برای وی به همان روشنی است که برای من

.اگر لباس های فاخر به تن نداشته باشد خواهید دید که تنها یک انسان است

...پس آنگاه که به مانند ما احساس نزدیکی خطر کند

.هراسش همان طعم هراس ما را خواهد داشت...

...اما طبیعتاً

...هیچ پادشاهی نباید در سیمای خویش هراسش را نشان دهد...

.چرا که اگر چنین کند قلب سپاه خویش را متزلزل خواهد ساخت...

...ممکن است در سیمای خود شجاعت نشان دهد

...ولی به سردی همین شب سوگند که من باور دارم...

.اکنون دعا می کند که تا گردن در رودخانه تیمز مخفی شود...

...و ای کاش چنین بود

.و نیز با او در آنجا بودم و دیگر در اینجا نبودیم...

.به اندیشه من او آرزو ندارد در جای جز اینجا باشد

...پس ای کاش به تنهایی در اینجا بود

.و زندگی چندین مرد بی نوا را نجات می داد...

.من یقین دارم علاقه شما به او تا این اندازه کم نیست که دعا کنید تنها بماند

...به اندیشه من مرگ در هیچ مکانی برایم به راحتی مرگ در کنار پادشاه نیست

.چرا که خواسته وی به حق و نبردش افتخار آمیز است...

.ما از کجا بدانیم- .آری و یا از کجا یقین یابیم-

.ما تنها می دانیم که رعیت های پادشاه هستیم

...اگر خواسته اش به حق باشد

.اطاعت از پادشاه گناه این جنایت از تن ما می شوید...

...اما اگر خواسته اش به ناحق باشد

...پادشاه باید خود پاسخگوی آن باشد...

...آنگاه که آن همه پا و دست و سر بریده شده در میدان نبرد...

...در آخرت جمع گردند و همزمان فریاد سر دهند...

.که ما را به کدامین مکان برای مرگ کشاندی...

.از نگاه من آنها که در این نبرد هلاک شوند رستگارند

...و اگر در این نبرد هلاک نشوند

.ننگی بر پیشانی آنان است که پادشاه بر آن نهاده است...

...جان هر رعیتی در دستان پادشاه است

.اما روح رعیت از آن خود اوست...

...آری هر کس که با ننگ هلاک گردد

.ننگش بر گردن خود اوست. پادشاه پاسخگوی آن نیست...

.من خود از پادشاه شنیدم که می گفت معامله نمی کند

.آری چنین گفت تا ما را به نبرد راضی سازد

.اما آنگاه که گلوی ما بریده شود او معامله خواهد کرد و صحت سخن ما اثبات می شود

.اگر زنده بمانم و ببینم که چنین کند دیگر به سخنانش اعتماد نخواهم کرد

...بهتر است به جای این کار خورشید را به یخ مبدل سازی

.و با پر طاووسی بر صورتش باد بزنی...

!تو به سخنانش اعتماد نخواهی کرد؟ به سخنان پادشاه؟

.سخنت احمقانه است

.سخنان تو چیزی را اثبات نمی کنند

.اگر زمان مناسب تر بود باید از تو خشمگین می گشتم

...پس بگذار در صورت زنده ماندنت

.با هم مصاف کنیم...- .بسیار خوب-

چگونه تو را بشناسم؟

...لنگه ای از دستکش هایت را به من بده

.تا من به دست کنم...

.آنگاه اگر جرأت یافتی و آنرا شناختی با هم مصاف خواهیم نمود

.این دستکش من است

.تو نیز لنگه ای از مال خود را به من بده

.بگیر

.من این را به کمر خود خواهم بست

...اگر فردا نزد من آیی و بگویی

.این دستکش من است به دستم سوگند که گوش هایت را می برم...

.اگر زنده ماندم به مقابله با تو بر می خیزم

.اگر چنین کنی یقیناً کشته می شوی

...چنین خواهم کرد

.ولی ابتدا تو را نزد پادشاه خواهم برد...

.به قول خویش عمل کن

.بدرود

...اگر در سر انگلیسی ها ذره ای عقل باشد

.فرار خواهند کرد...

.حال زمان آماده شدن برای نبرد رسیده

بهتر نیست حاضر شویم؟

.خداوندا! قلب سربازانم قوی دار

.در دل آنها ترس قرار مده

...اگر شمار افراد دشمن دل های آنان را می لرزاند

.قدرت شمارش را از آنان سلب کن...

...امروز نه، پروردگارا، امروز نه

!امروز مرا به سبب خطای پدرم در رسیدن به سلطنت عقوبت مکن...

