Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
آنچه در «سرزمین آتش» گذشت...
- اردوگاه رو ببندید! - این دیگه چه کوفتیه؟
- همین الان ببندیدش. - بیشتر از هر زمان...
ممکنه در اینجا رو تخته کنن.
برقگرفتگی بدی بوده ولی ظاهراً...
بابات حالش کامل خوب میشه.
از کی اینجوری شده؟
هیچی نمیگی.
نتیجه آزمایش اومده. بچه من نیست.
چه تو مناسب مسئولیت پدر شدن باشی چه نه
من الان مسئولشم.
جن تو رو نمیشناسه.
مامانت ولمون نکرد به امان خدا.
تو هی ازش بد گفتی.
منم گذاشتم بکنی.
بهتره بهش زنگ بزنی
و داستان رو از زبان خودش بشنوی.
ایستگاه ۴۲، برای گزارش روزانه آماده باش. [اداره آتشنشانی اجواتر]
آتشسوزی لازاروس، توی یه شب به ۱۰۰ کیلومتر مربع گسترش پیدا کرده.
با اطفای حریق صفر درصد.
تیمهای ضربت از واحد جنگل ملی «ترینیتی-شستا» مأموریت دارن.
گوش به زنگ باشید.
از ایستگاه ۴۲ به گرینکرست، دریافت کردیم و منتظر میمونیم.
سلام.
آتشسوزی لازاروس به ۱۰۰ کیلومتر مربع رسیده،
پس یعنی هر لحظه ممکنه ما هم اسیرش بشیم.
کنسل کنیم؟
نه، مانی، حتی حرفش هم نزن.
فرماندار داره میاد. این آخرین فرصتمون...
برای باز نگهداشتن تریراکـه.
حرفم اینه که اگه فرماندار بیاد اینجا
و ما رفته باشیم این آتیش رو مهار کنیم، فرصتمون از دست میره.
نفوس بد نزن.
۱۰۰ کیلومتر مربع در عرض یه شب.
حرف من فقط همینه.
تریراک برای این جامعه بیشازحد حیاتیـه.
برای این ایالت!
ولی هنوز وقت هست تا ما...
هنوز وقت هست تا...
کلمهش چی بود؟ «چارهاندیشی».
چرا هی اونو یادم میره؟
ببین...
میری میترکونی.
ممنون.
راستی، ازت ممنونم...
که گذاشتی تریراک این فرصت رو بقاپه.
نمیخوام توجهها رو از صندوق بودجه آتشنشانها منعطف کنم،
ولی وقتی بهم گفتی فرماندار داره میاد...
فکر خیلی خوبیه.
اون تنها کسیه که شاید بتونه...
تصمیم تعطیلی تریراک رو برگردونه.
باید از این فرصت استفاده کنیم.
ضمناً ما...
تا الان ۳۵۰۰۰ تا امضا داریم.
پس وقتی فرماندار دادخواست رو ببینه،
با زندانیها روبهرو بشه،
و تأثیر این طرح رو ببینه...
چطور میتونه «نه» بیاره؟
آره، تازه اینکه جلوی یهسری از...
پولدارترین رأیدهندههاش...
ازش انتقاد میکنیم هم بیتأثیر نیست.
پیام به وینس:[لطفاً وقتی زنگ میزنم جواب بده]
اینقدر بهم بیمحلی نکن، وینس. پیام به وینس:[لطفاً وقتی زنگ میزنم جواب بده]
اینقدر بهم بیمحلی نکن، وینس.
خیلیخب.
ساعت ۷:۰۰ درها رو باز میکنیم
و این مهمونی رو شروع میکنیم.
حواستون باشه سر وقت بیاید.
خیلیخب، اعجابآور باشیم؟
میگم که داداش،
اینجا هم سخت میتونم خانوادهم رو ببینم،
اگه به سن دیگو یا یه جای دیگه منتقل بشم،
دیگه هیچوقت نمیبینمشون.
برای همین امشب شب مهمیـه.
باید تریراک رو باز نگه داریم.
بیخیال داداش.
ما وظیفهمون خاموشکردن آتیشه.
امشب هم آتیش خاموش میکنیم.
شما نماینده تریراک هستید،
جلوی تنها کسی که...
توانایی باز نگه داشتن ما رو داره.
پس ما ابزاریم، آره؟
نه.
ما آتیشنشانیم.
آره، هر چی آدمای بیشتری متوجه این نکته بشن،
امضاهای بیشتری روی دادخواست میگیریم.
حالا بگذریم،
ظرفها اینجا سمت راست هستن،
بعدش توی شُستن اجاقهای اینجا کمک کنید.
چیه؟
اطلاعات بیشتری از «خوبم» میخوام.
علائم دیگهای بجز لرزش داشتی؟
نه. هر چی آزمایش توی بیمارستان بود رو دادم
و مرخصم کردن،
پس لازم نیست تو ساعت کنترل سلامتم باشی، خب؟
این بهای رازداریـه.
باید همهچی رو بهم بگی.
پرز،
لرزش احتمالاً فقط...
یه عارضه جانبی بهخاطر برقگرفتگی باشه.
و... و احتمالاً روانتنیـه.
باشه آقای دکتر.
یا اینکه آسیب عصبیـه.
کیف من اونجاست؟
حالم خوبه. اونجا میبینمت، خب؟
وینس؟
وینس؟
وینس؟
حاضر نشدی؟
آره، اون یکی دکمه سرآستینم رو پیدا نمیکنم.
ندیدیش؟
از صبح تا حالا داشتی برای مراسم...
این پا و اون پا میکردی.
آره، خب...
اینو همه میدونن که من از این خالهبازیها خوشم نمیاد.
الان هم میخوای بپرسی اصلاً مجبوری بیای؟!
