Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
بازیکن جدید برای انجام بزرگترین بازی فریب وارد شدن ۲۲
به قلعه خائنین خوش اومدید. (صدای تشویق)
تجدید دیدارهای غافلگیرکنندهای هم در کار بود
من راس رو ۱۵ سال پیش دیده بودم
و دروغها
دارم اینو پنهان میکنم که نویسنده داستانهای جنایی و وکیل سابق هستم
من بازرس ارشد بازنشستهی پلیس آگاهیام
اما قصد ندارم به کسی بگم
جودی خیلی دوستداشتنی به نظر میاد، ولی خب معلومه که من باید اینو بگم
چون اون مادرمه
سه تا «خائن» انتخاب شدن
اما یه «خائن مخفی» هم انتخاب شد
اون خائن مخفی به تنهایی کار میکنه
هر شب، اونا لیست کوتاهی از کاندیداهای قتل رو به شما میدن
شما فقط میتونید یکی از اون افراد رو به قتل برسونید
که توی اون لیستِ قتل هستن
همزمان با بالا رفتن مبلغ جایزه
وای خدای من! اسمهای ما روشه
لیستِ قتل هم همینطور داغتر شد
به اون تابوتها نگاه کنید
امشب یکی از شماها توی اون قرار میگیره
(صدای رعد و برق)
خائنها اول کی رو میکشن؟
«جیمز، نِتی یا ماز؟»
«امضا: خائن مخفی.»
و خائن مخفی کیه؟
این مسابقهی «خائنین»ـه
دوست دارید کی رو به قتل برسونید؟
جیمز... نِتی
یا ماز؟
اونایی که خودشون باعث اخراج خودشون میشن
آره، اونا باید بمونن. باید توی بازی بمونن
جیمز مثل طوفانه
هر روز پنج تا تئوری مختلف داره. آره
میدونم، ولی اگه اینطوری رفتار کنه محاله بتونه خائن باشه
نِتی
اون گفت: «آره، من راس رو میشناسم»، ولی اصلاً قانعکننده نبود
پس نِتی به هر حال میتونه حذف بشه
به نظرم وقتی یه تئوری به سرش میزنه، خیلی شبیه جیمز میشه
فکر کنم خیلی سفت و سخت پایِ تئوریش میمونه
ماز
یکم شیطون و زبل به نظر میاد
ولی فکر کنم با حرف زدنش خودش رو به دردسر بندازه. به نظرم... آره
فایدهی اصلیِ خلاص شدن از شر ماز اینه که
ممکنه بتونه آدمها رو دور خودش جمع کنه. زبونبازِ قهاریه
باید خیلی رندوم و الکی به نظر بیاد
طوری که حسابی گیج بشن و به هر سمتی برن
# بازی داره به جاهای حساسش میرسه
# بپر توی دل شعلهها... #
موافقیم؟ بریم تو کارش
دلت میخواد اولین قتل رو انجام بدی؟
واقعاً دلم میخواد اولین قتل رو خودم انجام بدم
خیلی بدجنس و موذی هستی
برو انجامش بده. فقط حواست باشه شنلت خونی نشه. سعیمو میکنم
# بازی داره به جاهای حساسش میرسه
# بپر توی دل شعلهها
# وقت تردید نیست
# انگار همیشه عاشقِ تعقیب و گریزم... #
تموم شد
کشتن اونا پیام درستی میفرسته و دستِ ما رو باز میذاره
طاقت ندارم ببینم نتیجهش چی میشه
مزهش رفت زیر زبونم
اون اولین قتلِ امشب حس خوبی داشت
ما بهترین انتخاب رو از بین اون سه نفری که خائن مخفی داده بود، کردیم
اونا اصلاً شناسایی نشدن
حداقل برای ما سه نفری که تو برجیم
پس، فردا صبح مطمئن میشم که
بفهمم اون خائن مخفی کیه
# انگار همیشه عاشقِ تعقیب و گریزم
# مثل یه طوفان دارم میام
# مثل یه طوفان دارم میام. #
دیشب، خائنین اولین قتل خودشون رو مرتکب شدن
و قربانیشون رو از لیست خائن مخفی انتخاب کردن
اون لیست تایید کرد که نِتی، جیمز و ماز قطعاً جزو «وفادارها» هستن
اما کدومشون برای صبحانه نمیاد؟
آه، خب. اولین نفراییم که اومدیم. اوه، ما اولی هستیم. باشه
اولین نفر اینجاییم. واو
ایول! بساطِ عیش و نوش! ووهو
عجب سفرهای! وای، اینو ببین
به عنوان یه خائن توی اتاق صبحانه
حس میکنی انگار داری یواشکی به دنیای بقیه سرک میکشی
باید مدام یادت باشه که نقش یه «وفادار» رو بازی کنی
فکر کنم بهتره فقط گوش بدم و عکسالعمل نشون بدم
قصد ندارم اصلاً آتیشبیارِ معرکه بشم
خب، اینجا چی داریم؟ اوه، خدای من
و مجبور شدیم با این پیچیدگیِ اضافه هم کنار بیایم
یعنی داشتنِ یه خائن مخفی. اصلاً روحمم خبر نداره کیه
اوه، اون همه پرتره رو ببین. اصلاً یادم رفته بود
آره میدونم. آره. قراره یه نفر نیاد
میدونم. نگو. سم، نگو. آره
(صدای در زدن)
اوه، اومدن
بیا تو
سلام
سلام سلام
صبح بخیر. صبح بخیر بچهها. صبح بخیر
وقتی وارد اولین صبحانه میشی
خیلی استرس دارم
همه قراره به شدت هوشیار و گوشبهزنگ باشن
و دنبال کسایی میگردن که عجیب رفتار میکنن
یه خائن مخفی هم داریم
اونا میدونن ما کی هستیم ولی ما نمیدونیم اونا کیان
که یه جورایی نگرانکننده است
پس باید حواسم رو
خیلی دقیق به همه جمع کنم
کسی اینجا بود که دیشب در امان نبوده باشه؟
نه، من... من در امان بودم. فکر کنم همهمون در امان بودیم. همهمون سالمیم
ما همهمون جزو آدمهای امن بودیم
در ضمن، باید یادتون باشه با توجه به کسایی که اینجا هستن
همین الان یه خائن توی این اتاقه
یا بیشتر. شایدم بیشتر
(صدای در زدن)
اوه، این کیه؟ اوه خدای من
(صدای تشویق)
ایناهاش! رییسی
ادم
و فیونا
خوشحالم میبینمتون بچهها
رفتن سر صبحانه فوقالعاده بود
میدونی، این بازی خیلی جالبیه
باید حواسمان خیلی جمع باشه
دارم باهاش حال میکنم
اگه جودی برنگرده واقعاً مخم سوت میکشه. آره
مخم سوت میکشه. دیشب هم به همین فکر میکردم
با خودم میگم: «آخه مگه میشه؟» آره. اومم
خب معلومه که خیلی خوشحال بودم که سر صبحانه هستم
ولی تهِ دلم یکم نگران مامان بودم
واقعاً امیدوار بودم که اونم برگرده
اوه، پرتنشترین صبحانهی عمرم بود
(صدای در زدن)
اوه خدا! اوه، اومدن. این کیه؟
بیا تو! اوه نه
(صدای تشویق)
ووهوهو
وای! مثل ترن هوایی میمونه، نه؟ بالا و پایین داره
راس و نِتی؛ اونا قطعاً همدیگه رو میشناسن، درسته؟
اوه، صد در صد
ولی آخه چقدر احتمالش هست؟
اوه، اون قهوهست؟
خب، راس، میخوام در مورد این بپرسم که
چون مشخصه که تو نِتی رو میشناسی
اوم، میدونم چه شکلی به نظر میاد
اگه بخوام صادق باشم، وقتی اولش از ماشینها پیاده شدیم
خب داشتم به همه سلام میکردم
و راستش اولش قصدم فقط این بود که برم
بشناسمش ولی چیزی به زبان نیارم
ولی یه چیز رو بهتون اطمینان میدم، واقعاً روحمم خبر نداشت
من هنوز مرددم و نمیتونم قضاوت کنم
لزوماً نمیدونم شما خائن هستید یا نه
ولی این رابطه برای من یکم مشکوکه
این یه تصادف خیلی بزرگه. آره. آره. حق با توئه
فقط باید علامت سوال برامون ایجاد کنه
ولی خب دارم باهات صادقانه حرف میزنم
فعلاً
واقعاً همهمون داریم به هر چیزی چنگ میزنیم تا یه سرنخی پیدا کنیم
این واقعیته که من و نِتی همدیگه رو میشناسیم
ولی الان... فکر کنم نزدیک ۱۵ ساله که ندیدمش
در نهایت، این کلِ داستانی که با نِتی راه افتاده داره کلافهم میکنه
میدونم. آره، متوجه شدم
