Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
خیلی دور نیست؟ زمان رفتوآمد رو زیاد میکنه
همین خونهت هم به اندازه کافی خوب هست
قراره با هم ازدواج کنیم و خونواده تشکیل بدیم
بچهها هم اتاق خودشون رو میخوان، مگه نه؟
بالاخره راضیش کردی، نه؟
حرکت هوشمندانهای بود. قشنگ واسه زندگیت نقشه کشیدی
فقط چند سال تحملش کن، بعد نصف مال و اموالش رو بزن به جیب
تا نزدیکای چهل سالگی، بارت رو بستی
اشتباه گفتی. همهچیز رو میگیرم
یه قرون هم واسه منجو و بچهها نمیذارم
منجو هم احتمالا تا ۱۵ سال دیگه زنده نیست
عروسی که سر بگیره، اینقدرها صبر نمیکنم
کلی دارو هست که توی آزمایشهای بیوپسی هم نشون داده نمیشه
واقعا باهات ازدواج میکنه؟ مگه چارهی دیگهای هم داره؟
منتظرم به خونواده معرفیش کنم
کیتو که بچهدار بشه، همه خوشحال و شاد میشن
صدای خنده توی خونه میپیچه
بابا کلی ذوق میکنه
وقتش عالی میشه
که وسط خوشحالیشون بهشون خنجر بزنی؟
دقیقاً
خانمها و آقایان
همین الان دیدید که این زن چطوری جادو کرد
این مرد میانسال رو
با جوونیِ وسوسهانگیزش
اون عاشق ثروت شد و این عاشق جوونی
پس اونا در حالی که دنبال نداشتههاشون میگشتن، عاشق هم شدن
بهم بگو، مگه میشه فقط با یه شب با هم بودن عاشق شد؟
شاید با خوابیدن نه
ولی غالباً بهخاطر بیخوابیِ ناشی از اون چرا
اونا عاشق شدن و به آرزوهای رمانتیکشون هم رسیدن
اما وقتی بحث آیندهشون وسط اومد
حقیقت رو فهمیدن
آیشا دلش میخواست ازدواج کنه و بچهدار شه
ولی آشیش نمیخواست همهی این کارها رو دوباره از اول انجام بده
این باعث یه صحنهی غمانگیز شد
واسه همین از هم جدا شدن و یه آهنگ غمگین خوندن
همراهم بیا
همراهم بیا
تا وقتی که آهنگ غمگین تموم شد
فهمیدن که عشقشون واقعیه
پس دوباره با هم آشتی کردن
بعد از آشتی، یه ایدهی ناب به سر آشیش زد
که آیشا باید با خونوادهش ملاقات کنه
پس اون رو برد تا باهاشون آشنا کنه
- منجو. آیشا
همسرم
منشیام
اون دروغ باعث کلی هرجومرج شد
اون از عدس متنفره
عدسهای دستپخت من رو دوست داره
وقتی بالاخره حقیقت لو رفت
عروسی دخترش داشت بهم میخورد
موقعی که داشت سعی میکرد منجو رو توی غمش آروم کنه
آشیش یه ذره زیادی باهاش صمیمی شد
و اون احمق این رو به آیشا لو داد
اون دعوا باعث شد یه چیزی کشف بشه
که آشیش و منجو هیچوقت طلاق نگرفتن
آیشا با عصبانیت گذاشت و رفت
و آشیش بهخاطر دخترش موندگار شد
بعداً، آشیش مشکل ازدواج دخترش رو حل کرد
با دیدن اون فداکاری
منجو احساساتی شد
رفت تا آیشا رو راضی کنه
قبولش سخته، اما
اگه عشق با یه شب با هم بودن شکوفا نمیشه
پس چطور ممکنه توی یه شب از بین بره؟
آشیش احساساتی شد و قول داد
که کل این ماجراهای سخت رو دوباره از سر بگذرونه
همه فکر کردن که داستان همینجا تموم شد
الان دیگه همهچیز ردیفه
خب، آمادهای ازدواج کنیم؟
منظورت چیه؟
میدونی که، من یتیم نیستم
منم واسه خودم خونواده دارم
- چی میگی؟ باید باهاشون آشنا بشی
حالا ببینید داستان چطوری پیش میره
آره مامان، امروز راه میافتم
لازم نیست کسی رو بفرستی
خودم از پسش برمیآم
خب، دیگه فعلاً خداحافظ. باید وسیلههام رو جمع کنم
باشه، فعلاً
استرس داری؟
یه کم
ولی نگران نباش، خونوادهی من اهل فیلمبازی کردن و این حرفا نیستن
به همه یهو میگی یا تکتک؟
تکتک
اول به مامانت میگی؟
که اون بقیه رو مدیریت کنه؟
مامان من مثل بقیه مامانها نیست
اون هیچی رو مدیریت نمیکنه
اون فقط به یه نفر وفاداره
شوهرش
به محض اینکه بهش بگم، میره به بابا لو میده
بعد بابا خودش رو میزنه به اون راه
انگار که اصلاً روحی هم خبر نداره
و سعی میکنه آمار و جزئیات رو از زیر زبون من بکشه بیرون
همهش تیکه میندازه که خودم برم بهش بگم
بعد خبر رو به همه یهو میگه
مثل یه نامهی اداریه که باید از چندین دست رد بشه
همه میدونن برای کیه و کی تایید نهایی رو میده
ولی طی کردنِ مراحل خیلی حیاتیه
اگه جلوی بقیه به بابا بگم
احساس میکنه بهش بیاحترامی شده
تازه اگه واکنش واقعیش رو نشون بده چی؟
باور کن، بهتره همون مخفی بمونه
پس، اولین واکنش مال مامانه
و بعدش هم یه سخنرانی تمرینشده
از یه پدر روشنفکر، دلسوز و فهمیده تحویل میگیریم
فکر میکردم خونوادهت قراره باحال و بیخیال باشن
هیچوقت نگفتم اهل نمایش و تئاترن
همهش به طی کردن مراحل بستگی داره
رعایت کردن سلسلهمراتب مهمه
خودم ردیفش میکنم
من مثل تو بزدل نیستم
نگران نباش
کی رئیسه؟ کی همهکارهست؟
گفتم: «کی رئیسه؟ کی همهکارهست؟»
اومدی دیگه. مگه نمیبینی؟
میزنم تو صورتتها
اینقدر واسه من زبون نریز
واسه مسابقهای چیزی داره تمرین میکنه؟
تناسب اندام. واسه خاطر من
مامان، توروخدا! نمیخوام بشنوم
این انرژیِ بیش از حد ممکنه نتیجهی عکس بده
اگه حواسش پرت بشه، باید با بقیه رقابت کنی
مردهای ناپخته حواسشون پرت میشه
مردهای باتجربه فقط روی یه هدف تمرکز میکنن
واسه تمام عمرشون
آیشو
نه بابا! خیسِ عرقی
داری واسه المپیک تمرین میکنی؟
از وقتی فهمیده داره پدربزرگ میشه
ورزش کردن واسش شده یه وسواس
هیجانزدهست ولی یه جورایی هم شوکه شده
هنوز تو کتش نمیره که داره پدربزرگ میشه
بسه دیگه راجی
من همهی این کارها رو واسه تو میکنم
چی؟
ما آدمهای تحصیلکرده و روشنفکری هستیم. مدرنیم
اون عشق دوران دانشگاه منه
و اینطوری شد که شد مادر تو
اون رو بده به من
گوش کن
کیتو کجاست؟ توی اتاقشه
داداشم باهات چیکار کرد؟
چطور بهش اجازه دادی؟
از کاری که کرد خوشم اومد
ولی چیزی که الان دارم میکشم شکنجهست
هیچکس به حرفم گوش نمیده
هر کی واسه خودش یه سازی مینوازه
گوش کن، من نمیخواستم توی خونهمون توی "گورگاون" زایمان کنم
واسه همین میخواستم به جای اومدن به اینجا، برم خونهی پدر و مادرم
بعد از مراسم روز ششم، مستقیم میرم اونجا
حس توپ پینگپنگ رو دارم! داداشت هم که همیشه ساکته
فقط با اون هدفونهاش تو خونه کار میکنه. متنفرم از این وضع
بریز بیرون
میتونی حرصت رو سر من خالی کنی
من اینجام که کمکت کنم آروم باشی
به دکتر گفتم آمادهباش باشه
هر لحظه ممکنه وقتش برسه
هی! آروم باش عزیزم
به خودت فشار نیار
چرا همونجا ایستادی؟ نمیتونی کمکش کنی؟
صبحونه چی میل داری؟
کسی از من نمیپرسه؟ ۹ ساعت پرواز داشتم تا برسم اینجا
مگه توی هواپیما غذا نمیدن؟
پدرشوهر جان، دخترتون اومده دیدنتون
یه کم بهش توجه کنید
داره حسودیش میشه
چی داری میگی؟
راجی، اونم مثل دختر من نیست مگه؟
چطور تونست همچین حرفی بزنه؟
مادرشوهر، توروخدا این رو از اینجا ببر
من حاملهم، ولی اینه که هورمونهاش بهم ریخته
میدونی که چطوریه عزیزم
الان یه کم حساس شده
از اون املتهای مخصوصت درست کن
الان حاضر میشه
واسه اونم درست کن
حله
مامان، به بابا بگو پنیرش رو زیاد بزنه
اگه میخوای خصوصی حرف بزنیم، فقط بگو
مگه من احمقم؟
داداش، باید دوباره بگم؟
خب، از تاریخ زایمان چه خبر؟ دکتر چی گفت؟
امروز وقتشه یا نه؟
این چیزا که گزارش لحظهبهلحظه نداره
گفت امروز میشه، ولی بازم به مودِ بچه بستگی داره
چی شد؟
قصد داری برگردی؟
میخواهم به داییِ بچه زنگ بزنم
ای کلک، داری از موقعیت سوءاستفاده میکنی
مگه چیه؟ خب زنگ بزن بهش
من اینجام، همهچیز رو ردیف میکنم
خودت که دیدی چقدر حرفم خریدار داره
هر چی بگم گوش میدن
اهل کجاست؟ هند یا لندن؟ لندن
چند وقته با همید؟ ۶ ماه. با هم زندگی میکنیم
شش ماه؟
دارید با هم زندگی میکنید؟
با هم زندگی میکنید و به من نگفتی؟
خب دیگه، منم که فقط یه زنداداشم
لابد به داداشت میگم. نمیشه بهم اعتماد کرد
چرا واسه معرفی کردنش دلهره داری؟
یه کم سنش بالاتره
چقدر؟
اونقدر هست که بدون دعوا و مرافعهی خونوادگی، کسی تاییدش نکنه
واسه همین این خبر بد رو میذارم لایِ
کلی خبر خوب
اینطوری دیگه زیاد بد به نظر نمیرسه
اگه از خبرهای خوبت خوششون نیاد چی؟
اونوقت اون ساندویچ رو میکوبن تو صورتت
نه وقتی که بچه رو بغل کردن
میخوای از بچهی به دنیا نیومدهی من به عنوان اهرم فشار استفاده کنی؟
بیحیا
گفتی اومدی اینجا که استرس من رو کم کنی
بچهی من شده سپر بلات؟ عمهشم، حق دارم
نباید بچه داییش رو ببینه؟ داییِ آینده
در واقع، شاید-داییِ-آینده
من نمیتونم این کار رو بکنم
هیچکس این رو قبول نمیکنه. بد بساطی راه میافته
من از پسش برنمیآم. تو میتونی، بهت اعتماد دارم
فقط تا موقع زایمانت هیچی نگو
دهنم قرصه
احتمالش هست امروز بشه؟
این تاریخ زایمان بچهست
نه قسط وام بانکی
که زمان برداشتش از قبل تعیین شده باشه
میدونم آیشا
منم دو تا دارم، یادت که هست؟
فقط میخوام بدونم برنامهم رو تغییر بدم
یا بلیطم رو کنسل کنم
فعلاً کنسلش کن
قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نمیتونی بیای
بعداً بیا. باشه
باشه، فعلاً
پدرشوهر جان
جوانهها سبک هستن. باعث سوءهاضمه نمیشن
امتحانش کن، خوبه
من دال مکهانی میخوام
عجب شکمویی
همین الان غذا خوردی
مگه تقصیر منه؟
الان دارم جای دو نفر غذا میخورم
بهش توجه نکن
سفارش میدم بیارن
میخوام توی رستوران غذا بخورم
آخه کدوم رستورانی ساعت ده صبح بازه؟
نگران نباش عزیزم
باز میشن
حتماً باز میشن، خیالت راحت
چطوره جناب؟
خوبه
ممنون قربان
کاریِ فلفلی هم دارین؟
همین الان میارم. مرسی
غذای تند زایمان رو جلو میندازه
آره. خیلی دیر رسیدی
حالا واسه عمه شدن عجله داری
آره دیگه
اون واسه عمه شدن عجله نداره
بچه که به دنیا بیاد، اعلام میکنه که میخواد ازدواج کنه
داره با یه مَردی زندگی میکنه که از خودش بزرگتره
چند وقته با هم زندگی میکنین؟
شش ماه
پسره چیکارهست؟
تو کارِ امور مالیه
یه شرکت سرمایهگذاری هم داره
چی شد؟
فکر کنم وقتشه
ماشین رو بیار! بریم. با بیمارستان هماهنگ کن
مراقب باش
یک، دو
بیا، خوب میشی. آروم
میرسیم، بیا
چی شد؟
هیچی پدرجان. فکر کنم نفخ بود
الان دیگه خوبم
حالم خوبه
بریم خونه. آره حتماً
یواش، مراقب باش
آیشو، یه سوال دارم
مگه ما چیکار کردیم که حس کردی
نمیتونی بهمون بگی؟
ما که غریبه نیستیم
میدونی که هر چیزی رو میتونی با ما در میون بذاری
شش ماه گذشته و به من چیزی نگفتی
به کیتو گفتی ولی به من نه
یعنی از کی این همه فاصله بینمون افتاد؟
ما بیشتر با هم رفیق بودیم تا پدر و دختر
مگه نه؟
ما با هم رفیقیم
به دل نگیر راجی
حتماً دلایل خودش رو داشته
موضوع پیچیده بود
فکر کردم پشت تلفن توضیح دادنش سخت باشه
ممکنه شما دوتا درک نکنین
اون سنش بیشتره و طلاق گرفته، واسه همین
آیشو، طلاق دیگه یه ننگ نیست