...من مقبره ای نو برای جسد ریچارد بنا کردم

...و بر آن بیش از قطرات خون ریخته شده از بدن وی...

.اشک از چشمانم فرو ریخته ام...

...بیش از آن نیز اشک خواهم ریخت

...هر چند که هر چه اشک بریزم ارزشی ندارد...

.چرا که هنوز در طلب عفو تو برای آن خطا لابه می کنم...

.می دانم چه می خواهی

.با تو خواهم آمد

...روز فرا رسیده

...و دوستانم...

.تنها دارایی من هستند...

!سر جای خود

.خداوندا! قلب سربازانم قوی دار

.در دل آنها ترس قرار مده

.شاه خود برای نظارت بر میدان نبرد بدان جا تاخته اند

!خدا ما را یاری کند

.تعدادشان پنج برابر ماست

.و همگی تازه نفس هستند

.آمار هراسناکی است

.خداوند همراهتان باشد سروران گرامی

.من به موضع خود خواهم رفت

...شاید تا زمان دیدارمان در بهشت یکدیگر را نبینیم

!پس به شما سربازان جنگجو بدرود خواهم گفت...

.بدرود سالسبری نیک

!خدا به همراهت باشد

.بدرود سرور گرامی. دلیرانه نبرد کنید

.شما دلی پر جرأت دارید و پر از محبت

آه که اگر امروز تنها ده هزار مرد به مانند شما !در انگلستان داشتیم بی تردید پیروز میدان بودیم

چه کسی چنین دعایی کرد؟

عمو وستمورلند عزیزم؟

.نه عمو جان

اگر تقدیر مرگ ما را رقم زده که کشته شدن همین .تعداد نیز ضربتی بزرگ بر کشورمان است

.و اگر تقدیرمان زنده ماندن است هر چه تعدامان کمتر باشد افتخارمان بیشتر است

.خداوندا! از شما تقاضا دارم دعا نکنید حتی یک نفر بر ما افزوده شود

...به خداوند سوگند که من حریص طلا های آنان نیستم

.و در این اندیشه نیستم که چه کسی مرا غارت خواهد کرد...

.برایم مهم نیست که فردی دیگر جامه های مرا به تن کند

.چنین افکاری در آرزوهای من جایی ندارند

.ولی اگر طمع به کسب افتخار گناه باشد من گناه آلود ترین مرد جهانم

.نه عمو جان. حتی یک تن دیگر را برای انگلستان آرزو مکنید

!خداوندا

...من چنین افتخاری را به بهای یک سرباز دیگر از دست نخواهم داد

.چرا که در اندیشه ام این بهترین آرزوست...

!آرزوی یک تن بیشتر را هم مکنید

...به جای آن وستمورلند، بگویید فریاد کنند

...که هر آنکس که تاب این نبرد را ندارد...

.همان به که میدان را ترک گوید...

...به او اجازه رفتن خواهم داد

.و بهای وی را تا آخرین سکه بدو پرداخت می کنیم...

...ما در کنار مردی نخواهیم مرد که

.در هراس مرگ هم قطاران خویش است...

.امروز نامش روز جشن کریسپین است

...آنکس که امروز زنده بماند

...و به سلامت به خانه برسد...

...هرگاه نام این روز را بشنود در پوست نمی گنجد...

.و با شنیدن نام کریسپین برمی خیزد...

...آنکس که این روز را به آخر رسانده و به سنین کهنسالی رسد

...هر سال همسایگان خویش را دعوت گرفته...

.و بدان ها می گوید فردا روز سنت کریسپین است...

...آنگاه آستین بالا زده و زخم های خویش نشان آنان می دهد

.و می گوید این زخم ها را در روز کریسپین برداشته ام...

.کهنسالان فراموش می کنند

.همگی به فراموشی سپرده خواهند شد

...ولی او تمام لحظاتش را

...که در این روز داشته...

.به یاد خواهد داشت...

...آنگاه نام ما را

...به مانند نام خانواده اش به زبان می آورد...

...پادشاه هری

...سالسبری و اکستر...

...ارپینگهام، وستمورلند...

...و یورک...

.بودن در رکاب ایشان را به یاد خواهد داشت

.او این قصه را به پسرانش نیز خواهد گفت

...و از امروز به بعد هیچگاه نام کریسپین

...تا پایان دنیا برده نخواهد شد مگر آنکه...

.ما نیز در کنار آن نام به یاد آورده شویم...

.ما چند تن

.ما چند تن خوش اقبال

.ما برادران

...چرا که آنکس که امروز خون خویش در کنار من بریزد

.برادرم خواهد بود...

...اگر فردی فرومایه نباشد

.امروز برای وی عظمت و اعتبار خواهد آورد...

