All language subtitles for Satantango 1994 [BluRay - RunTime 7h 19mn 35s

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German Download
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese Download
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish Download
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

FOR Alf Bold

مترجم: پیمان صالحی فرد

Starring

اثری از: بلاتار

تانگوی شیطان

« تنـظیـم زیـرنـویـس: « آرِن زُهرابـی :. Aren Zohrabi .:

یک صبح اکتبر ...پیش از آن که

اولین قطرات باران طولانی مدتِ پاییزی بر خاک خشک ببارد

پیش از آن که جاده را گل آلود کند و ارتباط شهرک را قطع کند

.فوتاکی با صدای زنگی از خواب برخاست

کلیسای کوچکی، هشت کیلومتر .دورتر از آن جا بود و مهجور مانده بود

ناقوسی نداشت و برجک اش .در زمان جنگ فرو ریخته بود

.شهرک، دورتر از آن بود که صدایی به آن جا برسد

خبر آمدن آن ها

چی شده؟

هیچی. بخواب

سهممو برمی دارم .و امشب از این جا میرم

یا شاید فردا

فردا صبح

خواب بدی دیدی؟ - آره -

.توی یه اتاق نشسته بودم

.یکدفعه یکی زد به پنجره

.جرأت نکردم بازش کنم

.از لای پرده ها دزدکی نگاه کردم

،فقط پشتشو تونستم ببینم ...داشت می رفت طرف دستگیره ی در

،داشت داد می زد .یه چیزی بود که نمی تونستم ازش سر در بیارم

...ته ریش داشت

.چشماش انگار شیشه ای بود

.می خواستم داد بزنم، ولی صدام درنمی یومد

بعدش...خانوم هالیکس رو دیدم که از پشت پنجره .داشت داخل رو نگاه می کرد، پوزخند می زد

...می دونی وقتی پوزخند می زنه چه جوری میشه

زل زده بود توی اتاق .بعد یه دفعه غیبش زد

مرده داشت لگد می زد به در .داشت به زور بازش می کرد

با عجله رفتم طرف میز .خواستم کشو رو باز کنم

.که در شکسته شد

.همون جا توی راهرو وایساد

بالاخره کشو رو باز کردم و چاقو رو آوردم بیرون

داشت میومد طرفم

.یک دفعه رفت زیر میز آشپزخونه دراز کشید

ماهی تابه های آبی و قرمز همه جا پخش شده بودن

بعد ،زمین زیر پاهام حرکت کرد

کل آشپزخونه داشت حرکت می کرد

...مثل یه ماشین

صدای زنگ بیدارم کرد - کجا؟ این جا؟ -

.دو بار صدا کرد

آخرش دیوونه می شیم - نه -

.مطمئنم امروز یه اتفاقی میوفته

.شوهرمه. مطمئنم

برو

هر چی که من می گم باید انجام بدی، فهمیدی؟

برو چیزاتو جمع کن

.امشب می ریم. لباساتو جمع کن

.چکمه، کت، رادیو. همه چیز

باید امشب بریم می فهمی؟

گرفتیش؟ - چیو داری می گی؟

،با کرانر حرف زدم .امشب با پول ها می ریم

اگه این کارو نکنیم .دیگه هیچ وقت نمی تونیم از این جا فرار کنیم

فکر کردی بقیه می ذارن؟ هالیکس، معلم مدرسه و فوتاکی؟

.هر چی می گم باید انجام بدی یه سال کار نکردم، حالا از دستش بدم؟

.می فرستمشون به جهنم .بدون این که چیزی بفهمن

.بالاخره می تونیم مزرعه رو بخریم

تو یه دیوونه ای - چی داری می گی؟ -

.عصامو بیرون جا گذاشتم

برو دیگه

اشمیت، خونه ای؟

می خواستی با پولا در بری؟

.فکر نمی کردم بخوای این کارو کنی

.بذار بگم

کرانر هم هست؟ - پنجاه - پنجاه -

خب، حالا چی می شه؟

.چی می شه؟ تو هم هستی

.تا شب صبر می کنیم، بعدش می ریم

منظورت چیه؟

.منظورم اینه که سه تامون می ریم به راه خودمون

.عصبانی نشو

.می خوام بگم که سهمتو بهم قرض بدی

.برای یه مدت کوتاه... یه سال

.تا وقتی که یه جایی پیدا کنیمو آب ها از آسیاب بیوفته

! حتما شوخیت گرفته

.گفتی از این جا نمی خوای تکون بخوری

.نمی خوام تا آخر عمرم این جا بمونم و بپوسم

.من که نگفتم سهمتو ببخشی به من. فقط قرضش بده

.منم به اندازه ی بقیه زیاد کار کردم

اون وقت تو حرف از قرض می زنی؟

پس بهم اعتماد نداری؟ - معلومه که ندارم -

.تو و کرانر دستتون تو یه کاسه س

.می خواید با همه ی پولا بزنید به چاک

اون وقت انتظار داری بهت اعتماد کنم؟

از بقیه چه خبر؟ - از کجا بدونم؟ -

.قبل از رفتن باید وایسیم تا هوا تاریک بشه

.با کرانر همین توافق رو کردیم

فقط بهم بگو چرا برگشتی؟

...خب ما توی راه فهمیدیم .و...اون زن...نمیتونم ولش کنم

.راس می گی. واقعا ارزششو داره

کرانر چی؟ - اونا میرن شمال -

...زن کرانز از الوارخونه خبر داره

بارونه

می دونم

.می خوام برم جنوب. اون جا زمستوناش کوتاه تره

.یه مزرعه کرایه می کنم

.نزدیک یه شهر پر رونق

.می خوام تموم روز پاهامو توی یه کاسه ی آب گرم بذارم

...یا

.نگهبان یه کارخونه ی شکلات سازی بشم

.یا دربان یه مدرسه ی دخترونه بشم

.و سعی می کنم همه چیو فراموش کنم

هر شب یه لگن آب داغ .و استراحت

.فقط نگاه می کنم که این زندگی کوفتی قراره چه جور بگذره

کدوم جهنمی قراره بریم؟

.توی اولین شهر پلیس می گیرمون

.اونا حتی اسممون هم نمی پرسن

...با جیب های پر پولت- ...موضوع همینه-

.یه ساک جمع می کنیم و مثل گداها راه میوفتیم

به تو مربوط نیس - بله؟ -

هیچی

.یواش، الان بیدارش می کنی

معطل چی هستیم؟ چرا پول ها رو تقسیم نمی کنیم؟

زود باش

طاقتت طاق شده؟

بیا تقسیمش کنیم

خیالت تخت. سهمتو می گیری

.صبر کن تا کرانر بقیه ش رو بیاره

خیلی ساده س

تو هر چی داری رو تقسیم می کنیم

.بعدا بقیه ش رو سر دوراهی تقسیم می کنیم

برو چراغ قوه رو بیار

...اینم نور

واسه این که پول ها رو بهتر ببینی تا نگی دارم تقلب می کنم...

بشمارش

درسته

آقای اشمیت؟ خونه ای؟

زود قایمش کن

! دکش کن بره

.اگه پاشو بذاره این جا می کشمش

زنت خیلی وقته رفته بیرون - پدرشو درمیارم -

چی می خواست؟ - دیوونه شده -

می گه ایریمیاش و پترینا تو راهن

!شاید همین الانم توی مشروب فروشی باشن

...شاید رسیده باشن این جا

.راهنما، وقتی اونا پیچیدن سمت دوراهی دیدشون

.گفته اونا رو توی شهر دیده بوده

.همین گوشه کنارا دارن می چرخن

دیوونه شده

ولی اگه راست باشه چی؟ - ...خب، اون وقت-

.اونا یه سال و نیم پیش مرده ن .اینو همه می دونن

.خودتونو نبازین. این یه تله س

مگه می شه سانی هورگوس بهمون دروغ گفته باشه؟

اون خودش بهمون گفت - یه سال و نیمه مرده ن -

من بهش شک داشتم ولی هیچ کس به حرفام گوش نداد

.بهمون دروغ گفته. معلومه که داره دروغ میگه

دیوونه شدین

همه چی عوض می شه. حالا می بینید

.ایریمیاش یه اعجوبه س

اون اگه بخواد می تونه از پهن گاو

.یه قلعه بسازه

هیچ راهی نیس

می خوای گند بزنی به نقشه م؟ - منظورم این نبود -

یه آدم مرده دوباره زنده میشه؟ .فوتاکی، لااقل یه کم عقلتو به کار بنداز

اونا به یه چیزی شک کردن .و می خوان پته مونو بریزن رو آب

من می خوام برم مشروب فروشی - شاید راست باشه -

احمق ها

.نمی تونی از دست ایریمیاش در بری

خودت خوب می دونی. پس؟

خیلی خرید

...اگه باورش نکنی- !گورتو از این جا گم کن-

.ولی بهتره پولمو همین جا روی میز بذاری

اگه باورش نکنی .پس باید بذاریم اول زنت بره

پولا چی؟

خب...می ذاریم همین جا که هست باشه

بهش اعتماد داری، مگه نه؟

پس من میرم

.می دونین؟ اونا این جان .شوهرم منو فرستاد که بیام بهتون بگم

.ولی باید بدونین .خانم هالیکس رو دیدیم که این جا بود

.و اما پول ها، شوهرم گفت گور پدرش

مال ما نیس. قایمش کنید. فرار کنید هیچ راهی نیس

...ایریمیاش و پترینا می فهمن

می دونستم که هورگوس عوضی این چیزا رو از خودش درآورده

.ولی هممون از اول حرفشو باور کردیم

تو هم هستی - چرا با ما نمیاید؟ -

پس بریم؟

،پس ابتدا اشمیت رفت .و فوتاکی، لنگان از پس او

.سعی می کرد با عصایش راه را در تاریکی بجوید

.و باران بی امان، فحاشی های اشمیت را فرو می برد

فوتاکی با سرخوشی :حرف های دلگرم کننده ای را تکرار می کند

مهم نیس پیرمرد" " یه زندگی عالی رو ردیف می کنیم... یه زندگی عالی

از مرگ، زنده خواهیم شد

.این دو تا ساعت، زمان های متفاوتی رو نشون میدن

.هر دوشون اشتباهن .این یکی خیلی کند حرکت می کنه

اون یکی به جای نشون دادن زمان انگار داره وضع نا امیدکننده ما رو نشون میده

:مثل تقابل شاخه ها و بارون

.نمی تونیم از خودمون دفاع کنیم

شاخه ها و بارون؟

.بهت بگم، شاعر خوبی هستی

به نظرت این جا مشروب فروشی داره؟ - فکر نکنم -

منتظر چی هستین؟

ما یه احضاریه داریم - بده ببینم -

نمی تونی بخونی؟ طبقه ی چندم نوشته؟

دوم - بیاید دنبالم -

.کارت شناسایی

میشه کارت شناسایی و احضاریه تونو ببینم؟

.این برگه رو پر کنین و پشتشم بخونین

.بیاین دنبالم

ایریمیاش؟ - بله، منم -

بشینید

تو کولی ای؟ نه، اسمم پتریناس -

پترینا؟ این اسم کجاییه؟ - رومانیایی -

از اصلیتت چیزی می دونی؟ - نه -

ایریمیاش

...خب

.این به حال و حوصله ی من بستگی داره

چرا وقتی آزاد شدین نگران پیدا کردن کار نبودین؟

فرصتتون کوتاه بوده حتما خیلی خسته بودید

.شما زیر نظر بودید

و هیچ وقت هم حتی به فکرتون نرسید که دنبال یه کار بگردین

.کاپیتان، تو ما رو می شناسی

نه زیاد

ولی واقعا از آینده تون چی می دونید؟ ...شماها جونید

...منم از کاری که می کنم خوشم نمیاد، ولی

فکر می کنی همه ی عمرت بیکار می مونی؟

آره

این جا مدرکی هست که میگه شما کوچک ترین ارزشی هم برای کار قائل نبودید

.یا کار سختی انجام ندادین

جالبه

.ولی زمان، مبناس

زن و بچه دارین؟

چشم امید به حمایت پسرت داری؟ یا کس دیگه ای؟

وقتی پات بشکنه، زمین گیر بشی ...یا سرت بشکنه

.وقتی که دیگه نتونی از پس خودت بربیای...

