Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
بینندگانی مثل شما تماشای این برنامه رو ممکن میکنن
از شبکهی محلیتون حمایت کنید
الایزا
ببخشید، نمیخواستم مزاحمت بشم
بیا تو، خواهش میکنم
این مدت چطور بودی؟
خیلی خوب، ممنون. تو چی؟
سرم شلوغ بوده
آره، معلومه
از دیدنت خوشحالم، الایزا
اومدم این رو بهت بگم که
دارم میرم تعطیلات
یه تعطیلات واقعی، یا...؟
منظورت چیه؟
قبلاً هم گفتی داری میری تعطیلات
ولی در واقع، دنبال یه پرونده بودی
دارم میرم پاریس تا موزز و خانوادهاش رو ببینم
زنش یه پسربچه به دنیا آورده
خب، این خبر خوبیه
لطفاً سلام من رو بهش برسون
برخلاف تصور تو الکساندر، من بهت دروغ نمیگم
اصلاً میدونی چقدر برام سخت بود
که امروز بیام به دیدنت؟
منم میخواستم بیام ببینمت، اما
بفرمایید
به امضاتون نیاز دارم، قربان
در رو ببند
فقط
بلیک
ممنون دوشیزه سامرز. وصلش کن
گروهبان کلارک، پیغامم بهت رسید؟
بله، بازرس
خب، هر کاری از دستت برمیاد
ممنون میشم
منتظر خبرت میمونم
ممنون
خداحافظ
گروهبان کلانتری "بو استریت" بود
داشتم سعی میکردم چند تا نیروی کمکی برای شیفت شب پیدا کنم
نصفشون رفتن محلههای فقیرنشین
همه جا داره شورش میشه
نصف دیگه هم افتادن
با مریضی گوارشی
داشتی میگفتی که میخواستی بیای منو ببینی، اما
توی این یه هفتهی گذشته، خیلی به یادت بودم
من وسط جلسهام
متاسفم قربان. رئیس منتظرتونه
متوجه گذر زمان نشدم
سرت شلوغه... منم باید وسایلم رو جمع کنم
فردا اول وقت راه میافتم
ببخشید دوشیزه اسکارلت. کارآگاه ویلوز
دوشیزه اسکارلت
ویلوز، من الان میام پیشت
مگی، امیدوارم زودتر خوب بشی
آخی، فکر کنم همون مریضی شکمی رو گرفته. طفلکی
اوه، اونطور که معلومه خیلی مریضی بدیه
نصف نیروها به خاطرش مریض شدن و رفتن خونه
به هر حال... فقط اومدم ببینم
دوست داری موقع استراحتت یه فنجون چای بخوریم؟
خیلی دوست داشتم، اما بازرس بلیک گفت باید به کلانتریهای دیگه زنگ بزنم
ببینم میتونن نیروی اضافی بهمون بدن یا نه
ولی زیاد شانس باهام یار نبوده
بیشترشون اصلاً جواب نمیدن
به خاطر همون شورشهای محلههای فقیرنشینه
با این وضعِ بیماری، بدجوری با کمبود نیرو مواجهیم
ممکنه موقع انتقال هم به مشکل بخوریم
انتقال اون آدم گنده به زندان نیوگیت
دیلان کوپر واقعاً توی بازداشتگاه ماست؟
خب، فعلاً که پشت میلههاست
و منم اینجام که ازت محافظت کنم
قهرمان من
ممکنه مجبور بشم شیفت شب هم بمونم
واسه همین شاید بهتر باشه
به جاش فردا شب با هم شام بخوریم
منم اینجا گیر افتادم. مگی پنجمین دختری بود که زود رفت خونه
پس فردا شب؟
به جبرانش میبرمت یه جای خوب
میشه دوباره بریم "بارونز"؟
اونجا خیلی خوب بود
فردا صبح رزرو میکنم
خیلی بهم لطف داری، جورجی
من لایقت نیستم
آره، احتمالاً نیستی
کارآگاه ویلوز
واسه انتقال کوپر به نیوگیت به کمکت نیاز دارم
پس هنوز سر جاشه، قربان؟
رئیس زندان قراره یه تیم اسکورت مسلح بفرسته
ساعت هشتِ امشب
کوپر خوشحال نمیشه
به همه میگه که رئیس زندان نیوگیت
جرئت نمیکنه اونو قبول کنه
فکر میکنه اون از عواقبش میترسه
عواقبش
خب، در این صورت با کمال میل
شخصاً به آقای کوپر میگم
که سخت در اشتباهه
