Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
آنچه گذشت
منظورم اینه که، نمیخوای کل زندگیت رو
صرف برآورده کردنِ انتظاراتِ بقیه کنی
میتونم به اسم کوچیک صدات کنم؟
بله، البته
اسمم السپته
منم کلر هستم
تنها چیزی که ازت میخوام اینه که با این مرد، کلودل، تماس بگیری
و ترغیبش کنی که باهام ملاقات کنه
بهش فکر میکنم
فکر میکنی فرانک داره شکنجهت میده؟
دیگه واقعاً نمیدونم چی واقعیه و چی نیست
راب کمرون
اون اتفاقی راهنمای سفر در زمان من رو خوند
هیچکس توی "ریج" از وجود این طلاها خبر نداره
نباید بذاریم بویی ببرن
کتابِ بابا هشدار داده که جنگ داره به مناطق دورافتاده میرسه
ما به چیزی خیلی بیشتر از چند تا تفنگ شکاری نیاز داریم
و ساوانا همون جاییه که میتونیم گیرشون بیاریم
لرد جان گری یه اماننامه هم
همراه دعوتنامهاش فرستاده
داری توی زمینهای من یه گروه شبهنظامی از وفادارها جمع میکنی
همینطوره
سخت در اشتباهی
اگه فکر کردی میذارم همچین کاری بکنی
در مورد نقشهت برای آوردنِ اسلحه به "ریج" دوباره فکر کردم
هنوزم خطرناکه، ولی کتاب رندال میگه که
نبرد برای پایان دادن به محاصرهی ساوانا
نهم اکتبر اتفاق میافته
ارتش قارهای شکست میخوره
نبرد خونینی میشه، اما
به مرکز شهر نمیرسه
پس اگه اونجا منتظر بمونی تا جنگ تموم شه
جات امنه، همینطور جای فرگوس و مارزالی
و البته بچهها میتونن همینجا پیش ما بمونن
این رو برسون به دستِ سرهنگ دوم، فرانسیس ماریون
کتاب میگه اون همراه ارتش قارهایه
توی ساوانا
اون تجربهی زیادی در کار با شبهنظامیها داره
شاید مایل باشه مردای مناطق دورافتاده رو مسلح کنه
پس داریم گروه شبهنظامی خودمون رو راه میاندازیم؟
آره، یا این کار رو میکنیم یا باید به بنجامین کلیولند
و "مردانِ کوهستاننشینش" ملحق بشیم
عمراً اگه برم زیر دست اون حرومزادهی آدمکش
آدم انتظار داره حداقل یه ذره برق بزنه
مثل توی فیلما
اوم، پس راهزنها چی؟
میخوای ازشون گلولهی تفنگ بسازی
مثل دفعهی قبل؟ نه
وقت نداریم
اما یه فکری دارم
برام یه آواز بخون
از دختری که دیگه بین ما نیست
بگو، میشه اون دختر
من باشم؟
با روحی غرق در شادی
روزی دل به دریا زد
از کرانهی دریاها گذشت
به سوی جزیرهی "اسکای"
موج و نسیم
جزایر و دریاها
کوههای باراندیده
و خورشید
هر آنچه که خوب بود
هر آنچه که زیبا بود
هر آنچه که نامش "من" بود
دیگه از دست رفته
برام یه آواز بخون
از دختری که دیگه بین ما نیست
بگو، میشه اون دختر
من باشم؟
با روحی غرق در شادی
روزی دل به دریا زد
از فراز
دریا
به سوی جزیرهی "اسکای"
این بوی وحشتناک دیگه چیه؟
یه هدیهی کوچیک از طرف جیمی و کِلره
کلمشوره
اوه، هو، هو، هو
معرکهست
منظورت ویسکیه دیگه؟ نه این بوی گند
فکرِ بابا بود. یه مخفیگاهِ بینقص
اوه، ممنون
طلا؟
برای خرید تفنگه. جیمی داره یه گروه شبهنظامی راه میندازه
و یه افسر توی اردوگاه انقلابیها هست
فرانسیس ماریون
که به مسلح کردن وطنپرستهای محلی معروفه
فکر کردیم بهتره این جزئیات ناچیز رو
توی نامهای که برات فرستادیم نیاریم
فکر نمیکنم قصد داشته باشی همینطوری راه بیفتی بری توی دلِ یه اردوگاه نظامی
اونم با یه ثروتِ کلان به شکل شمش طلا؟
نه
نمیخوام دنبال دردسر بگردم
و نه انتظار دارم ماریون صندوقصندوق
تفنگ همینطوری گوشهی اردوگاه ریخته باشه
که بتونه راحت ازشون دل بکنه و به ما بده
باید یه سری هماهنگیها انجام بشه
پس امیدوار بودیم که بتونی... بله
البته که میتونی طلاها رو پیش ما بذاری
«فرگوس» کلی سوراخسمبه برای قایم کردن بلده
اگه لابلای اونا جواهرات سلطنتی رو هم پیدا کنی، تعجب نمیکنم
زیاد طول نمیکشه، زحمتی هم نیست
حالا، میشه لطفاً درِ این بشکهها رو محکم ببندیم
تا وقتی چند تا آلمانی پیدا کنم که حاضر باشن اینا رو بخورن؟
بیا طلاها رو سربه نیست کنیم و به سلامتیِ دیداری دوبارهمون بنوشیم
خیلی وقت بود که نچشیده بودم
اکسیر بهشتیِ ارباب رو
برای احتیاط
فکر میکنی باید همین الان راهیِ اردوگاه بشی؟
اوه، نگران نباش
هنوز کلی وقت هست تا «ماریون» رو پیدا کنم
و قبل از شروع جنگ برگردم
یه جرعه کوچیک از این نوشیدنی بهم توان میده تا زودتر راه بیفتم
«کانینگهام» زیادهروی نمیکرد