.ما هم مثل شما،طرف قانونیم

.ما از قانون آگاهیم و تا حالا ازش سرپیچی نکردیم

طبق این مدرک، شما تا حالا .هر کاری که کردین سرپیچی از قانون بوده

...نه- و تموم تلاشتونم برای این کار کردین -

.این فقط ظاهر قضیه س

خب! پس اصلش چیه؟

.پیروی از قانون

چرا فقط از الان شروع کردین به قانون احترام بذارین؟

.از الان شروع نکردیم

شما از بچگی به قانون احترام می ذاشتین؟

آره، پدربزرگم حتی الان هم .به قانون احترام می ذاره

.اون پدربزرگت بوده، نه تو

از خودت بگو .نه از پدربزرگت

.کاپیتان، ما شهروندهای وظیفه شناس این کشوریم

مایلم بهتون خاطر نشون کنم که از .خدمات ما چندین سال استفاده شده

چه طور اتفاق افتاد؟

.زندگی تونو، مصیبت بار نشون ندید

.تو این موضوع متواضع باشین، اصلا مصیبت نیس

کاپیتان تو از وضعمون خبر داری - خب آره -

.ولی این مصیبت نیس، یه شرارت ساده س

چرا نمی خواید اوضاع مثل قبل باشه؟

کی مثل قبل درش میاره؟

.نه این که زندگی انسان با ارزش نیست

.برقراری نظم وظیفه ی همه ی مسئولانه

.در حقیقت، وظیفه ی همه ست .نظم

.هر چند آزادی چیزی برای انسان نداره

...آزادی یه چیزه مقدسه، یه چیزه

.عمرمون کوتاه تر از اونه که بخوایم به درستی بفهمیمش

اگه دنبال یه رابط می گردین .به پریکلس فکر کنین

.اجبار و آزادی به شدت با هم در ارتباطن

،باید به هردوشون اعتقاد داشته باشیم .ما از هردوشون رنج می بریم

.هم از اجبار، و هم از آزادی

،اما زندگی انسان، پرمعنی .گران بها، زیبا و کثیفه

.و این همه چیزو به هم ربط میده

این آزادی رو فقط بدنام می کنه .هدر دادنش اونو بی ارزش می کنه

،مردم آزادی رو دوست ندارن .اونا از آزادی می ترسن

و عجیب اینه که آزادی .هیچ چیز ترسناکی نداره

اجبار در نقطه ی مقابل .اغلب می تونه ترسناک باشه

.باید شما رو متوجه یه نکته کنم

.راستش شما هیچ انتخابی جزهمکاری ندارین

،اگه واقعا به قانون احترام می ذارین

.که تو این موضوع من از شما بهترم

.من همکاری رو بهتون پیشنهاد می کنم

...ما بهت احترام می ذاریم کاپیتان

.تنها به من نه. به قانون احترام بذارین

.کاپیتان تو خودت قانونی

.نه، قانون مجموعه ای از همه ی ماست

پس چرا اوضاع رو مثل قبل ول نمی کنید؟ - شما الان قانون شکنید -

.دلیلشو خودتون خوب می دونید

.فکر نمی کنم بخوام چند بار دیگه اینو بهتون بگم

.بعدا دوباره تکرار نمی کنم

از الان،شما یا برای من کار می کنید

.یا باید بهتون بگم انتخاب دیگه ای ندارین

...آقای ایریمیاش

می تونید برید

...دو لیوان رم و برندی

.یه بسته سیگارم می خوام

یکیشو بزرگ می خواستم - ببخشید -

برید اون طرف

پس سیگار چی شد؟

ببخشید،یادم رفت

می تونی بگی چه چیز خنده داری اینجاس؟

هیچی، ببخشید

شنیدی؟

این چیه؟

یه جور دستگاهه؟

چراغ ؟

یکی داره آواز می خونه؟

کی جرأت داره این جا آواز بخونه؟

!ساکت

.همه چیزو منفجر می کنیم

زنگ بزن پلیس؟ - نمی خواد -

.همه چیزشونو منفجر می کنیم

...می ذاریم توی کتشون یا توی گوششون

دینامیت ها رو می کنیم تو دماغشون

،باید یه طوری متوقفش کنیم نظرت چیه؟

حتما، ولی چرا اوضاع رو پیچیده کنیم؟

.یکی یکی شونو منفجر می کنیم

.این کارو می کنیم .خیلی سریع

از کجا می دونی اونا هنوز اون جان؟

...خیلی وقت پیش فرار کردن

اونا خدمتکار بودن و .تموم عمرشون هم خدمتکارو نوکر می مونن

اونا همیشه می شینن گوشه ی آشپزخونه و می رینن .و همش از پنجره بیرونو دید می زنن

خوب می شناسمشون

از کجا انقد مطمئنی؟

،اصلا حس می کنم هیچ کس اون جا نیس .خونه های خالی،بدون کاشی

موش ها تو آسیاب وول می زنن ...همه پوست و استخونن

...همش رو چارپایه های کثیفشون می شینن

شکمشونو با سیب زمینی پر می کنن .و از هیچی خبر ندارن

با شک به هم نگاه می کنن .و تو تاریکی آروغ می زنن

.و دست نگه می دارن، چون فکر می کنن گول خوردن

این نوکرا اربابشون رو از دست دادن، اونا نمی تونن .بدون افتخار، غرور و شجاعت زندگی کنن

.هنوز فکر می کنن غرورشون رو دارن

.چون که اونا فقط دوس دارن توی سایه ی خودشون زندگی کنن

میشه بس کنی؟ - مثل یه گله اون سایه رو دنبال می کنن -

چون اونا نمی تونن بدون .شکوه و توهم زندگی کنن

.اگه چیزی بهشون نزدیک بشه نابود می شن

.چیزی که اونا می خوان یه اتاقو یه غذای گرمه

.حتی اگه شبا فقط زیر یه لحاف گرم و نرمم باشن خوشحالن

اصلا گوش می کنی؟ - آره بابا -

منتظرتون بودم - از کجا می دونستی داریم می یایم؟ -

از راهنما - کدوم راهنما؟ -

کِلِمِن - کِلِمِن راهنما شده؟ -

.آره. از بهار پارسال

.همش با ماشین اینور اونور پرسه می زنه

قول دادی اگه خبر مرگتون رو همه جا پخش کنم

.منو با خانوم اشمیت آشنا کنی آره، قولم سر جاشه -

.خانوم کرانر هم قول دادی .سینه های گرد و قلمبه ای داره

...اونم ردیفه سانی

.از وقتی از این جا رفتید،هیچی عوض نشده

معلم هنوزم تنها زندگی می کنه

...خانوم اشمیت با فوتاکیه .می شناسیش که، همون چلاقه

...خواهر دیوونه ی منم همش جاسوسی اینو اونو می کنه

مامانم کتکش می زنه، ولی اونا بازم می گن .خواهرم می خواد همه ی عمرش از این دیوونه بازیا درآره

