All language subtitles for Krapopolis.S03E12.1080p.WEB.h264-EDITH

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian Download
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM

تیرانیس: حاضری؟ و... یالا، بکش

شلوب: بکش، فقط سعی کن جاهای حساسم رو له نکنی

لای چارچوب پنجره، ولی زیاد هم زور نزن

اس‌کیل: ویسرا

ویسرا: بابا اینجا چیکار می‌کنی؟

اس‌کیل: منم می‌خواستم همین رو ازت بپرسم

ولی از اوضاع و احوال معلومه

داری شلوب رو از یه مغازه ملاس‌فروشی می‌کشی بیرون

تا خبر "بلادموث" رو شنیدم، خودم رو رسوندم

تیرانیس: دوست‌پسرت؟ چه اتفاقی براش افتاد؟

ویسرا: اوه، یادم رفت بگم، مرد

تیرانیس: چی؟ ویسرا: تبدیل به سوپ شد

تیرانیس: ولی مگه دوسش نداشتی؟

ویسرا: داشتم. دیگه کاریش نمی‌شه کرد

وای خدا، تفاوت‌های فرهنگی رو ببین

اس‌کیل: خب، دیگه لازم نیست خیلی نگران این چیزها باشی

دارم به تبعید دخترم پایان می‌دم و می‌برمش خونه

نمی‌تونی همین‌طوری منو برگردونی خونه. من خودم تصمیم می‌گیرم

اس‌کیل: می‌دونم، می‌دونم. واسه همین یه تصمیم راحت برات گرفتم

این برادرِ بلادموثه، "برادرِ بلادموث"

سیستم نام‌گذاری پیچیده‌ای دارن

ولی فکر کنم دارم کشفش می‌کنم

اس‌کیل: برادرِ بلادموث

از نظر هیکلی از خودِ بلادموث سرتره

کلی وارث برات میاره و تقریباً به همون اندازه هم لذت جنسی

ویسرا: دارم گوش می‌دم. تیرانیس: چی؟

تیرانیس: پس تکلیف "ما" چی می‌شه؟ ویسرا: منظورت از "ما" چیه؟

تیرانیس: این رابطه‌ی "عشقیِ بلاتکلیفمون"

ویسرا: می‌خوان چی‌کار؟ اس‌کیل: چی‌چیِ شما؟

تیرانیس: می‌دونی، وقتی دو نفر مشخصاً دارن عاشق هم می‌شن

اما یه سری موانع و سوءتفاهم‌های طولانی

نمی‌ذاره وارد یه رابطه‌ی رمانتیک بشن

ویسرا: آها، ما به این می‌گیم "می‌تونه یا باید؟"

صبر کن، یعنی می‌گی تمام این مدت

بهم حس داشتی؟

بله

حدس می‌زنم تو نداشتی

ویسرا: فکر می‌کردم تو نداری. تیرانیس: چطور...؟

یعنی تابلوی نبود؟

ویسرا: تو هیچ‌وقت بهم یه دستِ بریده هدیه ندادی

وای خدا، تفاوت‌های فرهنگی رو ببین

خب، بسیار خب

یه رابطه‌ی بلاتکلیف چطوری حل می‌شه؟

تیرانیس: معمولاً یه بحثی چیزی پیش میاد

که توش سر هم داد می‌زنن

و مَرده می‌گه: "لعنتی، دوستت دارم!"

و بعد همدیگه رو می‌بوسن

ویسرا: خب انجامش بده دیگه، احمق

تیرانیس: لعنتی، دوستت دارم

برادرِ بلادموث: یعنی این جمجمه‌ی شیکم رو بیخودی پوشیدم؟

شلوب: اون زبونه؟ من صدای زبون نمی‌شنوم

ویسرا: واو

هم تونست و هم انجامش داد

تیرانیس: ببخشید بابت اون موقعی که ستاره دریایی

به باسنم چسبیده بود

هنوز باید چند تا سوراخ رو توی قایق درزگیری کنم

ویسرا: تای، هیس، عالی بود

خب، حالا که این قضیه‌ی "بلاتکلیفی" حل شد

می‌دونی، اعتراف به عشق رو داشتیم

بوسه، رابطه جنسی

تیرانیس: از اون قسمتش خوشم اومد. ویسرا: بعدش چی می‌شه؟

تیرانیس: خب، ادامه‌ی زندگی‌مون؟

ویسرا: واو. تیرانیس: نه

یعنی، نه لزوماً اونجوری

اگه این چیزی نیست که می‌خوای، من می‌تونم خودم رو هماهنگ کنم

من از لحاظ عاطفی خیلی منعطف‌تر از لحاظ فیزیکی‌ام

ویسرا

نه، فقط یهو جا خوردم

تیرانیس: دو بار توی یه صبح. ویسرا

احمق. ولی جداً

احتمالاً باید یه گپ مفصل‌تر با هم بزنیم

در مورد موضوعی مثل "بقیه‌ی زندگی‌مون"

