All language subtitles for Mystery.Island.House.Rules.2025.720p.KING_SUBTITLE-FA

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian Download
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫و حالا دیگه هیچ گوری نداری که بری.

‫اگه هولش داده باشن، نه اینکه خودش پریده باشه،

‫جسد باید از برج دورتر میفتاد.

‫تازه.

‫قاتله یادش رفته رد پاشو پاک کنه،

‫جا واسه پیدا کردن یه سرنخ گذاشته.

‫نابغه.

‫آخ! حال می‌کنم یه قتل تو این خرابه‌ها ترتیب بدم.

‫می‌دونی، کارو بکشونیم به بقیه جاهای جزیره.

‫اوه، «خون روی صخره‌ها».

‫من یه فکر بهتر دارم.

‫«خون روی کوه‌های راکی» چطوره؟

‫منظورت چیه؟

‫فکرشو بکن: قتل تو برف.

‫برف تو «جزیره اسرارآمیز»؟

‫اجازه هست «کوهستان اسرارآمیز» رو معرفی کنم؟

‫خب، همون‌طور که همه‌مون می‌دونیم،

‫اینجا گاه‌گداری قتل واقعی هم اتفاق افتاده.

‫۴۵ تا بازی هم داشتیم که توش مو از سر کسی کم نشده.

‫آره، و کتاب منم دیگه تقریباً تمومه،

‫که جزئیات بیشتری از قتل‌های واقعی رو فاش می‌کنه.

‫نه، نه، نه، نه، شما اشتباه متوجه شدی.

‫این قتل‌های واقعی، اشتیاق مردم رو

‫برای اومدن به «جزیره اسرارآمیز» بیشتر کرده

‫ما در حال حاضر تا ۱۳ ماه آینده جامون پره.

‫واسه همین منم یه ایده توسعه به کارلوس دادم،

‫و با هم به «کوهستان اسرارآمیز» رسیدیم.

‫تازه ملک رو تو مونتانا خریده.

‫فکر نمی‌کردم کارلوس با چیزی خارج از جزیره حال کنه.

‫اوه آره، یه خورده مخ‌زنی لازم داشت،

‫ولی من واسه همین اینجام دیگه،

‫که به فکر آینده «جزیره اسرارآمیز» باشم.

‫و با این ملک جدیده، می‌تونیم توسعه رو شروع کنیم.

‫عالیه، ولی مطمئن نیستم

‫من و اون از پس نوشتن بازی واسه هر دوتا ملک بربیایم.

‫آ، نگران اونش نباش.

‫کارلوس سفت و سخت مشغول بررسی سوابق کارمندای جدیده. .

‫اوه، و وقتی کارش تموم شه، میاره

‫تیم «کوهستان اسرارآمیز» رو اینجا.

‫اوه، چه باحال. پس یعنی میان یکی از بازیای ما رو بازی کنن؟

‫اوه، برعکس. ما قراره بازی اونا رو بازی کنیم.

‫به سلامتی شروع‌های تازه.

‫یه کم ترسناکه

‫که دیگه اون کاری رو که باهاش شناخته می‌شدم، نداشته باشم

‫خداحافظی با لندن چطور بود؟

‫خب، با این هوا،

‫حس می‌کنم لندن رو با خودم آوردم اینجا.

‫مطمئنی این همون چیزیه که می‌خوای؟

‫می‌دونی که عاشق کارمم.

‫و تو کارت هم عالیه. - ممنون.

‫ولی چند وقتیه دارم به این قضیه فکر می‌کنم،

‫واسه همین این چند ماه اخیر دنبال یه نشونه بودم

‫که ببینم باید تو لندن بمونم

‫یا بیام اینجا و «جزیره اسرارآمیز» رو بکنم کار تمام‌وقتم.

‫اون نشونه چیزی شبیه این بود؟

‫انکار نمی‌کنم که یه بخشیش همینه.

‫ولی اینم بگم، قضیه لانی آلفرد رو شنیدی؟

‫لانی آلفرد، همون روانپزشکه که هفت نفرو کشت؟

‫خب، اون موقع نمی‌تونستم بهت بگم،

‫ولی من بودم که ازش اعتراف گرفتم.

‫وای، دمت گرم.

‫آره، تهدید کرد همون بلایی رو سرم بیاره

‫که سر هفت تا قربانیش آورده بود.

‫و اون اولین کسکشی نیست که همچین تهدیدی می‌کنه،

‫ولی من تصمیم گرفتم که اون آخریش باشه.

‫می‌ترسم اون بیرون آدم داشته باشه.

‫اینجا جات امنه.

‫سلام. ♪ تنم تو رو می‌خواد ♪

‫♪ و حرفایی که می‌زنی ♪

‫♪ ولی وقتی یادم میاد، درد داره ♪

‫سر اون پیچه، رستوران دریایی مورد علاقه‌مه.

‫رزا بهترین سِویچه رو درست می‌کنه.

‫خیلی خوش‌ شانسم که یه دوستی دارم که،

‫وایسا، می‌دونی، یکی که بتونه بهم نشون بده

‫محله جدیدم چه خبره.

‫بذار خیابون مورد علاقه‌م رو بهت نشون بدم، اِم.

‫ببین، اِم، فکر نکنم دیگه رازی در میون باشه

‫که من ازت خوشم میاد، و...

‫آره.

‫من فقط خیلی مشتاقم

‫که بیرون از کار وقت بیشتری باهات بگذرونم.

‫منم همین‌طور.

‫اوم، ببخشید، من-من فکر کردم یکی رو دیدم.

‫من- من فکر کنم فقط خسته‌م. جت لگ شدم و...

‫بذار برسونمت خونه.

‫فکر کنم هردومون به یه خواب حسابی احتیاج داریم

‫اگه قراره فردا رو فرم باشیم.

‫جیسون. - می‌دونم، قضیه پیچیده‌ست

‫چون داریم با هم کار می‌کنیم.

‫بیا فعلاً روز به روز پیش بریم.

‫هی، تو.

‫هی، خودت.

‫یه کم خوابیدی؟

‫یه کم.

‫می‌بینم که قایق رو هم از قبل آپگرید کردن.

‫اوه، یعنی جینی از این قضیه خبر داره؟

‫خب، سلام به شما دوتا.

‫بِنِت، چطوری؟

‫اوه، راستش یه کم گیج و منگم.

‫می‌دونید این اولین باره

‫که از وقتی به «جزیره اسرارآمیز» اومدم، خارج از جزیره بودم

‫اونم واسه یه هفته تموم؟

‫اوه، اینم دستیار جدیدم، تام رابینسون.

‫خانم بِنِت!

‫لطفاً با کارآگاه ترنت و دکتر پریستلی آشنا شید.

‫اوه وای! مغز متفکرای پشت این بازی.

‫باعث افتخاره با هردوتون آشنا می‌شم.

‫همچنین.

‫اوه، میس تِری، اوکی. میس تِری، همم.

‫اوه، مثل میستری! اوه، اوه، من-من گرفتم.

‫جیسون! - کارلوس.

‫امیلیا! خیلی حال می‌کنم که قراره باهات بازی کنم.

‫و خانم بنت. خوشحالم که بالاخره از نزدیک می‌بینمتون.

‫منم همین‌طور.

‫به خانواده «جزیره اسرارآمیز» خوش اومدی، تام.

‫ممنونم قربان، من خیلی هیجان‌زده‌م.

‫خیلی، خیلی هیجان‌زده‌م.

‫ممنونم. اوکی.

‫این یکی فرق داره. یه قایق جدید.

‫اوه، «جزیره اسرارآمیز» سطح توقع رو خیلی بالا برده.

‫امیدوارم «کوهستان اسرارآمیز» بتونه به پاش برسه.

‫من کاملاً مطمئنم که می‌تونن.

‫آخ، برگشتن چه حالی می‌ده.

‫چی می‌گی، من و تو این معما رو حل کنیم

‫تو یه زمان رکوردشکن؟

‫دقیقاً داشتم به همین فکر می‌کردم.

‫و بعدش می‌تونیم تو خشکی جشن بگیریم

‫با یه قرار شام دیگه.

‫عالیه.

‫ممنون. دوشنبه می‌بینمت.

‫میشه بگی همتاهای ما کیا هستن؟

‫سرتیم اونا، نقطه مقابل جینی،

‫دِکس لانگسترثه.

‫همون آدم پرادعای رو مخ از آکسفورد؟

‫شاید اون موقع‌ها، ولی الان رزومه خفنی داره

‫و یه تیم کاردرست جمع کرده.

‫دکس لانگسترث، وارث برند هتل‌های لوکس لانگسترث،

‫مهمون‌نوازی و مدیریت تو خونشه،

‫ولی داره سعی می‌کنه تو این صنف واسه خودش اسم و رسمی به هم بزنه.

‫ریگان موریس، یه کارآگاه پلیس از اداره پلیس شیکاگو.

‫اون یکی از نویسنده‌های بازیه.

‫دکتر استنلی ویلیامز، روانپزشک جنایی سرشناس،

‫که به اف‌بی‌آی کمک کرده ده‌ها قاتل رو بگیره.

‫اینگا سورنسون، سرخدمتکار مخصوص «کوهستان اسرارآمیز»،

‫که تونستیم از یه کله‌گنده سوئدی بقاپیمش.

‫و مسئول امنیتش، خلیف بروکس.

‫پزشک سابق نیروهای ویژه ارتش.

‫جرئت دارم بگم آماده‌ایم.

‫کلیدهای موفقیت رو یادتون باشه:

‫توجه به جزئیات، اعتقاد راسخ،

‫و هیچ‌وقت یادتون نره که از کارتون لذت ببرید.

‫کارلوس!

‫دکس!

‫امیلیا، عزیزم!

‫خوشحالم می‌بینمت، دکس.

‫مممم، ماچ.

‫جینی! خیلی وقته ندیدمت.

‫من که می‌خواستم بگم کاش بیشتر هم نمی‌دیدمت.

‫اوه! خوبه، هنوزم نیش و کنایه‌ت سر جاشه.

‫نمی‌دونستم داریم می‌ریم

‫مهمونی بالماسکه «گتسبی بزرگ».

‫ممنون بابت تعریفت.

‫یکی از رمان‌های مورد علاقه‌مه.

‫معلومه که هست.

‫شما باید جیسون ترنت باشید!

‫رو پاسپورتم که همینو نوشته.

‫نوشته دکستر کریسپین نویل دراموند لانگسترث

‫رو پاسپورت من.

‫اوه، حتماً واسه مامورای گمرک خیلی باحاله.

‫بنت، خوش اومدی، و ممنون

‫که گذاشتی به قلمروت تجاوز کنیم.

‫اوه، راستش انتخاب دیگه‌ای نداشتم،

‫آقای لانگسترث.

‫و شما هم تام رابینسون هستی که تازه استخدام شدی..

‫بله، خودمم.

‫همگی خوش اومدین!

‫لباساشون یه کم زیادی ضایع نیست؟

‫نه، وایسا! دارین با کارمندای ما چیکار می‌کنین؟

‫فقط داریم یه کم واقع‌گرایی بیشتر به بازیمون اضافه می‌کنیم.

‫پس خبری از غذاهای خفن نیست، خبری از خدمتکارایی که نعنا میذارن

‫رو بالشتون هم نیست.

‫چی؟ خب، این که-

‫انتخاب جسورانه‌ایه. خوشم اومد.

‫حالا همه‌مون تو ایوون جمع می‌شیم

‫واسه کوکتل‌های شب تِم کریستالمون.

‫ولی اول یه گیلاس شامپاین می‌زنیم

‫و بعدش همتاهاتون اتاقاتون رو بهتون نشون می‌دن.

‫کارلوس، تو با من و جینی میای.

‫باعث خوشحالیه، دکتر پریستلی.

‫لطفاً امیلیا صدام کن، دکتر ویلیامز.