گاهی ازدواجها به سرانجام نمیرسن و بهتره که آدم راهش رو جدا کنه
ما آدمهای تحصیلکرده و روشنفکری هستیم
ما امروزی هستیم، درک میکنیم
و من همیشه سعی کردم توی این خونه فضایی رو بسازم
که همه بتونیم مثل دوتا دوست با هم گپ بزنیم
مگه نه راجی؟ البته
یادت نیست چقدر حمایتت کردم
وقتی درباره اولین دوستپسرت بهم گفتی؟
برخلاف بقیه پدرها که یهو دیکتاتور میشن
دلم شکست، آیشو
واقعاً دلم شکست
راجی، حتماً ما یه جای کار رو اشتباه کردیم
چون دخترمون اونقدر اعتماد به نفس نداره
که باهامون درد و دل کنه
میدونی که من همیشه مشوق بودم و احترام گذاشتم
به گفتگوهای صریح و صادقانه
اون دوتا بچه داره
یه دختر و یه پسر
اونا با همسر سابقش، مانجو، زندگی میکنن
دیدی؟ چقدر سادهست
صداقت و راستی
این تنها چیزیه که واسه ما مهمه
مگه نه راجی؟
چند سالشه؟
سن و سال مهم نیست، راجی
سن فقط یه عدده
مطمئنم اگه آیشو انتخابش کرده
حتماً دلیل خوبی داشته
آشیش مرد خیلی خوبیه
بابا، واقعاً ازش خوشت میاد
حتماً همینطوره
من دوستِ توأم
همیشه یادت باشه
نه فقط بابات
رفیق
میخوام ببینمش
بهش زنگ بزن
خونه همه چی ردیفه؟
چاندیگار خیلی عوض شده
همه چی رو به خانوادهت گفتی؟ البته
من مثل تو ترسو نیستم
در واقع، اونا واقعاً مشتاق دیدنت هستن
مامان، بابا
آشیش
سلام
سلام
سلام
خوش گذشت؟ راجی، با قطار نیومده که
تبریک میگم که به زودی پدربزرگ و مادربزرگ میشین
ممنون، مرسی
آیشو، اتاقش رو بهش نشون بده
بذار یه آبی به دست و روش بزنه
راجی، بیزحمت صبحونه رو ردیف کن
امیدوارم با موندن من در اینجا مشکلی نداشته باشین
منظورم اینه که یه بچه تو راهه و شما منو خوب نمیشناسین
نمیخوام باعث ناراحتی کسی بشم
منظورم اینه که میتونم برم هتل. عزیزم این چه حرفیه؟
ما اونقدرها هم سنتی و سختگیر نیستیم
لطفاً اینجا رو خونه خودت بدون
ما آدمهای تحصیلکرده و روشنفکری هستیم
ما امروزی هستیم
بیا
«عزیزم»؟
چرا حس میکنم به خانوادهت دروغ گفتی؟
دروغ نگفتم
یه بخشی از حقیقت رو بهشون گفتم
گفتی چند سالمه؟
گفتم سنت بیشتره ولی عدد دقیقش رو نگفتم
تا بعد از زایمان هم بهشون نمیگم
دیوونه شدی؟
تاریخ زایمان که معلوم نیست. باید تا اون موقع همینطور دروغ بگیم؟
دروغ نمیگیم
فقط تمام حقیقت رو نمیگیم
حقیقتِ نصفه و نیمه همون دروغه
نه
تو بودی که دروغ گفتی وقتی منو منشی خودت معرفی کردی
من بهشون گفتم تو دوستپسرمی
که بزرگتری، طلاق گرفتی و دوتا بچه داری
فقط به سن دقیق تو یا سن بچههات اشاره نکردم
اینا رو بعد از زایمان بهشون میگم
اگه بیشتر طول کشید چی؟
میخوای همینطور به دروغ گفتن ادامه بدی؟ منظورت چییه؟
دروغ نمیگم. دارم بهت هشدار میدم
اگه کسی ازم بپرسه، راستش رو میگم. آفرین، چه عالی
پس داری سعی میکنی اینجا صادق باشی؟
چرا با خانواده خودت این کار رو نکردی؟
مگه من همکاری نکردم؟
نکردم؟
من تو سکوت تحمل کردم
همه چی رو
دیدم که اون عدسیها رو خوردی
همون عدسیهایی که وقتی من درست میکردم لب نمیزدی
من با چه اعتمادی گفتم
که تو عدسی دوست نداری
دلم شکست
وقتی مانجو گفت عدسیهای اونو دوست داری
و تو هم
جلوی چشم من عدسیهای اونو خوردی
مگه نخوردی؟
ردیف کنم برات همه چیزایی رو که تو سکوت تحمل کردم؟
پس صداقتت رو واسه خودت نگه دار
من تا قبل از زایمان، سنِ تو رو لو نمیدم
آیشا
دروغ گفتن به خانوادهام اشتباهِ من بود
کسی تو رو بابتش سرزنش نکرد
تو جوونی و من سنم بیشتره
اگه دروغ بگی، فکر میکنن من مجبورت کردم
رابطهمون با شک و بیاعتمادی شروع میشه
خیلی پخته و عاقلانه
بذار دوباره تکرار کنم
این پختگی رو حفظ کن آیشا
دروغ نمیگم
خودم یهو سنم رو لو نمیدم
ولی اگه کسی بپرسه، دروغ هم نمیگم
ببین، دوستت دارم، ولی دروغ نمیگم
به کسی نگو
مگه اینکه مستقیماً ازت بپرسن. قول بده
به کسی چیزی نمیگم مگه اینکه دقیقاً سنم رو بپرسن
حتی یه اشاره کوچیک هم نکن
تمام تلاشت رو میکنی که مخفی بمونه
آیشا گفت اون چند سالشه؟
سن
آیشو چه سنی رو گفت؟
همه تو این خونه کر شدن
وقتی خواهر کوچیکت اعتراف کرد از یکی خوشش میاد
باید با دقت گوش میدادی
داره میاد
ازش بپرس
زشته که مستقیم ازش بپرسیم
آشیش. برادرم
سلام. سلام
لطفاً، روهان صدام کن
آره، «داداش» صدا کردنت یکم عجیب میشه
مطمئنم از من کوچکتری
بیا. آره
ممنون
چقدر دلنشینه
چطور کسی میتونه از چنین مردِ گلی طلاق بگیره؟
مگه نه؟ حتماً دلایلی داشتن
مگه نه؟
این یه تصمیم دوطرفه بین مانجو و آشیش بود
از دوران دانشگاه با هم بودن
اولش هر دو یه جور زندگی میخواستن
ولی کمکم خواستههاشون متفاوت شد
بچهها با مامانشون زندگی میکنن؟
آره، یه پسر و یه دختر
تنها حسرتش اینه
که مجبور شد اونا رو ترک کنه
ولی پدر فوقالعادهایه
بچهها باهاش خیلی صمیمیان. مثل دوتا دوست
مثل من و تو
رفیق
بچههات باید دیگه بزرگ شده باشن
هر چقدر هم که بزرگ بشن
واسه پدر و مادرشون همیشه بچهان
این همون چیزیه که همیشه به ما میگی
چند وقته طلاق گرفتی؟ سه ماه میشه
طلاقشون جدیده
ولی خیلی وقت بود که جدا از هم زندگی میکردن
فقط هیچوقت کاغذها رو امضا نکرده بودن
فقط وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم
فهمیدیم که باید قانونی طلاق بگیره
اونم بلافاصله انجامش داد
شما دوتا چند وقته از هم جدا شدین؟
چی شد؟ فکر کنم وقتشه
ماشین رو بیار! به بیمارستان زنگ بزن
من ساکِ بیمارستان رو میارم! بریم
مراقب باش
نینا، زود ساک بیمارستان رو بیار
زود باش
چی شد؟
فقط نفخ بود. اوه
خیالت راحت شد؟
متوجه شدی راجی؟
داشتی از آقا سوال میپرسیدیم
درسته
ما داشتیم از مَرده سوال میپرسیدیم و اون داشت جواب میداد
وقتی ما داریم مودبانه رفتار میکنیم و مستقیم نمیپرسیم
اون میخواد از این موقعیت سوءاستفاده کنه؟
این کار اشتباه نیست؟
خیلی خب، بیا مستقیم بپرسیم
راجی، تعارف رو بذار کنار. مستقیم ازش میپرسیم
آروم باش راجی
نشنیدی؟
اونا تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن
باید با سیاست با این قضیه برخورد کنیم
روهان، داشتم فکر میکردم که باید شروع کنیم
همین الان واسه تحصیلِ بچه سرمایهگذاری کنیم
اینطوری کار راحتتر میشه
حق با توئه، راجی
فکر خوبیه
اون موقع که آیشو رفت خارج
یادمه هر پوند تقریباً صد روپیه بود
یادمه دقیقاً ۱۰۱.۴۸ روپیه بود
عزیزم، وقتی تو رفتی خارج اوضاع چطور بود؟
همیشه که اینقدر بالا نبود، بود؟
یادم نیست
یعنی چی؟
دقیقاً ۱۰۱.۴۸ روپیه بود وقتی آیشو واسه درسش رفت خارج
۱۰۱.۴۸ روپیه بود
بابا، فکر کنم اون واسه درس خوندن نرفته بود اونجا
رفته بود کار کنه
به پوند درمیآورد و به پوند هم خرج میکرد
چون وضعش خوب بود، نگران تبدیل ارز و این چیزا نبود
آشیش، این عدسی رو امتحان کن. عالیه
اون عدس دوست نداره
بهشون بگو
من عدس دوست ندارم
آخه کیه که عدس دوست نداشته باشه؟
چطور میشه به مردی که عدس دوست نداره اعتماد کرد؟
مگه درآمدش رو واسه بچههاش تو هند نمیفرستاد؟
اون موقع قیمت پوند رو چک نمیکرد؟ اون حرفا درباره پولدار بودنش چی بود؟
یعنی چون ما نرخ ارز یادمونه، فقیریم؟
بفهم دیگه
اگه مستقیماً ازت نمیپرسیم
معنیش این نیست که هی موضوع رو عوض کنی
کسی رو میشناسی که عدس نخوره؟
خیلی مسخرهست
همه عدس میخورن
دارم بهت میگم راجی، الان دیگه مستقیم ازش میپرسم
عایشه بهم گفت "سینگل مالت" دوست داری
بیا امشب اینو بزنیم بر بدن
بیست و پنج ساله
مشروب هر چی کهنهتر باشه، بهتره
کاش در مورد آدما هم همینطور بود
راجی؟ عایشو؟
بیاید دیگه
امروز روز بزرگیه
آشیش برای اولین بار اومده اینجا
این اولین باریه که با هم مینوشیم
راجی، فکر کنم تو هم باید یه پیک بزنی
یخ؟ آب؟
هیچی
معلومه راه و رسم مشروب خوردن رو بلدی
باشه، پس منم خالص میخورم
باید به سن و سالش احترام بذارم
سن و سالِ مشروب
عایشو؟
به سلامتی! بزن بریم
بله
قربان، همونطور که خواستید
اطلاعات "آشیش چاولا" رو درآوردیم
بهت گفتم به افسر مربوطه بگی. این موضوع نیاز به بررسی بیشتر داره
۱۹۷۴ متولد ۲ می
سال و ۵ ماه سن داره ۵۱
همسرش، مانجو چاولا، توی "کولو" زندگی میکنه و یه اقامتگاه داره
دو تا بچه داره. ایشیکا، ۲۵ ساله
و ایشان، ۲۲ ساله
صبر کن
مشکلی نیست
ولی باید تحقیقات لازم رو انجام بدیم
سال ۱۹۹۹ ازدواج کردن و سال ۲۰۰۵، یعنی ۲۰ سال پیش
آشیش رفت انگلیس
سال ۲۰۱۱ هم شهروند اونجا شد
خب
داری آمارشو درمیاری؟
جدی؟
عایشو، نه جدی میگم
هر چی میخوای بپرس
مستقیم از خودش بپرس
چی میخوای بدونی؟ بازجوییش کن
عایشه، تو دخالت نکن
چطور جرات کرده این کارو بکنه؟
فکر کنم
نه، اینطوری
کجا داری میری؟
بپرس
من همینجا نشستم
چی شد؟
نمیخوای حرف بزنی؟
دختره عقلشو از دست داده
اون یارو فقط یک سال و نیم از من کوچیکتره
و اونم اینقدر سیاستباز شده
کی اینا رو بهش یاد داده؟
مطمئناً کار ما نبوده
ما هیچوقت نقش پلیس خوب و پلیس بد رو بازی نکردیم
ما همیشه پلیس خوب بودیم
دروغگویی توی خونِ ما نیست
تو این خانواده کی دروغ میگه؟ نه تو، نه من
دارم بهت میگم راجی
اون جادو جَمبلش کرده
حسِ شیطانی بهم میده
اصلاً اینطور نیست راجی
داره از روشنفکریِ ما سوءاستفاده میکنه
ما هیچوقت براش محدودیت نذاشتیم یا نزدیمش
بذار همین الان یه درس درست و حسابی بهش بدم
تا از این حال و هوا بیاد بیرون
انگار نه انگار، اصلاً خجالت نمیکشه
اون مَرده فقط یه سال از من کوچیکتره
اونوقت اون داره ما رو مقصر میکنه
خودش این بساط رو راه انداخته، اونوقت ما شدیم آدم بده داستان
همهش تاکتیکه راجی
میخواد دعوا راه بندازه. دنبال جنگه
وگرنه مجبوره بشینه حرف بزنه و اونوقت گیر میافته
ببخشید که اینطوری حرف میزنم
ولی هیچ توجیه منطقیای واسه این حماقت وجود نداره
این واقعاً حماقته
"ببخشید" چیه راجی؟
این خریت محضه
بذار من
میخوام بهش شلیک کنم
با تیر میزنم این بیپدر و مادرو! نه
نه، میکشمش
دارم بهت میگم راجی، میکشمش
اونا شش ماهه که دارن با هم زندگی میکنن
و تصمیم گرفتن ازدواج کنن
الان دهه ۹۰ میلادی نیست
تو هم "آمریش پوریِ" دهه ۹۰ نیستی
دخترمون هم "سیمران" نیست
که بدون اجازه باباش ازدواج نکنه
اگه تهدیدش کنم که سم میخورم
بهم میگه رگتو بزن و بخواب تو وان حموم
میگه اینطوری راحتتره
میشناسیش که
هیچکس نمیتونه مجبورش کنه کاری انجام بده
باید با آرامش با این قضیه برخورد کنیم
و با استراتژی
اینو نگاه کن
اگه بیان واسه حرف زدن، موازنه قدرت عوض میشه
اصلاً نمیدونی با چی طرفی
بله؟