اوه، خدای من
پسر، دیگه بازی جدی شده. آره. کی برنمیگرده؟
خب، نِتی، جیمز، ماز و ریچل رو داریم
من حس میکنم ریچل یه «وفادار»ـه
ما که نمیدونیم. نه، ولی منم فکر میکنم... منم همین حس رو دارم
امیدوارم جیمز نباشه
من تقریباً در مورد نِتی کاملاً مطمئنم
تنها شکِ من بین اون چهار نفر، احتمالاً ماز بود
(صدای در زدن)
اوه! بچهها، بچهها. اومد
بیا تو! بیا تو
(صدای تشویق)
چطوری؟ آخه چطور؟ عجب ورودی
نمیدونم چطوری
اوه، نِتیه. کی؟ نِتی
چی؟ بهتون که گفته بودم، گفته بودم، گفته بودم
آخه چرا نِتی رو کشتن؟
به نظرم نِتی انتخاب خوبی بود
چون فکر نمیکنم از گفتنِ نظرش ترسی داشته باشه. نه
و اگه یه وقت برعلیه یکی از ما میشد
حسابی به دردسر میافتادیم
تازه، اگه از شر نِتی خلاص شیم، راس میاد وسط
خیلیها دارن در موردش حرف میزنن. آره، دارن حرف میزنن
اولین مقتولمون نِتیه؟
آره. آره
اوه، نه
اوه
نِتی عزیز
به دستور خائنین، تو به قتل رسیدی
امضا: خائنین
خیلی دلم سوخت
فکر کنم میتونستم «وفادار» خیلی خوبی باشم
شاید زیادی وفادارِ خوبی بودم، زیادی سر و صدا کردم
و حالا... حالا دیگه وقتم تموم شده
نمیخوام گریه کنم
ولی اشکم دراومده
ولی فکر کنم اشک شوقه، چون واقعاً بهم خوش گذشت
پس آره، موفق باشید وفادارها. (صدای فینفین)
اوه، خدا
اوه، این خیلی بیرحمانه است. شوکه شدم. واقعاً شوکهام
خدای من، اصلاً حالم بد شد
اوه، خدا خیرت بده. ممنون هریت. بیا اینم از این. دمت گرم
خب، اِم... هی، نون تستها کجاست؟ اوه
راستش یکم خیالم راحت شد چون
این واقعیت که من نِتی رو میشناختم
چیزی بود که بقیه میتونستن ازش برعلیه من استفاده کنن
و این برام یه جور نقطه ضعف بود
علاوه بر اون بخشِ تاریکتری که دارم مخفی میکنم
پس راستش
انگار یه بارِ سنگین از روی دوشم برداشته شد
کسی به این فکر کرده که اصلاً چرا نِتی؟
به نظر من کاملاً اتفاقی و رندوم بوده
اوه، اون خیلی دوستداشتنی بود، یه معلم بود. بهش اعتماد داشتم
خیلی خب. تنها چیزی که میخوام بگم اینه که
بهتون قول میدم، اگه من خائن بودم
به هیچ وجه نِتی رو نمیکشتم
خب اگه خائن هم بودی همین رو میگفتی
عجیبه. فکر میکنی برای راس پاپوش درست کردن؟
فکر کنم قتل خیلی هوشمندانهای بود
من فکر نمیکنم
راس خائن باشه
به عنوان یه روانشناس
فکر میکنم راس تحت فشاره و استرس داره
و همین باعث میشه که بیش از حد توضیح بده
و همین موضوع هم بقیه رو مشکوک میکنه
اولین چیزی که سریع گفت این بود که
«بچهها، این خودش ثابت میکنه که...»
«اگه خائن بودم نِتی رو حذف نمیکردم.»
نِتی اسمی از کسی برد که ممکنه خائن باشه؟
آره، برد
(صدای نفس زدن از تعجب)
شوخی نکن! فکر کنم قبلاً هم اینو گفته بود
جودی خیلی ساکته
الان اون تنها کسیه که یه کلمه هم حرف نزده. ساکت نشسته
کلودیا اومد. اوه، ایناهاش. اینجاست. جیمز، جیمز، جیمز
صبح بخیر همگی. صبح بخیر
اولین صبحانهی شما در قلعه خائنین
بشقابهای سالامی هست
انواع و اقسام چای
و البته، یه چاشنیِ قتل هم در کنارش سرو میکنیم
نِتیِ بیچاره اولین کسیه که کشته شد
نِتیِ دوستداشتنی
و طبق معمول
(صدای افتادن پرتره)
اوه خدا. اوه عزیزم
وای خدای من، خیلی وحشیانه است. بیرحمانه است، نه؟
اگه فکر میکنید این سنگین بود
متأسفم، ولی باید بهش عادت کنید
دلم میخواد بگم «راحت باشید»
«از مسیر لذت ببرید»
«قرار نیست به دستانداز بخوریم.»
اما خب اینجوری دارم دروغ میگم
حالا که حرفش شد، به زودی توی مأموریت میبینمتون
«پر دستانداز»؟
اوه، زیاد نخور
دیگه نمیخورم، یه وقت اگه... آره، آره، آره
عجب بالا و پایینی داشت. کل شب همینجوری بودم
میتونم یه چیزی بگم؟ شاید اشتباه کنم
نمیدونم، ولی حرفت رو باور میکنم
اون اصلاً تهدیدی نبود
الان واقعاً حسش میکنم. میفهمی چی میگم؟ آره، آره
دیگه شبیه یه... یه بازی واقعی شده. آره، میدونم
مثلاً کلی سناریو از توی سر آدم میگذره و این حرفا
تا امروز صبح اصلاً استرس نگرفته بودم
ذهنم اصلاً آروم نمیشد، چون حالم بابت «مت» خیلی بد بود
رو چه حسابی اینو میگی؟ چون خب معلومه من ازش خوشم میاد
یهو، بنگ، مت اینجوری شد
حدود ده ثانیه زل زده بود به یه جا و به هیچکس نگاه نمیکرد
با خودم گفتم: «آخه چرا؟ این تنها شانسیه که داری.»
کاملاً موافقم
غریزهم میگفت، چشمبند رو بردار، به بقیه نگاه کن؛ ببین کی تغییر کرده؟
چرا که نه؟ غریزه من اینه. غریزه تو
آره، ولی آیا این...؟ اما ممکنه نه
ممکنه غریزه همه... هی، خوبی؟ روبهراهی؟
ممکنه غریزه همه نباشه. آره. خب، رسیدیم به اینجا
ولی داشتم میگفتم، مسئله اینه که
وقتی معلوم بود «کلودیا» پشت سرمونه
چشمبندم رو برداشتم، و توی ذهنم یادمه که اون گفت: «خائن»
شایدم گفته باشه «توالتها»
من دقیقاً همینجوری شدم و گفتم: «اوه!»
سرم رو انداختم پایین، سرم رو انداختم پایین
و همونجور موندم چون فکر کردم... فکر کنم تکون خوردم
یه مکالمه خیلی جالب با «جودی» داشتم
درست بعد از صبحونه
و تعریفی که اون از زمان انتخاب خائنها داشت
اینه که اون به کلمه «خائنها» واکنش نشون داده
و بعد مچ خودش رو حین واکنش گرفته و سرش رو انداخته پایین
و این چیزیه که خودش میگه انجام داده
پس این خیلی مشکوکه
واسه همین فکر میکنم اون خائن مخفیه
ولی تو چی فکر میکنی؟ اوه، خدای من. یعنی قتل «نِتی»...؟
غافلگیرم نکرد... عجیب بود
چون خیلی مطمئن بودم اون یه «وفاداره»
واسه همین میدونستم توی خطره. آره، آره، آره
میدونی چیه؟ خدایی. و میدونم
قضیه «راس» رو، ولی این یه حرکت نبوغآمیزه
تو... تو... میدونم، میدونم
فکر کنم «جودی» نفر اول لیستمه
واقعاً؟ آره
دیشب قبل از اینکه بریم خونه
خنده، شوخی، ریلکس. آره. آخه چرا؟
با خودم میگم اگه من کاندیدای قتل بودم، داشتم از ترس خودم رو خیس میکردم
آره، هر کسی یه غریزهای داره و باید بهش اعتماد کنه
فقط به نظرم عجیبه. دارم تصمیم میگیرم که به غریزه خودم اعتماد کنم
یا اینکه احتیاط کنم و برم سراغ جودی، چون
ولی خب، میدونی اگه ۱۵ نفر به جودی رأی بدن
و تو به یکی دیگه رأی بدی و اینا... آره، آره، صد در صد
و این دقیقاً همون چیزیه که قراره گوشه ذهنم داشته باشم
باید دربارش فکر کنم
مامان خیلی مشکوکه
این احتمال وجود داره که اون واقعاً یه خائن باشه
با این حال
فکر کنم وقتی نوبت به «سم» میرسه
بهم گفته بود
اگه بقیه به جودی رأی ندن
که اون به اون آدما شک میکنه
و این یعنی «اگه به جودی رأی ندی، من حواسم به تو هست.»