‫به شرطی که تو هم منو استنلی صدا کنی.

‫آره، وای، می‌بینم که حسابی رفتی

‫تو فاز تِم کوهستان.

‫آه.

‫اوه، جان مورتا.

‫دکس حس کرد که مؤسس باید تو یه جایگاه ویژه باشه.

‫اوه، یعنی دکس نفهمیده

‫که همین مؤسسه سعی کرد قتل رو بندازه گردن کارلوس.

‫اینو تا حالا ندیده بودم.

‫آقای دل فوئگو، باید با ما بیاید.

‫خب، سلام.

‫دکس، واقعاً؟

‫یعنی می‌گم، این یه کم خزه، حتی واسه تو.

‫از طرف دیگه، خوبه که آدم یادش بیاد

‫خطرات غرور کاذب چی هست.

‫خب، منم دقیقاً همین فکرو کردم، کارلوس. بریم؟

‫خب اینم اتاق شما.

‫ممنون.

‫من، اه، باید اعتراف کنم، حس خیلی عجیبی داره

‫که تو یکی از این اتاقا مهمون باشم.

‫واو!

‫اینجا که باحاله.

‫رسیدیم.

‫اوه، عاشق این جزئیات کوچولوشم.

‫این فوق‌العاده‌ست.

‫اوه، خیلی خوشحالم که خوشت اومده.

‫بفرما، جینی.

‫آره، هرچند من سوئیت‌های سمت شرقی رو ترجیح می‌دم.

‫خب، شاید این طرف

‫یه دید جدیدی بهت بده؟

‫همم.

‫اگه چیزی خواستی اصلاً تعارف نکن.

‫من اینجام تا اقامتت تا جای ممکن راحت باشه.

‫اوه، ممنون.

‫این، اه، خیلی خارج از دایره امن منه.

‫جات امنه، من خیلی تجربه دارم،

‫هرچند نه به اندازه تو.

‫آوازه‌ت زودتر از خودت رسیده.

‫خب، ممنون. خیلی لطف داری.

‫فقط یه بارم که شده از مهمون بودن لذت ببر،

‫و امیدوارم بعداً از بازی کردن هم لذت ببری.

‫خب، باید اعتراف کنم،

‫واسه اون خیلی هیجان دارم.

‫عالیه. پس یه کم استراحت کن تا واسه کوکتل ببینیمت.

‫اوه، خانم سورنسون، فقط یه چیز دیگه.

‫کارفرمای قبلیتون، همون کله‌گنده‌هه؟

‫چیزی هست که باید بدونم؟

‫من به جلو رفتن اعتقاد دارم، نه عقب رفتن.

‫تو تا حالا واقعاً تو جزیره نبودی،

‫درسته؟

‫آره، آره، من-من عکساشو دیدم،

‫ولی منظورم اینه که این، این یه چیز دیگه‌س.

‫می‌دونی، بهترین هفته اول کاری عمرم بوده.

‫خب، فقط یادت باشه حواست جمع باشه.

‫هر چیزی می‌تونه یه سرنخ باشه.

‫وایسا.

‫یعنی بازی شروع شده؟

‫فقط می‌گم باید همیشه حواست جمع باشه.

‫هی، می‌تونی یه سرنخ بهم بدی؟

‫آره، نمی‌خوام جلوی این جماعت خودمو ضایع کنم.

‫آره، اینا رئیسای جدیدمن.

‫تازه، کمکت هم به دردم می‌خوره.

‫پس داری نقش پسر جدید معصوم رو بازی می‌کنی؟

‫از این کارت خوشم میاد.

‫همینم هست.

‫من مشتاقانه منتظرم که تیم شما

‫بازی تیمای «کوهستان اسرارآمیز» رو بازی کنه.

‫خب، از نظر فنی ما فقط یه تیمیم.

‫ولی اگه هر وقت راهنمایی، نکته، ایده‌ای خواستی،

‫من بیش از حد مایلم که کمک کنم.

‫نه، خیلی ممنون.

‫اوه نه، جدی می‌گم دکس،

‫من خیلی بیشتر از تو این کارو کردم.

‫من خوب می‌دونم چی باعث می‌شه این بازیا موفق بشن.

‫اوه، شکی ندارم که می‌دونی،

‫ولی تو اینجایی که بازی ما رو بازی کنی.

‫جینی، سعی کن ریلکس کنی و لذت ببری.

‫کی می‌دونه، شاید چندتا نکته هم یاد گرفتی.

‫آره، همون‌طور که تو هم یاد می‌گیری.

‫اولیش اینکه مدیر عملیاتی «جزیره اسرارآمیز» رو

‫نندازی تو یکی از این سوئیت کوچیکا.

‫پس تو هنوز سر کاری؟

‫هستم. بهم گفتن تو هم هستی.

‫بودم، ولی اوضاع عوض شد.

‫چندهفته پیش استعفامو دادم.

‫می‌تونم بپرسم چرا؟

‫آماده یه تغییر بودم.

‫و فکر کردم این می‌تونه یه فرصت عالی باشه

‫که از مهارت‌هام استفاده کنم، ولی مجبور نباشم سروکله بزنم

‫با جرم و جنایت واقعی و کاغذبازی.

‫به‌علاوه پولی که می‌دن.

‫مطمئن نیستم چرا تو از نیروی پلیس بازنشست نشدی.

‫فکر کنم هنوزم حال می‌کنم آدم بدا رو بگیرم.

‫هیچ‌وقت تکراری نمی‌شه، نه؟

‫اصلاً.

‫از همین الان دلم واسه اون بخشش تنگ شده.

‫اینم اتاق شما، کارآگاه.

‫خب، پس تنهاتون می‌ذارم.

‫من- من فقط می‌خواستم بگم،

‫با کاراتون آشنام و واقعاً تأثیرگذاره.

‫اوه! خب، ممنون، امیلیا.

‫منم همینو راجع به تو می‌گم.

‫ش- شما کارای منو می‌شناسید؟

‫اوه آره. من تو لندن آشنا دارم.

‫تا جایی که می‌دونم شما همونی بودی

‫که از لانی آلفرد اعتراف گرفتی؟

‫خودم بودم، آره.

‫تحت تأثیر قرار گرفتم.

‫ولی الان دیگه پلیس متروپولیتن رو ول کردی؟

‫وقت رفتن بود،

‫و اینکه دیگه قاتلا تهدیدم نکنن.

‫آه!

‫خلیف، خفه شو.

‫تو قضیه اون روحه رو می‌دونی؟

‫-آره، شاید بدونم. -آره.

‫تو خوبی؟

‫اینو باش. داره پاچه‌خواری کارلوس رو می‌کنه.

‫باید بگم،

‫دکس تیم خفنی جمع کرده.

‫تو همین الانشم یه تیم خفن داری.

‫اینجا همه چی رو به راهه؟

‫آه، جینی داره راجع به این توسعه دو دل می‌شه.

‫این ایده تو بود. تو کارلوس رو راضی کردی این کارو بکنه.

‫آره، من این توسعه رو می‌خوام.

‫فقط، فقط نمی‌خوام جامو بگیرن.

‫-غیرممکنه. -عمراً.

‫عالی شد.

‫اونا خفنن، ولی نباید خر بشیم و اعتماد کنیم

‫به هرکدوم از این آدما.

‫باید اونا رو دشمن ببینیم

‫اگه می‌خوایم بازیشون رو حل کنیم و احتمالاً سریع،

‫و به کارلوس نشون بدیم استادای واقعی معما کیان.

‫هم!

‫خب اگه می‌شه از همه‌تون بخوام از تخیلتون استفاده کنین

‫و یه قله پوشیده از برف رو بالای این عمارت تصور کنین،

‫اون‌وقت می‌تونم به همه‌تون خوشامد بگم به «کوهستان اسرارآمیز».

‫-خیلی خب. -وای!

‫حالا ما داریم یه مسیر متفاوت رو پیش می‌گیریم

‫نسبت به «جزیره اسرارآمیز» با اون حال و هوای قدیمی عصر طلایی

‫داستان‌های کارآگاهیش و نبود تکنولوژی.

‫اینجا تو «کوهستان اسرارآمیز»، ما به نوآوری بها می‌دیم.

‫درحالی‌که «جزیره اسرارآمیز» نه آنتن موبایل داره نه وای‌فای،

‫ما تو این هفته گذشته نصب کردیم

‫یه شبکه بلوتوث موقتی.

‫گوشی‌هایی که اینگا و خلیف دارن بهتون می‌دن

‫یه بخش حیاتی از بازی کردن خواهد بود.

‫اوه، این خیلی باحاله.

‫اه، مال من الان فقط یه صفحه سیاهه.

‫درسته، وقتی آنلاین بشه،

‫اون نشونه شروع بازیه.

‫دل‌چسبه.

‫به سلامتی.

‫-به سلامتی. -به سلامتی.

‫به سلامتی.

‫هوشمندانه‌س.

‫ام، من الان چی گفتم؟

‫گول این قرتی‌بازیا رو نخور. حواستو جمع کن.

‫ببخشید، تام، ما قبلاً همو دیدیم؟

‫اوه، فکر نکنم.

‫ها، من معمولاً چهره‌ها خوب یادم می‌مونه،

‫و قسم می‌خورم ما قبلاً همو دیدیم.

‫مردم همیشه اینو بهم می‌گن.

‫حتماً قیافه‌م خیلی آشناست، می‌دونی؟

‫خب دکس، برام از پروسه جمع کردن این تیم بگو.

‫اه، خب، کارلوس بیشتر اعتبارش مال اونه.

‫اون یه گروه خفن جمع کرده.

‫با توجه به موفقیت «جزیره اسرارآمیز»،

‫منطقی بود که همون فرمول رو نگه داریم

‫و بهترین و کاربلدترین آدما رو

‫تو رشته‌های خودشون پیدا کنیم.

‫اولین زنگمون به استنلی بود.

‫شهرتش به عنوان یه روانشناس جنایی زبانزده.

‫این بهترین حرفی بود که تو کل هفته راجع به من زده.

‫هنوز داره یاد می‌گیره با بقیه کار کنه.

‫ولی اه، ما دنبال یکی بودیم

‫با مهارت‌های شبیه به تو،

‫چون اون روش اینجا تو «جزیره اسرارآمیز» خیلی جواب داده.

‫ممم. - و من پیشنهاد دادم

‫که یه پلیس بیاریم، چون می‌دونم این ترکیب دونفره

‫اینجا خیلی خوب جواب داده.

‫شاید من نفر بعدی بودم که استخدام کردن،

‫ولی اولین پلیسی نبودم که رفتن سراغش.

‫من دوازدهمی بودم. - این حقیقت نداره.

‫داره دکس؟

‫تو از کجا می‌تونی اینو بدونی؟

‫من کارآگاهم. کارم اینه که سر از کارا در بیارم.

‫مثلاً اینکه اینگا سابقه کیفری داره.

‫معلومه که چرت و پرته.

‫غیرممکنه. ما همه رو زیر و رو کردیم.

‫پروسه گزینش‌تون گند زده.

‫می‌خوای بهشون بگی چیکار کردی؟

‫به چه جرئتی؟

‫اون به جرم قتل غیرعمد محکوم شده.

‫شوهرشو کشته، اون موقع که اسمش سوفی نیداسون بوده.

‫سه سال تو یه زندان تو آلمان بوده

‫و کلی پول داده تا یه هویت جدید بخره.

‫اینگا!

‫با یه قاتل بین خودمون شروع می‌کنیم.

‫دکس؟

‫من میرم با اینگا حرف بزنم و ته و توی این قضیه رو در میارم.

‫نگران نباشید، فقط قرص ضداضطرابه.

‫هر روز می‌خورمش، چه همکارامو

‫متهم به قتل غیرعمد بکنم چه نکنم.