باید حرف بزنیم
بیا تو
اومدم
تنها
باشه
بیا داخل
چرا به ما دروغ گفتی؟
چرا دروغ گفتی؟
من دروغ نگفتم
نگفتنِ حقیقت هم خودش نوعی دروغ گفتنه
من حقیقت رو بهت گفتم
و اگه جزئیات بیشتری میخواستی
میتونستی مستقیم بپرسی
به این میگن احترام
تو که معنیشو نمیفهمی
ولی برای آدمای محترم و پخته، این چیزا مهمه
از اینکه از این موقعیت سوءاستفاده کردی، حس بدی نداشتی؟
به فکرت نرسید که این یه لحظه بزرگ برای باباته؟
نباید الان باهاش اینطوری رفتار میکردی، اما
عایشو
نمیخوام وارد این بحث بشم که
چرا حقیقت رو مخفی کردی یا بهمون دروغ گفتی
یا چرا این لحظه خاص رو انتخاب کردی
فقط میخوام بگم
من ۲۷ سال منتظرِ لحظهای بودم
که بهم بگی شریک زندگیتو انتخاب کردی
که ببینمش
که براش شاخ و شونه بکشم و تهدیدش کنم
که بهش بگم
اگه تا آخر عمرش مراقبت نباشه، با تیر میزنمش
همیشه تصور میکردم پسری که میاری اینجا
یه مرد عالی و لایق باشه، خیلی مهربون
هر روز و هر لحظه خوشحالت کنه
میدونی، یه مرد حسابی باشه مثل خودم
و اونوقت منم مثل... قبولش کنم
تمام عمرم خواب این لحظه رو میدیدم
اون مرد خیلی خوبیه بابا
اون برای من مناسبه
خیلی دوسم داره
همیشه. هر روز
هر لحظه منو خوشحال میکنه
اونم یه مرد عالیه، مثل تو
نمیخواستم اینقدر شبیه من باشه
که تهش بری با یکی همسن و سال من، عایشو
عایشو، من همیشه به تصمیماتت احترام گذاشتم
و خودت هم میدونی
که من یه آدم اُمُل و قدیمی نیستم
اما نمیتونم با این یکی کنار بیام
نمیتونم خودمو قانع کنم
این کار غلطه
نمیتونم بذارم این اشتباه رو مرتکب بشی
نمیتونم بخشی از این اشتباه باشم
فقط چون اون از من بزرگتره
و همسن و سال توئه
نظرت در مورد تحصیلات و روشنفکری عوض شد؟
تو آدم مدرنی هستی، مگه نه؟
عایشو، بحث فقط سن و سال یا طلاق نیست
اون زن و دو تا بچه کوچیکشو ول کرد و رفت یه کشور دیگه
به جز پول فرستادن، مگه کلاً چیکار کرده؟
مگه ازدواجش با زن سابقش عاشقانه نبود؟
حتماً به اونم قول داده بود که مراقبش باشه
ولی زنش و بچههاشو به امان خدا ول کرد
ول کردن و رفتن توی ذاتشه
آدم میتونه نیتش رو عوض کنه، ولی ذاتشو نه
اون یه آدم بی مسئولیته که فرار میکنه
و تو داری اونو با من مقایسه میکنی؟
اگه از قبل تصمیمت رو گرفتی
که اون کیه و چه جور آدمیه
نه وقت خودمو تلف میکنم نه وقت تو رو
که بخوام توضیح بدم اشتباه میکنی
چون هیچکس باهوشتر از تو نیست، مگه نه؟
و معذرت میخوام که اونو با تو مقایسه کردم
چون تو خیلی آدم حسابی هستی
و ما هم کرمهای فاضلابیم
که شعور نداریم تشخیص بدیم چی درسته و چی غلط
عایشه، اگه دارم با صبر و حوصله باهات حرف میزنم
معنیش این نیست که اجازه داری اینطوری با من حرف بزنی
مواظب لحنت باش
عجب
حالا داریم لحنِ حرف زدن رو تحلیل میکنیم
ولش کن
من نیومدم اینجا که اجازه بگیرم
نیازی هم به اجازه ندارم
ممنون بابت وقتی که گذاشتید
چطور میتونه اینطوری با من حرف بزنه؟
صبرِ منو امتحان نکن
و در مورد این ایده که اجازه لازم نداری
اگه اراده کنم که دیگه هیچوقت نبینیش
دیگه هیچوقت نمیبینیش
تا ده دقیقه دیگه از زندگیت محو میشه
عالیه
پس حالا کار به قدرتنمایی و تهدید کشید
انجامش بده
عایشه، تو اصلاً پدرشوهر نداری
باور کن، وقتشه
واقعاً
باورم نمیشه دارم عمه میشم
بچهام ترسیده
مگه نیومده بودی استرس منو کم کنی؟ تو یه جادوگری
بهم دست نزن
نفس بکش عزیزم. نفسهای عمیق بکش
آشیش کجاست؟
باید برم بیرون؟ من میرم بیرون
من مهم نیستم. بعداً میتونم برگردم. بذار اون بشینه
متاسفم
بذار این بچه رو به دنیا بیارم
حسابت رو میرسم
اومده بودی استرس منو کم کنی
اگه اتفاقی برام افتاد، شوهرش بدید
این حرفای مزخرف رو نزن
اتفاقی برات نمیافته. - اگه افتاد چی؟
بچه رو خودت بزرگ کن، نه خونه پدر و مادر من
اتفاقی نمیافته. - اگه افتاد چی؟
بهم قول بده. - قول میدیم
دختره
تبریک میگم
پدربزرگ و مادربزرگ شدید. دختره
تبریک میگم
تبریک میگم. ممنون. شما؟
ایشون آشیشه. دوست دوران دانشگاه من
لندن زندگی میکنه
پیش ما میمونه
این زمانبندی فقط یه تصادفه
این که چیز خوبیه
یه فرصت نادره که آدم ببینه دوستش پدربزرگ شده
بیا بریم. بله، بفرمایید
میخوای بغلش کنی؟ بله
ای خدای من
چقدر نازه
من بابابزرگتم
بدش به من
چقدر شیرینه این بچه
حالا نوبت منه
سلام
وای خدای من
مراقب باش
گردنش رو بگیر. ای جان، چه جیگریه تو
خداروشکر که شبیه مامانتی
بذار مادربزرگ پدربزرگش بغلش کنن
نگاش کن آخه
کیتویِ کوچک وارد میشود. مراقب باشین
منظورشون از این بچه چیه؟ چی میخوان بگن؟
فکر کردن فقط همین یه بچه تو دنیاست؟
بیا ما هم بچهی خودمون رو بسازیم
همین الان، همینجا
دیوونه شدی؟
برو تو، پیش کیتو و بچه بمون
الان وقت دعوا نیست
این چه رفتاریه؟
داری چیکار میکنی؟
نمیخوام باهات بحث کنم
اگه نمیفهمی این چه لحظهی بزرگی واسه خونوادهست
پس وقتم رو واسه توضیح دادنش تلف نمیکنم
منم وقتم رو واسه تو تلف نمیکنم
جدی جدی میزنم تو گوش همهتونها
واسم فرقی نمیکنه دخترمه یا شوهرم
الان وقت دعواست؟
مامان بابای کیتو اینجان. شما دوتا عقل ندارین؟
راست میگه
تو دخالت نکن! ساکت شو
بعد از مراسم روز ششم، کیتو پیش مامان باباش میمونه
اون موقع دربارش حرف میزنیم
بیاین دیگه، خداحافظی کنین. کیتو باید استراحت کنه
آیشو، تو پیش روهان بمون
بیاین بریم
گوش کن، من برمیگردم
نمیخوام این مناسبت رو واسه خونوادهت خراب کنم
خیلی هم عالی. چقدر پخته و عاقل
مشکلت همینه دیگه
زیادی عاقلی
هیچجا نمیری
فرصتی بهتر از این گیرت نمیآد
فقط خودت و خودشون
یکم از اون روحیه جوونیت رو نشون بده. همونجوری که دل منو بردی، دل اینا رو هم ببر
خداحافظ عزیزم
ساندویچ رو پرت کردن تو صورتت، نه؟
اونم بدجور
نقشه شکست خورد
بدبخت شدم
عمه باعث جدایی شد
حتی عمو هم رد شد
رادیو رو روشن کن
از آهنگ بعدی لذت ببرین
چیکار کنم؟ گیر یه پیرمرد افتادم
چیکار کنم؟ گیر یه پیرمرد افتادم
گیر یه پیرمرد افتادم
چیکار کنم؟ گیر یه پیرمرد افتادم
چیکار کنم؟ گیر یه پیرمرد افتادم
آیشا ازم میخواد مثل یه جوون ۲۵ ساله مامان باباش رو تحت تاثیر قرار بدم
مگه من اونقدر جوونم که این کار رو بکنم؟
طبق کتاب گیتا
فقط جسم پیر میشه، نه روح
ممکنه جسمت پیر شده باشه ولی روحت هنوز جوونه
تو میتونی
من بهت ایمان کامل دارم
به نظرت چیکار باید بکنم؟
خودت فکر میکنی چیکار باید بکنی؟
اینجا جلسه رواندرمانی نیست. چون گیجم دارم ازت میپرسم
میدونی که مغز من تا ساعتی پول نگیره کار نمیکنم
کمکم کن تا کمکت کنم
پول رو برات میفرستم. حالا یه فکری بده
اول، دست از سرزنش کردنِ سن و سالت بردار
تو دلباختهی یه دختر جوونتر شدی
پس نباید از تحت تاثیر قرار دادنِ مامان باباش بترسی
تو از اون آدمای جدی و عمیقی
رمانتیکبازی نقطه قوتت نیست
از شاهرخخان یاد بگیر
فیلم "داماد عاشق عروس را میبرد" رو یادت بیار
شاهرخ از لندن پرید رفت پنجاب
تا با سبک خودش بابائه رو راضی کنه
ازدواج دختره هم قطعی شده بود
بابائه هم از اون ترسناکها بود
دختره هم ازش میترسید
ولی تو مورد تو، دختره خیلی کلهشقه
از همون اعتماد به نفسی که واسه به دست آوردنِ خودش داشتی استفاده کن
تا حالا مامان باباش رو هم به دست بیاری
به من اعتماد کن. به خودت هم اعتماد داشته باش
پولو واریز کن، همهچی درست میشه
اگه چیز دیگهای هم بود، فقط زنگ بزن
یادت باشه، اینجا محیط امنِ توئه
بازندهی لعنتی
بیا زود آماده شیم و بیاریمش خونه
آره
صبح بخیر
صبحونه درست کردم
کاریِ سیبزمینی، حلوای نخودچی و نون روغنی
آیشا گفت عاشق غذا خوردنی
برحسب اتفاق، منم عاشق آشپزیام
یعنی منظورم اینه که، آشپزی رو دوست دارم
کلسترول اون بالاست. مال منم همینطور
چه دارویی مصرف میکنی؟
اکوسپرین
منم همینطور
میدونی که ما آشپز داریم
میدونم
ولی مامانم همیشه میگفت
طعم واقعی غذا از عشق میآد
نه از ادویهای که بهش میزنیم
آقا، میگن شما اینا رو سفارش دادین
همینطور بیارین. بذارینش همونجا
من سفارش دادم
راستش، قضیه این نیست
امروز یه اتفاق عجیبی افتاد
رفته بودم پیادهروی صبحگاهی
و اتفاقی خوردم به یه وزیر
که معلوم شد رفیق قدیمیِ بابامه
اونم همهی اینا رو داد به من
من با این همه گونیِ گندم و برنج و شکر چیکار میخواستم بکنم؟
واسه همین آوردمشون اینجا. یه نوزاد تو این خونه هست
کلی مهمون میآد و میره، به درد میخوره
دوست دوران بچگی بابات؟
بله
خب، بذار ببینم درست فهمیدم یا نه
یه پیرمرد ۸۰ ساله
داشته گونیهای غلات رو با خودش میکشیده
همینطوری الکی، اولِ صبحی
و به تو برخورده
بعد با خودش فکر کرده
که باید اینا رو به پسرِ رفیق دوران بچگیش کادو بده؟
واقعاً این اتفاق افتاده؟
و تو هم با خودت فکر کردی
که نباید به یه پیرمرد که رفیق بابات هم هست "نه" بگی
واسه همین همهش رو آوردی اینجا؟
بله
من و راجی سال ۱۹۹۵ با هم دیدیمش
درست بعد از عروسیمون
سه بار. تو دهلی
تو هم حتماً با زنِ سابقت دیدیش
اون موقع آیشو هنوز به دنیا نیومده بود
شاهرخ، تو چه دردسری انداختیم؟
راجی، دیروز شنید ما داشتیم دربارۀ سیمران و باباش حرف میزدیم؟
حتماً سیمران بهش گفته
مگه کاجول رو میشناسه؟
اون از کجا کاجول رو میشناسه؟
حتماً دخترمون بهش گفته
بفرمایید، زنداداش
زنداداش
زنداداش؟
مامان
مامان
مامان؟
آبجی؟
آبجی
راجی، این عمویِ آیشوئه؟
نه
از لحاظ سنی، باید بهش بگم آنجو
ولی چون مامانِ آیشاست
نمیدونم چی صداش کنم
باید قبلاً به این جاش فکر میکردی
بابات کیه؟ بابای تو کیه؟
گفتم: "بابات کیه؟ بابای تو کیه؟"
همهی این کارها رو تو کردی؟
خیلی لطف کردی، ممنون
یادت نره، شش روز دیگه که کیتو میآد خونه
یه مهمونی میگیریم. حتماً باید بیای. بهونه هم قبول نیست
راکش، تو بهش بگو
باید بیاد
حرف تو رو گوش میده
بهش میگم
همین الان بهش بگو
با ما میآی. تمام شد و رفت
با ما میآی و حرف نباشه
حوصلهت سر رفته؟
نگران من نباش
فقط فاصلهت رو حفظ کن
وگرنه بابات عصبانی میشه
اون در هر صورت عصبانی میشه
آتشبسی که به خاطر کیتو و بچه اعلام کردیم امروز تموم میشه
ببینیم فردا چی پیش میآد
چقدر ترسویی تو
هوا امروز عالیه
آره
اون دختر منه
آقا، اشتباه متوجه شدین
معذرت میخوام
نمیدونستم
ببینید، من واقعاً عذر میخوام
آقا
متاسفم آقا
گفتم که معذرت میخوام
بهت گفتم اون دختر منه. آقا، من که عذرخواهی کردم
اون دختر منه. بهت که گفتم
آقا، معذرت میخوام. داشت به دخترم زل میزد
دختر من