و من اینو دوست ندارم
دوست ندارم حس کنم تهدید میشم و تهدید هم نمیشم
چه حسی داری؟ خدایا، از لحاظ جسمی حالم بد بود
حس میکنم وقت زیادی باهات نگذروندم. خب، بیا باهام حرف بزن
چه حسی داری؟ آره، خوبم
خب، آره، یه جورایی حس گناه خیلی زیادی داشتم
چون منم جزو اون تیم بودم... همونا که تابوت رو گذاشتن؟ آره
«ریچل» بود. و خب میدونی، ما با هم توی ماشین بودیم و اینا
اوه، ممنون. من حالم خوبه؟ آره، آره. آره، آره، آره
بیا پیشمون. معلومه که حالت خوبه. بیا دیگه
نه، فقط... جالبه که چقدر زود همه چی احساسی شد
آره. مثلاً وقتی تو
باعث شدی یه نفر دیگه کاندیدای قتل بشه
آره. ممم... آدم با خودش میگه: «اوه، واو، واقعاً... واقعاً حس بدی دارم.»
میدونی، آدم باید کاری که لازمه رو انجام بده، مگه نه؟ آره
به دل نمیگیریم، مگه نه؟
جوونترها فکر کنم احساساتیترن. ولی برای من
من پوستم کلفته
توی کارِ سرپرستیِ بچهها، گاهی با پروندههای سختی روبرو میشیم
و هیچ فشاری بالاتر از فشارِ کار با بچهها نیست
ولی من اومدم توی این بازی و در نهایت
اگه قراره کسایی حذف بشن، باید بشن
اصلاً بابتش حس بدی ندارم
باورم نمیشه چرا اون رفت. آره
میدونی، نکنه میخوان برای «راس» پاپوش بدوزن؟
آدم نمیدونه خائنها چطوری فکر میکنن
و شاید خائنها اینجوری فکر کنن که
«اوه، این رابطهایه که ما نمیتونیم...»
هرچند که اصلاً رابطهای در کار نیست
خب، ما که نمیدونیم. واقعاً نمیدونیم، مگه نه؟
نمیدونیم. آره، ما فقط چیزهایی رو میدونیم که اونا بهمون گفتن. دقیقاً
و آیا اصلاً همونها هم راسته؟ حرف منم همینه. دقیقاً حرف منم همینه
بازی همینه دیگه، مگه نه؟
داشتم به یه سری چیزا فکر میکردم، خب؟ ممم؟
خائنها میخوان توجه رو ببرن سمت بقیه آدما
بله. و الان همه توجهها روی راسه. آره. آره، آره، صد در صد
چون همه از رابطه بین اون و «نِتی» خبر داشتن
آره، آره. واسه همین همهمون روی راس زوم کردیم
به نظرم یه جای کار خیلی عجیب بود
همون مدلی که امروز صبح جملهش رو بیان کرد
اینکه گفت... چطور مگه؟ چی گفت؟
وقتی گفت نقشه این بود که اون رو نشناسیم
آره، منم متوجه همون شدم
چطور میتونی نقشه داشته باشی
وقتی نمیدونی قراره اتفاقی بیفته؟ وای خدای من
نکتهسنجیِ خیلی خوبی بود
اوه، نه. راس! میدونم. میدونم
ولی اگه من با یه رابطهای میاومدم اینجا... خب؟
و اگه خائن بودم، همون اول کار میکشتمشون
الان واقعاً کلافهام
چون حس میکنم خائنها یه بازی راه انداختن
و منم دقیقاً طبق نقشه اونا پیش رفتم
چون رسماً از دهنم پرید و گفتم
«اگه من خائن بودم، محال بود بخوام نِتی رو بکشم.»
بعد از اینکه اینو گفتم... یه جورایی انگار
وقتی یه چیزی میگی که دوست داری برگرده توی دهنت؟
ولی خب مشکوک به نظر میاد، پس نمیگم که مشکوک نیست
آره، اون... باید هوا خودت رو داشته باشی
نظرت درباره آدمایی که اصلاً حرف نمیزنن چیه؟
مثلاً... من یه... یه دو نفرِ عجیب و غریب دارم که خودسرانه عمل میکنن
ولی برای من، «هوگو» و «آماندا» مثل بتمن هستن
هیچوقت اون دو تا رو کنار هم ندیدم
خوشحالم که اینو مطرح کردی
چون میبینم که بین اون دو تا یه چیزی بیشتر هست
امروز صبح دیدمشون. داشتند با هم حرف میزدند
و یه جورایی... یکم به نظر میرسید
پس تو هم قبلاً به هوگو و آماندا فکر کرده بودی؟
آره، حتی قبل از اینکه اون بگه هم بهش فکر کرده بودم. واقعاً؟
آره. امروز صبح دور میز
واقعاً حس میکنم برام تله گذاشتن. برات تله گذاشتن
و اگه شنیدی کسی داره این داستان رو رواج میده
فقط به این فکر کن که چرا
راس - واقعاً بدشانسی آورده
ولی واکنشش به این قضیه
باعث شده بهش مشکوک بشن
مشخصه که بالاخره یه جایی همهمون تحت فشار قرار میگیریم
ولی استراتژی من اینه که تا جای ممکن توی چشم نباشم
خب، ببینیم امروز چی برامون تدارک دیدن؟ بزن بریم
با توجه به اینکه مبلغ جایزه الان ۱۰ هزار پونده
مأموریت امروز فرصتیه برای بازیکنها تا با هم متحد بشن
و مبلغش رو بیشتر کنن
وقت مأموریته. ووهو
امیدوارم ناراحت نشی
ولی واقعاً دلم میخواد اگه توی این مأموریت «سپر» هست، برم دنبالش
برو توی نخش
میتونیم درباره خائنها حرف بزنیم؟
چون حس میکنم دیروز مثل یه شیطان تاسمانیِ دیوونه به سیم آخر زدم
پس الان میخوام یه چیزی بگم «جِید». آره؟
من وقتی چشمبندم رو برداشتم، اوم
تو دقیقاً روبروی من بودی. آره
و به نظر میرسید یکم عصبی هستی. فقط در حد یه مشاهده بود
اگه رنگت پریده بود... آره. من... من توی یه موقعیت استرسزا بودم
آره... اونم با یه چشمبندی که خیلی داغ بود. آره
به نظرم این اصلاً منصفانه نیست
در حال حاضر من بیشترین شک رو به آماندا دارم
دوست دارم قبل از اینکه به کسی بپرم، مطمئن بشم مدرک کافی دارم
قبل از اینکه کسی رو هدف قرار بدم
نه اینکه صرفاً چون صورت کسی سرخ شده، متهمش کنم
و بعد بهش حمله کنم
وقتی چشمبندت رو برداشتی چه حسی داشتی؟
آره، چه حسی داشتی؟ خیالم راحت شد
این رو میگی، و بعد بلافاصله یه فکری میاد توی سرت:
«خب، ممکنه به قتل برسم،»
و ما فرض میکنیم که ممکنه همون شب کشته بشیم
پس بیخیال، «خیالراحتی» کلمه عجیبی برای اون لحظهست
اوه خدای من. اینو نگاه کن
چی داریم؟
نگاه کن! اونجا رو ببین. اوه، یه سری پرچمهای «خائنها» اونجاست. چی؟
اون چیه؟
سلام
بیایید تو
اوه خدای من. امیدوارم بتونیم روی تخت بشینیم
همین که از ماشینها پیاده شدیم
صندلیها رو دیدم
که واقعاً فوقالعاده به نظر میرسیدن. با خودم گفتم:
«واو، این دیگه چیه؟»
بازیکنها، به تپههای «آردروس» خوش اومدید
امروز باید با همکاری هم، این سه تا
تختِ عظیم رو تا خودِ قلعه هل بدید
اوه-هو-هو-هو
داری شوخی میکنی، نه؟
فاصلهش خیلی زیاده
آره، معلومه
بذارید توضیح بدم
توی مسیر سه تا توقفگاه وجود داره
که میتونید اونجا طلا پیدا کنید و جمع کنید
اما فقط بازیکنهایی که دارند تختها رو هل میدن میتونن دنبال طلا بگردن
میتونید تا سقف ۹ هزار پوند پیدا کنید
واو. خوبه، خوبه
حالا، اینجا جاییه که بازی جالب میشه
اوه. اوه، شروع شد
میبینید که اینها فقط یه سری تختِ معمولی نیستن
اینها «تختهای سپر» هستن
هر کسی که روی تخت نشسته باشه
موقعی که توی قلعه به من میرسید
از قتلِ امشب در امان میمونه
توی هر توقفگاهِ طلا، یک یا دو تا از این
ژتونهای سپر مخفی شده
اگه بتونید یکیشون رو پیدا کنید
میتونید جاتون رو با هر کسی که روی تخت نشسته عوض کنید
اوه
دقیقه وقت دارید ۴۵
من زمان رو بهتون اعلام نمیکنم، پس سرعت واقعاً مهمه
یه هشدار بدم؛ این مأموریت «یا همه یا هیچ» هست
اگه نتونید به موقع برسید
هیچ پولی به صندوق جایزه اضافه نمیشه
و هیچکس هم در برابر قتل محافظت نمیشه
اوه. واو. اوکی
لطفاً تصمیم بگیرید چه کسانی مأموریت رو نشسته شروع میکنن
کسی داوطلب هست که روی صندلی شروع کنه؟
من خیلی دلم سپر میخواد. تو هم میخوای، مگه نه؟
ولی میتونیم جامون رو عوض کنیم، درسته؟
من میخوام برم روی ارابه
من سپر میخوام چون دلم میخواد صبحونه آرومتری داشته باشم
اون میز صبحونه گاهی خطرناکتر از
یه میز گرده
اینجوری به عنوان یه خائن میتونم بیام تو و بگم:
«عجب خواب خوبی داشتم»، و دیگه لازم نیست زیاد دروغ بگم
منظورم اینه که بدجوری سپر میخوام. تو که دیروز کاندید بودی
بلافاصله غریزه رقابتجوییم گل کرد