اگه دست از خیره شدن به من بر نداری بچه
چشمات رو از کاسه
در میآرم
بلیک، میخوام سلولم رو عوض کنم
این یارو عقل درست و حسابی نداره
بازرس بلیک
و البته که سلولت عوض میشه
میری زندان نیوگیت
چی گفتی؟
رئیس زندان مشتاقانه منتظر خوشامدگویی به توئه
در خانهی جدیدت
ساعت هشت راه میافتی
بهتره خداحافظیهات رو بکنی
نه
من جایی نمیرم
ولی من نظرم چیز دیگهایه
در مورد اون شورشها شنیدم
اوضاع خیلی خرابه
حدس میزنم به زودی به نیوگیت هم برسه
چرا این حرف رو میزنی؟
هوم
فقط داشتم گپ میزدم
بازرس بلیک
کارآگاه ویلوز؟
ماری، درسته؟ واسه شیفت شب اومدی؟
بله قربان. خوبه. بقیه کجان؟
همین رو میخواستم بهتون بگم قربان
فقط دو تا مامور؟ بقیهی شیفت شب کجان؟
گروهبان گفت که به خاطر بیماری نیومدن
اون بیماری گوارشی مثل برق و باد داره پخش میشه
خود گروهبان کجاست؟
اونم گرفته. همین الان رفت خونه
بلیک
ممنون دوشیزه سامرز. وصلش کن
بازرس بلیک هستم
بله قربان
همه چیز برای انتقال کوپر آمادهست
نقشهها عوض شده؟
چند بار بگم اسکار؟
خیابان که دستشویی عمومی نیست
ویلوز
متاسفم قربان. فقط سه نفر اومدن
بقیهی شیفت شب مریض شدن و نیومدن
خب، به سلامتی، بدشانسیهامون داره تکمیل میشه
با رئیس زندان نیوگیت صحبت کردم
یه عده آشوبگر جلوی زندان جمع شدن
و اون فکر میکنه امشب برای انتقال کوپر امن نیست
آشوبگر؟
نیوگیت که اصلاً نزدیک محلههای فقیرنشین نیست
اصلاً منطقی نیست
چیزی که بیشتر نگرانکنندهست اینه که به نظر میرسه کوپر از قبل خبر داشته
از قبل
حواست رو خوب جمع کن
یه جای کار میلنگه
بله قربان
اسکار، نه
خب، چه خبره؟
در مورد ناآرامیهای نیوگیت چی میتونی بهم بگی؟
به این زودی برگشتی، بازرس؟
جواب سوالم رو بده
هوم. میگی توی نیوگیت ناآرامی شده؟
عجب دورهی زمونهی سیاهی شده
اوه
امیدوارم وقتی قراره منتقل بشم، امن باشه
به زودی از اینجا میری
هیس، هیس، هیس
صدات رو بیار پایین، بازرس
ممکنه ارنستِ پیرِ بیچاره رو بیدار کنی
طفلکی داره از چرتش لذت میبره
هوم
حالا
دقیقاً چی داره اذیتت میکنه؟
منظورم اینه که، میتونم یه حدسهایی بزنم
میتونم حدس بزنم که شورش محلههای فقیرنشین
به نیوگیت هم رسیده
و میتونم حدس بزنم
که بهت گفتن من باید امشب رو همینجا بمونم
و میتونم حدس بزنم که فکر میکنی همهی اینا زیر سر منه
فکر نکن میدونی تو کلهی من چی میگذره، آقای کوپر
و اگه بتونم اون رو حدس بزنم
کی میدونه دیگه چه نقشههایی ممکنه داشته باشم
مخصوصاً وقتی شنیدم این مریضی
داره بین آدمهات پخش میشه
امشب چند تا مامور آمادهبهخدمت داری؟
ویلوز
خفه شو
مرخصشون کن، همهشون رو
میخوام تا ۵ دقیقهی دیگه کل اینجا تخلیه بشه
منظورتون چیه قربان؟ داریم اسکاتلندیارد رو
قرنطینه میکنیم. هیچکس وارد نمیشه
هیچکس خارج نمیشه
زود باشین، زود باشین بجنبین
لعنتی، تمام روز رو وقت نداریم. بجنبین
چهارچشمی حواستون باشه
اگه بوی هر چیزی به مشامتون خورد، خبر بدین
سریع. حتماً قربان
واتکینز، ردمن
پستتون رو ترک نکنید
حتی برای یه لحظه
بله قربان
دروازهی پشتی رو قفل کردم قربان
ردمن و واتکینز رو گذاشتم برای نگهبانی
کوپر چی گفت؟ فکر میکنید چیزی میدونه؟