...و مردانی که اکنون در انگلستان سر بر بالین دارند

...به خود لعنت می فرستند که چرا امروز در اینجا نبودند...

...و مردانگی خویش به هیچ می گیرند...

...آنگاه که هر کس امروز در کنارمان نبرد کرده از این روز سخن می برد...

!در روز سنت کریسپین...

.سرور بزرگوارم، با شتاب رهسپار شوید

...فروانسویان نیک موضع گرفته اند

.و به زودی نبرد را آغاز خواهند کرد...

.اگر افکارمان آسوده باشد همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت

!آنکس که ذهنش آسوده نباشد هلاک خواهد گشت

دیگر برای انگلستان آروزی کمک نمی کنید عمو جان؟

...اگر خدا بخواهد سرورم، من و شما نیز به تنهایی و بدون کمک

!می توانیم در این نبرد فاتح شویم...

...حال که آرزو کردید پنج هزار تن کمتر داشته باشیم

.بیشتر خوشنودم ساختید تا آن هنگام که یک تن افزون می خواستید...

.همه بر موضع خود آگاهید

!خدا به همراهتان باشد

.سرورم خاضعانه از شما طلب می کنم اولین حمله را به من بسپارید

.بسیار خوب یورک دلاور

...حال ای سربازان

.راهی شوید...

...و اگر خدا بخواهد

!فاتح خواهید شد...

...بار دیگر نزد شما آمده ام شاه هری

...تا شاید اکنون به بهای ارائه شده رضایت دهید...

.پیش از آنکه تقدیر محتوم شما فرا رسد...

حال چه کسی تو را فرستاده؟

.فرمانده کل سپاه فرانسه

.تقاضا دارم پاسخی که پیش از این داده بودم را بدهید

.بگویید اگر می توانند مرا بگیرند و استخوان هایم را بفروشند

خداوندا! چرا آنها ما را چنین به سخره می گیرند؟

...من تردید ندارم که بسیاری از سربازان جان از کف داده ام

...که اکنون در زیر خاک آرمیده اند...

.نظر به نتیجه مصاف امروزمان دارند...

.من با غرور سخن می گویم

.به فرمانده خود بگویید که ما سربازانی هستیم که چشم به نبرد امروز دوخته ایم

...طراوت و سرزندگی خویش با رژه رفتن

.در این دشت گل آلود، از میان برده ایم...

.ولی هنوز هم شجاعت از کف نداده ایم

...هنوز هم سربازانم به من می گویند که پیش از فرا رسیدن شب

.جامگانی تازه به تن خواهند کرد...

...و یا جامه های نو از تن سربازان فرانسه

.بیرون خواهند کشید و بر تن خویش خواهند نمود...

.قاصد زحمت خویش افزون مکن

.دیگر برای معامله نزد ما میا

...به خدا سوگند از من هیچ نخواهید گرفت به جز بازوانم

...که اگر آنها را برایتان باقی بگذارم...

.به شما اندکی خدمت نخواهند کرد...

.این ها را به فرمانده بگو

.خواهم گفت شاه هری

.دیگر هیچ پیامی برایتان نخواهم آورد

.کمانداران را سی قدم به پیش برانید. اکنون

!سرورم

.آماده باشید

...آماده

!نشانه روید

!رها کنید

!به پیش

!آه شیاطین

.ننگ فانی و شرمساری ابدی است

...شکست خوردیم

!همه چیز از دست رفت

.من به میدان خواهم رفت

...بگذار عمرم کوتاه شود

.تا مباد که تا ابد شرمسار بمانم...

.دوک یورک بر عالیجناب درود فرستادند

ایشان زنده هستند عمو جان؟

.در این ساعت سه بار او را دیدم که بر زمین افتاده بود

.سه بار از جای برخاست و مبارزه کرد

.از سر تا پایش غرق در خون بود

.نمی توان سربازی دلیر بود و با دروغ حقیقت را پنهان نمود

...او به من لبخند زد

...دستان مرا در دستان خسته اش گرفت و گفت...

.خداوندا خدمت من به سرورم را از من قبول کن...

...و سپس درگذشت

.و با خون خویش عشق فنا نشدنی اش به شما را اثبات نمود...

...زیبایی و شیرینی این سخنان میخواستم از چشمان اشک روان کنم

.که چنین نشد. چرا که مردانگی ام اجازه این را نداد...