اگه هر فرصتی برای گرفتن سپر باشه، ازش استفاده میکنم
و خودم رو به عنوان یه «وفادار» خوب نشون میدم
کی میخواد بره روی تخت؟ من خیلی دوست دارم. برو، برو سراغش
اون سه نفری که
قراره مأموریت رو نشسته روی تختها شروع کنن، کی هستن؟
«سم»، «راس» و «جیمز»، لطفاً بیاید و کنار تختهاتون بایستید
تبریک میگم. شما در حال حاضر در برابر قتل محافظت شدید
اما تا کی؟
خواهیم دید
پسرا
اوه خدای من
(صدای خنده بازیکنها)
کلاسیک بود. واو
اینها چهار تا فرزندِ من هستن
(صدای خنده بازیکنها)
موفق باشید. توی قلعه میبینمتون
دقیقه ۴۵
هر وقت صدای شیپور من رو شنیدید، حرکت کنید
پسرا، بعداً بیشتر بغلتون میکنم. منو بلند کنید
(صدای خنده بازیکنها)
اونجا میبینمتون
این مأموریت «یا همه یا هیچ» هست
چه خائن باشید چه وفادار، هدف اینه که
هزار پوند به دست بیارید ۹
اما اگه ۹،۰۰۰ پوند بگیریم
و سر وقت نرسیم، همهچی رو از دست میدیم
منو ببرید که طلا جمع کنم
[صدای بوق بلند]
بزن بریم! بزن بریم
دمتون گرم بچهها. عالی بود
ماموریت رو شروع کردیم و با خودم فکر کردم:
"چرا گندهترین و قویترین آدمِ اینجا
داره میره روی تخت میشینه؟"
در واقع، اینطور به نظر میرسید که سه نفری که از همه ناامیدتر بودیم
اول از همه پریدیم که سعی کنیم سپر بگیریم
همین الان باید این پلیور رو دربیارم
پس جوانمردی چی شد؟
سه تا ارابه و سه تا پسر که سوارشون شدن
این رفت تو حساب. یادم میمونه
همینه، حالا با تمام توان فشار بیار
این دیوانهکنندهست. خب، دستاندازهای شدیدی تو راهه
جیمز، چه حسی داری؟ راستش، افتضاح
[میخندند]
بواسیرت در چه حاله؟ این بدترین گزینه ممکنه
خب، الان دیگه از ایستگاه اول دور نیستیم
ایست، ایست
"توی باغ رو بگردید
دنبال ۳،۰۰۰ پوند طلا و نشانهای سپر."
خیلی خب، برید، برید! پنج دقیقه وقت دارید
ای وای
خلاصه رسیدیم به باغ
و مشخصاً دنبال طلا میگشتیم
ولی من بدجوری دنبال سپر بودم تا در امان باشم
پول! پول، پول، پول
عالیه، عالیه، عالیه. رفیق
مواظب پات باش! وای خدا
همه جا پر از بشکههای میوهی گندیده بود
و پاهام انگار توی آبسیب کپکزده خیس شده بود
و واقعاً بوی تعفن میداد
اوه! پول! فقط همین یکی. فقط همین یکی
از جلو شروع کن، از جلو شروع کن
من یه نشان سپر پیدا کردم
امروز خیلی شانس آوردم
اولین چیزی که پیدا کردم در واقع یه نشان سپر بود
بین سیبهای گندیده یه درخشش نقرهای کوچیک دیدم
و با خودم گفتم: "این مال منه!"
راس، فکر کنم جامونو عوض کنیم، چون تو باید اون بیرون باشی
من زیر ذرهبینم. و بعد از اینکه از روی تخت اومدم پایین
اولین چیزی که فهمیدم
این بود که واقعاً باید نشون بدم که مهرهی تیمی خوبی هستم
و تا جای ممکن پول جمع کنم
نشان سپر رو پیدا کردم
میتونم بیام بیرون، لطفاً؟ اوم، جیمز، من میخوام با تو جابهجا شم
خدا رو شکر. آماندا یه سکه نقرهای رو کرد
و منم گفتم "من، لطفاً! بذار بیام بیرون."
یه ذره بیشفعالی توی خونمه
واسه همین تو اون لحظه، اگه بخوام صادق باشم، نقشهی بازیم کلاً پرید
با خودم گفتم: "الان وقتشه که مثل «تیگر» بدوم."
نه، راستش. نه، نیستم. چرا، هستی. چرا، هستی
دیگه قول دادی
آماندا نمیدونست نشان سکه رو کجا بذاره
و به نظرم این خیلی مشکوک اومد
چون اگه «وفادار» باشی، بهش فکر نمیکنی
فقط انجامش میدی، مگه نه؟ برو، برو، برو. آره؟
نمیخواستم اون کارو بکنم. آره، یکی دارم. گرفتمش
آره! بزن بریم! بدو، بدو، بدو! بدو، بدو
بقیه هم بیان! بچهها داریم میترکونیم
دمتون گرم. چقدر سریع بود
بوم، بوم، بوم. بردیم. اینم از ۳،۰۰۰ پوند
اینجا تمومه. بریم بعدی
برو! خیلی خب. آمادهای؟
اوه، توی باغ خیلی موفق بودید
دو نفر نشان سپر پیدا کردن
آماندا و جید حالا روی تختها نشستن
اما سام تونسته صندلیشو حفظ کنه
اون فعلاً از قتل در امانه
داریم خوب پیش میریم. هووو
تو این لحظه، از اینکه هنوز روی تختم خرکیفم
فکر کنم یه مزیتی داشت
که روی تخت سومِ عقبی باشی
چون ملت اون سمت رو نگاه نمیکردن، واسه همین من
فقط سعی میکردم تا جای ممکن اون بالا بمونم
بنگ
لعنتی، اوه! فقط داشتم فنربندی رو امتحان میکردم
من جلو بودم
همینجا نگه دار! ایست
"کنار رودخونه رو دنبال سه هزار پوند طلا
و نشانهای سپر بگردید."
بدو، بدو، بدو
طناب هست، طناب هست. طنابها
اگه میتونید، ده تا رو با هم بکشید
من کل زندگیم اهل رقابت بودم
همیشه میخوام برنده بشم. ولی هیچی پیدا نمیکنم
و دارم استرس میگیرم. حواسم به زمان هست
پس مطمئن باشید هر کاری از دستم برمیاومد میکردم
تا یه نشان سپر پیدا کنم
نشان سپر رو پیدا کردم
نشان سپر رو پیدا کردم
سام، من میخوام با تو جابهجا شم
راستش فکر نمیکنم فعلاً در خطرِ
به قتل رسیدن باشی. - منطقیه
حالم گرفته شد ولی منم اگه جای اون بودم
دقیقاً همین کارو میکردم
توی این مرحلهی اولیهی بازی
فقط میخوای از قتل در امان باشی
نه! داری چیکار میکنی؟ اوه، صبر کن، من یکی پیدا کردم
تا. خب چی کم داریم؟ یکی. یه کیسهی دیگه ۲۵۰
داشتیم با تمام وجود تلاش میکردیم
میدونستیم وقت داره تموم میشه
و این ماموریتِ «یا همه یا هیچ» بود. یعنی باید تمومش میکردیم
گرفتمش! گرفتیش! بدو، بدو، بدو
آره! وای خدای من! آره! بزن بریم
زود باش! برو
نمیخوایم وقتمون تموم بشه. اگه وقت تموم بشه
تمام این زحمتهایی که کشیدیم به باد میره
یه سربالایی در پیشه. یا علی
مایه بذارید، کم نیارید
اوه، این سختترین جای مسیره. همهش سربالاییه
نابرده رنج گنج میسر نمیشود. زود باشید
واقعاً دارم کم میارم
بالا رفتن از اون تپهها یه کابوس بود
اگه برگردم به دوران خدمتم تو نیروی دریایی، همه چی کار تیمی بود
همه باید هماهنگ باشن تا به هدف برسن و برنده بشن
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
یه دقیقه وقت میخوام
جودی، خوبی؟ میخوای برات صبر کنیم؟ نه
اون تپه، اصلاً یه سطح دیگهای بود
بدنم داشت آتیش میگرفت
ایست، ایست، ایست. ایست
داشتم با خودم فکر میکردم که خائن مخفی کی میتونه باشه
و به نظرم جودی یه کم مشکوک رفتار میکرد
اون آدم پرشور و حالیه
ولی امروز صبح سر صبحونه خیلی ساکت بود
اگه مجبور بودم کسی رو انتخاب کنم، الان روی جودی شرط میبستم
خیلی خب. بزن بریم
بدو، بدو، بدو! واینستا عزیزم
زود باش! انگار داری کالسکه هل میدی
میدونی چیه؟ من خیلی خوششانسم. من یه جورایی
قدرت ساعد خوبی دارم. پس میخوای ازشون استفاده کنی؟ اوه
[میخندند]
چیزی نمونده به تابلوی ایست! ایست. بذارش زمین
ایست، ایست. زمین! برید! باید سریع باشیم
این ایستگاه آخره. این آخرین فرصتیه
که نشانهای سپر وجود داره
پس تمرکز اصلی من این بود که هر کی رو که
الان روی تخته، از تخت پایین بکشم
من بدجوری سپر میخوام، هر کاری میکنم تا یکی به دست بیارم
آره
من ۲۵۰ تا پیدا کردم
تا پیدا کردم ۲۵۰
خب، ۲۵۰ تای دیگه هم پیدا کردیم
فقط یکی مونده. ۲،۷۵۰
خیلی خب، بزن بریم! بدو، بدو، بدو
دیگه سپری نیست؟ حتماً هست. بیخیالش شیم
بیخیالش شیم. ارزشش رو نداره. زود باش! بزن بریم
همهش رو به جز ۲۵۰ تا جمع کردیم
آره. برو! یه چک نهایی. صبر کن
نمیدونی چقدر راه مونده! آره، دیوانهکنندهست
قلعه اونجاست
نمیدونیم مسیر کجاست رفیق
با شخصیتی که من دارم، واقعاً سخت بود
که فقط اونجا بشینم و تماشا کنم
ولی پیش خودم میگفتم "خدا کنه یکی پیدا نکنن."