تیرانیس: کاملاً موافقم. ولی قبل از اینکه بریم سر وقت اون

فکر می‌کنی بشه احیاناً...؟

ویسرا: می‌خوای بری زنگِ سکس رو بزنی؟

تیرانیس: خودش که خودبه‌خود به صدا در نمیاد! اون یکی زنگِ خودارضاییه

شلوب: هورا! استوپندوس: هو، هو

یکی داره زنگ سکس رو می‌زنه

تیرانیس: آره. به قولی، دختره رو به دست آوردم

شلوب: بهت افتخار می‌کنم پسرم

تیرانیس: داستان به خوبی و خوشی تموم شد

ویسرا: فکر کنم شاید داستان تازه داره شروع می‌شه

تیرانیس: درسته. ولی خب در عین حال، به دختره هم رسیدم

قاصد

پیامی برای پادشاه

تیرانیس: بله، چیه؟ قاصد: یه لحظه وایسا

کل روز رو دویدم تا برسم اینجا. رکورد خودم رو شکستم

تیرانیس: اه، تو همون قاصدی هستی

که در مورد دویدنش رو اعصابه

قاصد: هوی، من چیزی رو پیدا کردم که عاشقشم

حرف زدن درباره‌ش رو اعصابه؟

تیرانیس: فقط پیام رو بده

"تیموتیِ شگفت‌انگیز" و کشتی‌هاش

در راه کراپوپولیس هستن

استوپندوس: اوه نه! بابا، این بده

تیموتی شگفت‌انگیز یه فاتح و غارتگره

شلوب: خب که چی؟ اگه دوست داره بقیه مردا وقتی با زن‌هاشون هست تماشاش کنن

ما کی باشیم که قضاوت کنیم؟ استوپندوس: از اون لحاظ نه

دلیریا: حس می‌کنی چطوری داره منافذ پوستت رو باز می‌کنه؟

هیپوکامپوس: آبشش‌هام رو هم صفا می‌ده

آپولو: دلیریا

دلیریا: اوه، سلام دشمن-دوستانِ من

چه بدبختی‌ای باعث شده دوباره ببینمتون؟

اوه، یه لحظه وایسا. بذار یه جور دیگه بگم

آپولو: تو ادعا می‌کنی که با بابامون، زئوس، وقت می‌گذروندی

دلیریا: ادعا؟ من یه ملکه الهه‌ام

معلومه که پادشاه خدایان رفیقمه

هرمس: درسته. همون بخشی که مطمئن نیستیم واقعاً راست باشه

دلیریا: البته که راسته

همین چند وقت پیش با هم رفتیم فستیوال موسیقی

هرمس: چه جور اجراهایی شنیدین؟

دلیریا: راستش هیچ‌کدوم

اونجا بودیم تا نوازنده‌هایی که

خیلی خودشون رو جدی می‌گرفتن رو بکشیم و ناقص کنیم

آپولو: این دقیقاً شبیه کارهای باباست

آتنا: کافیه! ما سال‌هاست زئوس رو ندیدیم

اگه واقعاً داری باهاش می‌گردی

بیارش پیش ما

هرمس: و اگه می‌شه، یه ظرف غذا هم بیار

گفتیم دور هم یه بساطی راه بندازیم

آپولو: و اگه نتونی بیاریش

مجبور می‌شیم مجازاتی رو که

برای دروغ گفتن به خدایان هست، روت اجرا کنیم

آتنا: یه خروجِ مقتدرانه در شأن خدا

در ضمن، غذای اصلی هم بیاری عالی می‌شه

چون الان به اندازه‌ی کافی آدم برای

دسر و سالاد داریم

هیپوکامپوس: خب، اون قضیه‌ی زئوس چی بود؟

دلیریا: یه چیزی هست که باید بهت بگم

تیرانیس: وایسا، استوپ، از پسش برمیایم، نه؟

استوپندوس: از پسش برمیایم؟

ارتش ما در حد اون‌ها نیست

کشتی‌هاشون رو ببین. روی آب وایمیستن

تیرانیس: خب، می‌بینم که این یه مزیت محسوب می‌شه

ولی خب که چی؟ تو بهترینی

نمی‌ذاری کراپوپولیس فتح بشه

استوپندوس: شاید توی دوران اوجم نمی‌ذاشتم

ولی نمی‌دونم چطور این رو بهت بگم

حسابی کم آوردم. مجبور شدم یه شغل دوم پیدا کنم

تیرانیس: چی؟ چرا؟

به خاطر بابا

وقتی پادشاه بودی، خیلی جذاب نبودی