.سپس مادرم به چشمانم رخنه کرد و اشک هایم روان ساخت

.شما را سرزنش نمی کنم

چرا که من نیز با شنیدن این سخنان باید چشمان .اشک آلود خویش ببندم تا اشک هایم جاری نشوند

دیگر چه اتفاقی افتاده؟

.فرانسویان مردان خویش را جمع کرده اند

!من از زمانی که به فرانسه آمده بودم تاکنون چنین خشمگین نبوده ام

.اگر با ما مصاف کنند همه را از لب تیغ می گذرانم

.اگر فرار کنند نیز از چشمان ما خواهند افتاد

...اگر هیچ یک را نکنند به دنبالشان رفته و آنها را به هزیمت وا می داریم

.به همان سرعت که سنگ از قلاب آشوریان رها می شود...

...گلوی آنها که اسیر ما هستند از لب تیغ می گذرانیم

.و هیچ کدام از سربازانشان که اسیر ما شوند رنگ ترحم ما را نخواهند دید

.بگویید همه سربازان اسرای خویش را هلاک سازند- سرورم؟-

!فرمان را صادر کنید

.قاصد فرانسویان سرورم

.از گذشته افتاده حال تر شده اند

حال چه شده قاصد؟

مگر نگفتم من استخوان هایم را برای معامله با شما آماده کرده ام؟

باز هم برای معامله آمده ای؟

.نه پادشاه بزرگ. برای طلب خواسته ای نزد شما آمده ام

...بگذارید بر این دشت خونین به دنبال مردگان خویش بگردیم

...و آنها را دفن کنیم. پادشاه بزرگ! به ما اجازه دهید

.تا در امان دشت را جستجو کرده و اجساد را جمع کنیم...

.باید اعتراف کنم قاصد که هنوز نمی دانم ما فاتح گشته ایم یا شما

.چرا که هنوز برخی از سواره ها و پیاده های شما بر دشت می تازند

.شما فاتح گشتید

!خدای را سپاس که به لطف وی و نه قدرت ما این فتح محقق گشت

آن قلعه که در نزدیکی اینجاست چه نام دارد؟

.آن را اژانکور می نامند

...این دشت را میدان نبرد آژانکور می نامیم

.که در روز سنت کریسپین در آن نبرد کردیم...

.عمو جان با ایشان بروید

.برایم شمار دقیق کشتگان را بیاورید

.شمار هر دو سوی را

...عالیجناب، شاید پدربزرگتان که یاد و خاطره ای بزرگ دارند

...و عموی بزرگوارتان ادوارد، شاهزاده سیاه ولز، خوشنود نباشند...

.چرا که به نقل قصه ها آنها نیز نبردهایی چنین شجاعانه در فرانسه نداشته اند...

.داشته اند فلوئلن

...اگر عالیجناب به یاد داشته باشند

.ولزی ها در آن روز خدمات بسیاری از خود ارائه دادند...

.خوب به یاد دارم

.چرا که خود نیز اهل ولز هستم هموطن نیک من

!خداوند جان و سلامت عالیجناب را حفظ کند

.من از هموطنان عالیجناب هستم

.برایم مهم نیست که چه کسی این را بشنود .به تمام دنیا خواهم گفت که چنین است

.چرا که به لطف خداوند نیازی نیست شرمسار پادشاهم باشم

.آن هم تا آنگاه که عالیجناب فردی راست کردار هستند

!خداوند مرا این گونه نگاه دارد

.آن مرد را بدین جا بخوان

.سرباز، باید نزد پادشاه بیایی

سرباز چرا آن دستکش را به دست داری؟

...مسئله این است عالیجناب

.که این دستکش از آن مردی است که اگر زنده باشد باید با وی مصاف کنم...

انگلیسی است؟

.آری عالیجناب

...مرد رذلی که دیشب با من دچار اختلاف شد

...که اگر زنده مانده باشد و جرأت طلب دستکش خود از من داشته باشد...

.سوگند خورده ام که گوش هایش را ببرم...

شما چه می اندیشید سروان؟

آیا این سرباز باید به سوگند خویش عمل کند؟

...ممکن است دشمن وی مردی با درجه والا باشد

.و وی ناگزیر به پاسخگویی به مقامی والاتر شود...

...اگر او به همان اندازه که خباثت در وجودش دارد مردانگی نیز داشته باشد

.لازم است، عالیجناب که به سوگند خویش وفادار بماند...

.پس به سوگند خویش وفادار بمان و با وی دیدار کن آقا

.چنین خواهم کرد سرورم. چرا که زنده مانده ام

.دستکش خود به من بده سرباز

.نگاه کن

.لنگه دیگر آن اینجاست

...آنکه بدو قول مصاف دادی من بوده ام

.و آنکه بدو چنان سخنان زشتی گفتی...