زود باشید بچهها. بزن بریم
زود باشید! بزن بریم، بزن بریم. زود باشید، بزن بریم
زود باشید. بزن بریم، بزن بریم
دیشب یه کم سخت خوابیدم
چون نمیدونستم اسمم تو لیست حذف هست یا نه
واسه همین خیلی امیدوار بودم و دعا میکردم
که هیچکس سپر پیدا نکنه
پس وقتی همه زودتر دست از کار کشیدن، برای من مثل شنیدن یه آهنگ دلنشین بود
قلعه اونجاست سمت چپ. سمت راست
وقتی از جنگل اومدیم بیرون، واقعاً نمیدونستیم چقدر وقت مونده
واسه همین دویدیم. واقعاً از تمام توانمون مایه گذاشتیم
زود باشید بچهها! هفت دقیقه مونده
صداشون رو میشنوم. دارن فریاد میزنن
آره! برو! برو تو کارش
[هورا میکشند و تشویق میکنند]
بیا انجامش بدیم! شماها برید وسط
ما میتونیم! برو هریت
برو هریت! زود باش
یه کم دیگه فشار بیارید! زود باشید، زود باشید
زود باشید بچهها
بازیکنها، دمتون گرم. فوقالعاده بودید
کل این ماموریت رو در ۳۹ دقیقه انجام دادید
[تشویق میکنند]
حتی وقت اضافه هم آوردید
انجامش دادیم! چقدر عالیه؟
بهتون بگم که این پیرزن هنوز جونی تو تنش هست
شما ۸،۷۵۰ پوند اضافه کردید
[تشویق میکنند]
این مبلغ خیلی زیادیه
و واقعاً شگفتانگیزه
کسایی که در آخر روی تختها بودن
آماندا، فراز، جید
تبریک میگم، شما امشب از قتل در امان هستید
لطفاً بیاید و سپرهاتون رو بگیرید
دمت گرم آماندا. - خیلی ممنون
دمت گرم فراز. - ممنون. دمت گرم جید. - ممنون
ایول بچهها
طلا بهم میاد، نه؟
سپر رو گرفتم، ایول، واسه همین الان خیلی خوشحالم
بازیکنها، برید داخل قلعه و آماده بشید
چون امشب اولین «میزگرد» شماست
و یکی از شما صندلیشو برای همیشه از دست میده
بفرمایید داخل. خسته نباشید
بیاین بچهها. وای خدا. وای خدا
دمتون گرم بچهها
پسر! عجب ورزش خوبی بود
آره، حال کردم. خیلی خوشم اومد. فیونا، به نظر تو چطور بود؟
باز هم داشتی میترکوندی. من که جنازه شدم! - واقعاً؟
وقتی برگردی خونه شوهرت تو رو نمیشناسه
با این همه ورزشی که داری میکنی! مثل «سیندی کرافورد» میشم
میری توی سریال «بیواچ»! آماده برای «بیواچ»
آره میرم! آره حتماً
یه لباس شنای قرمز کوچولوی بندی هم دارم
[میخندند]
ای وای، فیونا
فکر نکنم لازم بود اینو بدونم! [میخندند]
اوه آره! برای میزگرد امشب تجدید قوا کنید
وای خدای من. وای خدا. نگو! استرس دارم
من هنوز به راس شک دارم. در مورد راس مطمئن نیستم
اصلاً نمیفهمم
مثلاً چرا امروز رفت دنبال سپر
یعنی واقعاً
شاید حس میکنه در... خطره؟ ...در خطره. آره
خطر اخراج شاید، ولی نه خطر قتل
آخه چون همهمون داریم دربارهش حرف میزنیم. میفهمم چی میگی
آره، آره، آره
اسمهای زیادی توی قلعه سر زبونهاست
و منم هنوز نمیدونم خائن مخفی کیه
الان همه نگاهها روی راسه
و شک ندارم که امشب حسابی بهش حمله میشه
واقعاً فکر نمیکنم هیچکدوم از اینا خائن باشن
من شخصاً حس میکنم دقیقاً همونجوری بازی کردم
که خائنها میخواستن
منظورت همون حرفیه که سر صبحونه زدی؟ - آره
اولش متوجه نبودم که رابطهی من
با «نتی» چقدر برام دردسرساز میشه
حالا که اون رفته چه حسی داری؟
حتی نمیتونم درستحسابی ناراحت باشم
چون، میدونی که، نمیتونی گریه کنی
آره. همه میگن "چرا اینقدر ناراحتی؟"
من شخصاً میگم به عنوان یه «وفادار» هیچی رو فیلم بازی نمیکنم
همه عصبی هستن
و یه جورایی دارن تیر تو تاریکی میزنن
به راس شک کرده بودن
و یاد حرف «سون تزو» در کتاب «هنر رزم» افتادم:
"وقتی دشمنت داره اشتباه میکنه، مزاحمش نشو."
این داره جواب میده. خیلی خوب پیش میره
امروز صبح یه سری مکالمات نگرانکننده داشتم
مثلاً امروز صبح. موقع چالش خائن
جیمز روی صندلی جلوی من نشسته بود
آره. آماندا با یه سکه اومد جلو. آره
جیمز اینطوری بود که: «بیا اینجا، بیا اینجا، بیا اینجا.»
اونم گفت: «اوه.»
پس تو به آماندا مشکوکی؟ آره
قضیه همون بود، همون «اوه، من میرم جام رو با جیمز عوض میکنم»
«در واقع جید عقبه، بذار من برم.»
