Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
به دکتر علیرضا ایرانیپرست عزیز به پاس نیکیها
گفتارنویس: آزاده کاوسی (صدای موسیقی باخ)
ویرایش نهایی: نازنین کاوسی (صدای موسیقی باخ)
(صدای موسیقی باخ) (آهنگسازِ معروفِ آلمانی قرنِ 18 میلادی)
(صدای دریا)
صدای هامون: خواب میبینم که در کنارِ دریا هستم
و با عدهای آشنا و غَریبه به سویی میروم
O leggiadri occhi belli :سلیمی به ایتالیایی (ای چشمهای دلربا و زیبا)
occhi miei cari (ای عزیزترین چشمان من)
vivi raggi del ciel (...ای پَرتُوانِ زندهی آسمان)
sereni e chiari (صاف و روشن)
poich’è tanto bramate (...از آنجا که بس مشتاقید)
di vedermi languire (مرا ناتوان و زار ببینید)
di vedermi morire (اینک ببینید مُردنم را)
(صدای موسیقی باخ)
occhi belli che adoro (پس ای چشمهای زیبایی که میپرستم)
mirate ch’io moro (بنگرید که جان میسپارم)
O serene mie luci (ای اَنوارِ آرامِ من)
o luci amate (ای اَنوارِ عزیزِ من)
(صدای موسیقی باخ)
O serene mie luci (ای اَنوارِ آرامِ من)
o luci amate (ای اَنوارِ عزیزِ من)
(صدای موسیقی باخ) (صدای پرنده)
O serene mie luci (ای اَنوارِ آرامِ من)
o luci amate (ای اَنوارِ عزیزِ من)
(صدای موسیقی باخ) (صدای هَمهَمهی افراد) (خواندنِ ادامهی شعرِ ایتالیایی از دور)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای زنگِ شُمارهی مَعکوس)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای خواندنِ شعرِ ایتالیایی از فیلم) (صدای هَمهَمهی افراد از فیلم)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای هَمهَمهی افراد) (صدای موسیقی باخ)
!بیا
!جِن: نَقشَت رو فراموش نکن
باید خیلی خوب توی حِس بری
!بیا
!بیا
!جِن: بيا
!کوتوله: بدو، عجله کن !عجله کن، بدو، بدو
!کوتوله: بدو بینم !یاالله عجله کن
!کوتوله: راه بیا !بدو، بدو، بدو بینم
!ببرینش
(صدای موسیقی باخ)
(صدای امواجِ دریا) (صدای موسیقی باخ)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای موسیقی باخ) (صدای هَمهَمهی افراد)
!جَمعیت: برو، برو
!برو، برو
!اونجاست، برو !برو، برو اونجاست، برو
!برو، برو
(صدای خندهی افراد)
(صدای هَمهَمهی افراد)
!جَمعیت: بزنش! بزنش
!شلوغ نکنین !بذارین دوئِلِشون رو بکنن
(صدای هَمهَمهی افراد)
(صدای فریادِ افراد)
(صدای فریادِ هامون)
!اوه
!آه
(صدای نفسهای بلندِ هامون)
نُچ، نُچ، نُچ
چیه بابا؟ !کجا داری میری؟ هُشِه
چته؟
!مَرتیکهی گُه
(صدای روشن کردنِ فندک)
(صدای عُبورِ ماشینها)
(اسم کتاب: ترس و لَرز اثرِ کییِر کِگور)
(صدای فوت کردنِ هامون)
انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد
در اوجِ خواستن نمیخواهد
هامون: در اوجِ... تَمَنا نمیخواهد
دوست میدارد اما در عِینِ حال میخواهد که مُتَنَفِر باشد
اُمیدوار است اما اُمیدوار است که اُمیدوار نباشد
هَمواره به یاد میآورد اما میخواهد که فَراموش کند
(صدای باد)
!هامون: اِ! اوخ، اوخ، اوخ، لَعنَتی
!اوخ، بدشانسی
!اِ
(صدای باد)
!هامون: اِ! اِ !ای دادِ بیداد
هامون: اَه... پوف... پوف... اوف... اوف
!هامون: اوخ
دبیری: کجا؟ کجا؟ ...هامون: کاغذهام
!هامون: باد زد، همه زندگیم رو بُرد !دبیری: بیا بابا! لُخت که نمیرن کاغذ جمع کنن
!دبیری: این ریختی نرو پایین !بَدِه جلوی مردم
بیا، کار دارم، میخوام برم
دبیری: بیا، یه خُرده خوراکی-موراکی برات خریدم هامون: من که هر دفعه تو رو میبینم، عجله داری
هامون: خیلی ممنون
دبیری: بابا من اینها رو آوردم !تو اینجا رو تَر، تمیز کنی
همینجوری ول کردی اینجا، رفت پِی کارش؟
هامون: ببین، خیلی معذرت میخوام !من اصلاً روحیهاش رو ندارم ها
این قیافهی اَنی-مَنی چیه به خودت گرفتی بچه؟
!یه خُرده به خودت برس
هامون: باید بشینم همه رو دومَرتَبه بنویسم
دبیری: امروز ساعتِ 12 توی دادگاه قرار داریم، یادته که؟
باید هر چی نه و نو داری بذاری کنار !و زنه رو طلاقش بدی، بره پِی کارش
!هامون: دلت خوشه ها
دبیری: اگر من وکیلتم که بهت میگم دیگه هیچ راهی نمونده
دبیری: توی این قَضیه دستش پُره ناکِس ...هامون: من که نمیتونم به این سادگی
هامون: یعنی وِل کنم بره؟ ...دبیری: میفهمم، من هم حِس دارم
دبیری: میفهمم
میدونم که به قلبت ریده شده ولی چارهای نیست
!باید واقعیت رو قبول کنی
هامون: مگه قبول نکردم؟ !دبیری: نه
دبیری: تو میخوای همه دوست و مُخلِصِت بشن، چاکِرِت بشن
!اونوقت خودت یه قدم بر نمیداری
!تو باید توی دادگاه خَفهخون بگیری !جیک نزنی
!آتو به دستِ مهشید و دار و دستهاش ندی ها !ببین چهجوری دارم بهت میگم
هامون: من طلاق نمیدم دبیری: توی کَلهات کاه ریختن؟
دبیری: نکنه واقعاً خُلمَشَنگ شدی؟
هامون: معلوم میشه این دَری-وَریهایی که مهشید سَرِ هم کرده که
من شش تا فیوز پَروندَم روی تو هم اثر گذاشته، آره؟
مهشید تو رو هم گول زده؟
راستش رو بگو، چقدر گیرت میاد؟
دبیری: خدا شاهده همهی این کاغذهات رو !جِر میدم
کیف رو بلند میکنم !و پَرت میکنم توی کَلهام
!دبیری: خودم رو از اینجا پَرت میکنم پایین ها !هامون: ای بابا، شوخی کردم، شوخی کردم
هامون: چرا عصبانی میشی؟ دبیری: بعدِ بیست سال دوستی با بابات جَد و آبادِت، ایل و تَبارت، این دستمُزدِ منه؟
!هامون: خیلهخُب، خیلهخُب، بابا دیگه
دبیری: آوردمت اینجا توی خونهی خودم از دستِ پلیس، از دستِ مأمور، توقیف نشی
هامون: ممنون، ممنون !دبیری: آی
هامون: من معذرت میخوام ازت ببخشید من هم عصبانی شدم، ببخشید !دبیری: قلبم، آی، قلبم
!هامون: خواهش میکنم بشین، بشین !بشین دبیری جون، بشین
!خواهش میکنم این رو بخور !این رو بخور
!این رو بخور، حالت بد شده دیگه پِپسیه، خُنَکه
دبیری: اون کیف رو بده من هامون: چی رو؟
!دبیری: کیفم هامون: خیلهخُب
هامون: خودت رو ناراحت میکنی !قلبت وایمیسه، پیرمرد
اووف
دبیری: مهشید... همهی ضَوابط و شَرایطی که
...به زن اختیار میده برای طلاق
و قراره به مَحکَمه ارائه بده ...و اون رو اِثبات کنه
جمع و جور کرده
!هامون: خب کرده باشه دبیری: شوهر نَفَقه نمیده
دبیری: شوهر هزینهی زندگی رو تَأمین نمیکند
هامون: این رو مهشید گفته؟ دبیری: مَخارِجِ زن و بچه رو نمیده
هامون: من هزینهی زندگی رو تَأمین نمیکنم؟ ...دبیری: یک زنِ بیسَرپَرَست
...هامون: من که هر چی از اینوَر و اونوَر در میآوردم ...دبیری: تک و تنها
...دبیری: تو این شهرِ شلوغ هامون: هر چی قَرض و قوله میکردم !دو دستی تَقدیم کردم خِدمتِ خانم
...دبیری: توی این شهرِ گِرون
هامون: ماهی 10-12 تومن فقط خرجِ رنگ و بوم و قَلَمموهاش بود ...دبیری: با یه بچه، با چه بدبختی
هامون: به علاوهی کِثافَتکاری و مُزَخرَفاتِ دیگهاش ...دبیری: با چه فِلاکَتی
دبیری: روزش رو شب میکنه و شبش رو روز
!هامون: تمامِ قِسطِ خونه رو من تَأمین کردم
آقا چرا گوش نمیکنی به حرفِ من؟
من میگم تمامِ قِسطِ خونه رو !من تَأمین کردم
!هامون: رسیدش دستِ خودته دبیری: مهشید اینجا ثابِت میکنه تو حُسنِ سُلوک (خوشرفتاری) نداری
هامون: نه، هَزینهی زندگی رو !من تَأمین نمیکنم
!دبیری: مُبتَلا به جُنونِ اَدواری* هستی (دیوانگی گاه به گاه، نه دائمی)
!دبیری: ظُلم میکنی به اون و بچهاش
!مُحیطِ خونه رو پُر از تَشَنُج و عَذاب کردی
مهشید میگه تا بچه یه خُرده گریه میکنه ...هامون فریاد میکِشه
میگه صدای بچه افکارِ من رو مَغشوش کرده
بابا جون، من توی خونه دارم کار میکنم !مینویسم
!دبیری: زن و بچه رو چند بار کُتَک زدی !هامون: این دروغه
دبیری: دیگه زن و بچه تَأمینِ جانی ندارن !توی خونه بمونن
یه بار زنت رو از پشتِ بوم !میخواستی پَرت کنی بیرون
!بابا جونِ من دروغه... دروغه
هامون با فریاد: میخواست خودکُشی کنه !نِجاتش دادم، شاهد دارم
دبیری: آره، به خاطر همینه !پلیس گذاشته اونجا
هامون با فریاد: نخیر، به خاطرِ اینکه ...خونه رو به اسمِ خودش کرد
که من رو از خونه بندازه بیرون !که پاسبان بذاره سرِ محل
دبیری: گُزارشِ مَأمورِ پلیس مَأمورِ کَلانتَری، شُهودِ مَحَلی
...دبیری: حتى مَدرَکِ پزشکی قانونی هامون: آقا، میریم دادگاه
...دبیری: در مورد جِراحاتِ ناشی از کتککاری
!دبیری: و گفتهی دکترِ روانکاو، سَماواتی هامون: که چی؟
دبیری: که حمید کِیسِ سایکوتیکِ حادِّه*، خُله !هامون: هه هه ها (موردِ روانپَریشی شدید و ناگهانی)
دبیری: که نه تنها از نظرِ روانی که از نظرِ جِسمانی هم مریض است
هامون: بریم دادگاه !دبیری: دیگه از این حرفهاش گذشته
هامون: من مريضم؟
هامون: من مريضم؟ دبیری: هر چه زودتر قالِ قَضیه رو بکَنی !راحتتری
هامون: از نظرِ جِسمانی؟
دبیری: ساعتِ 12 توی دادگاه !منتظرت هستم، یادت نره
هامون: خداحافظ
!دبیری: تو هم مثلِ باباتی صَغیری، احتیاج به قَیِّم داری
!میگم ولش کن بِره زنیکهی احمقِ عوضی رو
!بذار بره گُم شه تا کِی میخوای اسیر و عَبیدِش* باشی؟ (بَنده، نوکر)
!ولش کن بِره، دَر به دَرِ دَدَری
!حالا هر چی از دهنم در بیاد میگم ها
صدای هامون: چرا انقدر در برابرِ اِبرازِ قدرت ضَعیفم؟
این ضَعفِ من از کجا میاد؟
از پدرم؟ مادرم؟
وَطَنَم؟
از مهشید؟
اِی مهشید... مهشید
همهاش از اون صبحِ کَذایی* شروع شد (ناگُوار)
تازه به خونهی جدیدمون که ...این یارو مَرتیکه عَظیمی ناکِس
بساز-بندازِ معروف ...بِالاَخَره بهمون قالِب کرد
اسبابکِشی کرده بودیم
(صدای گفتگو از بیرون)
!مهشید: بیا، ببین این آقا چی میگه !من که نمیفهمم چی میخواد
(صدای گفتگو از بیرون)
مرد از دور: آهای صاحبخونه، این کیه؟
مرد: این خونه مالِ کیه؟ هامون: چی میگی بابا؟
پاکبان: ای خُسرو خوبان نَظَری سوی گِدا کن
هامون: بله؟ پاکبان: کیسهام پاره شده، نمیتونم ببرم
پاکبان: رَحمی به منِ خسته دلِ بی سَر و پا کن
هامون: صبر کن ببینم
(صدای شعرخوانی پاکبان)
هامون: خب کوشی؟ بیا، بیا این کیسه !پاکبان: من نمیبَرم این رو، آقا جون
!پاکبان: دست و بالَم زخم و زیلی شده هامون: نه بابا
هامون: کیسه آوردم دیگه، کیسه آوردم پاکبان: این چه وَضعیه؟ نمیخوام آقا جون
!پاکبان: نمیتونم آقا جون، نمیتونم بِبَرم هامون: خب
...هامون: برو اون بیلِت رو بردار بیار، من خودم پاکبان: بیل هم ندارم، آقا جون
!پاکبان: نمیتونم ببرم
هامون: بیل نداری؟ بیل نیاوردی؟ پاکبان: نخیر، بیلم کجا بود؟
پاکبان: من از کجا بیل بیارم؟
پاکبان: من باغبون نیستم که بیل بیارم من کارگرِ شهرداریام !هامون: الله اکبر! خیله خب! خیله خب
!هامون: بیا، این سرش رو بگیر !سرش رو بگیر
یک، دو، سه، چهار پنج، شش، هفت، هشت، نُه