‫هم! - و آیا

‫جنایتکار دیگه‌ای هم تو تیمتون هست که باید بدونیم؟

‫نه. بقیه همه پاک در اومدن.

‫دکس واقعاً انگار از قضیه اینگا خبر نداشت.

‫موافقم. نگران‌کننده‌س.

‫اوه، این یه نامه‌س. - اِی!

‫جی! - مال من اِم.

‫اوه، منم یه اِم دارم.

‫من- من یه ای گرفتم.

‫شرط می‌بندم این یه کلمه به‌هم‌ریخته‌س!

‫اوه، راست میگی! - جی.

‫اون چطور؟ - وایسا، وایسا، وایسا،

‫وایسا، وایسا، وایسا، وایسا.

‫اگه تو این کارو کنی- - نه.

‫اونو بذار اینجا. - اوه، آره.

‫اوه، اوه! - اوه!

‫اتاق بازی. باید بریم اتاق بازی.

‫خیلی خب! اوکی، بزن بریم.

‫خیلی خب، دفترچه‌هاتون یادتون نره.

‫حالا چی؟

‫اوه!

‫یادم نمیاد تو پیش‌بینی هوا رعد و برق دیده باشم.

‫اگه دکس اینجا بود، بهتون می‌گفت که تو «کوهستان اسرارآمیز»

‫هوا معمولاً یه فاکتور مهمه،

‫واسه همین فکر کردیم یه کم براتون فراهمش کنیم!

‫اوه! باید اعتراف کنم، خیلی هوشمندانه‌س.

‫اوه، این خیلی حال می‌ده.

‫اوه، گوشی من داره میگه آر.

‫من یه دی دارم. - اوه، من یه آی گرفتم.

‫شرط می‌بندم می‌خواد کلمه ریدل (معما) رو بسازه. درسته؟

‫پس ما باید دوتا معما پیدا کنیم؟

‫اوه، می‌تونم پیشنهاد کنم که صفحه رو آینه‌ای کنیم؟

‫آینه‌ای؟ اوه، منظورت اینه که ردیفشون کنیم؟

‫بله، دقیقاً، تام. - اوه! آره!

‫نایس! اینم از این.

‫آفرین، بنت.

‫اوه، شما صفحه کلید داری؟

‫من سعی می‌کنم تایپش کنم. استیک (گوشت).

‫همم. - اوه.

‫اه، اوه، بذار هم‌آواشو امتحان کنم، اِس-تی-اِی-کِی-ای (چوب نوک‌تیز).

‫دبلیو-ای دوتا آی فاصله دی-او-ان-ای (ماهرانه انجام شده) چطوره؟

‫هوشمندانه بود!

‫عصر بخیر.

‫بیرون! بیرون.

‫آره، برو، برو، برو، برو!

‫شروع شد! - اوه!

‫عصر بخیر.

‫عصر بخیر، من اولین مورتا هستم.

‫به خونه من خوش اومدید.

‫دقیقاً شبیه اولینه.

‫و صداش هم شبیه اونه.

‫یه هولوگرام. تحت تأثیر قرار گرفتم.

‫خیلی عجیبه.

‫این دیگه تهِ هوش مصنوعیه.

‫«موج‌ها مرده بودند.»

‫جزر و مدها در گور خود بودند.

‫ماه، معشوقه‌شان، پیش از آن مرده بود.

‫بادها در هوای راکد پژمرده بودند.

‫ابرها نابود شدند.

‫تاریکی نیازی به کمک آن‌ها نداشت.

‫«او تمام کائنات بود.»

‫آره، من اون شعرو بلدم.

‫این، این «تاریکی» از بایرونه.

‫یه نفر تو این جزیره اون کسی که به نظر میاد نیست.

‫و قصدشون هم کارای کثیفه.

‫من سخاوتمندانه سه تا معما در اختیارتون میذارم

‫تا کمکتون کنه اون متقلب رو پیدا کنید.

‫معمای اول.

‫به خودت بگو که روشن کردن همه معماها

‫با روش درست، کار سختی نیست.

‫اول، اخگر کنجکاوی رو پیدا کن

‫که مثل یه درد تو قلب همه می‌سوزه.

‫معمای دوم.

‫هیچ‌کس غذا نخورد وقتی که اون وارث منتظر بود.

‫بیش از حد گیج بود که از حرفای مادرش پیروی کنه

‫واسه صلاح خودش.

‫معمای سوم.

‫خورشید غروب در فریبی پنهان شده.

‫با کشف حقیقت، شکست از راه می‌رسه.

‫حالا بچسبید به کار، دوستای کارآگاهم.

‫همون‌طور که گفتم.

‫استفاده از تکنولوژی.

‫تو از کجا یواشکی اومدی تو؟

‫موقع سخنرانی خانم مورتا.

‫این واقعاً کلی اطلاعات بود.

‫می‌تونیم دوباره پخشش کنیم؟ شاید یه خط یا چهارتاشو از دست داده باشم.

‫افتتاحیه محشری بود، دکس!

‫ممنونم، کارلوس.

‫و می‌خوام به همه‌تون اطمینان بدم

‫که اتهام قتل غیرعمد اینگا به خاطر از دست دادن کنترل

‫ماشینش روی یخ سیاه بوده،

‫که متأسفانه منجر به مرگ شوهرش شده.

‫اینو بهت می‌گفتم

‫اگه با عجله از اتاق بیرون نمی‌رفتی.

‫صمیمانه بابت این وقفه عذر می‌خوام.

‫مشکلی نیست، دکس.

‫خب، تیم، از کجا باید شروع کنیم؟

‫چرا از همون‌جایی که اولین شروع کرد شروع نکنیم؟

‫با شعر «تاریکی» لرد بایرون؟

‫تو کتابخونه.

‫«مجموعه کامل اشعار بایرون.»

‫پیداش کردی؟ - آره! اوکی.

‫اوه!

‫این باید یه ربطی به قضیه داشته باشه.

‫این یه گریل کاردانوئه.

‫که چی هست؟

‫یه وسیله رمزنگاری از قرن شونزدهم.

‫وقتی روی یه تیکه نوشته قرار می‌گیره،

‫می‌تونه یه پیام مخفی رو زیرش آشکار کنه.

‫وای، اطلاعاتت خفنه، بنت.

‫خب، می‌دونی، من به معما علاقه دارم.

‫خب، بذار، بذار، بذار، بذار، بذاریمش روی

‫شعر «تاریکی».

‫اوه آره. اوکی، اوه!

‫بفرمایید.

‫مرسی، استنلی.

‫اوکی. اه، «تاریکی»، صفحه ۸۹.

‫آه! به نظر میاد داره می‌گه...

‫اوه، هیچی.

‫اوه، اه، آه! بچرخونش.

‫هنوز هیچی.

‫شاید اون، امم،

‫اه، اون چیزه، اون گریله باید گذاشته بشه

‫روی یه چیز دیگه.

‫مثلاً معمای اول اولین؟

‫درسته! - اوه، اوکی.

‫من نوشتمش، ولی فاصله‌گذاری‌هام دیمی‌یه.

‫اوه، باید به صورت وزن شعر پنج‌وتدی بنویسیمش.

‫چرا اونجوری؟

‫چون بایرون واسه «تاریکی» از اون استفاده کرده.

‫اوه! همم!

‫می‌تونم اینو قرض بگیرم؟ - آره.

‫باید اندازه فونت رو یکی کنی

‫و، و معما رو بنویسی،

‫اه، بین خطوط.

‫اوکی، به خودت بگو که همه معماها سخت نیستن

‫که با روش درست روشن بشن.

‫در قلب تک‌تک ما.

‫اوکی!

‫تِل اِم اَک آس.

‫تِل اِم اَک آس.

‫تِل اِم اَک آس.

‫تِل اِم.

‫تِلِماکوس! - تِلِماکوس!

‫ام، ما نابغه‌ایم!

‫اوه، پس شاید اون متقلبه یونانیه، یا، یا، یا یه شاهزاده‌س.

‫اوه! امم، یه کماندار!

‫صبر کن.

‫ببخشید من دیگه، آکسفورد نرفتم که رشته فرعیم ادبیات کلاسیک باشه.

‫درسته، آره، ببخشید.

‫امم، اسم اودیسه رو شنیدی؟

‫همون یارو اسب تروآ، درسته؟ - درسته.

‫خب تِلِماکوس پسر پادشاه اودیسه و ملکه-

‫پنلوپه بود. - پنلوپه.

‫اوکی. و کمانداره؟

‫خب، تِلِماکوس تقریباً به معنی کمانداره.

‫ولی در واقع به معنی «دور از جنگ»ه،

‫چون کماندار می‌تونه از راه دور بکشه.

‫تو تو این کار خیلی خوبی. - قطعاً.

‫اوه!

‫اون چی بود؟

‫خوبی؟

‫آره، من خوبم.

‫اون از کجا اومد؟

‫خب انگار یه ماشه کنترل از راه دور داره.

‫اوه، اوکی، اوکی.

‫باید تیم «کوهستان اسرارآمیز» رو بگردیم

‫دنبال کنترل از راه دور.

‫دکس، اون چه حرکتی بود؟

‫تو از دارت خبر داشتی.

‫جینی، صبر کن. این جزو بازی ما نیست.

‫انتظار داری اینو باور کنم

‫بعد از سرنخ تلماکوس؟

‫خب، من بیشتر این بازی رو نوشتم

‫و قطعاً شلیک شدن به خودمو ننوشتم.

‫شاید یه دستگاه قدیمی بوده که همین‌جوری فعال شده.

‫متأسفم، ولی این یه تصادف مسخره‌س.

‫یعنی می‌گم، کارلوس، اونا معلومه دارن سعی می‌کنن کار ما رو خراب کنن

‫چون داریم به حل کردن بازیشون نزدیک می‌شیم، مرد!

‫درسته. - به همین زودی!

‫آره!

‫اوه!

‫برید عقب. برید عقب.

‫یالا. یالا!

‫کارلوس، این جزو بازی نیست.

‫خلیف، وایسا. خلیف، وایسا!

‫مرده.

‫اوه!

‫چه کوفتیه، چی؟

‫نه. نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.

‫سم؟

‫خب، باید روش آزمایش‌های پزشکی قانونی انجام بدیم،

‫ولی آغشته به عسله.

‫خب، تشنج‌هاش شبیه شوک آنافیلاکسی بود.

‫من خوب می‌شناسمش، واسه همین هیچ‌وقت بدون اپی‌پن سفر نمی‌کنم.

‫ممکنه آلرژی کشنده داشته باشه.

‫داره. جزو پرونده پزشکیش بود.

‫این دیوانگیه. ریگان هدف قرار گرفته بود.

‫باید همه رو بگردیم دنبال یه کنترل.

‫دکس راست می‌گه. جیباتونو خالی کنین.

‫اوکی.

‫همه چیزو الان.

‫خب، فکر کنم جای شکرش باقیه.

‫جای شکرش باقیه؟ یه نفر مرده.

‫من فکر کردم این فقط یه بازیه؟

‫قرار بود باشه.

‫کنترل می‌تونست از یه فاصله دور فعال شده باشه.

‫دیگه کی از سابقه پزشکی ریگان خبر داشت؟

‫روی سرور «جزیره اسرارآمیز» بود،

‫پس هرکدوم از ما یا هرکدوم از شما.

‫و هرکسی که می‌تونست سرور رو هک کنه. درسته؟

‫باید به ری زنگ بزنم.

‫اون رئیس پلیس تو خشکیه.

‫خط تلفن مشکل داره.

‫هیچی.

‫این صداش شبیه دستگاه رعد و برق شما نبود.

‫نبود.

‫چه خبره رو زمین؟

‫دکس، لطفاً بگو یه پشتیبان داری.

‫یه نفر خط تلفن رو قطع کرده

‫و شبکه بلوتوث شما رو از کار انداخته.