بعد جیمز گفت: «نه.» برای همین اون
داری میگی آماندا فکر میکنه تو خائنی؟
فکر کنم به هر دلیلی میخواد مچم رو بگیره
آدمها معمولاً من رو دستکم میگیرن. فکر کنم بازی کردن
باعث شده خیلی استراتژیک و فوقالعاده تحلیلگر بشم
اگه حس کنم یه چیزی
با چیزی که قبلاً شنیدم یا دیدم جور درنمیاد
اون وقت سریع میرم سراغش
فعلاً میخوام یکم تو تنهایی بهش فکر کنم
بیشتر از همه نگران آماندام
اون توی این بازی خیلی خیلی خطرناکه
خیلی باهوشه. میدونم کی رو میخوام به قتل برسونم
ولی اینکه گزینههام محدود بشه، ایدهآل نیست
باید بفهمم
خائن مخفی کیه و گیرش بندازم
وگرنه کلاه هر سهتای ما پس معرکهست
فکر کنم دو تا رابطه خانوادگی اینجا وجود داره
واقعاً؟ آره. ادامه بده
ریس خیلی هم با تو فرق نداره، مگه نه؟
[میخندند]
آره، اون پسرمه
جید توی آشپزخونه اسمت رو آورد
معلومه که میاره. تو این رو میدونستی؟
نه، نه. ولی معلوم بود این کار رو میکنه. چون گفت
چون منم امشب میخوام اسمش رو بیارم
اون گفت آماندا سپر رو گرفت و بعد یهو مکث کرد
انگاری، میگه که میخواد بیاد سراغ من
فقط محض اطلاعت، اون سپر تو جیبشه
ریچل، اون در واقع توی حلقه نزدیکان منه
اون دختر خیلی باهوشیه
استراتژی فعلی من اینه که خودم رو یه «وفادار» خالص نشون بدم
پس امشب شب مهمیه که نیروها رو جمع کنم
عالی بودی، جودی. واقعاً؟ کارت حرف نداشت
ممنون. خوش به حالت. وای خدای من، این ماهیچه گوسفند عالی به نظر میاد
خیلی هم نرمه. اوم. آره. خوبه؟ اوم
خوب پخته؟ خیلی نرمه. خوبه. خب، امشب. امشب همون شبه
وای خدا. خدا. اومد. سلام آماندا. خوبی؟ آره
بفرما، از اینا میخوای؟ امشب راحت میخوابی، نه؟
آره، امیدوارم. و به نظرم
اولش خیلی جالب بود
یادتونه وقتی گفتن «کی میخواد روش بشینه؟»
سام صاف نشست روش و پلک هم نزد
آره. سام واقعاً داشته... فشار میآورده. من؟! اون داره یه داستان میسازه
آروم باش. به خودت نگیر
میدونم اگه چیزی تو ذهنِ راکسی باشه
فکر کنم به خاطر اینه که سام
مخ چند نفر رو زده و اسم من رو سر زبونها انداخته
ولی من اهل دانیام. ما زنهای اهل دانی
خیلی قوی هستیم، برای همین
کسی نمیتونه با ما دربیفته
اون گفت: «خب، من حواسم به کسایی هست که رای نمیدن...»
«به جودی، و با خودم فکر میکنم که آیا اونا خائنن یا نه؟» شیطون
اون امروز فاصلهاش رو با من حفظ کرده
واقعاً؟ آره. اگه قضیه رو علنی کنه
شاید بقیه هم دنبالش رو بگیرن
نمیخوام به حرفهای سام بال و پر بدم
چون صادقانه حس میکنم
که داره به عنوان یه خائن، بازی خوبی رو پیش میبره
تو چه فکری هستی؟
چون من حتی... فقط در حد یه «سلام»
خیلی کوتاه. آره خب، منظورم اینه که من خیلی
فکر کنم دارم خودم رو به دردسر میاندازم
چون فکر کنم خیلی رک و راست در موردش حرف زدم. آره، تو خیلی پرحرف بودی. آره. اهوم
اوم، پس فکر کنم جودی امشب بدجوری تو دردسر بیفته
من... من اینطوری فکر نمیکنم
اوه ریچل، فکر کنم تو تنها کسی هستی که اینطوری فکر میکنی
شاید چون زمان زیادی رو باهاش گذروندم
آره. ببین، منظورم اینه که من اینجا نیستم که بخوام نظر بقیه رو
تغییر بدم. آره. فقط دارم طبق چیزی که دیدم پیش میرم
خائن مخفی
اونا تنهایی کار میکنن
و مطمئناً باید جسور باشن
باید جربزه داشته باشن
فکر کنم سام الان داره یه جورایی
معرکه میگیره. منظورم طرز حرف زدنش با بقیه است
اون خیلی خیلی خوشسخنه
قبل از اینکه سوار قطار بشیم
اون خیلی پرانرژی بود، میدونی
رک و صریح
شوخی میکرد و میخندید. میدونم الانم هست
ولی فکر کنم فقط به خاطر اینه که یکم تو محیط جا افتاده
و با بقیه خائنها آشنا شده. اوه
سلام. و آره... سلام
پس به نظرم ممکنه یکم پیچیده بشه
ولی خب، میز گرد کلاً برای سوال پرسیدنه، مگه نه؟
مثلاً به نظرم همه باید با این انتظار برن اونجا که
سام، امروز داری از من دوری میکنی؟ نه
واقعاً نه؟
چرا؟ چرا این رو گفتی؟ اوه، من امروز زیاد حرف نزدم
فکر کنم داری ازم فرار میکنی. تو داشتی من رو روی تخت حمل میکردی
میدونم، فکر کنم به یه دلیلی داری ازم دوری میکنی
ولی من برای رویارویی باهات آمادهام
کاملاً. حاضرم. با خوشحالی باهات حرف میزنم
بیا جلو. آره؟ اهوم. اهوم. باشه. آره، حتماً
خیلی خب
بفرمایید. من مشکلی ندارم. اصلاً مشکلی ندارم
وقت اولین میز گرده
اینجاست که دیپلماسی حکمفرمایی میکنه
و «وفادارها» میتونن کنترل بازی رو به دست بگیرن
آیا اونا موفق میشن یه خائن رو بگیرن؟
آیا نقاب از چهره خائن مخفی برمیدارن؟
یا یه وفادار بیگناه برای همیشه از قلعه اخراج میشه؟
در هر صورت، هنوز خیلی چیزها برای بازی کردن هست
# آژیر رو به صدا دربیار. #
و حالا میدونم
که اسمم یکم سر زبانها افتاده
هر کی میخواد بیاد سراغم، آماده باشه چون نباید با جودی دربیفته
توی میز گردِ امشب
فکر کنم برام خیلی مهمه که حواسم به
وفادارها باشه تا ببینم رفتارهای خائنانه دارن یا نه
تا بفهمم اون خائن مخفی ممکنه کی باشه
اصلاً دلم نمیخواد اخراج بشم
دعا میکنم و امیدوارم این اتفاق نیفته ولی حسابی گیج و پریشونم
# همهچیز اینطوری شروع میشه. #
بازیکنها
به اولین جلسه اخراج در میز گرد خوش اومدید
اینجا مکان مقدسیه که توش خائنها شکار میشن
ولی وفادارها اغلب توی این درگیریها قربانی میشن
امروز فوقالعاده بودید
شما ۸،۷۵۰ پوند به صندوق جایزه اضافه کردید
این یعنی مجموعِ فعلی، رقم غولآسای
۱۸،۷۵۰ پونده
اون بیرون به عنوان یه تیم عالی کار کردید
پس اینجا چطوری عمل میکنید؟
میخوام بهتون بگم روال کار چطوریه
اول بحث و گفتگو میکنیم و بعد رایگیری
هر کسی که بیشترین رای رو بیاره
از قلعه اخراج میشه
اون وقت فاش میکنه که وفادار بوده یا خائن
پس برای اولین بار، بازیکنها، میدان در اختیار شماست
[تپش قلب]
من خوشحال میشم نظراتم رو بگم، چون تا حالا هم نظراتم رو بلند اعلام کردم
من نظراتم رو به همه گفتم و علناً هم گفتم که این کار
من رو در معرض خطر به قتل رسیدن قرار میده
منم همینطور. ولی ترجیح میدم این کار رو بکنم و اسمها رو بیارم وسط
که البته فقط بر اساس حس و حال نیست
من دارم بر اساس یه تغییر واقعی
توی شخصیتِ زنی که توی ایستگاه دیدم حرف میزنم
روی سکو، پر از شور و زندگی و انرژی بود
مدام داشت جوک میگفت، تا اینکه
بعد از اون میز گرد، کاملاً توی خودش رفت
مسئله برای من اینه که
وقتی مسلماً اومدیم سر اولین میز گرد
به محض اینکه ماسکم رو برداشتم
سرم رو چرخوندم و با خودم گفتم: «اوه، نه.»
برای همین سرم رو انداختم پایین چون فکر کردم
خب، اون گفت «خائنها» و تو روت رو برگردوندی. آره
خب، میدونی چیه؟ اگه بیانصافی نکنیم
اونقدر عصبی بودم که فهمیدم اون کار رو کردم... اهوم
برای همین سرم رو انداختم پایین. ولی منظورم اینه که
دست خودتونه که چه حسی داشته باشید
ولی دارم بهتون میگم، واقعاً من ۱۰۰ درصد وفادارم
من خودمم، عوض نمیشم
ببخشید، میتونم خیلی سریع یه چیزی بگم؟
چون میدونم تو هم احتمالاً اینجا حرفی برای گفتن داری، سام
ما امروز صبح با هم حرف زدیم و به نظرم خیلی عالیه که
تو نظراتت رو میگی و تئوریهات رو با گروه در میون میذاری
ولی این کار یکم من رو نگران کرد
حس کردم داشتی یه جورایی میگفتی
اگه من یا بقیه (نه دقیقاً با همین کلمات)
ولی برداشتی که من داشتم این بود
اگه سراغ جودی نریم، اون وقت تو به اون آدمها مشکوک میشی
الان هر کسی اومده که بازی خودش رو بکنه
و آدمها میتونن طبق غریزه خودشون پیش برن، درست مثل تو
من هیچ وقت نگفتم که انتظار دارم همه طبق حرف من عمل کنن
نگفتم «انتظار دارم»، ولی اینطوری بودی که
«اگه شاید بقیه به جودی رای ندن...»
