Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
اسکارپتا.
ببخشید که بیدارتون کردم، دکتر.
یه قتلی اتفاق افتاده.
در دِینجِرفیلد. روی ریلهای قطار.
لعنتی. باشه.
باشه. فهمیدم.
گفتید زنگ بزنم.
آره، زدم. زدم.
حتماً زدم. الان میام.
خوش برگشتید، دکتر.
بهت قول میدم، از وقتی رفتی هیچی درست انجام نشده.
بفرمایید این طرف.
اوه، خب، این هم افسر فروج.
ایشون، خب، اولین نفر سر صحنه بودن.
- دکتر کی اسکارتتا. - اوه.
میدونم کی هستید، رئیس.
و من، شخصاً، از برگشتنتون خوشحالم.
منظورم این نیست که کسانی نیستن که خوشحال نیستن.
هرچند مطمئنم میدونید که هستن.
آبراهام لینکلنِ خودمون.
باشه، مراقب قدمهاتون باشید.
جین دو.
مثل آشغال دور انداخته شده.
در واقع، شوهرم میگفت که خیلی زحمت میکشید
تا او را به مخاطبانش معرفی کند.
چرا فکر میکنی
او این را میگفت، اممم...
که دستها، میدونی، رفته؟
نمیخواست هویتش بلافاصله فاش شود، درست است؟
احتمالاً.
تجاوز جنسی؟
صحنهآرایی و لباسها -- حتماً اجزای جنسی بودند.
میشه همینجا وایستی؟
ببخشید، رئیس. رئیسها گفتن کسی نباید بدون دلیل موجه وارد صحنه بشه.
پیت مارینو، ساعت ۱۲.
لعنتی.
- نه. - اوه، دکتر.
من هنوز حتی قسم هم نخوردم.
نمیتونی اینجا ظاهر بشی انگار هنوز سرِ کاری.
هی، گوش کن، لوسی تو رو میخواد
- ببریش ولوود. - نه، نمیتونی -- اِم-اِم.
چی؟ - لوسی میخواد که تو
- فردا ببریش ولوود. - این همه راه اومدی--
- خب، فردا تولدشه. - میدونم
تولدشه. این همه راه اومدی که اینو بهم بگی؟
نه، نمیتونی این کارو بکنی.
- نه. باید بری خونه. - باشه، خب، شاید یه چیزی شنیده باشم
- از بیسیم دربارهی یه... - برو خونه. اوه.
-...جسد روی ریل قطار. - باید از شر اون چیز خلاص شی.
این بده.
این... این لعنتی بده.
- میخوای بمونم؟ - نه.
میخوام بری.
برو. الان.
اسکارپتا.
من پیت مارینو هستم.
یکی دیگه گیرمون اومده.
باشه. دارم میام.
۵۶۰۲ خیابان برکلی.
برکلی هایتس.
خیلی خب. گرفتم.
-عجله کن. -آره، گرفتم. گرفتم.
ببخشید عزیزم.
اوه، یایا. ممنونم.
-امیدوارم بیدارت نکرده باشم. -اوه.
از سال ۶۵ نخوابیدم.
نمیدونم سنمه یا سال.
و کمی میترسم بپرسم.
یه قتل چهارم هم اتفاق افتاده؟
اُم...
آره. آره.
-بعد از من در رو قفل میکنی؟ -البته.
نگران نباش، دختر عزیزم.
حتی نازیها هم نتونستن منو بگیرن.
-اگه مادرش زنگ زد-- -مادرش زنگ نمیزنه.
خوش شانسه که خاله کی رو داره.
ممنونم.
♪ خانهای هست ♪
♪ در نیواورلئان ♪
♪ که به آن میگویند خورشیدِ در حال طلوع...
آنجا بیرون...
...جایی...
...مردی هست.
- ♪ و، خدای من ♪ - چی کوفتی؟
♪ میدانم که یکی هستم ♪
خودت را جمع کن.
♪ مادرم خیاط بود ♪
♪ او دوخت ♪
♪ شلوار جین آبی نویم را ♪
♪ پدرم بود ♪
♪ مردی قمارباز... ♪
ببخشید.
اوه، دکتر کی اسکارتتا، بازرس ارشد پزشکی.
شما؟
افسر آگوست رایان، دکتر --
- رئیس. - درست است. باید دستکش اینجا باشد،
افسر رایان. نوعی تجهیزات حفاظت فردی.
صحنه جرم رو نمیتونی آلوده کنی.
من هیچوقت اولین نفر نبودم که به صحنه...
...قتل فجیعی میرسم، و خب...
اولین بار بود که به صحنه جنایت میرفتم...
...که حتماً خصوصی بالا آوردم.
خب، اینو جایی تعریف نکن.
قول میدم دفعه بعد بهتر عمل کنم.
هی، دکتر.
این همسرشه.
مت پیترسن. آقای پیترسن،
رئیس پزشکی قانونی ما، دکتر اسکارپتا.
کارآگاه مارینو.
خیلی متاسفم بابت از دست دادنتون، آقای پترسن.
اوه، همسرتون دکتر بودن؟
رزیدنت جراحی
در مرکز پزشکی ویرجینیا.
تو اورژانس کار میکرد.
معمولاً تا ساعت ۱۲:۳۰ برمیگشت.
و شما بیرون بودید
ـ یا...؟ ـ مت داشت بهم میگفت
درباره تمرین تئاتر.
اون بازیگره.
من دیر رسیدم.
بعد از ۲:۰۰.
تاریک بود،
برای همین فکر کردم که اون خوابه و...
وقتی رفتم بالا توی اتاق خوابمون،
یه چیزی بود...
...یه بو.
اوه، اوه، چه بویی؟
نمیدونم.
شبیه افرا؟
ولی...
ترش.
بدبو.
افتضاح.
بسته شده.
مثل بقیه.
پایش را صاف میکند و بند مثل طناب دار سفت میشود.
لعنتی باعث میشه خودشون رو خفه کنن.
آب توی وان.
حتماً از اینجا گرفتهاش.
پس پیراهن شب رو تنش کرده...