...دکتر هم که همش تو خودشه

رو صندلی راحتیش می شینه .و شب و روز چراغا رو خاموش می کنه

.بعضی وقتا هم رو همون صندلی می خوابه

،جاش بو گند گرفته .همش سیگار می کشه

.همش برندی می خوره .به خانوم کرانر می گه، اونم واسش میاره

اشمیت و کرانر پول ها رو امروز میارن

.از فوریه به بعد، به جز مادرم همه کارشون همین شده

اون عوضیا نبردنش .پول ها رو برداشتن

صاحب مشروب فروشی موتورش رو فروخت

.و یه بنگر (نوعی ماشین) قدیمی خرید .به زور استارت میزنه. باید هلش بدن

با همون ماشین، ماهی یه بار .میره شهر تا زنشو ببینه

...ما بهش پول بدهکاریم

.در شرق، آسمان همچو خاطره ای، واضح است

آسمان سپیده دم، تمام سرخی اش .را به افق سوسو زننده می دهد

صبح، همچون گدایانی که آرام ،از پله های کلیسا بالا می روند

.به زحمت طلوع می کند

چنان که زمین و آسمان، انسان و حیوان را

.از درهم پیچیدگی و آشفتگی نمایان می کند

.او شب گریزان را در آن طرف دید

نشانه های وحشت در افق غرب دیده می شود

.همچون ارتشی شکست خورده و نومید

دانستن چیزی

...فوتاکی... به نظر میاد

.از یه چیزی... ترسیده

اوایل...صبح...داشت از پنجره

.وحشت زده... بیرون رو... نگاه می کرد

...فوتاکی

.ترسیده... اون از مرگ می ترسه

.آخرش دخلشون میاد ! فوتاکی تو هم همین طور، تو هم دخلت میاد

...اشمیت... از در پشتی ...میاد بیرون

.و سر جاده...کنار علفزارها... وای میسه

...فوتاکی... با احتیاط .دزدکی از خونه... اومد بیرون

...میره سمت... اصطبل ها .و پشت دیوار... قایم می شه

...فوتاکی تکون نمی خوره

چند لحظه...صبر می کنه

.بعدش...با عجله...میره طرف در

...در می زنه، و بعد از اشمیت .سریع میره داخل

عجب...شیادیه

بارون... شروع شده

...و تا بهار... بند نمیاد

...تماشاش مجذوب کننده س

،فرسایش حاصل از آب وزش باد

.و جزر و مد دریا

،شبیه یک دریاچه ی عمیق .الان شبیه دریاچه ی بالاتون شده

صبح به خیر دکتر

.بیا، نذار سرد بشه

ببرش

می بینی که، داره بارون میاد .چند وقت دیگه برفم میاد

شوهرم گفت باید با .صاحب مشروب فروشی حرف بزنی

،اون یه ماشین داره .هر چی بخوای برات میاره

یعنی دیگه خودت این کارو نمی کنی؟

معلومه که میارم ولی نمیتونم .توی این بارون پیاده بیام

.اون دو سه هفته کارهای خریدتو انجام میده

.اتوبوس ها فقط تو بهار کار می کنن

.خیله خب خانم کرانر، می تونی بری

پس با صاحب مشروب فروشی حرف می زنی؟

! با هر کی عشقم بکشه حرف می زنم

کلیدا رو کجا بذارم؟ - هر جا می خوای -

خداحافظ

...کرانر کنار کشیده

...دیگه نمی تونه

...ادامه بده

پاییز پارسال...به بارون

...هیچ اعتنایی نمی کرد

و براش مهم نبود

که پیاده...بیاد

...کرانر

یه نقشه ای داره

.یه چیزی تو سرشه... یه چیزی

.انگار زیادی مست کردم

امروز...آخرین قطرات .برندی هم... تموم شد

...فکر کنم باید

...از خونه... برم بیرون

.بی خیال، بسه دیگه

.مگه نشنیدی؟ می گم تمومش کن دیگه

.حواست به آتیش باشه. سردمه

.حواسم به خودمه

.مواظب آتیش بودم... حالا نوبت توئه

می شنوی؟ - آره، آره -

.بازم یخ می زنیم

چند وقته این جاییم؟ - من چه می دونم -

ولم کن بابا

.برو به جهنم

.انقد غر نزن. یکی داره میاد

عصر به خیر

.چند ساله ندیدمت دکتر

اگه دلخور نمیشی می خوام یه کم گرم شم

فقط خودتو گرم کنی؟ - آره -

نمی خوای مثه روزای قدیم یه حالی کنی؟

بیا دکتر، خرجش زیاد نمی شه

.برای همچین دوست قدیمی ای

یه سیگار بهم میدی؟

کنار پاته - مرسی -

کار و بار چه طوره؟ - افتضاح -

هر روز می شینیم این جا و ...هیچ خبری هم نمی شه

،اعصابمون همیشه خورده بعضی وقتا با هم دعوا می کنیم

چی داره سرمون میاد دکتر؟

.آدم دیگه از همه چی می ترسه

دیگه چه جور زندگی کنیم؟

.خونواده ی ما شانی و اشتیک دیوونه و مامانم هستن

اونا همش می پرسن پس پول چرا درنمیاری؟

.بهشون بده

،پول این، پول اون

ولی کی اهمیت میده؟

.به هر حال، از این جا می ریم .می ریم شهر

بس کن دیگه، جا زدی؟ .یا بمون یا برو

اگه من برم خوشحال می شی؟ آره؟

.امروز، بالاخره پول ها رو میارن

.اونا نمیان .باید خیلی وقت پیش میومدن

.من می دونم. میان

اونا وقتی پولو گرفتن .دیگه پشت سرشونم نگاه نمی کنن

فکر می کنی کرانر می ذاره پولا تو خونه بمونه؟

.امروز پول ها رو میارن

یه سیگار می تونم واسه تو جاده بردارم؟ - حتما -

کبریت؟ - بده بهش -

دکتر نظرت عوض نشد؟

نه، موفق باشی

تو هم همین طور

.دیگه عمری براش نمونده

سخت می شه شناختش

تو این بارون چی کار می کنه؟

.خیلی کم از خونه ش میاد بیرون حالا تو این بارون اومده بیرون؟

خرفت، بطری شو ندیدی؟

داره میره برندی بگیره

.هیچ پولی نداره که به خانوم کرانر بده

دکتر - چی می خوای؟ -

دکتر - چی کار می کنی؟ برو اون طرف -

ولم کن بچه ی تخس - دکتر -

.گورتو گم کن، احمق

کثافت

کجا می ری؟ وایسا

کجا می ری؟

وایسا

کاریت ندارم

وایسا

کجا فرار می کنی؟

وایسا

...آهای. سلام

آوانسز

،بارها و بارها تصور کرد

دوست داشت در اتاقی گرم دراز بکشد

سوپ داغی را هورت بکشد .و چند پرستار از او مراقبت کنند

.و بعد به سمت دیوار بچرخد

.احساس راحتی و سبکی می کرد

حرف های سرزنش آمیز راهنما :چندین بار در گوشش طنین می افکند

نباید این کارو می کردی" "نباید این کارو می کردی دکتر

درنگ

دام عنکبوت 1

میشه بخاری رو روشن کنی؟

آره

گفتم بخاری رو روشن می کنی

بسه دیگه

یه لیتر

صد تا هم واسه من بردار

.همیشه اشتباه می شماری

نگران نباش

کاریت ندارم برو دنبال کارت

داره بارون میاد

هوای افتضاحیه

آره

همه چی رو نابود می کنه

این کت رو نگاه کن

اولا جنسش مثه کَره نرم بود

.ولی حالا...خیلی خشک شده

.اگه بخوام بشینم، پاره میشه

نگاه کن

این جا، بغل رونم ...تا کنار دستم

...چی کارش کنم

می بینی ...نرمیش از بین رفته

...همش رفته

...وقتی باد میاد نمی توته جلوی باد رو بگیره

چرمش ترک خورده و از بین رفته

...تو همش میری این ور اون ور ...نمی تونی تو خونه بمونی

...آب رفته توش،خیس شده

...ولی هنوز داغون نشده

ولی این جا، درونت

.حتما تا حالا چیزی درباره ی بارون درون نشنیدی

چند ساله داری اینو می گی؟

.این بارون، شب و روز اعضای درونتو می شوره

...از قلب آدم می باره

و قلب و جگر و طحال و کلیه رو می شوره

...خیس آبم

اگه این کت نبود ...نمی دونم چی میشد

.حتی جرأت نمی کنم دکمه هاشو باز کنم

یه گیلاس شراب حالمونو جا میاره

کبد و شکم و طحال و کلیه

.همیشه تقاضای اون شرابو می کنن

اونا همیشه در حال کار کردن ان

.بدون وقفه

پس این سیل بی امون

در حالی که می تونه خشکی رو از بین ببره

.می تونه مرگبار هم باشه

یه گیلاس بده

اشمیت و کرانر به زودی میان این جا

حساب همه چی دستشونه

خوبه

چه شراب خوبیه

یکی دیگه بزنیم

اون خوابش برده

به نظرت اون چه قدر می تونه بخوره؟

معلومه با ولع می خوره

باورت می شه؟ نصف یه خوک رو می تونه بخوره

آره

خیلی نزدیک بود

ایریمیاش و پترینا دارن میان نزدیکن

!امکان نداره - امکان داره. خوبم داره -

...راننده ی الوارخونه با دو نفر دیگه...اون جا بودن

مدیر مدرسه ی 101 و معلم

و پیشخدمت بار و خودم اون جا بودیم

...همون جا نشسته بودن

.چیزی رو که با چشام می دیدم باورم نمی شد

...و .اونا اون جا بودن، از نزدیک دیدمشون

ایریمیاش و پترینا داشتن برندی می خوردن

صبر کردم تا مشروبشون رو بخورن

...رفتم طرفشون

ایریمیاش بغلم کرد و گفت

کِلِمِن؟ این جا چی کار می کنی؟

.بعدش اون همه چیزو بهم گفت

بعدش با هم رفتیم

باید هوخان قصاب رو می دیدم

...و

...بعدش توث جوان رو دیدم

.کسی که توی پُستانیا همسایه م بود

...اون بهم گفت که ایریمیاش و پترینا

...پیش اِشتِیگروالدز بودن

.یه چیزی هم درباره باروت گفت

بچه های اشتیگروالدز توی خیابون .یه چیزایی درباره ش بهم گفتن

و وقتی تو راه بودم و برمی گشتم

توی جاده

...سر تقاطع اِلِک

اونا رو دیدم

...و بعدش فهمیدم

...که چه خبره

! ایریمیاش و پترینا

من اون خوکای مست رو می ندازم بیرون

تموم چراغ هارو خاموش می کنم .و درو محکم می بندم

! ایریمیاش و پترینا اونا نمی تونن چیزای منو بگیرن

چون اون چیزا ماله منه ماله من

مال منه، مال خودمه ! پترینا

بعدش رفتم طرفشون :ایریمیاش بغلم کرد و دوستانه گفت

" کِلِمِن؟ چه طوری؟ "

.و یهو یه چرخی زد

.گارسون ها خندیدنو مثل ملخ می پریدن

و بعدش، اون همه چیزو بهم گفت

بگو ببینم از این درسی یاد گرفتی؟

کدوم درس؟ .ولم کن. من خودم همه رو درس میدم

تو فقط بلدی مست کنی

.گوش کن عجوزه. من خودم همه چیو بلدم برو پی کارت

...تو کتابا ...از رستاخیز نوشتن

این حرفای مزخرف چیه تحویلم میدی؟ - تو فقط بلدی مست کنی -

عشقم می کشه مست کنم

.گوش کن عفریته خانوم من اصلا اومدم این جا مست کنم

.برای کون خالدار تو که نیومدم

می دونستی سر امثال تو چه بلایی میاد؟ - هیچ بلایی سر من نمیاد -

جات تو قعر جهنمه - برو درتو بذار -

ریدم به تو و جهنمو همه چی گورتو گم کن

فکر کردی همیشه همین طور می مونه؟ - نه -

فکرکردی اونا نشستن اونجا و به سودوم و گوموراه (داستان دو شهر که مرکز فساد بودند) توجهی نمی کنن؟

دقیقا همینه

،همون طور که پیامبر گفته .اونا گریه وعزاداری می کنن

.واسه من تورات نخون

به تو ربطی نداره - اون همیشه این جوریه -

عفریته ی مفنگی .کونت، تار عنکبوت بسته

بهتره اینو بخونی

ول کن حوصله داری به جاش یه اسپریتزر (نوعی مشروب) بیار

.کناره گیری اسپریتزر خودش یه نوع قتله

...لازم نکرده تورات بخونی احمق

جالبه - کتاب مکاشفات یوحنا رو بخون...