داشتم اجارهها رو جمع میکردم
و سعی میکردم از وفاداریِ مهاجرنشینها مطمئن بشم
بدون اینکه شک کسی رو برانگیزم
بیشترِ خونوادههای اینجا به پادشاه وفادارن
و اونایی هم که نیستن، بعیده مایل باشن
وارد گروه شبهنظامیای بشن که علیه اون میجنگه
نمیتونم سعی کنم اونا رو به خدمت بگیرم
بدون اینکه ریسکِ خبردار شدنِ «کانینگهام» رو به جون بخرم
مطمئناً وقتی وقتش برسه، مردای «آردزمور» میجنگن
آه، البته
و چند نفر دیگه، ولی اینا کافی نخواهد بود
باید از مناطق دورتر نیرو جمع کنم
امروز با «ایان» و «جوزایا» راهی میشم
اونا پاسگاههایی رو میشناسن
که وقتی ما نبودیم، اونجا برپا شدن
خب، نمیتونی «کانینگهام» رو تا ابد منتظر بذاری
منظورم اینه که بالأخره میفهمه
که هیچ قصدی برای پیوستن بهش نداری
سادهتر نبود اگه فقط بیرونش میکردی و قالِ قضیه رو میکندی؟
اگه از اینجا بیرونش کنم یا حتی بکشمش
یکی دیگه جاشو میگیره یا برای انتقامش میآد
نه، بهتره که نزدیک خودم نگهش دارم
تا بتونم زیر نظر داشته باشمش
آه
بهم گفت که فرماندهش
سرگرد «پاتریک فرگوسن» هست
«فرانک» دربارهی این مَرد نوشته بود
اون همونیه که نیروهای شبهنظامی وفادار به پادشاه رو تشکیل داد
که توی «کینگز مانتین» میجنگن
هنوز از انگیزههای «فرانک»
واسه نوشتنِ اون کتاب مطمئن نیستم
آره، ولی چیزایی که نوشته داره جلوی چشمهامون اتفاق میافته
من «کلیولند» رو دیدم
و حالا «کانینگهام» داره از سرگرد «فرگوسن» حرف میزنه
خب، این ثابت نمیکنه که تو میجنگی
ممکنه دروغ گفته باشه
توی کتاب نوشته که سرگرد فرگوسن آدمِ خبیثیه
چه توی میدون جنگ و چه بیرونش، بیرحمه
بدون هیچ هشداری خونههای شورشیها رو به آتیش میکشه
و اونا رو مجبور به وفاداری میکنه
مطمئن نیستم که بجنگم، کلر
اما اگه کانینگهام داره یه گروه شبهنظامی تشکیل میده
صرفنظر از چیزی که توی کتاب اومده، باید آماده باشیم
به سلامتیِ تفنگها، آزادی و کلمشور، رفقا
اسلانجه
ممم
برای یه کشیش و زنش عجیبه، نه؟
که اسلحه قاچاق کنن؟
در واقع، این ایده برایانا بود
اونا آخرین کسایی هستن که ممکنه کسی بهشون شک کنه
و وقتی برگردیم به ریج
خب، خونوادهی ما یه دکتر، یه سرباز و یه کشیش داره
فکر کردم به یه اسلحهساز هم نیاز داریم
آه، من رو بگو که فکر میکردم این همه راه رو اومدی
تا به ما سر بزنی و یه نقاشیِ کوچولو برای لرد جان بکشی
از قضا، همین اواخر نامهای از جناب لرد به دستم رسید
پیشنهاد داد که با یکی از همکارهاش ملاقات کنم
پرسیوال بیچام
هیچکدومتون این مَرد رو میشناسین؟
نه، اصلاً
ادعا میکنه اطلاعاتی داره
که ممکنه خیلی برام جالب باشه
اما لرد جان میگه ممکنه آدمِ هفتخطی باشه
خودم باید به نتیجه برسم
که آیا حرفاش قابلاعتماده یا نه
میدونی، نام خانوادگیِ قبلیِ مادرمون «بیچام» بود؟
منظورم اینه که، خب انگلیسیها «بیچام» تلفظش میکنن
اما واقعاً تصادف عجیبیه
لعنتی. لعنتی
ترسوها
لعنت بهش
حالِ شما دو تا خوبه؟
من... من خوبم. تو چی؟
آره، اینبار حتی زحمت نکشیدن یه یادداشت روش بذارن
«اینبار»؟
مگه قبلاً هم این اتفاق افتاده؟
آره، یه سری نامههای تهدیدآمیزِ وحشتناک داشتیم
آشغالها. یه کیسه پُر از موشهای مرده
یکی دیگه هم که توش یه مار بود
اون بیشرف فرار کرد
صبر کن ببینم. اینجا چه خبره؟
این روزها، وقتی مردم از اخبار خوششون نمیآد
تمایل دارن تقصیر رو بندازن گردنِ چاپچی
کسی فهمیده که شما از میهنپرستها هستین؟
جیمی گفت که داشتی برای آرمانِ نهضت شبنامه چاپ میکردی
احتمال اینکه مقصر یه میهنپرست باشه همونقدره که نباشه
در حالی که در خفا برای شورشیها اعلامیه چاپ میکنیم
در ملاء عام موضع بیطرفانهتری میگیریم
آره، وقتی میخوای هیچ طرفی رو عصبانی نکنی
آخرش هر دو طرف رو از خودت میرنجونی
اینم از روزگار یه چاپگر خبر تو این دوران آشفته
اسلحه همراهتون دارین؟
آره، اما، خب
بین ما سه نفر کلاً یه تفنگ هست
اینجوری نمیشه، نه تو جنگ
نه حتی واسه شکار
فکرش رو نمیکردم، اما خب مهم نیست
بهزودی منتظر یه محموله هستم
وقتش که برسه، هر کدوم واسه خودتون یه
تفنگ سرپر و ساچمه دارین
ما همراه شما میآیم آقای فریزر
عالیه
جوزایا اسمهاتون رو یادداشت میکنه