...فقط برای اینکه پارهاش کنه.
توری پنجره حمام در رفته.
شاید از این راه وارد شده؟
تمام قربانیان دیگر مجرد بودند.
دیانای شوهر کمککننده خواهد بود.
عامل جنایت ما از نوع غیر ترشحکننده است،
پس او را رد میکند.
دکتر.
هممم.
این مال شوهر است؟
مطمئن میشوم و میپرسم.
دکتر اسکارپتا! دکتر اسکارپتا!
شما اینجا مجوز ندارید.
رئیس!
-دکتر اسکارپتا! -دکتر اسکارپتا!
دکتر اسکارپتا، کی گزارشهای کالبد شکافی
سه قربانی اول را منتشر میکنید؟
و چرا این بار فقط یک هفته بین قتلها صبر کرد؟
اگه دیروز بهت نگفتم، اَبی، وقتی با قانون آزادی اطلاعات
کارمندای منو کتک زدی،
مطمئن باش الانم بهت نمیگم.
با دادستان کل تماس گرفتی؟
دکتر اسکارپتا!
اوهوم.
و رئیس منم همینطور.
دوست دارم تا جایی که ممکنه سرم تو کونم باشه.
این کنایه به من امید زیادی به آینده میده، دکتر.
دکتر اسکارپتا.
آقای بولتز.
میخوای منو راهنمایی کنی، پیت؟
وظیفهٔ کارمندان دولته که حقیقت رو به مردم برسونن!
آیا این نوع طفره رفتنه چیزیه که شما
برای رژیم جدید اسکارپتا در نظر دارید؟
دکتر!
خبر غمانگیزی امروز صبح
یک زن محلی در خانهاش به طرز وحشیانهای به قتل رسیده پیدا شد.
پلیس هویت قربانی را اعلام نکرده است،
اما به طور گستردهای فرض میشود که این چهارمین قتل در...
من صمیمانه سوگند یاد میکنم...
من صمیمانه سوگند یاد میکنم...
...که از قانون اساسی مشترکالمنافع
ویرجینیا حمایت خواهم کرد.
...که از قانون اساسی مشترکالمنافع حمایت خواهم کرد
ویرجینیا. من صادقانه و بیطرفانه...
من صادقانه و بیطرفانه...
...تمام وظایف محوله را انجام خواهم داد...
...تمام وظایف محوله را انجام خواهم داد...
...به عنوان رئیس پزشکی قانونی... ...به عنوان رئیس پزشکی قانونی...
...تا جایی که در توانم هست. ...تا جایی که در توانم هست.
-خدا یاریام کند. -خدا یاریام کند.
عالیه. بار دوم دیگه حتماً.
موفق باشی، دکتر اسکارپتا.
اوه. دیر رسیدیم؟
اوه، لعنتی.
تبریک میگم،
-دکتر اسکارپتا. -و خوش آمدید
-گرم.
انتظار نداشتم هر دوتون رو اینجا ببینم.
اوه، دکتر ردی،
-مگی. -خب،
خیلی خوشحالم که دوباره شما رو میبینم.
اوه، تبریک میگم دکتر ردی، بابت انتصاب شما به عنوان کمیسر بهداشت.
راستش رو بخواهید-- حتی من هم انتظارش رو نداشتم.
اوه. فکر نمیکنم کسی انتظارش را داشت.
منظورم اینه که خیلی هیجانزده بودی وقتی صحبت کردیم، برای بازنشستگی.
چی بود؟ خانه کنار دریاچه، قایق پارویی،
گره کینگ اسلینگ؟
و حالا اینجایی.
خب، همین بس که بگم فرماندار پیشنهادی به من داد که نمیتونستم رد کنم.
پس برات یه چیزی آوردم.
یه نفر رو آوردی؟
دکتر اسکارپتا، میخوام براتون کار کنم.
چی؟
برای تسهیل انتقال به جلو.
هیچکس در کامنولث دفتر من رو نمیشناسه --
که حالا مال شماست -- بهتر از مگی.
او چشم و گوش شما خواهد بود.
حمایت کامل.
و یک خط مستقیم به خود کمیسر بهداشت.
نمیتوانم شما را از دکتر ردی بگیرم.
منظورم این است که شما...
به او احتیاج ندارید؟
اوه، حالش کاملاً خوب خواهد شد.
منظورم این است که شما، شما اینجا بودهاید، چیزی حدود یک ماه؟
از زمان آخرین دوره خدمت شما خیلی چیزها تغییر کرده است.
مرا نوعی هدیه خوشامدگویی در نظر بگیرید.
درست مثل روزهای قدیم.
بیا مگی، واقعاً میخواهی دوباره برای من کار کنی؟
دکتر اسکارپتا، تمام زندگیام را وقف این اداره کردم.
و او به من زندگی بخشید.
عالیه.
باشه. پس باشه.
فابیان زنگ زد. جین دو در سردخانه منتظر شماست.
به تو زنگ زد؟
آره. همانطور که همیشه میکند.
تا خبر را برساند.
چشم و گوش.
بهت چی گفتم؟
عالیه. چشم و گوش.
پس چرا درباره زنت بهم نمیگی، رفیق.
ما در هاروارد آشنا شدیم.
اون، ام...
یه جور خاصی بود.
انگار خیلی چیزا تو ذهنش بود.
شما دو تا توی کلاس یا یه جور کلوپ فوق برنامه آشنا شدید؟
تو درباره غسل تعمیدش هم میپرسی؟
منظورم اینه که باید اون یارو رو میدیدی، دکتر.
منظورم اینه که یه تغییر کلی، تقریباً بیخیال بود،
نه اون آدم شکسته و احساساتی که دیدی.
سر مهمونی همدیگه رو دیدیم.
لوری همیشه یه جورایی تنها بود
ولی با یه جور... شدید
هدف. یه هدف مشخص.
چه جور مهمونی بود؟
خودمونی. دانشگاهی.
من داشتم میرفتم که اون داشت میاومد تو.
صداش.
فقط...
منو سر جام میخکوب کرد.
کنتـرالتو.
زیبا بود.