متاسفم آقا
یالا، بزنش
اونی رو که واقعاً دلت میخواد بزن
خودت رو خالی کن
بزنش
منو بزن
تقصیر منه
منو بزن
تو واقعاً مشکل بزرگی داری! نه؟
هیچوقت فکر کردی
مردم چطوری درباره این رابطه قضاوت میکنن؟
دوستاش پشت سرت چی بهت میگن؟
نمیتونم کنار بیام
با اینکه چقدر این کار تو رو سطحپایین نشون میده
اولین باری که همدیگه رو دیدیم
از مستی از خود بیخود بودم
منو بیهوش توی وان حمومش پیدا کرد
با احترام منو برد توی اتاق مهمون
هیچ حرکت اشتباهی نکرد
واسم مهم نیست مردم چی فکر میکنن
چون بهش اعتماد دارم
احترامی که من به دست آوردم واسهت مهم نیست؟
اگه انتخابهای من میتونه روش اثر بذاره، پس چطور احترامِ توئه؟
چرا نگاه بقیه به ما انقدر اذیتت میکنه؟
تو فقط داری پشت اونا قایم میشی
تو طاقت دیدنِ این وضعیت رو نداری
اگه واقعاً باور داشتی که این درسته
مطمئنم برات مهم نبود
که بقیه چی فکر میکنن
تو فکر میکنی من دارم اشتباه میکنم
که ما اشتباهیم
از نظر تو کل این رابطه سطحپایینه
یه دختر جوونِ بیارزش
یه پیرمردِ پولدار و هیز
یه عشقِ دوزاری
درسته؟
تو اینطوری به ما نگاه میکنی
بگو
بلند بگو
دختر جوونِ بیارزش
پیرمرد پولدار و هیز
عشقِ دوزاری
تو
آیشا، اگه اجازه بدی
نباید اون حرفها رو میزدی
گزارشِ واو به واو دادن بهش تموم شد؟
شما دوتا مثل پیرزنها خاله زنکبازی درمیارین
ازم پرسید چی شده، منم بهش گفتم
البته که میگی
و مطمئنم جوری گفتی که انگار همهش تقصیر منه
چون من ناپخته و بچهام
نه همهش
با توجه به جوری که اون توضیح داد
هر کسی بود فکر میکرد بیشترش تقصیر توئه
کاملاً درکت میکنم. با منم همین کار رو میکنه
چون میخواد نشون بده چقدر آدمِ پختهایه
چرا شما دوتا به من پیله کردین؟
فقط میگم اون پدره دیگه
هر پدری باشه با این قضیه مشکل پیدا میکنه
میدونستیم اینطوری میشه
کارهای تو هیچی رو حل نکرد
فقط اوضاع رو بدتر کردن
چطور واسه تو بدتر شد؟
تو زن میخوای یا خانوادهی زن؟
من همیشه همینجا بودم. هنوزم هستم
ما با همیم
خب این چه تاثیری رو تو داشت؟
اونا که خانوادهی همسر تو نبودن
اون که تغییری نکرده
من بیشتر از همه عذاب کشیدم
پدر و مادرم
اونا همیشه پدر و مادرت میمونن
عایشا، تو الان عصبانی هستی
و میدونم که اونا درکت نمیکنن
الان شاید فکر کنی میتونی دور از اونا زندگی کنی
اما اینو بهم بگو
میتونیم اینطوری زندگی کنیم؟
وقتی ازدواج کنیم
دلت براشون تنگ نمیشه؟
وقتی بچهدار شیم، دلت نمیخواد اونا بغلشون کنن؟
که براشون دعای خیر کنن؟
زندگی طولانیه، عایشا
اگه با هم بودنِ ما به قیمتِ قطع رابطه با اونا باشه
اونوقت این دیگه چه جور رابطهای میشه؟
قهرمانهای نسل ما با دخترِ مردم فرار نمیکنن
خودِ پدره اجازه میده
خیلی قشنگ بود
خیلی پخته و عاقلانه
اینا رو به اون بفهمون، نه به من
دخترهای نسل من زندگیشون رو هدر نمیدن
به خاطرِ غرورِ پدرشون
بحثِ غرور نیست. فقط درکِ این قضیه براش یه ذره سخته
اونم حتماً به همون اندازه نگرانه
فکر میکنی اون داره از این وضع لذت میبره؟
هیچکدوم از اینا براش مهم نیست
اون فقط منتظره من با التماس برگردم
و معذرتخواهی کنم
ببخشید
معذرت میخوام بابا
واقعاً متاسفم
واقعاً معذرت میخوام بابا
داری چیکار میکنی؟
ببخشید
کافیه دیگه
نیومدم اینجا که احساساتیت کنم
بیاین خونه. جفتتون
یه مراسمی در پیشه
اینطوری یه کم زمان با هم میگذرونیم
بابا، ایشون روناک هستن. صمیمیترین دوستِ آشیش
سلام. سلام. سلام
کاش میتونستم باهاتون بیام
اما درگیرِ کارم
فیلم بازی نکن دیگه
دارم دعوتت میکنم
منم همینطور. لطفاً بیا
خب، حالا که جفتتون اصرار میکنین، حتماً
راجی، من پدرِ خوبیام؟
خودت چی فکر میکنی؟
چرا اینو میپرسی؟
در حقِ تو و بچهها کوتاهی نکردم؟
همیشه عالی بودی
به جز یه اشتباه، راجی
این همون چیزی بود که اون میخواست
که دخترم رو ازم دور کنه تا نتونم ازش محافظت کنم
و منم گذاشتم این کارو بکنه
میخواست عایشو رو تنها بذارم
تا پشتش نباشم
و منم همین کارو کردم
حرفایی که عایشو زد
اصلاً حرفای خودش نبود
کارِ اون مَرده بود
مگه ممکنه دخترم همچین حرفایی به من بزنه؟
عمراً
اولین باری که بغلش کردم
بهش یه قولی دادم
که همیشه مراقبش باشم
به هر قیمتی که شده
حتی اگه مجبور باشم کل دنیا رو به آتیش بکشم
اما به خاطرِ عصبانیتم
اولین قولی که به دخترم دادم رو شکستم
اما اشکالی نداره
غرورِ من از دخترم مهمتر نیست
نمیذارم اون مَرده برنده بشه
من ازش محافظت میکنم
رئیس کیه؟ بابات کیه؟
رئیس کیه؟ بابات کیه
سرِ قولم میمونم، راجی
سرِ قولم میمونم
رئیس کیه؟ بابات کیه؟
گفتم، "رئیس کیه؟ بابات کیه؟"
گفتم، "کی..."
به کلبهی حقیرانهی من خوش اومدین، آقایون
شما که از یه خانوادهی پولدار میای
پس واقعاً دوسش داری
فقط واسه دو روز، یه راهی پیدا کن اون دهنت رو ببندی و زیپش رو بکشی
خوش اومدی روناک. سفر چطور بود؟
خوب بود، ممنون
میخواستم باهاتون صحبت کنم
بله
خودتون که میدونین خانوادهها چطوریان
اگه بویی از رابطهی شما ببرن
همه چی تحتالشعاعِ اون قرار میگیره
من و آنجو رو سوالپیچ میکنن
مراسم رو ول میکنن و میچسبن به غیبت و خالهزنکبازی
میدونی، همه که مثل ما تحصیلکرده و روشنفکر
و امروزی نیستن
منظورِ بدی ندارم
اما میشه وانمود کنیم که تو دوستِ منی و از لندن اومدی دیدنم؟
میدونم، بالاخره یه روز باید بهشون بگیم
اما اگه الان بگیم
لطفاً بد برداشت نکن. / نه، حق با شماست
فقط برای چند روزه. بیاین همین داستان رو پیش ببریم
اینطوری سادهتره
عالیه، ممنون
نمیپرسن چرا تا حالا این دوستت رو ندیدن؟
دوستِ منه، از من میپرسن. خودم ردیفش میکنم
اگه دوستِ قدیمیه، باید قبل از اینا میاومد دیدنت
ولی این اولین باره که داره با بقیه آشنا میشه
تو داری دستکم میگیری که مردم چقدر سرشون تو کارِ خودشونه
عایشو مدام در موردِ همه بهش توضیح میده
و قبل از اینکه کسی چیزی بپرسه
اگه اونا رو به اسم صدا بزنه و بپرسه که یادشونه یا نه
هیچکس انکار نمیکنه چون ضایعست که بگن یادشون نیست
پس همه تظاهر میکنن که میشناسنش
نگرانیِ دیگهای هست؟
عالیه
رئیس کیه؟
رئیس کیه؟
همه چی باید سرِ جاش باشه
بذارش همونجا
مرتبشون کنین. نقرهای-طلایی، طلایی-نقرهای
اینجا رو راه بنداز
میز خالیه. گلدون رو بیار
برو
سلام. سلام
شما...؟
عمو
عمو بابی
چطوری؟
چطور به نظر میام؟
تا پام رو گذاشتم داخل، داداش انداختتم سرِ کار
ازم خواست به کارها سر و سامون بدم
دوباره میپرسم، تو کی هستی؟
بابی، انقدر بزرگ شدی که منو یادت نمیاد؟
آشیش
عمو، داری پیر میشیا
حافظهت چِش شده؟
ایشون دوستِ دورانِ بچگیِ بابان
آشیش
آهان. آقای آشیش
شما دوتا همکلاسی بودین
میشناسمتون
بابی، ایشون آقای آشیش هستن
حافظهام انقدرها هم بد نیست که لازم باشه بهم یادآوری کنی
من بیشتر از تو میشناسمش
مینی، ایشون آقای آشیش هستن
با داداش همکلاسی بودن
سلام
سلام
ما قبلاً همدیگه رو ندیدیم
عروسیِ روهان بودین؟
صدها نفر اونجا بودن. قرار نیست همه رو یادت بمونه
بقیش باشه واسه بعد. کلی کار داریم
مهمونا دارن میان. بیاین بریم
آبجی
مامانبزرگ، خاله آنیتا، تیا و دیا
سلام
داشتیم دنبالت میگشتیم. بهت پیام هم دادیم
گوشیم رو تو اتاق جا گذاشتم
مامانبزرگ! عزیزم
آنیتا، منو میشناسی؟
شما چی، مادرجان؟
نه
امان از این حافظه
من آشیشام. دوستِ دورانِ بچگیِ راکِش
هر کی که هستی
این اولین باره که دارم میبینمت
خب، جناب آقای آشیش، دوستِ دورانِ بچگیِ راکِش
چرا پرسیدی میشناسمت یا نه
وقتی اصلاً همدیگه رو ندیدیم؟
مامان، حتماً انقدر در موردِ ما شنیده
که فکر کرده همدیگه رو دیدیم
در واقع، ممکنه همینطور باشه
ولی من اصلاً اسمت رو هم نشنیدم
کجایی هستی؟ همین دور و برا؟
ولی خیلی وقته که لندن زندگی میکنم
یعنی از اون سرِ دنیا، از لندن پاشدی اومدی
واسه مراسمِ نامگذاریِ نوهِ دوستت؟
پس چرا واسه عروسیِ دوستت تو
دسامبر ۱۹۹۲ نیومدی؟ ۲۰
یکشنبه بود. هوا هم ۲۱ درجه بود
خطبه عقد قرار بود ساعت ۲:۱۵ بعدازظهر شروع بشه
ولی ساعت ۳:۴۷ شروع شد
وقتی بچههاش هم به دنیا اومدن نبودی
نه وقتی روهان در ۲۰ اکتبر ۱۹۹۳ به دنیا اومد
صبحِ سهشنبه، ساعت ۲:۱۳
و نه عایشا، که ۱۳ مارس ۱۹۹۶ به دنیا اومد
چهارشنبه ساعت ۵:۵۸ عصر
اون روز هند تو جام جهانی با سریلانکا بازی داشت
و ما بازی رو تو اتاقِ انتظارِ بیمارستان تماشا کردیم
آراویندا دسیلوا ۶۶ تا زد، تندولکار ۶۵ تا
سرینات و جایاسوریا هم هر کدوم سه تا ویکت گرفتن
و مراسمِ نامگذاریِ بچههاش
ای بابا مامانبزرگ
مامانبزرگ، اون... یه لحظه صبر کن
یه لحظه صبر کن
دارم از اون میپرسم، پس خودش جواب بده
دیگه خیلی زیادهروی کرد
نباید حافظهی منو به چالش میکشید
پس بذارین جواب بده و بعدش میتونه بره
مادرجان، با اجازتون؟
در حقیقت، اینا بعد از دورانِ دانشگاه، همین اواخر با هم آشتی کردن
این اولین مراسمِ مهم
تو خونهی دوستش بود که بعد از آشتی کردنشون برگزار میشد
منظورت از آشتی چیه؟ چی؟
گفتی دوباره با هم آشتی کردن. قضیه چیه؟
مشکلی نیست
خیلی وقت گذشته
میتونیم بهش بگیم. مگه نه؟
ببینین مادرجان
دخترتون آنجو دختر خیلی زیبایی بود
یعنی هنوزم هست
یه خانومِ زیبا. در واقع هر دوتاشون
به شما رفتن
شنیدم که دخترتون
تو دانشگاه کلی خاطرخواه داشته
خودتون که میدونین دنیا چطوریه
مطمئنم درک میکنین
دوتا دوست، یه دختر
مثلثِ عشقی
دوستیهایی که به خاطرِ یه دختر به هم خوردن
دوستیِ شکستخورده
از همین قضایای همیشگی
ولی سالها گذشته
همه بزرگ شدن
دیگه همه چی مربوط به گذشتهست، واسه همین آشتی کردن
از اون مدلِ "تا مرگ ما را از هم جدا کند"
این روایت رو قبول دارم
خواهرم تو دانشگاه قلبِ خیلیها رو شکوند
جووابت رو گرفتی مامانبزرگ؟
در موردِ اینکه کی کی رو میشناسه و از کِی؟
مگه برام مهمه که کی از کِی کی رو میشناسه؟
یا اینکه کی اومده یا نیومده؟
اون حافظهی منو زیرِ سوال برد
من فقط داشتم ثابت میکردم
حافظهم هیچوقت اشتباه نمیکنه
ببخشید مادربزرگ. دیگه تکرار نمیشه
معذرت میخوام
ببخشید خانم
متاسفم آنیتا
طبق طالعبینی، اسمش باید با «ر» شروع بشه
باشه
ولی من اسمشو گذاشتم آیرا
این فقط یه تشریفاته عزیزم
اسمش آیرائه
فقط یه روال قانونیه
بهت گفته بودم
خیلی خب
بلند شیم؟
مهمونی رو شروع کنید
خبری از مهمونی نیست
تو که اجازه نداری، منم تنهایی نمیرقصم
آخه کی دلش میخواد رقص یه مشت پیرمرد مست رو ببینه؟
پنجابیها اومدن
یو یو یو یو