‫فکر کنم بهتره جزیره رو ترک کنیم.

‫قایق تا دوشنبه برنمی‌گرده.

‫لطفاً بگو یه قایق دیگه داریم.

‫داریم، ولی کارمندا باهاش برگشتن به خشکی

‫وقتی دکس واسه واقع‌گرایی بیشتر مرخصشون کرد.

‫خب، اون موقع ایده قشنگی به نظر می‌رسید.

‫ما دیگه نمی‌تونیم به ایده‌های تو اعتماد کنیم.

‫پس ما اینجا گیر افتادیم.

‫این وحشتناکه.

‫قطعاً هست.

‫می‌تونیم اقداماتی انجام بدیم

‫تا امنیت همه رو تأمین کنیم،

‫ولی اول باید صحنه جرم رو امن کنم.

‫همه‌مون!

‫چطور ممکنه؟ - ممکن نیست.

‫چطور؟ - ما رفتیم

‫شاید ۱۰ دقیقه.

‫هرکی جسد رو برده نمی‌تونسته دور شده باشه.

‫باید عمارت رو بگردم.

‫جیسون.

‫مشکلی نیست، ام.

‫اول اتاق بازی رو پاکسازی می‌کنم، شما همه‌تون می‌تونین اونجا منتظر باشین.

‫شبی نبود که انتظارشو داشتیم.

‫قطعاً نبود.

‫همه‌ش تقصیر منه.

‫نه، دکس، خودتو سرزنش نکن.

‫ولی من مسئولم، جینی، مسئولیتش با منه.

‫با اونش بحثی ندارم.

‫خبری از جسد ریگان یا قاتل نیست.

‫باید جنگل اطراف رو بگردیم؟

‫خب، باید از خودمون بپرسیم،

‫چرا قاتل باید بخواد جسدشو از اینجا ببره؟

‫اه، تا ما رو از عمارت و امنیت دور کنه.

‫علاوه بر این، قاتل می‌تونه به این تکیه کنه

‫یا از این واقعیت سوءاستفاده کنه

‫که ما همه‌مون خسته‌ایم، از نظر جسمی و روحی.

‫استنلی راست می‌گه. همه‌مون باید یه کم استراحت کنیم.

‫صبح سرحال شروع کنیم.

‫اوه، منم موافقم.

‫فکر نمی‌کنم کسی امشب باید تنها باشه،

‫پس هم‌اتاقی‌ها کارلوس و خلیف،

‫دکس و تام، بنت و اینگا، جینی و امیلیا هستن.

‫استنلی، تو می‌تونی با کارلوس بری.

‫من هم‌اتاقی نمی‌خوام.

‫تو چی؟

‫من نگهبانی می‌دم.

‫می‌خوام همه‌تون پنجره‌هاتونو قفل کنین و دراتونو چفت کنین.

‫مواظب خودت باش، تام.

‫تو هم همین‌طور.

‫ببخشید که مزاحم فضای شما شدم.

‫اوه، نه، نه، نه. اصلاً.

‫راستش رو بخوای، من بیش از حد خوشحالم

‫که امشب یه هم‌اتاقی دارم.

‫راستش؟ منم همین‌طور.

‫خب، فکر کنم دیگه رازی نیست که من می‌خواستم

‫حال دکس رو بگیرم.

‫ولی اصلاً دلم نمی‌خواست این‌جوری بشه.

‫می‌دونیم، جینی.

‫بگو که همه چی درست می‌شه، جیسون؟

‫ما حالمون خوب می‌شه.

‫این حرف خودته یا فقط داری حرف منو تکرار می‌کنی؟

‫خب، از نظر فنی آره،

‫ولی می‌خوام مطمئن شم که حقیقت داره.

‫ممنون.

‫می‌خوای مطمئن شی که خودتم حالت خوبه؟

‫همیشه.

‫لطفاً مراقب باش.

‫خواهم بود.

‫قول می‌دی؟

‫قول می‌دم.

‫اوکی.

‫شب بخیر. - شب بخیر.

‫ام! ام، بیداری؟

‫هستم.

‫خب، داری سعی می‌کنی بخوابی؟

‫داشتم.

‫خب، منم داشتم، واقعاً.

‫فقط، خب، ذهنم درگیره، داره می‌دوه.

‫می‌خوای یه تمرین تنفس عمیق بهت یاد بدم؟

‫نه، من-من فکر نکنم بخوام بخوابم.

‫جینی!

‫چی شده؟

‫نمی‌خوام شروع کنم به ساختن تخته قتل،

‫ولی نمی‌تونم به این فکر نکنم

‫که چه انگیزه‌ای ممکنه کسی داشته باشه واسه کشتن ریگان.

‫خب، من حدس می‌زنم اون چندتا مجرم رو انداخته زندان.

‫پس این ممکنه واسه انتقام باشه،

‫که یه کم به قضیه خودم نزدیکه.

‫ولی پس چرا نذاشتن ما از جزیره بریم؟

‫یعنی می‌گم، اگه ریگان تنها هدف بود؟

‫سوال عالی‌ای بود.

‫فکر کنم باید فرض کنیم

‫که هرکی این کارو کرده، از خیلی وقت پیش نقشه کشیده

‫و هنوز کارش تموم نشده.

‫درسته.

‫اون‌وقت این تمرین تنفس رو بهم نشون می‌دی؟

‫پلیس! از پشت اون درخت بیا بیرون با دستای بالا!

‫خلیف؟

‫می‌خواستم یه دور سریع محوطه رو بگردم.

‫ببخشید ترسوندمت.

‫می‌خوام برگردی تو و یه کم استراحت کنی.

‫جیسونه.

‫صبح بخیر. - قطعاً هست.

‫نخوابیدی؟

‫نخوابیدم. - اوه، جیسون.

‫فقط نگهبانی دادم، چند دور اطراف رو گشتم.

‫فکر کردم اگه کسی اون بیرون باشه،

‫صبر می‌کنه تا ما بخوابیم تا یه حرکتی بزنه.

‫و زدن؟

‫همه‌چی آروم بود.

‫اوه، پس داری فکر می‌کنی باید بقیه

‫جزیره رو بگردیم؟

‫فکرمو خوندی.

‫اوه خوبه،

‫ما سه‌تا از شب جون سالم به در بردیم.

‫خب، بریم یه چکی به بقیه بکنیم؟

‫من خودمو جمع و جور کنم. پایین می‌بینمتون.

‫اوکی. آماده‌ای؟

‫آماده‌م.

‫اوه، خانم سورنسون، چه سفره قشنگی.

‫ممنون.

‫خیلی خب، همگی.

‫جزیره از اولش هم خیلی بزرگ نیست،

‫پس هرکی ریگان رو کشته و جسدشو برده

‫نمی‌تونسته دور شده باشه، مخصوصاً تو تاریکی.

‫جیسون، فقط یه فکریه، اگه اجازه بدی؟

‫ممکنه قاتل جسدش رو پنهان کرده یا حتی چال کرده باشه

‫یه جای همین نزدیکی، شاید تو یه چاله‌ای که از قبل کنده بوده،

‫و بعدش رفته یه جای دورتر؟

‫فکر عالی‌ایه. - ممنون، جینی.

‫موافقم، فکر می‌کنم باید تیمی کار کنیم،

‫طبق یه نقشه جستجو عمل کنیم.

‫من اصلاً نمی‌تونم اینو به حساب تصادف بذارم

‫که درست همون موقع که ما معمای تلماکوس رو حل کردیم،

‫ریگان با یه تیر می‌خوره.

‫از نظر فنی یه دارت بود.

‫آره، ولی منظورم اینه که، هرکی اون دستگاه رو کار گذاشته

‫که ریگان رو کشته، نه تنها از

‫وضعیت پزشکی اون خبر داشته،

‫از بازی‌ای که شما نوشتین هم خبر داشته.

‫پس باید یه ارتباطی وجود داشته باشه

‫بین ریگان و قاتل.

‫درسته، پس اگه قاتل نقشه‌های دیگه‌ای هم داره،

‫بعید نیست که فکر کنیم

‫اون نقشه‌ها ممکنه به بقیه داستان بازی ربط داشته باشه.

‫پس وایسا، می‌خوای ما به بازی کردن ادامه بدیم؟

‫اوکی، ولی شاید این دفعه رعد و برق کمتر باشه؟

‫استنلی، می‌تونی بگی بعدش چی بود؟

‫می‌ترسیدم اینو ازم بپرسی،

‫و متأسفانه، درست همون موقع که من و ریگان

‫ایده اولین رو پیدا کردیم،

‫اف‌بی‌آی منو احضار کرد.

‫یعنی می‌گی تو راه‌حل

‫دوتا معمای دیگه رو نمی‌دونی؟

‫دارم می‌گم من در واقع کل

‫بقیه داستان رو نمی‌دونم.

‫دکس بهم گفت که تو غیاب من به ریگان کمک می‌کنه.

‫دکس؟

‫خب، من-من اینو گفتم، ولی-

‫ولی چی، دکس؟

‫ریگان گفت خودش از پسش برمیاد.

‫گفت که بعد از اینکه شما معمای اول رو حل کردین،

‫همه چیزو بهمون میگه.

‫یعنی داری می‌گی؟

‫هیچ‌کس پایان بازی رو نمی‌دونه؟

‫اوکی، واسه روشن شدن قضیه.

‫فقط یه نفر تو تیم شما جوابای

‫معماهای باقی‌مونده رو می‌دونست؟

‫خب، فکر کنم منم یکی دو چیز

‫باید راجع به این کار یاد بگیرم.

‫خیلی خب، پس من پیشنهاد می‌کنم

‫که من و استنلی روی حل کردن معماها کار کنیم،

‫و بقیه شما جستجو رو انجام بدین.

‫موافق نیستی؟

‫نه، من، اه، فکر کنم راجع به معماها حق با توئه.

‫جیسون از این ایده خوشش نمیاد که تو رو اینجا با من تنها بذاره،

‫چون جیسون خیلی منطقی به این نتیجه رسیده

‫که در حالی که هیچ‌کدوم ما نمی‌تونستیم جسد ریگان رو جابه‌جا کنیم،

‫همیشه این احتمال وجود داشت

‫که دوتا مجرم با هم کار کنن.

‫یکی اون بیرون یه جایی،

‫و اون یکی درست همین‌جا سر این میز

‫از تیم «کوهستان اسرارآمیز».

‫بله، کارآگاه؟

‫درسته.

‫اوه بی‌خیال استنلی. تیم ما گزینش شده بود.

‫آره خب، همه‌مون می‌دونیم اون چقدر خوب از آب در اومد.

‫منم با استنلی موافقم،

‫که تیم «جزیره اسرارآمیز» دلیل داره که به ما بی‌اعتماد باشه.

‫خب، کیه، کیه که بهش بی‌اعتمادین؟

‫اینگا، خلیف، استنلی؟

‫خودتو تو این لیست نمیاری، دکس؟

‫دوباره بهم یادآوری کن کی مسئول این بازیه؟

‫من اینو برنامه‌ریزی نکردم.

‫نه، معلومه که نکردی.

‫این تقصیر من نیست!

‫کارلوس، تو هیچ‌وقت نباید به یکی مثل اون اعتماد می‌کردی

‫که یه مأموریتی مثل اینو رهبری کنه.

‫یکی مثل من؟

‫یه تازه به دوران رسیده از خود راضی با پول باباش.

‫آروم باش. تو این‌قدر مستأصلانه نیاز داشتی

‫که واسه خودت اسم و رسمی به هم بزنی، که منجر به بی‌توجهی شد!

‫کافیه! استنلی، آروم باش!

‫دکس، بشین. همین الان.

‫من هنوز معتقدم اگه معماها رو حل کنیم

‫به جواب می‌رسیم.