یه همچین چیزی رو متوجه شدی، هان؟
لحن واقعیش عالی بود.
و، ام، آیا تا به حال
عادت لوری بود که، ام...
با غریبهها مهربون باشه؟
اگه کسی به خونه سر میزد،
ام، مثلاً یه پیک موتوری،
دعوتش میکرد تو؟ - نه.
لوری خطرات زندگی در شهر رو درک میکرد.
اون تو بخش اورژانس کار میکرد.
با توجه به این موضوع،
فکر میکنم باید مراقب بود، ام،
قفل کردن پنجرهها.
احتمالاً فکر میکرد قفل شده.
درسته. چون آخر هفته پیش اتفاقی پنجره رو باز گذاشتی
متنفر بود وقتی من میرفتم.
چیزی باعث شد بخوای بازیگر بشی، مت؟
من درام رو خوندم تا با احساسات انسانی ارتباط برقرار کنم.
نیازها، امیال.
خوب و بدش.
برای این کار باید درام میخوندی؟
«شما دو نفر چیزی داشتید که باید در یخ نگه داشته میشد،
آره،
ناپوسیدنی، آره...
...و مرگ تنها یخچالی بود که میتونستید اون رو توش نگه دارید.»
گربه روی شیروانی داغ.
نوشتهی تنسی ویلیامز.
اون همجنسگرا نبود؟
اون یارو دیوونهست.
تو که بعد از دیدن سلاخی شدن زنت شروع نمیکنی به سخنرانی از نمایشنامهها
مگر اینکه جامعهستیز باشی.
و من هم چک کردم --
تنسی ویلیامز همجنسگرا بود.
لطفاً دیگه اون کلمه رو جلوی من به کار نبر. هیچوقت.
-مگه "همجنسگرا" چه اشکالی داره؟ -جدی میگم.
من تحملش نمیکنم.
به او مجبورش کرد که خودش را خفه کند.
بارها و بارها.
چطور میتوانی قتل یک شوهر توسط همسرش را به سه قتل اول ربط دهی؟
کی میدونه؟
شاید او از اول هدف اصلی بوده.
و این قتلها، چی بودن؟ فقط برای منحرف کردن ما؟
ببین، پترسن من رو میترسونه، باشه؟
من او را پذیرفتم.
-من یک کیت کامل مظنون دارم-- -ببین، ما دنبال یک قاتل هستیم
که از قتل لذت میبرد، نه مردی که سعی دارد از شر همسرش خلاص شود.
پس حدس میزنم خودم اثر انگشتها را ببرم
به دفتر نلی چو.
آره، همین کار را بکن.
نوع مرگ: قتل.
مکانیسم: خونریزی شدید، تمام شد.
علت مرگ: جراحت ناشی از جسم تیز در گردن،
تمام شد.
زخم سر، هرچند قابل توجه بود، علت مرگ نبود.
شاید برای ناتوان کردن او،
تمام شد.
ناحیه کبود و پاره شده پوست سر او
تقریباً چهار اینچ قطر دارد،
تمام شد.
سلاح باید سخت و صاف باشد،
ته صاف، با سطحی گرد و پهن. تمام شد.
دکتر اسکارپتا؟
بله؟
عالیه که در این سالها اندامت رو حفظ کردی.
چی میخوای مگی؟
اممم، افسر رایان زنگ زد.
وضعیت اضطراری پیش اومده که به کمکت نیاز داره.
درباره اون جسد ناشناس کنار ریل قطاره؟
آدرس رو همونجا گذاشتم.
درباره جسد ناشناس حرف میزنی؟
چه اسم وحشتناکیه "جسد ناشناس".
تمام این سالها، همیشه غمانگیزترین پروندهها بودن.
مگی، درباره جسد ناشناس حرف میزنی؟
آه، بله.
عالیه.
عجیبه، حرف زدن باهات اینجا.
جایی که جواب نمیدی.
این ایده تو بود، کی.
اون ازم خواست ببرمش. ازم نخواست اونجا بشینم
و دستش رو بگیرم.
هرچند میتونم صداتو بشنوم که میگی...
"عجیبه یا خوبه؟"
خب، چرا؟ چرا که نه؟
کی، اینجا قبرستونه.
همه جا عزادار هست، ببین.
- اونا اونجان. - دوروتی، به من نگاه کن.
اونا... اوه، ببین چقدر اون آدما ناراحتن.
...کسی که بتونه مرزهای عاطفی مناسب جامعه رو درک کنه.
آره، ولی اون لوسی نیست.
-تو. تو نیستی. -درسته.
چون لوسی درست مثل منه چون اون دختر منه.
مگه نه؟
♪ و منو بچه وحشی صدا میکردن ♪
-هیس! وحشی...؟ -چی؟
-بچهی وحشی بود. -مطمئنی...؟
نه، این کلماتش نیست.
-اینها کلماتش هستند. باشه. -"رَن کالینگ وایلدفایر".
-درباره یه اسب مرده است. -♪ و منو وایلد صدا میزنن ♪
-نه، نه "وایلد چایلد". -"وایلد چایلد".
"کوه زرد، شب سرد نبراسکا و یه..."
-"و یه پونی به اسم وایلدفایر." -"وایلد چایلد".
اوه...
خدای من، باورم نمیشه که داریم-- واقعاً سرِ هر چیزی بحث میکنیم.
هر چیزی.
-یه آهنگ از بچگیمون؟ -آره.
چون دعوا کردن "اصطلاح"-- زبانِ-- خواهر و برادرهاست.
میتونیم سعی کنیم اینقدر از هم نترسیم
من از تو نمیترسم.
من از تو نمیترسم.
-بیخیال. -نه، گوش کن.
من نمیتونستم روز تو رو تحمل کنم، حتی یه روز.
حتی یه روز.
نه، نه، نه، تو بردی.
فقط فکر اینکه در نزدیکی یه جسد باشم،
مغزم رو از وحشت نابود میکرد.
شاید اگه مرگ رو در سن کم ندیده بودم،
انتخابهای شغلی گستردهتری داشتم.
شاید فقط.
او پدر من هم بود، کی.