- کاران اوجلا، آوی... - اون دامن رو برام بیار عشقم
خودت که میدونی عزیزم
اون دامن رو برام بیار عشقم
من ۳۰ سال پیش این کار رو کردم
مشکل همینه دیگه
اون که ۳۰ سال پیش به دنیا نیومده بود
ندیده خب
ای عشق من! دلت چی میخواد؟
تو همون مخدری هستی که خمارشم
پسرای جَت کفش ورساچه میپوشن
با گوشوارههای براق
مثل یه شیر درندهست، پر از جرئت
با هفت تا تفنگ آماده
میدونی که سه تا چیز فکر و ذکرمه
هر جوونِ جَتی این ابهت رو داره
میدونی که سه تا چیز فکر و ذکرمه
هر جوونِ جَتی این ابهت رو داره
اسبهای سفید، دخترای سبزه، ماشینهای لوکس مشکی
اسبهای سفید، دخترای سبزه، ماشینهای لوکس مشکی
پسرای جَت کفش ورساچه میپوشن
با گوشوارههای براق
مثل یه شیر درندهست، پر از جرئت
با هفت تا تفنگ آماده
اسبهای سفید، دخترای سبزه، ماشینهای لوکس مشکی
اون دامن رو برام بیار عشقم
آره، اون دامن رو برام بیار
اون دامن رو برام بیار عشقم
کاران اوجلا
قدرت توی سینه یه جَته
از لویی تا دیور، همهچی پوشیده
خیلی حرف میزنی عزیزم، این بازی رو تموم کن
از پسرا خسته نمیشی
هیچ فرصتی رو از دست نده، با تیر و رقص بیا جلو
دختر، اگه دنبال عشقی بهم زنگ بزن
خجالتیه ولی داره دلبری میکنه
تو چشمام نگاه کن تا از خودت بیخود بشی
یه ویلای دلبازِ دونفره دارم
رفیقام با معرفتن، اهل پنهانکاری نیستیم
نونخورِ کسی نیستیم و اهل پز دادن هم نیستیم
فقط اسبهای سفید و دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
اسبهای سفید و دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
اسبهای سفید و دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
اون دامن رو برام بیار عشقم
آره، اون دامن رو برام بیار
اون دامن رو برام بیار عشقم
آره، اون دامن رو برام بیار
یه بار بهت دست زدم و حالا رو ابرها سیر میکنم
ای خوشچهره، شیطنت تو چشمات موج میزنه
دیوونهت شدم
تو هم دیوونه من
هر روزمون مثل جشنِ دیوالیه
میدونی که سه تا چیز فکر و ذکرمه
هر جوونِ جَتی این ابهت رو داره
میدونی که سه تا چیز فکر و ذکرمه
هر جوونِ جَتی این ابهت رو داره
اسبهای سفید، دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
اسبهای سفید، دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
اسبهای سفید، دخترای سبزه
ماشینهای لوکس مشکی
ای عشق من! دلت چی میخواد؟
تو همون مخدری هستی که خمارشم
آدی، میخوام با مهمونِ ویژهم آشنات کنم
ایشون روناک هستن. سلام
رئیسِ آیشو. سلام
اینم آشیشه، دوستِ دوران دانشگاه من
سلام، عمو آشیش. سلام
آدی پسر صمیمیترین و قدیمیترین دوستمه
همینطور قدیمیترین و صمیمیترین دوستِ آیشو
بابات نیومده؟
حال مامان خوب نبود، واسه همین بابا نتونست بیاد
منو فرستاد جاش
خوشحالم که اومدی
بیا. بذار اتاقت رو نشونت بدم
از دیدنتون خوشحال شدم عمو. منم همینطور عزیزم
بریم
اون حتماً تنها پدرِ دنیاست
که یه پسری رو دعوت کرده تا مخِ دخترش رو بزنه
یکم منفیباف نیستی؟
طفلک این همه راه تا لندن اومده تا دلش رو به دست بیاره
پسرِ یه رفیقه دیگه
تو هم باید آدما رو همونجوری که هستن ببینی
وقتی نوبت به ظاهرِ آدما میرسه، تو خیلی سادهلوحی
اینجا که مسابقه رقص «بوگی ووگی» نبود
که بخوایم به خاطر رقصِ نرمش بهش امتیاز بدیم
همهش واسه به دست آوردنِ دلِ دختره بود
ببین، اگه اینجوری فکر میکنی
با آیشا حرف بزن و بهش بگو که این کار اشتباهه
دیوونه نشو
اینجوری دوباره بین پدر و دختر شکرآب میشه
هیچ دختری دوست نداره بفهمه باباش دروغگوئه
و داره اونو بازی میده
نمیتونم این کار رو باهاش بکنم
بذار برقصه
اون با این قر و فرها خام نمیشه
مطمئنی؟
به نظر من که اون باید دختره رو ببره
پسره جوون، خوشتیپ و با استعداده
داره تلاشش رو میکنه، باهاش لاس میزنه
راستش به این پسر افتخار میکنم
کاش یه پسر مثل اون داشتم
آیشو
اینمو بده به آدی
اون دامن رو برام بیار عشقم
آره، اون دامن رو برام بیار
گوش کن. مامان این حوله رو برات فرستاده
مطمئنی فقط حوله رو فرستاده؟
یا فقط بهونه بود که تو رو بفرسته؟
وقتی داشتم میرفتم سمت اتاقم، اینو داد دستم
اوه، همسایه شدیم پس
یعنی نترسید که حالا که انقدر نزدیکیم
یه اتفاقی بینمون بیفته؟
کوچیکتر که بودیم همیشه میترسید
که اگه زیاد با هم بازی کنیم، ممکنه تو
چه اراجیفی
چطوری؟ عالیام
تو چی؟ معرکهام
لبخند بزن
خوبه؟ نشون بده
یه چیزی برات دارم
چی؟
عمو، کی بهتون گفت؟
اینستاگرام
گیتار بلدی بزنی؟
یه جورایی
ببین. با استعداده
باید مخش رو بزنه
یه چیزی بزن
نه، اونقدرها هم خوب نیستم
فقط تفریحی میزنم
دوران کرونا با دیدن چند تا ویدیو یاد گرفتم
واقعاً اونقدرها بلد نیستم
این همه زحمت کشیدی یاد گرفتی
باید یکم پز بدی دیگه
یه چیز مزخرف بزن
تا بتونیم با مسخره کردنت حال کنیم
میخوام وقتم رو بگذرونم
با تماشای غروبِ تو چشمات
اوه
و تو این حق رو داری
که منو خشکزده و هیپنوتیزم به حال خودم رها کنی
اوه
هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه
که بتونه منو از لبهی
ناقص موندن برای همیشه، نجات بده
هیچکس عمیقتر از تو نیست
چطوری میتونم اونو به خودم نزدیکتر نگه دارم؟
توی تمام پستی و بلندیها
تمام وجودم رو بهش میدم
تا همیشه کنارش باشم
فقط تو
فقط تو
فقط تو
چقدر شیرین
شما خوش باشید
من باید چمدونم رو ببندم. چمدون؟
تو که همین امروز اومدی
به این زودی؟
اصلاً نشد باهات وقت بگذرونیم
ببخشید عمو، ولی باید برم
بابا تک و تنهاست، حال مامان هم زیاد خوب نیست
بابا چطوری تنهایی هم به کار برسه هم از مامان مراقبت کنه؟
مراسم هم که دیگه تموم شد
دلیلی واسه موندن ندارم
آیشو، تو به آدی بگو
حرفهای ما که دیگه خریداری نداره
اگه تو ازش بخوای، شاید بمونه
بمون دیگه، انقدر کلاس نذار
واسه یه روز دو تا چمدون آوردی؟
مؤدبانه ازم بخواه
لطفاً بمون
خواهش میکنم
نه فقط تو
نه فقط تو
و اون احمق اینو تو دوران کرونا از یوتیوب یاد گرفته؟
غیرممکنه
نگران نباش
اون با گیتار زدن و آواز خوندن خر نمیشه
آخه چرا باید نگران باشم؟
اون نمیخواد مخ دوستدختر منو بزنه
اون قراره زنِ من بشه
که اینطور به نظر نمیرسه
قشنگ به فنا رفتی
بدجوری به فنا رفتی
بچهها زود آماده شید
میریم بازار محلی واسه خرید
ولی ما میخوایم بریم کوهنوردی
کی میخواد بره کوهنوردی؟
من، آیشا، تیا و دیا
شما برید خرید
باشه
من پیش کیتو میمونم
شما چهار تا برید کوه، بقیه هم برن خرید
من چرا برم خرید؟
من همینجا پیش تو میمونم
تو رو خدا بیا
تو که زیاد هند نمیای
آبجی، بهش بگو اونم بیاد
لطفاً با ما بیا
باشه
فکرِ کوهنوردی اولش خوب به نظر میرسه
ولی تهش همیشه گندش درمیاد
این تازه اولشه، هنوز ۸۰ درصد راه مونده
مجردی؟
چی؟
مجردی یا کسی تو زندگیته؟ کسی هست
مشکل چیه؟
من که نگفتم مشکلی هست
اگه واقعیت داشت الان اینجا بود و با همه آشنا میشد
وقتی اینجا نیست یعنی یه مشکلی هست دیگه
مجردم
پس چرا دروغ گفتی؟
ترسیدم یه وقت بخوای مخم رو بزنی
واسه من که فرقی نداره
اگه بخوام مخ بزنم، به این چیزا کاری ندارم
برام مهم نیست طرف مجرده یا متأهل
خوبه، روحیه یعنی این
دلت میخواد مخِ تو رو بزنم؟
یعنی قراره کل روز همینجوری حوصلم رو سر ببری؟
ما دلمون میخواد مخِ ما رو بزنی
میخوایم ببینیم چطوری این کار رو میکنی
میخوایم چم و خمت رو ببینیم
کی انقدر جیگر شدی؟ من همیشه جیگر بودم
نه همیشه
حافظهی من اونقدرها هم بد نیست
خوشگل و بانمک و بامزه بودی
ولی هیچوقت جذاب نبودی
از کی تا حالا انقدر جذاب شدی؟
از وقتی که چشمت به من افتاد
این رو امتحان کن
آره، این رو امتحان میکنم
رنگش عالیه
بریم؟
آره. ایستگاه بعدی کفشفروشیه
کفش
فازت چیه؟
فِـاگ (مه)
ایول
چه حس شوخطبعیِ بالایی! دمت گرم
مجردی یا متعهد؟
من دنبال یه شریک برای کلِ زندگی نیستم
من یه همراه توی زندگی میخوام. کلاً یه بار زندگی میکنیم
دلم میخواد این یه بار رو با دختری بگذرونم که
ازدواج رو فقط به معنیِ سروسامان گرفتن و تهنشین شدن نبینه
بلکه به عنوان شروعی برای کشفِ زندگی بهش نگاه کنه
نمیخوام مثل یه زوجِ پیر زندگی کنم
کسی رو میخوام که بخواد دنیا رو ببینه
اشتباه کنه، دعوا کنه
و به اسمِ پختگی و عقلرس شدن، زندگی رو خستهکننده نکنه
در واقع عایشه، اون باید دلش پرواز بخواد
اوج گرفتن
هنوز همچین کسی رو پیدا نکردم
واسه همین دارم مخ تو رو میزنم
گفتی در هر صورت مخمو میزدی
که برات فرقی نداره من مجرد باشم یا متعهد
واسه من فرقی نمیکنه تو مجردی یا متعهد
ولی تعهدِ خودم برام مهمه
من آدمِ درستیام. هیچوقت خیانت نمیکنم
اما اگه یکی دیگه خیانت کنه و عاشقم بشه
دیگه مسئولیتِ اخلاقیش با من نیست
میدونی، تو یه زبالهدونیِ پر از حکمتی
میدانم. خیلی هم جذابم
اون یکی رو بهم نشون بده
جدی جدی امروز دلم واسه خودمون میسوزه
این دیگه چه مدل سادیسمیه؟
دختره رو میفرستن کوهنوردی با پسره که پسره خودشیرینی کنه و دلشو ببره
خب، باشه
ولی آخه چرا ما رو برای خریدِ لباس و کفش دنبال خودشون میکشونن و زجرمون میدن؟
اگه بابای عایشه نبود
یه جوری میشستمش که پهن شه رو بند
بهش گفتم که ما نمیآیم و همینجا میمونیم
من که اصراری نداشتم برم کوه. پیرمردِ فلان فلان شده
عمو، چطور شده بیداری؟
خوابت نمیبره؟
خوابم نمیآد عزیزم
خرید چطور بود؟ خوش گذشت؟
دیگه شورش درآمده
عمو جان
بابا یه سری قرص خواب داره
برم برات بیارم؟
نه، ممنون
بالاخره خوابم میبره
تو هم برو بخواب. لابد خستهای
شب بخیر، عمو جان
شب بخیر، عزیزم
پسرِ باادب
بیا و به فرزندی قبولش کن
یارو رو ببین چطوری داره جفتکاندازی میکنه
داره سعی میکنه دل عایشه و تو رو ببره
نشون بده! داری چیکار میکنی؟
دیگه طاقت این همه تحقیر رو ندارم
هیکلت رو هم بهشون نشون بده
چرا بهت برمیخوره؟
تحقیر به واسطه بقیه
خجالتِ دستِدوم
مثل سیگار کشیدنه
خجالتِ دستِدوم ضررش از خجالتِ مستقیم هم بیشتره
ولش کن. بیا بریم
خاله، نظرت چیه امشب بریم دیسکو؟
من توی دیسکو چیکار کنم؟
دیدی؟ بهت گفتم
اون به شما دخترا اعتماد داره که میتونید مراقب خودتون باشید
تو که میگفتی نمیذاره بریم
بهت گفتم که اگه من و عایشه باهاتون باشیم
نه جلومون رو میگیره و نه سعی میکنه آویزونمون بشه
اینا هیچجا نمیرن. منم نمیرم
خفه شو! ما که با تو حرف نمیزنیم
بذار برن، خاله جان
قول میدم، از الکل خبری نباشه
بذار برن. عایشه هم باهاشون هست
فقط به خاطر تو دارم میفرستمشون