می دونی منتظر چی هستیم؟

اگه نمی دونی بدون

،دیگه صبر کردن فایده ای نداره هیچ برامون مهم نیس که بری

...حتی اگه نبینیمت ...و صداتو هم نشنویم

فقط بوی گند پشتت ازت به جا می مونه

بوی گند همیشگیت

حتی اگه درو پنجره هم باز کنیم بازم بوی گندت این جائه

.این چیزیه که ازت باقی می مونه

خانم اشمیت

هالیکس نمی دونه که چه اتفاقی واسه شوهرتون افتاده

.می بینی که، هوای خرابیه

چی برات بیارم؟

برندی بیارم؟ - نمی دونم -

یه لیوان کوچیک

شنیدی؟ - مطمئنی اونان؟ -

آره،مطمئنم

قبل صبح می رسن

اونا نصفه شب می رسن ...سه ساعت دیگه می رسن

سه ساعت نه - چرا نه؟ -

چون خیلی بیشتر طول می کشه هنوز کسی نیومده، صبح می رسن

چرا صبح؟

اگه واسه من سه ساعت طول بکشه واسه اونام سه ساعت طول می کشه

هنوزم هم می تونن نصف شب برسن

صبح، اون جاده همش چاله چوله و پر موشه

همش باید حواسشون به چاله ها و موش ها باشه

اونا درگیر چاله و موش نمی شن

پس اونا نصفه شب نمی رسن صبح می رسن

اگه از اون جاده بیان صبح می رسن .من مال این محلم،بهتر می دونم

اونا فقط از اون جاده می تونن بیان و گرنه کفشاشون گلی و کثیف می شه

کفشاشون؟ - اون جاده همش پیچ و خمه -

اگه از تقاطع بیان خیس خالی می شن .چه برسه به کفشاشون

مهم اینه که نصفه شب می رسن

...خیس نمی شن - تو این جا بودی؟ تو اصلا ماله این جایی؟ -

داشتم قدم می زدم دیدمشون بعدش اومدم این طرف

دیدمشون، اونا نصفه شب می رسن

عمرا اگه قبل صبح این جا باشن

انقد حرف نزن - فقط از اون جاده می تونن بیان -

خیلی هم پیچ و تاب داره

.تو نمی خواد بهم بگی. من خودم ماله این محلم

این بخاری چه مرگش شده؟

این جا مشروب فروشیه، اتاق انتظار که نیس

ساعت چنده؟ - ...یازده -

طرفای دوازده س

کی شراب منو کش رفت؟

خودت ریختیش

دروغ نگو عوضی - خودت ریختیش -

پس یکی دیگه بهم بده

این بو چیه؟ قبلا این بو نمیومد

...ماله عنکبوتاس ...شایدم زغال باشه

نه

بوی خاکه

وصله های ناجور

بیا

پولو بده

دیدی...گره ش رو به بالاس

مطمئنی بعد از چهار روز درخت پول، جوونه می زنه؟

.آره، فقط باید هر روز بهش آب بدی

پول دار می شیم؟ - آره -

اون وقت همه بهمون حسودی می کنن؟ - آره -

دیگه می تونم تو یه اتاق خوب بخوابم؟ - آره -

بیا،اینو ببر خونه

سلام...بیا تو

چه خبر؟

خونه تون کجاس؟ وایسا ببینم

سرت به کار خودت باشه

دیوونه

چه طور جرأت کردی؟

هر کاری بخوام باهات می کنم

من قوی تر از توئم

بیا منو بگیر

زود باش

تو مُردی دلم واست نمی سوزه

پس بیا، بیا دیگه

بعدا می بینمت

سانی

شانی بیا این جا درخت پولو بردن

گم شو - پولا رو هم دزدیدن -

ندزدینش. می خواستمشون به هر حال مال من بود

پول منم بود - برو پی کارت بابا -

چرا؟ - به من دست نزن -

گم شو گفتم گم شو

دیگه تکرار نمی کنم

بیا این جا گفتم برگرد

گفتم بیا این جا

زود باش

.مرگ موش دزدیدیش؟

خونه رو ریخته بودی به هم. آره؟

مواظب کارات باش چشم ازت برنمی دارم

حالا هم گورتو گم کن گفتم گم شو

دکتر - چی می خوای؟ -

دکتر - چی کار می کنی؟ -

.ولم کن بچه ی تخس

کثافت

چه مرگته؟ چی می خوای؟

زود بگو چی می خوای؟

کجا میری؟

وایسا

کاریت ندارم

:آرام به خودش گفت

فرشته ها دارند نگاه می کنند

او آرامش درون را حس کرد و درختان، جاده، باران

.و شب، همگی آرامشی را ساطع کردند

فکر کرد همه چیز خوب می شود

.وهمه چیز در نهایت ساده می شود

وقایع روز قبل را به یاد آورد

و لبخند زد که چه طور آن .وقایع با هم در ارتباط بودند

حس کرد که آن وقایع ،اتفاقی پیش نیامده اند

و یک معنای توصیف ناپذیر و زیبا .آن ها را به هم ربط داده است

و فهمید که تنها نبوده است ،چون همه چیزها و مردم، پدرش در طبقه ی بالا

،مادرش، برادرانش، دکتر

،گربه، اقاقیا جاده ی گل آلود، آسمان

.و شب به او وابسته اند

خود او هم به آن چیزها وابسته بود

دلیلی برای نگرانی نداشت

می دانست که فرشتگان اش .به سوی او عازم سفر شده اند

دام عنکبوت 2 (نوک پستان های شیطان، تانگوی شیطان)

داشتم خرحمالی می کردم و زحمت می کشیدم زحمت می کشیدم

،وقتی ایریمیاش منو بغل کرد

بچه های اشتیگروالدز و هوخان، قصاب و دخترا داشتن مثل ملخ می پریدن

ازم پرسید: چه طوری کِلِمِن؟

یه چرخی زد و همه چیزو بهم گفت

.بعدش رام و برندی خوردن

و اون موقع من خرحمالی می کردم و کار می کردم و کار می کردم

! اونا میان این جا ! اونا میان مزرعه

...اونا میان این جا. توث

...ایریمیاش و پترینا

پیش اشتیگروالدز بوده ن

وقتی داشتم کار می کردم همه چیز معلوم شد

اونا راه افتادن طرف مزرعه و بعدش همه چیو فهمیدم

ایریمیاش و پترینا دارن میان طرف مزرعه

هوخان و قصاب رو دیدم توث هم اتفاقی دیدم

وقتی داشتم عرق می ریختم و

مثل خر کار می کردم

.اونا رو کنار جاده دیدم

همه چی معلوم شد

فهمیدم دارن کدوم طرف میرن

موقع کار کردن دیدمشون کدوم طرف رفتن

...توث، بچه های اشتیگروالدز

ایریمیاش و پترینا

باروت پیش اشتیگروالدز

بچه های اشتیگروالدز از باروت می گفتن و من داشتم کار می کردم

بچه های اشتیگروالدز از باروت حرف می زدن

...و بچه های اشتیگروالدز... ...از باروت حرف می زدن

ولی توث، توی سیلو بود

یه کم لیموناد بریز - قبلا برات ریختم -

...و بچه های اشتیگروالدز... یه بطری شراب -

...باروتش معمولی نبود .از باروت حرف می زدن

از باروت واقعی می گفتن

...داشتم خرحمالی می کردم

از این باروت الکیا نبود .باروت واقعی بود

اون بغلم کرد... گارسونا مثل ملخ می پریدن

...اونا رام و برندی می خوردن

دیگه نباید بخورم خیلی مست کردم

وسوسه م نکن

یکی دیگه بزن چشات خماره

...وقتی تنها کار می کنی همه چی یاد می گیری...

دیگه بهش نده نمی بینی چه وضعیه؟

دیگه نمی خورم وگرنه یه راس باید برم قبرستون

...اشتیگروالدز و ایریمیاش بغلم کردن

...دخترا مثل ملخ داشتن می پریدن

یه چرخی زد رام و برندی خوردن

و همه چیو بهم گفت و من کار می کردم

...کار می کردم و کار می کردمو کار

.ولی یه فرق اصلی بین کار کردنو خرحمالی کردنه

وقتی سر دو راهی دیدمشون کاملا فهمیدم

که می خوان کدوم طرف برن

...داشتم کار می کردم و زحمت می کشیدم ولی چه طور کار می کردم؟

چرا باید کار کنم؟

...باروت، اشتیگروالدز ...و توث

کل خیابون از اون باروتی که اونا قایم کرده بودن حرف می زدن

چرا این کارو کردن؟ چرا دارن میان طرف مزرعه؟ من می دونم... فهمیدم

چه قدر گرمه جانوس، خواهشا یه کاری کن

زغال ها رو ازش نگرفتی؟

داره از دوراهی میاد می دونم واسه چی داره میاد

.می دونم چرا دارن میان ...داشتم کار می کردم

چه گرمو نرمه - بی غیرت گذاشتی این کارو باهام بکنه؟ -

.چت شده؟ لااقل بذار به بقیه هم برسه

چون داشتم مثل خر کار می کردم... و کار می کردمو کار می کردم

این جا جنده خونه نیس - پس چیه؟ -

...اونا وایسادن، ولی دارن میان

بریم تو آسیاب

دیگه چیزی نمونده که برسن...

کدوم گوری میری؟

هیچ جا عزیزم، هیچ جا- ...به من نگو عزیزم -

فقط تا فردا صبح دندون رو جیگر بذار... هیچی، هیچی، هیچی -

اونا میان... ...تو جاده دیدمشون

یه گیلاس دیگه بریز

اونا میان. ایریمیاش و پترینا... .دارن میان طرف مزرعه

...باروت، اشتیگروالدز دارن میان طرف مزرعه

آره، اونا میان... موضوع همینه

...شوهرم آدم خوبیه ...ولی می دونی که، یه کم الکلیه

...اگه این طوری نبود دیگه مشکلی نداشت

.اگه بخواد می تونه مرد خوب و سر به راهی باشه

.اون کارگره زحمت کشیه. می دونی که

اندازه ی دو نفر کار می کنه

.تنها مشکلش همونه که بهت گفتم کیه که مشکل نداشته باشه؟

! یکی داره میاد

...داشتم کار می کردمو کار می کردمو کار می کردم

.چیز زیادی نگفتن ...ایریمیاش و پترینا

شبت به خیر یه شیشه آبجو

...دخترا مثل ملخ اینور اونور می پریدن

...ایریمیاش بغلم کرد

خیلی گرمه

دخترا مثل ملخ اینور اونور می پریدن

...و من داشتم خرحمالی می کردم

دخترمو ندیدی؟

کدومشون؟ - کوچیکه. اشتیک -

این جا که نیومده

وقتی از دوراهی راه افتادن طرف مزرعه... من همه چیو فهمیدم

ایریمیاش و پترینا دارن میان طرف مزرعه

هوخان و قصاب رو دیدم ...تو سیلو هم اتفاقی توث رو دیدم

می دونی چی شده؟ هالیکس تو دردسر افتاده

عوضی حتی سلامم نمی کنه

...فهمیدم...

دیدم کدوم طرف می رن

موقع کار کردن دیدمشون

کل روز خواب بودم شب که بلند شدم دیدم هیچ کی نیس

.خونه خالی بود نه ماری بود، نه جولی، نه شانیکا

...کار می کردمو کار می کردمو کار می کردم...

بچه های اشتیگروالدز... ...از باروت حرف می زدن

.نگران نباش. اون کوچیکه .باید یه جایی همین دور و برا باشه

وقتی برگرده پدرشو درمیارم - آره، برمی گرده -

از اون دخترا نیس که فرار کنه

البته

...باروتش از اون باروتا نبود...

تو این بارون کلی دنبالش گشتم

.دیگه نمی گردم. فکر کنم چند روز میوفتم تو جام

گارسونا مثل ملخ داشتن می پریدن...