اوه، برو بابا.
تو فقط دوست داری عجیب باشی.
من آدم عجیب غریب نیستم. تو آدم عجیب غریبی.
نه، من نیستم. و تو هم آدم معمولی نیستی.
اوه، خب، بین ما دو تا... فقط چون پول زیادی داری...
...من آدم معمولیام. ...این تو رو معمولی نمیکنه.
اوه، در واقع، اول از همه، بله، میکنه.
و دوم... چی گفتی؟
...واقعاً اذیتت میکنه که من پول دارم.
واقعاً اذیتت میکنه. ازم دلخوری.
-نه بابا. -چرا! هستی!
-چی میگی؟ نیستم. -هستی! همیشه هم بودی!
خفه شو!
فقط خفه شو، باشه؟
حالا ببین چی کار کردی.
تقصیر تو بود.
یه لحظه بهش فرصت بده. برو کنار.
برو به جهنم.
سوار ماشین شو.
ببخشید، شما...
شما دکتر اسکارپتا هستید؟
اوه، بله، بله. دکتر کی اسکارپتا.
مامور بنتِن وسلی، از آشنایی با شما خوشوقتم.
اوه، بله، مامور بسانت وسلی.
-بنتِن. بنتِن وسلی. بله. -بنتِن. وسلی.
از FBI. کارآگاه مارینو به شما نگفت که دارم میام؟
گفت-- به من گفت. بله، شما مامور وسلی هستید، سلام.
خب، در دفترم ملاقاتتون میکنم، همین پایین.
-باشه، اونجا همدیگه رو میبینیم. -من فقط میرم خودم رو
بشورم، یا یه همچین کاری، احتمالا.
من میرم پیت رو پیدا کنم.
باشه. عالیه. اون پایین میبینمتون.
بله. باشه. خداحافظ.
شوهرت یه سنجابه، احتمالا داره نزدیک میشه به اینکه چند همسر بگیره.
میدونم مردم ترسیدن.
زمان مهمه -- بله قربان.
آره، حرفهای قشنگ دیگهای دوست داری بگی؟
دادستان شهر، بولتز، از پیشرفتمون کاملاً راضی نیست؟
هیچوقت به مردهای خوشتیپ اعتماد نکن. این شامل پترسن و بولتز هم میشه.
خلاصه، همونطور که میگفتم، اصلاً ممکنه نباشه که یارو ما سیاهپوست باشه.
موافقم. ترکیب نژادی در انتخاب قربانی غیرمعموله.
اصلاً اتفاق نمیافته.
مگر اینکه قاتل دچار فروپاشی سریع بشه.
- هر کوفتی که معنیش باشه. - یعنی داره عقلش رو از دست میده.
همیشه اینطوری دعوا میکنید؟
- نه. - آره.
ویکپ یک پروفایلساز اداره رو با یه کارآگاه قتل جفت میکنه.
آره، تا در مورد قاتلین زنجیرهای و چرندیات روانی یاد بگیریم
و اونا بتونن سرسختتر، بامزهتر و خوشتیپتر بشن.
لوری پیترسن چطور روی پروفایلت تأثیر میذاره؟
این مرد...
کسیه که ممکنه حتی یه بار هم بهش توجه نکنی.
عملکرد خوب، احتمالا یه شغل سطح پایین داره.
یه کارگر ساختمون...
مثل یه آدم معمولی و متوسط آمریکایی؟ شغلش مربوط به کاره،
فکر کنم. ولی از نظر هوش، بالاتر از متوسط.
- چقدر تکاندهنده. - نه، بهترین قسمتش
برای اون مرحله پیشزمینهست،
نقشه خیالی -- درست بعد از اینکه از وجودش باخبر میشه.
وقتی که غرق وسواس میشه.
آره، حس من اینه که اون یه سادیستیه.
انگشتای یه جراح رو نمیشه به طور اتفاقی شکست.
یا انگشتای یه ویولنزن رو.
مطمئنم که خیلی قبل از اینکه اونها رو واقعی کنه،
خیالات جنسی خشونتآمیز رو در سر میپروروند.
شروعش این بود که فقط از پنجرهها نگاه میکرد...
زنها رو میدید. تماشاشون میکرد.
دلش میخواست اذیتشون کنه.
بعدش تجاوز میکنه. هر تجاوز خشنتر میشه.
شاید هر بار به خشونت بیشتری نیاز داره تا ارضا بشه.
یا دیگه تجاوز انگیزه نیست. قتل انگیزه است.
و وقتی قتل دیگه ارضاش نمیکنه؟
سادیستتر میشه.
- میل به شکنجه پیدا میکنه. - چطور پیداشون میکنه؟
چرا اونا رو؟
نه بیدلیل نیست که مت پیترسن، دانشجوی دکتری ما
که خیلی باهوشتر از قاتل ماست؟
اون اهل پنهانکاری نیست -- آره، هیچ گروه خونیای هم توی مایع منیاش نیست.
این شوهر آخرین قربانی است؟
هممم.
نمیتونی اطلاعات رو نگه داری، پیتر، این منصفانه نیست.
خب، لولهکش نبود، واسه همین نمیخواستم فشار بیارم.
خب، تد باندی حقوق خونده بود.
کی گفته قاتل ما نمیتونه دانشجو باشه، یا جسارت کنم بگم، یه بازیگر تحصیلکرده --
به مسیح قسم، اگه این تناقض نباشه، نمیدونم چی هست.
بهش پی میبری.
آره، خب، گاهی خستهکننده میشه.
فهمیدن مردا.
آره، منظورم اینه که ببین، اگه اینجا اشتباه کنیم،
جمعهی دیگه ممکنه یه زن دیگه بمیره.
و من نمیتونم بذارم اون به نتیجهگیری عجولانه برسه.
مت پترسن نگرانم میکنه اگه بخوام صادق باشم، دکتر اسکارپتا.
باشه.
میتونی کی صدام کنی.
باشه. باشه، کی.
باشه.
میخوام بدونم این برای چیه؟
اوه، نه. نه، نمیخوای.
چو روی بدن همسرش تکههایی پیدا کرده که با پترسن مطابقت داره.