.سرورم، اجازه دهید برای این اهانت جان وی را بستانیم

.او باید مطابق قانون مجازات شود

چگونه رضایتم را جلب خواهی نمود؟

.تمامی اهانت ها از دل برمی خیزند سرورم

.ولی از آنجاکه سخنان من از دل برنخواستند اهانتی به عالیجناب نبودند

.تو بر خود ما اهانت نمودی

.عالیجناب به شمایل خود نبودند

.شما همانند مردی عادی بر من ظاهر گشتید

.شاهد این گفتار آن شب و جامه و سادگی شما بودند

...و تقاضا دارم آنچه را که عالیجناب در آن جامه ها شنیدند

.از خطای خویش بدانند و نه از خطای من...

.چرا که اگر شما به شمایل خود می آمدید من چنان اهانتی نمی کردم

.لذا از عالیجناب تقاضای بخشش دارم

...سروان این دستکش را با سکه های طلا پر کنید

.و بدین مرد اهدا کنید...

.آن را نگاه دار سرباز

.و آن را با افتخار به دست کن

.به او سکه طلا دهید

.و سروان بهتر است با این مرد رفاقت کنید

...سوگند به این روز و این نور

.این مرد شجاعتی بی نظیر دارد...

.بیا سرباز

خوب عمو جان مردگان شمارش شدند؟

.در اینجا شمار مردگان فرانسه است

.در این مکتوبه آمده است که 10000 فرانسوی در این دشت کشته شده اند

،از میان آنان 126 تن از کشتگان از شاهزادگان .نجیب زادگان و صاحب منصبان بوده اند

...از آنها 8400 تن از شوالیه ها، اربابان و اشراف بوده اند

.که 500 تن دیروز به مقام شوالیه منصوب شده بودند...

...پس از این 10000 تن آنان شمار

.هزار و ششصد تن سرباز از دست داده اند...

...باقی شاهزادگان، بارون ها، لردها، شوالیه ها، اربابان

.و نجیب زادگان با اصل و نصب بوده اند...

!در اینجا نجیب زادگان و اشراف قتل عام گشتند

شمار کشته شدگان انگلیسی ما کجاست؟

.ادوارد، دوک یورک

.ارل سافولک

.سر ریچارد کتلی و ارباب دیوی گم

.باقی نام نیستند

.و از باقی مردان بیست و پنج تن

.آه خداوندا دست تو در کار بوده است

!و نه دست ما، همه چیز تنها به دست تو بوده است

...تاکنون چه زمان بدون هیچ حیلت جنگی و تنها با بهت همگان و در نبردی برابر

یک سوی چنین اندک تلفات داشته اند و دیگری چنین بسیار؟...

.خداوندا، این فتح تنها از آن توست

.خارق العاده است

.بیایید

.با هم به دهکده خواهیم رفت

...و نباید مرگ میزبانانمان را جار زنیم و فخر بفروشیم

.و باید خدای را سپاس گوییم که همه چیز به دست وی بوده است...

.بگذارید تنها نوای دعای ما بلند باشد

.مردگان خویش با احترام مدفون خواهیم کرد

...و سپس به کاله خواهیم رفت

.و سپس به انگلستان...

.به جایی که تاکنون هیچ مردی از فرانسه چنین شادکام بازنگشته است

...اما سوگواری فرانسویان پادشاه انگلستان را

.به ماندن در کشور خود وادار می سازد...

...امپراطور روم از سوی فرانسه برای ابقای صلح میان دو ملک

...و خاتمه جدال ها دعوت می شود...

.تا آنگاه که هری باز به فرانسه بازگردد...

.خوش یمن باد این جلسه که در آن یکدیگر را ملاقات نمودیم

...برای برادر فرانسوی مان آرزوی شادکامی

.و برای دخترعمویمان کاترین زیبا و باوقار بهترین آرزوها را داریم...

...و به عنوان یکی از اعضای این ملاقات شاهانه

...که توسط عالی رتبگان تدبیر شده است...

.به شما دوک برگندی درود می فرستیم...

...و از برای شاهزادگان فرانسه و مردمان آن

.آرزوی سلامت داریم...

...ما نیز از روشن شدن چشمانمان به سیمایتان خوشنودیم

.برادر انگلیسی گرامی...

.از ملاقاتتان خوشوقتم

.و شما نیز اشراف زادگان انگلستان

.از دیدن چشمان شما نیز خوشنودیم

...چشمانی که پیش از این در برابر فرانسویان

.گره خورده در هم یافتیم و به مانند گلوله هایی از آتش توفنده...

...امیدواریم در هم رفتگی آن چهره ها

.از میان رفته باشد...