آره. مجبورم؟
- این برای تریراکه. - میدونم...
خودت با چشمهای خودت دیدی
که وقتی بُدی از تمام افرادی که بهش یادآوری میکنن واقعاً چهجور آدمیه
چه اتفاقی میافته.
تو و لوک باید برای این فرماندار چربزبونی کنید.
- نندازید گردن من. - باشه، حله.
باشه، راست میگی.
پس تو جلوتر برو،
منم پشت سرت میام.
برای سخنرانی ایو و عکس یادگاری
فشار همهجانبه به فرماندار...
اونجا حاضر میشم.
قول میدم.
به نفعته بیای.
[بلیتها رو یادت نره] [با عشق، از طرف کارا]
جیک.
حاضری؟
جیک، برگرد.
هوم.
بهبه.
حالا حتماً باید عکس بگیرم.
عالی شد. خیلی خفن شدی.
نه، تو شبیه ستاره سینما شدی.
امشب شب بزرگیه، دوستان. آقایون محترمی باشید.
خیلی شیک و پیک کردی.
آره ولی با لباس آتشنشانی...
خیلی راحتترم.
عه ببین، پسرم اونجاست.
- آره اوناهاش. امشب خوش بگذره. - ممنون.
ببین،
یادت نره پلک بزنی، پسر.
خفه شو.
نه، درک میکنم.
این شاید آخرین باری باشه
که میتونی حست رو بهش بگی،
قبل از اینکه ازدواج کنه.
بس کن، بس کن.
مهم نیست چه حسی دارم.
اون شاده. پروندهش دیگه بسته شده.
امشب مهم تریراکـه.
هوم.
هی همینو به خودت بگو.
- سلام. - سلام.
خیلی...
- خوشگل شدم؟ - آره.
ولی میخواستم بگم «خیلی نگران میزنی».
نه، نه، این صورت جدیـمه.
ایو قراره سخنرانی کنه
و فرماندار قراره قانع بشه.
ببین کی داره میاد.
- سلام. - سلام، خوشگله.
قیافهش رو ببین.
- خیلی خوشتیپـه. - خوشحالم از دیدنتون.
- سلام. - سلام.
ممنون که اومدی، رفیق.
هواتو داریم، رفیق.
تریراک قرار نیست جایی بره.
اوهوم.
درسته.
همه خیلی خوشگل شدن.
...در نوبت چوبزنی اول تهدید میکنه.
ضربه اصابت میکنه، میره توی هوا، به سمت راست.
این یه امتیاز بیس میاره.
بیخیال! این یارو رو از زمین بندازید بیرون.
بازی بلد نیست.
گابریلا: [نمیای؟ حالت خوبه؟]
گابریلا.
گابریلا، سلام.
دخترم.
روبرتا رو تو دعوت کردی؟
روبرتا کیه؟
مامان.
عه.
عه.
نگاش کن! چه خوشگل شده.
مانی.
سلام، تو هم بدک نشدی.
دیگو، خیلی ممنون که زنگ زدی.
خب، کاملاً درک میکنم...
چرا دخترم هول شده...
و بلافاصله بعد از آشنایی با تو...
فوراً باهات نامزد کرده.
البته همهچیز هم ظاهر و قیافه نیست.
به قول معروف؛ ظاهر آدما میره زیر خاک.
میدونیم، روبرتا. لاتین باشی ساتن میپوشی.
دقیقاً.
ولی ببینید، الان مهم من نیستم.
مهم... ولی چرا، مهم منم.
مهم اینه که من قبل از روز عروسی دختر چشمنوازم
باهاش وقت بگذرونم.
سورپرایز.
سورپرایز!
وقتی مانی رفت زندان، گابی ۱۰ سالش بود
و دو سه سال...
من و اون تنها بودیم.
بعدش مانی آزاد شد
و بعد من و مانی از هم جدا شدیم...
ببخشید، پیامک یا پیغام صوتی داده بودی...
که من نخوندم و متوجهش نشدم؟
خندهداری.
میخواستم دختر کوچولوم رو سورپرایز کنم.
و تو رو!
یه نوشیدنی برام میاری؟ سفارشم رو که میدونی.
بعدش رفتم مدرکم رو گرفتم
و گابی هم آرزوی المپیکیش رو پیگیری کرد.
مگه نه، دختر عزیزم؟
واقعاً باورم نمیشه الان اینجایی.
آره والا.
اونوقت تو دعوتش کردی!
♪ نمیدونم... ♪
ببین، تو عاشق این آهنگی.
الان برمیگردیم. باید بریم وسط، خب؟
ما عاشق گابریلاییم.
مانی هم همینطور. برامون مثل یه خانواده شدن.
واقعاً؟ سیر تا پیاز همهچی رو بهم بگو.
باشه.
♪ شاید نباید درک کنم... ♪
اون مامان گبزـه؟
روحت هم خبر نداشت داره میاد؟
نوچ!
خوبی؟
- نوچ. - عجب! خیلیخب.
میدونی که من...
سابقه اعتیاد به الکل دارم، آره؟
میدونی، روبرتا...
منو فرستاد نوشیدنیش رو سفارش بدم.
امشب نباید اعتیادم برگرده،
ولی در حال حاضر حس میکنم از دست اون زن
هر لحظه ممکنه برم سمت زهرماری.
اونا بچههای ایستگاه ۹۶ هستن، نه؟
الان اعزام شدن؟
آره، رفتن برای مهار آتیش لازاروس.
دیر یا زود ما رو هم اعزام میکنن.
هوم، نه.
نه، از این خبرا نیست. امشب نه!
گابی، من از پرسیدم میاد یا نه،
اون گفت باید فکرهاش رو بکنه،
بعدش دیگه ازش خبری نشد.