«اون وقت حواسم بهشون هست و یکم بهشون مشکوک میشم.»
فقط میخوام بدونم معنیش چیه
من اینجا با چند نفر صحبت کردم، حالا چه بخوان
حرف بزنن یا نه. تقریباً همه اینجا در مورد یه نفر
تنها دلیلم برای این حرف اینه که خیلی از آدمها
بدون اینکه من اسم جودی رو بیارم
خودشون به جودی شک داشتن و اسمش رو آوردن
آره، درسته. پس بنابراین اگه خیلی از آدمها رای بدن
به یه نفر و بقیه این کار رو نکنن
این ممکنه یکم عجیب به نظر بیاد
تو، از نظر من، تغییری نکردی
نه، نکردم. اصلاً. و هیچ وقت هم تغییر نمیکنم
من اینطوری نیستم
من فقط جودم. همین. و من فقط... فقط اینطوری نمیبینمش
فقط با خودم میگم: «این یه بازیه.» ما اینجاییم که خوش بگذرونیم
من ۱۰۰ درصد وفادارم و همهتون خواهید دید
جودی، میخوام بپرسم به نظرت کی خائنه؟
منم داشتم به سام و جید شک میکردم. باشه
و چرا؟
وقتی مسلماً همه ماسکهامون رو برداشتیم
جید فقط... خیلی شوکه به نظر میرسید
میتونم منم بگم... ببخشید. منم دقیقاً همین رو دیدم
در تکمیل حرفت
امروز یه اتفاقی افتاد که بهم خبر دادن
تو به دو سه نفر گفتی
که من توی ماموریت یه کار «عجیب» انجام دادم
من یکی از سکهها رو پیدا کردم و دویدم سمت اولین گاری که جیمز اونجا بود
اگه راستش رو بگم، بیصبرانه منتظر بودم بیام بیرون. آره
دقیقاً. برای همین دویدم سمت گاری و دقیقاً میخواستم یه جورایی
یه چیزی بگم و بندازمش توش، ولی بعد فکر کردم
نه، چون تو دیشب شب سختی رو داشتی
آره همینطور بود. برای همین رفتم سراغ ماشین بعدی
و تو سرم داد زدی: «برگرد اینجا!»
بهت بگم که مثل یه فنرِ جمعشده آماده انفجار بودم
«میخوام بندازمش تو!» آره. و قضیه عجیب هم همینه
چیزی که من رو گیج میکنه اینه که تو چند قدم اونطرفتر بودی
حتماً باید صداش رو میشنیدی. خیلی بلند داد زد
ولی بعد حس کردی باید گارد دفاعی بگیری چون
چون توی لندرور بهت گفته بودم
که به نظر میرسید ترسیدی
خب، برداشتن چشمبندها
خیلی گرمم بود و این
یه موقعیت فوقالعاده اضطرابآور بود
من... من نمیتونم عکسالعملهای بدنم رو کنترل کنم
مسئله دوم این بود که فقط میخواستم دیدگاههای مختلف رو بدونم
چون برای ما خیلی راحته که بشینیم و روی چیزهای خاص کلید کنیم
و من... من تو این کار استادم
چون همه این شایعات در مورد من پیچیده
میخواستم یه سپر بگیرم
چون میخواستم به عنوان یه وفادار، احساس امنیت کنم
میتونم...؟ امروز بعد از صبحانه یه لحظهای پیش اومد
راس دو تا اسم رو انداخت وسط و بعد خیلی اتفاقی
آدام همون اسمهایی رو آورد که راس آورده بود
ولی به نظر من خیلی مشکوک بود که اون دو تا اسم رو گفت
و در عرض دو دقیقه تو اینطوری بودی که
«آره، منم به همون دو نفر فکر میکنم.»
و من با خودم گفتم: «این تخم شک رو توی دلم کاشت.»
و عذر میخوام که دارم اینطوری بهت میتوپم. نه، مشکلی نیست
مشکلی نیست. ولی واقعاً در اون لحظه... اصلاً این میز برای همین کارهاست
این واقعاً یه اتهام نبود. و اون دو نفری که اسم بردم آماندا و هوگو بودن
چون من شما دو تا رو با هم ندیده بودم
و شما دو تا ظاهراً خیلی با هم مچ شدید
فقط... منطق من این بود که «این رابطه صمیمی از کجا اومده؟»
وقتی راس اون رو مطرح کرد
من فقط... اون گفت که «من اونا رو با هم ندیدم.»
من گفتم: «خب، من امروز صبح موقع صبحانه دیدمشون...»
«و به نظر میرسید یکم...»
«...بیش از حد صمیمیان»، ولی کل قضیه همین بود
خیلی قشنگه که فکر میکنی میدونی
ما با همیم یا هر چی، ولی اینطوری نیست
اوم
من همجنسگرام
پس مطمئن نیستم که تیپ مورد علاقهات باشم
نه، تو تیپ من نیستی
[خنده]
پس فکر میکنی هر دو وفادارن؟ فکر کنم هر دو وفادار باشن
فقط نمیدونستم ارتباطی بینشون هست یا نه
ولی میخواستم از دور زیر نظر داشته باشمش
خب، میفهمی چی میگم؟
میتونم یه اسم دیگه هم بیارم وسط؟ اوم
من خیلی بهت مشکوکم. اووه. خواهش میکنم
به نظرم کشته شدنِ نِتی خیلی تابلوئه
همه چی به تو اشاره داره، ولی واسه همینه که جواب میده
آره. نه، اوم، بخوام باهات روراست باشم، انتظارشو داشتم
فکر کنم امروز صبح خیلی حرفهای برام پاپوش دوختن
نمیخواستم اینو مطرح کنم، ولی حس کردم خیلی تمیز برام تله گذاشتن
این واقعیت که دوستم رفته و نیومده تو، راستشو بگم؟
یه جورایی خیالم راحت شده... چون
خیالت راحته که کشتنش؟ با عذاب وجدان، آره
چون اون امتیاز ناعادلانهای که داشتم هم از بین رفت
اگه من خائن بودم، عمراً نِتی رو حذف نمیکردم
چون در نهایت، آره، یه امتیاز ناعادلانه بود
ولی حتماً یه... حتماً یه
حتماً یه تاکتیکی در کار بوده
که جفتتون رو نگه دارن، چون اونوقت شاید ما
یکیتون رو حذف میکردیم. اگه من خائن بودم
شما دوتا رو کنار هم نگه میداشتم
چون خیلی بهتون مشکوکن
به نظرم امروز یکیتون حذف میشد. آره، خب، فکر کنم... فکر کنم خیلیها بیخیالش میشن و میگن
«خیلی تابلوعه، پس اون نیست.» ولی به نظر من ممکنه خودش باشه
و ممکنه یه بلوفِ دوطرفهی هوشمندانه باشه. نظر من اینه
دوطرفه؟ ممکنه. آره. خب مسلماً شنیدنش سخته
من وفادارم. شنیدن این حرفها سنگینه. ولی به نظرم باید اینم
در نظر گرفت که قتلِ نِتی
این مزیت رو داشت که شک و تردیدها رو ببره سمتِ راس
ولی در عین حال، نِتی یکی از کسایی بود که
از همه بیشتر علیه جودی اتهام میزد
پس... با اینکه من باهاش حرف نزده بودم
به هیچ شکلی
ممکنه یه قصدی پشتش بوده باشه
بازیکنان
زمان گفتگو به پایان رسید
لطفاً نام شخصی رو که فکر میکنید خائنه، بنویسید
آماندا، با تو شروع میکنیم
به نظر تو کی خائنه و چرا؟
فکر نکنم برای کسی غافلگیرکننده باشه
من به تو رأی دادم، جِید
جیمز، به نظر تو کی خائنه و چرا؟
متأسفانه انتخاب من جودیه
به حرفهای گروه گوش دادم
جودی؟
من به سَم رأی دادم
و به نظرم خیلی عالی داری بازی میکنی
هر کاری کردی و هر طور پخشش کردی، معرکهست
سَم؟
خب، من اسم جودی رو نوشتم
دلیلم هم تغییرِ رفتارته
واسه همین انتخابت کردم
هوگو؟
جودی
انرژی مثبت فوقالعادهای داری
کارت درسته. متأسفم
متیو؟
جودی. ببخشید
اومدم اینجا و میخواستم فقط به
مدارکی که ارائه شد گوش بدم
و موردِ تو از همه قانعکنندهتر بود
جسی؟
ج... جودی
واقعاً معذرت میخوام
اصلاً معذرتخواهی نکن
ریس، به نظر تو کی خائنه؟
اوم، خب من به تو رأی دادم، آدام
خب، شمارش آرا
پنج رأی برای جودی
یک رأی برای جِید
یک رأی برای سَم
و یک رأی برای آدام
هریت، به نظر تو کی خائنه و چرا؟
جودی
واقعاً امیدوارم خودت باشی