ولی واسه این دوتا از الکل خبری نیست
مجبوری به خاطر اونا هم که شده، همراهشون بری
میدانم که به عایشه اعتماد داری
و نمیخوای رابطه پدر و دختری رو شکرآب کنی، اما
چه خبره؟
بیا تو
همه چی روبراهه؟
عایشو هنوز نیومده خونه؟
مشکلش همینه دیگه
زمان از دستش در میره
میدونم داری سعی میکنی چیکار کنی
اشتباه میکنم؟
اگه تو هم جای من بودی، دست روی دست میذاشتی؟
چی بگم والا
ولی نیتت هر چی که باشه
دروغ همون دروغه، فرقی نمیکنه
اگه با عایشه موافق نیستی
فقط حقیقت رو بهش بگو
فکر میکنی با این کارا به چی میرسی؟
واقعاً فکر میکنی عشق واقعی فقط یه بار تو زندگی اتفاق میافته؟
وقتی با زن اولت ازدواج کردی
حتماً عاشقش بودی دیگه
ولی خب دوام نیاورد
بعدش با عایشو آشنا شدی و دوباره عاشق شدی
من باور ندارم که آدم فقط یه بار عاشق میشه
اینم باور نمیکنم که تو واقعاً عاشق عایشو باشی
یا اینکه اون واقعاً تو رو دوست داشته باشه
اما اگه حتی برای یه لحظه فرض کنیم که هستید
واقعاً فکر میکنی
که اگه عایشو با تو آشنا نشده بود
عاشق کس دیگهای نمیشد؟
حقیقت از نظر من اینه که
اون این فرصت رو از دست داد
درست وقتی که دل به تو بست
فرصتِ عاشق شدن با یه آدمِ مناسب
کسی که بتونه سالهای سال کنارش بمونه
و حتی اگه باور کنم که عشقت به عایشو واقعیه
هیچوقت باور نمیکنم
که تو براش گزینه مناسبی هستی
من دشمنیِ شخصی باهات ندارم
فقط دلم میخواد بهترین زندگی رو داشته باشه
من این کارا رو نمیکنم
که مثلاً فکر کنم اون چند روزه عاشق «آدی» میشه
من که دیوونه نیستم
دارم این کارو میکنم
تا هر دوتاتون ببینید
که اون میتونست چه زندگیای داشته باشه
و حالا داره به خاطر تو از دستش میده
و اگه واقعاً همون مردی هستی که
اون فکر میکنه هستی، پس
من عاشق عایشهام
و باور کن
منم دلم میخواد اون بهترین زندگی رو داشته باشه
اما اونقدرها هم فداکار نیستم
که خودم از خودم دورش کنم
ولی اینو بهت قول میدم
اگه خودش بخواد بره
من جلوی راهش رو نمیگیرم
ممنونم
اگه موفق شدی، مطمئن شو
که همون زندگیای رو داشته باشه که هر دومون براش میخوایم
ماه امشب حتماً خیلی حسودیش میشه
آخه دخترِ من از خودِ ماه هم خوشگلتر و درخشانتره
قشنگ بود، نه؟
تو گفتنِ این جملههایِ لوس و عاشقانه، واسه خودم استادم
چندش
حرفی هست که بخوای بزنی؟
از کجا فهمیدی؟
خیلی خوب میشناسمت
شاید میخوای یه چیزی بگی
ولی منتظری اول من شروع کنم
شب بخیر. گوش کن
از شوخی گذشته
یه کششی بین ما هست
فکر کنم تو هم حسش میکنی
حتی اگه حسش نکنی
داری به احتمالاتش فکر میکنی
و اگه اینقدر جدی داری بهش فکر میکنی
پس واسه خودت هم ایده بدی به نظر نمیرسه
میدونم اون موقع که بچه بودیم امتحانش کردیم و نشد
ولی اون موقع بچگی بود
چیزی حالیمون نبود
ولی الان میفهمیم
دلم میگه باید یه شانس به خودمون بدیم
حس میکنم ما واسه هم ساخته شدیم
اگه بهم شک داری، از ماه بپرس
تمام شب رو بیدار موندم
با یاد تو بیدار بودم
بگو بهم عشقم
توی فکر و خیال من
تو هم خواب از سرت پرید؟
عشق پیدام کرد
وقتی خودمو توی چشمات دیدم
تو همونی
که توی تکتکِ رویاهام حل شدی
حرفات آرامشم رو دزدیدن
قرار و مدار از دلم رفته
تمام شب رو بیدار موندم
با یاد تو بیدار بودم
بگو بهم عشقم
توی فکر و خیال من
تو هم بیخواب شدی؟
تمام شب رو بیدار موندم
با یاد تو بیدار بودم
بگو بهم عشقم
توی فکر و خیال من
تو هم بیخواب شدی؟
عشق پیدام کرد
صورتت مثل ماه میمونه
دلم پر میکشه واسه تماشا کردنت
هر شب منو بیقرار میکنی
دیگه زورم نمیرسه، عشقت پیروز شد
هر شب منو بیقرار میکنی
تو خیلی درستی، این دنیاست که اشتباهه
هیچ دلی نباید اینقدر عمیق تشنهی کسی باشه
با تو همه چی درسته، انگار این دنیا اشتباهه
هیچ دلی نباید اینقدر عمیق تشنه باشه
باید جلو خودمو بگیرم
یا به زبون بیارم؟
این احساسات هیچوقت اینطور از حدشون نگذشته بودن
تموم شب رو بیدار موندم
بیدار با یادِ تو
بگو ببینم عشقِ من
با فکر کردن به من
تو هم خواب از سرت پرید؟
تموم شب رو بیدار موندم
بیدار با یادِ تو
بگو ببینم عشقِ من
با فکر کردن به من
تو هم خواب از سرت پرید؟
عشقت مثل یه خلسهی ناب میمونه
دلم آشوبه و شب هم که تموم نمیشه
این دل دیگه لرزید و رفت
هیچوقت قبل از این نلرزیده بود
این چشما هیچوقت اینطوری دنبال خواب ندویده بودن
تموم شب رو بیدار موندم
بیدار با یادِ تو
بگو ببینم عشقِ من
با فکر کردن به من
تو هم خواب از سرت پرید؟
تموم شب رو بیدار موندم
بیدار با یادِ تو
بگو ببینم عشقِ من
با فکر کردن به من
تو هم خواب از سرت پرید؟
عشق سراغم رو گرفت
صورتت مثلِ ماهه
دلم پر میکشه واسه تماشا کردنت
شب به شب منو بیقرار میکنی
من کم آوردم و عشقت پیروز شد
شب به شب منو بیقرار میکنی
عشق سراغم رو گرفت
آشیش
آشیش، معذرت میخوام
آشیش، واقعاً متأسفم
نمیدونم چطور... اشکالی نداره عایشه
نه، اصلاً هم اشکالی نداره
میدونم که اصلاً خوب نیست
نمیدونم چطور یا چرا، ولی میدونم که واقعاً
عایشه
خودتو عذاب نده
درکت میکنم
همین؟
چیز دیگهای نیست؟
یه چیزی بگو
سر من داد بزن
جیغ بکش و بهم بد و بیراه بگو
حداقل بذار عذرخواهی کنم
نیازی به معذرتخواهی نیست
کی بهتر از من میدونه
که احساسات آدمها عوض میشه؟
ولی این چیزی که بینمون بود رو پاک نمیکنه
عذاب وجدان نداشته باش
دعوا کردن اصلاً چه فایدهای داره؟
چیزی رو درست نمیکنه
نمیخوای با من بجنگی یا برای من بجنگی؟
دیگه حقی ندارم که واسه تو بجنگم
یه جایی باید باشه که توش آرامش پیدا بشه
جایی که درد بهش نرسه
و فراتر از این زندگی
کاش چشمام گریه کردن رو یادشون بره
برو دیگه
فرار کردن تنها کاریه که بلدی
یه جایی باید باشه که توش آرامش پیدا بشه
جایی که درد بهش نرسه
و فراتر از این زندگی
کاش چشمام گریه کردن رو یادشون بره
دلت از من خسته شده
دلم اینو میدونه
اگه چیزی باقی مونده، همین الان بگو
با شکستنِ تمومِ سکوتها
گفتنِ هر چیزی که تو دلمه
آره، دارم خداحافظی میکنم
بهت میگم
یه خداحافظیِ همیشگی
دوستت دارم
بیشتر از خودم
زندگیم رو
فدای تو میکنم
بهت میگم
یه خداحافظیِ همیشگی
جرئتش رو پیدا کردم
که بگم خداحافظ
واسه خودم یه دنیایی ساختم
دنیایی که دیگه خاطرههات توش نیستن
یه روزی
یادی از من میکنی
و چشمات پر از اشک میشن
از خدا میخوای
که منو بهت برگردونه
ولی اون موقع، دیگه منو پیدا نمیکنی
با خدا جنگیده بودم
که مالِ من باشی
و بعدش با همون خدا جنگیدم
که فراموشت کنم
اونی که بعدِ من عاشقش میشی
هیچوقت دلش رو نشکن
من دردو تحمل کردم
ولی اون میتونه؟
با شکستنِ تمومِ سکوتها
گفتنِ هر چیزی که تو دلمه
آره، دارم خداحافظی میکنم
بهت میگم
یه خداحافظیِ همیشگی
دوستت دارم
بیشتر از خودم
زندگیم رو
فدای تو میکنم
بهت میگم
آخرین خداحافظی رو
با من ازدواج میکنی؟
بهم بگو. با من ازدواج میکنی؟
چرا تو این سفر باهات روبرو شدم؟
این غمِ زندگیِ منه
اگه نمیتونیم دوباره با هم باشیم
به خاطر این نیست که خیلی از هم پاشیدیم
شاید بهم دروغ گفت
ولی هیچوقت بیوفا نبود
هر چقدر هم که فکر میکرد من اینطوریم
من هیچوقت اونقدر آدمِ ظاهرسازی نبودم
جرئتش رو پیدا کردم
جرئتِ خداحافظی گفتن رو
واسه خودم یه دنیایی ساختم
دنیایی که دیگه خاطرههات توش نیستن
جرئتش رو پیدا کردم
که بگم خداحافظ
واسه خودم یه دنیایی ساختم
دنیایی که دیگه خاطرههات توش نیستن
میخواستم باهات حرف بزنم
بفرما
حس میکنم دارم به عایشه کلک میزنم
منظورت چیه؟
اشتباه برداشت نکن
دوستش دارم
خوشحالم که عاشقش شدم
ولی نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم
که چون تو گفتی اومدم اینجا
گفتی اون گیرِ یه آدمِ اشتباه افتاده
واسه همین سعی کردم کاری کنم عاشقم بشه
تظاهر کردم که دوستش دارم
هرچند تو همین مسیر واقعاً عاشقش شدم
خوشحالم که داریم ازدواج میکنیم
ولی نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم
که وقتی اولش از من خوشش اومد، داشتم بهش کلک میزدم
تو هم همین حس رو نداری؟
اون همه چیز رو دربارهی آشیش بهم گفت
نمیخواست چیزی رو ازم مخفی کنه
قبل از اینکه مراسمِ عروسی شروع بشه
فکر کنم منم باید همه چیز رو بهش بگم
ولی از خودم میپرسم که درکم میکنه؟
نه، نمیکنه
گاهی اوقات به خاطرِ کسایی که دوستشون داریم
مجبوریم حقیقت رو ازشون مخفی کنیم
مجبوریم دروغ بگیم
با این حال، یه دروغ مثلِ این بهتر از دهها حقیقته
چون نیتِ پشتش پاکه
عایشه رو دوست داری؟
آره
پس چیزی بهش نگو
ولی اون منو دوست داره؟
گاهی نگرانم که نکنه فقط یه رابطهی جایگزینه
ازش پرسیدی؟
داری زیادی فکر و خیال میکنی
مهم نیست چطوری شروع شد
مهم اینه که الان درسته
مطمئنم دوستت داره
ممنون
شب بخیر
سلام
سلام
چطوری؟
خوبم
چی شد که زنگ زدی؟
یه لطفی ازت میخوام
بگو
عایشه زنگ زد
چی گفت؟
داره ازدواج میکنه
تا سه روز دیگه
نمیخواد بیاد لندن
پس میخواد وسایلش فرستاده بشه آمریکا
سعی کرد بهت زنگ بزنه... آدرس رو ازش بپرس، من میفرستمش
از جاش خوشمون اومده
فقط تا آخرِ امروز بهمون وقت بدید که پیشنهادمون رو بدیم
راحت باش
فعلاً
مطمئنی میخوای تو این بازار بفروشی؟
چرا با ضرر بفروشی؟
واسه من خیلی بزرگه
و اون دلیلی که به خاطرش خریدمش
دیگه وجود نداره
خب، تا وقتی که خودت مطمئنی
هستم
امروز هم حرفی برای گفتن نداری؟
روناک همه چیز رو بهم گفت
فقط بگو کجا بفرستمشون
حواسم هست که برسه
اون فقط دربارهی وسایل بهت گفت؟
واقعاً قشنگ به این موضوع فکر کردی؟
تو منو تو وضعیتی گذاشتی که نمیتونم درست فکر کنم
منو کاملاً شکستی
اشتباه برداشت نکن
این رو واسه خودم نمیگم
کاش واسه خودت میگفتی
امروز حنا گذاشتن
اسمش کفِ دستمه
ولی یه چیزی هست که باید بپرسم
سعی کردم نپرسم، ولی داره خفهم میکنه
بپرس
اگه عشق نمیتونه از یه شب با هم بودن جوونه بزنه
پس چطوری میتونه تو یه شب از بین بره؟
فکر کنم فرقِ بین عشقِ من و تو همینه
مالِ من طاقت آورد و درک کرد
مالِ تو با یه اشتباهِ کوچیک به باد رفت
با این حال، در نهایت تقصیر من بود
متأسفم
مراقبِ خودت باش
خداحافظ
هیچوقت ندیده بودم یه عروس اینقدر غمگین باشه
تبریک میگم
تو بردی
تو هم تازگیها پدر شدی
درک میکنی
فقط میتونم امیدوار باشم که یه روزی
همونطوری که من نگرانِ دخترمم، تو هم نگرانِ اون باشی
هیچوقت نمیذارم اون روز برسه
هر چقدر هم که سخت باشه
هیچوقت با اون طوری رفتار نمیکنم که تو داری با عایشه میکنی
هیچوقت بهش خیانت نمیکنم