متاسفانه همینطوره
اینکه چقدر دست داره، مطمئن نیستم
طرف شغلش پوکر بازی کردنه
سخته بفهمی کی داره بلوف میزنه
چند سال پیش که توی بریستول بودم
سرکردهی یه باند رو دستگیر کردم
به خاطر قتل محاکمه شد
و حکمش اعدام با طناب دار بود
صبح روزی که قرار بود حکمش اجرا بشه
توی زندان شورش شد
باندش به حدود دوجین زندانی پول داده بودن
تا بلوا راه بندازن و بتونن فراریش بدن
خوشبختانه یکی از مامورهام از نقشه بو برد
و تونستیم جلوش رو بگیریم
کسی لو داد؟
یه جورایی
داستانش طولانیه، پای یه زنِ خیابونی در میونه
که توی خواب حرف میزنه
منظورم اینه که، این سرکردهی باند
نصفِ پول و نفوذِ کوپر رو هم نداشت
اگه کوپر اراده کنه، خدا میدونه چه کارهایی ازش برمیاد
فکر میکنید به نیروی بیشتری نیاز داریم؟
متاسفانه بله
الو، کلانتریِ بو استریت؟
بو استریت، صدام رو میشنوین؟
چرا درها همهشون قفله؟ چه خبر شده جورجی؟
فقط یه اقدام پیشگیرانهست
منظورت چیه؟
شورشها داره بدتر میشه
فکر نمیکنی بیان اینجا؟
نه، ولی احتیاط شرط عقله
بازرس بلیک میخواد به تماس گرفتن با کلانتریهای دیگه ادامه بدی
ببینی میتونن چند تا نیرو بهمون بدن یا نه
اوه، داشتم میاومدم بهت بگم
خطهای تلفن قطع شدن
کابل رو به ایستگاه بو استریت وصل کردم
ولی هیچی نیست. فقط خشخش میکنه
الدگیت، ساتارک و دپتفورد هم همینطورن
باز هم امتحان کن
من میرم با بازرس بلیک صحبت کنم
همینجا بمون
اون دیگه چه صدای لعنتیای بود؟
فکر کنم از طرف بازداشتگاهه
نیروی کمکی بیار. بله قربان
تمومش کنید! همین الان
ممنون
حالا یه نفر لطفاً به من بگه
اینجا چه خبره؟
این دیوونه یه تیغ توی چکمهاش داره
تهدیدم میکنه که گلویم رو میبُره
میخوام جابهجا بشم. همین الان
زود باش دیگه! اگه حرفم رو باور نمیکنی، بگردش
چشم ازشون برندار
و اگه کسی تکون خورد، بهش شلیک کن
ببین، نمیتونی من رو اینجا رها کنی
بلیک
آآآخ
دوشیزه سامرز تونست با کلانتریهای دیگه
تماس بگیره؟
تلفنها قطعن، قربان
نه میتونه زنگ بزنه، نه تماسی دریافت کنه
روزم داره همینطور بهتر و بهتر میشه
هیچی
قبلاً هم این اتفاق افتاده بود؟
برای من نه، ولی یادمه یکی از دخترا میگفت
چند هفته پیش که اون طوفان اومد
خطها قطع شدن
امشب حتی بدتر هم هست
توی دفتر اداری یه سماور هست
برم برای مردا یه فنجان چای درست کنم؟
این بهترین پیشنهادی بود که کلِ امروز شنیدم
ممنون، دوشیزه سامرز
واقعاً فکر میکنی کارِ طوفانه؟
نمیدونم
اگه نباشه چی؟
فقط باید این شب رو به صبح برسونیم
واتکینز، برو دمِ درِ پشتی
ماری، تو دمِ درِ ورودی بمون
اگه کسی خواست بهزور وارد بشه
یه تیر هوایی شلیک کن
بله، قربان
بعد از ده سال خدمت در ارتش
بهت اطمینان میدم کمتر کسی پیدا میشه که
به سمت صدای تیراندازی بدوئه
اینا کیان؟ قربان، داشتن توی آشپزخانه
ورقبازی میکردن
فردی موشگیره
و آرتور هم کارگر آشپزخانهست
خودتون گفتید همه رو جمع کنم، قربان
تا حالا با اسلحه شلیک کردی؟
نه. نه، قربان
خب، چندتا پتو از بهداری بردار
و برو روی پشتبوم
دیدبانی بده و اگه کسی رو دیدی
فوراً به من خبر بده
همه چیز درست میشه بچهها
دروازههای جلو و عقب از آهنِ قُرص و محکم ساخته شدن