ولی چرا؟ چرا باید دعوتش میکردی؟
چون بهنظر خیلی استرس داشتی
که قراره بیاد عروسیات.
گفتم شاید اگه قبلش ببینیاش،
دلشورهات کمتر بشه.
عروسی بهم زمان میداد.
زمان برای اینکه به چیزهایی که میخوام بهش بگم فکر کنم.
به چیزهایی که نمیخوام بگم.
الان حس میکنم اگه دهنم رو باز کنم،
سرش داد میزنم که چقدر از دستش عصبانیام.
ببخشید.
نمیخواستم همچین کاری بکنم.
سلام.
میشه مزاحم شم؟ هنوزم مامانها و دخترها خلوت میکنن با هم؟
سلام، مامان...
میخوای محیط کاریات رو نشونم بدی؟
باشه.
میخوام ببینم غواصی رو فدای چی کردی.
♪ میگی ستارهها رو من آویزون کردم... ♪
به ما میگن گروه عملیاتی ولی همهجور پشتیبانیای میکنیم.
حتی به آتشنشانها توی...
آتیشسوزیهای طولانی این شکلی، غذا هم سرو میکنیم.
شماها پارسال نذاشتید کلاس شیرجهزنی بچهام آتیش بگیره.
همین روند رو ادامه بدید.
دادخواستمون که اونجاست رو امضا کن تا بتونیم ادامه بدیم.
سلام بُدی.
نگاش کن، چه قشنگ شده.
راست میگن...
که شاید شماها رو برگردونن زندان؟
داریم هر کاری میتونیم میکنیم تا جلوش رو بگیریم.
ولی ما همیشه میدونیم کجایی.
همیشه باهات در ارتباط میمونیم.
ممنون.
گوش کن، بی،
ببخشید، رفیق. خبر نداشتم تو هم اینجایی.
صف رو معطل کردی.
بُدی!
دختره بهنظر خیلی از دیدنت خوشحال بود.
جیک بهم گفت روی خودم تمرکز کنم.
تریراک تنها چیزیه که برام مونده، پس...
روی همون تمرکز میکنم.
تریراک اینجا چیکار میکنه؟
اوکی! خب، سلام.
به زندانیها وظایفی محول کردم.
- و این آخرین تلاشم برای حفظ تریراک... - ایو!
فرماندارها از رویدادهای برنامهریزینشده خوششون نمیاد؛
مخصوصاً با حضور یه مُشت خلافکار.
انگار براش کمین کردیم. تأثیر منفی میذاره.
باید همین الان برن.
حتماً! البته اگه بخوای المشنگه بهپا کنی
و به اسپانسرها بگی برن خودشون غذا تهیه کنن.
میتونیم برشون گردونیم اردوگاه.
- رئیس لئونی؟ - بله.
ببخشید، عادت قدیمی بود.
جاناتان چن هستم، دستیار فرماندار «کلی».
شما «رئیس واحد لئونی» هستید؟
فرماندار میخواد...
با تمام رئیس واحدها عکس بگیره.
شما باید جلوی صف استقبال باشید.
فکر کنم منو با شوهرم، وینس لئونی، اشتباه گرفتید.
الاناست که برسه.
آها. خب...
لطفاً وقتی رسیدن، بفرستیدشون پیش ما.
- جان... - بله؟
خب، اینجا دفترمونه.
یهجورایی مثل مرکز فرماندهی.
هوم.
خب... دیگو میگه الان امدادگر شدی.
از اولش هم میدونستم میری توی مراقبتهای درمانی مشغول میشی.
هوم.
چیه عزیزم؟
وقتی همچین چیزایی میگی برام عجیبه.
مثلاً چی؟
مثلاً اینکه انگار چیزی از من میدونی.
خب، گاب...
ایستگاه ۴۲، پرز هستم، بفرمایید.
سلام، پیت تری هستم از ایستگاه ۹۶. وینس اونجاست؟
نه نیست. چه خبر، پیت؟
میدونم اونجا وسط مهمونی هستید،
ولی ایستگاه ۹۶ یه محل فرود برای تدارکات توی لازاروس در نظر گرفته
ولی ما رو دارن اعزام میکنن. میشه شما بهجای ما...؟
متوجه شدم. به سمت ما تغییر مسیر بدیدش.
تدارکات رو دریافت میکنیم.
چشم. احتمالاً اون بالا ببینیمتون.
باشه. موفق باشید.
چه هیجانانگیز.
گبز، واقعیت ماجرا اینه که پیش خودم گفتم اگه...
ازت بپرسم امشب بیام یا نه، شاید بگی نه.
مامان، باید به این کاره برسم.
میشه بری بابا رو بیاری؟
حتماً.
از طرفی میتونید...
روی مشاوره ضدحریقسازی منزل مزایده کنید.
که یکی از آتشنشانهای ایستگاه ۴۲ بهتون مشاوره میده.
شام برای دو نفر توی کافه اسموکی. بسیار رُمانتیک!
با هر مزایده یه شانس توی قرعهکشی میگیرید.
ممنون.
ممنون. میدونی...
خدا رو شکر تو اینجایی.
چرا اینقدر نگران بُدی هستی؟
مگه شما دوتا...
دوست صمیمی نبودین؟
چی شده؟
هیچی.
چیزی نشده، جن.
نگران نباش.
قراره روی چی مزایده کنیم؟
جنویو، جیک،
ایشون روبرتا هستن، مامان گابریلا.
سلام...
عجب!
خوشحالم تونستم از نزدیک ببینمتون.
جیک؟ همون نامزد سابق دخترم؟
- آره. - عزیزم...
باهات حرف دارم.
بله،
ولی ببخشید، نمیتونم.