هیچوقت بهش پشت نمیکنم
قولم رو نمیشکنم
هیچوقت بهش کلک نمیزنم
روهان
و حالا، آخرین اجرایِ امشب
این مخصوصِ شماست، پدرزنِ عزیزم
از طرفِ عایشهی عزیزتون
سوگلیِ این خانواده
که فردا قراره به یه خانوادهی دیگه ملحق بشه
ای کجاوه کِش
به این زودی از این طرف نیا
ای کجاوه کِش
به این زودی از این طرف نیا
واسه یه ذره زمانِ بیشتر
میخوام تو آغوشِ پدرم بمونم
یه کم دیگه صبر کن، التماست میکنم
یه کم دیگه صبر کن
ای پدر
پیوندِ عشقمون قدیمییه
بیا، بیا برقصیم
چون فردا باید برم
ای پدر
پیوندِ عشقمون قدیمییه
بیا، بیا برقصیم
چون فردا باید برم
این آخرین شبِ منه
تو خونهی تو
فردا
عشقم منو میبره به خونهی خودمون
منم همون حسی رو دارم
که تو امروز داری
دستم رو بگیر
بیا بچرخیم و تاب بخوریم
ای پدر
پیوندِ عشقمون قدیمییه
بیا، بیا برقصیم
چون فردا باید برم
تو اولین عشقِ منی
خودت اینو میدونی
و من آخرین عشقِ زندگیِ تو هستم
تو بهم راه رفتن یاد دادی
که سرم رو بالا بگیرم
هر بار که پام لغزید، تو منو گرفتی
نیازی به دعا و برکت نیست
من هیچی نمیخوام
فقط منو محکم بغل کن
عشقِ تو مثلِ خورشیده
فردا
خودم به روشِ خودم مراقبِ خودم هستم
ولی دستم رو بگیر
و کاری کن امروز بچرخم
ای پدر
پیوندِ عشقمون قدیمییه
بیا، بیا برقصیم
چون فردا باید برم
ای کجاوه کِش
به این زودی از این طرف نیا
ای کجاوه کِش
به این زودی از این طرف نیا
واسه یه ذره زمانِ بیشتر
میخوام تو آغوشِ پدرم بمونم
یه کم دیگه صبر کن، التماست میکنم
یه کم دیگه صبر کن
ای کجاوه کِش
به این زودی از این طرف نیا
ای کجاوه کِش
انقدر زود از این طرف نیا
کمی بیشتر
میخوام تو آغوش بابام بمونم
کمی صبر کن، التماست میکنم
کمی صبر کن
ای کجاوه بر
انقدر زود از این طرف نیا
ای کجاوه بر
انقدر زود از این طرف نیا
ای کجاوه بر
انقدر زود از این طرف نیا
بله، راجی
راجی، کجایی؟
وایسا، راجی
چی شده آیشو؟
چرا گریه میکنی؟
حالت بابات خوبه
فقط یه کم احساساتی شد
مامان
پاک خودمو گم کردم
احساس سردرگمی میکنم
معذرت میخوام
ببخشید، نمیخواستم تو یا بابا رو به دردسر بندازم
ولی نمیدونم دارم چیکار میکنم
چی شده دخترم؟
مشکل چیه؟
میترسم
حس میکنم دارم در حق آدی بیانصافی میکنم
من عاشق آشیشم
و میدونم
که خودم پیشنهاد ازدواج دادم
به آدی
ولی الان، مطمئن نیستم
که اصلاً دوستش دارم یا نه
واقعاً نمیدونم دارم چیکار میکنم مامان
نمیدونم دارم چیکار میکنم
این اتفاقها روز عروسی پیش میاد. طبیعیه که آدم دلشوره بگیره و پاش سست بشه
به این فکر کن که چرا از آدی خواستی باهات ازدواج کنه
حتماً یه چیزی تو وجودش دیدی
کلافه بودم
از دست آشیش و از دست خودم
اون موقع فکر کردم
آدی انتخاب درستی برام بود
الان دیگه این فکر رو نمیکنی؟
من با بابات صحبت میکنم. نه
به بابا چیزی نگو
خواهش میکنم
خیلی از دستم ناامید میشه
بهم قول بده
که یه کلمه هم بهش نمیگی
قول بده
حالم خوب میشه
خوبم
خوبم
مطمئنی؟
نه
ولی بابا مطمئنه
اگه اون مطمئنه، پس حتماً به صلاح منه
اگه برام بد بود، نمیذاشت این اتفاق بیفته
شاید در مورد بقیه چیزا ندونم
ولی از این یکی مطمئنم
چه در مورد آشیش مطمئن باشم
و چه در مورد آدی
به بابا کاملاً اطمینان دارم
اگه اون فکر میکنه درسته
پس برای منم درسته
بهم قول بده که به بابا چیزی نمیگی
قول؟
قول میدم
چی شده راجی؟
خوبی؟
اشتباه کردم راجی
یه اشتباه بزرگ
عهدم رو شکستم
چی داری میگی؟
چی شده؟
اون قولی که برای محافظت از آیشو داده بودم
نتونستم در برابر غرور خودم ازش محافظت کنم
و وقتی داشتم سعی میکردم نجاتش بدم، نتونستم از دست خودم نجاتش بدم
من پدری شدم
که قولش رو فراموش کرد
که همیشه پشت بچههاش باشه
که پای تصمیماتشون وایسه
که وقتی زمین خوردن، دستشون رو بگیره
زیادی مته به خشخاش گذاشتم
حق انتخاب رو از آیشو گرفتم
داری احساساتی برخورد میکنی راجی
داشت تصمیم اشتباهی میگرفت. خب که چی، راجی؟
حتی اگه داشت تصمیم اشتباهی میگرفت، مگه چی میشد؟
اگه اشتباه کنه، من هستم
تو هستی
یه کاریش میکردیم
ولی این ترس من
باعث شد یه کار کاملاً اشتباه انجام بدم
چی شده راجی؟
کجا داری میری؟
دخترم به من اعتماد داره
که کار درست رو براش انجام بدم
نمیتونم اعتمادش رو بشکنم، راجی
اشتباهاتی که کردم رو جبران میکنم
مطمئن میشم با همون مردی که دوست داره ازدواج کنه
میرم آشیش رو برگردونم. تا برگردم، همهچیز رو مدیریت کن
چرا خودت بری؟ بهش زنگ بزن
اون نوکر من نیست
که با دستور من بیاد و بره
اون قراره داماد ما بشه، راجی. سعی کن بفهمی
باید برم اونجا و ازش خواهش کنم. بعید میدونم حتی حرفم رو گوش بده
لباسات رو عوض کن. میخوای با همینها بری؟
گریهام گرفته
سالمه و دارم سعی میکنم خودمو قانع کنم که این کار درسته ۵۲
ولی نمیتونم
دلم میخواد یه سیلی بزنم تو گوشت
فقط گفتنِ اینکه دوباره کل این مصیبت رو تحمل میکنی کافی نیست
باید واقعاً همهچیز رو از اول انجام بدی
منطق رو باید یه بار دیگه بذاری کنار
تاریخ پر از مثالهاییه
از جنون تو عشق، نه عقلانیت تو عشق
اگه دوستش داری، پس یه عاشق واقعی باش
یه عاشقِ مبادی آداب نباش
چی گفتی؟
"من حقِ جنگیدن برای تو رو از دست دادم."
چیزی به اسم "حق جنگیدن" نداریم
همیشه باید برای حقت بجنگی
تا آخرین لحظه
اگه انقدر پیر شدیم که حتی نمیتونیم برای عشق بجنگیم
پس بهتره بازنشسته بشیم
تا بازنشستگی خیلی مونده
لعنت به نزاکت
آیشا مال منه
مطمئنی؟
داری میری اونجا که عروسی رو بهم بزنی، درسته؟
نه اینکه دستش رو بگیری و تا پای سفره عقد ببریش؟
اون سفره عقد رو به آتیش میکشم
اینه پسر
بزن بریم
عاشقپیشه به راه افتاد
پدرت داره میره
دیگه رسیدیم به مرحله آخر
فکر میکنی عشق واقعی فقط یه بار اتفاق میافته؟
اگه آیشو با تو آشنا نمیشد
عاشق کس دیگهای نمیشد؟
کسی که تا سالهای سال کنارش بمونه؟
من عاشق آیشا هستم
ولی قول میدم اگه بخواد بره
سعی نکنم جلوش رو بگیرم
اگه موفق شدی، مطمئن شو به همون زندگیای برسه
که هر دومون براش میخوایم
ماه امشب حتماً خیلی حسودیش میشه
این دیگه چه
یه فرصت میخواستی. بفرما، اینم فرصت
عقلت رو از دست دادی؟ تو به خودت میگی دوست؟
تقصیر من نیست
عمو بهم گفت یه پیرمرد گیرت انداخته
که نیاز به نجات داری. منم اومدم نجاتت بدم
از من پرسیدی؟
پرسیدی؟
عمو گفت تو عشقش عقلت رو از دست دادی
که عشقش کورت کرده
و تو هم شدی شوالیه نجات با اسب سفید
من هیچوقت ازت خواستم نجاتم بدی؟
شما مردهای فلانفلانشده
اصلاً نمیخواید از حماقتهای خودتون خلاص بشید
تو میخوای تصمیم بگیری چی برای من درسته یا غلط؟
همهتون سرخود تصمیم گرفتید که من نیاز به نجات دارم
و همهتون شروع کردید به نجات دادن من
من
مگه بچهام؟
خودم عقل ندارم؟
اصلاً اگه نداشته باشم هم، زندگی خودمه
تو کی هستی؟
از من باهوشتری؟
معذرت میخوام
جدی میگم
عمو منو ترغیب کرد این کار رو بکنم
قسم میخورم فقط به عنوان یه دوست بهت نگاه میکنم
مطمئنی؟ آره
این جملات مهتابی رو آنلاین پیدا کردم
حالا خوب گوش کن
دقیقاً همون کاری رو میکنی که من بهت میگم
و اگه به کسی لو بدی
دفعه بعد به جای دمپایی، با پاشنه کفش میزنم
پاشنه کجا میخوره؟ فهمیدم
خب، دیگه کی دستش تو کاره؟
تا جایی که میدونم، مامان و بابات
و حالا داریم میریم پایین
و حالا داریم میریم پایین
و حالا داریم میریم پایین
نمیتونستی درست منو بگیری؟
منظورت چیه؟ خیلی سنگینی
پرشت کاملاً غلط بود. پرش من غلط بود؟
پس این هیکل به چه دردی میخوره؟
نمیتونم. من واسه خودم عزتنفس دارم
چطوری همینجوری لبامو بهت قرض بدم؟ اگه عصبانی بشه چی؟
اگه وحشی بشه چی؟
اگه هیجانزده بشی چی؟
اگه هورمونها بزنه بالا چی؟ اگه هوس غلبه کنه چی؟
خیالت راحت، طوری نمیشه
حالا ساکت شو
زمانبندی خیلی مهمه
هیچی؟
با من ازدواج میکنی؟
ازدواج؟ دیوونه شدی؟ من با ازدواج موافقت نمیکنم
قول دادی هر چی میگم انجام بدی
باشه
تو با بابام راه بیا
منم میرم روناک رو راضی کنم
بگو
یه سوال داشتم
آیا دارم به آیشا کلک میزنم؟
میخواستم باهات حرف بزنم
حس میکنم دارم به آیشا کلک میزنم
میخواستم باهات حرف بزنم
حس میکنم دارم به آیشا کلک میزنم
یه لطفی در حقم بکن
بگو
حنا رو امروز گذاشتن
اسمش کف دستمه
من که واضح بهت گفتم منو قاطی نکن
داداش، اگه تو کمکم نکنی کی بکنه؟
نه
فکر نمیکنم باید بچه دوم بیاریم
اگه از بدِ حادثه گیرِ یه برادر بیفته چی؟
یه برادر مثل این؟
بهتره که تکفرزند بمونه و بزرگ بشه
حداقل اینطوری
توقعی ازش نداره
اگه برادرش پشتش نباشه چی؟
باید چیکار کنم؟
من هیچوقت باهاش طوری که تو با آیشو رفتار میکنی، رفتار نمیکنم
هیچوقت بهش کلک نمیزنم. هیچوقت بهش خیانت نمیکنم
قولم رو نمیشکنم
این چه پدریه که تو داری؟
انگار دلش از سنگه. اصلاً نرم نمیشه
حرفهای احساسی من هیچ تاثیری روش نداشت
این چه جور باباییه که ما داریم؟
به طرز باورنکردنیای سختگیره
حالا چیکار کنیم؟ مراسم تموم شد
فقط یه سلاح برامون مونده
زود باش، به پاهام بیفت
التماسم کن
در عوض یه چیزی میخوام
هر چی بخوای
اسم تمام بچههات رو من باید انتخاب کنم
ولی این... اون داره مذاکره نمیکنه
داره بهت دستور میده
ببخشید، راجی
برای اولین بار تو این ۳۳ سال و امیدوارم آخرین بار
ما "راجی" نیستیم
این یه بار، تو راکشی و من آنجو
آنجویِ تو موقتاً عهدش رو میشکنه
که همیشه پشتت وایستم
چون یه عهد دیگهای هست که خیلی مهمتره
قولی که مادرها به دخترهاشون میدن
مادرها هیچوقت هیچکس رو به دخترشون ترجیح نمیدن
امروز اشکش رو دربیار عزیزم
اگه امروز دل بابات نرم نشه
اونوقت دیگه به عشقِ پدرانه شک میکنم
نگران نباش
امشب قراره یه رودخونه اشک بریزه
چه از آشیش مطمئن باشم چه نباشم
یا حتی از آدی
از بابا مطمئنم
الو. کیه؟
آقای راکش، روناک هستم از لندن
من توی کارهای بقیه دخالت نمیکنم
ولی چون آیشا رفیقمه دارم بهت زنگ میزنم
آشیش عقلش رو از دست داده
داره میاد چندیگر که عروسی رو بهم بزنه
یه کاریش بکن. زود باش
خداحافظ
راجی، همهچیز ردیف شد
آشیش داره از لندن میاد که عروسی رو بهم بزنه
پس من توی فرودگاه منتظرش میمونم و میارمش خونه
ببین، به آیشو چیزی نگو
بریم بخش ورودی
آشیش
نمیتونی جلوم رو بگیری. من نیومدم اینجا که جلوت رو بگیرم
میخوام با خودم ببرمت. چرا؟
واقعاً معذرت میخوام
دربارهت اشتباه قضاوت کردم
واسه همین اومدم اینجا که ببرمت خونه
من معذرت میخوام. تو چرا معذرت میخوای؟ من معذرت میخوام