نام خانوادگیت چیه؟ میلر
عمو
چی شده پسرم؟
شاید هم چیزی نباشه
سه نفر دیگه رو به خدمت گرفتم
اون طرف یه مَرد اسکاتلندی هست
وقتی شنید من اهل «فریزر ریج» هستم
گفت که خودش هم داره میره اونجا
میگفت راجر و بریانا رو میشناسه
از همون اسکاتلند
میگه دنبالشون میگرده
کمرون. بله
من جیمز فریزر هستم
متوجهم که با دخترم
بریانا مککنزی آشنایی دارین
بله، همینطوره
پس تو رابرت کمرون هستی
یا عیسی، نه مرد
من راب کمرون نیستم
اسم من ویلیام باکلی مککنزیه
اومدم به راجر و بریانا بگم
که کمرون دیگه مزاحمشون نمیشه
و اینکه دفترچه راجر رو پس بدم
نمیخوام برای بار دوم دست آدم نااهل بیفته
باک مککنزی
منو یاد پدرت میندازی
شاید وقتی نقاشی «لیدی گِری» رو تموم کردی
بتونی یه چهرهنگاری از من و مارشالی هم بکشی
با کمال میل
از کل خانواده نقاشی میکشم
اوه، باید بفرستیمش فیلادلفیا
برای یه بوم به اندازه کافی بزرگ
توی اردوگاه قارهای زیاد معطل نکن
بین تاجرا حرف از اینه که جنگ نزدیکه
هر وقت بتونم برمیگردم
مواظب خودت باش. تو هم همینطور
به زودی میبینمت
اگه بخت یار باشه، جفتتون رو به زودی میبینم
موفق باشی
به نظرت خونهها جون دارن؟
صدای باد بود
ولی، آره
فکر میکنم جاها
جاهایی که آدمها یه مدتی توشون زندگی میکنن
یه ذره از وجود اون آدمها رو به خودشون جذب میکنن
خیلی وقتها فکر میکنم خونهها روی آدمهایی که توشون زندگی میکنن تأثیر میذارن
پس چرا برعکسش نباشه؟
پس یعنی فکر میکنی "امی لیندزی" هنوز توی کلبهشه
و اونجا رو تسخیر کرده؟
دقیقاً در مورد کلبهاش نمیدونم
وقتی آدمها میمیرن
طبیعیه آدمهایی که باقی موندن، حسشون کنن
میدونی، حس کنن که
یه جورایی انگار یه بخشی از اونا هنوز پیششونه
ولی بعید میدونم اسم این رو بشه گذاشت تسخیر کردن
بیشتر شبیه
یه خاطرهست
یه جور دلتنگی
کاش جِین روحش میاومد پیشم
فانی
تو فراموشش نمیکنی
اونم تو رو فراموش نمیکنه
میدونی، حرف زدن درباره کسایی که از دست دادیم
باعث میشه حس کنیم انگار هنوز پیشمون هستن
جِینی همیشه زمزمه میکرد:
"شب بخیر، عزیزم"
قبل از اینکه بخوابیم
فرانسوی بلد بود؟
یه کم
میگفت مادرمون من رو اینطوری صدا میزده
"عزیزم"
جینی قبل خواب همیشه برام از پدر و مادرمون میگفت
سعی میکرده کمکت کنه یادشون رو زنده نگه داری
از چیزای خوب یا خندهدار میگفت
ولی هیچوقت درباره چیزای جدی حرف نمیزدیم
اون با دخترای دیگه توی فاحشهخونه حرف میزد
میدانم میخواست ازم محافظت کنه
گاهی آرزو میکنم کاش این کار رو نمیکرد
بهتره برم اون پنجره رو ببندم
و اون سگ کوچولوت رو هم همینطور
چی گفتی؟
خانم کانینگهام داره میآد
میشه راهنماییش کنی به اتاق پذیرایی؟
الان میآم
لابد اومده دنبال پودر نارون
بهش قول داده بودم
عصر بخیر، خانم کانینگهام
میشه لطفاً توی اتاق پذیرایی منتظر بمونید؟
عمراً منتظر نمیمونم
کمک لازم دارم
فرانسیس، صندلی رو بیار
برو یکم ویسکی بیار، لطفاً
اوه
چی شده؟
خوردم زمین
مثل یه احمق پام گیر کرد به سطل زغال و افتادم
و با شونه خوردم زمین
خب، نگران نباش. میتونم جا بندازمش
اگه فکر نمیکردم از پسش برمیآی
دو مایل راه رو توی این تمشکزارهای لعنتی تلوتلوخوران نمیاومدم
پسرت کجاست؟
اوم
نیست، رفته بیرون
همونطور که فکر میکردم، در رفته
فانی
اینجا رو محکم نگه دار
آفرین، خودشه
اِلزپِت
این درد داره
اوم
اوم
بسیار خب
آمادهای؟
آخ
مرتیکهی علفچرونِ بیصفتِ لعنتی
چیه بچه؟
خیلی وقت بود همچین حرفایی نشنیده بودم
خب دختر جوان، اگه با سربازا سر و کار داشته باشی
هم رذایلشون رو یاد میگیری هم فضایلشون رو
میتونم بپرسم این حرفا رو کجا شنیدی؟
توی فاحشهخونه زندگی میکردم
عجب
خب، گمانم روسپیها هم
در کنار رذایلشون، فضایل خودشون رو هم دارن
درباره فضایل چیزی نمیدونم
مگه اینکه راضی کردن یه مرد در عرض دو دقیقه رو
طبق ساعت، فضیلت حساب کنی
اوه، من... فکر کنم این بیشتر یه مهارت حساب میشه
تا یه فضیلت
هرچند جسارتاً باید بگم مهارت مفیدی هم هست
مطمئنم هر کسی نقاط قوت خودش رو داره
فانی، میری توی آشپزخونه
و یه بشقاب غذا برای خانم کانینگهام بکشی؟
میدونی، همیشه برام سوال بود
که اصطلاح "علفچرون" از کجا اومده