از خدام بود ولی باید مواظب میز حراج باشم.
مانی، میشه مراقب حراجی باشی؟
من و جیک میریم یه نوشیدنی بگیریم.
- عه. عجب! - بیا.
چقدر قوی هستید.
بله.
اون همینطوریه.
هوم.
خیلی آزاردهندهست.
خیلیخب، تختهها رو بذار اینجا.
بعدش با شماره ایستگاه، مجزاشون کن.
اونوقت گروهها میتونن تو راه آتیشسوزی لازاروس
یه سر بیان و برشون دارن.
فکرش هم نکن، لوک. کنسل نمیکنم.
نه، آتیشسوزی لازاروس برات کنسلش میکنه.
به ۱۲۰ کیلومتر مربع رسید.
وینس کجاست حالا؟ جواب تلفنم رو نمیده.
گفتم که، تو راهه.
وینسنت لئونی، کجایی؟
گوشی رو بردار!
جواب شما رو هم نمیده؟
نه، مجبورم برم خونه و از موهاش بکشمش بیارمش.
نه، من میرم.
شما باید اینجا بمونی...
و مطمئن شی تریراک باز میمونه.
احتمالاً فکر خوبی باشه.
چون من شاید بکُشمش. ممنون.
رئیس، خونهای؟
رئیس؟
یالا وینس، جواب تماسم رو بده.
[گابریلا]
رئیس!
اومدم تو.
رئیس؟
رئیس، کجایی؟
رئیس!
هی!
هی، هی، هی، هی.
هی، هی.
برو بیرون، میخوام بازی رو ببینم.
نه، نمیبینی.
الان قلبات رو چک میکنم.
تپش قلب داری. از کی؟
سه تا نوبت ضربهزنی. (بیسبال)
سرم یهکم گیج رفت و...
ضربان قلب نامنظمی داری.
خیلیخب، به دستگاه مانیتور وصلت میکنم.
ازت میخوام بشینی. بشین، مواظب باش.
شارون چقدر از دستم عصبانیه؟
تقریباً به اندازه من.
خیلیخب.
فکر کنم «ایفیب» شدی.
الکتریسیته توی قلبات داره بد عمل میکنه.
- زنگ میزنم آمبولانس. - نه، نه.
زنگ نمیزنی.
اگه این قضیه رو گزارش بدی، آینده کاریم تمومه.
اگه گزارش ندم، شاید زندگیات تموم بشه.
بیا... خیلیخب، بیا در موردش صحبت کنیم.
- دیگه کی فیله میخواد؟ - من لطفاً.
- خیلیخب، بفرمایید. - وقتی غذاتون رو خوردین،
یادتون نره دادخواستمون رو امضا کنید.
بله، درست پشت سرتونه.
دیدی؟
توی خونـته.
ذاتاً این کارهای.
قسمت نبود من و گبز با هم باشیم.
چی شد؟
عاشق یه نفر دیگه شد.
بله، دیگو.
بهنظر مرد خوبی میاومد. دخترم هم دوستش داشت.
نه، نه، نه، ببخشید...
گبز بهخاطر دیگو ازم جدا نشد.
بهخاطر بُدی ازم جدا شد.
بُدی کیه؟
آممم...
اون بُدیـه.
موطلایی.
پشت میز.
- عه. - لباس نارنجی پوشیده.
دخترم به مادرش رفته.
خیلی مسخرهست. وینس کجاست؟
یه نفر رو فرستادم بیارتش.
خانم فرماندار، خوش اومدید.
لوک، از دیدنت خوشحالم.
منم همینطور، خانم.
شارون لئونی هستم. خیلی خوشحالم تشریف آوردین.
- ممنون. - بله،
خیلی ممنون که تشریف آوردین.
برای مردم شهرمون خیلی مهمه.
خوشحالم حمایتشون میکنم.
- ممنون. - خوشتیپ شدی.
ممنون.
تو هم...
تو هم فوقالعاده شدی.
ولی اینقدر...
توی کار بقیه فضولی نکن.
اصلاً جالب نیست.
من انسانشناسی فرهنگی درس میدم.
فضولی جزو ضروریاتشه.
آره، ولی اینا دوستهای منن.
خب، اومدم تا دخترم رو بیشتر بشناسم.
خودش که هی منو میپیچونه.
پس با آشناهاش صحبت میکنم.
بله، خیلی ممنون.
باشه، قبول.
با همدیگه پیداش میکنیم،
خب؟
ممنون.
برای ورود به ساختمونهای در حال سوختن
یه لحظه هم درنگ نمیکنم
ولی از فکر این سخنرانی
جداً دارم بالا میارم.
باید به نتیجه برسه، رفیق.
خیلیخب، بذار یهبار دیگه مرورش کنم. «شب همگی بخیر.»
ایو، ایو، این سخنرانی رو هزار بار مرور کردیم.
مشکلی نداری.
آره، درست میگی.
- اون بالا فقط با من صحبت کن. - باشه.
برو تریراک رو نجات بده.
ببین، آتیشسوزی لازاروس به ۱۵۰ کیلومتر مربع رسیده.
فقط دو درصد مهار شده.
۱۵۰ کیلومتر؟ چطور؟
خب، افتاده روی سربالایی.
بادها دارن هُلش میدن جلو.
الان داریم با واحدهای ترینیتی-شستا هماهنگ میکنیم.
- میخوان ما رو هم اعزام کنن؟ - به احتمال زیاد.
شوهرت همین الان باید بیاد اینجا.
شوهرم گوشیش رو جواب نمیده.
ضمناً تجربه من توی هماهنگی منابع
از تجربه شما دوتا روی هم
خیلی بیشتره، پس بیا بریم.