تیرانیس: این الان ربطی داره؟ استوپندوس: خیلی

تحت حکومتِ خیلی خیلی جذاب‌ترِ بابا

شهر با انفجار جمعیت نوزادها مواجه شد

تیرانیس: یعنی قراره کل داستان رو تعریف کنی؟

استوپندوس: سلطنت بابا نوزادهای بی‌پایانی تولید کرد

و تقاضای بی‌پایانی هم برای غذای کودک

من همش وسطِ جنگ‌های تجاری بودم

سرِ موز و نخودفرنگی و هلو و کلِ این خوراکی‌ها

تیرانیس: گفتی کِی بود این قضیه؟

بازه‌ی زمانی‌ش چی بود؟ استوپندوس: فهمیدم

تنها راه برای پایان دادن به خونریزی

اینه که محصولاتِ نرمِ خودمون رو بکاریم

پس همین کار رو کردم

هر روز قبل از سپیده دم بیدار می‌شم تا بکارم

هر شب خوابِ جنگ می‌بینم

من الان هم سربازم هم کشاورز، تای

تیرانیس: می‌تونستی همون اول همین رو بگی

اون‌ها دارن خیلی کند حرکت می‌کنن

یا بندرگاهِ ما گول‌زننده و خیلی بزرگه؟

هیپوکامپوس: این زئوسه؟

دلیریا: آره، یه جورایی توی وضعیت گیاهی به سر می‌بره

هیپوکامپوس: اون بخشی از وجودشه که به شکلِ

دلیریا: یه زرافه‌ست، آره. هیپوکامپوس: و اون

دلیریا: تا ابدیت، آره. به نظر من که کاملاً واضحه

خب، حدس می‌زنم اگه قدرت بی‌نهایت داشته باشی

همش دنبال هیجان‌های بزرگ‌تری می‌گردی

بسیار خب، پس زئوس داره واسه خودش حال می‌کنه

و تو به بقیه‌ی خدایان گفتی که داره با تو وقت می‌گذرونه

تا بتونی پُزِ جایگاهت رو بهشون بدی

عجب حرکتِ خفنی برای کسب قدرت بود. دمت گرم

دلیریا: ممنون، ولی مشکل رو می‌بینی که

اگه اون رو این‌طوری ببینن

می‌فهمن که تمام این مدت بیخودی داشتن خودشون رو برام لوس می‌کردن

و گول خوردن

ولی چی می‌شه اگه اون رو این‌طوری نبینن؟

می‌دونی که می‌تونم از آدما کپی بسازم، درسته؟

دلیریا: چی؟ منظورت همون "هیپو ۲"هایِ لَش و آدم‌کش هستن؟

هیپوکامپوس: توی آخرین آپدیت یه سری باگ‌ها رو برطرف کردم و عملکردش بهتر شده

مثلاً دیگه اون‌قدرها شورش نمی‌کنن که همه رو بکشن

حداقل نه به اون شوریِ قبل

و یه دکمه‌ی انهدام هم بهشون اضافه کردم که باعث می‌شه منفجر بشن

دلیریا: داری می‌گی شاید بتونی یه کپی از زئوس بسازی؟

هیپوکامپوس: حتماً، و وقتی اون‌ها "زئوس ۲" رو ببینن

و باور کنن که شما دو تا صمیمی‌ترین رفیق‌های هم هستین

می‌تونی دوباره برگردی به اینکه اون احمق‌ها رو

وادار کنی هر کاری می‌خوای انجام بدن

دلیریا: هیپو، فرشته‌ی نجات منی

هیپوکامپوس: راستش اگه نسبتی حساب کنی، من بیشتر فرشته‌ی مرگم

ولی این تعریف رو ازت قبول می‌کنم

تیرانیس: فکر کنم می‌تونستیم برگردیم به قصر

و به چند تا کار برسیم

می‌دونی چیه، احتمالاً از اون موقعیت‌هاست که

تا می‌ری دستشویی

همون موقع غذا می‌رسه

بهتره بمونم. استوپندوس: خب، قراره با این‌ها

تا پای مرگ بجنگیم یا فقط تسلیم می‌شیم؟

تیرانیس: حداقل نقشه‌ی ما هیچ‌کدوم از این‌ها نیست

بابا، روت حساب می‌کنم که با زبون‌بازی

جلوی این تهاجم رو بگیری

تیموتی: من از واژه‌ی "تهاجم" خوشم نمیاد

تیرانیس: تیموتی: من ترجیح می‌دم بگم

"خوشامدگوییِ خودجوش"