‫آره، موافقم. منم به تو و استنلی ملحق می‌شم.

‫منم همین‌طور.

‫منم دوست دارم بمونم.

‫من به استنلی اعتماد دارم و خیلی می‌ترسم

‫که اون بیرون با قاتل روبه‌رو شم.

‫مشکلی نیست، اینگا.

‫با توجه به مشکلات اعتماد، من داوطلب می‌شم

‫که با خلیف تو یه تیم جستجو همکار شم.

‫هرچند درخواست می‌کنم زمین هموارتر باشه.

‫زانوم مشکل داره.

‫خیلی خب، خب پس شما دوتا برین شرق،

‫زمین گلف و اطرافش رو بگردین.

‫تام، جینی، و من میریم جنوب به سمت ساحل.

‫تا یه ساعت دیگه تو کلبه ساحلی همو می‌بینیم.

‫خب من معمای دوم اولین رو به صورت شعر پنج‌وتدی نوشتم

‫و گریل کاردانو رو روش گذاشتم.

‫و جواب نداد. - دقیقاً.

‫اون خیلی آسون می‌شد.

‫معمای دوم دوباره چی بود؟

‫اوکی. «هیچ‌کس غذا نخورد وقتی که اون وارث منتظر بود.

‫بیش از حد گیج بود که از حرفای مادرش پیروی کنه

‫واسه صلاح خودش.»

‫ببخشید، سایون یعنی چی؟ - اه، یه نواده.

‫معمولاً یکی از یه خانواده سرشناس.

‫پس مثل تلماکوس؟

‫آره، مثل تلماکوس،

‫ولی مثل جان مورتا، پسر اولین،

‫که پر از حرف بود.

‫اولین دیوونه یونان بود

‫و بیشتر از یه رمانشو اونجا نوشته بود.

‫اولین کجاست؟

‫اوه، «سایه‌های سانتورینی».

‫آره، بیا دنبال گریل‌های کاردانو اضافه

‫و کاغذای مخفی بگردیم.

‫اوکی.

‫اینو ببین؟

‫«واسه من که یونانیه.»

‫اینو ببین. - آره، فکر کنم این

‫یه لیست محصولاته. - آره.

‫ممنون. - و این؟ آره!

‫چطوره هرکدوممون اینا رو صفحه به صفحه بریم

‫و، و ببینیم هیچ حاشیه‌نویسی پیدا می‌کنیم؟

‫اوه، می‌تونم پیشنهاد کنم که متن رو هم اسکن کنیم

‫واسه هر اشاره‌ای به معمای دوم؟

‫آره. عالیه، اوکی، بیاین مستقر شیم.

‫امم، اگه اشکالی نداره،

‫من می‌خوام مطالعه‌م رو تو ایوون انجام بدم.

‫قول می‌دم اگه کسی نزدیک شد داد بزنم.

‫فکر کردم شاید نشونه‌هایی ببینیم

‫از اینکه قاتل شب رو تو ساحل گذرونده،

‫ولی هیچی نیست.

‫همم.

‫خب حالا که امیلیا داره نزدیک‌تر می‌شه،

‫فکر می‌کنی، می‌دونی؟

‫تو می‌دونی من چقدر عاشق ام‌ام.

‫و؟

‫و ما توافق کردیم که روز به روز پیش بریم.

‫خب، فقط زیاد روزا رو تلف نکن قبل از اینکه یه کاری بکنی.

‫ما هیچ‌وقت نمی‌دونیم چند روز وقت داریم.

‫مخصوصاً تو این جزیره.

‫اوه!

‫چی؟ - تازه یه چیزی فهمیدم.

‫یه کد رمزآلود تو معمای دوم هست

‫خیلی ساده‌تر از گریل کاردانو.

‫این یه، این یه جایگزینی عددیه.

‫متوجه نمی‌شم.

‫اوکی، هیچ‌کس (no one)، عددیشو استفاده کن، هشت (ate).

‫خب، اون یه عدده.

‫اوه، گرفتم. پس «far too» می‌شه دو.

‫«to follow»، یه دوی دیگه.

‫«for his» - چهار. دقیقاً.

‫پس ۱۸۲۲۴.

‫شاید یه جای مشخص تو یکی از کتاباش باشه.

‫شاید شماره صفحه و تعداد خط.

‫ایده عالی‌ایه، امم، پس می‌تونه باشه

‫صفحه ۱۸۲، خط ۲۴.

‫صفحه ۱۸۲ اینجا آخر یه فصله.

‫فقط هفت خطه.

‫صفحه ۱۸۲ من اول یه فصله

‫و نصف صفحه خالیه.

‫مال من یه توصیفه از یه وارث یونانی.

‫امیلیا؟

‫اه.

‫صفحه ۱۸۲ من، خط ۲۴

‫نیمه دوم یه جمله‌س

‫که یه مادر داره پسر نافرمانشو سرزنش می‌کنه.

‫مثل معما.

‫و خط ۲۴ فقط یه کلمه‌س.

‫دکستر.

‫یعنی دکس قاتله؟

‫باید به استنلی بگیم.

‫ببین، من اینجا می‌مونم و به کارم ادامه می‌دم.

‫اوکی. بزن بریم.

‫تام! چیزی هست؟

‫هیچی. تو چی؟

‫خب، شاید دکس و خلیف شانس بیشتری داشتن.

‫تا الان باید می‌رسیدن.

‫خب، چرا نریم زمین گلف؟

‫شاید تو راه بهشون برخوردیم؟

‫استنلی؟

‫استنلی؟

‫نباید می‌ذاشتیم ول بگرده.

‫ول نمی‌گشت.

‫داشت می‌اومد به این نقطه.

‫خب، باید پیداش کنیم.

‫من ترجیح می‌دم اینجا بمونم.

‫اوکی، تو اینجا منتظر باش،

‫من و کارلوس میریم دنبالش می‌گردیم.

‫اوکی، من خودمو تو اتاقم حبس می‌کنم.

‫اوکی.

‫اون چیه؟

‫اون خلیفه.

‫خلیف!

‫خوبی؟

‫نه، نه! دراز بکش، دراز بکش.

‫خب، حداقل نمرده.

‫صدمه دیدی؟

‫دکس کجاست؟

‫سوال خیلی خوبیه.

‫استنلی؟

‫کجا رفته؟

‫استنلی؟

‫باید ساحل رو چک کنیم.

‫بزن بریم.

‫اینا باید مال استنلی باشن.

‫خب، اینجا تنها جای باقی‌مونده‌س.

‫ولی چرا باید بیاد اینجا؟

‫امیلیا، ببین! یه سری رد پای دیگه.

‫خب، اونا میرن بالا به سمت جنگل

‫و دارن میرن سمت بنگلوی اون خدابیامرز.

‫من واقعاً از ایده جدا شدن خوشم نمیاد.

‫خب، منم از ایده پیدا نکردن استنلی خوشم نمیاد.

‫خیلی خب، اگه تو دردسر افتادی جیغ بزن.

‫تو هم همین‌طور.

‫آخ! آخ!

‫اوه، ببخشید. ببخشید. - آخ!

‫فکر کنم یه سردرد حسابی بگیری.

‫همین الانشم دارم.

‫خلیف، بهم بگو چی شد.

‫داشتیم تو محوطه می‌چرخیدیم.

‫دکس یه چیزی تو تله شنی دید، یه چیز براق.

‫ما رو برد اونجا. پیاده شدیم.

‫چیز بعدی که یادمه، شماها دارین کمکم می‌کنین بلند شم.

‫بچه‌ها. بچه‌ها!

‫باید بیاین اینو ببینین.

‫حالت خوب می‌شه؟

‫من خوبم. برو، برو.

‫این همون چیزیه که فکر می‌کنم هست، درسته؟

‫خون؟ آره.

‫ولی خلیف هیچ خونی روش نیست.

‫بیشترش داره میره این طرف.

‫می‌خوای چیکار کنیم؟

‫بریم ببینیم ما رو به کجا می‌رسونه.

‫جینی به خلیف کمک کن. تام، تو با من بیا.

‫باشه.

‫داره سنگین‌تر می‌شه.

‫یعنی زخمیه که بهش رسیدگی نشده.

‫ممکنه دکس بهت حمله کرده باشه و تو از خودت دفاع کرده باشی؟

‫مطمئنم اگه این‌جوری بود یادم می‌موند.

‫بریم دنبالش.

‫نه، نه.

‫تو باید اینجا بمونی.

‫عمراً. من این یارو رو می‌خوام.

‫تام، برو بالای برج، اگه چیزی دیدی داد بزن.

‫جیسون، این داستان همونیه

‫که دو ماه پیش داشتی روش کار می‌کردی.

‫می‌دونم. این خبر خوبی واسه دکس نیست.

‫خوبی؟

‫ممنون.

‫خیلی متأسفم.

‫نه، نه، تقصیر منه. نباید-

‫یه صدایی شنیدم.

‫استنلی رو پیدا کردی.

‫آره، و زدمش.

‫چون من احمقانه یواشکی بهش نزدیک شدم.

‫تو اینجا چیکار می‌کنی؟

‫خب، با کتاب به جایی نمی‌رسیدم،

‫پس فکر کردم یه قدمی بزنم، سرمو خلوت کنم،

‫سر از اینجا در آوردم و فکر کردم یه آب‌تنی تو جکوزی

‫ایده خوبیه.

‫من، اه، می‌فهمم که اینا همه‌ش یه کم مشکوک به نظر میاد.

‫میاد، آره.

‫بیشتر از یه کم.

‫از کجا بدونیم تو اینجا با همدستت قرار نداشتی؟

‫امم، خب، فکر کنم نمی‌دونید.

‫چون یه نفر داشته یه لیوان شراب می‌خورده.

‫اون تو بودی؟

‫نبودم.

‫من حتی وارد اینجا نشدم تا اینکه یه صدایی شنیدم.

‫وسوسه شدم برم تو جکوزی، همون‌طور که بهتون گفتم.

‫امیلیا، تو اتاق خواب رو نگاه کردی؟

‫هنوز نه.

‫چرا همه‌مون نریم نگاه کنیم؟

‫حتماً.

‫انگار یه نفر داره اعضای

‫تیم شما رو هدف قرار می‌ده، استنلی.

‫حتماً یه نفر یادداشتای منو راجع به «قتل در خرابه‌ها» دیده.

‫این خیلی محتمله.

‫خب، پس قاتل باید یکی از ما باشه.

‫جینی.

‫فقط یادت باشه به کی می‌تونی اعتماد کنی.

‫خون رو پنجره‌س!

‫خیلی، خیلی خون!

‫کلاه دکستر.

‫فکر کنم هرکی دکس رو زخمی کرده، از برج پرتش کرده پایین.

‫هیچ‌کس نمی‌تونه از اون سقوط جون سالم به در ببره.

‫اینم دوتا کشته.

‫پس به نظر میاد که همه اعضای

‫تیم «کوهستان اسرارآمیز» هدفای بالقوه‌ان.

‫چرا؟ این هیچ منطقی نداره.

‫سرنخ دوم ما رو به این باور رسوند که دکس قاتله،

‫ولی اونم غلط از آب در اومد.

‫خلیف، تو هیچی یادت نمیاد؟

‫هیچی.

‫خیلی محتمل‌تر نیست،

‫اگه یه نفوذی بین ما باشه،

‫که قاتل داره با یکی

‫از تیم «جزیره اسرارآمیز» کار می‌کنه؟

‫ببخشید! - چی؟

‫چرا؟

‫اوه، فقط چون یه

‫مشت عکس از شماها پیدا کردی.

‫آره، دقیقاً همینو دارم می‌گم.

‫خب، شاید اونا رو اونجا گذاشتن

‫که شک رو بندازن گردن یکی از شما!

‫هیچ‌کدوم ما درست فکر نمی‌کنیم.