هامون: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش !بِهجَت: آخ
هامون: ببخشید بِهجَت: آخ، آقا چیکار کردی؟
بِهجَت: آخ، چی شد اینها؟
!بِهجَت: آخ هامون: چرا اینجوری شد؟
!هامون: آخ! آخ مهشید: بِهجَت خانم؟
!هامون: آه! آه مهشید: بِهجَت خانم؟
بِهجَت: آه، آه هامون: اِفتِضاح
هامون: کِثافَت بِهجَت: آه
مهشید: بِهجَت خانم، بِهجَت خانم چی شده؟ ...بِهجَت: آقا
مهشید با فریاد: چیکار کردی؟ هامون: آقا، چیه؟
...هامون: تمیز میشه، درست مهشید: چیکار میکنی؟ !تابلویم رو ببین چیکار کردی
!هامون: خیلهخُب، بابا مگه چه فَرقی کرده؟
!مهشید: زندگیام رو خراب کردی هامون: چرا همچین میکنی مهشید؟
!مهشید: احمق !هامون: احمق خودتی
!مهشید: دیوونه
!احمقِ عوضی
!هامون: اِ !مهشید: اَه
!هامون: خجالت نمیکِشه مهشید: پاشو، بِهجَت خانم
مهشید: طوریت شده؟ بِهجَت: نه
بِهجَت: آخ... آخ... آخ
!ببین چیکار کرده
!هامون: اِ... خُب پیش میاد دیگه
مگه تَقصیرِ من بوده؟
!هامون: تَصادُفه دیگه !مهشید: از جلوی چشمم دور شو
!هامون با فریاد: بَسه، بَسه !باید یه فکرِ اساسی کرد
...هامون زیرِ لب: آدم بِره توی یه دِه زندگی کنه
ما دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم
مهشید: ازدواجمون دیگه نمیتونه ادامه پیدا کنه
گفتنش دردناکه ولی من به تو هیچوقت عَلاقه نداشتم
!دیگه هم ندارم
مهشید: باید قَطعِش کنیم هامون: ولی من به تو عَلاقه دارم
!میدونم !تو به خودت هم خیلی عَلاقه داری
خب این طَبیعیه مثلِ هر کسِ دیگه
هامون: تو... خودت رو دوست نداری؟ !مهشید: نه
!خودِ اینجوریام رو دوست ندارم !با تو دارم میپوسَم
چرا پای من رو وسط میکِشی؟
هامون: تو داری یه بُحرانِ شدیدِ روانی رو !طِی میکنی
و طَبیعیه که از هر کس و هر چیزی مُمکِنه بَدِت بیاد
!نه، نه
!من دیگه این شِر و وِرهای تو رو گوش نمیکنم
در بابِ وَصل و یِگانگی و اِستِحاله* در دیگری (تغییرِ ماهیت و ذوب شدن در دیگری)
!مهشید: با مَعبود یکی شدن و این مُزَخرَفات !هامون: مهشید
مهشید با فریاد: تو عملاً نشون میدی !یه آدمِ دیگهای هستی
...تو چطوری میتونی ثابت کنی
مهشید: 180 درجه حرفت و عملت !با هم فرق میکنه
!مهشید
!مهشید: یک ذَره به فکرِ من و بچهات نیستی هامون: چطور مُمکِنه؟
کَلهات رو کردی توی اون کتابهای لَعنَتی
مهشید: میخوای همه خفهخون بگیرن؟ !نمیتونم دیگه تحملت کنم
تو میخوای من اونی باشم که واقعاً خودت میخوای من باشم؟
اگه اونی باشم که تو میخوای !اونوقت دیگه من، من نیست
!یعنی منِ خودم نیستم
!مهشید: من! من! من! من! آه هامون: خب، آره
تو واقعاً خودتی؟ تو آدمِ دو سال پیشی؟
تو اون آدمی هستی که من میشناختمت، آره؟
تو یعنی الآن اصلاً عوض نشدی؟
!نه! عوض نشدم !تو رو دیگه دوست ندارم
مهشید... واقعاً اینجوریه؟
یعنی همهی اون... زِمزِمهها ...زندگیها، عشقها
همه... دروغ بود؟
مهشید: خسته شدم، خسته شدم از این زندگی ...بِهجَت: بَسه، بَسه
!بِهجَت: گریه نکن
صبر داشته باش
!بِهجَت: بَسه دیگه، ساکت باش
(صدای گریهی مهشید)
هامون: من یه چند روز میرم کاشان پیشِ علی و برمیگردم
(صدای گریهی مهشید)
!بِهجَت: هیش
!هامون: علی علی: بله
هامون: علی جان، بابا داره میره
اِ، اِ، چَرخِت چرا اینجوری شده؟
هامون: اینها چرا اینجوری شده بابا؟ علی: کِلاجِش سوخته
هامون: کِلاجِش سوخته؟ بِبَره بابا واسَت درست کنه؟ آره؟
!یه بوس بِده
من رفتم سفر، خب؟ زودی میام، خب؟
!یه بوسِ دیگه به بابا بِده
!هامون: خداحافظ، شلوغ نکنی برو بالا با بِهجَت خانم بازی کن
(صدای موسیقی باخ)
صدای هامون: باید بتونم تِکههای زندگیم رو ...کنارِ همدیگه بذارم
!ببینم از کِی رابِطه با مهشید خراب شد
تا یکی، دو سال پیش که !همه چی خوب بود
!عالی... عاشقانه بود
(صدای موسیقی باخ)
(صدای خندهی مهشید)
!علی جون... علی، پرندهها رو ببین اون طرف، دیدی؟
...هامون: یارو میره مهمونی
...از مهمونی که برمیگرده
میبینه کفشهاش نیست میگه من کِی رفتم؟
علی: این چیه؟ این چیه؟
...دو تا گوجهفرنگی بودن
هامون: خب علی: اولیه میگه که
علی: کامیون لِهِت نکنه، میگه نخیر
علی: بعد میاد لِهِش میکنه هامون: خب
علی: میگه که رُبِ گوجهفرنگی خداحافظ
(صدای خندههای هامون و مهشید)
(صدای موسیقی باخ)
صدای هامون: چرا خراب شد؟
از کِی؟ از کجا شروع شد؟
از وقتی رفت سراغِ اون مَرتیکه دکترِ روانکاوِ بیسوادِ احمق
که مغزِ دختره رو خورد و پاک دیوونهاش کرد
...اصلاً
(صدای قدمهای هامون و مهشید)
مهشید: سلام، خانم هامون: سلام علیکم منشی: سلام، حالتون خوبه؟
منشی: خواهش میکنم
مهشید: سلام، آقای دکتر سَماواتی: سلام علیکم، خوبید؟
هامون: سلام، آقای دکتر سَماواتی: سلام، آقای هامون
سَماواتی: من از خانم خواهش کردم چند دفعه که شما رو بیارن اینجا من ببینم
هامون: بله، اتفاقاً من هم خیلی دلم میخواست شما رو زیارت کنم
سَماواتی: لطف دارید، خیلی ممنون بفرمایید شما تو خانم هامون: خواهش میکنم
سَماواتی: شما بفرمایید بنشینید چند دقیقه من الآن میام هامون: خواهش میکنم
...هامون: اِ
آقای دکتر، ببخشید قربان
من اساساً خودم از مهشید خواستم که بیاد و روانکاوی بشه
و در جهتِ اطلاعتون باید عَرض بکنم که
حالا البته خودتون باهاش صحبت بکنید میفهمید
!و بیماری مهشید باباشه ها *Neurosis ولی مَنبعِ (نِوْرُز، اِختِلالاتِ روانی)
هامون: من رو این وسط عَلَم کرده که یه چیزی به باباهه ثابت بکنه سَماواتی: بسیار خب، بفرمایید
...هامون: و من چون هیچ پُخی نشدم توی زندگیم سَماواتی: شما بفرمایید
سَماواتی: شما بفرمایید برید اونجا بگیرید بنشینید
هامون: باشه ولی آقای دکتر، من دلم میخواد بدونم دیدِ شما از کدوم زاویهست
*مریضهاتون رو زِرپ و زِرپ ...میبندین به قرص (خیلی سریع)
یا اینکه میشینین باهاش دو کلمه دردِدل میکنین؟
سَماواتی: بستگی داره، هر دو هامون: هان؟ کدوم؟ بله، بله
سَماواتی: حالا شما بفرمایید برید یه خُرده بنشینید اونجا، بفرمایید هامون: بله، خواهش میکنم
هامون: دکتر، اگه اینطوره چیچی میپرسین؟ چیچی میخواین؟
پدر و مادر، جَد و آباد اگه مَطرَحه خب، من مادرم خیلی زود رفت
پدرم هم انقدر ساده بود که آسه میرفت آسه (آهسته) میاومد که گربه شاخش نزنه
!ولی من درست ضِدِ بابامم
من مرتب شِلَنگ تخته میاندازم !ولی به هیچ جایی نمیرسم، دکتر
!دارم فُرو میرم
!من دیگه به هیچی اعتماد ندارم !به هیچی اعتقاد ندارم
هامون: دارم هَدَر میرم، این یعنی چی؟
سَماواتی: این یه موردِ اِستِثنایی نیست که قابلِ حَل نباشه
!کاملاً قابلِ فَهمه
هامون: نه دکتر، من یه موقعی فکر میکردم !یه گُهی میشم ولی هیچ پُخی نشدم
چهل و خُردهای ازم گذشته !بدتر آویزونَم، آویزون
چیکار کنم؟
ما آویختهها به کجای این شبِ تیره بیاویزیم قَبای ژِنده (کهنه) و کَپَکزدهی خودمون رو؟
سَماواتی: شما بفرمایید بنشینید اونجا
مهشید: از یه طرف میدونم خودخواهم جاهطَلَبَم
دلم میخواد یه کسی باشم
ولی خودم رو واسه مَردمِ این مَملِکَت زیادی میبینم
مهشید: جای من اینجا نیست، باید برم سَماواتی: کجا؟
!مهشید: چه میدونم برم یه جایی که بشه نَفَس کشید
زندگیم با هامون اینجا داره هَدَر میره
و بعد این احساسِ بیخاصیت بودنِ خودم
بیخاصیت بودنِ کارم
چی رو میخوام ثابِت کنم؟
چهار تا تابلوی نقاشیم که بعد از مرگم به دَر و دیوار خونهی مَردُم بخوره
مهشید: چه اهمیتی داره؟ سَماواتی: اهمیت نداره؟
مهشید: چرا، قبلاً فکر میکردم مهمه
فکر میکردم هر کاری از زیرِ قلمموی من !میاد بیرون، یک واقِعهی مهمِ تاریخیه
...ولی
...حالا
هیچی معنی نداره جلوی این همه مُرده
چطور شد با هامون آشنا شدید ازدواج کردید؟
!مهشید: چه میدونم !همون کِلیشهی مَعروف
بابا فِشار میآورد که عروسی کنم
دلش میخواست من رو بِده به یه پولدارِ عوضی
بعد با هامون آشنا شدم
مهشید: ازش خوشم اومد، از خُل بازیهاش
از ذوق و شوقِ بچهگونهاش
از کُنجکاویهاش
!مهشید: چه میدونم، از سَواد و مَعلوماتِش
اون باعث شد من پوست بندازم خیلی چیزها رو فهمیدم
(صدای موسیقی)
هامون: سلام کتابفروش: سلام، آقا
مهشید: حمید؟
(صدای موسیقی)
مهشید: چطوری؟ هامون: دیر که نکردم، ها؟
مهشید: چرا، دیگه داشتم میرفتم هامون: جِدی؟ مهشید: آره
هامون: آه، Energy for man؟ چیه هنوز دنبالِ این حرفهایی؟
مهشید: نه، این راجع به انرژی اتمیه
مهشید: راستی کتابهات رو آوردم !هامون: اِ، منم یه چیزی واسه تو آوردم
مهشید: این دِمیان* مَعرِکه بود هامون: آخ، این فوقالعادهست (رُمانِ معروفِ هِرمان هِسه)
مهشید: تولستوی زندگی و نوجوانیاش رو آوردم بخونی ...هامون: ببین، این
هامون: آهان، ببين حالا من هم یه چیزی واست آوردم !مهشید: بِده ببینم چیه
هامون: Franny and Zooey این یه چیزیه پر از درد و راز و رَمز و عشق (صدای خندهی مهشید)
مهشید: Franny and Zooey* (فرنی و زویی) (کتابی از دیوید سَلینجِر)
!مهشید: اِ، تو این کتاب رو داشتی! چه عالی هامون: ببین، حالا اگه میخوای مُخِت کار کنه !این رو بخون
مهشید: آسیا در برابر غرب هامون: حالا اگه میخوای یه خُرده بسوزی بیا این رو بخون
مهشید: آخ، ابراهیم در آتش هامون: مرا تو بی سَبَبی نیستی
به راستی صِلَتِ کدام قصیدهای ای غزل؟ (شعری از احمد شاملو)
هامون: بیا، بیا، بیا پایین، بیا پایین مهشید: بذار بعداً
هامون: نه، نه، نه، نه من میخوام یه چیزی بهت نشون بدم
!هامون: تو رو خدا نخندی ها
هامون: آهان، بیا مهشید: پنج داستان، حمیدِ هامون
(صدای هَمهَمهی بازار)
هامون: بَه بَه، چه بوی کبابی میاد بریم کباب بخوریم؟
مهشید: اول بریم زیارت
(صدای هَمهَمهی بازار)
(صدای زنگِ ساعتِ حرمِ شاهعَبدالعَظیم)
هامون: از این پِلاکها [کفشداری] گرفتی؟ مهشید: آره، بهم داد
مهشید: [حَرَم] چه قشنگه هامون: قشنگه
هامون: حالا بریم تو، گیج میشی !مهشید: چقدر قشنگه
(صدای هَمهَمهی زائِرین)
نوحهخوان: السَلامُ عَلی روحِ نَبی الله
السَلامُ عَلی ابراهیمَ خَلیلِ الله
السَلامُ عَلی موسی کَلیمِ الله
(صدای گفتگو افراد) (صدای خندهی هامون و مهشید)
هامون: بيار، بيار
گارسون: این چهار تای دیگه، شد 12 تا هامون: ما چهجوری آخه بخوریم؟
هامون: بابا، شوخی میکنیم !نمیشه که
مهشید: من دلم میخواد بدونم دو هزار سالِ دیگه چهجوری کباب میخورن
!کبابهای اِنقدری چهجوری بادش میزنن؟
(صدای خندهی هامون)
مهشید: من فکر... باد نمیزنن هامون: چیکار میکنن؟
من فکر میکنم با ماهواره مُخابِرِه میکنن بعد اونها هم سیر میشن
ماهواره باد وِل میده
(صدای موسیقی جِرینگ جِرینگ)
!هامون: اِ... علی
!دستت رو بیار
!هامون: صدا میده، نگاه
!مهشید: ببینم !هامون: ببین