واقعاً حرف رکیکیه یا فقط یه توصیفه؟
خب، معمولاً برای کسی به کار میره
که یا بیکاره یا بیعرضه
حالا اینکه چرا شونه کردنِ علف
باید یادآور این ویژگیها باشه، معلوم نیست
ولی در واقع حرف بدی نیست
مگر اینکه کلمه "لعنتی" هم بهش اضافه بشه
ولی من هیچوقت بدون "لعنتی" نشنیدمش
حتماً خیلی چیزای بیشتری شنیدی
وقتی با ارتش سفر میکردی
اوه، از اون چیزی که فکر میکنی بدتره
شوهر اولم ملوان بود
خب، فکر کنم فانی رو شوکه کردی
نه به خاطر خودِ حرفات، بلکه
چون این حرفا رو از زبون زن محترمی مثل تو شنید
اوه، خب
زنها وقتی مردی دور و برشون نیست
راحتتر حرف میزنن
اون بچه فوقالعادهایه
ولی باید سعی کنی متقاعدش کنی که
اون میدونه که نباید توی جمع اینطوری حرف بزنه
همونطور که مطمئنم تو هم میدونی
ولی امشب اینجا راحتی هر چی دلت میخواد بگی
چون با این وضعیتت
نمیذارم برگردی به کلبهت
منظورت از وضعیتم چه مصدومیت باشه چه مستی
مطمئن نیستم، ولی در هر صورت ممنونم
ویلیام
لعنتی، خودتی
اوه، ویلیام، نمیخوای مهمونمون رو به داخل دعوت کنی؟
راه طولانیای رو اومده
من رو ببخشید، خانم مککنزی
لذت غیرمنتظرهی دیدار دوبارهتون
باعث شد آداب رو فراموش کنم
خیلی خوشحال شدم وقتی
دعوتم رو قبول کردی، عزیزم
داشتم کمکم میترسیدم که دیگه هیچوقت نبینمت
انگار یه عمر گذشته
از وقتی همگی همدیگه رو دیدیم
اجازه بده آمارانتوس، وایکاونتس گِرِی رو معرفی کنم
بیوهی برادرزادهی مرحومم
باعث افتخاره
برای غم از دست دادن عزیزتون تسلیت میگم
لرد جان گفته بود که دنبال یه نقاشِ چهره فرستاده
فکر نمیکردم یه زن باشه
حتماً خیلی ماهر هستید که ازتون خواسته بیاید
از کجا تشریف آوردید؟ کارولینای شمالی
اوه، حتماً این سفر رو تنها نیومدید؟
من اینطور برداشت کرده بودم
که همسرتون همراهیتون میکنه
آخ، همینطوره، ولی اون در حال حاضر
بیرون از شهر دنبال انجام کاریه
دیگه وقتِ شیر دادن به ترِووره
از دیدارتون خوشحال شدم خانم مککنزی
بله، خب، مسائل مهم مختلفی هست
که باید بهشون رسیدگی کنم
پس شما دو تا رو تنها میذارم
تا دوباره با هم گپ بزنید
از کارولینای شمالی اومدی؟
آخرین بار که دیدمت، داشتی میرفتی بوستون
زمانهی خطرناکیه
فکر کردیم بهتره پیش خانواده باشیم
برای همین برگشتیم به "فریزر ریج"
پس لابد فانی رو دیدی. حالش خوبه؟
آره، خوبه
مادرم خیلی ازش خوشش اومده
پدرم هم همینطور
خب، منظورم پدرِ جفتمونه
میدونستی؟
اون روزی که توی ویلمینگتون همدیگه رو دیدیم
میدونستی چه نسبتی با هم داریم؟
میدونستم
میخواستم بهت بگم
راجر، شوهرم، پیشم بود
همین بغل توی مسافرخونه بود
و بچههام، جِم و مندی
من
واقعاً میخواستم ببینیشون
حتی اگه نمیدونستی که ما
خب
خانوادهتیم
خانوادهی من؟
شاید باید یه چیز مودبانه بگم
مثل اینکه "فقط اگه خودت بخوای"، ولی خب
برای دروغ بافتن درباره حقیقت دیگه خیلی دیر شده
واقعاً معذرت میخوام که بهت نگفتم
ولی لرد جان و بابا خیلی روی نگفتنش تأکید داشتند
در جایگاهی نبودم که بگم
عذرخواهیت رو میپذیرم
هرچند، راستش رو بخوای خوشحالم که نگفتی
من... اون موقع نمیدونستم چطور باید واکنش نشون بدم
به همچین افشاگریِ بزرگی
هوم
و الان میدونی؟
نه، اصلاً نمیدونم
ولی خب مغزم رو هم متلاشی نکردم
اگه هجده سالم بود شاید این کار رو میکردم
معذرت میخوام
قصدم توهین نبود
به تو یا خونوادهت
منظورت خونوادهی خودته
ممنون که اومدید، موسیو فریزر
اجازه بدید بگم شراب بیارن
اوه، نه، ممنون
اومدم بشنوم چی میخواید بگید
ولی باید زود برگردم سر کارم
بسیار خب قربان
پس میرم سر اصل مطلب
میخوام شما رو با واقعیتهای تولدتون آشنا کنم
واقعیتهایی که فکر میکنم ازشون بیخبرید
تا حالا اسم مردی به نامِ
"کنت سن ژرمن" رو شنیدید؟
چطور؟
شما پسر اون هستید
حتماً توضیحی دارید
که چطور به این نتیجهی مضحک رسیدید
همونطور که حتماً حدس زدید، من خودم فرانسوی نیستم
با این حال، با خانوادهی فرانسوی سرشناسی وصلت کردم
همسر من خواهر بارون آماندینه
و مثل هر سلسلهی قدیمی
یه راز خانوادگیِ کثیف وجود داره
سالها پیش، خواهر بزرگترِ همسرم
رابطهی پرشور و داغی رو با کنت شروع کرد
و کمی بعد ناپدید شد
شبانه با جواهراتش فرار کرد