همون لجن براق روشه که روی بقیه قربانیها بود.
به نظر میرسه تد باندی خودمون یه دستگاه دروغسنج خریده.
یه لحظه هم از اون کامپیوتر بلند نشده.
- کلی هم داد و بیداد کرده. - تو، اممم...
- روزنامه رو قایم کردم، آره. - آره.
و ای کاش خودم هم نگاه نمیکردم. وای خدای من.
آره، خب، فقط، میدونی، مراقب باش و باهوش باش، همونطور که همیشه هستی.
آه، این چیز عالی درباره سن و ساله، آره؟
برای خودت، اینقدر نگران نمیشی.
- شب بخیر دکتر کی. - شب بخیر.
هی، یایا. ممنونم.
خواهش میکنم.
شب بخیر لوسی.
چطور ممکنه داری منو زیر نظر داری؟
-من زیر نظر ندارم. -میبینمت، میدونی.
اون به خاطر اینه که دختر خیلی باهوشی هستی.
متاسفم که مجبور شدیم مونتیسلو رو کنسل کنیم.
اشکالی نداره. من همین الانشم کامپیوتر رو بیشتر دوست دارم.
آخ.
وقتی این حرفا رو میزنی، منظورت اینه که احساساتم رو جریحهدار کنی؟
من بیشتر از تو دوستش ندارم، فقط کلی کار بود.
-چی، روی کامپیوتر؟ -آره.
پایگاه دادهات نیاز به پاکسازی زیادی داشت.
بیشتر از یک سال بود که راهاندازیش نکرده بودی.
نکرده بودم؟ یعنی چی؟
نگران نباش. همهشو درست کردم.
تو... تو درستش کردی؟ لوسی، لعنتی چی کار کردی؟
با این... ببخشید.
دقیقا همونطور که تو کتاب گفته بود انجامش دادم -- هر احمقی میتونست بفهمه.
-نگو "احمق". -تو که میگی "لعنتی".
لوسی، این مثل اون دفعه نیست که دیسکتهای مامان رو فرمت کردی
-و بعدش اون یه کتاب کامل رو از دست داد؟ -نه، نگران نباش، خاله کی.
من اول تمام اطلاعاتت رو باجگیری کردم.
-استخراجش کردی؟ -همینو گفتم!
-کجا؟ کجا استخراجش کردی؟ -روی یه دیسک!
روی این دیسکها؟
لوسی، با کامپیوتر چی کار کردی --
اون زنی که تو روزنامه مُرد؟
اون دکتر بود. مثل تو.
لوسی عزیزم...
نمیخوام بمیری، خاله کی.
اوهوم، آره، من...
میدونم، میدونم. من نمیمیرم.
بابای من مُرد.
هی، بیا اینجا.
تو نمیتونی بمیری، خاله کی. تو نمیتونی.
میدونم.
من جایی نمیرم.
هیچ اتفاقی برام نمیافته.
قول میدم.
کسی خونه نیست؟
هی! اینجا.
- تادا! - وووو!
مگه خوش نمیگذره؟
خب، تو که خودت یه مهمونی توی کیفی،
هی، همه جا خبرش هست.
«بانوی ما در ریلهای قطار»، اینطوری صداش میکنن.
- اونجا بودی؟ - اممم...
لوسی کجاست؟
برای مهمونی تولد اینطوری لباس پوشیدی،
یا داری یه جور رویداد روانیِ نه چندان ظریف رو تجربه میکنی؟
- راستش، در سن من، میدونی... - این خوبه.
...لباس پوشیدن و آرایشِ تمدار، چیز جدید منه.
همه چیز در مورد ارتباطه، در مورد باز بودن،
و اینکه به دنیا بگی، «هی، سلام، منم، داتی.»
وای، این چکمههای لعنتی رو ببین.
- مگه بامزه نیستن؟ - پس داری میگی
که برونگرایی مادامالعمرِت فقط یه پوشش بوده، اینطور نیست؟
برای خجالتی بودنِ درونیت؟
آره، میدونم.
سلام. اوووه.
- چی شده؟ - بو میدی.
و نه اون بوی معمولیِ سردخونهات.
- چیه؟ بذار بو کنم. - باشه.
- ول کن دیگه. - نه. بذار بو کنم.
- فقط ول کن. - اوه.
سیگار. دختر بد.
یه کم شراب میخوای؟
نه، شراب نمیخوام.
حالت لوسی رو پرسیدی؟
- اون پنج سالش نیست. - تولدشه.
منظورم اینه که بدترین سال ممکن رو داشته.
اوه، انقدر دراماتیک نباش، کی.
دراماتیک؟ همسرش رو از دست داد.
- میدونم. خیلی غمانگیزه. - دیدیش؟
کجاست؟
داره با همسر مردهاش حرف میزنه.
فکر میکنی کجاست؟
اوه، داری مینوشی.
باشه. نوش جان.
- یوهو! - یوهو.
تولدت مبارک عزیزم.
- ممنون. - آرزو کردی؟
نکردم.
باشه.
احتمالاً باید بری به جشن تولدت.
اوه، آره، خب، کی دیره.
و من اونجا نمیرم اگه فقط مادرم باشه.
باشه، پس وقتشه برای...
کادوها!
تولدت مبارک.
خداحافظ عشقم.
داری از من جاسوسی میکنی، خاله کی؟
جنت چطوره؟
طوری رفتار نکن انگار دارم کارِ عجیبی میکنم، باشه؟
نمیکنم. فقط دارم میپرسم. ببخشید که دیر کردم.
ببین، من از روز تولدم متنفرم. همیشه همینطور بوده.
-و ترجیح میدادم کلاً ازش بگذرم. -هممم.
آره، میدونم، لوس.
-میدونم. -من خوبم.
خب، من برات یه چیزی گرفتم.
یه استخوان دایناسور و حاوی ذرات شهابسنگه،
به شکل نماد بینهایت در اومده.
چون مخاطبم رو میشناسم.
«آنچه هستیم، تا ابد باقی میماند.»