تیموتی: پادشاه شلوب، باعث افتخاره

چه شهر زیبایی اینجا داری

من تیم... وتی هستم. تیموتیِ شگفت‌انگیز

تیرانیس: متوجه شدیم

تیموتی: قاعدتاً شما هم تیرانیس و استوپندوس هستین

و ویسرا، معاونِ دوست‌داشتنی

دوست دارم قبلش قشنگ تحقیق کنم

تیرانیس: که بهتر بتونی غارت و چپاول کنی

تیموتی: اوکی، می‌فهمم

همه‌تون نگرانِ اون قضیه‌ی "فاتح" بودنم هستین

قدیما واقعاً یه آدمِ بزن‌وبریز و بسوزون بودم

تا اینکه یه سری فتوحات توی شرق داشتم

و با مدیتیشن آشنا شدم

استوپندوس: مدیتیشن؟

تیموتی: روزی ۲۰ دقیقه روی یه بالش می‌شینم

روزی شش بار، و این منو آروم‌تر

و بهتر از بقیه می‌کنه

پس به جای انتخاب خشونت

تصمیم گرفتم یه معامله باهاتون بکنم

این شکلِ فعلیِ کراپوپولیسه

تیرانیس: خب، یه جورایی آره

و این هم شکلیه که می‌تونه بشه

شهروندان

تیرانیس: واسه چی دارید اوه و واه می‌کنید؟

این‌ها که فقط چند تا مستطیل‌ان

جاشوا: مستطیل‌های قشنگ‌تری از مالِ ما هستن

تیموتی: شما به امپراتوریِ من ملحق می‌شین

و من شهرتون رو می‌برم به آینده

نظرتون درباره‌ی حمام‌های عمومی چیه؟

تیرانیس: ما همین الانش هم حمام عمومی داریم

ویسرا: آره، که بیشترشون هم واسه سکس استفاده می‌شن

تیموتی: اتاق‌های سکسِ عمومی هم خواهیم داشت

"تیم‌پایِر" به ما اجازه می‌ده بهترین چیزهای

هر شهری رو که فتح می‌کنیم بگیریم و بیاریم به شهرهای جدید

و یه تجربه‌ی کاربریِ شهریِ یکسان بسازیم

جاشوا: به نظر من که خیلی عالیه

تیرانیس: شوخی می‌کنید؟ گول این حرف‌ها رو نخورید

این یه تهاجمِ تمام‌عیاره

نمی‌تونیم بذاریم این بلا رو سرِ شهرمون بیاره

میریام: چه بلایی؟ اینکه پیشرفتش بده؟

تیرانیس: این‌طوری هر چی براش زحمت کشیدیم رو از دست می‌دیم

کیلی: هوی، چرا اونجا وایسادی ما رو نگاه می‌کنی؟

تو که دیگه پادشاه نیستی. باید بیای اینجا پیش ما وایسی

شهروندان: تیم! تیم! تیم! تیرانیس: نه، این کار رو نکنید

کیلی: وقتی اینجا می‌ایستی، تو هم باید همین رو بگی

تیرانیس: بابا، تو که نمی‌ذاری این اتفاق بیفته، نه؟

همه: تیم! تیم! تیم! تیم! تیم! تیم

تیم! تیم

آتنا: خب، خب، خب. ببین کی اینجاست

آپولو: و اثری هم از زئوس نمی‌بینم

هرمس: منم که هیچ ظرف غذایی نمی‌بینم

دلیرییا: سخت نگیرین

زئوسِ بزرگ رو که می‌شناسین. همیشه باید با قر و فر وارد بشه

الان پیداش می‌شه. - آتنا: بهتره که بشه

مگه اینکه کلِ قضیه‌ی «ملکه‌ی الهه و رفیق فابریکِ زئوس بودن»