و همه خیال کردن رفته پیش یه معشوقهی دیگه
لابد میخواید باور کنم
که من حاصلِ این دیدار پنهانیام؟
شاید اسم زنی که ازش حرف میزنم
قانعتون کنه
آمِلی لوین بوشامپ
بله
بله، اون مرده
میتونید ادامه بدید
چند سال پیش، حقیقت رو فهمیدم
از زبونِ یکی از خدمتکارهای کنت
آملی با یه معشوقه فرار نکرده بود
کنت خیلی ساده ازش خسته شده بود
و وقتی فهمید حاملهست، از خونه کشوندش بیرون
بهش تریاک خوروند و به یه فاحشهخونه فروختش
"مزون الیز"
همونجا بود که بچهای به دنیا آورد
شما
و جناب کنت؟
آخرین بار بیشتر از سی سال پیش دیده شده
و با اینکه هیچ جنازهای پیدا نشده
شرایط ناپدید شدنش
اونقدر مرموز بود
که یه قاضی مرگش رو اعلام کرد
داراییهاش در حال حاضر بهصورت امانتی
پیش وکیلش توی پاریسه
اما اگه وارثش درخواستی بده
بدون شک همه رو آزاد میکنن
مگر اینکه قوانین فرانسه اخیراً عوض شده باشه
یه حرامزاده نمیتونه ارث ببره، پس
کلودل
اگه اجازه بدی با اسم اصلیت صدات کنم
اجازه نداری، قربان
بسیار خب
من این رو پیدا کردم
لابلای صفحات یه انجیل خانوادگیِ خاکگرفته مخفی شده بود
کاملاً مطمئنم که تنها آدم زندهای هستم
که از وجودش خبر داره
این یه عقدنامهی ازدواجه
به نظر میرسه «آملی» عفتش رو
به بهای گزافی فروخته
چون از «کُنت» خواسته بود پنهانی باهاش ازدواج کنه
و بعد راهش بده به تختخوابش
بذار بهت تبریک بگم، قربان
تو حرامزاده نیستی
به فرض اینکه این سند جعلی نباشه
واضحه که تو هم از این کار نفعی میبری
چیزی هست که وارث «موسیو لُ کنت» بتونه برات انجام بده؟
کنت سن ژرمن صاحب املاکی بود، و هنوز هم هست
اون صاحب اکثریت سهام یه اتحادیهست
که روی زمینهای «دنیای جدید» سرمایهگذاری میکنه
که دارایی اصلیش یه قطعه زمین بزرگه
توی جایی که بهش میگن «شمالغرب قدیم»
برخی
از شرکای من توی پاریس
معتقدن تا وقتی بریتانیا سرگرمِ
این شورشه
فرصتی هست تا یه مستعمرهی فرانسوی
با شهرکنشینهای فرانسوی توی اون زمین راه بندازن
بدبختانه وکیلِ کنت
به هیچ قیمتی حاضر نیست سهام رو بفروشه
اما اگه یه وارث قانونی پیدا بشه
زمین مال اون میشه
و شرکای من مبلغ قابلتوجهی به اون وارث میپردازن
در ازای اون زمین
مبلغی واقعاً قابلتوجه
کاری کردم که ازم دلخور شدی؟
فقط دارم سعی میکنم در تنهایی از مطالعهم لذت ببرم
اگه دنبال همدم میگردی
شاید خانم مککنزی از همنشینی باهات خوشحال بشه
لیدی گری، نکنه حسودیت شده؟
مزخرف نگو
هرچند هر کسی که چشم داشته باشه میبینه
که بین شما دو نفر گذشتهای وجود داره
فکر کنم حق با توئه
اون آدم مهمی توی زندگی منه
خواهش میکنم. من فکر کردم ما
مهم نیست
حماقت کردم
خانم مککنزی، یعنی «بریانا»، خواهر منه
بهم گفتی هیچ خواهر و برادری نداری
من یه حرامزادهم
خب، از نظر قانونی حرامزاده نیستم
چون وقتی به دنیا اومدم، هشتمین ارلِ السمیر
و مادرم با هم ازدواج کرده بودن
اما ارلِ هشتم پدر واقعی من نبود
مردی که من رو به وجود آورد
پدرِ بریاناست
خب
اون مرد هر کسی که بوده، حتماً
نجیبزادهی بسیار جذابی بوده
هست
اون تو رو به فرزندی قبول کرده؟
علنی نه، نه
خودم هم نمیخوام این کار رو بکنه
اون... اون هیچ دینی به من نداره
فقط چون پرسیدی دارم این رو بهت میگم
چون از همنشینی باهات لذت میبرم
جسارتاً میتونم فرض کنم تو هم از همنشینی با من لذت میبری؟
جسارت زیادیه
هرچند شاید هم اشتباه نباشه
خب
فکر کنم عادلانهست که آدم بدونه
با چه کسی داره وقت میگذرونه
من نهمین ارلِ السمیر نیستم
در واقع نیستم
هیچوقت نبودم
اخیراً همش آرزو میکنم که کاش میتونستم
این لقب لعنتی رو کاملاً کنار بذارم
هرچند قوانین انگلیس این کار رو تقریباً غیرممکن کرده
خب، شاید نتونی کنارش بذاری
اما میتونی به کسی واگذارش کنی
منظورم اینه که به نفع وارثت کنارهگیری کنی
من وارثی ندارم
خب، میتونی با من ازدواج کنی و اون رو به اولین فرزندمون بدی
هر چی نباشه، من یه بیوهم
میتونیم بریم سراغ یه زندگی شخصی
و سگهای «داشهوند» پرورش بدیم
تصور نمیکنم چیزی خستهکنندهتر از این وجود داشته باشه
مطمئناً منظورت این نیست که ازدواج با من
خستهکننده خواهد بود، ویلیام؟
شاید حتی ازش لذت هم ببری