داشتن رام و برندی می خوردن

واسه معده م خوبه

یه کم قهوه می خوای؟

نه، خوابم نمی گیره اون وقت همش باید تو جام وول بزنم

پس چی بهت می سازه؟

هیچی

موقعی که داشتم کار می کردم

...توث، اشتیگروالدز و ایریمیاش بغلم کرد

...دخترا مثل ملخ داشتن می پریدن

داشتن رام و برندی میزدن

همه چیزو بهم گفت ...و کارمو ادامه دادم

خب، شب به خیر

،اگه اتفاقی دیدیشون بهشون بگو بیان خونه

نمی تونم تموم شب این جا وقتمو تلف کنم

اینم حسابت

...دیدم کدوم طرف می رن...

...کار می کردمو خرحمالی می کردم

چه طور کار می کردم؟

،باروت، هوخان ...قصاب، اشتیگروالدز، توث

همه داشتن از اون باروتی که قایم کرده بودن حرف می زدن

چرا؟

چرا ایریمیاش و پترینا دارن میان طرف مزرعه؟

.می دونم واسه چی دارن میان چون دستشونو خوندم

می دونم واسه چی دارن میان شستم خبردار شد

از سمت دوراهی دارن میان دقیقا می دونم چرا دارن میان

دارن میان

فوتاکی، خیلی خری

مثل خوک تو گِل ها غلت می زنی و بعدش مثل یه گوسفندِ سرگردون میری زیر بارون

عقلتو از دست دادی؟

نمی فهمی نباید خرابکاری کنی؟

هیچی هم که نمی خوری

صورتتو بشور. خودتو خشک کن

چیزی داری واسه خوردن؟

...شیر کاکائو

یا پنیر

دو تیکه پنیر بده

! لعنتی

این کارا به همین راحتی پاک نمی شه

اونا همه چیو به گند کشیدن

می تونستم کل زندگیمو مثل این قماش آدما بگذرونم

پایه های میز، پنجره اجاق، صندوق

بدبختی اینه نمی تونی بفهمی که دارن چی کار می کنن

اگه نگاشون کنم

می فهمن

و غیبشون می زنه

اون سوابی لعنتی

این کارو باهام کرد

.هیچ وقت از عنکبوتا حرفی نزد

این اوضاع هیچ وقت عوض نمیشه

نه

حادثه خبر نمی کنه

کسی که از تاریکی ترسیده

تکون نمی خوره، یه گوشه چمباتمه میزنه .تا وقتی که بدونه یه جای امن وایساده

درد و رنج نابودش میکنه

تا اینکه آروم آروم

اون اتفاق وحشتناک میوفته

مرگ

و هیچ راه فراری هم نیس

کی می تونه بفهمه؟ ،می تونستم تا آخر عمرم این جور زندگی کنم

ولی باید از این جهنم دره فرار کنم

ایریمیاش داره میاد - ایریمیاش؟ -

دو هفته تو خونه عرق می زده و الانم عصبانی و سگی داره برمی گرده این جا

چون می گه همه چی خوبه و پیازهایی که همه جا کاشته، خوب از آب دراومده

نقشه های بزرگ همیشه ساده ن

! فکر می کنه من بهش بدهکارم

دو هفته عرق مفت خورده

.و داره برمی گرده تا هر چی دارمو ازم بگیره .هر چی این جائه مال منه

کلی این جا زحمت کشیدم

فکر می کنی هر غلطی بخوان می تونن بکنن؟

از تو خیابون بلند شدن اومدن میگن ما هم حقی داریم

رفیق، مملکت قانون داره

مملکت قانون داره

اون هالیکسه

می تونیم تانگو برقصیم؟

رقص ضعف منه

تو مثل بقیه نیستی

حقته که یه شوهر عاقل و هوشیار داشته باشی

،نه کسی مثه اشمیت

زمختی و خشونتش درخور لطافت و مهربونی شما نیست

گوش بده

...اگه همه چیز

همین جور بمونه

دوباره مدیر می شم

...می برمت شهر

...تانگو زندگی منه. تانگو، تانگو

...مادرم، دریاست

پدرم زمین است

...اسمم تانگوئه، تانگو، تانگو

...پدرم دریاست

...زندگیم

...تانگوئه

...پدرم دریاست

مادرم زمین است

بی خیال

زندگیم...تانگوئه

...تانگو، تانگو

...زندگیمه

...تانگو

...مادرم، دریاست ...و پدرم زمین است

...نه دریا، نه زمین

گاییدمت

با دریا چی کار کردی؟ زمین چی؟

زندگیم

تانگوئه

...تانگو، تانگو

مادرم، دریاست

همین بود

،و با آهنگ زیبای آکاردئون

عنکبوت ها، واپسین حملاتشان را کردند

بر روی لیوان ها، فنجان ها و زیرسیگاری ها تارهای گشادی تنیدند

.و تنیدند بر پایه ی میزها و صندلی ها

سپس تارها را با رشته های مخفی ای به هم وصل کردند

طوری که اگر گوشه های تارهای شبکه ای مهم و حیاتی بود

باید به هر تکان و جنبشی توجه می کردند

به اندازه ای که این تار شبکه ای دقیق، آسیب نبیند

،تارها را اطراف چهره های خواب آلود پاها و دست هایشان تنیدند

سپس عجولانه به محل اختفایشان برگشتند

و انتظار لرزش تارهای نازکی را کشیدند تا دوباره آن را بر پا کنند

درنگ

ایریمیاش سخن رانی می کند

،احساس عمیقی به من دست داده

.می تونید تصور کنید، گیج شدم

.گیج و شوکه شدم

.باید باهاتون همدردی کنم

با این وجود تنها چیزی که می تونم بگم اینه که

.خودم رو در مصیبت این مادر دل شکسته شریک می دونم

،در ماتم و اندوه بی پایان این مادر

غم از دست دادن کسی ست .که برای همه مان عزیز است

سوگ این فاجعه ی مصیبت بار کمرمان را می شکند

.فکر نمی کنم کسی با حرف هام مخالف باشه

و الان سخت ترین کار اینه که

با این موضوع کنار بیایم و جلوی این ناراحتی رو بگیریم

.تا بتونیم جلوی اشک هامون رو بگیریم

برای همین، مایلم که توجهتون رو :به این موضوع جلب کنم

قبل از این که پلیس، تحقیقاتش رو شروع کنه هیچ چیز برای ما

مهم تر از بازسازی

این اتفاق تکان دهنده نیس

که منجر به مرگ .یه کودک بی گناه شد

باید این انتظارو داشته باشید که بازرس هایی که از شهر میان

.ما رو مسئول این اتفاق هولناک بدونن

.بله دوستان من، اونا برای پرس و جو میان

می تونستیم با روراستی و صداقت

و اندکی احتیاط و توجه

.کاری کنیم که کار به پرس و جو نکشه

فقط لحظه ای به این طفل معصوم فکر کنید

که تموم شب زیر بارون سرگردون بوده

.و می تونسته از هر رهگذر و ولگردی صدمه ببینه

باد شدید به اون هجوم برده و هیچ کس اونو ندیده

.و ممکنه همین اطراف بوده باشه

شاید از پنجره شما رو دیده

.که مست و سرخوش می رقصیدید

،اشتباه برداشت نکنید ،قصد ندارم شخص خاصی رو متهم کنم

،مادرش رو مقصر نمی دونم کسی که هیچ وقت خودش رو نخواهد بخشید

،چون که خیلی دیر به فکر افتاد .و اون موقع، صبح یک روز وحشتناک بود

برادرش رو هم مقصر نمی دونم

.هیچ کدوم از اعضای خونواده ش رو هم مقصر نمی دونم

من هیچ کس رو مقصر این فاجعه نمی دونم

:ولی بذارید یه سوالی ازتون بکنم

آیا همه ی ما گناه کار نیستیم؟

.حتما جواب می دید که ما بی گناهیم

اگه ما بی گناهیم، پس اون بچه ی بیچاره چیه؟

قربانی بی گناه؟ شهید منزه؟ قربانی بی تقصیر؟

.نه، اون تنها کسیه که بی گناهه

تموم شب، خسته روی تختم غلت می زدم تا این که فهمیدم

نه تنها ما نمی دونیم که این اتفاق چه طور پیش اومده بلکه در کل،هیچ اطلاعات دقیقی هم