یه جور کلک و حقه باشه

حقه؟ من و زئوس با هم رفیق فابریکیم

همین چند وقت پیش با هم رفتیم کلاس سفالگری

آپولو: جدی؟ اونوقت تو و زئوس چی ساختین؟

دلیرییا: من یه جای قاشقی ساختم

اونم همه‌ی آدمای اونجا رو کشت و کوره رو حامله کرد

آپولو: آره، این دقیقاً شبیه کارای بابائه

هیپوکامپوس: سلام همگی! ببخشید دیر شد

داشتم پادشاهِ تمام خدایان رو می‌آوردم

آپولو: اوه، خدای من

زئوس ۲: هو، هو، هو

دلیرییا: «هو، هو، هو»؟

آتنا: یه جوری شدی... متفاوت شدی

آپولو: آره. شبیه باباست، ولی

زئوس ۲: هو، هو، هو

ژامبونِ بیشتر

هرمس: واسه همینه که می‌گم باید آمارِ دقیق داشته باشیم

می‌دونستم به اندازه‌ی کافی ژامبون نخریدم

تیموتی: خب، بریم سر اصل مطلب؟

بیایین درباره‌ی این ادغام صحبت کنیم

تیرانیس: منظورت تسلیمه. - تیموتی: هی پسر

تنها چیزی که می‌خوام اینه که همه با من به آینده بیان

و در عوض، تنها چیزی که گیرم میاد کنترلِ یه امپراتوریِ بزرگه

یه بازیِ برد-برده

برد-برد نیست. باخت-برده

تیموتی: تای، به نظر آدمِ خیلی خوبی میای

ولی من الان دارم با پادشاه صحبت می‌کنم

شلاب، شنیدم دوست داری یه پادشاهِ یللی‌تللی و مفت‌خور باشی؟

شلاب: نه دقیقاً به همین ترتیب

تیموتی: خب، قشنگی‌ش همینه

می‌تونی به همون کار ادامه بدی. فقط یه پادشاهِ فرمالیته باشی

توی «تیمپایر» واسه همه کار هست

استوپ، تو چی می‌خوای؟

من همیشه برای ارتشِ فوق‌العاده‌م به ژنرال نیاز دارم

واو. انگار به جای دو تا کار، فقط یه کاره

من کشاورز هم هستم

تیرانیس: آره، آره. اینو قبلاً حساب کردیم

تیموتی: ویسرا، واسه تو هم جا هست

که توی ساختن تمدن‌ها کمک کنی

تیرانیس: اوم، مطمئنم که همین‌جا می‌مونه

ما تازه یه رابطه رو شروع کردیم

من دیگه دختره رو به دست آوردم

منظورم اینه که می‌دانم هنوز باید با هم حرف بزنیم

ولی خب، واقعاً تو موقعیت بدی اومدی

تیموتی: خیلی خب، فعلاً روش فکر کنین

من توی قایقم منتظرم

تیرانیس: همه‌تون عقلتونو از دست دادین؟

بابا، می‌فهمی که پیوستن به تیمپایر

یعنی باید بیخیالِ همه‌ی اختیاراتت به عنوان پادشاه شهر بشی؟

پادشاه بودن خیلی کار سختی بوده

دقیقاً کدوم قسمتش سخت بوده؟

همون قسمتِ کار کردنش

تازه مشکلِ همیشگی رو هم در نظر بگیر

که مردم کفِ اتاق‌های سکس می‌رینن

تیرانیس: اونا دستشویی‌ان

و اون تویی که داری کفِ زمین این کار رو می‌کنی

و داری کفِ زمین می‌رینی

خب، انگار من تنها کسی هستم که

هنوز داره مقاومت می‌کنه

شاید چیزی که داشتم بهش چنگ می‌زدم، همین الانشم از بین رفته

فکر کنم وقتی این شهر رو راه انداختم، یه جورایی

تنها چیزی که واقعاً دنبالش بودم

استوپندوس: قرار نیست کل ماجرا رو تعریف کنی، درسته؟

دیدی؟ دیدی چه حسی داره؟

۲ زئوس

دلیرییا: این موجود اصلاً شبیه زئوسِ واقعی رفتار نمی‌کنه

چطوری این‌قدر بد درستش کردی؟

هیپوکامپوس: مجبور بودم از هر منبعی که دم دست بود استفاده کنم

دلیرییا: چه منبعی دم دستت بود؟

زئوس ۲: میو

دلیرییا: اوه. - آتنا: همینه

یه جای کارِ بابا می‌لنگه

هیچ‌کس حق نداره بره تا بفهمیم چرا ترسناک نیست

یا چرا همه رو با صاعقه نمی‌سوزونه

هرمس: من برگشتم. ژامبونِ بیشتری آوردم

هیپوکامپوس: دکمه‌ی خاموش کردنش توی جیبم بود

دلیرییا: حدس می‌زدم

تیرانیس: ببخشید، اون علامت‌های روی ساختمونا واسه چیه؟

اسکات: اینا چیزایی هستن که قراره دور بریزیم

تیرانیس: انگار همه‌چیزه. - اسکات: اوه

یعنی، چرا روی چیزایی که نمی‌خواین دور بریزین

علامت نمی‌ذارین؟

اسکات: ای وای. بچه‌ها، باید از اول شروع کنیم

تیرانیس

ویسرا: پس واقعاً با این قضیه مشکلی نداری؟

نه، ندارم. وقتشه یه چیز جدید رو امتحان کنیم

ویسرا: درباره‌ی اون... یه چیز دیگه هم هست

فکر کنم منم می‌خوام با اون برم

خیلی وسوسه‌برانگیز به نظر میاد، مگه نه؟

سفر به دور دنیا

و بردن تمدن برای همه

تیرانیس: آره، به قول تو «وسوسه‌برانگیزه»