و دقیقاً برای همین کارن
آه، دوشیزه سامرز، درست بهموقع اومدی
ممنون
ممنون خانم
متشکرم. خب بچهها، برید سرِ کارتون
نمیخوام بیادبی کنم، ولی
فکر کنم توی این وضعیت
به یه چیزِ قویتر نیاز دارم
یه بطری اسکاچ توی دفترمه
جورجی؟
اون پاسبان کیه؟ پاسبان ماری؟
اِم، تازه وارده، خیلی وقت نیست که اینجاست
قبلاً یه جایی دیدمش، فقط یادم نمیاد کجا
لابد فقط تو رو یادِ کسی توی گذشتهت میندازه
شاید هم یه خواستگار
اگه به این حرفات ادامه بدی، جای خوردن، چای رو میپاشم روت
برای ذائقهی من زیادی شیر داره
بچهی پُررو
بهتره برگردم
اگه شانس بیاریم، خطها دوباره وصل میشن
ایزی
کارت حرف نداره
پاسبان ماری
گزارشی داری؟
هیچی، بهجز یه گربهی گَر
اونقدر خیس شده بود که بهزور راه میرفت
درکش میکنم، حیوونیِ بیچاره
چند وقته اینجا مشغول شدی؟
اجازه هست؟
البته
حدوداً پنج هفتهای میشه
و قبل از اون کجا بودی؟
من که مصاحبهام رو قبول شدم
فقط داریم گپ میزنیم
اینطوری حواسم از سرما پرت میشه
قبل از اینکه بیام اینجا، یک سال توی پلیسِ سیتی بودم
تو چی؟
خیابانِ بو
چطور بود؟
بد نبود
ولی هیچجا مثلِ اسکاتلندیارد نمیشه
اون دختره توی مرکز تلفن
اسمش چیه؟
چطور؟
همونطور که گفتی، فقط داریم گپ میزنیم
دوشیزه سامرز
خوشگل و بانمکه، نه؟
شرط میبندم خوب بلده آدم رو گرم نگه داره. دهنت رو ببند
اوه، آروم باش رفیق، فقط داشتم میگفتم
من رفیقت نیستم
من مافوقتم
پاسبان ماری
برو پیشِ واتکینز دمِ درِ پشتی
بله، قربان
همه چیز مرتبه؟ بله قربان
ممنون، قربان
دخترم عاشقِ بارونه
اتاقش زیرِ شیروونیه
و وقتی بارون میاد، میگه مثل اینه که توی چادر باشه
نه اینکه تا حالا توی چادر بوده باشه
لابد اونقدر از خاطراتِ زمانِ خدمتم توی ارتش شنیده
که بدونه چه حسی داره
برادرزادهی کوچیکم توی هر شرایطی میخوابه
رعد و برق، صاعقه
حتی وقتی زن و شوهرِ همسایه بشقاب به سمت هم پرت میکنن
با شما زندگی میکنه؟
اون و خواهرم
پدرش نیست، داستانش مفصله
نمیخواست اون دختر کوچولو رو تنهایی بزرگ کنه
متأسفم قربان، قصد نداشتم... ناراحت نشدم
به دل نگرفتم
کتمان نمیکنم که اگه آدم تنها نباشه، زندگی راحتتره
تحملِ این شغل برای هیچکس راحت نیست
ساعتهای کاریِ زیاد، استرس
من خودم هم دلم نمیخواست با کسی مثلِ خودم ازدواج کنم
منم همینطور
من به نگهبانی ادامه میدم
تو برو ببین خطهای تلفن وصل شدن یا نه
بله، قربان
جورجی، داری چیکار میکنی؟
کجا بودی؟ تو باید
پایِ تلفنها باشی
هنوز قطعن
یه چیزی هست که باید بهت نشون بدم
چیزی شده؟
بهتره با من بیای
بازرس بلیک، درست حدس زدم؟
و... شما؟
اسم من دوشیزه الایزا اسکارلته
توی یه آژانس کارآگاهی کار میکنید؟
من صاحبِ یه آژانس کارآگاهی هستم
و من
فکر کردم این ممکنه فرصت خوبی باشه
تا خلاصهای از سابقهی کاریم رو
در ارتباط با پیشینیانِ شما توضیح بدم
اینجا گزارشِ پروندههای متعدد و توصیهنامههای زیادی هست
و همونطور که میبینید، بریدههای روزنامه
که تحقیقاتی رو نشون میده که به حل شدنشون کمک کردم
متأسفم ولی دارید وقتتون رو هدر میدید
من از خدماتِ
کارآگاههای خصوصی استفاده نمیکنم
خب، دستکم اجازه بدید ارائه بدم
با این حال، اگه قراردادی دارید