.راجع به این اتفاق نداریم

من کاملا متقاعد شده م که این مصیبت، اتفاق افتاده

به نظر میاد که به این حرفم شک کردید

به هر حال...این برای شک کردن به چیزی کافی نیست. باید مطمئن باشین

.و بدون مکث و دودلی به هم بگین

جرأت نکردین به هم بگین ولی قلباً باید بدونین

.که این مزرعه محکوم به فنا شده

از حالا به بعد، باید سرنوشتتون رو .آروم آروم مشخص کنید

شماها توی فساد و گندیدگی خودتون رو ول کردین

.به دور از هر چیزی که معنای زندگی میده

،نقشه هاتون به هیچ جا نمی رسه .خیال بافی هاتون پوچ و بی معنیه

شماها به انتظار معجزه ای نشستید که هیچ وقت نخواهد اومد

ولی شما قربانی چه نوع سرنوشتی هستین؟

...گچ های فرو ریخته

،خانه های بی کاشی ،دیوارهای فرو ریخته

ترشرویی دوستمون، فوتاکی

آیا اینها دورنمای درهم شکسته ی آینده مون نیس؟

رویاها و خیال های نا تمامی

.که ما رو به زانو درمیاره و سست می کنه

دارم رک و زننده حرفامو می گم، ولی بذارید روراست باشیم

اگه می دونستید که مزرعه به این روز افتاده پس چراهیچ کاری نکردین؟

فکر کردین که سیلی نقد .به از حلوای نسیه س

.ولی این کار ترسوهاس، شرم آوره .این بی قیدی شما قطعا نتیجه ی خوشی نداره

این اسمش ناتوانیه، ناتوانیه گناه کار

این ضعفه، ضعف گناه کار

این بزدلیه، بزدلی گناه کار

یادتون باشه

،که این فقط در رابطه با دیگران نیست .بلکه می تونه واسه خودمون هم اتفاق بیوفته

.و این دوستان من، خیلی مهم تره

بله، اگه خوب فکر کنید می فهمید که

.بلاها رو خودمون سر خودمون میاریم

اما می دونید، دوستان من

،اگه به گذشته ی شما نگاه کنم ،همیشه نیمه جون و ناتوان روی صندلی ها و میزها

.بر روی هم، و خسته و بی رمق بودید

دلم می سوزه چون نمی تونم درباره تون قضاوت کنم .و اون وضعتون رو فراموش کنم

،من ار پشت ناله ها و ضجه هاتون

،فریاد کمک خواهی تون رو شنیدم .و من باید به این جواب بدم

ما همدیگر رو خوب می شناسیم

،ده ساله که چشمامو باز کردم

و چه بسا دیدم که پشت ریاکاری و شیادی

.هیچ چی عوض نشده .پَستی، پَستی میاره

با دو قاشق غذای بیش تر

.به هیچ جا نمی رسیم

تا الان هر کاری که کردم هیچ بوده

.راه حل حساب شده تری نیازه

فرصتو مناسب می دونم و مطلبی رو می گم

من تصمیم گرفته م عده ای از مردم رو جمع کنم

و مزرعه ای بسازم که در اون می شه ... با اطمینان برای همیشه زندگی کرد

و این جمعیت رو از .قید محدودیت ها آزاد کنم

من دارم مکانی می سازم

که در اون جا هیچ کس ضعیف نیست. جایی که .همه در صلح و امنیت زندگی خواهند کرد

به همین دلیل آلماش رو ترک کردم

،ساختمون اصلی در وضعیت خوبیه برنامه ی کار، ساده س

...فقط یه مشکلی هست

و اون هم پوله

بدون یه پنی هم، کار جلو نمیره

ساختن اون جا سرمایه می خواد

فکر نمی کنم لازم باشه توی جزئیات برم

حتما متوجه اید که وضع این ملاقات

منو بلاتکلیف گذاشته

شما می تونید هر کدومتون

با دادن قسمتی از پول هاتون

متوجه بشید که چه برنامه هایی واسه تون دارم

...خوب دربارش فکر کنید

عجولانه تصمیم نگیرید

با این تصمیم، سرنوشتتون مشخص میشه و جدایی ناپذیر کنار هم خواهیم موند

یادتون باشه که ما بهای این کارو دادیم

...این بچه رو فراموش نکنین

که با مرگش،مثل ستاره ای بینمون درخشید

.و باعث شد تا ما تلنگری بخوریم

کی می دونه دوستان؟

...اگه این جوره پس

زندگی بهمون سخت می گذره

چشم اندازی از آینده

بهت گفتم اون نباید از بنگاه بیاد بیرون

.نمی دونم واسه چی آوردیش بیرون

دوستان

برام سخته بذارم هر کدومتون راه خودتونو برید

توصیفش سخته

تنها چیزی که می تونم بگم

.از سخاوت و دل گرمی شماست

.این به خاطر خوشبختیه همه مونه

با این گنج های با ارزشی که به من ارزانی کردید

به اعتماد و اعتقاد شما پی بردم

دیگه حرفی نمونده

این اعتماد شما، شجاعت مسئولیتی رو که به گردنم هست رو به من میده

هر کاری بتونم براتون انجام میدم

دل گرمی و اطمینان شما منو دل گرم و مطمئن می کنه

به آینده ای که در انتظارمونه دارم فکر می کنم

خداحافظ دوستان

فردا 6 صبح توی آلماش می بینمتون

برید و به آینده تون فکر کنید

می تونید برید

همه تون از دَم گشادین آشغالای کثافت

برین درتونو بذارین, خوک های نمک نشناس گورتونو گم کنین

گم شید گم شید

گم شید

دیدی؟ همتون مغرور و گستاخید

بسه دیگه، دهنتو ببند - ولمون کن بابا -

انقد زر نزن برو خونه ت

حوصله ندارم - میشه بری خونه تون؟ -

این چه رفتاریه

تو همش در مغازه تو می بندی

برو خونه تون

می خوام تنها باشم

،شوهرمم همین جوری بود هیچی حالیش نبود

می دونی آخرش چی شد؟ خودشو دار زد

انقد به من پیله نکن

برو دست دختراتو بگیر وگرنه پا میشن با اونا میرن

هیچ جا نمیرن. درو روشون قفل کردم

زود باش، پول مشروبتو بذار و برو - اونا مثه اشتیک که گور به گور شد منو ول نمی کنن -

پاشو برو خونه ت - دخترام اگه پاشونو از مزرعه بذارن بیرون، دیگه باید قبر خودشونو بکنن -

برو دیگه

زود باش

گم شو بینم

تمومش کردی؟ - نمی ذارم واسه کولی ها بمونه -

،باد می وزد بر ابرها آسمان سوزان است

دستت را به من بده دلدارم

خدا می داند که تو را دوباره خواهم دید یا نه

آیا دوباره دستانم را به دورت حلقه خواهم زد؟

آیا دوباره تو را خواهم بوسید عزیزم؟

...تنها خدا می داند

...آیا تو را در آغوش خواهم گرفت

...تو دلفریب و زیبایی مجارستان

دکترو یادمون رفت

دکترو ول کن

من بهش نگفتم ولی حتما میاد

اون شکمشم نمی تونه جمع کنه، اون وقت بلند شه بیاد؟

ولی حالا گرسنگی می کشه

اون تا درِ بار هم نمی تونه بره

ولش کن از گرسنگی بمیره

اگه دلت براش تنگ شده برگرد برو پیشش

چند ماهه ندیدمش

نمی خواد واسه ش دل سوزی کنی

اون خوبه. هر روز مست می کنه و بعدشم خر و پفش میره هوا

اصلا حوصله شو ندارم

همه هستن؟ کسی جا نمونده؟

موفق شدیم

مهم نیس، بالاخره تونستیم

حالا آماده ی زندگی جدید هستید

بیا لاجوس، اون جا کلی کار داریم

اون بیچاره ها چه طوری این جا خودشونو گرم می کردن؟

مگه بهت نگفتم؟ نباید نا امید بشیم

تا آخرین نفسمون باید اطمینان داشته باشیم

دیگه چی ازمون می مونه؟ بگو دیگه؟

دارم فکر می کنم

،ساختمونا رو دیدی پنج تان

شرط می بندم همون طرفا کارگاه می زنن

کارگاه؟ کدوم کارگاه؟

.خواهشا یه کم آروم. شوهرم خوابیده الان بیدار می شه

باشه بابا فقط داریم حرف می زنیم

...فکر کنم

تو اون ساختمونا زندگی کنیم

و کارگاه هم همون جا بذارن

نمی خوای ساکت بشی؟ این جوری کسی خوابش نمی بره

کی بود؟

.ولم کن, من نبودم

پس کی بود؟

ببین

اصلا هر چی تو بگی درسته فقط ساکت باش

گوش کنین

اگه همه خوب کار کنیم

آینده ی خوبی رو پیش رو داریم

فردا می فهمیم ایریمیاش برنامه ش چیه

تا فردا

گوژپشتی با چشم مصنوعی هالیکس را تعقیب می کرد

بعد از یک تعقیب و گریز طولانی رفت داخل رودخانه ای

اما نفس کم آورده بود و ترسیده بود

هر بار که برای تنفس، سرش را از آب بیرون می آورد

مرد ریز اندام عصای بلندی را به سرش می کوبید

و هر بار داد میزد "حالا تاوان کاراتو میدی"

مدیر، مردی را که لباس مندرسی به تن داشت وادار کرد

تا با هم به جایی که او می شناخت بروند

مرد قبول کرد .مثل کسی که نه گفتن بلد نیست

به سختی خودش را کنترل کرد تا به یک پارک خلوت رسیدند

او را هل داد طرف نیمکتی .که اطرافش پر از بوته بود

،مدیر، مرد را به زور خواباند روی او پرید و گردنش را بوسید

اما لحظه ای بعد، چند دکتر که لباس سفید پوشیده بودند ظاهر شدند

خجالت زده گفت که می خواسته بره ولی اون این کارو شروع کرد

و همه ی کارهاشو تقصیر اون انداخت بعد، از این دل و جرأتش بدش آمد

زمین، زیر پاهای اشمیت لرزید

همان طورکه داشت روی زمین های بایر راه می رفت

از درختی بالا رفت

ولی حس کرد که دارد در آن فرو می رود

روی تخت دراز کشیده بود و داشت لباس خواب زنش را درمی آورد

اما زنش جیغ کشید، اشمیت پشت سر او پرید و لباس خوابش را درید

زن خندید، و نوک پستان های بزرگش هم چون دو گل رز، سرخ و شهوانی شد

خانم هالیکس داشت پشت خانم اشمیت را می شست

تسبیحی که لبه ی وان بود، هم چون ماری به درون آب خزید

خانم اشمیت گفت که کافی ست و پوستش از بس ساییده شده دارد می سوزد

اما خانم هالیکس پشت خانم اشمیت را داخل وان کرد و رفت تا پشت اش را بساید

خانم هالیکس گفت که نگران است او هنوز تمیز نشده باشد

خانم کرانر سر و صدایی از بیرون شنید ولی نتوانست بفهمد چه بوده

کت خزدارش را پوشید و راه افتاد سمت ایستگاه راه آهن

او هر وقت احساس بدی داشت به جاده می رفت

چرخی زد و دید که خانه اش دارد در آتش می سوزد

"خرده چوب ها، یا مسیح، یادم رفت خرده چوب ها رو بریزم بیرون" و بعد جیغ کشان فرار کرد

کرانر سر میز نشسته بود، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده و آرام آرام داشت غذا می خورد