.و امیدواریم این روز تمامی غم ها و آزردگی ها را به دوستی مبدل سازد

.ما نیز دل بر همین امید بسته ایم

...وظیفه من در قبال هر دوی شما یکسان است

...پادشاهان بزرگ فرانسه و انگلستان...

...و به همین سبب تمامی خرد خویش به کار بسته، رنج سفر...

...و تلاش بسیار بر خویش هموار نمودم...

...تا عالیجنابان را در این مکان جمع نموده...

...و ملاقاتی شاهانه ترتیب دهم...

.که عالیجنابان هر دو سوی شاهد آن هستند...

...زین سبب ما بر این باور بوده ایم که

...ملاقات چهره به چهره و چشم در چشم...

.پربار تر خواهد بود...

...اگر حمل بر بی نزاکتی من مکنید تقاضا دارم

...که پیش از این رویارویی شاهانه بگویید...

...که چه مانعی وجود دارد بر سر راه اینکه...

...صلح بی نوا و نحیف میان شما دو تن...

...و هنر ظریف و دوستی عمیق...

...در این زیباترین بهشت دنیا...

یعنی فرانسه زیبا، به دست آید؟...

.در کمال تأسف این صلح مدتی است که از فرانسه رخت بربسته است

...استدعا دارم

...که بدانم چرا این صلح ظریف...

...نباید این آزردگی ها رفع کرده و ما را به...

.قدوم مبارک خویش مفتخر سازد...

...اگر شما دوک برگندی به دنبال صلح هستید

...باید آن صلح را با قبول...

...تمامی خواسته های به حق ما ابتیاع کنید...

...که مفاد و محتوای دقیق آنها را...

.در درون دستان خود دارید...

.پادشاه این خواسته ها را شنیده اند

.که هنوز پاسخی به آنها نداده اند

...خوب همان صلحی که تا کنون

.ما را بدان ترغیب می نمودید در گرو پاسخ ایشان است...

...اگر عالیجناب اجازه دهند با برخی از مشاورین حاضر ایشان

...بار دیگر به گفتگو بنشینیم، و با دقت بیشتر آنها را بررسی کنیم...

.تا شاید بتوانیم آنها را پذیرفته و پاسخی قاطع دهیم...

.بسیارخوب برادر

.عمو اکستر و عمو وستمورلند با پادشاه بروید

...و به شما برای تصویب، تکمیل و یا حذف اختیار تام می دهم

.چرا که خرد شما خواهان بهترین ها برای ماست...

.هر آنچه از خواسته های ما کم کنید ما نمی پذیریم

.ولی اگر می شود دخترعمو کاترین را در اینجا نزد من باقی گذارید

...ایشان بزرگترین خواسته ما هستند

.و در اولویت تمامی خواسته های دیگرمان قرار دارند...

.ایشان خواهند ماند

.کاترین زیبا

.شما بسیار زیبا هستید

...آیا حاضر هستید به یک سرباز قواعدی چون

...چگونگی صحیح سخن گفتن با بانوان...

و بدست آوردن عشق و قلب آنان را آموزش دهید؟...

.عالیجناب مرا به سخره خواهند گرفت

.من به انگلستان شما خوب سخن نمی گویم

...آه کاترین زیبا اگر شما مرا با قلب فرانسوی خویش دوست بدارید

...خوشنودتر خواهم شد که با انگلیسی...

.ناقص خویش آن را به زبان بیاورید...

آیا مرا دوست می دارید کیت؟

.مرا ببخشید، نمی دانم معنی "دوست می دارید" چیست

.فرشتگان همانند تو هستند کاترین و تو همانند فرشتگان

(به زبان فرانسه) چه گفتند؟

گفت من همانند فرشتگان هستم؟

.آری بانوی من به گمانم که چنین گفتند

.آری چنین گفتم کاترین عزیز و از گفتن دوباره آن شرمسار نیستم

.خداوندا، زبان مردان پر از نیرنگ و فریب است

چه گفتند ایشان؟ گفتند که در زبان مردان نیرنگ است؟

.وی

.گفتند که زبان مردان پر از نیرنگ است

.چنین است شاهزاده

.شاهزاده خود به انگلیسی زیباتر سخن می گویند

.به اندیشه من کیت، خواستگاری من در حد درک شما باشد

...خوشنودم که شما به از این انگلیسی را درک نمی کنید

...که اگر می توانستید درک کنید مرا شاهی ساده لوح می انگاشتید...

.و تصور می نمودید که برای خرید تاجم زمین هایم را فروخته ام...