دستمزدِ کارهایی که تا الان انجام دادید رو میگیرید
ولی فقط همین
روز خوش
قصدم بیادبی نیست
ولی دارید خیلی عالی این کار رو انجام میدید
وقتی تازه اینجا مشغول شده بودم، یکی از وظایفم
بهروز نگه داشتنِ پروندهی عکسهای مجرمین بود
یکی از عکسها توی ذهنم مونده بود
فکر کنم خودشه جورجی
پاسبان ماری
میدونستم قبلاً دیدمش
فکر میکنی اون یه محکومه؟
یکی از پسرهای مدرسه
به برادر کوچیکم زور میگفت
یه زخم دقیقاً مثلِ زخمِ ماری داشت
ولی هر کاری میکنم اسمش یادم نمیاد
قطعاً ماری نبود
گریفیتس
ساموئل گریفیتس، خودشه
عکسش کجاست؟
یکی پارهاش کرده و برده
مطمئنی؟
تا جایی که بتونم مطمئن باشم، بله قربان
دوشیزه سامرز، چرا برنمیگردی به اتاق مرکز تلفن
تا ببینی میتونی اون خطها رو وصل کنی یا نه؟
یه برگهی بازداشت برای این ساموئل گریفیتس پیدا کردم
نمیخواستم ایزی... ببخشید، دوشیزه سامرز ببینه
همینطوری هم دخترِ بیچاره حسابی وحشت کرده
سوابقِ محکومیت برای ضربوجرحِ عمدی و صدمه بدنیِ شدید
و به همدستهای شناختهشدهاش نگاه کن
دیلن کوپر
ماری هنوز سرِ پستش دمِ درِ پشتیه؟
تا جایی که من میدونم، بله قربان
واتکینز
نفس میکشه؟
بله
بیهوش شده
کلیدهای درِ پشتی؛
به کمربندش وصل بودن
خب، الان که نیستن
پاسبان ماری کدوم گوریه؟
این رو بگیر. نگهبانِ درِ ورودی باش
قربان، هیچ اثری از ماری توی طبقهی پایین نیست
کوپر رو چک کردی؟
صحیح و سالم پشتِ میلههاست
واتکینز رو بردم بهداری
داره به هوش میاد ولی اصلاً نمیدونه چه اتفاقی افتاده
اسلحه رو بذار زمین
قربان؟ همین حالا
هر چی میگه انجام بده ماری
رو به دیوار
چه خبره قربان؟ فقط انجامش بده! بگردش
ولی قربان، من نمیفهمم چه اتفاقی داره میافته
دهنت رو ببند! رو به دیوار
کلیدهای درِ پشتی، قربان
بهش دستبند بزن
حرف بزن ببینم
واتکینز وقتی میخواست بره مستراح، کلیدها رو داد به من
نمیفهمم چه اشتباهی کردم
واتکینز رو بیهوش پیدا کردیم. کارِ تو بوده؟
نه! البته که نه. چه خبر شده؟
گفتی توی پلیسِ لندن بودی
اونجا افسرِ نگهبان کی بود؟
این چه ربطی به موضوع داره؟
جوابش رو بده
افسرِ نگهبان گیدیون بیتسِ پیر بود
و افسرِ مافوقت؟
گروهبان سیمپسون. منظورت سمپسونه
منظورم همون بود. فقط عصبیام، همین
چه خبره؟
چرا منتقل شدی به اسکاتلندیارد؟
خب، همین رو از اون هم میتونید بپرسید
اون نمیخواد بیاد اینجا
پاسبان ماری، آیا سابقهی کیفری داری
که اعلام نکرده باشی؟ نه! قسم میخورم
اون زخمِ روی صورتت؛ چطور ایجاد شده؟
بچگیهام خیلی خوشرفتار نبودم
همیشه دعوا راه میانداختم
ولی فقط یه بچه بودم
چند لحظه تشریف بیارید، کارآگاه ویلوز
نظرت چیه؟
راستش قربان، نمیدونم
منم همینطور
ولی کوپر قشنگ عرضه این رو داره که یه نفوذی داشته باشه
برو به واتکینز سر بزن. اگه میتونه راه بره
بیارش اینجا ببینیم چی برای گفتن داره
با ماری چیکار کنم قربان؟
اوه، دیگه چی شده؟
باز هم صدا از سمتِ سلولها میاد، قربان
ببرش به اتاق بازجویی. ازش سوال جواب کن
بعد هر چی دستگیرت شد به من گزارش بده
همهتون خفه شید
چه جهنمی داره به پا میشه؟
آآآه
اون میخواد من رو بکشه
ولش کن. همین حالا
وگرنه بدونِ معطلی یه گلوله توی سرت خالی میکنم