از پسش برمیای. سربلندمون کن.
خب، اینجا هم نیست، پس...
جدی جدی از دستم قایم شده.
هوم.
آره ولی بهش حق نمیدی؟
یهجورایی خفتش کردی.
خودش زنگ زده بود.
گفت: «لطفاً بیا.»
به مراسم عروسی.
چند سال بود آرزو داشتم...
اون تماس رو باهام بگیره، مانی.
میدونم تو درک نمیکنی چون فرصت داشتی دوستش داشته باشی.
- و فرصت داشتی کنارش باشی. - نه، نه، بیخیال، نه، نه.
شروع نکن به بازنویسیکردن تاریخ، خب؟
- پس ببخشید که نتونستم... - چون میتونستی باشی.
اگه میخواستی میتونستی بمونی.
میخواستم باشم.
و میخواستم برگردم.
- ولی چیز جز دلخوری نصیبم نشد. - آره.
چون ولمون کردی رفتی.
باید یاد میگرفتیم چطور بدون تو زندگی کنیم.
هوم.
ولی میدونی چیه؟ به گمونم باید ازت تشکر کنم، نه؟
چون اونی که رفت زندان من بودم.
اونی که انتظار میرفت غیرقابل اتکا باشه من بودم.
من غیرقابل پیشبینی بودم.
ولی تونستم برای بچهم پدری کنم.
هر روز! میبردمش مدرسه.
میبردمش کلاسهای شیرجهزنیاش.
من پیشنهاد دادم.
پیشنهاد دادم که...
هزینه مسابقات قهرمانی جهانش رو بدم.
و برای مسابقات توکیو برات پول فرستادم.
- بیخیال. - ولی کلهشقتر از اونی بودی...
واقعاً الان طرز فکرت اینه که...
اون اهمیتی میده...
به اینکه کی هزینه سفرش رو داده؟
اونی که وقتی دخترم رسید خونه، قهرمانیش رو باهاش جشن گرفت من بودم.
وقتی توی مسابقات توکیو مقام نیاورد
و گریه میکرد، من بغلش کردم.
من بودم! کار من بود! من برای گابریلا همچین کاری کردم.
تو براش چیکار کردی؟
تا حالا براش چیکار کردی؟
فقط براش سؤال ایجاد کردی.
«چرا ولمون کرد رفت؟»
«اگه اون پیشمون بود زندگی چطور میشد؟»
«چرا دوستم نداره؟»
حق نداری اینو بگی!
فکر کردی میتونی یهویی پاشی بیای اینجا
و فکر کنی همهچی خوب و خوش میشه؟
که میشه از صفر شروع کرد...
و مجبور نیستی براش زحمت بکشی؟
راهش رو بلد نیستم!
ولی منم راهش رو بلد نبودم.
خب، ما با هم فرق داریم، مانی،
من و تو.
آخه...
آخه...
فکر میکردم برای مادر بودن آمادگی ندارم.
نمیدونم چطور ولی تو پا پیش گذاشتی، ولی...
مانی، خیلی جوون بودیم.
اشکالی نداره. مسئلهای نیست.
ولی خب دلم براش تنگ شده.
هر روز، کلی دلتنگش میشم.
الان که دیدمش دلم بیشتر هم تنگ شده.
دلم برای تو هم تنگ شده.
منم همینطور.
شب همگی بخیر.
ممنون که برای مراسم امسال آتشنشانی...
به جمعمون پیوستید.
من فرمانده ایو ادواردز هستم.
و افتخار اینو دارم...
که گروه زندانیان آتشنشان رو...
در اردوگاه حفظ محیطزیست تریراک رهبری کنم.
همونطور که امشب در جریان قرار گرفتید،
با حذف بودجه دولتی، تهدید به بستن اردوگاهمون کردن.
این کار اشتباهه.
تریراک برای جامعهمون و برای این ایالت...
بسیار حیاتیـه.
ممنون. بله، تشویقشون کنید.
ولی خوشبختانه،
هنوز فرصت هست تا با کمک شما...
چارهاندیشی کنیم، فرماندار کلی.
آخرین باری که شمُردیم، ۳۵۰۰ امضا...
توی دادخواستمون داریم که تریراک رو...
جزء ثابتی از شهر اجواتر کنیم.
چیزه...
نه تنها ضروریه...
که از گروههای آتشنشانی کالیفرنیا در عملیاتها حمایت کرد،
بلکه باید در اردوگاههای آتشنشانی و ایستگاهها هم...
ازشون حمایت کرد.
میخواستم از همگی بابت حمایتتون از آتشنشانهای شهرتون...
و آتشنشانهای تریراک...
تشکر کنم.
- پس، همگی از این شب دلانگیز... - حالا چیکار کنیم؟
لذت ببرید.
- نوشیدنیها و خوراکیها رو بزنید بر بدن. - هیچی.
- طرف صحبتمون گذاشت رفت بیرون. - خب، خیلی ممنونم.
ممنون.
- دیگه تمومه. - ممنون.
فکر میکنم احتمالاً از اون اتفاقهایی باشه که فقط یهبار میافته.
میدونی، قبلاً هم توی کار مورد مشابهش رو دیدم.
فقط یه شوک لازمه...
تا آریتمی قلبی رو تصحیح کنی، درسته؟
پس بیا... بیا انجامش بدیم.
بهم شوک بزن، پرز.
نمیتونم.
چرا میتونی. دارم بهت اجازه میدم.
نه، بهخاطر تو نیست.
یعنی چی که بهخاطر من نیست؟
من رئیستم، مگه نه؟
بهخاطر بُدی.
اگه بلایی سرت بیارم،
دیگه نمیتونم باهاش چشمتوچشم بشم.
نمیتونم، نمیتونم.