‫پیشنهاد می‌کنم همه‌مون بریم تو اتاقامون

‫تا استراحت کنیم و سرمونو خلوت کنیم.

‫حرفای حکیمانه‌ای بود، امیلیا.

‫من ترجیح می‌دم برم تو اتاق اصلی خودم تنها باشم.

‫فکر کنم این واسه همه‌مون بهتره.

‫جور در نمیاد.

‫جیسون؟

‫چطور حدس زدی؟

‫نخوابیدی.

‫تو هم نخوابیدی. با اینکه به همه گفتی باید استراحت کنیم.

‫من استراحت کردم.

‫واسه چقدر، ۳۰ ثانیه؟

‫شاید ۴۰ ثانیه بوده.

‫من فقط، من-من نمی‌تونم دست از فکر کردن بردارم.

‫اوه، می‌خوای یه کم با من هم‌فکری کنی؟

‫آره، این معمولاً خیلی خوب جواب می‌ده.

‫واقعاً می‌ده.

‫پس به جای فکر کردن به شواهد،

‫باید به ذهن قاتل فکر کنیم.

‫خوبه که تو یه متخصصی.

‫شروع کردی به ساختن یه پروفایل از قاتل؟

‫همینش ناجوره. هیچ ثباتی نداره.

‫ببین، قتل ریگان برنامه‌ریزی گسترده‌ای رو نشون می‌ده،

‫در حالی که قتل دکس فقط موقعیت‌طلبانه بوده.

‫قتل ریگان بدون خون‌ریزیه،

‫در حالی که قتل دکس کاملاً برعکسه.

‫این تئوری دوتا قاتل رو خیلی محتمل می‌کنه.

‫یکی عضلات باشه، اون یکی مغز.

‫ممکنه، ولی چی اگه این تصور دوتا قاتل

‫یه فریبی باشه واسه ایجاد ترس و تفرقه بین ما؟

‫چی اگه فقط یه قاتل باشه که دسترسی داره

‫به همه فایلای «کوهستان اسرارآمیز»،

‫که روانشناسی می‌فهمه و می‌دونه چطور ترس ایجاد کنه،

‫و اون‌قدر راجع به پروفایل‌سازی می‌دونه

‫که روش‌های قتلشو متنوع کنه

‫تا ما رو گیج کنه؟

‫داری راجع به استنلی حرف می‌زنی.

‫تو هم همین فکرو کردی؟

‫به علاوه، من دلایلش رو واسه جدا شدن

‫از تو و اینگا و کارلوس باور نکردم.

‫دقیقاً، و نه فقط به ایوون،

‫بلکه بعدش به جکوزی؟

‫پس اگه این‌جوری باشه، اون وقت داشته

‫که کتابشو تو ایوون بذاره، بره زمین گلف،

‫به خلیف و دکس حمله کنه، دکس زخمی رو بکشونه تا برج،

‫از اون بالا پرتش کنه و هنوزم به موقع برگرده

‫تا هرچی لکه خونه بشوره.

‫آره. خب چطور باید پیش بریم؟

‫می‌خوام با استنلی حرف بزنم، ببینم چطور واکنش نشون می‌ده.

‫تنهایی یا؟

‫داری میای پایین.

‫صبر کن. - آره؟

‫شاید بهتره تو اول بری تو.

‫احتمال اینکه بذاره تو بری تو اگه تنها باشی بیشتره.

‫چون من یه پلیس خنگم،

‫و تو یه پروفایل‌ساز جنایی نابغه‌ای.

‫خب، من این‌جوری نمی‌گفتمش.

‫استنلی شاید بگه.

‫شاید.

‫و بعدش وقتی فرصت کردی چندتا

‫سوال اولیه ازش بپرسی، من در می‌زنم.

‫ما داریم با هم کار می‌کنیم؟

‫نه. ما هر کدوم به میل خودمون اومدیم.

‫خوشم اومد. حواسشو از چشمای من پرت می‌کنه.

‫دقیقاً.

‫جیسون ترنت!

‫استنلی!

‫فکر کنم داره پنجره رو باز می‌کنه.

‫استنلی!

‫تکون نخور، کارآگاه. - استنلی، حالا بی‌خیال.

‫نمی‌خوام بهت آسیب بزنم،

‫ولی باید به من گوش بدی.

‫دارم گوش می‌دم.

‫ها؟ داری گوش می‌دی؟

‫دارم گوش می‌دم، استنلی.

‫یه نفر داره سعی می‌کنه واسم پاپوش درست کنه.

‫دارن واسم پاپوش می‌سازن! - اوکی!

‫و من بهت گوش می‌دم، استنلی،

‫اگه اون چاقو رو بذاری پایین- - باورم می‌کنی؟

‫می‌فهمی چی می‌گم؟

‫ولی تو باید به من گوش بدی.

‫یه نفر داره سعی می‌کنه واسم پاپوش درست کنه.

‫می‌فهمم.

‫آره؟ می‌خوام باورم کنی.

‫می‌فهمم- - استنلی!

‫حالا، بذار اینو رسمی کنیم.

‫شما به جرم حمله به یه افسر پلیس بازداشت هستید.

‫هرچی بگی می‌تونه و علیه خودت استفاده می‌شه

‫تو دادگاه و حق داری وکیل داشته باشی.

‫اگه نمی‌تونی پولشو بدی،

‫یکی واست فراهم می‌شه.

‫این حقوق رو همون‌طور که خوندم متوجه شدی؟

‫من حقوق میراندامو بلدم و حرف زدن هم واسم مهم نیست

‫چون دارم بهت می‌گم من ریگان یا دکس رو نکشتم.

‫و تا دوشنبه، وقتی همکارات

‫از نیروی پلیس برسن، قول می‌دم اونا هم موافق باشن.

‫حالا، اگه ممکنه لطفاً دستبندمو باز کنی.

‫ممنون. - از من تشکر نکن.

‫دارم می‌ندازمت زندون.

‫امیلیا، باید باورم کنی.

‫دارن واسم پاپوش می‌سازن!

‫انباری؟

‫خب، فعلاً که بازداشتگاهه.

‫گوش کن، گفتی من به جرم حمله به تو بازداشتم.

‫یعنی فکر نمی‌کنی من اونا رو کشتم؟

‫استنلی، تو مظنون اصلی منی.

‫شاید قتل رو هم به لیست اتهاماتت اضافه کنم

‫وقتی همکارام دوشنبه برسن،

‫ولی فعلاً، حمله به یه افسر بیش از حد کافیه

‫تا نگهت دارم.

‫خب، پس می‌تونی لطفاً دستبندمو باز کنی؟

‫برمی‌گردم.

‫هی.

‫استنلی رو جاش امنه؟

‫آره. آره.

‫و واقعاً روت چاقو کشید؟

‫همه‌شون رو در جریان گذاشتم.

‫من هیچ‌وقت به استنلی اعتماد نداشتم.

‫آره. آره، منم همین‌طور.

‫فکر کردم به دکس اعتماد نداشتی؟

‫اوه، خب نداشتم، ولی معلومه راجع به دکس اشتباه می‌کردم.

‫ولی نه، حس می‌کردم استنلی خیلی مشکوکه

‫با اون قضیه «من هیچی راجع به بازی نمی‌دونم»

‫«چون اف‌بی‌آی منو احضار کرد»، داستانش.

‫خب، استنلی الان چی می‌گه؟

‫هنوز هیچی. می‌خواستم اول با همه‌تون حرف بزنم.

‫بهتره با یه کم مهمات بری تو یه بازجویی.

‫کی چیزی راجع به دکتر استنلی ویلیامز می‌دونه؟

‫اون یه روانشناس جناییه، استاد دانشگاهه،

‫و به اف‌بی‌آی مشاوره می‌ده.

‫خیلی مورد احترامه.

‫یه کتاب مرجع هم راجع به پروفایل‌سازی جنایی نوشته.

‫«ذهن یه قاتل.»

‫شاید معلوم شه یه عنوان زندگی‌نامه‌ای بوده.

‫پس فکر می‌کنی اون ریگان و دکس رو کشته؟

‫هنوز مطمئن نیستم، ولی قطعاً مظنون اصلی منه.

‫از همون اول یه حس بدی بهش داشتم.

‫همش می‌گفت منو از یه جایی می‌شناسه.

‫و تو نمی‌شناسیش؟

‫نه.

‫فکر کنم باید با اعضای باقی‌مونده

‫تیم «کوهستان اسرارآمیز» حرف بزنیم.

‫ممنون که با ما ملاقات کردید.

‫خواهش می‌کنم. استنلی کجاست؟

‫تو بازداشته.

‫نمی‌فهمم.

‫من رفتم با استنلی حرف بزنم و اون بهم حمله کرد.

‫چی؟ - با چاقو.

‫به لطف امیلیا، تونستم ورق رو به نفع خودم برگردونم.

‫انداختمش تو یه اتاق امن.

‫خب، این- - شوکه‌کننده‌س.

‫من چندین بار با استنلی

‫راجع به بی‌فایده بودن خشونت حرف زده بودم.

‫جالبه.

‫دیگه چی می‌تونین هردوتون راجع به استنلی بهمون بگین؟

‫خب. - خب، بچه نداره،

‫خانواده نداره.

‫خیلی به کارش پایبنده.

‫و داره دنباله کتابشو می‌نویسه.

‫آره، منم همینو ازش فهمیدم.

‫هرچند اون هفته رو اینجا با ما نبود،

‫فقط یه روز قبل شماها اومد.

‫ولی تونستم باهاش حرف بزنم

‫راجع به کارش تو پروفایل‌سازی قاتلا.

‫چی گفت؟

‫گفت که قتل می‌تونه خیلی انرژی‌بخش باشه.

‫یعنی می‌گم، فکر کردم منظورش حرف زدن با قاتلاست.

‫حالا می‌بینم که شاید این‌جوری بوده

‫که انگار داشته یه چیزی رو رو می‌کرده.

‫ممنون از هردوتون.

‫من می‌رم از استنلی بازجویی کنم.

‫تو هم به من ملحق نمی‌شی؟ - البته.

‫می‌تونم پیشنهاد کنم که بقیه ما اینجا بمونیم

‫و معمای سوم اولین رو حل کنیم؟

‫ممکنه هنوزم مفید واقع بشه.

‫اوه، سلام.

‫افتادی؟

‫فقط سعی کردم یه کم بخوابم.

‫ولی ترکیب دستبند و بتن

‫کارو سخت می‌کرد.

‫یه چیزی بهت بگم، استنلی، اگه قول بدی

‫کار احمقانه‌ای نکنی، آزادت می‌کنم.

‫قول می‌دم.

‫ممنون.

‫بشین.

‫می‌تونم بپرسم؟

‫ما سوالا رو می‌پرسیم.

‫فهمیدم.

‫تو اون دستگاهی که ریگان رو کشت رو کار گذاشتی؟

‫نذاشتم.

‫تو به خلیف حمله کردی و دکس رو کشتی؟

‫قطعاً نه.

‫ولی واسه قتل دکس شاهدی نداری؟

‫اوه آره، من از این قضیه به شدت آگاهم.

‫ولی بازم، من این کارو نکردم.

‫راستش، فکر می‌کردم شما دوتا تو این کار بهتر باشید،

‫واسه همین شوکه‌م که گول خوردید

‫و فکر کردید من قاتلم.

‫ما هیچ‌وقت نگفتیم تو قاتلی.

‫اوه، خوبه. پس می‌تونم برم.

‫بشین.

‫چرا فکر می‌کنی دارن واست پاپوش می‌سازن؟

‫چون دارن.

‫چرا خلیف یا اینگا باید بخوان واست پاپوش بسازن؟

‫من حدس می‌زنم تا خودشون گیر نیفتن.

‫ولی تو داری فرض می‌کنی یکی از تیم ماست

‫و نه یکی از تیم شما.