تو، بهم بگو اینجا چه خبره
بهت گفته بودم من رو جابهجا کنی
اگه من رو از اینجا نبری بیرون
جنازهام رو باید ببری
هرچی بخوای بهت میگم، خواهش میکنم. خواهش میکنم
میشه یه لیوان آب به من بدین؟
یه چیز جالب بهم بگو، اونوقت شاید بهش فکر کنم
اون شورشها
کار آدمهای من بود، اونا شروعش کردن
میخواستن سرتون رو گرم نگه دارن
و مریضیِ نیروهای من چی؟
یه دوستی دارم که یه دوست دیگه داره که آذوقهی غذاخوری شما رو تأمین میکنه
پیدا کردن گوشت گندیده تو این شهر کار سختی نیست
الان چی دارین؟ کلاً یه مشت پاسبان که سرِ پُستن؟
من ۲۵ تا آدمِ مسلح دارم که هر لحظه ممکنه برسن اینجا
دروازههای جلو و عقب از چدن ساخته شده، کسی نمیتونه بیاد تو
پسرم، اونا فقط با تفنگ نمیان
یه کم دینامیت
اون دروازهها رو مثل یه خانهی عروسکیِ لعنتی هوا میفرستن
داری بلوف میزنی
نه، نمیزنم
و وقتی آدمهام برسن اینجا
و منو با دستبند ببینن
ممکنه خیلی احساساتی بشن
حتی از فکرِ بلایی که ممکنه سرت بیارن هم وحشت میکنم
خب
چیزی که باید از خودت بپرسی اینه:
«آیا من واقعاً ارزشِ جون فدا کردن رو دارم؟»
جدی که نمیگی ولت کنم بری؟
باید به اون دختر کوچولوت فکر کنی
اگه یه بار دیگه اسم دخترم رو
بیاری، پرتت میکنم اونورِ دیوار
خیلی خب، جوش نزن
کسی رو این تو داری؟
چی؟
شنیدی چی گفتم
بازرس بلیک، نباید انتظار داشته باشی همهچی رو بهت بگم
خب، فقط محض اطلاعت بگم
ما آمارشون رو داریم
آره، حتماً همینطوره
پاسبان ماری
الان دستبند به دسته و داره بازجویی میشه
احمقِ لعنتی
پلیسهای فاسد مایهی ننگن
بله، هستن. ولی من جزوشون نیستم
واقعاً؟
چرا باید دروغ بگم؟
خب، فکر کنم دلیلش کاملاً واضحه
حالم خوب نیست
بگو برای کی کار میکنی. برو یه سطلی چیزی بیار
فکر کنم دارم بالا میارم. حقیقت رو بهم بگو
من پلیسِ فاسد نیستم
حقیقت همینه
یه کم آب میخوام. اصلاً حالم خوب نیست
حرف میزنی یا نه؟
یا باید به بازرس بلیک گزارش بدم
که همکاری نمیکنی؟ یه کم آب میخوام
خواهش میکنم
ایزی، داری چیکار میکنی؟
دنبالت میگشتم
خطها هنوز قطعن
جورجی، اعصابم بدجوری بههم ریخته
قول میدم همهچی درست میشه
هیچوقت اینجا رو اینقدر خلوت ندیده بودم
آره، عجیبه
یه لرزهای به جونم انداخت
خب
فقط فکرشو بکن
فردا
تو رستورانِ بارون نشستیم
با بهترین لباسهامون
و تو زیباترین دخترِ اونجا خواهی بود
تو مردِ مهربونی هستی جورج ویلوز
قبلاً هم بهم گفتن. بیشتر مامانم
دلت براش تنگ شده، نه؟
از پدرت چه خبر؟
زیاد دربارهاش حرف نمیزنی
مردِ کمحرفی بود
همون چند کلمهای هم که میگفت، هیچوقت مهربون نبود
مخصوصاً دربارهی مامانم یا خواهرم
میدونه که اون بچهدار شده؟
خبر ندارم
از مراسم ختم مامانم به اینور ندیدمش
حتی نمیدونم اصلاً زندهست یا نه
خب، خواهرت شانس آورده که تو رو داره
تا مراقب خودش و اون فسقلی باشی
قربان؟
یه مشکلی پیش اومده
قربان، همین الان ایستاد
هی، تو
خودت رو نشون بده
گفتم خودت رو نشون بده
بیا اینجا! ایست
هنوز قطعن، نه پسر جون؟
من پسرِ تو نیستم
هر جور راحتی. فقط یه تکیهکلام بود
راستی، من خودم یه پسر دارم
یه کم از تو کوچکتره
لوگان
ولی الان تو زندانه