.راهی برای بیان تلویحی عشق نمی دانم جز آنکه بگویم به تو عشق می ورزم

.به من پاسخ دهید

.بگویید آری و بگذارید دست ها بر هم زنیم و به عقد یکدیگر درآییم

چه می گویید بانو؟

.مگر اقبال یاری تان کند

.من درک می کنم به خوبی

...عالی است

...اگر می خواستید که برای شما شعرگونه بسرایم و برقصم

پس از چه رو مرا نادیده انگاشتید کیت؟...

...چرا که من هم از واژه ها و تدبیر بی بهره ام و هم آنکه

...قدرتی در تدبیر ندارم...

.ولی قدرتی بی تدبیر دارم...

...من در برابر خدا نمی توانم با حیله اعتراض خویش پنهان سازم

...تنها می توانم پیمان ناگسستنی ببندم که تا هنگامه ضرورت چنین نمی کنم...

.و بر حسب ضرورت آن را نمی شکنم...

...اگر نمی توانی مردی با این منش را دوست بداری کیت

...که چهره اش تاب سوختن زیر نور خورشید را ندارد...

...و برای دوست داشتن هر کس نگاه به وی نمی اندازد...

.بگذار که چشمانت خود قضاوت کنند...

.اگر با چشمانت مرا نیک پنداشتی مرا بپذیر

.و مرا به عنوان یک سرباز بپذیر

.به عنوان یک سرباز بپذیر

.و به عنوان یک پادشاه

پاسخت به عشق من چه خواهد بود؟

.بگو زیباروی من و تقاضا دارم که زیبا سخن بگو

آیا امکان دارد که من دشمن فرانسه را دوست بدارم؟

.خیر

.امکان ندارد که دشمن فرانسه را دوست بداری کیت

.ولی با دوست داشتن من، دوست فرانسه را دوست خواهی داشت

چرا که آنچنان فرانسه را دوست می دارم که .دوری حتی یک روستا از آن را تاب نمی آورم

.تمامی آن از آن من خواهد بود

...و کیت، زمانی که فرانسه از آن من باشد

...و من از آن تو...

...پس فرانسه از آن تو خواهد بود...

.و تو از آن من...

.نفهمیدم چه گفتید

نفهمیدی کیت؟

.پس بگذار به فرانسه برایت بگویم

...ای کاترین زیباروی

آیا به من دل خواهید بست؟...

...عالیجناب از زبان فرانسه آنچنان می دانند

.که بتوانند داناترین فرانسویان را هم فریب دهند...

!مرا به سبب زبان ناقص فرانسوی ام عفو کنید

.با افتخار در زبان انگلیسی خود می گویم که به شما عشق می ورزم کیت

با همان افتخاری که جرأت شنیدن آن را ندارم .که بگویم شما نیز به من عشق می ورزید

...ولیکن خون در رگ هایم منجمد می شود با دیدن آنکه

.شما تاب دیدن سیمای حقیر و بدمنش مرا ندارید...

!باید بلندپروازی پدر خود را لعن کنم

.آنگاه که مرا به این دنیا آورد در اندیشه نبردهای داخلی بود

...به همین سبب رخساری سرکش دارم

.به مانند آهن و به گاه رویارویی با بانوان آنها را به وحشت می اندازم...

...ولی باور داشته باشید کیت

.هر چه کهنسال تر گردم چهره ام دلنشین تر می شود...

...پس به من بگویید کاترین زیباروی

آیا مرا می پذیرید؟...

...سرخ شدن از خجالت را کنار گذارید. به خواسته قلب خویش تن در دهید

.و به مانند ملکه ای زیبا رفتار کنید...

...دست مرا بگیرید

.و بگویید ای هری انگلیسی من از از آن تو خواهم بود

...که این کلمات به زودی گوش مرا نوازش خواهند داد

...ولی به شما می گویم که انگلستان از آن شماست، ایرلند از آن شماست

...فرانسه از آن شماست...

.و هری پلانتاژنت از آن شماست...

...بگویید

...پاسختان به مانند موسیقی نیمه است که صدایتان همچون موسیقی است...

.و انگلیسی شما نیز نیمه است...

.در صورتی که پدرم پادشاه خوشنود باشند، چنین می کنم

.ایشان را خوشنود خواهد ساخت کیت. به راستی که خوشنود خواهد ساخت

...پس

.مرا نیز خوشنود خواهد ساخت

.با این سسخن دستتان را خواهم بوسید و شما را ملکه خویش می نامم

.صبر کنید عالیجناب صبر کنید

...من شما را دوست می دارم ولی با بوسیدن

.دست من پاکدامنی ام بی ارزش خواهد بود...