(صدای به هم خوردنِ دانههای خُشکِ انار)
!هامون: بَه بَه
(صدای سهتار)
هامون: آره، آره، آره
!هامون: اوه مهشید: خیلی بد میزنم؟ هامون: نه
هامون: آره، چند وقته داری این ساز رو کار میکنی؟ مهشید: 2-3 دَقیقهست
(صدای سهتار)
مهشید: هامون از اولِ ازدواجمون چیزی در نمیآوُرْد
یه معلمِ انگلیسی کلاسهای شَبانه
یا مُتَرجِمِ یکی، دو تا کتاب !چیزی در نمیاره
من خیلی سَعی کردم اون راحت باشه آروم باشه، به کارش برسه
با اینکه بابا و مامان ...سخت با این ازدواج مُخالِف بودن
سَعی کردم یهجوری از دلشون در بیارم
به هر حال... تَقصیرِ من بود
...من
عاشقش شدم
مهشید: ولی همیشه مُشکِل بود
هامون هم هیچ کمکی نمیکرد بدتر همه چی رو خراب میکرد
با اون دیدِ مَنفی پُر از سوءِ ظَنِش یک دقیقه من رو راحت نمیذاشت
کجا بودی؟ چیکار میکردی؟ به کی تلفن کردی؟
(صدای آه کشیدنِ مهشید)
یه شب یادمه رفته بودم رستوران
بهش تلفن کردم که بیاد
(صدای نفسِ عمیق کشیدنِ هامون)
(صدای باز شدنِ در)
سلام
هامون: آره... سلام
هامون: کجا بودی؟ مهشید: من که بهت گفته بودم
هامون: من هم که بهت گفته بودم دلم نمیخواد با اونها بری بیرون
مهشید: کی؟ رضا و پروین رو میگی؟
هامون: تلفن رو چرا قَطع کردی؟ مهشید: قَطع شد
هامون: قَطع کردی یا قَطع شد یا قطع کردی؟ ...مهشید: حوصِله نداشتم باهات جَر و
مهشید: حوصِله نداشتم باهات !جَر و بَحث کنم، برو اون طرف
!مهشید: آه
از همون سیلی... از همون خُشونَتِ بیدَلیل و ظالِمانهاش دلم شکست
دیدم بی اینکه گناهی کرده باشم تَنبیه و خوار و ذَلیل شدم
فقط به خاطر اینکه یه بابایی بالای سَرَم وایساده که
زورش از من بیشتره و بِنابَراین باید بهم زور بگه
!اَه
(صدای گریهی مهشید)
سَماواتی: این خاصیتِ تمامِ مردهای ایرانیه
یه عمری زور گفتن و زور شنیدن عادَت کردن
از اونجا بود که دیدم آدمِ خودخواه و خطرناکیه
فقط خودش رو میخواد
مهشید: به خاطرِ خودخواهیهای خودش حاضِره همه چی رو فَدا کنه
من از این... بَدبینیهای سیاهِ هامون خَسته شدم
یا از اینکه همهچیز رو فاجِعهآمیز میبینه
همهش از دِلهُرهی وُجودی* حرف میزنه (ترسِ عَمیق از بیمَعنایی زندگی و مرگ)
مهشید: و اینکه همهچی رو به نابودی میره
من دلم کار میخواد طَراحی، برنامه، آیَنده
!بریزم، بِپاشَم، بسازم
صدای هامون: آره، بریزم، بِپاشَم، بسازم !چیچی رو ساخته؟ هیچی مهشید: هامون همیشه مخالف بود
مهشید: چرا این کارو میکنی؟
مهشید: چرا اون کار رو میکنی؟ این چیه کشیدی؟ صدای هامون: هر کاری رو شروع کرده نِصفهکاره وِل کرده، تئاتر، موسیقی، نقاشی
مهشید: هیچوقت من رو آزاد نمیذاشت صدای هامون: حالا هم که بَند کرده به مُدِ لباس
صدای هامون: آره، همین ریخت و پاشهای اونه که من رو تا خِرخِره فُرو بُرده توی قَرض
هامون: سلام، حالِ شما؟
هامون: چطورین؟ !صدای هامون: آخ، آخ با این همه سَفته و چِک چیکار کنم؟
!صدای هامون: قِسط، قِسط، قِسط قِسطِ ماشین، قِسطِ فرش
!قِسطِ خونه، قِسطِ مُبلِمان، قِسط
!مهشید: برو اون طرف لطفاً
صدای هامون: این قِسط کمرِ من رو خُرد کرده مهشید: سلام خانم، حالتون خوبه؟
زن: میتونیم لباسها رو ببینیم؟ مهشید: خواهش میکنم، بفرمایین
هامون: سلام، مهشید جان مهشید: سلام حمید. بشین سَرَم شلوغه
مهشید: مَحیا جون، این رو بذارین اونجا
مهشید: سودابه؟ سودابه: من این سه تا پارچه رو پیدا کردم
سودابه: اینم برای لباسِ خانم ایرَوان
دختر: مهشید جون، این رو چیکارش کنم؟ مهشید: این رو؟
مهشید: مینو جون، این رو شما بپوشین مینو: این رو بپوشم یا این رو؟
مهشید: نه، این رو بپوشین شما... اون طرف
مهشید: شیرین جون، اون روسری رو هم بده به فریده خانم، اون طرفن !افسانه: مهشید جون
افسانه: این لباسِ عروس چی شد؟ مامانم خسته شده مهشید: لباست حاضره
مهشید: خیلی قشنگ شده، میپوشم ببینی افسانه: مرسی
!مهشید: ببینم روسریت رو آره، یه کم زَرق و بَرقش زیاده
!بِرین اون طرف، توی آینه ببینین
دختر اول: افسانه جون، حاضره دختر دوم: لباستون ماه شده
زن: خیلی قشنگ شده
زن: افسانه خانم، ببینین !چی ساختیم براتون
زنِ دیگر: خیلی زیباست. اصلاً فوقالعادهست دختر: خیلی قشنگه
زن: فوقالعادهست افسانه: تورِش خیلی پُف داره
افسانه: خوشم نمیاد مهشید: افسانه جون، مُدِلش اینه
مادرِ افسانه: خیلی قشنگه، فوقالعادهست افسانه: کجاش قشنگه مامان جون؟
افسانه: خیلی پُف داره این پَرِش هم اصلاً قشنگ نیست زن: نه، نه
افسانه: سِکههاش هم خیلی اُمُلیش کرده
!نه، به من اصلاً نمیاد !من هیچ خوشم نمیاد، خیلی دِهاتیه
مهشید: اُمُليه؟ افسانه: خیلی
مهشید: اُمُليه؟ مادرِ افسانه: خیلی هم بهت میاد
مهشید: دِهاتیه؟
مهشید: حِیفِ این همه زَحمَت که !من کِشیدم برای این آدمهای بدسَلیقه
افسانه: خوشم نیومد از لباسش !مادرِ افسانه: خیلی هم خوبه
!مهشید با فریاد: آه، دیگه نمیخوامش افسانه: واه، چرا اینجوری میکنه؟
مادر افسانه: دیدی چیکار کردی بچه؟ !همهش تَقصیرِ توئه
(صدای موسیقی)
صدای هامون: واقعاً هم مریض بود
تازه زده بود به گورجیف* و یونگ* و عِرفانبازی (گورجیف: فیلسوف و عارفِ ارمنی-یونانی) (یونگ: روانپزشک و فیلسوفِ سوییسی)
میخواست هر طور شده مَرکَزِ عاطفی وُجود رو مَهار کنه
!هه
(صدای موسیقی)
صدای هامون: مَرَضِ بیخوابی گرفته بود
شبها اَشباح میدید
دُچارِ فَراموشی شده بود
نمیدونست ماشین رو کجا پارک کرده
(صدای موسیقی)
صدای هامون: چیزهای عوضی میخرید و یادش میرفت واسه چی خریده
هامون: این چیه؟ !اینکه اصلاً دیده نمیشه
آخه ما تا کِی باید پولمون رو صَرفِ این آت و آشغالها بکنیم؟
هامون: این مثلاً چیه؟ این چند؟ !مهشید: اینقدر گِدا بازی در نیار
هامون: گِدا بازی چیه؟
من میگم خونه باید یه نَظمی داشته باشه
!مهشید: این فاکتورِش
نکنه میخوای بگی ...ما تازه به دوران رسیدهایم
و تو داری به ما یاد میدی چیکار کنیم؟
هامون: بابا جون، من میگم !این خونه باید نَظم داشته باشه
(صدای موسیقی)
(صدای گفتگوی افراد)
مادرِ مهشید: خوبه؟ بله؟
تماشاگر: یه جور اِنفِجارِ رنگِ آبی رو شما توی زَمینهی سفید میبینید
دکتر: من ندیدم یه همچین روحیهای از تو نمیشناختم اصلاً ...مهشید: بله، این
زن: انگار یه جِرَقهای توی روشَناییه سلیمی: خانمِ مهشیدِ امیرسُلِیمانی
سلیمی: این کارهای ایشونه
سلیمی: کارهای ایشونه تماشاگر: میخواستم یه ذَره توضیح بدین چون یه جورِ مَخصوصیه نقاشیها
مهشید: راجِع به کدوم تابلو؟ تماشاگر: هم فَضاییه، هم شاعرانهست
صدای هامون: بِه بَهبَه و چَهچَه دیگران خیلی مُحتاج بود
اونها مهشید رو خوب دَرک میکردن
چون از هر آشغالی که میکِشید تَعریف میکردن
اونها آدمهای باشُعوری بودن
مهشید صد بار فَهم و شُعورِ اونها رو به رُخَم کشیده بود
!باشُعور، فَهمیده
آره، همینها بودن که بِالاَخَره ...دست به دست همدیگه دادن
و من رو به این روز انداختن
دوستِ مهشید: مهشید جان
پنج تا تابلویت رو خریدن
مهشید: کی؟ دوستِ مهشید: آقای عَظیمی
مَسئولِ گالِری: خیلی متشکرم، آقا
(صدای سوت کشیدنِ رحیمی)
دوستِ مهشید: دو تا اون خانم خرید مهشید: میام پَهلوشون
مادرِ مهشید: خیلی متشکرم از همه محبتهای شما مسئولِ گالِری: لطف کردین تشریف آوردین، خواهش میکنم
مادرِ مهشید: آقا، مَرحَمَتِتون زیاد، لطف کردید رحیمی: تشکر میکنم خانم، مرسی
رحیمی: مُوَفَق باشین مادرِ مهشید: مرسی
مادرِ مهشید: خیلی متشکرم، مرسی، خداحافظ عظیمی : خواهش میکنم
عَظیمی: یه سانتیمانتالیسمِ* زنونه هم به چشم میاد (احساساتیگَرایی)
(صدای زنگِ تلفن)
(صدای زنگِ تلفن)
هامون: بله؟
الو، چطوری جانِوَر؟
موضوع چیه؟
اِ، خب الآن خودم میام اونجا
(صدای موسیقی)
هامون: بَخشِ رَوان-جسمانی اینجاست؟ بیمارِ مرد: بله
(صدای موسیقی)
هامون: آه، خوشحالم از دیدارتون
(صدای موسیقی)
هامون: دکتر، سلام
دکتر: غذای شور هم بهش ندین تا من بعداً بهتون بگم هامون: سلام، دکتر
دکتر: سلام و زهرِمار هامون: چی شده؟
دکتر: من از وقتی فهمیدم مهشید رو بردی پیش اون دکتر سَماواتی احمق !هامون: آه
!هامون: ببین قَضیه اصلاً اینجوری نیست ها دکتر: و اون رو به من تَرجیح دادی
هامون: من یه عُذرخواهی بهت بدهکارم !دکتر: واقعاً بد جاییم سوخته
!هامون: گوش کن، نه، نه، نه !اصلاً قَضیه اینجوری نیست
ببین، مهشید پیشنَهاد کرد اون رو
هامون: یعنی مامانش تلفن کرد اون معرفی کرد دکتر سماواتی رو !دکتر: مهشید! مامانش
هامون: اونم میخواست بِره آنالیز کنه رفت اونجا، جانِ تو
هامون: من اصلاً کوچیکترین دِخالَتی توی این قَضیه نداشتم دکتر: دِخالَتی نداشتی؟
!هامون: هیچی !دکتر: زنته اُلاغ، باید دِخالَت داشته باشی
هامون: بابا، من انقدر گرفتارم نمیتونم سرم رو بِخارونَم
دکتر: گرفتاری یعنی چی؟ !زندگیته
هامون: خیلهخُب... سلام بیمار: سلام، آقای مهندس
هامون: سلام دکتر: بیا، من یه چیزی میخوام بهت بگم، بیا
هامون: بابا، تو رو خدا بذار من یه خُرده با این بیمارهای تو حال کنم
دکتر: تو با بدجور آدمهایی !نشست و برخاست میکنی
دکتر: نمیفهمی هامون: چطور؟
دکتر: خانم، حالشون چطوره ایشون؟ پرستار: خوبه، آقای دکتر
پرستار: عَلائِمِ حَیاتیش کُنتُرُل شده همه چیزهاش طَبیعیه هامون: سلام علیکم
پرستار: فقط چون غذا نخورده، سِرُم گرفته
هامون: کِراوات مالِ منه؟ آره؟ دکتر: من میخوام یه چیزی به تو بگم
...دکتر: یکی از پرستارهای جوونِ اینجای ما هامون: خُب
(مُنشی) مهندس عظیمی Secretary دکتر: با یه نِسبَتی داره
!هامون: عظیمی خُل خب؟
دکتر: همون بساز-بندازه، هر کسی هستش هامون: گُه، میدونم
دکتر: اینها با مادرِ مهشید رفت و آمد دارن دورِ همدیگه جمع میشن
دکتر: یه چیزی دَستگیرِش شده هامون: خب که چی؟
وقتی مادرِ مهشید به من تلفن میزنه ...میگه تو دیوونه شدی
!باید بیارمت اینجا، بَستریت کنم
هامون: اِ، تو یا من؟ !دکتر: خُردم کرد، تو
هامون: من؟ یعنی مامانِ مهشید تلفن زد که من دیوونه شدم؟
...دکتر: تو رو اینجا بَستَری کنم که اونها با همدیگه ...هامون: مامانِ مهشید تلفن کرد که من
دکتر: من نمیدونم، این عِرقِ فامیلیه، پسر خالِگیه دوستیه، هر چی هستش
بابا، یه لَگَد به این زنیکِه بزن !بندازش بیرون دیگه
هامون: بابا، مهشید چه گناهی کرده حالا شما هم همهتون به اون بَند کردین؟ دکتر: خیالِ خودت رو راحت کن
!اینها با همدیگه رابطهی غیرِ اَفلاطونی* دارن، اُلاغ (عاشقانه/جنسی)
!دکتر: مادرِ مهشید با عظیمی شریکه
عظیمی داره براش آپارتمانسازی میکنه دَه تا آپارتمان داره براش میسازه
!دکتر: چشمهات رو وا کن
مادره این مَرتیکهی عظیمی رو برای شوهرِ آیندهی دخترش کاندید کرده (صدای آوازخوانی - رضا رویگری)