جالب اینجاست که همون «دوشیزه اسکارلتِ» شما اونو انداخت اونجا
دوشیزه اسکارلتِ من؟ چیز زیادی نیست که
دربارهی شما ندونم، بازرس بلیک
اه، دیگه حرف نزن
در عجبم که اون دربارهی تو چی فکر میکنه
که جونت رو بیدلیل به خطر میاندازی
اوه، دلیل دارم
میخوام قیافهت رو وقتی حکمِ محکومیتت رو میشنوی، ببینم
چی؟ فکر میکنی هیئتمنصفه محکومم میکنه؟
دوازده مردِ عادل و شریف؟
راه و روشهایی برای بردنِ این بازی هست
پس چرا نقشهی فرار کشیدی؟
اسمش رو میذاریم «بیمهنامه»
ولی هنوز جواب سوالم رو ندادی
دربارهی اون خانمِ کارآگاهت
هوم، شاید وقتی اومدم بیرون خودم ازش بپرسم
نه
الان لابد نوبتِ اینه که تهدید کنی بهش آسیب میزنی، آره؟
مثل کاری که با دخترم کردی
من هیچوقت به دخترت دست نزدم
ولی هنوز یه عذرخواهی به آدمِ من تو کلوب بدهکاری
بیچاره بدنش سیاه و کبود شده
خوابشو ببینی
قربان، یه درشکه دمِ در ایستاده
سورچی ولش کرده و رفته
پسرها، اگه جای شما بودم انگشتهام رو میذاشتم تو گوشم
بنگ، بنگ، بنگ
فکر میکنی توش مواد منفجرهست؟
ممکنه داشته باشه بلوف میزنه
ولی نمیتونیم ریسک کنیم
ایزی، ازت میخوام بری به اسلحهخونه
و همونجا منتظر بمونی تا بیام سراغت
چرا اسلحهخونه؟ چون درهاش ضخیمن
و پنجره هم نداره. چی؟
ایزی، خواهش میکنم، فقط بهم اعتماد کن
پس پاسبان واتکینز چی؟
فکر نکنم حالش اونقدری خوب باشه که بتونه تکون بخوره
من حواسم بهش هست. یالا، برو
ماری، بلند شو
باید ببرمت یه جای دیگه. اه
خواهش میکنم. حالم خیلی بده
یالا، پاشو رو پات بایست. نمیتونم
تو اون چای یه چیزی بود
چی داری میگی؟ تا قبل از اینکه بخورمش حالم خوب بود
فکر کنم اون یه چیزی ریخت توش
کی؟
همون دخترِ مرکز تلفن
چی؟
از حال رفتم و وقتی بیدار شدم
داشت جیبهای ژاکتت رو میگشت
داری دروغ میگی. به خدا دروغ نمیگم
اون اینجا بود. داری دروغ میگی
نه، نمیگم
واتکینز
واتکینز
از کی حالت بد شد؟
قربان، حالم افتضاحه
قبل از اینکه چای رو بخوری یا بعدش؟
بعدش
دیدی دوشیزه سامرز بره تو اتاق بازجویی؟
قربان، من هنوز حالم... فقط به سوالم جواب بده
خواهش میکنم
بله، دیدم
پسرم، اونا فقط با تفنگ نمیان
یه کم دینامیت
اون دروازهها رو مثل یه خانهی عروسکیِ لعنتی هوا میفرستن
اگه جای شما بودم
انگشتهام رو میذاشتم تو گوشم، پسرها
خالیه
بنگ، بنگ، بنگ
کلانتریِ خیابانِ «بو»، بفرمایید چطور میتونم کمکتون کنم؟
داشتم میاومدم بهت بگم
که خطهای تلفن قطع شدن
کابل رو به کلانتریِ خیابان بو وصل کردم
ولی هیچی نیست. فقط یه جور صدای خشخشه
بقیهی جاها هم همینطوره، «آلدگیت»، «ساوتوُرک»، «دپتفورد»
آقای کوپر، باید بگم کارت درسته
عجله کن. دارم با تمام سرعت میرم
زود باش، زود باش، زود باش
جورجی
تو برای اون کار میکنی؟
خواهش میکنم بذار توضیح بدم
تو کلیدها رو از جیبِ ژاکت من دزدیدی
همین الان بخواب روی زمین
آروم باش پسرم
اون اسلحه رو اینجوری تکون نده
ببین، اون... اون هنوزم دخترِ نازیه
دهنت رو ببند! همین الان بخواب روی زمین
باشه
من تو رو به جرم همکاری در فرارِ زندانی بازداشت میکنم
خواهش میکنم جورجی... گروهبان ویلوز
دستها پشتِ کمر
منو اینجا نفوذ داده بودن
چند ماه پیش