ولی مگه من به دختره نرسیدم؟

دلیرییا: خب، اون دختره یه شغل پیدا کرد

تیرانیس: متاسفم، حدس می‌زنم دیگه بس باشه

از این حرفایِ «به دختره رسیدم»، هوم؟

نه، می‌دونی چیه؟ می‌خوام سه برابر بیشتر روش پافشاری کنم

کاملاً مطمئنم که این از اون موقعیت‌هاییه که

هر چی بیشتر بشنویش

بیشتر به دلت می‌شینه

ویسرا: آره، فکر نکنم این‌طور باشه

ولی می‌خواستم بگم اگه واقعاً می‌تونی «کراپوپولیس» رو رها کنی

خوشحال می‌شم با من بیای

تیرانیس: شوخی می‌کنی؟ این شهر دیگه حتی مال منم نیست

منظورم اینه که اگه منو قبول کنی، دوست دارم باهات دور دنیا رو بگردم

و شاید یه شغلی هم واسه خودم توی تیمپایر پیدا کنم

ویسرا: جدی؟ تای

تیرانیس: می‌شه بهم فقط یه دقیقه وقت بدی

تا خداحافظی کنم؟

ویسرا: البته. راحت باش

خب، خداحافظ «کراپ»

نه، نمی‌تونم. خداحافظی بی خداحافظی

بعداً توی خلوت خودم بهش فکر می‌کنم

اوه نه، یه گندِ حسابی زدم

مرد: ایییش! کی توی اتاق سکس این کار رو کرده؟

شلاب: دو تا گند

سه تا

تیموتی: تای، خیلی خوشحالم که می‌شنوم

تو و ویسرا قراره به خدمه‌ی من ملحق بشین

تیرانیس: نه، من خوشحالم

و دوباره متاسفم که موقع مدیتیشن مزاحمت شدم

تیموتی: ببین، نه، تو متوجه نیستی

اینکه بقیه ببینن داری مدیتیشن می‌کنی

در واقع بهترین بخشِ مدیتیشنه

اون و آرامشش

تیرانیس: مگه فقط نشستن نیست؟

تیموتی: آره، و من ۲۲ دقیقه‌ی تمام انجامش دادم

الان هر بلایی بخوای می‌تونی سرم بیاری

واسم مهم نیست. - تیرانیس: بابا

سرباز ۱: مچشو در حال سوراخ کردن بدنه‌ی کشتی گرفتیم

با یه دربازکن بطری. - سرباز ۲: فکر کنم داشت

با بدبختی سعی می‌کرد یه سوراخ درست کنه

شلاب: به این می‌گن خرابکاری. - تیرانیس: اما بابا، چرا؟

تو که قبول کردی شهر رو بدی به تیم

ولی دیدم که چقدر واست ارزش داره

این شهر هویتِ توئه

به این می‌گن تلخ و شیرین

شلاب: من از کجا باید فرقِ

یه قیافه‌ی غمگین رو با اون یکی بفهمم؟

تیرانیس: نمی‌بینی؟ من به دختره رسیدم

وقتشه که بریم پی زندگی‌مون

شلاب: چقدر زیبا، پسرم

الان همون قسمتیه که باید بگم «برو پیشش»؟

تیرانیس: آره. - شلاب: برو پیشش

واسه اون قضیه‌ی دربازکن متاسفم

ولی خودت که درک می‌کنی. عشقِ پدرانه است دیگه

تیموتی: آره، و به نظرم خیلی رمانتیکه

و می‌دونی چیه؟

یه سوراخِ کوچولو توی قایقم ایجاد کردی، می‌تونم ازش چشم‌پوشی کنم

تیرانیس: بابا، تو کشتی رو آتیش زدی؟

شلاب: اوه آره، یادم رفت. من همه‌ی کشتی‌های تیم رو آتیش زدم

زیاد روی نقشه‌ی دربازکن حساب نمی‌کردم

تیموتی: خب، الان دیگه عصبانی شدم. این کلِ ناوگانِ منه

این اصلاً منصفانه نیست

مجبورم تلافی کنم

شاید زندگیمو وقفِ نابودیِ شما کنم

یعنی با خودم در صلحم

ولی قرار نیست یه آدمِ توسری‌خور باشم

واقعاً خیلی خیلی عصبانی‌ام

شلاب: دیدی؟ هنوزم صدات عصبانی به نظر نمیاد

تیرانیس: خیلی خب، ما واقعاً باید مدیتیشن رو شروع کنیم

آتنا: اون منفجر شد؟

آپولو: آره. یعنی این به معنای مرگشه؟

یعنی ما هم ممکنه منفجر بشیم؟

هیپوکامپوس: خب می‌دونم این صحنه بد به نظر میاد، ولی

دلیرییا: خدایا، دارن منو می‌فرستن به «تارتاروس»