هامون: مهشیدِ من؟ !دکتر: آره، اَه
دکتر: کِی میخوای بفهمی بِالاَخَره تو؟
بیمار: آزمودم عقلِ دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را، آقای دکتر (شعری از مثنوی معنوی مولانا)
♪ ...پَروَردَمَت به ناز ♪ - !دکتر: امروز مثلِ اینکه حالت خوبه خانم، حالشون چطوره ایشون؟
پرستار: حالشون خوبه، آقای دکتر
♪ تا بِنشینَمَت به پای ♪ - دکتر: حالشون بد نیست
دکتر: ایشون هم که حالش بد نیست پرستار: بله، ایشون هم خوبن
♪ آخر چرا به خاکِ سیه مینِشانیام؟ ♪
دکتر: چرا گریه میکنی؟
!بلند شو، خودت رو ناراحت نکن !تو که آدمِ بیشعوری نبودی که
♪ ...اِی شاخِ گُل ♪ - هامون: حقیقت داره؟ دکتر: آره، حقیقت داره
♪ ...از پِی گُلچین ♪ - دکتر: میخوای پرستار رو صدا کنم جلوی روی خودت بهت بگه؟
♪ میدَوانیام ♪ - !هامون: نه
دکتر: من فکر میکنم همهچی رو جُفت و جور کردن
برای اینکه تو مهشید رو طلاق بدی اون زنِ اون بشه
هامون: حَقیقَت داره؟ دکتر: آره، حَقیقَت داره
دکتر: بلند شو، بلند شو برو توی دفتر من چایی بخور تا من بیام
♪ ...این بود دَسترَنجِ من ♪ - !دکتر: بلند شو خودت رو ناراحت نکن !بلند شو
♪ و باغبانیام ♪ (صدای گریهی هامون)
♪ ...آ ♪
(صدای موسیقی)
!هامون: مهشید
(صدای موسیقی)
!مهشید
(صدای موسیقی)
!مهشید
(صدای موسیقی)
!مهشید
(صدای موسیقی)
!مهشید
(صدای موسیقی)
!مهشید با فریاد: دروغه، دروغه !هامون: بیا اینجا
...هامون: بیا من با یه تلفن بهت ثابت میکنم که مهشید با فریاد: دروغه
مهشید با فریاد: زندگیم رو سیاه کردی
!هامون: داد نزن، خفه خون بگیر، صدات رو بِبُر !مهشید با فریاد: احمق، دهنبین
مهشید: هر کی هر چی میگه باور میکنی !برو گُم شو
!ازت متنفرم، بسه
!مهشید: بسه دیگه، بسه !هامون: خجالت بکش
!مهشید: آخ! بسه ...هامون: خجا
مهشید: بزن خرابش کن، بزن ...هامون: آره، خرابش میکنم برای اینکه
!مهشید با فریاد: میاندازم خودم رو پایین !پرت کنم. ولم کن !هامون: نه
!مهشید: ولم کن، میخوام خودم رو پرت کنم! ولم کن هامون : چیکار داری میکنی؟
هامون با فریاد: چیکار داری میکنی؟
!مهشید با فریاد: ولم کن، ولم کن همسایه: چیکار میکنی آقا؟ چی شده؟
!مهشید: ولم کن، ولم کن مردِ همسایه: چیکار میکنی؟ !هامون: خواهش میکنم... دِخالَت نکنید
همسایه: چیکار میخوای بکنی؟ !هامون: شما خواهش میکنم دخالت نکنید
!همسایه: برو دیگه، برو، برو دیگه !هامون: اجازه بده، آقا
هامون: دیوونه شده میخواد خودش رو پَرت کنه پایین !همسایه: برو کُشتیش زنه رو، برو دیگه
!همسایه: برو آقا دیگه
!مهشید: ولم کنین
(صدای سازِ نِی)
میرزا: سلام هامون: سلام علیکم، میرزا آقا
میرزا: چاکِرِ شما هستم، قربونِ شما هامون: حالِ شما؟ مهمون نمیخوای؟
میرزا: قربونِ قدمِ مهمون هامون: علی هست؟
میرزا: علی نیستن، بابا !هامون: ای وای
هامون: کجاست؟ میرزا: بله، علی رفت تهران
هامون: تهران؟ میرزا: بله، رفت تهران
میرزا: دو روزه رفته، بله هامون: ما این همه راه رو کوبیدیم اومدیم
میرزا: حالا علی نیست خودِ ما که هستیم، بفرمایید هامون: قربونِ محبتِ شما
هامون: من گرفتارم باید برم تهران باید برگردم اونجا
میرزا: خب مقصود، علی نیست مانعی نداره هامون: حالا بعداً خدمت میرسم
هامون: خوشحال شدم، خداحافظِ شما میرزا: قربونت برم، خیلی ممنونم آقا
(صدای سازِ نِی)
(صدای پرندگان)
صدای هامون: چرا نمیتونم فراموشش کنم؟
کِی بود؟ دو سالِ پیش؟
سه سالِ پیش؟
من که پاک، حسابِ سال و روز از دستم در رفته
با علی و مهشید اومده بودیم اینجا
علی تازه من رو درگیرِ مَسئَلهی ابراهیم کرده بود
ازش پرسیدم چرا میگن ابراهیم پدرِ ایمانه؟
چرا میگن ابراهيم خَليلُ الله؟
علی: جُنونِ الهی هامون: خب که چی؟
علی: خب، میدونی که از نظرِ یونانیها ایمان، جُنونِ الهی بود
یه جور ایمانِ سَرشار از عشق
هامون: این کجاش عشقه؟
این پدریه عزیزترین کَسِ خودش رو پسرِ خودش رو بکشه؟
هامون: این عشقه؟ ...علی: اگر ابراهیم خودش رو میکُشت
علی: تصمیم میگرفت خودش رو بُکُشه
یا کسِ دیگهای رو به جای اسماعیل برای قُربانی انتخاب میکرد
یا اینکه شَک میکرد
یا سرِ مَرکَبَش* رو برمیگردوند پَشیمون میشد (حیوانِ سَواری)
شِکوِه میکرد از خداش و اگر، اگر، اگرهای دیگه
که دیگه پدرِ ایمان نبود
هان؟ یه کِسی بود مثلِ من و تو
هامون: اِ، «ترس و لَرزِ» کییِر کِگور
!هامون: آه... اوه، اوه، اوه
(صدای پخشِ موسیقی از رادیو)
گویندهی رادیو: صبح بخیر، به هامون: خیلهخُب
(صدای پخشِ موسیقی از رادیو)
:سرهنگ راهنمایی رانندگی در رادیو اتوبوس شرکتِ واحد تا لحظهی برخورد ...متوجهی خطر نمیشوند
پس رانندگانِ محترم هوشیار باشید
هامون: سلام، مامان جون کجا با این عجله، مامان جعفری؟
!هامون: پارکینگِ امروز مال منه ها جعفری: زِکی، تو که دیروز توی پارکینگ بودی
!هامون: من که اصلاً دیروز نبودم !جعفری: اِ، نبودی که نبودی خب
!جعفری: حالا که اینطوره بُدو بیا دنبالم
!هامون: وایسا
!هامون: وایسا، ناکِس
!اوه! اوه
(صدای لایی کشیدن و ویراژ دادن)
!جعفری: فکر میکنی
!جعفری: برو اون تو
!پسر: یواش دانشجو: چیکار میکنی؟
!جعفری با خنده: سیاه سوخته
(صدای گاز دادن)
(صدای شدیدِ ترمز گرفتن)
هامون: Shit* حالا پس من کجا پارک کنم؟ (شِت، لَعنَت)
سلام
صدای هامون: چند شب پیش خواب دیدم که
...در یک سَردابه*ی قُرون وُسطایی (زیرزمینِ خنک)
روی یک تخته سنگ مَجروحی خوابیده است (صدای موسیقی دِلهُرهآور)
جَراحان و پرستاران دور و بَرِش حَلقه زدند
(صدای موسیقی دِلهُرهآور)
!دبیری: قِیچی
(صدای موسیقی دِلهُرهآور)
!گاز
!سلیمی: گاز
(صدای موسیقی دِلهُرهآور) (صدای چِک چِکِ آب)
(صدای هَمهَمهی کوتولهها) (صدای موسیقی دلهُرهآور)
(صدای خندهی کوتولهها) (صدای موسیقی دلهُرهآور)
(صدای موسیقی دلهُرهآور)
(صدای خندهی کوتولهها) (صدای موسیقی دلهُرهآور)
(صدای موسیقی دلهُرهآور)
جعفری: هامون، آقای تَقَوی گُزارِشاتِ بانکها و مُؤَسِساتِ بیمه و چی و چی رو میخواد
هامون: پیشِ خودته
نه بابا، گزارشِ سه ماههی دستگاهِ اِجرایی رو میگم
هامون: اِکافه
!جعفری: آها، اِکافه
جعفری: کجا گذاشتیش؟ هامون: اِکافه رو میخواد
جعفری: ندیدیش؟ !هامون: آخ، آخ، آخ
جعفری: آه، پیداش کردم. امضاش کردی؟ !هامون: نه
جعفری: دِ... چرا؟ هامون: نخوندم
جعفری: بابا، تقوی سه هفتهست منتظره تو هنوز این رو نخوندیش؟ هامون: خب، وقت نداشتم عزیزم
هامون: نتونستم، من گِرِفتار بودم میدونی که وَضعِ داخِلیم خوب نیست
مهشید رفته ازم شِکایَت کرده نمیتونم برم خونه
هامون: حالا هم طلاق میخواد جعفری: جِدی میگی؟
جانِ تو! امروز اصلاً دادگاه داریم
!جعفری: پس اوضاعت میزونه
(صدای زنگِ تلفن)
الو؟ بله، سلام
خواهش میکنم من الآن خودم میام خِدمَتِ شما
هامون: آقا، من مجبورم برم خودم سُراغِش !جعفری: برو یه چاخانی بکن، تو که بَلَدی
!هامون: آخ، من این رو نخوندم
جعفری: ببینم، تو واسه این Uncertainty Principle چی میذاری؟ هامون: Uncertainty Principle؟
«هامون: اِ... عَدَمِ یَقين، بذار «عَدَمِ قَطعیت
جعفری: بییَقینی چطوره؟ هامون: نه، همون عَدَمِ قَطعیت بهتره
جعفری: یعنی میشه اصلِ فُقدانِ یَقین !هامون: نه دیگه
عَدَمِ قَطعیت، این به مَعنای استیصالِ* مَغزِ بَشَر هم هست (نابودی، دَرماندِگی)
یعنی میگه کُلِ جهانِ موجود ...یا پَدیدههای بیرونی
ببین، اساساً میگه کوچکترین ذَرات !هنوز معلوم نیست چیه
هامون: مُوجِه، ذَرهست، روحه، جسمه
حالا ببین «دریابندری»* چی میگه (نجف دریابندری: متفکّر، مترجم و نویسنده)
آشوری»* چی میگه، «عِنایت»* چی میگه» (داریوشِ آشوری: زبانشناس و مترجم) (حمیدِ عِنایت: مترجم و پَژوهِشگَر)
!همین دیگه، اصلِ عَدَمِ قَطعیت
ها؟
چیه؟ تو هنوز گِرِفتارِ این فَلسفه و فیزیکی؟
موندی توش مامان جون؟ !عینِ خر توی گِل وامونده مَرتیکه
!جعفری: برو، برو، برو روت رو کم کن
...هامون: پس چرا باید
پاسخِ دکتر مهاجرخان در ساعتِ دَه و سی دقیقه پایان پذیرفت
...خب
...گفته صنایع
هامون: سرکار خانم وکیلی، سلام علیکم
وکیلی: سلام، کجا هستین آقای هامون آقای تقوی تا حالا منتظرتون هستن هامون: حالِ سَرکار؟
(صدای خندهی تقوی) !وکیلی: آقای هامون !بفرمایین آقا
هامون: خواهش میکنم
هامون: سلام، قربان تَقَوی: سلام
Ich rufe Sie nachher an :تقوی به آلمانی (بعدا با شما تماس میگیرم)
تو کجایی؟ اصلاً معلوم هست؟ !تو که هیچوقت اداره نیستی
دیر میای، غِیبَت داری ...هر وقت هم میفرستن دنبالت
!دو ساعت طول میکِشه تا جِنازه برسه
!تقوی: بِدِش من این گزارش رو !هامون: بفرمایین
!تقوی: اینکه اِمضا نشده هامون: واسه اینکه همهش رو نخوندم
تقوی: آخه چرا؟ هامون: گِرِفتار بودم، قربان
!تقوی: گِرِفتار بودم، گِرِفتار بودم
آخه اینم شد حرف، مردِ حسابی؟ !خب، همهمون گِرِفتاریم
اِ، یعنی تو واقعاً نمیدونی که ...این گزارش اِکافه
برای ما چه ارزشی داره؟ چقدر حَساسه؟
Guckst du mich wie’n Auto an! :تقوی به آلمانی (!اینطوری به من نگاه نکن)
واقعاً نمیدونی که از نظرِ اِقتِصادی یعنی چه؟
یعنی بَهرهگیری از دَستمُزدِ ارزونِ کارگر در کشورهای جهانِ سوم
دست از این بَدَویتِ* تاریخی !کَپَکزدهات بَردار، بدبخت (عقبماندگی)
!تقوی: ببین کُره [جنوبی] کجا داره میره !اَندونِزی کجا میره
فیلیپین کجا میره؟
تقوی: تایوان کجا داره میره؟ هامون با فریاد: کجا داره میره؟
!هامون: اِ، آخه به چی رسیده؟ اِ
عینِ یه مشت سوسک و مورچه !دارن توی مُردابِ تِکنیک دست و پا میزنن دیگه
هامون: همهش هم به خاطرِ !این شکمِ صاحبمُردهست
!راحت لَم دادن
روح و معنویت چی شد، بدبخت؟
به سرِ عشق چی اومد؟
!*تقوی: برو سُراغِ سونیها (شرکتِ ژاپُنی فَناوَری و سَرگَرمی)
*هیتاچیها (نام شرکتِ بزرگِ صنعتی ژاپُنی)
*سوزوکیها (شرکتِ ژاپُنی مشهور در خودروسازی)
!*تقوی: میتسوبیشیها (از قدیمیترین گروههای صنعتی ژاپن)
!*کونینیکا (شرکتِ ژاپُنی مشهور در عکاسی و فیلمبرداری)
!*توشیبا (شرکت چندملیتی ژاپُنی فعال در فَناوَری)
تقوی به ژاپُنی: آکایی یه یوکه، کونیکائه یوکه نوشتهی روی دیوار: سریع چون باد، آرام چون جنگل) (سوزان چون آتش و استوار چون کوه
(صدای موسیقی ژاپُنی)
آکایی یه یوکه، کونیکا ئه یوکه (تظاهرِ تقوی به ژاپُنی حرف زدن)
آکایی یه یوکه، کونیکا ئه یوکه (تظاهرِ تقوی به ژاپُنی حرف زدن)
(صحبتهای تقوی به ژاپُنی) (صدای موسیقی ژاپُنی)
死ねぇ! :تقوی (!بمیر)
!آی
(صدای موسیقی)
(صداهای تقوی) (صدای موسیقی)
人間 :تقوی به ژاپُنی (حتی پنجاه سال عُمرِ بَشَر نیز) (شعر معروفِ ژاپُنی)