‫ما با تیممون کلی سابقه داریم.

‫با تام رابینسون که ندارید.

‫شما هیچ سابقه‌ای باهاش ندارید، ولی من دارم.

‫گفتی فکر می‌کردی می‌شناسیش.

‫آره، فکر کنم لازم بود تو اینجا حبس شم

‫تا یادم بیاد.

‫چند سالی می‌شه.

‫تام اون‌قدرم هیکلی نبود، موهاش کوتاه‌تر بود،

‫ولی اون دانشجوی من تو دانشگاه جورج واشنگتن بود.

‫همون‌طور که می‌دونید، من استاد مدعو بودم،

‫چندتا کلاس اونجا درس می‌دادم.

‫ولی می‌دونم چرا تام وانمود کرد منو یادش نمیاد.

‫چرا؟

‫چون من واسه سرقت ادبی لو دادمش،

‫که منجر به اخراجش شد.

‫اون موقع راجع بهش باهات روبه‌رو شد؟

‫فقط از طریق ایمیل.

‫یه چیزی تو این مایه‌ها گفت

‫که من زندگیشو نابود کردم

‫و اونم قراره کاری کنه که من تاوانشو بدم.

‫و حالا می‌ترسم یه راهی پیدا کرده باشه که دقیقاً همون کارو بکنه.

‫آره، دکس بیچاره.

‫اوه، جیسون. استنلی اعتراف کرده؟

‫هنوز نه. اشکالی نداره بنت رو قرض بگیرم؟

‫اوه نه، البته.

‫بکس؟

‫چطور می‌تونم کمک کنم؟

‫این شاید سوال عجیبی به نظر بیاد،

‫ولی تام کجا دانشگاه رفته؟

‫اه، دانشگاه جزایر ویرجین.

‫پس دانشگاه جورج واشنگتن نه؟

‫اوه نه، اون در واقع مدرکشو اونجا شروع کرد.

‫می‌دونی چرا منتقل شد؟

‫نمی‌دونم. این به وضعیت ما ربطی داره؟

‫شاید داشته باشه. می‌شه لطفاً بهش بگی بیاد اینجا؟

‫بله، البته.

‫نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم و اینو نگم

‫که این افشاگری جدید از استنلی

‫حالا داره بین اعضای تیم خودمون تفرقه میندازه.

‫با پروفایل قاتل جور درمیاد. گرفتم.

‫هی بچه‌ها، چه خبر؟

‫تام، تو کارشناسیتو

‫تو دانشگاه جورج واشنگتن شروع کردی.

‫وای، اه، انتظار اینو نداشتم،

‫ولی آره، آره، من یه سالی GW بودم.

‫چرا؟ - چرا از اونجا رفتی؟

‫خب، امم، من تو تعطیلات بهاری با یه دختری آشنا شدم

‫و اون تو دانشگاه جزایر ویرجین بود.

‫من فقط، فقط دیوانه‌وار عاشقش بودم،

‫واسه همین منتقل شدم.

‫پس تو از GW اخراج نشدی؟

‫نه.

‫استنلی ویلیامز یکی از استادای تو اونجا بود؟

‫باورم نمیشه. اون یارو داره منو متهم می‌کنه؟

‫فقط به سوال جواب بده.

‫باشه. ج-جوابم نه هست.

‫من استنلی رو به عنوان استاد نداشتم.

‫حتی نمی‌دونستم اونجا درس می‌ده.

‫من- من رشته‌م مدیریت بازرگانی بود.

‫تخصصم تو مدیریت هتلداری بود.

‫من اون یارو رو تا دیروز ندیده بودم،

‫قسم می‌خورم.

‫اوکی.

‫ممنون.

‫من مظنونم؟

‫همه مظنونن تا وقتی که نباشن.

‫اوکی.

‫چرا نمیری و یه سری به اتاق بازی نمیزنی؟

‫حتماً.

‫هیچ جوری نمی‌شه فهمید

‫کدومشون داره راست می‌گه.

‫ولی این که استنلی می‌دونسته تام

‫تو دانشگاه GW بوده و زودتر زده بیرون-

‫اصلاً برا تام خوب نیست.

‫-جینی جونم. -مرسی.

‫اوه عالی. گزارش بدیم ببینیم به کجا رسیدیم؟

‫عالی می‌شه. آره.

‫خب.

‫اون‌جوری که استنلی می‌گه، ریگن دیالوگای اِولینِ هوش مصنوعی رو نوشته

‫و فقط خودش جواب معماها رو می‌دونسته.

‫ولی این راسته؟

‫تازه اینم هست که قاتل صددرصد قتل ریگن رو خواسته

‫که راه حل تلماکوس رو مسخره کنه

‫همون که مال معمای شماره یک بود.

‫خب، پس جور درمی‌آد

‫که ریگن جواب معما رو به قاتل گفته

‫و اونم بعدش کشته‌تش

‫چون فهمیده قاتل کیه.

‫اینجوری که داریم دور خودمون می‌چرخیم، جینی.

‫واقعاً این‌جوریه؟

‫یا شبیه اون مدل فکر پیچیده و مریضه

‫که یه قاتلی مثل استنلی از پسش برمی‌آد؟

‫نه، پس چرا دکس رو بکشه؟

‫یعنی، شاید اونم فهمیده قاتل کیه،

‫ولی شایدم قاتل نقشه کشیده

‫همه‌ی آدمای تو جزیره رو بکشه.

‫یه قاتل سریالی، مثل همونایی که استنلی تحلیل‌شون می‌کنه.

‫قاتلای سریالی تو قتل‌هاشون یه الگوی ثابت دارن.

‫روش‌هاشون رو عوض نمی‌کنن.

‫به جز لانی آلفرد.

‫اون که آب‌خنک می‌خوره.

‫یه مقلد یا یکی از نزدیکاش؟

‫خب، آره، مثل استنلی.

‫باشه.

‫باشه، امم، پس معمای سوم چی؟

‫امم، «خورشید غروب پنهانه، پیچیده در فریب،

‫با پیدا کردنش، شکست از راه می‌رسه.»

‫خب، آره، اون شبکه‌ی کاردانو، جواب نداد.

‫معلومه که جایگزینی عدد هم در کار نیست.

‫فکر کردیم ببینیم چی خورشید رو قایم می‌کنه،

‫و رفتیم سراغ ایده‌ی ابر.

‫یعنی فریب مساوی باشه با ابر.

‫که اونم به هیچ گهی نرسوندمون.

‫منم هیچ مدل کد سنتی دیگه‌ای پیدا نکردم

‫که استفاده شده باشه.

‫می‌شه یه سوال بپرسم؟ اگه استنلی قاتل نباشه چی؟

‫یا با یه همدست کار می‌کنه

‫که هنوز تو جزیره ول می‌گرده؟

‫آره. اصلاً از فکر یه شب دیگه موندن اینجا خوشم نمیاد.

‫حتی با درای قفل‌شده‌ی اتاق‌خواب.

‫اگه همه با هم باشیم، خیالم راحت‌تره.

‫می‌تونم پیشنهاد بدم همه‌مون همین‌جا بخوابیم

‫و نوبتی نگهبانی بدیم؟

‫آره. فکر خیلی خوبیه.

‫جیسون، نظرت چیه

‫که همه‌مون شب رو اینجا بمونیم،

‫و بعدش نوبتی کشیک بدیم؟

‫-فکر خوبیه. -آره.

‫امم، یه چیزی هست باید بهتون نشون بدم.

‫-آره. -آره.

‫با تام رابینسون حرف زدین؟

‫بشین، استنلی.

‫آره، حرف زدیم. اونم گفت به دلایل دیگه‌ای از GW زده بیرون.

‫اوه، خب پس حتماً اون داره راستشو می‌گه

‫و من دارم دروغ می‌گم.

‫حالا که حرف از راستگو نبودن شد،

‫کِی خیال داشتی بهمون بگی

‫که با لانی آلفرد در تماس بودی،

‫همون قاتل سریالی لندنی که من به حرفش آوردم؟

‫احتمالاً این یه سوالیه که جواب نمی‌خواد.

‫نامه‌هایی از لانی آلفرد به تو،

‫که جیسون تو اتاقت پیدا کرد.

‫«اگه بهت بگم تو کارم یه شریک داشتم چی؟

‫فقط می‌تونیم حضوری حرف بزنیم. می‌تونی بیای لندن؟»

‫به ما گفتی نمی‌تونی با ریگن کار کنی

‫چون یه جای دیگه کارت داشتن.

‫لانی آلفرد کارت داشته؟

‫شریک لانی الان شریک توئه؟

‫اونم تو همین جزیره‌س؟

‫چندتا نامه پیدا کردین.

‫دارین برا خودتون می‌بُرین و می‌دوزین.

‫خب خودت واسمون بگو چی به چیه.

‫هوم. فکر کنم دیگه حرفی ندارم.

‫هی، خوبی؟

‫باید زودتر بهت می‌گفتم،

‫ولی از قضیه‌ی لانی آلفرد به بعد،

‫من... من... من حس می‌کنم یکی تعقیبم می‌کنه.

‫چرا بهم نگفتی؟

‫آخ، فکر می‌کردم توهم زدم.

‫قبلاً هم این‌جوری شده بودم.

‫همیشه می‌تونی همه چیو به من بگی.

‫می‌دونم.

‫من... من نمی‌خواستم الکی شلوغش کنم

‫تا وقتی یه مدرکی پیدا کنم.

‫اگه کار یکی از آدمای لانی بوده،

‫چرا باید بره سراغ ریگن؟

‫مگه این‌که هدف اصلی ریگن نبوده باشه.

‫اوه!

‫عزیزم. تو حساسیت داری.

‫هدف من بودم.

‫از گفتنش خوشم نمیاد، ولی این از همه منطقی‌تره.

‫باید برم یه سر به جینی بزنم.

‫برات بالش و پتو آوردم.

‫اوه، تو بهترینی.

‫می‌دونم الان وقتش نیست،

‫ولی به نظرت خلیف خیلی خوش‌تیپ نیست؟

‫الان وقتش نیست.

‫باشه، قبوله، ولی فکر نکنم فقط من باشم

‫که به این فکر می‌کنه امشب چی می‌شد،

‫اگه نگران یه قاتل که این دور و برا ول می‌گرده نبودیم؟

‫مثلاً تو و جیسون، هوم؟

‫قدم به قدم.

‫دیگه از این حرفای کلیشه‌ای حالم به هم می‌خوره.

‫بذار کمکت کنم.

‫مرسی.

‫هوم؟

‫محوطه پاکه.

‫چه غروب قشنگی.

‫این همیشه رو مخم بوده.

‫غروب؟

‫نه، اه، این‌که می‌گیم خورشید داره غروب می‌کنه

‫در حالی که در واقع ما داریم ازش رو برمی‌گردونیم.

‫جیسون! تو نابغه‌ای.

‫خب، اینو کوپرنیک گفته.

‫نه! نه، منظورم معمای سومه.

‫معلومه، این سه تا معما یه پروفایل رو تشکیل می‌دن.

‫اصلاً نمی‌فهمم چی می‌گی.

‫معمای سوم این‌جوری شروع می‌شه،

‫«خورشید غروب پنهانه.»

‫خب، چرا خورشید پنهانه؟

‫چون زمین ازش رو برمی‌گردونه.

‫حالا من از هم‌آواش استفاده می‌کنم، S-O-N یعنی پسر،

‫و کی داره ازش رو برمی‌گردونه؟

‫مادر زمین.

‫درسته، و جواب معمای اول

‫یه پسر بود، تلماکوس.

‫آره، یه... یه شاهزاده‌ی بی‌قدرت. یه وارث.

‫و جواب معمای دوم، مرد نامرئی.

‫یکی که هیچ‌کس نمی‌بینتش.

‫و حالا این پسر، که مادرش ازش رو برگردونده.