ممنونم آمارانتوس
که در موردم بد فکر نکردی
همونطور که بهت گفتم
من دخترِ «اف. کودنِ» کتابفروشم
پدرم برای دنیا فقط همینه
فکر میکردم همسر یه بازرگان میشم
اما حالا ویسکونتس گری هستم
و پسرم دوکِ پاردلو میشه
با اینکه ممکنه مخالف باشی
اما به نظر من لقب چیزیه که فقط داریش
نه چیزی که هستی
طبق قانون، تو ارلِ السمیر هستی
دنیا هم فقط همین رو لازم داره بدونه
اما تو فقط اون نیستی ویلیام
حداقل برای من
درد چطوره؟
توی شونهم یا سرم؟
فکر کنم هر دو
قابلتحمله
هرچند کاش اون دختر اینقدر درها رو به هم نمیکوبید
اوه، اون «فنی» نیست
اون داره برای «اوان لیندسی» شیر میبره
پس کیه؟
خونهها از خودشون صدا دارن، السپت
تنها چیزی که میدونم اینه که وقتی باد از شرق میوزه
خونهی ما از سمت شیروونی اون صدای خاص رو میده
اصلاً چرا باید شیروونی ساخت؟
چون شوهر من، فریزرِ منطقهی فریزر ریجه
اگه خدای نکرده اتفاق غیرمنتظرهای بیفته
که باعث بشه مستأجرهامون مجبور بشن خونهشون رو ترک کنن
اونوقت میتونن اینجا پیش ما پناه بگیرن
و اون چه جور اتفاقیه که ممکنه بیفته؟
پسرتون
حرفهاش رو در مورد... باور میکنی؟
مرگ نوهم؟
بله، باورش میکنم
باعث تسلی خاطره
من مشخصاً داشتم به این فکر میکردم که
اون بهش چی گفت
اینکه اون، یعنی نوهت، دوباره «چارلز» رو میبینه
هفت سالِ دیگه
این رو باور میکنی؟
فقط همین رو میدونم که خودش باورش داره
روز بخیر خانم فریزر
اومدم مادرم رو ببرم
کمکش میکنم وسایلش رو جمع کنه
لازم نیست. خودم انجامش میدم
اون توئه
مادر، خوبی؟
شنیدم آسیب دیدی
آره، شونهم
اما خانم فریزر تونست به خوبی
درمانش کنه
خیلی مهماننواز بوده
از همصحبتی باهاش لذت بردم
شوهرش فعلاً برای کاری بیرون از خونهست
اینطوره؟
تعجب کرده بودم
پیدا کردن شوهر شما کار سختیه
میخواستیم با هم حرف بزنیم
یا حداقل من اینطور فکر میکردم
خب، اون هم مشتاقه با شما صحبت کنه
اما این کارش نمیتونست منتظر بمونه
بسیار خب
خانم، ازتون ممنونم بابت مراقبتی که
از مادرم کردید
تا یه هفتهی دیگه کاملاً خوب میشه
اما، بیا، اینها یه سری گیاه داروییه
که دردش رو تسکین میده
خونهی خیلی خوبی دارید
حتماً خیلی سوت و کوره
وقتی اون نیست و شما اینجا تنها هستید
من حالم خوبه
مطمئن باشید
هر لحظه ممکنه برگرده خونه
بهش میگم که سری زدید
چارلز، گاری رو آوردی؟
البته مادر
تا دیدار بعد، خانم فریزر
فکر میکنی داره بهت راست میگه؟
خیلی محتمله که راست بگه
آملی... میشناختمش، اما
نمیدونستم که مادرمه
توی فاحشهخونه بچههای زیادی به دنیا میان
کوچیکترها، به هر زنی میگفتن «مامان»
به هر کسی که بهشون غذا میداد
و اگه زنی مجبور بود بره سراغ مشتری
و بچهش گرسنه بود
فقط اون رو میسپرد به یه دخترِ دیگه
آملی... به خاطر رفتار متکبرانهش
بهش میگفتن «بارونس»
حتی اون موقع هم میدونستم این اسم از رو بیرحمیه
اما تا امروز نمیدونستم چقدر بیرحمانه بوده
باهات مهربون بود؟
اون از همهی بچههای
فاحشهخونه متنفر بود، اما
از من بیشتر از همه
حالا میفهمم چرا
من حاصلِ نطفهی مردی بودم که همهچیز رو ازش گرفته بود
عشقش رو
آزادیش رو
و حتی خانوادهش رو
فکر کنم حدوداً شش سالم بود که مرد
دچارِ گلودردِ مهلکی شده بود
یادمه صدام زد به اتاقش
چی بهت گفت؟
پسر خوبی باش
«پسر خوبی باش.»
عادلانه نبود که
تو رو مقصرِ اتفاقاتی بدونی که براش افتاده بود
از کسی که زندگیش پر از بیرحمی بوده
اون هم به دستِ چنان شروری
انتظار عدالت ندارم
کنت سن ژرمن
توی فرانسه سعی کرد «بانو» رو بکشه
و حالا فهمیدم که اون پدرِ منه
تو مثل اون نیستی
این رو بهتر از هر کسی میدونم، عشقم
اما اگه واقعاً وارثشی
میتونی از چیزی که برات باقی گذاشته در راه خیر استفاده کنی
اگه پیشنهاد این «بوشامپ» رو قبول کنی
اون مرد یه جندهست. من باید بشناسمش
احتمالاً تمام عمرش همین بوده
البته موسیو بوشامپ پیرتر از اونیه که تنفروشی کنه
اما از روی ناچاری خودش رو میفروشه
اما تمام چیزی که ازت میخواد
اینه که مقداری زمین بهش بفروشی، نه؟
زمینی که به خاطر تولدت حقته
آره، اما چرا؟
چه عواقبی داره
فروختنش به اون شرکا توی پاریس؟
اونها میخوان یه مستعمرهی فرانسوی