五十年 (در برابرِ ابدیتِ این جهان)
下天の内を (بس ناچیز است)
比ぶれば (زندگی رویاست، وَهم است)
(صدای زنگِ تلفن)
夢幻の如くなり (...موهِبَتی است که جاودانه نخواهد ماند)
(صدای زنگِ تلفن)
(تظاهرِ تقوی به ژاپُنی حرف زدن)
!تقوی: بله
Ach, sind Sie das? :تقوی به آلمانی (آه، تویی؟ بله)
تقوی: کجا آقا؟ هامون: برمیگردم
Natürlich essen wir zusammen :تقوی به آلمانی (البته که ما با هم غذا میخوریم)
جعفری: خب، چی شد؟ امضاش کردی؟ هامون: نه
جعفری: حالا کجا با این عجله؟ هامون: دادگاه
جعفری: یعنی انقدر جُرمِت زیاده؟
هامون: خداحافظ
هامون: آخ مُرَبی مَهدِکودَک: سلام، آقای هامون
هامون: حالِ شما؟
(صدای بازی بچهها)
علی: چرا تو پیدات نیست؟ !هامون: آخ جون
!هامون: بیا علی: اینها چیه؟ پس سهچرخهام کو؟
هامون: آخ! من سهچرخهاش رو !یادم رفته درست کنم
هامون: بیا، بریم سُراغِ سهچرخه
هامون: توی ماشینه، یه چند دقیقه دستِ ما باشه مربی: خواهش میکنم، بفرمایین
(صدای بازی بچهها)
هامون: دلم تنگ شده بود، بابا
!مربی: علی جانم !هامون: عینک رو ول کن، عزیزم
...هامون: خب، حالا این
(صدای بازی بچهها)
علی: میخوای درستش کنی؟ هامون: آره
هامون با لحنِ بچگانه: الآن واسَت ...درستش میکنم
بازی کنی
این رو فقط میخوای از بابا، نه؟ خیلهخُب
علی: درست کردی؟ هامون: الآن درستش میکنم
هامون: الآن درستش میکنم، آره؟
!مهشید: على جون، على
اینجا چیکار میکنی؟
علی: مامان، من سهچرخهام رو میخوام مهشید: میگیرم برات، پسرم
(صدای ضرب گرفتنِ هامون بر درِ صندوقِ ماشین)
(صدای موسیقی باخ)
!مرد: آقا جون، [قَبضِ جَریمه] میچَسبونن ها
(صدای عبورِ ماشینها)
(صدای عبورِ ماشینها) (صدای بوقِ ماشینها)
هامون: تکلیفِ مِهر [مهریه] چی میشه؟ دبیری: اون که حقِ زنه، میتونه بگیره
دبیری: نَفَقهاش هم میگیره، جَهاز هم اگه امضا داده باشه، میگیره
هامون: یعنی تو نمیتونی چیز کنی؟ دبیری: نه
هامون: یه کاری بکنی؟
دبیری: تنها کاری که میشه کرد اینه که یِهو ندی
قِسطی بِدی
هامون: فکرش رو بکن، محسن
...یهو بعد از 7-8 سال زندگی زَناشویی
!تالاپ، همه چی میافته
عشق به نِفرَت تَبدیل میشه دوستی به دشمنی
دبیری: تقصیرِ خودته، آقا
گِرِفتاری تو میدونی چیه؟
دبیری: اینه که پایت رو از گِلیمت بیرون گذاشتی
!گولِ طَبَقهی بالا رو خوردی، دانشمندِ هوشمَند
گولِ یه بورژُوازی* پولپَرَستِ فاسِدی رو خوردی (طبقهی سرمایهدارِ شهری)
میخواستی پولدار بشی !خودت رو فروختی
!خودت رو، شَخصیتت رو، آبِروت رو
هامون: 90 درصدش از فَرطِ عشق بود
مهشید دخترِ خوبی بود با فَک و فامیلش فَرق میکرد
من به پولِ باباش که کاری نداشتم !خودش برام مهم بود
!ولی برای باباش، پولش مهمتر بود
دبیری: واسه خاطرِ همین هم غَضَب کرد یه پاپاسی بهتون نداد، انداختتون بیرون
دبیری آواز میخواند: بذار بگم دیوونهاتم
پیرزن: آقا تو رو به خدا انقدر زِرِشک-مِرِشک ...نریز توی این دوغت بخور
پیرزن: شب هِی ناله بکنی نذاری ما بخوابیم شب تا صبح !دبیری: برو به کارِت برس
(صدای گربه) !دبیری: بیا بشین
دبیری: تموم شد، راحت شدی !پیرزن: همهش مریضداری
...پیرزن: اونوقت میگن چرا دبیری: راحت شدی
پیرزن: اوشین و پُوشین و مُوشینت* رو غذا میدی؟ !دبیری: نمیمیری که (اسمِ گربههایش)
پیرزن: همیشه با من دعوا میکنی ...دبیری: تو هم مثلِ سایرین
...دبیری: یه زنِ خوشگل گرفتی
!حالا دیگه نمیخوادت
!میخواستی یه عَنتَرِش رو بگیری
هامون: حالم داره به هم میخوره
(صدای آروغ زدنِ دبیری) هامون: این مسئلهی طلاق و این حرفها
از نظرِ من بوی مرگ میده
!دبیری: تو من رو داری، غُصهاش رو نخور
هامون: ببین، این ناکِس از قبل !همهی برنامهها رو چیده بود ها
تا خونه رو به اسمِ خودش کرد !من رو انداخت بیرون، ببین
دبیری: خب چیکار کنه؟ ...یه زنِ تنها با یه بچه
خب یه سَقف میخواد که !بره زیرش کَپه کنه
هامون: طبقِ قانون، بچه مالِ منه !دبیری: زِکی
!*دبیری: تو راه نمیتونی بری، نِفْلِه میخوای بچه نگه داری؟ (بیعُرضه، بدبخت)
!اما من یه فکرِ بِکْری واسه بچهات کردم
هامون: که چی؟
دبیری: تو رو بیمه میکنم تا بچهات هم بیمه بشه
هامون: ببخشید؟ ...دبیری: تو مُمکنه مریض شی
تصادف کنی، جفت پاهات رو از دست بدی
دبیری: یا اصلاً دیوونه شی، ببرنت دیوونهخونه
بچهات تا آخرِ عُمر، بیمه هست
!نفهمیدم
کی بایَس (باید) بِره دیوونهخونه؟
دبیری: مگه من وکیلِ تو نیستم؟ هامون: خب؟
دبیری: مگه نمیخوای زندگی بچهات تَأمین بشه؟ هامون: خب؟
دبیری: خُب، وَظیفهی منه که مُواظبِ تولهات باشم هامون: چی؟
!هامون: باباش منم دبیری: بله
هامون: من باباشم! وَظیفهی توئه؟ !دبیری: بله
دبیری: ولی تو ممکنه سِکته کنی بیُفتی تِلِپی نِفلِه شی
!هامون: خُب هر کسی ممکنه سِکته کنه
هامون: خودِ تو الآن ممکنه ریقِ رَحمَت رو سر بکِشی، مهشید همین جور
هامون: مهشید چرا نباید بیمهی عمر بشه؟ !دبیری: ای به گورِ پدرِ مهشید! مهشید
دبیری: به من چه که اون چیکار میکنه؟ به من چه که تو چیکار میکنی؟ !هامون: آقا جون، دبیری جون
هامون: من که فعلاً سالمم، نمیخوام هم بمیرم
مگه اینکه بخواین دستی دستی !من رو به کُشتن بدین
مگه مرگِ تو چه اهمیتی داره؟
مگه مرگِ اون زنیکه چه اهمیتی داره؟
دبیری: مگه مرگِ من چه اهمیتی داره؟
!من به فکرِ اون بچهام
!اون بچه مثلِ یه غُنچه میمونه !دنیا رو یه جور دیگه میبینه
!هامون: اوه، اوه، نه، نه، نه، نه !اصلاً اشتباه نکن
هیچ بعید نیست که نگاهش !از نگاهِ من و تو گُهتر باشه
!هامون: نِمونهاش همین، نِمونهاش همین زن
هامون با بُغض: ببین، ببین چهجوری به من و بچهام خیانت کرد
(صدای موسیقی باخ)
!صدای هامون: نترس بذار مهشید عصبانی بشه
!بذار دبیری عصبانی بشه، نترس
!از دشمنت نترس
همهشون دست تو دست هم دادن تو رو به کُشتن بدن
ولی قبل از هر چیز باید تو رو لختت کنن
مرد: خواهش میکنم مُزاحم نشید وقت ندارم
!دبیری: دل توی دلم نبود، گفتم نکنه نیای هامون: چرا نیام؟
!دبیری: گوش کن، از صبح تا حالا پدرم در اومده هامون: چیکار کردی؟
!دبیری: این اتاق، اون اتاق
یه کاری کنم که از پَرداختِ مهریه و نَفَقه راحت شی
مگه قبول میکنن؟ !باید به اعصابت مُسَلَط شی
!بیا اینوَر
!باید مواظِبِ اعصابت باشی !اعصابت رو کُنتُرُل کنی
مهشید ممکنه توی دادگاه تو رو تَحریک کنه
بخواد تو رو عَصَبانی کنه
!مواظب باش !مواظب باش هیچیت نشه
!دبیری: کوچکترین عَکسالعَمَلی نداشته باشی
هامون: ول کن، آقا! خواهش میکنم، حوصله ندارم کارگردان: خواهش میکنم
...مهشید: آقا، یا شما حرفِ من رو متوجه نمیشین
یا باید هر چی شما میگین کورکورانه من قبول کنم
!حرفِ من سرِ حُقوقِ زنه
دبیری: با اجازهتون !مشاورِ قَضایی: خواهش میکنم، بفرمایید
مهشید: آقا، مَسئلهی اصلی اینه که حَقِ طلاق با مَرده. زن حقی داره؟
حَقِ زن توی این جامعه از همه جَهَت پایمال شده
هیچوقت نمیتونه تصمیم بگیره !حتی راجِع به طلاقش
اما مرد هر وقت دلش خواست میتونه طلاق بده
...مشاورِ قضایی: نه خانم، ببینید
مهشید: زن مجبوره همیشه تا آخرِ عمرش پای یه مردِ عوضی و ناجور بسوزه و بسازه
نه خانم، اینطور نیست. ببینید
در این عقدنامهی شما 14 تا شَرط هست که
...شوهرِ شما به شما وِکالَتِ بِلاعَزْل* داده (غیرِ قابلِ لَغو)
که اگه این 14 تا شَرط رو ...یکیشون رو اِجرا نکنه
شما میتونید از دادگاه تقاضای طلاق بکنین
مشاورِ قضایی: از جمله مثلاً ببینید جُنونه مرضِ غیرِ قابلِ عَلاجی داشته باشه
اعتیاد داشته باشه ندادنِ نَفَقهست
!نَفَقه! همهش که خَرجی نیست، آقا !همهش پول نیست که
دادگاه هست اینجا !بِالاَخَره رسیدگی میکنن
اگه شما حَقی داشته باشین !حَقِ رو به شما خواهند داد
مهشید: ولی در لَحظهی آخر، باز اون مَرده که باید بیاد امضا کنه و طلاق بده
مشاور قَضایی: نه، در بعضی موارد ...اگر دادگاه تَشخیص بده که حق با شما هست
!ممکنه حُکمِ غیابی هم صادِر کنه
!مهشید: ای بابا! حالا غیاباً یا حضوراً... هر چی دبیری: دو ساعت زحمت کشیدم تا بتونم این رو بگیرم
!دبیری: امضا کن هامون: چرا متوجه نیستی؟ مهشید: فرق نمیکنه
!هامون: من هم حرف دارم !من میگم طلاق نمیدم !دبیری: هیس! آبروریزی نکن
دبیری: من رو به این شَرط توی دادگاه راه میدن که من صُلح برقرار کنم
مهشید: کار دارم، من زندگی دارم دبیری: برای خودت آبروریزی نکن
دبیری: اگه اینجا رو امضا نکنی !باید نَفَقَه رو بِدی، مِهریه رو بدی هامون: خیلهخُب
دبیری: بعد به زور میبرنت پزشکی قانونی !مُعایِنهات کنن ببینن عَنینی یا نه
هامون: عَنین* چیه؟ مُزَخرَفات چیه میگی؟ (مردی که ناتوانی جنسی دارد)
!هامون: اصلاً آقا، منم که شاکیام !به من ظُلم شده
...هامون: آقای رئیس، این خانم، این آقا مشاورِ قضایی: آقا، آرام باشید
...هامون: فَک و فامیلهاشون مشاورِ قضایی: آقا آرام باشید، دادگاه هست
دست به دست همدیگه دادن که !من رو نابود کنن
پاسِبان گذاشته سرِ محل که !من رو دَستگیر کنن
هامون: انگار من جِنایَت کردم !دبیری: آبروریزی نکن
!حالا هم باید نَفَقِهاش رو بدم !هم خونه رو بدم! هم مِهریه رو بدم
!هم بچهام رو بدم! هم عُمرم رو بدم !هم شَرَفَم رو بدم
هامون: چرا؟ چرا من نمیتونم طلاق بدم؟ !مرد: آقا، ساکت! بیا کنار ببینم، آقا
مشاورِ قَضایی: آرام باشید، بابا جون !دادگاه رسیدگی میکنه ...هامون: نمیتونم این
این زن سَهمِ منه، حَقِ منه، عشقِ منه
!هامون: من طلاق نمیدم، طلاق نمیدم !دبیری: بیا اِمضا کن، کَلَک رو بکَن
!هامون: برو بابا
!هامون: طلاق نمیدم، آقا جان مرد: آقا، دادگاهست، دادگاهست !سر و صدا نکنید
(صدای موسیقی باخ)
صدای هامون: کجا میری؟
باید برم یه جای با صَفا کنارِ رودخونه
باید افکارم رو مُتِمَرکِز کنم !ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم
(صدای موسیقی باخ)
!هامون: علی! علی! علی! علی
!علی! علی! علی
!هامون: ای وای
!هامون با فریاد: علی
!علی !علی
!هامون با فریاد: علی !علی
آخ، یعنی دیدمت علی؟
(صدای موسیقی باخ)
!هامون: اوخ... اوخ... اوخ
(صدای موسیقی باخ)
!هامون: اِ... اِ
!هامون: اَه
(صدای گاز دادنِ ماشین)
!علی
(صدای رودخانه)
صدای هامون: ای علی عابدینی ای بچه محلِ صَمیمی
استادِ من، آقای من، چرا باز غِیبِت زد؟
کِی بودش؟ 8 سالِ پیش بود یا شاید 10 سالِ پیش بود که یهو غِیبِت زد
هامون: نه اصلاً اینجوری قبول نیست صدای هامون: نمیدونم واسه چی؟
صدای هامون: وقتی هم باز اومدی، خونوادهات نبودن
!باز نمیدونم واسه چی
!علی: بَستِگی داره که کی میخواد چطوری ببینه هامون: خب مثلاً من