واقعاً اینو باور داری؟ بعد از همهی چیزایی که دیدی؟
آره بابا.
وجود خودت گواه اینه.
بریم کیک بخوریم، هان؟
باید ببینی مادرت چی پوشیده.
- وای نه. - آره بابا.
آره.
مرلین هم میتونه کیک بخوره.
- آره؟ - آره.
چه کیکی؟
بیا اینجا.
آره بابا.
خب، اینم از ایشون.
- سلام. - یوهو!
- تولدت مبارک، لولو. - ممنون. ممنونم.
هیچوقت فکر نمیکردم بتونیم از اون کلبه بیرون بیاریمت.
- خب، نیاوردین. - باشه، یه نوشیدنی بزنیم، چطوره؟
آره، ولی... ولی صبر کن.
شوهرهای ما کجا غیبشون زده؟
- اوه... -♪ تولدت مبارک! ♪
- وای خدای من. -♪ تولدت مبارک! ♪
♪ تولدت مبارک لوسی ♪
بنتون درست سر وقت رسید.
♪ تولدت مبارک! ♪
تولدت مبارک!
- تولدت مبارک. - آرزو کن.
-اینجاست. -آره.
-تولدت مبارک. -تولدت مبارک.
ممنون. ممنون بچهها. خیلی خیلی لطف کردین.
-ممنونم. -تولدت مبارک لولو.
بیا اینجا.
-مادرت رو بغل کن. -به نظر خوب میاد.
-روزت چطور بود؟ هوم؟ -هوم.
هوم. بوی خوبی میدی.
من نمیدم. دوروتی گفت بو میدم.
جلسه چطور بود؟
خب، یه جورایی مثل یه سورپرایز "خوش برگشتی به افبیآی...
هممم.
...با نون شیرینی مونده و یه کاسه میوه" بود.
چه حسی داشت؟
همونطور که انتظار میره، حدس میزنم.
یادت رفت کیف پولم رو بیاری پایین؟
آره، همونجا گذاشتمش.
ولی یادت رفت رژ لب شنل منو بذاری توش؟
نمیدونم اون چیه.
این همونه.
باشه. باشه عزیزم.
باشه. باشه. باشه. باشه. اوه.
او از ابراز علاقه در ملاء عام خوشش نمیاد.
وای خدای من مامان میتونی بس کنی دیگه؟
عیسی. چی رو بس کنم؟
لوسی، چرا اینقدر متحجر هستی؟
منظورم اینه که تو همجنسگرایی.
من گی هستم، بچهها. من گی هستم.
میدونی چیه؟ اگه حواست نباشه،
-مثل یکی از اونها میشی... -ممنونم.
-...منزویهای «گری گاردنز» که اینجا زندگی میکنن...
...با عمهات تو این خونه بزرگ
تا ابدالدهر.
واقعاً باید یه فکری به حال خودت بکنی.
اوه، یه فکری به حال خودم بکنم چطوری؟
-برو بیرون، لوسی. -وای خدای من.
-برو بیرون. چی؟ -دورتی. بیا دیگه.
و یه خونه برای خودت پیدا کن.
اوه، اوه، تو گفته بودی که میخوای با پیتر من یه کسبوکار کارآگاه خصوصی راه بندازی.
هی-او.
- آره، در موردش حرف زدیم. آها. - درسته؟
یا، منظورم اینه که همیشه میتونی برگردی به FBI.
- انگار همیشه نیرو میگیرن. - باشه.
خب، خوشحال میشیم که پیشمون باشی، لوسی.
ممنون، بی. ببین، هیچ ایرادی نداره که من اینجا زندگی کنم.
- من اینطور نیستم -- - راستی، من پول کافی درآوردم
تا ۱۳ سالگی که دیگه هیچوقت کار نکنم.
پس اگه من اینجا زندگی میکنم، به خاطر اینه که میخوام.
نمیگم ایرادی داره،
فقط فکر میکنم ممکنه یادآور چیزی باشه
که باید ازش عبور کنی.
- منظورت جَنِته؟ زنم؟ - نه.
- غم، عزیزم. - باشه، دوروتی...
- باید ازش خلاص شی. - خب، موفق باشم
که اولین نفری باشم که ازش خلاص میشم.
دوروتی، میشه لطفاً تو آشپزخونه ببینمت؟
- باشه؟ - عزیزم، بدبینی
فقط تا یه جایی کمکت میکنه.
- میتونم ببینمت؟ - آره، خب، من همین حرف رو در مورد
چرندیات میزنم، ولی تو به وضوح مدرک زندهای هستی که اینطور نیست.
- اوه، حرفهای قلمبه سلمبه، دختر من. - دوروتی. باید باهات صحبت کنم
- تو آشپزخونه. - الان میام.
مواظب باش.
- حالا! - دارم میام.
دارم میام.
- خدای من. چی؟ - داری چیکار میکنی؟
- چی؟ - داری لعنتی چیکار میکنی؟
اون گوشوارهها رو در بیار.
- چی؟ - چرا اذیتش میکنی؟
هوم؟ چرا؟
چرا؟ منظورم اینه که اگه اون اینجا خوشحاله،
- چرا میخوای اونو ببری-- - اوه، به نظرت خوشحاله؟
کسی که تو سال گذشته همسرش رو از دست داده، خوشحال نیست.
باشه، ولی چند نفر از اونها هنوز دارن با همسر فوت شدهشون حرف میزنن
- تمام روز انگار که زندهست؟ - درسته، و تقصیر منه؟
داری اینو میگی؟ باشه، پس داری منو سر این سرزنش میکنی، نه؟
- آره! آره! - نه.
-تو خیلی باهاش راه میای. -بس کن.
-تو خیلی باهاش راه میای. -من باهاش راه نمیام.
-چرا میای! -نه، نمیام.
تو نمیتونی بهش نه بگی.
پس این بده، این چیزیه که داری میگی؟
-آره. -چرا؟
-اگه صادقانه بخوایم بگیم... -صادقانه؟
-آره. فکر میکنم اون بهتر بود... -صا... باشه، چی؟ چی؟
- نه. - چی؟ چی؟
-نه. نه. نه. -چی؟ چی؟
چی؟ بگو. بگو. چی؟
-چی؟ -فکر میکنم اون بهتر بود
قبل از اینکه برگردی.