و قراره یه مجازاتِ طعنه‌آمیز و احمقانه نصیبم بشه، مگه نه؟

که خودش طعنه‌آمیزه، چون من از کنایه بیشتر از هر چیزی بدم میاد

آتنا: خب، نمی‌دونم ما هم منفجر می‌شیم یا نه

ولی یه چیز رو خوب می‌دونم، اونم اینکه بابا دیگه نیست

همگی

هیپوکامپوس: خب، این یه چرخشِ غیرمنتظره بود

دلیرییا: وایسا ببینم، شما خوشحالین؟

آتنا: متاسفم عزیزم، می‌دونم اون دوستت بود

ولی فکر نکنم کسی اینجا باشه که از اینکه اون الان یه توده گوشته

نفسِ راحت نکشیده باشه

دلیرییا: باورم نمی‌شه داریم از زیرِ این قضیه قسر در می‌ریم

چی؟ - هرمس: اون نگفت

آپولو: «قسر در می‌ریم»؟

آتنا: حالا که پادشاهِ همه‌ی خدایان مرده

دیگه هیچ قانونی جلودارمون نیست، عوضی

هیپوکامپوس: می‌خوای چیکار کنی؟

آپولو: فکر کنم سوال اصلی اینه که چیکار قراره نکنیم؟

هیپوکامپوس: باید ما هم...؟

دلیرییا: آره، فکر کنم اونا تا یه مدت قراره فقط بخندن

تیرانیس: خبرای عالی همگی! شهر نجات پیدا کرد

کیلی: از چی؟

از بهبودِ زیرساخت‌های گسترده؟

تیرانیس: ما به «تیموتیِ شگفت‌انگیز» ملحق نمی‌شیم

کراپوپولیس آزاد می‌مونه

کیلی: از چی؟

از بهبودِ زیرساخت‌های گسترده؟

تیرانیس: آره، باشه کیلی، همون دفعه اول شنیدیم چی گفتی

میریام: معامله رو به هم زدی؟ - شلاب: نه، من به هم زدم

اسکات: نه، من معامله رو به هم زدم

تیرانیس: اسکات، ما دیگه اون نمایش رو بازی نمی‌کنیم

معامله به هم خورده، باشه؟ فقط همینو بگیم

کیلی: ولی ما می‌خواستیم به تیم ملحق بشیم

اون خیلی پولداره و به خاطرِ پولدار بودنش هم خیلی آرومه

جاشوا: وقتی فکر کردیم قراره ساختمونای جدید داشته باشیم

حسابی مست کردیم و قدیمی‌ها رو داغون کردیم

میریام: آره، حسابی اینجا رو به گند کشیدیم

تیرانیس: و درستش می‌کنیم. مگه نه بابا؟

شلاب: من اصلاً برام اهمیت نداره

ویسرا: اه، چرا داریم همدیگه رو بغل می‌کنیم؟

اوو خدای من، تو معامله رو به هم زدی

هیپوکامپوس: خب، قبل از اینکه عصبانی بشی

خدایان قطعاً باور کردن که اون زئوس بود

دلیرییا: تا وقتی که منفجر شد

و خدایان عهد بستن که از ما انتقام بگیرن

ولی می‌تونیم ازش جون سالم به در ببریم، نه؟

دلیرییا: اوه، ابداً. رسماً بدبخت شدیم

واسه همینه که بزرگترین سلاحِ ممکن رو آوردم

هیپوکامپوس: این همون...؟ - دلیرییا: بدنِ بیهوشِ زئوسِ واقعیه

آره، وقتی اون سه تا احمق داشتن به خاطرِ مرگش

رقصِ بریک می‌کردن، دزدیدمش

از حالتِ زرافه درش آوردم

چون قرار نبود اون موجودِ هیولایی رو با خودم حمل کنم

هیپوکامپوس: اه، ببین لباش چقدر ترک خورده

پس فقط قراره اینجا نگهش داریم

و بعدش همه‌چی واسمون خوب پیش می‌ره؟

دلیرییا: اوه، این‌قدر ایراد نگیر. زئوس الان مالِ ماست

داشتنِ زئوس به نظر چیز خوبی میاد

کلِ نقشه‌م تا همین‌جا بود. - هیپوکامپوس: نقشه خوبیه

به زور

تیرانیس: می‌دونم واسه رفتن با تیم ذوق داشتی، اما

ویسرا: تای، من هنوزم با تیم می‌رم

تیرانیس: چی؟ - ویسرا: اون هنوز منو می‌خواد

چون من اون کسی نیستم

که ناوگان و اموالش رو آتیش زد

اوه، خب

و حدس می‌زنم معلومه که من دیگه دعوت نیستم، پس

ویسرا: متاسفم، تای. من باید ردپای خودمو به جا بذارم