*علی: آخه تو با این عقلِ مَعاشی !که داری اصلاً نمیتونی ببینی (زندگی روزمَره)
صدای هامون: همهی دنیا رو گَشتی پِیشون نرسیدی بهشون
وقتی پیدات شد و برگشتی خونه مونِسِت تنهایی بود و اِنتِظار
!آخ که چه زَجری تو کشیدی علی جون
(صدای امواجِ دریا)
صدای هامون: توی همون تنهاییهات بود که به راهت رسیدی
...*به لائوتْسِه*، به بودایت (لائوتْسِه: فیلسوفِ چینِ باستان) (بودا: فیلسوف و بنیانگذارِ دینِ بودایی)
به علی و حَلاجت*، به حافِظِت (حلاج: عارف و صوفی ایرانی که اعدام شد)
!روستایی: خدا را شکر، آب اومد، آب اومد !روستایی دیگر: خدا را شکر
(صدای گفتگو و شادی روستاییان)
صدای هامون: توی دِهات چاه زدی حرف از کار زدی
!کار برای کار !نه برای غایَت (هدف) و نَهایَتِش
مثلِ همین بیل زدنها آتیش روشن کردنها
(صدای آب)
صدای هامون: آتیش، آتیش چه خوبه حالا هم تَنگِ غروبه
چیزی به شب نمونده، به سوزِ تب نمونده
صدای هامون: به جُستن و واجُستن به حوضِ نقره جِستَن هامون: بابا این رو الان بارون خاموش میکنه
علی: رَگباره، میره از بین میره
علی: بشین راحت خودت رو گرم کن صدای هامون: اینجوری بود که جِستی ...توی حوضِ نقرهات
صدای هامون: و به خودت و خدای خودت رسیدی کاکو
!علی: بیا، کتابها رو بگیر بخون
Zen and the Art of بیا Motorcycle Maintenance
«آه، «ذِن* و هنرِ نگهداری از موتورسیکلت (مکتبِ فکری در بودیسم با تأکید بر حضور در لحظه)
...این همینه که دچارِ مَسئلهی کِیفیته
...و میگه از طَریقِ پَرداختنِ به موتورسیکلِت
میتونی به عُروجِ* عرفانی برسی (اوج)
!هامون: آه، این میخوامش علی: بخونش، واسه مِزاجِت خوبه
هامون: از زن و بچه چه خبر؟
!علی: والله هیچی ولی بِالاَخَره اِنشاالله پیداشون میشه
هامون: پس هنوز هم خوشبینی
!خوشبین، اُمیدوار
علی: بدبخت، نااُمید
چه فرقی میکنه دیگه؟ !از ما گذشته
*هامون: هَخامَنِشیان (اولین شاهنشاهی ایرانِ باستان)
(صدای سهتار)
*هامون: ساسانیان (آخرین شاهنشاهیِ ایرانِ باستان)
*طاهِریان (اولین حکومتِ ایرانی پس از اسلام)
*صَفاریان (نخستین حکومتِ ایرانی مردمی)
*سَلجوقیان (تُرکتبارانِ حاکم بر ایران)
(صدای سهتار)
*صَفَویه (نخستین دولتِ شیعهمذهبِ ایران)
(صدای سهتار)
!قاجاریه اِ، چرا انقدر کوچولو شد؟ (اشاره به از دست دادنِ بخشِ زیادی از ایران در آن زمان)
(صدای سهتار)
(صدای زنگِ آسانسور)
هامون: خب، علی عابدینی کجایی؟ کجایی؟ علی عابدینی؟
!هامون: گوشی، گوشی، گوشی، گوشی !منشی: بهم زنگ بزن
منشی: آقای هامون، شما کجا هستین؟ آقای سلیمی دنبالتون میگردن هامون: حالِ شما؟ حالِ شما؟
!منشی: آقای مهندس سلیمی
!آقای مهندس سلیمی
(صدای شماره گرفتن)
!هامون: علی جونی
!آخ... نُچ
سلیمی: هامون، هامون، هامون هامون: سلام سلیمی: کجایی تو؟
...سلیمی: تا 5 دقیقهی دیگه تا 5 دقیقهی دیگه
این ژاپُنیها برای یه قراردادِ بزرگ سَر میرسن
سلیمی: من باید اینجا باشم بیخِ خِرِشون رو هامون: سلام قربان
سلیمی: بچسبم و همین امروز کار رو خاتمه بدم هامون: ببین من میخوام یک تلفن کنم
سلیمی: «نیامی» هم که اونجا مشغولِ چَک و چونه زدن با هندیهاست !میمونی فقط تو
هامون: که چیکار کنم؟
سلیمی: مگه بهت نگفت؟ هامون: کی؟
سلیمی: دکتر سروش از مَرکزِ توانبَخشی تلفن زده !هامون: زنگ زدن، من نیستم
سلیمی: مُشتاقانه خواهانِ دستگاههای خونسنجِ *اِسپِکتروفِتومِتری و سانتِرفیوژِه (ابزارِ بررسی تَرکیبِ خون و جداسازی اجزایش)
20 تا میخواد تا 50 تا هم ممکنه برسه
!سلیمی: چرا نمیای؟ راه بیُفت هامون: چی؟ کجا؟
سلیمی: مرکزِ تَوانبَخشی !هامون: بابا من نمیتونم
...سلیمی: خیابونِ ژاله، از پشتِ میدون هامون: من دارم از دادگاه میام میگم دارم از دادگاه میام
سلیمی: دادگاه؟ به چه جُرمی؟ هامون: زنم داره طلاق میگیره
سلیمی: طلاقش دادی؟ هامون؛ نه بابا! مگه میتونم؟
دعوام شد، از دادگاه زدم بیرون بعد تصادف کردم
هامون: داشتم میافتادم توی مُرداب سلیمی: توی مُرداب؟
هامون: ببين، من اصلاً الان نمیتونم نفس بکشم ...بذار من دو دقیقه !سلیمی: دِ... اذیتم نکن دیگه
!سلیمی: راه بیُفت
امروز این دستگاهها باید بشن *Present به دکتر سروش (معرفی)
!و هیچکس جُز تو نیست، توئی
!و این فقط تو بودی، تو، تو
سلیمی: که در اون جلسه از مَرغوبیتِ این دَستگاهها دَم زدی هامون: خب
تعریف کردی، ذوقزده شدی !خیال کردی اسباببازیه
حالا 500 تا از این دستگاهها مونده روی دستمون
!توی انبار داره خاک میخوره
هامون: خیلهخُب، اگه 500 تا مونده من رَدِش میکنم
سلیمی: راست میگی؟
...هامون: قول میدم هر 500 تا رو واسَت سلیمی: جونِ من راست میگی؟
هامون: آره، جونِ تو راست میگم سلیمی: جونِ من میتونی؟
هامون: آره، هر 500 تا رو رَد میکنم سلیمی: خب بگو ببینم، بگو ببینم شیوهی بَرخوردِمون چیه؟
هامون: شیوهی بَرخوردِمون چیه؟ سلیمی: چیه؟
هامون: چیه؟ !سلیمی: مَقاماتِ پنجگانه
هامون: مَقاماتِ پنجگانه، سِیر و سُلوکِ عارفانه در جهتِ فروش و مُعامِله سلیمی: که چیه؟ که چیه؟
سلیمی: این شِر و وِرها چیه؟ !خانمِ لشگَری، لطفاً مَقامِ اول رو توضیح بدین
نیازِ خریدار و جَلبِ توجه
هامون: آقا جون، من مدیرِ نمایش و تبلیغاتم !فروشنده که نیستم
!سلیمی: اینجا همه فروشندهاَن
!این کاتالوگ !دستگاه رو هم که بلدی راه بندازی
پس یادت باشه که به اِعتِراضِ طرف، خوب توجه کنی
حرفِ طرف که تموم شد، اونوقت اِعتِراضِ اون رو براش تِکرار میکنی تا خودش هم بشنوه
اگر خواست بیشتر اِعتِراض کنه میذاریم اِعتِراض کنه
سلیمی: بذار انقدر اِعتِراض کنه !تا از نفس بیُفته
...هامون: خِ ...سلیمی: و بعد ما شروع میکنیم
*Very interesting و اول از همه میگیم (خیلی جالبه)
چقدر جالبه که آقای فِلانی و فِلانی هم همین چیزها رو میپرسیدن
و بعد یکی یکی با اِرائهی مَدرَک و دلیل و مَنطِق
نشون میدیم که چقدر از شناختِ دستگاه غافِلَن
!مهندس سلیمی، مهندس سلیمی از پایین زنگ زدن، ژاپُنیها دارن میان بالا
سلیمی: آه، آمدن؟
!تو به گورِ پدرِ منِ مادرمُرده خندیدی
!تَقصیرِ خودته! تَقصیرِ خودته
!بِکِش
!دِ بِکِش
(گفتگوی افراد به ژاپُنی)
どうも、おはようございます。:سلیمی به ژاپُنی (سلام، خوش آمدید)
どうも、はじめまして。:ژاپُنیها (سلام، از آشنایی با شما خوشبختم)
あぁ、初めまして。:سلیمی به ژاپُنی (آه، آز آشنایی با شما خوشبختم)
سلیمی: اِ، تو که هنوز اینجا نشستی !بلند شو ببینم
این سُرَنگ، این ماژیک
!صبر کن، ببینم
این اِسپِکتروفِتومِتری
این سانتِرفیوژ
!اینم خِرت و پِرتهات !یاالله راه بیُفت! برو بینم
سلیمی: یادت باشه با قلمِ ماژیکِ سیاه !دُرُشت ارقام رو روی کاغذ بنویسی
!سلیمی: برو به امانِ خدا منشی: مواظب باشین، آقای هامون
!منشی: اِ
*منم، آری منم که از اینگونه تلخ میگِریَم (شعری از احمد شاملو)
هامون: اینک زایشِ من از پسِ دردی چهل ساله
*در نگرانی این نیمروزِ تَفتِه (ظهرِ بسیار گرم)
در دامانِ تو که اطمینان است و پَذیرِش است
که نَوازِش و بَخشِش است
هامون: در نگرانی این لحظهی یَأس که سایهها دراز میشوند
(صدای بوقِ آسانسور) و شب با قدمهای کوتاه دَره را میاَنبارَد
...هامون: ای کاش که دستِ تو پذیرشِ
(صدای موسیقی باخ)
هامون با صدای سلیمی: شیوهی برخوردمون چیه؟ هامون: شیوهی برخوردمون چیه؟
هامون با ادای صدای سلیمی: چیه؟ هامون: چیه؟
هامون با صدای سلیمی: مقاماتِ پنجگانه
(صدای موسیقی باخ)
هِه ها
هامون با صدای سلیمی: *Very interesting (خیلی جالبه)
!تو بودی! تو بودی! تو! تو
!تو! تو بودی
(صدای موسیقی باخ)
!دکتر سروش: اوه، مایْنِس
اینم که اسپکتروفتومتری
Workhorse این رو بهش میگن اسبِ آزمایشگاه
تمامِ تَرکیباتِ اُرگانیک و غیرِ اُرگانیک رو آنالایْز* میکنه، دقتِ عمل حرف نداره (تَحلیل و بررسی)
دکتر سروش: خاک، خون، غذا، دارو، همه چیز هامون: این دو تاست
هامون: این دو تا دستگاه هست !دکتر سروش: این یکیه
...دو تا یکیه ولی دو تاست
هامون: در واقع 18 تاست
یعنی چی؟
هامون: یعنی 18 آزمایشِ مختلفِ خون رو در آنِ واحد (همزمان) انجام میده
!بله، یه چیزِ عَجیبیه
10 هزار دور در دقیقه کارآیی داره
هامون: یعنی یه مینیلابراتوارِ* کامله دیگه (آزمایشگاهِ کوچک)
دکتر سروش: خُب، خُب... قیمت؟
هامون: ما با هم کنار میایم دکتر سروش: بِالاَخَره چند؟
هامون: ارزونه، مناسبه
دکتر سروش: نمیخوای بگی؟
چرا، میخوام بگم !ولی میترسم از ترس، زرد کنین ها
دکتر سروش: بفرما هامون: ببخشید
دکتر سروش: بنویس، ببینیم چنده هامون: عَرض شود خدمتِ شما که
(صدای نوشتن با ماژیک) ...هامون: این قُربان
قیمتِ تمام شدهی ماست با 10 درصد سود
(صدای سوت زدنِ دکتر سروش)
!دکتر سروش: گرون، گرون، گرون، سَرسامآوَر !پرستار: آقای دکتر !هامون: گرون؟ اصلاً نه
!دکتر سروش: سَرسامآوَرِه هامون: نه، نه اصلاً سود نداره واسه ما، قربان !پرستار: دکتر
دکتر سروش: عزيزِ من، Mistral*، قیمت چی؟ (مارکِ تَجهیزاتِ پزشکی)
(صدای زنگِ تلفن) !هامون: میشناسم این رو !دکتر سروش: نصفِ اون
(صدای زنگِ تلفن) ...دکتر سروش: کار !هامون: این رو بندازینش دور
دکتر سروش: آه، دوست دارم بری !کار رو ببینی، چه کار کرده ...هامون: نه، این اصلاً
هامون: یه چیز دَکَلیه دکتر سروش: قابلِ مُقایسه نیست
هامون: واردکنندهاش خودِ ما هستیم ...پرستار: آقای دکتر، ببخشید
پرستار: مریضِ تصادفی که دیشب ...ماشین از روش رَد شده بود !دکتر سروش: الو، جانم؟
!پرستار: تَبش هیچ جوری قَطع نمیشه
!دکتر سروش: الو؟ کدوم مریض؟ الو پرستار: همون مریض که ماشین از رانِش رَد شده
پرستار: دکتر، مُتِأَسِفانه تب نَواسانه سیوهشت و نیم، سیونه، چهل [دَرَجه]
پرستار: هیچ جور پایین نمیاد دکتر سروش: چیکار کردین براش؟
پرستار: کارهای اولیه رو انجام دادیم پاشویه کردیم
!دکتر سروش: آقا جان هامون: چی شده، آقای دکتر؟
دکتر سروش: آقا جان هامون: بله
دکتر سروش: اون دستگاههای شما گِرانه !به دردِ ما نمیخوره
هامون: ما حرف میزنیم، آقای دکتر
!هامون: آقای دکتر، یه دقیقه خواهش میکنم پرستار: دکتر، پاشویه شده
...هامون: آقای دکتر، آقا
هامون زیرِ لب: دیر شده، دیر شده
پرستار: اِ، چرا بَساطِت رو جمع میکنی؟ هامون: برای اینکه نخواست
پرستار: چیچی رو نخواست؟ کِی گفت نمیخوام؟
!گفت فقط گرونه اصلاً چرا باهاش جَر و بحث میکنی؟
بهتره دستگاهت رو راهش بندازی و نشون بدی طَرزِ کارش رو
قِلِقِ دکتر دستم اومده! از دستگاه خیلی !خوشش اومده، زودتر راهش بنداز
هامون: جِدی؟
!آره، سر به سرت میذاره !قیمتش هم اینقدرها گرون نیست
صدای پِیجِرِ بیمارستان: آقای عِیوَضزاده، 262 آقای عِیوَضزاده، 262