‫همه رو که بذاری کنار هم، می‌شه همونی که بهش شک داشتم.

‫جان مورتا.

‫حس می‌کنم باید در موردش یه چیزی به جیسون بگم.

‫خب، برم صداش کنم، یا فقط منتظر بمونم؟

‫باهاش حرف زدم، چیزی دستم نیومد.

‫اوه، صبح بخیر. نخواستم بیدارت کنم.

‫-همه‌چی مرتبه؟ -آره، فقط،

‫امروز صبح یه چیزی فهمیدم.

‫-در مورد معمای سوم؟ -که می‌دونیم

‫به جان مورتا ربط داره.

‫-درسته. -اون مرده،

‫می‌دونم، ولی یه بخشیش هنوز نمرده.

‫جان مورتا. هنوزم حضورش حس می‌شه، حتی از تو گور.

‫دنبال چی می‌گردیم؟

‫دقیق نمی‌دونم،

‫ولی حس می‌کنم اینو بی‌دلیل اینجا نذاشتن.

‫موافقم. باید یه سرنخ باشه.

‫«خورشید پنهانه.» پسرِ اِولین!

‫اون زنه هولوگرامیه دوباره میاد؟

‫ازش خوشم نیومد.

‫خط سوم شعر اینه: «پیچیده در فریب.»

‫خودشه. ریشه.

‫ریشی که جان مورتا گذاشته بود

‫برای رد گم کنی وقتی با تیر زدنش.

‫سمت راست گردنش.

‫این یارو دیگه واقعاً مرده.

‫وای!

‫فکر اینجاشو نمی‌کردم.

‫اینا شبیه عینک استنلیه.

‫جیسون.

‫همین‌جا بمون.

‫اِم!

‫انگار خون پاشیده

‫و یه سوراخ گلوله.

‫اون دست من بود.

‫هی، خودتو سرزنش نکن.

‫تقصیر تو نیست، ولی باید به بقیه بگیم.

‫ولی خب، اگه قاتل به زور نیومده تو-

‫صفحه‌کلیده سالمه، یعنی رمزو بلد بوده.

‫پس استنلی قاتل نبوده؟

‫یا از همون اول آدم خودشون بوده

‫و شریکش کشته‌تش.

‫یعنی صددرصد یه قاتل بین خودمونه.

‫تو جزیره‌ی من.

‫جینی، می‌شه همه رو ببری تو اتاق بازی؟

‫من و جیسون یه دقیقه‌ی دیگه میایم اونجا

‫که یه نقشه بریزیم.

‫اوه.

‫همگی.

‫چه خبره؟

‫یه چیزی رو مخمه.

‫چرا عینک استنلی رو گذاشته اون تو؟

‫سوال خیلی خوبیه.

‫کل پیغام اِولین حول این ایده بود

‫که از پسرش ناامید شده.

‫چی می‌خوای بگی؟

‫فکر کنم باید هرچیزی که از وقتی رسیدیم اتفاق افتاده رو

‫بنویسیم.

‫نه معماها رو، فقط اتفاقای ساده و واقعی رو.

‫کارش خیلی درسته.

‫حرفی توش نیست.

‫دارین چیکار می‌کنین؟

‫-جینی. -داشتیم دنبالتون می‌گشتیم.

‫ببخشید، ما- - شما دوتا که این تو بودین،

‫خودتونو کردین سیبل قاتل!

‫این‌جوری نیست. مگه نه، خلیف؟

‫داری در مورد چی حرف می‌زنی؟

‫قضیه مفصله.

‫باید هم‌زمان با همه حرف بزنیم.

‫جینی، می‌شه لطفاً همه رو تو ایوون جمع کنی؟

‫حتماً.

‫جریان چیه؟

‫دیگه وقت بیشتری برای بازی کردن نداریم.

‫موافقم. از همین لحظه، بازی تمومه.

‫خب، این عجب حرف گنگ و مرموزی بود.

‫گنگ و پیچیده، یعنی دقیقاً همون چیزی

‫که تیم «جزیره‌ی اسرارآمیز» ما تجربه کرده،

‫که با یه ویدیو از مادرِ

‫مؤسس «جزیره‌ی اسرارآمیز» شروع شد،

‫که یه پیغام خیلی مرموز بهمون داد.

‫که دیشب حلش کردیم، و اینکه-

‫جیسون، منو ببخش، ولی همه‌مون اینو می‌دونیم.

‫و این قضیه رو عوض نمی‌کنه که سه نفر مردن

‫و هنوز یه قاتل اون بیرونه.

‫سه نفر مردن، ولی پس جسداشون کجاست؟

‫خب، قاتل جسد ریگن رو برد

‫که اون شب ما رو از عمارت بکشونه بیرون.

‫شاید، ولی بعدش دکس از یه برج پرت شد پایین،

‫ولی هیچ جسدی پیدا نشد.

‫آره، قاتل کشونده بردتش.

‫شاید، ولی بعدش استنلی هست که دیشب تیر خورده.

‫عینکش جا مونده، ولی جسدش رو بردن؟

‫درسته، پس سه تا قتل و سه تا جسد گمشده.

‫معماهای اولین ما رو به همین راه حل خیلی پیچیده رسوند.

‫اون آدمی که اون چیزی نیست که به نظر میاد جان مورتاست،

‫که آخرین کار زندگیش این بود که یه قتل رو صحنه‌سازی کنه

‫که قتل نبود.

‫باید از همون لحظه‌ای که به ریگن با یه دارت کنترل از راه دور شلیک شد

‫می‌فهمیدیم این مسخره کردن جان مورتاست.

‫آه، ی-یه لحظه صبر کن.

‫داری می‌گی اون سه نفر نمردن؟

‫آخه یعنی، ما همه دیدیم که ریگن مرد.

‫خودت نبضشو گرفتی.

‫یا تشنجش الکی بوده

‫و نداشتن نبضش هم به خاطر

‫داروی به اصطلاح ضداضطرابش بوده.

‫یه بتابلاکر قلبشو اونقدری کند می‌کنه

‫که نبضش با دست حس نشه.

‫خلیف، تو آخرین نفری بودی که بعد از انفجار

‫اینجا به ما ملحق شدی.

‫داشتی به ریگن یه آمپول اپی‌نفرین می‌زدی

‫که به هوش بیاد، و بتونه خیلی راحت از خونه بره بیرون؟

‫ش، ش، ش، ش.

‫بیا، با من بیا.

‫تو خوبی، تو خوبی. خودشه.

‫خلیف، این راسته؟

‫دوست دارم بشنوم دیگه چی دارن بگن.

‫یادتون باشه، مرگ ریگن اولین چیزی نبود

‫که اون شب اشتباه پیش رفت.

‫اولیش لو رفتنِ

‫مثلاً سابقه‌ی خلافکاری اینگا بود.

‫بیرون زدن سریع اینگا و دکس بهشون وقت داد

‫که روی ترمینال بلوتوث مواد منفجره بذارن،

‫که می‌تونست با همون کنترلی فعال بشه

‫که تفنگ دارت رو فعال کرد، که به ریگن شلیک کرد.

‫تلماکوس تقریباً می‌شه «تیرانداز»،

‫ولی در واقع معنیش می‌شه «دور از نبرد»

‫چون یه تیرانداز می‌تونه از راه دور بکشه.

‫می‌تونست قبل از اینکه اصرار کنه همه رو بگردیم

‫پشت یه کتاب قایمش کرده باشه.

‫بعدش دکس، همراه با ریگن که کاملاً زنده بود،

‫و خلیف، مرگش رو تو اون خرابه‌ها صحنه‌سازی کرد.

‫این کلاه رو سرش گذاشت نه فقط برای اینکه جینی رو حرص بده،

‫بلکه برای اینکه یه تیکه لباس قابل تشخیص باشه

‫که توجه همه رو جلب کنه.

‫استنلی چی؟

‫استنلی تو این مرحله نقشش حیاتی می‌شه.

‫هرچیزی که گفت و هر کاری که کرد

‫طراحی شده بود که اون بشه مظنون اصلی ما.

‫اون روی جیسون چاقو کشید

‫که مطمئن شه حبسش می‌کنن.

‫اینگا رو اون‌قدر ترسوند که اینجا بمونه،

‫که همه‌مون مجبور شدیم تو یه اتاق با هم بمونیم.

‫که این به دکس، ریگن و استنلی کلی وقت داد

‫که قتل استنلی رو صحنه‌سازی کنن.

‫بعدم نوبت ما شد با اون عینک قلابیه تو جعبه‌ی مخفی،

‫و آخرین توهین رو هم نثار جان مورتا کنن.

‫یه ارجاع خیلی هوشمندانه

‫به قتل اصلیِ «جزیره‌ی اسرارآمیز».

‫و یه بازی خیلی پیچیده و تو در تو که همه‌مون بازی کنیم.

‫سه تا قتل که، مثل مال مورتا،

‫اصلاً قتل نبودن.

‫کارتون عالی بود!

‫براوو. براوو!

‫کارتون عالی بود، شما دوتا.

‫من با ریگن شرط بسته بودم که نمی‌تونین حلش کنین.

‫و خوشحالم که بگم یه چک تپل بهم بدهکاری.

‫لطفاً اون یه ذره کلکی که زدم رو ببخش

‫در مورد سابقه‌ی تحصیلیت، تام.

‫بی‌خیال بابا. این عالی بود.

‫و امیلیا، من معذرت می‌خوام

‫که پای لانی آلفرد رو کشیدم وسط.

‫امیدوارم استرس بی‌خودی بهت نداده باشم.

‫من خیلی برای کارت احترام قائلم.

‫-مرسی. -کارآگاه،

‫واقعاً امیدوارم بی‌خیال اتهامات بشین.

‫مشکلی نیست.

‫ولی یه چیز دیگه هم هست که باید به دکس بگم.

‫اوه آره. چی؟

‫مرسی که گذاشتی این یه بار من آدم بده باشم.

‫کلاهمو برات برمی‌دارم، استنلی. تو یه اسطوره‌ای.

‫آه.

‫و کارلوس، تونستیم به اون استاندارد طلایی برسیم

‫که تیم «جزیره‌ی اسرارآمیز» تعیین کرده؟

‫من که رسماً کفم بریده.

‫و جینی.

‫آره، باید اعتراف کنم منم کفم بریده.

‫خب، من از بهترین‌ها یاد گرفتم.

‫تو تو این کار فوق‌العاده‌ای. من فقط داشتم سعی می‌کردم بهت برسم.

‫خب، من نگران بودم که تو از ما بزنی جلو،

‫و فکر کنم همین کارم کردی.

‫چه حرفیه. باعث افتخارمه که شما مربی من باشین.

‫اوه، پس من رئیس‌تم؟

‫نه، نه، فکر کنم، فکر کنم تقریباً درسته.

‫نه، فکر کنم همه‌مون قبول داریم

‫که «کوهستان اسرارآمیز» دست آدمای کاربلدی افتاده.

‫-منم موافقم. -منم همین‌طور.

‫به سلامتی اولین موفقیت از خیلی‌های دیگه.

‫درسته، درسته.

‫خب پس، بریم اتاق ناهارخوری

‫برای ناهار پیروزی؟

‫کس دیگه‌ای هم داره از گشنگی می‌میره؟

‫اوه آره، بدجور.

‫به نظرم باید اون بستنی محشره رو بیاریم

‫که از لس‌آنجلس گرفتیم.

‫گرسنه نیستی؟

‫خیلی گرسنمه.

‫-ولی؟ -ولی من خیلی وقته می‌خوام

‫یه کاری رو انجام بدم.

‫چی؟

‫تقریباً بهتر از حل کردن هر بازی‌ای.

‫موافقم.

‫فکر کنم بهترین بازی این باشه که

‫سعی کنم معمای تو رو حل کنم.

‫بالاخره.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.