توسط آقای کوپر
برای کارِ خاصی نبود. فقط میخواست
تا جایی که میتونم اطلاعات جمع کنم
هر چیزی که به دردش بخوره
نقشهی فرار دادنش چی؟
خیلی متأسفم
من نباید... هیچوقت
من واقعاً ازت خوشم میاومد
دوشیزه سامرز، بازرس بلیک ازتون یه سوال پرسید
اصلاً قرار نبود کسی... بیاد اینجا
آقای کوپر تمام پولش رو خرج راه انداختنِ شورشها کرد
اونها فقط برای پرت کردنِ حواس بود تا من بتونم فراریش بدم
خبر داشتی که اون مسئولِ
مسموم کردنِ غذاهای آشپزخونه بوده؟
نه
نه، اصلاً روحمم خبر نداشت
ولی تو بودی که توی چای داروی بیهوشی ریختی
همون باعث شد پاسبان واتکینز و ماری بیهوش بشن
و برای پاسبان ماری یه داستانِ مندرآوردی ساختی
که مثلاً اون یه سابقهداره
واقعاً متأسفم، جورجی
قربان، اجازه میفرمایید مرخص شم؟
آه، آقای کوپر
یه خبرِ خوب برات دارم
همین الان خبر رسید که تا یک ساعت دیگه
به زندانِ «نیوگیت» منتقل میشی
راستی... وقتی پروندهت رفت دادگاه
درخواست دادم که هیئتمنصفه رو از خارج از شهر بیارن
و تحت نظارتِ دائمی باشن
اسمش رو بذار «بیمهنامه»
اسمت رو نپرسیدم
ویلوز. کارآگاه ویلوز. جورج ویلوز
از ملاقاتت خوشبختم کارآگاه جورج ویلوز
ویلوز
قربان، استعفانامهی من
نه، نمیتونم قبولش کنم
من باعث ناامیدیِ نیروهای پلیس و شما شدم
بماند که خودم رو هم کاملاً احمق جلوه دادم
استعفا دادن راهِ حل نیست
خواهش میکنم
قراره یه سری تحقیقات
دربارهی اتفاقاتِ دیشب انجام بشه
و نمیتونم قول بدم که آخرش برات خوب تموم بشه
ممکنه در نهایت اخراج بشی
ولی من ازت دفاع میکنم. - قربان
تو... کارآگاه خوبی هستی و نمیخوام از دستت بدم
و فقط تو نبودی که گولِ دوشیزه سامرز رو خوردی
همه خوردن، از جمله خودِ من
کارآگاه ویلوز
تو اولین مردی نیستی که وقتی پایِ
مسائلِ عاطفی وسط میاد، اشتباه میکنه
بله قربان
ممنونم قربان
روزت چطور بود؟
سخت بود
واسه همین دلم میخواست ببینمت
به کمکِ من احتیاج داری؟
نه، دلم میخواست ببینمت چون میخواستم کنارت باشم الایزا
تا تلخیِ امروزم رو با تموم کردنش در کنارِ تو، از بین ببرم
این کمکی میکنه؟
همیشه
الیزا
فکر کردم شاید رفته باشی
راستش، داشتم میومدم ببینمت
قبل از اینکه راهی ایستگاه قطار بشم
پس، زحمتت رو کم کردم؟
همینطوره
میتونم بیام تو؟
دیشب اصلاً نخوابیدم
یکی از بدترین شبهای عمرم رو گذروندم
مسابقه که نیست، الکساندر
باور کن اگه بود، من میبردم
چی شده؟
بذار اینطوری بگم، فرصت کردم به چیزهایی فکر کنم
که برام از همه مهمترن
در واقع، به چندتا نتیجه رسیدم
که مهمترینشون اینه
با وجود تموم عیب و ایرادهات
دوستت دارم، الیزا
و فقط امیدوارم تو هم منو دوست داشته باشی
با تموم عیب و نقصها
معلومه که دوستت دارم
فقط میتونم بپرسم منظورت از
سیر تا پیاز اتفاقات دیشب رو برات تعریف میکنم
وقتی از پاریس برگشتی
نه، منظورم عیبهای خودم بود
دقیقاً کدوم عیبها؟
میتونم تا ایستگاه همراهیت کنم؟
اصرار داری؟
بله، دارم
اوه
اینو دیروز توی دفترم جا گذاشتی
آره، داشتم فکر میکردم کجا غیبش زده
عمداً جا گذاشتیش، نه؟
تا مجبور بشم برگردونمش
البته که همینطوره
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.