هامون: خانم، ممکنه خواهش کنم یه قَطره خونِتون رو به من بدین؟ !پرستار: نه، نه، نه
هامون: چیزی نیست، واسه آزمایش میخوام !پرستار: نه، نه
!هامون: فقط یه قَطره !پرستار: انگار دیوونه شده
(صدای پِیجِرِ بیمارستان)
دکتر سروش: ماشینه بابا، ماشینِ کامله بیمارِ تَوانخواه: بله، بله
دکتر سروش: خوب اونوقت راحتی توی رانندگیش؟ سرِ پیچ؟ بیمارِ تَوانخواه: بله، خیلی راحته
دکتر سروش: این چهجوری دور میزنی باهاش؟ بیمارِ تَوانخواه: راحته، بله
هامون: ببخشید، خانم پرستار: خواهش میکنم
...ممکنه از هَمکارهاتون خواهش کنین
یه چند قَطره خون برای آزمایشِ دستگاه به من بِدَن؟
پرستار: چرا از خودشون سؤال نمیکنین؟
(صدای بوق) ...دکتر سروش: اینم که، اوه
دکتر سروش: بوقِ ماشین، سرِ پیچ خودت رو راحت میتونی بکِشی کنار؟ بیمارِ تَوانخواه: بله، بله، خیلی راحته
دکتر سروش: رانندگیش لابد خیلی کِیف داره؟ ها؟ بیمارِ تَوانخواه: بله
بیمارِ تَوانخواه: میخواین خودتون هم امتحان کنید، آقای دکتر
دکتر سروش: کی؟ من؟
بله، آقای دکتر، اشکالی نداره شما خودتون امتحان کنید
پرستار: نترسید، مسئلهای نیست فیزوتِراپ: بفرمایید آقای دکتر، امتحان کنید
دکتر سروش: یه دور میزنیم، یه دور میزنیم
هامون: آقا ببخشید، ممکنه چند لحظه خواهش کنم به حرفِ من گوش کنید؟ پرستار: بله، بفرمایید
...هامون: ببین آقا، من برای !پرستار: من خون-مون نمیدم ها صبح خون دادم، دیگه نمیتونم بدم
...آ
(صدای خندههای دکتر سروش)
(صدای بوقِ ویلچِر) (صدای خندهی جَمعیت) (صدای خندههای دکتر سروش)
!پرستارِ زن: آقای دکتر، وایسین
(صدای گفتگوی کارکُنانِ بیمارستان)
(صدای چِکچِکِ آب)
!صدای بلندگوی بیمارستان: خانم داوودی، مَرکَز
(صدای شُرشُرِ آب)
!آه
(صدای نفسِ عمیقِ هامون)
!عَزاداران: وای، وای، حسین وای
!عَزاداران: وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای
هامون: شما علی جان رو ندیدین؟
!زن: ببر اونوَر، بِبَر اونوَر، بچه جون هامون: شما علی جان رو ندیدین؟
(صدای گریهی زنها)
!پسربچه: حمید، حمید اون قَندان رو بیار
!عَزاداران: چه کَربَلاست امروز
سرِ حسینِ مظلوم از تن جداست امروز
عزاداران: چه کَربَلاست امروز
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
هامون: عمو جان، شما على جان رو ندیدین؟ یا علی عابدینی؟
!عمو: نه، برو کنار میسوزی، بچه !مرد: برو کنار
!عزاداران: وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!عزاداران: وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای
!وای، وای، حسین وای !وای، وای، حسین وای
!عزاداران: چه کَربَلاست امروز
!چه پُر بَلاست امروز
سرِ حسینِ مظلوم !از تن جداست امروز
!عزاداران: چه کَربَلاست امروز
!چه پُر بَلاست امروز
سرِ حسینِ مظلوم !از تَن جداست امروز
!چه کَربَلاست امروز
!چه پُر بَلاست امروز
سرِ حسینِ مَظلوم !از تن جداست امروز
(صدای سینهزنی) !چه کَربَلاست امروز
!چه پُر بَلاست امروز
صدای عزاداران از دور: سرِ حسینِ مظلوم !از تن جداست امروز
!چه کَربَلاست امروز !چه پُر بَلاست امروز
صدای عزاداران از دور: سرِ حسینِ مظلوم !از تن جداست امروز
!چه کَربَلاست امروز !چه پُر بَلاست امروز
...سرِ حسینِ مظلوم
صدای پرستار: نمیدونم، ببینین چیکار کرده !خدا مرگم بِده، آقای دکتر
!ببین، چقدر وَحشَتناک !ببینین چه به روزِ خودش آورده، دکتر
دکتر سروش: این کِی اومد اینجا؟ !پرستار: نمیدونم، ببینین چیکار کرده
!دکتر سروش: آه !چیزی نیست، مَسئلهای نیست
!پرستار: آه !...دکتر سروش: چِ
!پرستار: آخ! آخ دکتر سروش:این آبِ قند، [آمپولِ] کُزاز آبِ میوه بهش بدین
دکتر سروش: چطوری این اومد اینجا؟
(صدای موسیقی باخ)
هامون: پِیغامِتون رسید، چون فَرموده بودین ...خیلی ضَروریه خِدمَت رسیدم و اِلا
مادرِ مهشید: قَضیهی دادگاه رو شنیدم
!میخوام چند کلمه باهات رُک و راست صحبت کنم
هامون: خواهش میکنم
مادرِ مهشید: این ازدواجِ شما !به نظرِ من از همون اولش اشتباه بود
من و بابای مهشید خیلی به گوشش خوندیم که صَرفِنظر کنه
ولی... فایدهای نکرد
!گولِ ظاهِرِت رو خورد
!مادرِ مهشید: گولِ کَلهات رو
گولِ سواد و مَعلوماتِت رو خورده بود
!هِی براش فَلسَفهبافی میکردی
خیال میکرد با بزرگترین مَغزِ زمانه !ازدواج میکنه
مادرِ مهشید: هِی ما رو مَسخَره میکرد که ...شما عَقَباُفتادهاین
!شما نمیفهمید !زندگی فقط پول نیست
!شما حمید رو نمیشناسید !خیلی باسواده، کتاب نوشته
مادرِ مهشید: پنج سال عَذاب کشید !تا فهمید
خودش رو توی اون خونه مثلِ یک زندانی میدید
(صدای بلند نفس کشیدنِ مادرِ مهشید) !تو هم که هیچوقت معلوم نبود چیکار میکنی
!حرفِ راست که نمیزدی
مادرِ مهشید: میدونی حمید مهشید عاشقِ حقیقته، از دُروغ نِفرَت داره
!تو هم که همیشه بهش دُروغ میگفتی !همیشه بهش زور میگفتی
...هامون: اجازه بدید، ببینید !مادرِ مهشید: عینِ یک دیکتاتور بودی
ببینین، من باید قبول کنم که چند بار سرِ اون و بچه داد زدم
ولی این مربوط میشه به دورهی خاصی که من داشتم روی تِزَم* کار میکردم (پایاننامهی دُکترا)
داشتم به این فکر میکردم که !آدم باید خودش باشه یا دیگری
به کتابِ ترس و لَرز فکر میکردم و راستش خودم هم دچارِ ترس و لَرز شده بودم
...چون توی اون کتاب
ببینین، من میخواستم بدونم !چرا ابراهیم پدرِ ایمانه
هامون: میخواستم به عُمقِ عشقِ ابراهیم !به اسماعیل پِی ببرم
...میخواستم ببینم آیا واقعاً ابراهیم از
فَرطِ (شِدَت) عشق و ایمان خواسته اسماعیل رو بکُشه؟
اسماعیل، پسرش رو !بزرگترین عزیزش رو، عشقش رو
آخه یعنی چی خانمِ سلیمانی؟
آدم به دستِ خودش سرِ پسرِ خودش رو بِبُره؟
!خُب، ابراهیم میتونست نَره !میتونست بگه نه
!هامون: توی اون چهار روزی که توی راه بود
!اما رفت و اسماعیل رو زد زمین !گفت همینه! همینه! همینه
هامون: امر، امرِ خداست و کارد رو کِشید !مادرِ مهشید: هِه! فاطمه خانم
مادرِ مهشید: فاطمه خانم، اون شَربتِ من رو با یه لیوان آب بردار بیار هامون: ببخشید
!مادرِ مهشید: هِه
هامون زیرِ لب: آدم باید مثلِ ابراهیم باشه
آدم باید بتونه عزیزترین کَسِش رو ...از بین بِبَره
شاید تا بلکه اون رو بتونه به دست بیاره
خانم سلیمانی، توی خونه همهش بوی رنگ و تِرِبانْتین* بود (حَلّالِ قوی برای رنگِ روغنی)
همه جا پُر از خِرت و پِرت و رنگ و لَعابِ کارهای مهشید بود
!خونه پر از کثافت بود
!و این برای سلامتی بچه اصلاً خوب نبود
!میخواستی کمکش کنی
مادرِ مهشید: اون که دائماً میخرید میپُخت، تمیز میکرد
نه، تو هم مثلِ همهی مردها آدمِ خودخواه و زورگویی از آب در اومدی
!حقِّ زنت رو پایمال کردی
هامون: یعنی مهشید اصلاً گُناهی نداره؟ مادرِ مهشید: چه گُناهی؟
تنها گُناهِش اینه که از تو بدش میاد دیگه به تو عَلاقه نداره
!خانمِ سلیمانی
مادرِ مهشید: خُب اینطور چیزها برای زنها پیش میاد
!اون زنِ آزادیه، آزاد بار اومده !خودش آزاده که انتخاب کنه
خداییش هنوز هیچی نشده !کلی خواستگار براش پیدا شده
بله، خبرهاش رو دارم
زَرق و برقِ زندگی و پولهای اون مَرتیکهی گُه عظیمی کورِش کرده
!نه، خیلی هم بیناست
!مهشید هنوز جوونه، بَر و رویی داره چرا زندگیش رو با تو هَدَر بِده؟
مادرِ مهشید: مگه تو بهش چی دادی؟ چی بهش میدی؟ اصلاً چرا طلاقش نمیدی؟
!خُب نمیخواد باهات زندگی کنه این همه کِشیده، بس نیست؟
مادرِ مهشید: بگو چقدر بنویسم؟
بگو چقدر؟
!میدونم خیلی بهش اِحتیاج داری
ها؟ لال شدی؟
هامون: چی میخوای بخری؟ مادرِ مهشید: آزادی مهشید رو
یا حِیثیتِ من رو؟
بگو چقدر؟
شما خودت خوب میدونی که !دخترت چهها کرده
مادرِ مهشید: بگو چقدر؟ هامون: نه، طلاقش نمیدم
هامون: میخوام زَجرِش بدم میخوام ازش اِنتِقام بگیرم
(صدای موسیقی باخ)
پیرزن: کیه؟ کیه؟
هامون: آه، سلام علیکم پیرزن: سلام
هامون: حالِ شما خوبه؟ منزلِ آقای مهندس عابدینی؟ پیرزن: شُکرِ خدا
پیرزن: علی آقا؟ هامون: بله، بله
هامون: من هامونم، تَشریف دارن؟ پیرزن: خودش اینجا نیست
هامون: تَشریف ندارن؟ پیرزن: نامه رو داد
پیرزن: گفت وقتی آقای هامون اومد، بهش بِده
هامون: بله، مُطمَئِنین که این نامه مالِ منه؟ پیرزن: بله
هامون: فرمودن هامون؟ پیرزن: بله، بله
هامون: خیلی متشکرم، خیلی ممنون
صدای هامون: از کجا میدونست؟
نکنه علی واقعاً علم و غیب داره؟
(صدای موسیقی باخ)
هامون: سلام، ننه حُجَت !ننه حُجَت: ها
!نترس، حمیدم، نترس
من حمیدم، پسرِ مِهری خانم
!ها
!حمید خان حالت چطوره؟
هامون: تفنگِ پدربزرگ کجاست؟
هامون: تفنگِ پدربزرگ کجاست؟ ننه حُجَت: تفنگ؟
هامون: آره ننه حُجَت: میخوای چیکار؟
هامون: میخوام برم شِکار
شِکار؟
ننه حجت: نمیدونم، شاید اونجاست !هامون: بِده من
(صدای فوت کردنِ هامون)
!هامون: آخ
!آه، مادر جان
جميله، حمیده
آه، علی جون، داداش
خدا بیامُرزه
(صدای بازی بچهها)
حمید: بیا من رو بگیر، بدو محمود: آره
حمید: بدویین بچهها، بدویین بیاین
!جمیله: حمیده، صبر کن !مادربزرگ: بريد عقب، سرم رفت
!حمیده: وایسا !مادربزرگ: دیوونه شدم از دستِ شماها
حمید: بدو حمیده: آهان، گرفتیمت
!مادربزرگ: وای خدا از دستِ این بچهها
!مادر: جميله
جمیله، بیا به من کمک کن !این تُلُنبِه رو بزن
(صدای بازی بچهها)
حمید؟
!بِپَر تو! بِپَر تو
زیر لب: بِپَر تو
زیر لب: بِپَر تو
مادربزرگ: چی شد؟ !بچهها: آفرین، آفرین
!مادربزرگ: بچهام افتاد توی حوض. نجاتش بدین !بچهها: آفرین، آفرین، آفرین
مادر: چیزی نیست، مادربزرگ چیزی نیست مادربزرگ: الان خَفه میشه بچهها: باریکلا، باریکلا
مادربزرگ: بچهام افتاد توی حوض !خَفه میشه الان
مادر: حمید، بیا بیرون، چیزی نیست !مادربزرگ: نجاتش بدین، بچهام رو نجاتش بدین
مادر: چیزی نیست. مادر، چیزی نیست !حمید، بیا بیرون !مادربزرگ: بچهام رو نجات بدین، افتاد توی حوض
!مادر: چیزی نیست، مادر چیزی نیست !مادربزرگ: نجاتش بدین، خَفه شد
!مادر: چیزی نیست، مادر !ذَلیلمُرده، بیا بیرون
!حمیده: باریکالله، حمید !بچهها: هورا، آفرین
!محمود: باریکالله !جمیله: هورا، باریکالله، هورا
!جمیله: باریکالله حمید، آفرین
!مادربزرگ: ذلیلمُرده، تو که من رو نصفهجون کردی آخه !مادر: دیدی چیزی نیست، بیا مادر، بیا بریم بشینیم
!مادر: چیزی نیست مادربزرگ: من رو کُشتین آخه شماها
!محمود: باریکالله، آفرین، آفرین
مادر: قُل هُوَ الله اَحَد حمید: قُل هُوَ الله اَحَد
مادر: اللهُ صَمَد حمید: اللهُ صَمَد
مادر: لَم يَلِد حمید: بله؟
!مادر: لَم يَلِد !آدم سرِ نماز صحبت نمیکنه
مادر: لَم يَلِد حمید: یَم يَلِد (حمید اشتباه تلفظ میکند)
مادر: لَم يَلِد حمید: یَم يَلِد