منطقیه.
به گمونم.
وینس؟
وینس.
بهت شوک وارد میکنم ولی اگه زنده نمونی خودت میدونی!
یک، دو، سه.
یالا، وینس.
یالا، یالا.
یه قراری با هم داشتیم!
وای نه، دچار گرفتگی قلبی شدی
یالا.
خدا رو شکر حالت خوبه.
خوبی.
لعنتی، چقدر درد داشت!
خندهدار نیست.
خب، فکر کنم جواب داد.
به شارون خبر میدم.
چی؟ نه. بهش نگو.
شما برام...
مثل بابای دومم هستی، رئیس.
اگه هر اتفاقی برات بیفته،
نمیتونم خودم رو ببخشم.
دیگه نمیتونم این راز رو حفظ کنم.
ببین، خیلیخب.
تو هم مثل دختر دومم هستی.
و...
درک میکنم.
ولی در حال حاضر...
تو در واقع...
ارائهدهنده خدمات درمانیم هستی.
و اگه به کسی راجعبه این موضوع بگی،
حریم خصوصی من بهعنوان یه بیمار رو نقضی میکنی.
اونطوری برای جفتمون بد میشه.
باید برم ایستگاه.
فکر کنم بهتر باشه تو برسونیام.
ببین...
میخوای تو اعلام کنی...
که حراج داره تموم میشه؟
♪ کسی تا حالا بهم نگفته بود... ♪
حس میکنم داری یه چیزایی رو ازم پنهون میکنی.
توی خونه رفتارت عجیب بود، با بُدی رفتارت عجیب بود.
جن...
وقتی بهم دروغ میگن میفهمم.
مامانبزرگ و بابابزرگم سالها بهم دروغ میگفتن.
♪ مدام میای توی ذهنم ♪
♪ کاپوت ماشینم... ♪
اینو توی جیبم پیدا کردم.
و دلم برای مامانت تنگ شده.
از ته دل میگم کاش الان اینجا بود.
نمیخواستم ناراحتت کنم.
♪ خیلی خوبه، خیلی خوبه، وای... ♪
عجیبه که بهم حس خوبی داد؟
چون دل منم براش تنگ شده.
اصلاً عجیب نیست.
و...
جن، متأسفم.
تو و بُدی چی؟
راسته که با هم مشکلی ندارید؟
خب، این...
نه، نه، راستش...
راستش اینه که جفتمون...
خیلی بابت پدریکردن برای تو هیجانزدهایم.
این یعنی تو بچه فوقالعادهای هستی
و همه...
میخوام توی زندگیات باشن.
♪ خیلی خوبه ♪
♪ بهتر از اونیه که فکر میکردم بشه ♪
♪ خیلی خوبه، خیلی درسته، خیلی در اوجه ♪
بیا بغلم، فسقلی. دوستت دارم.
♪ چون با تو میدونم زندگیم خیلی خوب میشه ♪
حالا خبر رو اعلام کن،
تا بتونیم از اینجا بریم بیرون.
♪ خیلی خوبه ♪
بُدی. سلام، من روبرتا هستم،
من مامان گابریلائم.
میدونم. خوشوقتم.
خب، جریان از این قراره:
«مشاوره با آتشنشان» رو برنده شدم
و تو رو انتخاب کردم.
خب، فکر نمیکنم بهم اجازه بدن.
من با ۳ هزار دلار مزایده رو برنده شدم. قطعاً بهت اجازه میدن.
بریم؟
باشه.
♪ خیلی در اوجه ♪
خانم، حقیقتاً حس میکنم...
کسی که باید باهاش صحبت کنید گابریلاست.
کاملاً موافقم
ولی اون فرار کرده.
برای همین میخواستم اگه اشکالی نداره با تو حرف بزنم.
فقط میخوام بفهمم...
چه اتفاقی بین شما دوتا افتاد.
تضمین میکنم از جوابم خوشتون نمیاد.
بگو شاید خوشم اومد.
چطور جرئت میکنی اینجوری تهدیدم کنی؟
ببخشید.
حقت نبود.
ماجرا از این قراره:
بُدی یهکم بیشتر از یکسال دیگه آزاد میشه و...
دلم میخواد با پسرم آتیشها رو مهار کنم.
میدونم میدونی که انتظار کشیدن برای بُدی چه حسی داره.
یعنی خودت یه بار انتظارش رو کشیدی.
نبضم عادیـه.
لرزش دستم هم داره بهتر میشه.
اگه علائم دیگهای دیدم مستقیم میرم اورژانس.
قول میدم.
فقط یه مقدار دیگه بهم وقت بده، باشه؟
بهخاطر من و...
بهخاطر بُدی.
گابریلا خیلی دلسردی رو تجربه کرده.
من خودم رو کشیدم کنار
و اون حس کرد ترکش کردم.
همون حسی که شما بهش دادین.
جوری ناراحتش کردم
که نمیدونستم میتونم
و هیچوقت نمیخواستم.
ولی در واقع...
داشتم زخمی رو باز میکردم که شما قبلاً زده بودین.
بعدش هم اینجوری اومدین غافلگیرش کردین...
درک میکنم که چرا امشب ناراحت شده.
هنوز دوستش داری.
من فقط خوشبختی گابریلا رو میخوام.
حتی اگه به معنی این باشه...
که باید فاصلهم رو ازش حفظ کنم و دهنم رو ببندم.
شاید بهتر باشه شما هم همین روش رو مد نظر بگیرید.
حالا فهمیدم چرا اینقدر ازت خوشش میاد.
خوشش میاومد!
دیگه تموم شده.
میدونی، فکر میکردم رابطه من و گابی هم تموم شده، تا اینکه یه روز...
باهام تماس گرفت. پس...