و توی تلهی جوگیری و همرنگی با جماعت نیفتاده باشم
ریچل؟
خب، من فکر میکنم راس خائنه
راس؟
م... من فکر میکنم جودی خائنه
جِید؟
جودی، متأسفم
جودی. من طبق شمّ خودم پیش رفتم
به خاطر بقیه نبود
جودی، صمیمانه امیدوارم که حق با من باشه
من به جودی رأی دادم. خیلی متأسفم
فراز؟
من فقط بر اساس اون افتِ انرژیِ اولیه بعد از انتخاب خائنها
واقعاً دارم بر همون اساس نظر میدم
راکسی؟
من اومدم اینجا که بازیِ خودمو بکنم و دنبال شمّ خودم برم
و با خودم روراست باشم
پس متأسفم، جیمز
بن؟
جودی
استیون؟
(آه میکشد)
جودی، مجبور شدم اسم تو رو بنویسم
الی؟
جودی
و برای آخرین رأی، جک؟
جودی
جودی، تو بیشترین رأی رو آوردی
لطفاً بیا اینجا کنار من
اشکالی نداره. ممنون
امیدوارم خائن باشه
جودی، تو بیشترین رأی رو آوردی
و از قلعه اخراج میشی
حالا لطفاً بگو، خائنی یا وفادار؟
فقط میخوام بگم که
همهتون فوقالعاده بودین
واقعاً به من خوش گذشت
و من فقط خودمم
من
یک وفادارم
(همه ناله میکنند)
متأسفم، ولی
معلومه که هست. معلومه که وفاداره
تقصیر هیچکس نیست، ولی
داریم چیکار میکنیم؟ داریم چیکار میکنیم؟
بچهها، دست از جوگیری و همرنگی با جماعت بردارین. تمومش کنین
تقصیر هیچکس نیست
ولی آدما باید بازیِ خودشون رو بکنن... دست از فتنهانگیزی بردارین
و واقعاً پای کاری که میخوان بکنن واینستن. آره. دقیقاً
من واقعاً فکر کردم
فکر کردم اون... بحث فتنه نیست. مردم اینطوری فکر میکردن
بازیکنان
اولین میزگرد، و شما یک وفادارِ بیگناه رو اخراج کردین
همونطور که جودی گفت
اون فقط داشت خودش میبود
(راکسی ناله میکند)
چه بردِ خیرهکنندهای برای خائنها
دارن به ما میخندن
و حسابی رو دورِ شانس افتادن
چون امشب دوباره میتونن یه نفر رو بکشن
پس اکثرتون رو موقع صبحانه میبینم
شب بخیر
قبول دارم که امشب یه عده زیادی رفتن سراغِ جودی، خب؟
آره. ولی به نظرم منصفانه نیست اگه فکر کنیم
که هیچکدوم از این آدما خودشون تصمیم نگرفتن
که چرا اون انتخاب رو کردن. آره
فکر کنم یه سری
یه سری آدمها هستن که شاید تحت تأثیر بقیه قرار گرفتن. همین
دارم میگم همهشون نه. هر کسی نظر خودشو داره
ولی اگه آدما تحت تأثیر قرار نمیگرفتن، این اتفاق نمیافتاد
اوه
دیوانهکنندهست چون واقعاً حس میکنم
که سَم نقش خیلی کلیدیای توی اخراجِ مامانم داشت
و اگه سَم یه وفادار باشه
امشب در حقِ خائنها لطف کرده
بازیِ مامانم شاید تموم شده باشه. بازیش نیمهکاره موند
ولی بازیِ من تازه شروع شده و این بهم انگیزه میده
# ما هیچوقت فرار نمیکنیم. #
بعدِ اون اتفاق حالت خوبه؟ خوبم. ولی میدونی چیه؟
واقعاً ازش خوشم میاومد
(خنده کوتاه)
و فکر کردم دارم خودمو به خطر میاندازم
جوری که انگار خودم خائنم
که اگه اون خائنه، ازش محافظت کنم
نه، درکت میکنم
خب، وقتی اشتباه میکنی حس خیلی گندی داره
میدونم. حالم افتضاحه
خیالم خیلی راحته. تا اینجا که همه چی خوب بوده
امشب توی میزگرد اسمی از من برده نشد
ولی جودی وفادار بود، یعنی
خائنِ مخفی هنوز اینجاست
و قطعاً فعلاً داره منو فریب میده
سلام بچهها. میتونم بیام تو؟ بیا تو. بیا تو
میدونی چیه هوگو؟ فکر کنم تو احتمالاً
یکی از آخرین کسایی هستی که هنوز باهاش حرف نزدم
گپِ درست و حسابی نزدیم، نه؟
هنوز یه بار قشنگ و مفصل با هم ننشستیم گپ بزنیم
نه، نزدیم. باید این کارو بکنیم. یه گپ حسابی بزنیم
ولی اصلاً نمیدونم کجاهای کار میلنگه
الی؟ نظری نداری؟ چی، کیو باید زیر نظر بگیریم؟
اگه بخوایم از صفر شروع کنیم، از کجا شروع میکنیم؟
تو وکیلی، مگه نه؟
باریستای قهوه! هی اشتباه میگی
جیمز، میتونم ازت بپرسم...؟ آره، بپرس
الان به کی شک داری؟
اوم، مَت هنوز برای من گزینهی اوله
دیگه کی؟ بعدِ امشب، راس
به محض اینکه اعلام کرد «من وفادارم»
اون اولین کسی بود که گفت «اوه، نه!»
یه جورایی حالم گرفته شد. باید به شمّ خودم اعتماد میکردم
و به راس رأی میدادم، چون اون گزینهی اولم بود
ولی به حرفِ بقیه گوش دادم
و نباید این کارو میکردم
این بازی خیلی کلافهکنندهست
اگه هر کدوم از شما خائن باشین و اونم خائن باشه
نمیگم شما هستینها
ولی امشب به گوشش میرسونین و من فردا حذف میشم
امشب منو میکشن
(صدای زنگ ساعت)
واقعاً امیدوارم فردا همهتون رو ببینم، خب؟
آره. امیدوارم فردا همهتون رو ببینم
به امیدِ فردا، باشه؟
اگه کسی بینتون خائنه، منو نکشین. لطفاً
زنگِ قلعه به صدا در اومده
این یعنی وفادارها باید به اتاقهاشون برگردن
اما برای خائنها، شب تازه شروع شده
اونها باید دوباره از بینِ فهرستِ انتخابیِ خائنِ مخفی، یک نفر رو بکشن
اما چه کسی قربانیان احتمالیِ اونها رو انتخاب میکنه؟
# این دنیاییه که ما ساختیم... #
# این دنیاییه که ما ساختیم... #
# این دنیاییه که ما ساختیم. #
(همه میخندند)
عجب شبی! امشب واسه ما خیلی خوب بود
حرف نداشت
امشب اسمهای خیلی زیادی مطرح شد
اصلاً حرفی از خائن بودنِ هیچکدوم از ما نشد
واسه رفتن به اولین میزگرد یه کم استرس داشتم
چون هیچوقت نمیدونی توی گروههای دیگه چی دارن میگن
ولی وضعمون خوبه. آره
فکر میکنیم خائنِ مخفی کی باشه؟
اوه
یکی مثلِ الی
اسمِ الی نوکِ زبونم بود
نمیتونه درست توی چشمام نگاه کنه
خیلی تودار و ملاحظهکاره
و ارتباطِ چشمیش توی این یکی دو روزِ اخیر عوض شده
واسه همین، یه کم نگاهم نسبت بهش عوض شده
خیلی خیلی باهوشه، خیلی شمرده حرف میزنه و هیچی بروز نمیده
و این نشونهی چیه؟
من یه پیشنهادِ دیگه دارم
فیونا
این فکر چند باری به سرِ منم زده
با یه اعتمادبهنفس خاصی این طرف و اون طرف میره
دارم بهش نگاه میکنم و با خودم میگم، تو
در ظاهر مهربون ولی یه روانیِ واقعی هستی! آره. خیلی معرکه میشه
کنجکاوم بدونم فهرستِ انتخابیِ امشب سرنخهای بیشتری بهمون میده یا نه
بریم ببینیم کیه؟
بیا ببینیم. خب
# قراره... #
# ماشه رو بکشی؟ #
«خائنهای عزیز
شما باید امشب یکی از وفادارهای زیر رو بکشین.»
بن
ریس
یا مَز
خب، کی روی کشتنِ مَز اصرار داره؟
به نظرتون کی ممکنه این فهرست رو نوشته باشه؟
سه تا مرد. کارِ یه زنه
قطعاً یه زن اینها رو توی لیست گذاشته
اوه، مغزم ترکید
اووه، فکر کنم دارن خیلی تمیز بازی میکنن
کارِ کسیه که اصلاً تابلو نیست
کاملاً چراغ خاموش حرکت میکنه
خائنِ مخفی کیه؟
یه جورایی هیجانزدهام که شاید طرفِ ما باشه
ولی یه کم هم نگرانم چون نمیدونی توی کلهاش چی میگذره
نمیدونی توی فکرش چیه. آره
# ماشه رو بکش
# ماشه، ماشه، ماشه. #
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.