توی خاک آمریکا راه بندازن، اما
ما خودمون رو وقفِ آرمانِ میهنپرستان کردیم
ما نمیجنگیم که از دست پادشاه انگلیس آزاد بشیم
که فقط بشیم نوکرِ یه پادشاه فرانسوی
تو که نمیدونی کار به اونجا میکشه یا نه
تو هم نمیدونی که نمیکشه
همهش این نیست
من میشناسمت فرگوس فریزر
چرا فکر کردن به این پیشنهاد اینقدر برات سخته؟
برای ادعای این ارث و میراث، این زمین
باید علنی اعتراف کنم
که کنت سن ژرمن پدرم بوده
موسیو بوشامپ چیزی رو بهم گفت که هر یتیمی دلش میخواد بشنوه
اینکه من پسرِ مرد بزرگی هستم
اما من همین حالا هم پسرِ مرد بزرگی هستم
نگران نباش عزیزم
اوم، یه کشتی جنگی فرانسوی، «تُرویت»
هر از گاهی به شلیک توپهاش رو میاره
واقعاً مایهی دردسره
اون سرِ جزیرهی هاچینسون لنگر انداخته
دورتر از اونه که بتونه به شهر آسیبی بزنه
بهت اطمینان میدم
جات کاملاً امنه
اوه، از شنیدنش خوشحالم
خب
چرا به ویلیام نگفتی که من دارم میآم؟
چون... خب
چون نمیدونستم چه واکنشی نشون میده
انگار ویلیام از وقتی که
حقیقتِ والدینش رو فهمیده، خودش رو گم کرده
اما خب، تو و اون توی یه
تجربهی نسبتاً منحصربهفرد با هم شریک هستید
فهمیدنِ اینکه جیمز فریزر پدرتونه
پس واسه همین منو اینجا دعوت کردی
نه برای کشیدنِ پرترهی آمارانتوس
فکر میکنی من میتونم به ویلیام کمک کنم
نه، من واقعاً فکر میکنم که یه پرتره از نوه
و عروسش، حالِ برادرم رو خیلی بهتر میکنه
اما... بله
اگه کسی باشه که بتونه ویلیام رو سرِ عقل بیاره
و دربارهی مشکلاتِ فعلیش باهاش حرف بزنه
اون تویی
میتونستی فقط حقیقت رو بهم بگی، میدونی که؟
در هر صورت میاومدم
فکر نمیکنم تو هم با من
کاملاً صادق بوده باشی
یا باید دقیقاً بپرسم که اون کارهای
شوهرت بیرون از شهر چیه؟
نکنه به اون اردوگاهِ
ارتشِ قارهای اونجا ربطی داره؟
من... من میتونستم
دربارهی هدفم از این ملاقات صریحتر باشم
اما
نمیخواستم ریسک کنم که همین الان ردم کنی
اگه فقط یه ویژگی باشه که جیمز فریزر
با موفقیت به همهی بچههاش منتقل کرده باشه
اون لجبازیه
خیلی سخته که
مجبورت کرد کاری رو انجام بدی که دلت نمیخواد
ویلیام
ویلیام هم همینطوره
همسرِ مرحومم، ایزابل، بهم گفت که ویلیام یه بار گم شده بود
توی املاکش تو هلواتر
اون موقع
سه سالش بود یا همین حدود
داشت تنهایی توی مه، بین تپهها پرسه میزد
بعضی وقتا اون صحنه رو میبینم
بعضی وقتا
چیزای دیگه رو
وقتی پدر یا مادر باشی، این چیزا رو میبینی
بله
نمیتونم قولی بدم
اما میبینم چیکار میتونم بکنم
ممنونم
ممنونم عزیزم
هیس
جم و مندی عالی بودن
رادنی و کلرِ کوچولو واسه دفعهی بعد لحظهشماری میکنن
چی بهش میگن؟ شبنشینی؟
خب، خوشحالم که مایهی دردسر نبودن
ابداً
هر بچهای یه معجزهست
حالت خوبه ریچل؟
بله
حق با توئه لیزی، البته
هر بچهای یه معجزهست
هرچند در مورد آگـی، معجزه اینه که
چقدر میتونه بدونِ نفس گرفتن جیغ بکشه
بعضی وقتا صداش دقیقاً مثل گربهی وحشیه
خب، همهمون این دوران رو گذروندیم
مندی نگاه کن! پدربزرگه
پدربزرگ
زود باشین
بدو، دارن میان. زود، زود، زود
واقعاً از دیدن پدربزرگشون خوشحالن
اون کیه همراهشه؟
هیچ ایدهای ندارم
باک! آه
بچهها! بیاین اینجا
مندی، جمی، چطوری پسر؟
مامانبزرگ نگاه کن، پسرعمومونه
باک! این باکه
سسنک، اجازه هست بهت معرفی کنم
ویلیام باکلی مککنزی؟
کلر فریزر، آوازهت زودتر از خودت رسیده
مال تو هم همینطور
حتماً سفرِ خیلی طولانیای داشتی
طولانیتر از اونی که بتونم توضیح بدم
بهش گفتم که هر چقدر بخواد
میتونه توی "ریج" بمونه
البته
تو خانوادهی مایی
بفرمایین. بیاین داخل
مطمئنم هر دوتاشون دارن از گشنگی ضعف میکنن
آره
راستی از اون، اِم
ساندویچهای کرهبادومزمینی ندارین؟
چی نگرانت کرده، عزیز دلم؟
توی شمال یه قتلعام اتفاق افتاده
یه رهبر موهاک به اسم جوزف برنت و یه کاپیتان وفادار
به یه شهرِ شورشی حمله کردن
من جوزف برنت رو میشناسم
ارتشِ قارهای هم با فرستادن نیرو دنبالش، تلافی کرده
"ارتش میهنپرست در امتداد رودخونهی ساسکوهانا پیشروی کردن..."
"...و هر دهکدهی سرخپوستی که سر راهشون بود رو ویران کردن."
"چهل دهکده در آتش سوختن و..."
"...پوستِ سرِ تعداد بیشماری کنده شد."