جوشکا، دیوونه شدی؟" "خونه مون داره می سوزه

ولی کرانر هیچ حرکتی نکرد

خانم اشمیت، پرنده ای بود که خوشحال بر فراز ابرها پرواز می کرد

دید کسی در پایین دارد برایش دست تکان می دهد

اندکی پایین آمد و فریاد اشمیت را شنید

پس چرا غذا دُرُس نکردی؟" "زنیکه ی هرزه بیا پایین بینم

اما او بالای سر اشمیت چرخی زد و با چهچه گفت: تا فردا

از گرسنگی نمی میری

گرمای آفتاب را بر پشت اش حس کرد

اندکی پایین آمد

می خواست پشه ای را در هوا بقاپد

فوتاکی با میله ای آهنی کتک خورده بود

نتوانست تکان بخورد، به درختی بسته شده بود

خودش را کشید و حس کرد طناب شل شده

شانه هایش را نگاه کرد و زخم عمیقی بر آن ها دید

،سرش را چرخاند نتوانست به زخم نگاه کند

روی یک دستگاه حفاری نشسته بود که داشت زمین را گود می کرد

مردی طرفش آمد و گفت

زود باش، هر چه قدرم می خوای بگو" "ولی دیگه بهت بنزین نمی دم

ولی کندن زمین دیگر فایده نداشت از کار دست کشید، سعی کرد ولی نتوانست

...و بعد فریاد کشید

نشسته بود کنار پنجره ی ایستگاه راه آهن و نمی دانست

که صبح هست یا شب انگار پایانی وجود نداشت

نشسته بود، نمی دانست چه وقتی از روز است

،بیرون هیچ چیز تغییر نکرده بود صبح نیامد، شب هم نبود

نمی دانست دارد روز می شود یا دارد شب می آید

می خواهی بروی بهشت؟ کابوس دیده ای؟

دوستان برام سخته بذارم

هر کدومتون راه خودتونو برید

.توصیفش سخته تنها چیزی که می تونم بگم

از سخاوت و دل گرمی شماست

این کارها به خاطر خوش بختی همه مونه

با این گنج های با ارزشی که به من دادید به اعتماد شما پی بردم

دیگه حرفی نمونده این اعتماد شما، شجاعت مسئولیتی رو که به گردنم هست رو به من میده

هر کاری بتونم براتون انجام میدم

دل گرمی و اطمینان شما منو دل گرم و مطمئن می کنه

به آینده ای که در انتظارمونه دارم فکر می کنم

خداحافظ دوستان

فردا 6 صبح توی آلماش می بینمتون

برید و به آینده تون فکر کنید

می تونید برید

همه تون از دَم گشادین آشغالای کثافت

برین درتونو بذارین، خوک های نمک نشناس گورتونو گم کنین

،بدجوری ترسیدم ارباب

حالا چی کارش کنیم؟

.با این ترسی که تو داری، اگه نریده باشی تو شلوارت تعجب می کنم پوشک بهت بدم؟

شوخی نمی کنم خیلی هم جدی می گم

می خواستم از خنده بترکم

می شه بس کنی؟

اگه بگم نوبت ما هم رسیده تعجب می کنی؟

می خوای چی کار کنی؟

این دفعه حرفای پترینا رو گوش کن

با اولین قطار از این جا دور شیم

اگه بفهمن اوضاع از چه قراره دیگه کارمون زاره

خفه شو بابا

نمی فهمی که ما حامی شأن و مقام انسانیم؟

پترینا، نوبت ما هم داره می رسه

نوبت ما هم می رسه... تو هم که یه بَند همینو می گی

هیچ وقت نوبتمون نمی رسه

من مطمئنم

.واسه همین این جاییم

تارعنکبوت، نمی فهمی؟

.تارعنکبوت سراسر-کشوری ایریمیاش

گرفتی چی می گم؟

...جایی که هر چیزی بجنبه

بریم

تا حالا همچین مه ای ندیده بودی؟

اسب ها دوباره از کشتارگاه فرار کردن

کی حمایتمون می کنه؟

خودم

خب، چه خبر؟

همه چی خوبه

یه ذره هم عوض نشدی

تو چی؟

هنوز همونی - ...فکر کردم -

دو پیک رام و برندی و یه گیلاس شراب

بفرما

گوش کن، اینو که خوردی بعدش برو پایرو ببین و بهش بگو من این جا منتظرم

اشتیگروالد

چیه؟

امشب این جا می مونیم ولی فردا یه ماشین می خوام

ولی قبل از این که بری پولمو باید بدی

باشه

سه تا سوپ لوبیا بیار - باشه -

ژامبون هم بیار

هر چی می گم بنویس

کاپیتان عزیز

ابدیت

همیشه پایدار است

چون زودگذر نیست

ناپایدار نیست

.و موقتی نیست

نوری که با شدت در تاریکی نفوذ می کرد

به نظر می آید که از بین رفته

...و بی رمق شده است...

فقدان پیوستگی حس می شود

جای آن را فاصله و

.و حفره هایی گرفته

که سرانجام آن پوچی و تاریکی ست

ستارگان بی شماری در دوردست ها هستند که دست نیافتنی اند

،ستارگانی با جرقه ای کوچک در میان شان در خودشان

...جرقه ای کوچک...

کردار ما می تواند در ابدیت پاداش داده شود یا مجازات شود

...مجازات...

زیرا که هر چیزی جایگاهی دارد جایگاهی دور از واقعیت

جایگاهی که متعلق به آن است

جایگاهی که همیشه داشته

...و بوده است...

جایگاهی که قرار است داشته باشد

جایگاهی که اکنون دارد

و تنها جایگاه صحیح آن

امیدوارم بیدارت نکرده باشم

مزاحم خوابم نشدی و امیدوارم هیچ وقت نشی

همکارم - اسمم پتریناس -

هورگوس -

مرد نازنینیه

باید مرد کار درستی باشه

...میشه یه چیزی واسم بیاری

تازه از خواب بیدار شدم

چه دوس داری؟

،ازم نپرس چی دوس دارم اینا اون چیزی رو که می خوام ندارن

یه گیلاس برندی واسم بیار

شانی

...آقای دلال اسلحه

...اسلحه ی شکاری

.می دونی که، این لقبو دوس ندارم پایر صدام بزن

...آقای پایر ازت خواستم که این وقته شب بیای این جا

چون هر چه زودتر به کلی مواد منفجره احتیاج دارم

راجبش فکر می کنم

و تصمیم رو بهت می گم

امیدوارم بهترین تصمیمت رو بگیری

همش به من بستگی نداره

ولی باید بدونم

این نقشه ای که تو نظرته، واقعا می تونی روش حساب کنی؟

حتما

...تو مرد محترمی هستی

آقای ایریمیاش

می خوام یه چیزی ازت بپرسم

...اون چیزی که بعد از اجرای نقشه ت منتظر ماست

...خب- فکر نکن من ناجی ام -

به چشم یه محقق بهم نگاه کن که حتی درباره چیزای بدم تحقیق می کنه

دوس داری شام رو با ما باشی؟

نه، ممنون

پس بعدا درباره جزئیاتش حرف می زنیم؟

آخر هفته می بینمت

...خب، آقایون

خوب بخوابید

ببین...25 سال پیش فقط پنج ساعت و نیم تو هر نوبت می خوابیدم

از اون موقع به بعد دیگه همش نیمه خوابم

به هر حال ممنون

سرورمان

که در بهشت هستی

و نامت مقدس است

پادشاهی ات فرا خواهد رسید

و بر زمین

حکم فرما خواهد شد

.همان طور که در بهشت است

...به ما سلامتی و روزی ...

...و توان عطا فرما ...

...آمین

چشم اندازی از گذشته

سر از کار ایریمیاش درنمیارم

اونم یکی از ما بود .ولی حالا، وضعش مثل شاهزاده هاس

به همین سادگیا نمی تونی سر از کارش دربیاری

...اون همه چرت و پرت گفت

! زانو زد و کمک خواست

...بعدش با اون بچه ما رو تهدید کرد

دیروز یه جوری حرف می زد که داشت باورم می شد

واسه چی این کارا رو کرد؟

اگه می دونستم اونم دنبال چیزیه که ما هستیم حتما کمکش می کردم

مسخره س که میگه تقصیر منه

من کاری با اون بچه ی عقب مونده نداشتم

حتی اسمشم کلافه م می کنه

اشتیک دیگه چیه؟ اسمشه؟

اون کلی مرگ موش خورد

شاید اون کار واسش بهتر بوده

ولی اینا چه ربطی به من داره؟

با این خونه ی کلنگی سرمونو شیره مالید

.ما هم مثل گوسفند فقط نگاش کردیم الانم بی سر و صدا در رفته

خدا می دونه الان سر پولامون چه بلایی آورده

خرجیه یه سال

دوباره جیبم خالی شد

اگه الان برگرده سرش همین جوری داد و هوار می کنی؟

تو چی می گی؟ - بس کن دیگه -

تقصیرم اینه که ازم دزدی کردن؟ کی بود گفت هیچ اتفاقی نمیوفته؟

کی بود گفت ایریمیاش و پترینا...؟

توئه خرفت

بدش و گرنه آش و لاشت می کنم

پولمو بده پولمو پس بده پفیوز

یه دو دقیقه ولش کن بینم چی می خواد بگه؟

از دو دقیقه بیش تر شد؟ - گوش کنین -

این کارا چیه؟ این راهش نیس... کله تونو به کار بندازین

تو یکی خفه شو

اون این جاس ناجی شما این جاس

واقعا فکر می کنین تقصیره منه؟

پولمو پس بده شیرفهم شد؟ پسش بده

این کارا چیه دارین می کنین؟

گم شو

به تو ربطی نداره خودتو قاطی نکن

گورتو از این جا گم کن

این جا چه خبره؟

گفتم این جا چه خبره؟

فکر می کردیم دیگه نمیای

گفته بودی شش صبح میای

من دارم تموم تلاشمو براتون می کنم

سه روزه نخوابیدم

ساعت ها زیر بارون بودم

از این اداره به اون اداره تا سنگ های جلو پاتونو بردارم

اون وقت شما مثل خوکچه هایی که غذاشون دیر شده دارید می زنید تو سر و کله ی هم

چه مرگتون شده؟

دماغم داره خون میاد - دارم می بینم. خب چرا؟ -

اصلا از تو انتظار نداشتم

از هیچ کدومتون

این تازه اولشه

وای به حال بعداٌ. بعدا می خواین چی کار کنین؟

می خواین همدیگرو بکشین؟

متأسفم

خیلی براتون متأسفم

این دفعه رو ندید می گیرم به شرطی که دیگه تکرار نشه

خب، بریم سر کارمون

یه چیزه مهمی هست که باید بهتون بگم

باید برنامه های مزرعه رو یه مدتی عقب بندازیم

چون اشخاصی هستن که نمی خوان

کار ما ادامه پیدا کنه

مخالفت اصلی شون اینه که

چون مزرعه، متروکه و خیلی از شهر دوره

سخت می شه کنترلش کرد

بنابراین

با این وضع فعلی تنها راه برای این که برنامه مون خوب پیش بره

اینه که یه مدتی توی شهر پراکنده بشیم

...تا وقتی که

این آقایون بی خیال بشن

و ما هم برگردیم و کارو شروع کنیم

از الان دیگه شما افراد خاصی هستین

چون در کاری دارید همکاری می کنید که وفاداری

ازخود گذشتگی و احتیاط از همه چی مهم تره

اهداف ما مهم تر از این حرف هاست

،پراکندگی توی شهر فقط یه تاکتیکه

شما نباید با هم در ارتباط باشین ولی من گهگاه باهاتون در ارتباط خواهم بود

در ضمن، فکر نکنین که ما توی این مدت دست رو دست می ذاریم

تا کارها خودش .رو به راه بشه

کاری که باید بکنید اینه که

خوب به حرف های آدمای اطرافتون گوش بدین

دیده ها، داستان ها، اتفاق ها

.و خلاصه هر چیزی که با نقشه ما در ارتباطه

همه تون باید به این تشخیص برسین

که بتونین نشونه های خوب و بد رو از هم تشخیص بدین

.در واقع فرق بین درست و غلط

حتما واسه تون سواله که تو این مدت قراره کجا زندگی کنین؟

نگران نباشین جای هیچ نگرانی ای نیس

،همه چی آماده و حاضره همه چی مرتبه

همه تون کار هم باید بکنید

اولِ کار، از این پول هایی که گذاشتین وسط، که در واقع سرمایه مونه، به اندازه ی کافی بهتون می دم