.عذر می خواهم عالیجناب ولی محض خاطر خداوند چنین مکنید

.پس لب های شما را می بوسم کیت

...دوشیزگان در فرانسه پیش از ازدواج هرگز

.شوهر خود را نمی بوسند...

بانوی مترجم ایشان چه گفتند؟

...گفتند که در سنن فرانسه زنان فرانسوی نمی توانند

.نمی دانم بیزی در انگلیسی چیست...

.بوسیدن

.عالیجناب بهتر به زبان ما سخن می گویند

...در سنن فرانسه دوشیزگان نمی توانند پیش از ازدواج

همسر خویش را ببوسند. چنین گفتند؟...

.آری چنین گفتند

.اوه کیت، چنین سنن زیبایی در برابر پادشاهان بزرگ سر تسلیم فرود می آورند

.در لبان تو جادو نهفته است کیت

...و در تماسی کوچک و شیرین با آنان سخنانی بس بلیغ تر از

.سخنان شورای فرانسه وجود دارد...

...و آنان با شتاب بیشتری رضایت هری انگلیسی را

.جلب می کنند تا عهدنامه ای با پادشاه...

.پدرتان آمدند

!خداوند عالیجناب را حفظ کند

پسرعموی عزیز، آیا به شاهزاده خانم از زبان انگلیسی سخن می گفتید؟

...به ایشان از این سخن می گفتم پسر عموی عزیز

.که چه سان به ایشان عشق می ورزم...

.و آن را به زبان انگلیسی می گفتم

آیا اجازه پسرعمویمان را داریم؟

آیا کیت همسرم خواهد بود؟

.هر طور مایلید

.ما با تمامی شروط معقول موافقت کردیم

چنین است سروران انگلیسی من؟

.پادشاه به تمامی شروط رضایت دادند

...ابتدا به دادن دختر خویش و سپس

.به تمامی شروط دیگر ذکر شده در عهدنامه...

...پس از شما تقاضا دارم با مهربانی و اتحاد

.دختر خویش را به من دهید...

...او از آن شماست

.پسر عزیزم...

...و از خون وی برایم فرزندانی بیاورید

...که موجب نزدیکی ممالک انگلستان و فرانسه خواهند شد...

...که هر دو به خوشنودی دیگری قبطه می خورند...

.و نزاع آنان را خاموش سازید...

...و این وصلت در درون خود بذر همسایگی

...و محبت مسیحیان را خواهد کاشت...

...که هیچگاه شمشیر نبرد انگلستان یا فرانسه زیبا...

.آن را نابود نخواهد کرد...

.آمین- .آمین-

...باشد که خداوند

...که خود ازدواج را در میان انسان ها قرار داد...

.قلب های شما و ممالکتان را یکی سازد...

.زن و شوهر هر دو به مانند یک فرد عاشق هستند

...پس باشد که ممالک شما به مانند زندگی زناشویی

...هرگز دچار اختلاف و حسادت نشوند...

...که زندگی زناشویی را با مشکل مواجه می سازند...

...و خود را به میان صلح پایدار میان این دو ملک انداخته...

...مایه جدایی دوستی فناناپذیرشان می شود...

.و باشد که انگلیسی ها و فرانسویان یکدیگر را به دوستی بگیرند...

.این ها سخن خداوند هستند.آمین

.آمین

.برای ازدواج آماده می شویم

.آنگاه من با کیت و او با من پیمان خواهیم بست

!و باشد که پیمانمان ناگسستنی و پایدار بماند

.آمین

.آمین

...تا بدین جا با قلمی سخت و عاجز

...نویسنده خاضع ما قصه را روایت کرد...

...در اتاقی کوچک و پر از مردان شریف...

.که خواهان شنیدن آغاز افتخارات خویش بوده اند...

.عمری کوتاه داشت، ولی در این عمر کوتاه، عظیم زیست این ستاره انگلستان

...تقدیر شمشیر وی برّان ساخت

.که توسط آن زیباترین سرزمین را از آن خود ساخت...

.و آن را برای پسر خویش شاهزاده به ارث گذاشت

...هنری ششم در قنداق خویش پادشاه فرانسه

...و انگلستان شد و بر آن حکم راند...

...که بسیاری احاطه بر ممالک وی را بر عهده داشتند...

...و فرانسه را از کف دادند...

.و انگلستان را به خاک و خون کشیدند...

...به خاطر آنان

...در اذهان عادل خود...

.این را بپذیرید...

هنری پنجم با کاترین به فرانسه بازگشت ولی در سال 1422 .به طور ناگهانی از بیماری دیسانتره درگذشت. او سی و پنج سال سن داشت

مترجم : م.کمال

email : kidjoojoo2002@yahoo.com

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.