متأسفم که به خاطر من اومدی ولی نمیتونم باهات بیام
اگه این کار رو بکنم، آیشا فکر میکنه تو منو آوردی اینجا
اون باید بدونه که من خودم اومدم
نه، خیلی مهمتره که بدونه من تو رو آوردم اینجا
اون باید بدونه که من پدر خوبی هستم
شرمنده، ولی اون باید بدونه که من شوهر خوبی هستم
ببخشیدا، تو هنوز شوهرش نیستی. در آینده میشی
ولی من همین الان در زمان حال، پدرشم
پس اولویت من واسه پس گرفتنِ احترامِ آیشو بیشتره
بیا
تاکسی
صبر کن
آقا... کد تایید (OTP)
کد رو نمیدم
فکر میکنی اگه بخوام نمیتونم این ماشین رو راه بندازم؟
اونم بدون کد؟
خودت که میدونی
واقعاً معذرت میخوام
حق با توئه
دارم خودخواهی میکنم
برو
بیا دیگه، عجله کن
گازش رو بگیر
تحت هیچ شرایطی نباید زودتر از ما برسن
دروغگو
اسمت چیه؟
آقا، میلکا هستم
گازش رو بگیر میلکا
داری چیکار میکنی؟
فکر کردم توی موقعیتهای مهم اینطوری پیاده میشن
آیشا
آیشا. آیشو
من اینجام آیشا. من اینجام
آوردمش آیشو. آوردمش
به حرفش گوش نده. من خودم اومدم
راجی، بهش بگو که من آوردمش اینجا
آخه مگه فرقی هم میکنه؟
اصلاً چرا این اینجاست و تو چرا آوردیش؟
چون عاشقتم عزیزم. نمیتونم بذارم این عروسی سر بگیره
اوه، تمومش کن
این عروسی نمیتونه انجام بشه چون من اجازه نمیدم
جفتتون عقلتون رو از دست دادین؟
جایگاه تزیین شده، مهمونها هم اومدن
منم که لباس پوشیدم و آمادهم
چرا نباید عروسی سر بگیره؟
بابا تو چطور میتونی به حرف این گوش بدی؟
به این نمیشه اعتماد کرد
هر لحظه ممکنه منو ول کنه
اون ولت نکرد
فکر نمیکنم این کار رو کرده باشه
احتمالاً چون فکر میکرده با آدی خوشبختی، رفته
حتماً به خاطر خوشبختی تو رفته. من اینطوری فکر میکنم
آره، من با آدی خوشبختم
اون منو دوست داره. منم دوستش دارم
آدی واسه من آدمِ درستیه
بابا چِت شده؟
آیشو، میدونم که آشیش رو دوست داری
و اون آدمِ درستیه واست. بله
مگه ما آدی رو چقدر میشناسیم؟
هیچی. بله
چطور ممکنه آدم توی یه ماه عاشق بشه؟
غیرممکنه. عزیزم
آمادهام
فوقالعاده شدی
بهش گفت عزیزم
به عزیزِ تو گفت عزیزِ خودش
داره حق تو رو بالا میکشه
حق منو همین الان پس بده
به کی میگی عزیزم؟
تو خودت هنوز بچهای
فقط من حق دارم بهش بگم عزیزم. اوه، تو اینجایی
ببخشید، متوجه نشدم
خب، خیلی پخته رفتار کردی که اومدی توی عروسیمون بهمون تبریک بگی
نیومدم که بهتون تبریک بگم
اومدم که جلوی این عروسی رو بگیرم
عمو جون، میدونم که هنوز با قضیه کنار نیومدی
ولی به موقعیت نگاه کن
میفهمم. کنار اومدن باهاش لازمه
وقتی ازدواج کردیم و ماهعسلمون تموم شد
اونوقت میتونی آیشا رو ببینی
و با قضیه کنار بیای
منم جولت رو نمیگیرم
من از نسل جوونم
روشنفکرم
کل نسل شما احمقن
نسل من قدیمی و سنتیه
من هیچوقت نمیذارم زنم بره با معشوقهش دیدار کنه
چی؟
توی نسل شما، بردنِ زن پیش معشوقهش یه فرمولِ برنده بود
داره تیکه میندازه به فیلم "دلدادگان"
آخرش کی به دختره رسید؟ جواب بده
امروز هم من به این دختر میرسم
ببین. عروسی منه و من حسابی تیپ زدم
دعوا لباسمو خراب میکنه
هیچی نمیگم چون حال آیشا بد میشه
وگرنه تا الان کار به خون و خونریزی کشیده بود
بیا بریم عزیزم
هی هی
هی، وایسا
پدر زن، شما هنوز حاضر نشدین. مهمونها رسیدن
پس لباستون کو؟
روهان، زود باش لباسشو بیار
وقتی قراره عروسیای نباشه، چه فایدهای داره؟
وقتی من اجازه نمیدم این عروسی سر بگیره، چه فایدهای داره؟
عروسی بیعروسی؟
چرا عروسی نباید بشه؟
چه بشه چه نشه، مهمونها دیگه اومدن
اصلاً قشنگ نیست که بابای عروس اینطوری بهشون خوشآمد بگه
راست میگه
احترامِ مرد به لباسشه
درسته
عزیزم، داره دیر میشه
بابا، فکر کن مردم چی میگن
اگه عروسی لحظه آخری کنسل بشه
اونوقت درباره من و تو و همهمون چه فکری میکنن؟
واسم مهم نیست، آیشو
گور بابای خودشون و احترامشون
اگه پدر خوبی باشم، احترامم حفظ میشه
و اگه تو خوشحال باشی، منم پدر خوبیام
بقیهاش برام مهم نیست
دیدی چی شد؟
طوری وانمود کرد که انگار
انگار خوشبختی آیشا اولین اولویتشه
انگار اصلاً حرف مردم واسش مهم نیست
آیشا
واسه من، خوشبختی تو از همه چیز مهمتره
منم اصلاً حرف مردم برام مهم نیست
تنها چیزی که برام مهمه اینه که عاشقتم
داریم دیر میکنیم. عزیزم، من فقط به احساسات تو اهمیت میدم
بابا، احساسات ممکنه توی یه لحظه عوض بشن
چقدر احمقانه
کی اینو گفته؟
یه آدمِ فهمیده و پخته
چطور تونستی حرفشو باور کنی؟ از این احمقها دوری کن
آشیش اینو گفت
ببخشید
نه، من معذرت میخوام
حرف احمقانهای بود. حرفمو پس میگیرم
عزیزم، اون حرفشو پس گرفت. حالا تو هم اونو دوباره قبول کن
نه
من آدی رو دوست دارم
میخوام با آدی ازدواج کنم
منم دوستت دارم عزیزم
آیشو عزیزم، داره دیر میشه. وقتشه که حلقههای گل رو بندازیم گردن هم
من روی جایگاه منتظرتم
تو هم با یه آهنگ رمانتیک زود بیا اونجا
شما دو تا سعی کنید بفهمید
احساسات من واقعاً عوض شده
دیگه اون حسی که به آدی دارم رو به آشیش ندارم
من عوضش میکنم
اگه دوباره عوض شد چی؟
نمیذارم
نمیذاره اینطور بشه عزیزم. من این مرد رو میشناسم
اون آدمِ روزهای سخت نیست بابا، جا میزنه
اون ترکم میکنه
آیشا
من فقط میدانم که عاشقتم
و با هر کسی که لازم باشه سر تو میجنگم. با همه
حتی با خودت هم میجنگم. گوش کن عمو
به من نگو عمو
تو رفتی! تو باختی
دیگه خیلی دیر شده
همیشه گله میکردی که چرا واسهت نمیجنگم
الان بهم بگو. بزنم لهش کنم؟
این کار رو میکنم. راجی، جلوشون رو بگیر
نه. اگه آیشو فقط با دیدنِ کتک خوردنِ آدی
میفهمه آشیش چقدر دوستش داره، پس بذار آدی رو بزنه
آره. بیاین یک بار برای همیشه تکلیف رو روشن کنیم
منو بزنه؟
عمو چطور این حرف رو میزنید؟ فکر کردین من نمیتونم بزنمش؟
نمیخوام لباسم خراب بشه
سن و سالش رو هم در نظر بگیر
در ضمن تو از کی رفتی سمت اون؟
خودت گفتی اون یه پیرمردِ هیزه
یکم احترام نگه دار
اون از تو بزرگتره
داشتم میزدمشها
دیگه صبرم لبریز شده
حالیش میکنم
دارن تحریکمون میکنن
گول نخور
میخوان عروسیمون رو بهم بزنن
بیا اینجا عزیزم
یه دخترِ مناسبتر واست پیدا میکنم
اون جایی نمیره. آدی، بیا حلقهها رو عوض کنیم
اول خانمها
آیشو، خواهش میکنم به حرفم گوش بده
آدی دوستت نداره
همهی اینها نقشهی بچهگانهی من بود
همهاش تقصیر منه
معذرت میخوام
منم معذرت میخوام آیشا
به حرفش گوش دادم و فکر کردم دارم فداکاری میکنم
حق با تو بود
هیچوقت نباید ترکت میکردم
باید واسهت میجنگیدم
دوستت دارم آیشا
و بهم اعتماد کن
بدون تو نمیتونم زندگی کنم. نمیخوام بدون تو زندگی کنم
باور داری که عشق فقط یک بار اتفاق میافته؟
اگه ما با هم آشنا نشده بودیم
مگه من عاشق کس دیگهای نمیشدم؟
چرا، میشدم
و شاید مردی رو پیدا میکردم
که بتونه تا چند دههی دیگه خوشبختم کنه
حالا که همچین مردی رو پیدا کردم
و دارم به سمتش میرم
چرا سعی داری منو دوباره سمت خودت بکشی؟
همه توی این نقشه دست داشتن
از جمله خودِ من
داشتین با ما بازی میکردین
این بابا و تو بودین که داشتین با زندگی ما بازی میکردین
من فقط مطمئن شدم همون زندگیای رو داشته باشیم
که دلم واسهمون میخواست
شاید یه کلینیک باز کنم
من بردم
من باعث شدم که ببری
آره، مانجو
آره منجو، ردیف شد
عروسی دیگه، چی فکر کردی؟
چون زدم عروسیشو بهم زدم، حالا خودم باید باهاش ازدواج کنم
آخی طفلک
حتماً حسابی دلت شکسته
عیب نداره، ما هواتو داریم
دخترا اشتباه متوجه شدین، این نقشه خودم بود
چون من آدم خوبیم، باعث شدم دوباره به هم برسن
بده من باهاش حرف بزنم
سلام خانم منجو
کیتو هستم، خیلی تعریفتون رو شنیدم
بدون شما و بچهها، اصلاً نمیشد الان جورش کرد
لباسی که اندازه سایزش باشه نداشتیم
تاریخش رو هم طبق طالعبینی «آدی» فیکس کردیم
آره، لطفاً مشخصات دقیق تولد آشیش رو برامون بفرستین
تصمیم گرفتی چی صداشون کنی؟
مامان، زنداداش، خواهر، معذرتخواهی
اصلاً نمیدونم
چطوره ما رو به اسم کوچیک صدا کنی؟
به نظرتون عجیب غریب نیست؟
ما آدمهای تحصیلکرده و بافکری هستیم
ما مدرنیم
آره
اون میگه
آره
این یه بطری خالیه، ولی توش جینه
و این بطری مال یه غول چراغ جادوئه
چشمها قرمز و قدمها لرزون
هر کسی که بطری دستشه، حالش همینه
لبها سرخ و وردِ زبون همش فحش و ناسزا
هر بار که درِ بطری باز میشه
درش رو باز کن تا روح از بدنت بپره
این بطری واسه خودش عالمی داره
بعضیها میگن به دل میشینه
و غم رو پنهان میکنه
بعضیهای دیگه میگن
که معشوق رو از اعماق قلب صدا میزنه
و بعضیها هم میگن
فقط کافیه یه بار مزهاش کنی تا معتادش بشی
اما من میخوام بنوشم
چون با بودجهام جور درمیاد
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
ابرهای تیره جمع شدن
هوا پر از شور و حاله
ابرهای تیره جمع شدن، هوا چقدر باحاله
پیکت رو ببر بالا و تکون بده
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
امشب عاشق شراب شو
علیه پند و اندرز شیخ طغیان کن
این شراب همین حالا هم دنیا رو زیر و رو کرده
خدا رو شکر که این شراب رقیبی نداره
حداقل یه نگاه محبتآمیز به صورت همدمت بنداز
بیا و به میخانه پناه ببر تا زندگیت ساخته بشه
همین که چشمهامون به هم بیفته، لذت جوونی رو میچشی
طعم دلپذیر آبِ انگور شیرین رو میفهمی
بذار هر نگاهی از سرِ هوس، گلگون بشه
از نوشیدن دست نکش تا وقتی که دنیا غرق شراب بشه
وقتی جام رو برات میارن، روت رو برنگردون
وقتی جام رو برات میارن، روت رو برنگردون
وقتی پای نوشیدن وسط باشه، ترس دیگه چیه؟
وقتی پای نوشیدن وسط باشه، ترس دیگه چیه؟
طوفانی به پا شده
توی میخانه
توی میخانه طوفانی به پا شده
تو هم وارد این غوغا شو و مستی کن
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
یه شب توی میخانه نشسته بودم که سر و کله معشوق پیدا شد
وقتی گله و شکایتها شروع شد، لعنتی، یه بطری دیگه باز شد
از چشماش خون میچکید، بند دلم پاره شد
اما تا دو پیک بهش دادم، دوباره حالش سر جاش اومد و شکفت
بهم گفت: «تو که عاشقمی، پس چرا عذابم میدی؟»
«وقتی با تیغ میزنی، عاشقی یا قاتلِ جونی؟»
«قدیما خونه من میموندی، حالا آواره میخانهها شدی.»
«وقتی به اونجا میرسی، کنار کی تخت میخوابی؟»
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
تلو تلو بخور، مدام مستی کن ای میگسار
تلو تلو بخور، بیوقفه برقص
اون میگه
یو یو هانی سینگ
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.