«در ناامیدی بسی امید است.»
رئیس حوزه، آقای لئونی،
واحدها از نظر منابع در چه حالن؟
خب، فعلاً مشکلی نداریم، خانم.
هلیکوپترهامون دارن از بالا آب میپشن
و آخرین بولدوزر باقیموندهمون فرستاده شده.
- ولی فرماندهی حادثه لازاروس تقاضای بیشتر کرده. - نه.
باید به «جو بلانچارد» توی «یورکا» زنگ بزنی.
کارمند شهرداریـه؟
نه، یه شرکت ساختوساز داره،
ولی چهارتا بولدوزر داره و خوشحال میشه به آتشنشانی قرضشون بده.
سال ۲۰۱۹ کار و کاسبیش رو نجات دادیم.
- جاناتان، با آقای بلانچارد... - ببخشید، الان که فکرش رو میکنم
فرماندار، فکر کنم بهتر باشه خودم زنگ بزنم.
ایشون یه مقدار با سیاستمدارها مشکل دارن.
ببخشید، شما کی هستید؟
شارون عضو گروه ایستگاه ۴۲ ـه.
شوهرش رئیس حوزه لئونیـه.
من جو بلانچارد و همه آدمای کالیفرنیای شمالی رو میشناسم
چون پونزده سال...
شغل لوک رو داشتم.
- تحسینبرانگیزه. - ببخشید، اجازه بدید.
سلام به همگی. ببخشید. ببخشید دیر کردم.
- ایشون رئیس حوزه لئونی هستن. چه عجب! - شوهرتون؟
- آره. - خب، مگر اینکه برای دیر کردنم طلاقم بده.
خانم، اجازه هست یه چیزی بگم؟
تمام بولدوزرهای دنیا هم حریف گروههای خوب نمیشن.
اونجا به گروههای حفظ محیطزیست نیاز داریم. اونا بخش اعظمی...
عملیاتهای آتشنشانیان،
و اگه میخواید اون آتیش رو خاموش کنید،
- تریراک رو نجات بدید. - بله، درست میگه.
- امشب برای همین اینجا جمع شدیم. - بله، متوجه شدم.
باید بگم از این فشار همهجانبه غافلگیر شدم.
لوک وقتی پیشنهاد بستن تریراک رو داد استدلال خیلی قویای آورد.
آممم... هوم.
آممم...
بُدی، ما دیگه میریم.
از نظرت ایرادی نداره...
که قبل از تعطیلی تریراک...
- یه سر بیایم اونجا؟ - از خدامه.
- حله. - حله.
♪ آرزوها و اهدافت رو... ♪
لازم نبود مجبورش کنی این کار رو بکنه.
بُدی، من نکردم.
نه، این...
این خواسته خود جنویوـه.
♪ چرا با حرفزدن ارزشش رو بیاریم پایین؟ ♪
لطفاً راه رو باز کنید.
♪ خودت برداشت کن که چقدر برام قشنگی ♪
♪ حرفزدن مزخرفه ♪
مثل همیشه...
قدر عکسالعملها و تصمیمگیری سریع...
- آتشنشانی کالیفرنیا رو میدونم. - بله، درسته، فرماندار.
- اینجا به کل تیم ایستگاه ۴۲ افتخار میکنم. - مانی!
مانی، باید آروم باشی.
اون دروغ گفت، ایو. به همهمون دروغ گفت.
اون بازیتون داد.
گذاشت هفتخوان رستم رو طی کنیم
با اینکه میدونست هیچ شانسی نداریم. درست نمیگم، لوک؟
مانی!
ببین رفیق،
فکر نمیکنم الان زمان و مکان مناسبی برای این حرفها باشه.
نه، بهنظرم بهترین زمان و مکانه.
- باشه. - تو چشم این مردها نگاه کن.
به برادرزادهات بگو
که بهخاطر تو بوده، بهخاطر تو بوده که...
تریراک داره بسته میشه. بهش بگو!
بعدش به این مردها بگو...
چرا بهشون امید واهی دادی!
فرماندار، عذر میخوام. همونطور که درک میکنید...
مردم احساساتی شدن.
مانی، باید یه چیزی رو بفهمی.
چیو؟
تریراک رو بستیم تا بودجه رو برای...
کل سیستم اردوگاه آتشنشانی باز نگه داریم.
من کل این طرح رو نجات دادم.
چرا ما رو قربانی کردی؟
چرا تریراک رو؟
چون وضعش خیلی داغونه، مانی.
چون تو داغونش کردی!
محض رضای خدا، مسئولیت کارهات رو بپذیر.
هی!
این مسئولیتپذیری خوبی بود؟
بابا!
هی، هی، هی...
- بیا جلو! - بس کن! هی، بس کن! کافیه!
هی، هی!
مواظب باش. چشمهات رو ببند.
- خوبی؟ - همه عقب وایستن.
چیزی نیست.
خوبی؟ روبهراهی؟
بیا، اینو بگیر.
چیزی نشده. چیزی نشده.
مشکلی نیست. مشکلی نیست.
حالت خوبه؟
خیلیخب، حالش خوبه، حالش خوبه.
اینطرف بمونید.
خوشحالم با قهرمانهای واقعی عکس میگیرم.
ممنونم.
ممنون.
براتون آرزوی بهترینها رو دارم.
«از این ستون، تا اون ستون فرجه»
فرماندار، من قهرمان نیستم.
من... میدونید، من...
بیدلیل نیست که لباس نارنجی تنمه.
بدون تریراک...
هنوز هدفی توی زندگیم نداشتم.
ولی با تریراک، بهم این فرصت داده شد تا زندگی کنم.
رفیقم شاعره.