دقیقاً همون‌طوری که تو با این شهر کردی

بهم بگو، توی این رابطه‌های بلاتکلیف

تا حالا شده که اولش نشه

ولی یه روزی بالاخره بشه؟

تیرانیس: امیدوارم که این‌طور باشه

یعنی، آره، معمولاً توی رابطه‌های بلاتکلیف

همیشه همین‌طوری می‌شه

ویسرا: هی، تیموتی می‌خواد شماها رو فتح کنه

شاید بهت حمله کنم. تیرانیس: شایدم بذارم این کارو بکنی

شنیدم، حرفم رو پس می‌گیرم

ویسرا

خیلی خنگی

تیرانیس: خب، فقط می‌خوام مطمئن شم

که چقدر بدبخت شدیم و دهنمون کاملاً سرویس شده

استوپندوس: منم همین‌طور. چون رو مقدار دسری که می‌تونم بخورم تأثیر می‌ذاره

تیرانیس: پس یه حمله‌ی حتمی داریم

از طرف "تیموتیِ شگفت‌انگیز"

یه جنگ انتقام‌جویانه‌ی خیلی محتمل هم از طرف خدایان

درسته؟ دلیریا: ردخور نداره

من که می‌گم تضمینیه

تیرانیس: دختره رو هم که از دست دادم و... چیز دیگه‌ای هم هست؟

شلوب: هیپوکامپوس

می‌دونستی زئوس تو آزمایشگاهته؟

انگار حسابی شاکیه

زئوس: دلیریا، تو ازم گرفتی

مهم‌ترین چیزِ زندگیم رو

هیپوکامپوس: چی؟ اینکه خودت رو بزنی به کما تا بتونی...؟

زئوس: آره! پس حالا منم می‌گیرم

مهم‌ترین چیزِ زندگی تو رو

شلوب: زود باش! بهش بگو مهم‌ترین چیز

تو زندگیت اون قاشقه است

نزدیک بود بگیره‌ها

اوه اوه! بزن به باله‌هام و بهم بگو "ویلیِ آزاد"

چون این دیگه تهِ خر تو خری بود

اگه تا حالا لنگه‌شو دیده باشم

دیدی چی شد؟

بیا برگردیم عقب

شلوب نفل شد؟ انگار که شلوب نفل شده

یعنی، اون که نمی‌تونه نفل بشه. یا شاید بشه؟

تو این برنامه هیچ‌وقت نمی‌شه مطمئن بود

هر چی باشه "تای" دو فصل پادشاه بود

بعد شلوب رو چپوندن جاش

فکر می‌کردم قبل از اینکه نوبت پخش

سریال "بابز برگرز" برسه، دوباره برگرده رو تخت

ولی همین‌جوری ولش کردن و ادامه دادن

مثل من که دنبالت می‌کنم

و صاف میام تو اتاق خوابت

بدون اینکه خودت بفهمی

وقتی تماشای این قسمت تموم شد

البته تا جایی که تو قراره بفهمی، همچین کاری نمی‌کنم

در هر صورت، این بچه‌های "کرپی" تهِ هر قسمت‌شون از اون "کلیف‌هنگر"های

تالار آینه‌ی لیتگو-روکر-استالونه تو سال ۱۹۹۳ هم

تعلیقش بیشتره

اون انتقام خشنِ تیمپایر رو دارن

ویسرا هم رفت قاتی خدایانی که از دست دلیریا شاکی‌ان

گرچه اونا هنوز فکر می‌کنن زئوس منفجر شده

که همین ممکنه حسابی

چوب لای چرخ‌آسیاب‌شون بذاره

و اما در مورد زئوس، نظرتون چیه؟

اون همین‌جوری بی‌خیال نمی‌شه بره پی کارش

حالا که شاکی بیدار شده و شلوب رو کشته

البته اگه واقعاً شلوب رو کشته باشه

واقعاً همینه؟ شلوب رو کشت؟

واسه فهمیدنش، باید تا فصل چهار صبر کنیم

یا شایدم پنج؟ حسابش از دستم در رفته

فکر کنم تا فصل ۱۲ تمدیدش کردن

از این موضوع لجمت می‌گیره؟

می‌تونی کل قضیه رو وقتی تو تابوت هستی بهم بگی

همون تابوتی که قراره توش بیدار شی

اون تو ظلماتِ مطلقه

ولی می‌تونی روم حساب کنی که اونجا کنارتم

سراپا گوش و آماده‌ی شنیدن

تا وقتی که اکسیژنت تموم شه

خب، من راویِ دیوونه‌ی شمام

و می‌رم نظراتی که تو ردیت می‌ذارین رو می‌خونم

پس بچه مثبتی باشین حالا

مرد: چیزی از حرفاش فهمیدی؟

مرد ۲: بنتو

💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.