-چطور جرأت میکنی. چطور جرأت میکنی. -اوه، چطور جرأت میکنم، چی؟
-به دخترم اهمیت میدم؟ -چطور جرأت میکنی. دخترت؟
-آره، اون دختر منه، کی. مال تو نیست. -اوه، آره. تو بزرگش نکردی.
-بهش توجه نکردی. -اوه، میدونم. باشه.
فقط وقتی بهش اهمیت میدادی که به نفعت بود.
گوش کن، من الان اینجا هستم در بزرگترین لحظه نیاز او.
تو اینجا هستی. و به محض اینکه حس کنی دیگه نمیخوای اینجا باشی،
خواهی رفت. خواهی رفت.
و برای همین من اینجا هستم.
چون باید تیکههای شکسته رو جمع کنم...
-اوه، درسته، چون تو قدیس هستی. -...همونطور که همیشه انجام دادم.
-تو قدیس کی هستی. تو یه قهرمان لعنتی هستی! -چون این کاریه که باید انجام بدم.
-من این کار رو نمیکنم. من این کار رو نمیکنم. -اوه، میدونم که شغلت رو فدا کردی
و زندگیت رو برای تنها بچهی خواهرت.
و تو یه آدم خودخواه، سطحی، معتاد به مرد هستی
که هیچوقت کیر یا آینهای رو ندیده که دوست نداشته باشه.
لعنتی.
-لعنتی. لعنتی. -خب،
-من ترجیح میدم خودم باشم، با کیر و همهچیزش... -لعنتی.
...تا یه موجود علمیِ بیذوق و بیاحساس مثل تو!
-میزنم لهت میکنم! -وایسا!
-داری منفجر میشی. -بیا. بیا.
باشه.
-باشه. -درسته.
باشه. بسیار خب.
بیا اینجا.
به لوسی بگو، به لوسی بگم متاسفم.
- البته. حتما. - امروز نمیخواستم این کار رو باهاش بکنم.
- اشکالی نداره. - من فقط...
خیلی خب. این یه فاجعهست.
- آره. - این یه فاجعهست.
اجازه بده بهت بگم، این یه فاجعهست...
- باشه... -...در حال شکلگیریه.
من میبرمت.
چی؟ نمیخوای اینجا بمونی با همسر دوستداشتنیت؟
هیس، هیس، هیس. پیشبینی بارون کرده،
لاستیکهات داغونه، ماشینت عتیقهست. فقط... میبرمت.
میبرمت.
پس من اینجا گیر افتادم با زن خوشگلش؟
خیلی متاسفم.
خیلی متاسفم.
هی. هی!
- هیس! - نه، تو هیس!
باشه. کاندومینیومهای کلونیال لندینگ.
آره، گفتی.
آیا من برای لوسی آدم بدی هستم؟
نه، منظورم اینه که... نه، راستش رو بهم بگو.
فکر میکنی من آدم بدی براش هستم؟
فکر میکنم لوسی به خاطر تو اینی هست که هست.
نه، این کمکی به من نمیکنه.
فکر میکنی، فکر میکنی اون نباید با من زندگی کنه؟
اوه، بیخیال، فکر نمیکنم مهم باشه اون لعنتی کجا زندگی میکنه
تا وقتی که تمام روز با هوش مصنوعی جنت حرف میزنه.
آره، ولی اگه بهش بگی این کار رو نکنه، اون بیشتر دلش میخواد انجامش بده.
از بچگی همینطوری بوده.
آره، ولی تو هم هیچوقت نتونستی بهش «نه» بگی.
-اون رو نادیده میگیرم. -میخوای چیکار کنم، بشینم اینجا
-و حقیقت رو بهت نگم؟ -باشه. باشه، باشه. فقط...
من بدبختم.
دارم بهت میگم. ردی امروز مگی رو توی دفترم نصب کرد.
-و اون... -چی؟ منظورت چیه،
«مگی رو نصب کرد»؟ یعنی، تو -- چرا باید --
فکر میکنی داره دنبال توئه؟
منظورم اینه که، ببین،
تو ۱۰ سال اون مرد رو هر روز تحقیر کردی.
اگه مجبورم نمیکرد برم، هیچوقت برنمیگشتم.
هیچوقت. اگه میدونستم اون رئیسم میشه، نه.
آره، خب، برمیگشتی چون به خاطر اون برگشتی.
درسته؟ برگشتی تا به لوسی یه خانواده بدی.
همهمون، و اون یه انگیزهی خوب بود، پس...
و شاید از روشی که آخرین بار گذاشتم رفتم خوشم نیومد.
بهت نیاز دارم.
خب، من همینجام.
به کسی نیاز دارم که بهش اعتماد کنم.
من کاملاً آمادهام، دکتر.
نه. باید رسمی باشه. دستتو بذار رو قلبت.
چی؟ آره.
تو به یه موقعیت واقعی نیاز داری، به یه شغل.
راستش، برای اولین بار تو زندگیم به شغل احتیاج ندارم.
من یه مرد تحت حمایتم، اگه نمیدونستی. باید رسمی باشه
تا بتونم ازت محافظت کنم، تا از صحنههای جرم
و سردخونه و اینا بیرون انداخته نشی،
باید قانونی باشه.
"متخصص عملیات جنایی" چطور به نظر میاد؟
-متخصص عملیات جنایی؟ -خوشت اومد، نه؟
آره، باکلاس به نظر میاد.
از من تکرار کن.
-من، پیت مارینو... -من، پیت مارینو...
...به طور رسمی به عنوان متخصص عملیات جنایی منصوب شدم.
...به طور رسمی به عنوان متخصص عملیات جنایی منصوب شدم.
و کی اسکارتتا کار من رو تعیین میکنه.
و قراره کار من رو تعیین کنه. این دیگه چیه؟
و قراره حقوق من رو...
-...تا جایی که ممکنه کم بده. -...تا جایی که ممکنه کم بده.