مادر: وَلَم يولَد حمید: وَلَم يولَد
مادر: وَلَم يَکُن حمید: وَلَم يَکُن
مادر: لَهُ حمید: لَهُ
مادر: کُفُواً اَحَد حمید: کُفُواً اَحَد
مادر: حالا دستهات رو بگیر بالا سه بار صلوات بفرست
اللهمَ صَلِ على محمد و آلِ محمد
اللهمَ صَلِ على محمد و آلِ محمد اللهمَ صَلِ على محمد و آلِ محمد
صدای مادر: خب، حالا دولا بشو
ننه حجت: اِ، حمید خان !چرا اینجا نشستی؟ بفرما بریم بالا
ننه حجت: پیداش کردی؟ هامون: چیچی رو؟
!ننه حجت: تفنگ رو دیگه !هامون: آخ
هامون: نه، من یادم رفت اصلاً
هامون: نَگَشتم ننه حجت: باید همین جاها باشه
ننه حجت: فِشَنگها اینجاست تفنگ هم باید اینجا باشه هامون: کو؟ کو؟ بِده
!هامون: بِده
!هامون: چراغ رو بیار اینوَر ننه حجت: گَمون نکنم به درد بخوره
ننه حجت: سالهاست ازش اِستِفاده نشده هامون: خب، حالا باید دید
هامون: تمیزه
فِشَنگهاش کو؟
خُب، آمادهست
هامون: خُب، دیگه من رفتم، خداحافظ ننه حجت: کجا با این عجله؟
نمیخوای مادربزرگ رو ببینی؟
هامون: مادربزرگ؟ کجان؟ ننه حجت: اون بالا
هامون: اوه، حالشون چطوره؟ ننه حجت: چَندان تَعریفی نداره
ننه حجت: نه حرف میزنه نه کاری میکنه
از صبح تا شام منِ بیچاره ...کارهاش رو میکنم
تَر و خُشکش میکنم !دیگه... خسته شدم
هامون: بذار ببینم... نماز و اینها که میخونن؟
!ننه حجت: والله من که ندیدم
همهش میگن چرا همیشه شبه؟ !چرا روز نمیشه
!هامون: گوش کن ننه حجت: یه دفعه هم برگشتن به من گفتن
خدا چیچیه؟ بهشت و جهنم چیچیه؟ کجاست؟
هامون: ببینم، این رو جدی میگین؟ یعنی اصلاً به کلی؟
ننه حجت: اصلاً چیزی حالیشون نیست
(صدای کلاغ)
هامون: سلام مادر
ننه حجت: مادر گوشهاش سنگینه !یه خُرده بلندتر بگو، بشنوه
حمید، پسرِ مِهری خانم
(صدای ناله مادربزرگ)
حالا میفهمین مادر که چقدر گول خوردی؟
(صدای ناله مادربزرگ)
!هامون با صدای بلند: تو هم مثلِ منی
دیگه به هیچی ایمان نداری
مادربزرگ: ننه حجت رو خیلی اذیت میکنم
مادربزرگ: خدا من رو نمیبخشه ننه حجت: خدا میبخشه، مادر جون من که کاری نکردم
ننه حجت: بلند شو، مادر !مادربزرگ: آخ، آخ
!مادربزرگ: آخ، آخ، آخ
آخ، آخ، آخ، دارم میمیرم
!مادربزرگ: وای، وای، وای !ننه حجت: بشین
!ننه حجت: بشین !مادربزرگ: آی، آخ، آخ
مادربزرگ: آخ
مادربزرگ: بچهات حالش خوبه؟
هامون: آره
مادربزرگ: زندگیت روبراهه؟
!هامون: نه
مادربزرگ: چرا؟
!هامون: زنم ازم طلاق میخواد
مادربزرگ: اذیتش کردی؟
!هامون: نه، ازم بَدش میاد
مادربزرگ: تو چی؟ هامون: نه
!مادربزرگ: آی، آی، آی، آی !قلبت شکسته
!مادربزرگ: آخ، آخ، آخ، آخ، آخ
!مادربزرگ: آخ، آخ، آخ، آخ، آخ
هامون: خب مادر جون، من دیگه باید برم مادربزرگ: نه
(صدای ناله مادربزرگ)
(صدای بوسیدنِ دستِ مادربزرگ)
مادربزرگ با گریه: تنها موندی؟ غمخواری نداری؟
(صدای گریهی مادربزرگ و حمید)
!ننه حجت: اِ، تفنگت یادت رفت
!هامون: آخ
(صدای موسیقی باخ)
(صدای پا)
(صدای نفسهای هامون)
(صدای پارسِ سگ)
(صدای ماشین)
پاسِبان: سلام علیکُم، شبتون بخیر مهشید: سلام
مهشید: خبری نیست؟ پاسِبان: خبرِ خوش
(صدای قدمهای مهشید)
(صدای پارسِ سگ)
!هامون: آخ
(صدای جیرجیرَک)
(صدای پارسِ سگ)
هامون: یک، دو، سه، چهار !دور بزن
(صدای پارسِ سگ)
!هفت، هشت... دور بزن
!حالا در رو وا کن !چراغ رو روشن کن
!خب، حالا بیا دَمِ پنجره
!هامون: بیا، بیا دَمِ پنجره
!*هامون: لا کِردار (کسی که رفتارِ درستی ندارد، بیحَیا)
!اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم
!هامون: لامَصَب مهشید با صدای آهسته: اِ، حمید. اونجا چیکار میکنی؟
هامون: چیه؟
مهشید با فریاد: آقای رحیمی پاسِبان: بله خانم؟
!مهشید با فریاد: آقای رحیمی کمک پاسِبان: بله خانم؟
پاسِبان: بله، خانم سلیمانی؟ چی شده خانم؟
!هامون: داد نزن! نمیزنمت، نمیزنمت !مهشید: کمک، آقای رحیمی
!مهشید: کمک !هامون: نمیزنمت
(صدای تیراندازی) (صدای فریادِ مهشید) (صدای خُرد شدنِ شیشه)
!پاسِبان: خانم سلیمانی، خانم سلیمانی طوری شدین؟
پاسِبان: چیزی شده؟ !مهشید: اونجاست، دیدمش، بگیرش
!مهشید با فریاد: قاتل
(صدای فریادِ مهشید)
!پاسِبان: ایست
!ایست
!ایست
!ایست
!ایست
!ایست
!ایست
(صدای گریهی مهشید)
(صدای موسیقی «مس بزرگ در سی مینور»* باخ) (از عظیمترین آثارِ موسیقی کِلاسیکِ مذهبی)
!صدای هامون: خدایا، خدایا یه مُعجِزه
...برای من هم یه مُعجِزه بفرست مثلِ ابراهیم
شاید مُعجِزهی من یه حرکتِ کوچیک !بیشتر نباشه، یه چَرخِش
!یه جَهِش... به این طرفی، به اون طرفی
(صدای موسیقی باخ)
(صدای بوق زدنِ هامون)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای بوق زدنِ هامون)
(صدای موسیقی باخ)
!صدای هامون: ترسو! ترسو
(صدای موسیقی باخ)
!صدای هامون: احمق! جُرأَتِش رو نداری
(صدای موسیقی باخ)
مگه دیگه چی مونده؟ !بزن برو
(صدای گاز دادن و اِصطِکاکِ لاستیک)
(صدای موسیقی باخ)
(صدای بوقِ مُمتَدِ کامیون)
!هامون: آخ! آخ! آخ
(صدای موسیقی باخ)
رانندهی اتوبوس: آقا، چیزی شد؟
(صدای موسیقی باخ)
کارگر: خداحافظ کارگرِ دیگر: خداحافظِ شما
کارگر: خداحافظِ شما
کارگرِ دیگر: قربانِ تو، سلام برسون
هامون: آقا، سلام علیکم
هامون: حالِ شما خوبه؟ نِگَهبان: سام (سلام) علیکم
هامون: آقای مهندس عابدینی
نِگَهبان: قرارِ قبلی دارین باهاش؟ هامون: نه
نِگَهبان: چیکارش داری؟
هامون: کارش دارم، میخوام باهاش حرف بزنم
نِگَهبان: طَلَب داری ازِش؟ !هامون: نه بابا
نِگَهبان: اسم شما؟ هامون: حمیدِ هامون
نِگَهبان: حمید هامون
رفتن اون بالا یکی، دو ساعت کار دارن
نِگَهبان: میتونی اینجا بشینی تا پیداشون بشه
صدای هامون: توی این وَضع و حال چی میخوای بهش بگی؟
اون چه کاری میتونه برات بکنه؟
!بذار به کارِ خودش برسه
!صدای هامون: خدايا، خدایا چقدر خستهام
دیگه طاقَت ندارم
(صدای امواجِ دریا)
!هامون: آه! آه
(صدای موسیقی)
صدای هامون: چی میشد اگه همه چی اونجور که من میخواستم میشد؟
همه جا صُلح و آشتی همه جا عشق و صَفا
(صدای امواجِ دریا)
!پسر: بزن
(صدای تَقَلای هامون)
اسبسوار: آره، خیلی قشنگه پسر: سواری جالبه، نه؟
!اسبسوار: آره خیلی جالبه، آره خیلی جالبه
!صاحِبِ ویلا با پَرخاش: اِ، اِ اینجا چیکار میکنی؟
!آقا، با شما هستم ها بیلِ بچه رو چرا شِکوندی؟
بچه: بابا، عینِ قبر میمونه !صاحِبِ ویلا: حتماً مالِ ننهته
هامون: نه بابا جون، قبرِ خودمه
میخوام اینجا جلوی بارگاهِ جِنابعالی خودم رو زنده به گور کنم
!صاحِبِ ویلا: اِ، اِ، دیوانهست
!بچهها بریم. برید خونه، برید خونه !هامون: آقا
!صاحِبِ ویلا: برید خونه، برید خونه !هامون: آقا، آقا
هامون: نکنه خیال کردی خودم رو میخوام اینجا مُفت و مَجانی چال کنم؟ !صاحِبِ ویلا: آقا، برو
!هامون: اونم توی زمین و مِلک جِنابعالی !صاحِبِ ویلا: برو گم شو، آقا
...صاحِبِ ویلا: روی زمینِ ما حق نداشتی هامون: چقدر میشه؟ چقدر باید تَقدیم کنم؟
هامون: دویست؟ دویست؟ !صاحِبِ ویلا: پول نمیخوام، برو
هامون: سیصد؟ سیصد؟ !صاحِبِ ویلا: برو! برو
هامون: هزار؟ هزار؟ !صاحِبِ ویلا: برو! برو گورت رو گم کن
!صاحِبِ ویلا: پدرت رو در میارم !هامون: چقدر میشه؟ دسته چِکَم
!کارتِ ماشینم، پولهام
!هامون: کیفَم، بیا! بیا
!صاحِبِ ویلا: برو گورت رو گم کن !نمیخوام هیچیت رو! برو !هامون: بيا! بيا
!صاحِبِ ویلا: برو بابا! برو گورت رو گم کن !هامون: اینم پولِ هوایی که اینجا تَنَفُس کردم
!صاحِبِ ویلا: برو بابا! برو بابا هامون: چی میگی؟ چی میخوای؟
هامون: چی میخوای؟ !صاحِبِ ویلا: برو گُم شو
هامون با فریاد: چی میخوای؟
!دیوانهست !بریم، بریم خونه
!بریم خونه
(صدای موسیقی باخ)
!کوتوله: بیا، حوله رو بیار! حوله رو بیار
ذَلیلمُرده، این کارها چی بود که کردی؟ !پاک ما رو کُشتی
مهشید: این کارها چیه میکنی، احمقِ کوچولو؟ !سَماواتی: تور رو بِکِشید
سماواتی: این چرا همچینی کرد با خودش؟ !تقوی: تور رو باز کنید
فرهوشی: چرا با خودش اینجوری کرد؟ !سماواتی: عجله کنید
(صدای هَمهَمهی افراد)
!سلیمی: خوبه دیگه، بلندش کن بیارش !سماواتی: بیارینش
ام گفتم یه وقت بهت بده*Secretary سماواتی: به که بیای پیشم، درستت کنم (منشی)
!دکتر: من میخواستم تو گوش به زنگ باشی !حَواسِت جمع باشه، اُلاغچه
!جعفری: تا من رو داری غم نداشته باش !برو دارمت
!هامون: مامان جعفری !مهشید: دوستت دارم
!مهشید: دوستت دارم !غصه نخور، پیشت میمونم
نداری *Initiation تقوی: منظورم این نبود که تو (صلاحیت)
میگم راه و چاه رو بلد نیستی مثلِ این کاری که کردی
تقوی: عزیزم، آدم اینجوری میزنه به دریا؟ !مادر: مادر، این چه کاری بود کردی
!ذلیلمُرده، مُردم از دستت
سلیمی: هامون، هامون ...دیدی بَالاَخَره دکتر سروش
هر 50 تا رو خرید !به همون قیمت که داده بودی
سلیمی: چرا قیمتها رو بالا بُردی شیطون؟ هامون: جِدی میگی؟
هامون: خرید؟ !سلیمی: همهش رو فروختی
!هامون: ببین، من ولی فروشنده نیستم ها !سلیمی: آره، پدر سوخته
!کوتوله: اِ، بدو
(صدای دایرهزنی) (صدای امواجِ دریا)
!کوتوله: بیارش پایین، زنده باد
!قشنگ پهنش کن، خوبه
!زنده باد
(صدای دایرهزنی) (صدای هِلهِلهی زنان)
!دبیری: من میگم طلاقِ فوریش نده
!اصلاً طلاق نده
!بشینین با هم زندگی کنین مگه چقدر از عُمرِ شما مونده؟
(صدای هِلهِلهی زنان)
(صدای دایرهزنی) (صدای دست زدن)
(صدای کِل کشیدنِ زنان)
من هنوز سرِ حرفِ اولم هستم
ولی چاره چیه؟ !باید موند و ساخت
همونطور که من ساختم
عظیمی: از بابَتِ پَرداختِ اون چِک و سُفتهها !اصلاً نگران نباش
!هر وقت که داشتی، بِده
ضمناً گوشِت بدهکارِ لاطائِلاتِ* مَردم نباشه (حرفهای پوچ و بیارزش)
!خر نشو، هیچی نیست
(صدای کِل کِشیدنِ زنان) (صدای دایرهزنی)
!کوتوله: هی
(صدای کِل کِشیدنِ زنان) (صدای دایرهزنی)
!کوتوله: هی
(صدای دایرهزنی) (صدای دست زدن)
!کوتوله: بفرمایید
(صدای دایرهزنی)
(صدای باد و طوفان)
(صدای قایقِ موتوری)
دستِ چپ، چپ !یه کم برو چپ
!علی: یه کم برو جلوتر
(صدای موتورِ قایِق)
!تند! اونا، اوناها !گاز بده، گاز بده
!علی: گاز بده
!بپرین بچهها توی آب !بپرین توی آب
(صدای پریدن در آب)
!علی: بیارینش جلو، جلوتر
!آهان، دستش رو بِدین من !بِدِه من
!یواش !یا علی
!بیارش بالا
!علی: بِجُنب، ياالله
!بَرِش گَردون
!دهنش رو نگاه کن
!علی: تَنَفُس !بِجُنب
!بِجُنب
(صدای نفس کشیدنِ هامون)
(صدای موسیقی باخ)
این زیرنویس برای کم/ناشنوایان منتشر شده است حق پخش و نشر این زیرنویس بدون اجازهی مترجم، ممنوع است t.me/YisFilm
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.