خب، دیگه وقتمون رو واسه چیزای جزئی تلف نمی کنیم

تا الان هم دیر کردیم

دوستان، از همین حالا شروع می کنیم

برو چیزاتو جمع کن. زود باش

چیزاتو بردار اول بزرگا رو بردار

راه بیفت

کرانر، چت شده؟

وایسا بینم پولمونو پس بده

نشنیدی؟ می گم پولو پس بده

پول؟

واقعا این چیزیه که می خوای؟

بفرما، اینم پولت هر کاری می خوای باهاش بکن. موفق باشی

دستمزد یه سال کار

جوشکا، پولو پس بده بهش

نه. بین خودتون تقسیمش کنین

شاید این جور بهتر باشه

دارم می بینم که هیچ پشتکاری تو وجودت نیس

خوبه از همین اول بدونیم روی کی میشه حساب کرد

خانم کرانر، شاید حق با شوهرته

بدون شما هم برنامه هام پیش میره

من آدمایی رو می خوام که حداقل بتونن سهمشونو پیش من نگه دارن

من رفتم

وایسا

...و

مزرعه درست می شه؟

نمی دونم. به هر حال فکر نمی کنم دیگه مایل باشی

پولو بده بهش

منظوری نداشتم

پولو بگیر

تو این بارونو... این سرمای شب ولمون نکن

واسم مهم نیس ولی

شما با اولین مشکل تسلیم شدین و کم آوردین

همه چیز به اعتماد و پشتکار شما بستگی داره

پولو بگیر دیگه

بهت اعتماد داریم. بگیرش

نمی خوام وقتمو با این کاراتون هدر بدم

خیلی ازت نا امید شدم

ولی با این حال ادامه میدم

این کارای افتضاحِ تونم فراموش می کنم

بشینید تو ماشین. یادتون باشه تا اون جا دو ساعت راهه

دکمه ی کت هاتونو ببندید

کلاهتون هم بذارید سرتون

و گرنه از بارون خیس خالی می شین

و فقط به آینده ی روشنتون فکر کنین

اشمیت، هالیکس، کرانر. بیاین پایین

فوتاکی و مدیر شماها یه دقیقه صبر کنین

چی شده؟ شماها نمی یاین؟

این جا مشروب فروشیه؟

می تونیم یه چیزی بزنیم؟ - نه -

اشمیت و زنش، شماها می رید به اِلِک

همه چیزو پای قرارداد نوشتم که با کی ارتباط داشته باشین و کجا برین

اون جا یه خونه و کار بهتون میدن

چه کاری میدن؟

قصابی

کار خوبیه

می تونی کار مشتری ها رو راه بندازی

و حالا کرانر

توی کرشتور، دنبال اشتوان کالمار می گردی خوب گوش کن، اینو جایی ننوشتم

پشت کلیسا یه خیابون هست سمت راستش

همون خیابون رو میری پایین تا به تابلوی لیدیز فشیون برسی. اون جا خونه ی کالماره

بهش بگو

دنشی منو فرستاده، شاید اسم واقعیمو یادش رفته باشه

یه اتاق رخت شویی داره می تونین اون جا بمونین

گرفتی چی گفتم؟ - آره، دنشی -

خیابون پشت کلیسا ...و اون تابلو

خب ...هالیکس

شما میری خونه ی کشیش توی پُستِلِک

سراغ گیویچان، کشیش بخش رو می گیری - گیویچان -

اون جا کلیساهای زیادی هست

می تونی واسه کار، کلیساها رو تمیز کنی

و براشون آشپزی کنی

اینم هزار فورینت برای هر کدومتون

که اگه احتیاج داشتین خرج کنید

ولی یه پنی هم هدر ندید

یادتون نره که قراره چی کار کنین

فکر کنم همه فهمیدن. به خاطرهمه کارهایی که واسمون کردی ازت ممنونیم

نیازی به تشکر نیس

من فقط این کارو برای هدف بزرگمون انجام دادم

پس یادتون باشه باید چه کار کنین

مواظب خودت باش نگرانت هستیم

مواظب خودتون باشین

گوش کن

تو همین جا وایسا

می بریمت به اِشترِبر

یه ساعت دیگه میام تا ببرمت اون وقت درباره همه چی حرف می زنیم

باشه

فوتاکی

نگران من نباش می دونم باید کجا برم

یه کار نگهبانی پیدا کردم

بهتره یه کار دیگه بکنی

چیه؟ چیزی می خوای بگی؟

هشت ساعت دیگه بیا اشتیگروالدز اون جا درباره ش حرف می زنیم

خیله خب بیا

هزار فورینت

حداقل یه ناهاری باهاش بگیر

فوتاکی کودن ترین آدمیه که تا حالا دیدم

چی فکر کرده؟ که به سرزمین موعود می رسه؟

اون بدبخت انتظار چیو می کشه؟

فقط گرفتاری و کار

اون بخش جاودانگی رو حذف کن

گرچه فکر نمی کنم نوشتن این چیزها درست باشه "

ولی با این حال، برای نشان دادن موافقتم

از دستوراتتون اطاعت می کنم

من فراموش نکردم که شما در هر موقعیتی منو ترغیب کردین و دستمو باز گذاشتین

درباره مهارت ها ی افراد من شکی نداشته باشید

امیدوارم قانعتون کرده باشم

تکرار این نکته مهمه چون ممکنه از نقشه م برداشت اشتباهی بشه

من تنها کسی هستم که با افرادم در ارتباطم

هر کسی دیگه ای بود با شکست مواجه می شد

فکر کنم همین خوب باشه - پس همین جور می نویسم -

Aren Zohrabi :هماهنگی زیرنویس از starnzo29@gmail.com

...خانم اشمیت

اینو تایپ کن

به جای جمله: یه زن احمق با پستان های بزرگ بنویس: شخصی که به بلوغ فکری نرسیده

و بیش تر به طبیعت زنانگیش اهمیت می ده

جمله ی "جنده ی عوضی" چی؟

" می تونی به جاش بنویسی "خانمی که درباره ی پاکدامنیش، سسته " یا " زنی که به اخلاقیات پای بند نیست

"بهتره بنویسیم "زنی که بدون هیچ تردیدی تن فروشی می کنه

باشه

تموم شد؟ - آره -

اون با هرکس و نا کسی همبستر شد " " و مگه این که اتفاقی میوفتاد که دیگه اون کارو نمی کرد

اون، نمونه ی بارزی از خیانت به رابطه ی زناشوییه

تموم شد؟

به جای این جمله چی بنویسم "بوی تعفن حاصل از آمیزش با کولون مفت خور"

اون سعی می کرد بوی نامطبوع بدنش رو " " به یه روش غیرمعمول پخش کنه

خانم کرانر... بنویسش

به جای جمله " وراج خبرچین" بنویس

نقال بی ملاحظه ی شایعات

به جای "ماده خوک چاق" چی؟ - اونو ولش کن -

خب باید یه چیزی بنویسیم - " بنویس " گنده -

اضافه وزن داشته - باشه -

خانوم هالیکس رو بی خیال شیم؟ - حتما -

به جای " کِرم چروک مست" چی بنویسم؟

" سالخورده ی دائم الخمر، کوتاه قد"

لوده ی بی دست و پا" "کند ذهن سست، گیج و گنگ

می تونیم اینو ننویسیم - باشه -

ادامه بدیم

اشمیت

منظور اینا چیه؟ یه آدم زمخت و بی غیرت و ناچیز"

در ورطه ی کنترل ناپذیر سیاهی؟

حماقت نا امید کننده، ناله های غیرملفوظ" وجود سَرخورده

"...افلیج نگران

:خب، اینو بنویس

کوته فکری او "

...و رفتار سر به زیرش با

...مسئولان

او را تبدیل به شخصی خاص

جهت انجام اهداف

"بالاتر کرده

مدیر

.حتما این جا دیوونه شده بوده :گوش کن

اگه کسی خواست خودشو غرق کنه "

و توی لحظه ی آخر مردد شد که بپره یا نپره

من بهش نصیحت می کنم که حرف مدیر رو به یاد بیاره

و بفهمه که فقط یک انتخاب داره

"و اون هم پریدنه - ادامه بده -

اون مثل یک خیار پلاسیده شده" "و از نظر توانایی ذهنی از اشمیت هم پایین تره

"و چندان کاری نمی تونه انجام بده

:از نظر ظاهری بنویسیم "از پا درآمده و ناتوان"

اون دو تا چه طوری پیش هم اومدن؟ - این چیزیه که اون نوشته -

ترس اون باعث شده که از خودشیفتگی" و خودبینی آسیب ببینه

اون از لحاظ جنسی خیلی ضعیف و احساساتی شده "و حالت آدم های هوسران و منحرف رو گرفته

پس بنویسیم "ضعیف و احساسی " شخصیتی منحرف و ناتوان جنسی

خوبه،همینو بنویس

برای کرانر نوشته "کثیف و وحشی "که آدم رو یاد بوفالو می ندازه

"بنویس "خرکاری مثل آهنگرها

خرکار آهنگر؟

یه خر احمق با چشم های وغ زده ادامه بده

تنها آدم خطرناکشون فوتاکیه" ولی زیاد خطرناک نیس

یاغیه ولی بزدله

شورش کرده ولی نتونسته از عقده های درونیش خلاص بشه

منو سرگرم کرده. می تونم روش حساب کنم

خب؟ - ولش کن -

نه. بنویس

خطرناکه ولی به کار میاد"

"باهوش تر از بقیه س

همین؟ - آره -

بعدش امضا کن ایریمیاش

باشه

هنوز داره بارون میاد؟ - آره -

آن ها بیرون از ورودی ساختمان به هم دست دادند

چه طوری میری؟ - با اتوبوس -

کارمند ارشد گفت باشه، پس خداحافظ

روز خوبی داشتیم؟ ها؟

آره، باحال بود

دوباره دست دادند و بعد جدا شدند

هر دوشان به محض این که به خانه رسیدند :همان سوال را کردند

روز سختی بود عزیزم؟

و آن ها خسته و بی رمق

گفتند: هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد مثل همیشه عزیزم

دایره بسته می شود

...توی این سیزده روز

...بیمارستان بودم

...خانم کرانر

...بدرفتاری نکرد

همه چیز

...همون طوره که

...قبلا بوده

هیچ کدومشون جرأت ندارن

از خونه هاشون بیان بیرون

...حتما باید

...روی تخت هاشون خوابیده باشن

...یا زل زدن به سقف

...اثری ازشون نیست

...که این سستی و

...بی اراده گی شون

...آن ها را

...دستخوش

.ترس کرده

یک انقلاب جهانی

گوش هام دیگه

سنگین شدن

!ترک ها دارن میان !ترک ها دارن میان

!ترک ها دارن میان !ترک ها دارن میان

حتما دیوونه شده بودم

که فکر کردم صدای زنگی که توی آسمون می پیچه

طنین صدای یه ناقوس بوده

...صبح روزی ...در پایان اکتبر

...اندکی پیش از آن که

...اولین قطرات

...باران طاقت فرسای

...پاییزی

...بر زمین

خشک و ترک خورده ی

غرب مزرعه

باریدن آغاز کند

...طوری که

...لجن زار متعفن

...جاده را

...امکان ناپذیرسازد

...و برفک های منجمد

...ارتباط شهرک را قطع کنند

...فوتاکی با صدای زنگی

.از خواب برخاست

...کلیسای منزوی ای

...هشت کیلومتر به سمت جنوب غربی

بر زمین دیرینه ی هاچمیس قرار داشت

...کلیسای کوچک و مهجوری

...که ناقوس نداشت

...و برجک اش در زمان جنگ

...فرو ریخته بود

اثری از: بلاتار

Laszlo Krasznahorkai :بر اساس رمانی از

1991 - 1994

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.