اولش که فرستاده شدم تریراک،
اصلاً دوست نداشتم اونجا حضور داشته باشم.
ولی الان حضور در جای دیگهای رو نمیتونم تصور کنم.
تریراک بهمون...
بهمون هدف داده.
بهمون فرصتی داده که توی یه کاری مشارکت کنیم.
- که آتشنشان باشیم. - درسته.
بله، درست میگه.
ما به تریراک نیاز داریم.
و شما... شما به ما نیاز دارید.
بُدی راست میگه.
اگه امشب حکم توقیف اردوگاه رو بدین،
همه این مردها الان از این شهر میرن.
منابع ارزشمندی رو از دست میدین.
تصمیم خیلی سرنوشتسازیه.
فوراً «مرکز بازپروری و اصلاح» رو برام بگیرید.
چشم خانم.
به اون آتیش میرسونمتون.
ایول!
خیلیخب.
شنیدین دوستان؟
ایول.
همینه!
باید بهت بگیم «مار خوش خط و خال».
چه مرگته؟
شارون، تو دیگه شروع نکن.
خب؟
ممنون.
دولت چند وقته داره مجبورم میکنه که بودجه رو کاهش بدم.
تو بهتر از هر کسی میدونی
که بعضی وقتا باید تصمیم سخت رو بگیری.
به من که نگو «تصمیم سخت»! قبلاً شغل تو رو داشتم!
باشه، اگه یه اردوگاه دیگه بود بازم اعتراض میکردی؟
ببینید،
سعی میکنم با اداره صحبت کنم و قضیه مانی رو...
ماستمالی کنم.
خب، برای شروع خوبه.
ممنون.
آخ!
اگه درد میگیره تکون نخور.
ببین، دخترم، ببین...
ببخشید، خب؟
اصلاً نمیدونم چی شد.
من میدونم.
پرشورواشتیاقه. و قابلیت خودداری نداره.
ولی من کی باشم...
که فضولی کنم؟
ماشینم رسید.
از دیدنت خوشحال شدم.
تا بیرون بدرقهم میکنی؟
عه، پیداش کردی؟!
دکمه سرآستین، آره.
خب، چی شده؟
به قیافهات میخوره که انگار یهکم...
نمیدونم والا.
فکر کنم یه چیز فاسد خوردم.
چون توی خونه مجبور شدم یهکم دراز بکشم
و تقریباً خوابم برد.
واقعاً شرمندهام.
خب، من سالی یهبار تیپ میزنم
و تو یهجورایی نبودی که ببینی.
خب، بهنظرم توی یونیفرمت هم همینقدر جذابی
ولی اینم تیپ خیلی خوبیه.
میدونستی ۳۵ هزار دلار برای صندوق حمایت از آتشنشانها...
جمع کردیم و صدتا امضای دیگه
برای دادخواست گرفتیم؟
برای یه شب بدک نبود، حتی با اینکه تو نبودی.
کاش بیشتر وقت داشتیم صحبت کنیم.
پس باید بهم خبر میدادی داری میای.
نمیخواستم برای عروسیات
مثل غریبهها بیام.
ولی ما با هم غریبهایم!
و اگه میخوایم این قضیه تغییر کنه،
پس تو باید تغییر کنی.
حق داری عصبانی باشی.
تصمیم گرفتم از پیشتون برم و تو هم مجبور شدی با تصمیمم کنار بیای.
و بعضی وقتا...
میگم کاش تصمیم دیگهای میگرفتم، جدی میگم.
ولی گابی، بابات...
بچهداری رو بهتر از من بلد بود.
من بیحوصله بودم،
بیتجربه بودم، اوضاعم بحرانی بود.
بهخاطر نواقص خودم گذاشتم رفتم.
ولی...
اگه تو اینطور برداشت کردی...
که مشکل از توئه...
باید بگم تو هیچ مشکلی نداری.
مشکل منم. هنوزم مشکل منم.
من...
مامان، لازم نیست اینا رو بگی.
نه، صبر کن، گابی. حتی عذرخواهی نمیکنم.
نه. میدونم برای عذرخواهیکردن دیر شده.
ولی فقط میخوام بهت بگم که...
تنها چیزی که دلم میخواد عوضش کنم...
آشنایی بیشتر با توئه.
ولی بُدی... اون تو رو میشناسه.
با بُدی صحبت کردی؟
میشه گفت با همه صحبت کردم.
مامان.
من...
گابی.
بُدی صرفاً داشت کاری رو میکرد که فکر میکرد به صلاح توئه.
و دقیقاً مثل من، نمیخواست ناراحتت کنه.
چرا؟ چرا؟ چرا داری اینو بهم میگی؟
چون قراره یه تصمیم مهم بگیری.
تصمیمی که تا مدتها باید با خوب و بدش کنار بیای.
با دقت تصمیم بگیر.
از اشتباهات من درس بگیر.
تریراک، خوب گوش کنید.
آتیشسوزی لازاروس، یه آتیشسوزی گسترهی پیچیدهست.
در حال حاضر بیشتر از ۲۰۰۰ آتشنشان دارن روش کار میکنن
و آتیشه که داره برنده میشه.
هیولاییه برای خودش.
تا وقتی مهارش نکردیم اونجا مستقر میمونیم.
پس تا یه مدت با اردوگاه خداحافظی کنید.
چه مدت؟
آره، به خانوادههامون چی بگیم؟
خب، معلوم نیست.
ممکنه چند روز طول بکشه، ممکنه چند هفته طول بکشه.
تریراک چی میشه؟
تریراک رو نجات دادیم تا بتونیم اطفای حریق کنیم.
الان میتونیم همین کار رو بکنیم.
ولی وقتی برگردیم چی در انتظارمونه، ایو؟
معلوم نیست، بُدی.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.