-قبول میکنی؟ -قطعاً.
-سلام دکتر. -سلام.
ببخشید اینقدر زنگ زدم. دکتر؟
من، اممم، همین الان رسماً اون رو به عنوان مسئول عملیات پزشکی قانونی خودم منصوب کردم.
حقوقش رو میدهیم، همه چیزش رو.
اممم، همین الان تو ماشین این کار رو کردی؟
-آره. -عملیات پزشکی قانونی تو خونه.
-اینجا کی زندگی میکنه؟ -گوئن هینی، ۳۳ ساله.
مهندس بیومدیکال در تور لبز، همون شرکت فناوری خارج از بزرگراه I-95
که برای چاپ سه بعدی اعضای بدن انسان سر و صدا کرد؟
رئیسش وقتی غیبتش رو در محل کار اعلام کرد، تماس گرفت.
افسر فروژ، بازم اولین نفر سر صحنه هستی.
- آره، همینطور بود. - دوست داره همه جا یه دفعه باشه،
این یکی -- از من به ارث برده.
نمیدونستم اینقدر نزدیکیـد. حتی نمیدونستم همدیگه رو میشناسید.
آره، خب، فکر کنم بهش میگن رابطه مربی و شاگردی.
کسی فیلم دوربینهای امنیتی اون دو تا دوربین سر در رو گرفته؟
شاید اونجا رو چک کنید، کار میکنن.
- آره، دارم انجامش میدم. - آره.
چرا فکر میکنی این گوئن هِینیِ گمشده یه جسد ناشناس باشه؟
چون فکر میکنم ممکنه سلاح قتل رو پیدا کرده باشیم.
اثر انگشت گرفتیم به محض ورود.
- کجا پیداش کردی؟ - در رو باز نگه داشته بود
توی اتاق نشیمن.
اندازهاش، شکلش درسته.
خونی روی توپ نیست، ولی فقط یک ضربه بوده.
اوه. اینجا آزمایشگاهه.
افسر رایان.
ضربه چقدر بد بود؟
اِمم، استخوان رو خرد کرده. آسیب مغزی تروماتیک.
فکر میکنی باعث مرگش شد؟
بالاخره میمرد، ولی اون رو برد
به جزیره دینجرفیلد، گلوش رو برید و اونجا از خونریزی مرد.
این میتونسته باعث آسیب مغزی شده باشه، درسته؟
بله.
اثر انگشت روی کتلبل با یه اسم برگشت.
- خب؟ - کیه؟
رایان؟
کیه؟
مت پیترسن هست.
مت...
مت پیترسن، همون...
همسر لوری پیترسنِ مقتول؟
نه، این نمیتونه درست باشه.
اینا اثر انگشتهای اونه.
اگه این حقیقت داشته باشه، پس ۲۰ سال پیش...
ما مرد اشتباهی رو گرفتیم.
♪ خانهای هست ♪
♪ در نیواورلئان ♪
♪ که به خورشیدِ در حال طلوع معروفه ♪
♪ و مایه تباهی بوده ♪
♪ خیلی از پسرانِ بیچاره ♪
♪ و خدا ♪
♪ میدونم که من هم یکی از اونام ♪
♪ مادرم ♪
♪ خیاط بود ♪
♪ او شلوار جین آبی ♪
♪ نویم را دوخت ♪
♪ و پدرم ♪
♪ قمارباز بود ♪
♪ آنجا در نیواورلئان ♪
این پرونده.
همین پروندهای است که تمام حرفهام را بر اساس آن بنا کردم.
آبرویم، همه چیزم.
اشتباه نمیکنم.
یک مظنون احتمالی قتل داریم که ناپدید شده.
مت پیترسون.
با تجهیزات مناسب میشه هر کسی رو پیدا کرد.
میتونم از دوربینهای عمومی تشخیص چهره انجام بدم.
اون موقع فکر میکردم خودشه.
ولی تو اشتباهم رو ثابت کردی.
- درسته؟ - اگه اون نقشی داشته باشه،
مرگ گوین تقصیر منه.
یه لکه کوچیک
روی اعتبار بینقصت.
نگاه مرگبار.
وسواس تو نسبت به این پرونده چیه؟
این تو نیستی. تو که اینجوری نیستی.
تو نمیدونی، درسته؟
اینقدر مرموز نباش.
من... من زنم رو میشناسم.
فکر میکنم فقط اون قسمتهایی از اون رو میشناسی که اون میخواد تو بشناسی.
چهارمین قربانی قاتل.
آسیبهای سر درست مثل گوین هینی؟
دکتر، چیزی که ما دنبالش هستیم یه قاتل سریالیه.
فکر میکنم ما تنها کسایی هستیم که دنبالش میگردیم.
به هیچکس اعتماد نکن.
حتی کسانی که فکر میکنی میشناسی.
هیچ رازی بین ما نیست.
هیچ.
میخواهم بدانم به شوهرم چه گفتی.
تو خودت را
وسط زندگی مشترک من انداختی، این دیگر خیلی زیادهروی است.
از وقتی یازده ساله بودم، تنها چیزی که به آن فکر کردهام مرگ بوده.
نه!
وقتی آن را تجربه کنی...
دیگر هیچوقت مثل قبل نمیشوی.
♪ یکیام را دارم ♪
♪ روی سکو ♪
♪ و یکی دیگر ♪
♪ توی قطار ♪
♪ دارم میروم خانه ♪
♪ به نیواورلئان ♪
♪ تا آن لباس را بپوشم ♪
♪ و زنجیر ♪
♪ خانهای هست ♪
♪ در نیواورلئان ♪
♪ خورشیدِ در حال طلوع را مینامند ♪
♪ و این مایه تباهی بوده است ♪
♪ بسیاری از پسرانِ بیچاره ♪
♪ و خدا ♪
♪ میدانم ♪
♪ من یکی هستم ♪
♪ پسرِ بیچاره، بیچاره ♪
♪ پسرِ بیچاره، بیچاره ♪
♪ پسرِ بیچاره، بیچاره ♪
♪ پسرِ بیچاره، بیچاره ♪♪
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.