اوه، خدای من
مگه "دریاچهی سایه" همونجا نیست؟
جایی که همسر سابقِ تو
وایونیـاوه
آره
و... و پسرت
تهیوکاس نه توتیس
سریعترینِ مارمولکها
ریچل
من باید برم شمال
باید بفهمم چه بلایی سرشون اومده
البته که باید بری
و من و آگی هم باهات میآیم
دلم واسه این گربهی وحشیِ کوچولو تنگ میشه
تا برگردی کلی بزرگ شدی
واقعاً هیچی نمیتونم بگم که
قانعت کنم تو و آگی اینجا بمونین؟
ممنونم کلر، اما نه
تو بودی میذاشتی شوهرت ۷۰۰ مایل رو تنهایی بره
تا همسر اولش رو نجات بده؟
حرفت منطقیه
هوم
دعا میکنم امیلی و بچههاش رو صحیح و سالم پیدا کنیم
اما وقتی اونها رو میبینه، میخوام کنارش باشم
تا زندگیای که اینجا داره رو فراموش نکنه
این منو آدم بدجنسـی میکنه؟
اوه
نه ریچل
این فقط نشون میده که تو یه انسانی
بیا اینجا
بیا
ریچل میگه قصد داری توی فیلادلفیا توقف کنی
تا بتونه بره به یه جلسهی درست و حسابی
آره، دلش واسه این کار لک زده بود
آره، میخوام اونجا بری به اون روسپیخونه
همونی که فرانسیس با خواهرش اونجا زندگی میکرد
و با چندتا از دخترها حرف بزنی
یه روسپیخونه؟
مگه همین که دارم میرم همسر اولمو پیدا کنم کافی نیست؟
موضوع مربوط به فرانسیسه
ازشون دربارهی جِین بپرس، هر چیزی که دربارهی خانوادهش گفته
دوست داریم فرانسیس بیشتر دربارهشون بدونه
هر چی بتونم ته و توشو درمیآرم
من، اِم
یه چیز دیگه هم باید قبل از رفتنت بهت بگم
اون کتابی که بریانا با خودش آورد رو یادته؟
همونی که اون یکی پدرش نوشته بود؟
آره، بهم گفته بود
فرانک رندال؟
دربارهی اسکاتلندیها توی آمریکاست
دربارهی اینکه اونها
ما توی انقلاب چه کارهایی خواهیم کرد
اونجا به یه جنگ توی مناطق مرزی اشاره شده
توی جایی به اسم "کینگز مانتین"
اسم اینجا رو شنیدم
فرانک میگه من توی اون جنگ میجنگم
کی اتفاق میافته؟
اونطور که نوشته، اکتبرِ آینده
کلر فکر میکنه اون داره حقیقت رو میپیچونه
اما خب
من روز به روز بیشتر متقاعد میشم که اینطور نیست
من هم اونجا پیشت خواهم بود، عمو
وقتِ کافی دارم که کارهام رو توی شمال تموم کنم
و به موقع برسم خونه
هی
نگران نباش
ممکنه پدرم دیگه نباشه
اما من به جای اون، هوایِ پشتت رو دارم
ممنونم پسر
امیدوارم توی سفرت در امان باشی
سرباز
عصر بخیر. کلنل ماریون؟
من راجر مککنزیِ کشیش هستم
بابت ایجاد مزاحمت معذرت میخوام، اما خب
پیدا کردنِ شما سخته و درخواست من هم فوریه
اومدی که داوطلب بشی؟
ارتش قارهای خیلی سختگیر نیست
هرچند باید بگم
کشیشهایی که گهگاه میان پیشمون
معمولاً بهترین لباسشون رو واسه جنگیدن نمیپوشن
نه قربان
من... اومدم تا ازتون درخواست کمک کنم
پدرزنم ۱۰ هزار اِیکر زمین
توی کارولینای شمالی داره
یه سرگرد انگلیسی به اسم پاتریک فرگوسن
توی مناطق مرزی داره آشوب به پا میکنه
و نیروهایِ وفادار به پادشاه رو جمع میکنه
و از اونجایی که ما میهنپرستیم، تصمیم گرفتیم
نیرویِ مردمیِ خودمون رو تشکیل بدیم
اما به اسلحه نیاز داریم
فکر میکنم شما قبلاً به بقیه مثل ما کمک کردین
اومهوم
میتونم هزینهش رو پرداخت کنم
فکر کنم بتونیم به یه توافقی برسیم
خب، من یه نامه از طرف پدرزنم دارم
که جزئیات توش نوشته شده
پدرزنِ شما ژنرال جیمز فریزره؟
بله
همون مردی که نیروهاش رو توی مونوماث رها کرد
تا به همسرش برسه؟
بله
جیمز فریزر مرد شریفیه قربان
و سرباز خیلی شجاعی هم هست
وقتی به زنش شلیک شد، جنگ دیگه برده شده بود
راسته که میگن استعفانامهش رو
پشتِ کمرِ یه سرجوخه توی گلولای امضا کرده؟
در واقع، اون رو با خونِ زنش نوشت، اما بله
چارهی دیگهای نداشت
وقتی ژنرال لی بهش دستور داد ترکش کنه
زنش زخمی بود، که
مطمئنم شرایط خیلی خاص و غیرعادی بوده
حقیقت اینه که اگه به خاطرِ
دادگاهِ لی و وساطتِ لافایِت نبود
فریزر بعد از مونوماث توی دادگاه نظامی محاکمه میشد
و شاید حتی دارش میزدن
آه قربان، مردمِ ما در خطرن
شرایطِ ما اینجا هم خیلی وخیمه
منابعِ ما خیلی محدوده
حتی با کمکِ متحدایِ فرانسوی جدیدمون
نمیتونم چیزی رو که دارم
به کسی بدم که اعتمادِ ارتشِ قارهای رو از دست داده
مطمئناً سالها خدمت و فداکاریش
برای این آرمان باید
جواب من منفیه جناب کشیش مککنزی
و این حرفِ آخرمه
پس من دیگه مرخص میشم قربان
متأسفم، ولی این امکانپذیر نیست
منظورتون چیه؟
ما تا چند روز دیگه به شهر حمله میکنیم
ژنرال لینکلن به نگهبانها دستور داده
جلوی هر کسی که از اردوگاه خارج میشه رو بگیرن
تا جلویِ فراریها رو بگیریم که
به انگلیسیها خبر ندن
نمیتونی بری
من اومدم تا برای جنگ با انگلیسیها ازتون کمک بخوام
حتماً فکر نمیکنید
که من قراره اینجا رو ترک کنم و به اونها کمک کنم
من دستور دارم جناب کشیش مککنزی
قربان، همسرم توی شهره
بهش قول دادم که برمیگردم
هر مَردی که اینجاست، به زنش همچین قولی داده
به مادرش، به پسرش
خیلیا زنده نمیمونن که پای قولشون وایسن
ولی تو شاید بمونی
میتونم یه جای امن برات پیدا کنم که تا تموم شدنِ جنگ، اونجا منتظر بمونی
مگه اینکه بخوای بجنگی
میتونم یه تفنگِ حسابی بهت بدم
نه
اوه
پس همینجا بمون و منتظر باش
اگه اوضاع بیریخت شد، میتونی برای خاک کردنمون کمک کنی
قربان، صبر کنید
اِم، من... من اصلاً با تفنگ بلد نیستم کار کنم
ولی اگه یه شمشیر بهم بدید، پابهپاتون میجنگم
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.