All language subtitles for Dry.Leaf.2025

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian Download
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish Download
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫«برگ خشک»

‫مترجم: اشکان هیدی

‫«ایراکلی، نینو» فکر کنم ‫این نامه رو برای شما نوشته.

‫فکر نکنید نوشتن این نامه برام آسونه.

‫ولی نمی‌تونستم بدون خداحافظی برم.

‫من امروز یا فردا به خونه برنمی‌گردم. ‫تا یه مدت طولانی برنمی‌گردم.

‫چطور می‌تونم از شما بخوام ‫آروم باشید وقتی خودم مضطربم؟

‫می‌دونم که دوستم دارید ‫و همین بهم امید میده.

‫امیدوارم بهم اعتماد کنید و درک ‫کنید کاری که می‌کنم برام مهمه.

‫خودخواهیه که اینجوری ‫فرار می‌کنم. لطفاً منو ببخشید.

‫زمان می‌گذره و ما ‫دوباره همدیگه رو می‌بینیم.

‫لطفاً سعی کنید آروم ‫باشید تا منم بتونم آروم باشم.

‫من روتون حساب می‌کنم. دوستتون ‫دارم. به زودی می‌بینمتون، لیزا.

‫خیلی خب.

‫لطفاً بهم بگید،

‫زیاد سفر رفته؟

‫بله، زیاد رفته.

‫بیشتر برای کار. کل گرجستان رو سفر کرده.

‫به خاطر شغلش.

‫و معمولاً تنها می‌رفت.

‫راستش،

‫دختر شما ۲۸ سالشه،

‫پس به سن قانونی رسیده.

‫برای همین فکر می‌کنم باید ممنونش هم ‫باشید که حداقل یه نامه براتون گذاشته.

‫از این اتفاق‌ها می‌افته. ‫بعضی وقتا آدما مشکلاتی دارن

‫تو خونه یا سر کار

‫و نیاز دارن از محیط دور بشن، ‫شاید بعد از یه جور درگیری.

‫اون با ما یا هیچ‌کس دیگه‌ای درگیری نداشته،

‫ما هم خوب می‌دونیم ‫که به سن قانونی رسیده.

‫از زمان دانشگاه، تنها زندگی می‌کرد و سفر می‌رفت.

‫فقط چند ماه پیش به خاطر گرون ‫شدن اجاره‌ها برگشت پیش ما.

‫ما به خاطر این نامه نگرانیم.

‫اون هیچ‌وقت قبلاً همچین کاری نکرده.

‫شاید مشکلی داره

‫و می‌خواد بدون اینکه به ‫ما بگه خودش حلش کنه.

‫همین ما رو نگران کرده.

‫اون قبلاً برای عکاسی ماه‌ها بیرون بود.

‫اغلب حتی گوشیش رو هم با خودش نمی‌برد.

‫اولین بار که برای کار رفت ۱۷ سالش بود،

‫یه جایی تو کوهستان. شش ‫ماه هیچ خبری ازش نداشتیم.

‫اون موقع نگران نبودیم.

‫از نظر رویه‌ی پلیس، دست ما بسته است.

‫اون ۲۸ سالشه.

‫اگه نامه‌ای نذاشته بود

‫و همینطوری غیبش زده بود، می‌تونستیم ‫گزارش مفقودی بدیم، ولی الان...

‫نامه نشون میده حالش خوبه، برای ‫همین ما اجازه نداریم دخالت کنیم.

‫دقیقاً.

‫نامه گذاشته و به سن قانونی هم رسیده.

‫متأسفانه، نمی‌تونیم پرونده‌ای تشکیل بدیم.

‫حداقل نه در حال حاضر.

‫خیلی خب.

‫پس تا دم در همراهیتون می‌کنم.

‫لیزا، عکاس ورزشی، ‫یک ماه است که ناپدید شده.

‫نامه‌ای که به جا گذاشته

‫مایۀ آرامش برای والدینش، ایراکلی و نینو، نیست.

‫با این حال، آنها باید به آرامی ‫به زندگی روزمره بازگردند.

‫این چیه؟

‫یه چوب؟

‫نه.

‫این یک خطه.

‫برای اکثر مردم، چیز ‫جالبی در موردش وجود نداره.

‫اما برای ما، خطوط معنای حیاتی دارن.

‫باشه.

‫جلسه‌ی بعد در مورد خطوط صحبت می‌کنیم.

‫- خداحافظ. ‫- ممنون.

‫- خداحافظ. ‫- جلسه بعد می‌بینمتون.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫- خداحافظ. ‫- می‌بینمت.

‫لوان.

‫یادت باشه به زاویه فکر کنی.

‫سه ثانیه.

‫و حواست به پات باشه.

‫آنا.

‫اگه پاشنه‌ات رو روی زمین نذاری، ‫نمی‌تونی حرکت رو انجام بدی.

‫قبلاً در مورد این صحبت کردیم.

‫دو سال زحمتت رو به باد میدی.

‫اصلاً گوش نمیده.

‫بیا بریم یه چیز خنک بخوریم.

‫فردا در مورد این بحث می‌کنیم.

‫ببخشید، چطور می‌تونم برم پارلمان؟

‫درست وسط خیابان روستاولی.

‫دوره؟

‫سوار اتوبوس شو و دو ایستگاه بعد پیاده شو.

‫بعد از کار، ایراکلی با ‫یک دوست بستنی می‌خورد.

‫دوستش پیشنهاد می‌کند ‫که با سردبیر مجله ورزشی

‫که لیزا در آن به عنوان ‫عکاس کار می‌کرد، تماس بگیرد

‫ایراکلی در موردش فکر می‌کند

‫و تصمیم می‌گیرد به نصیحت دوستش عمل کند

‫و با سردبیر مجله «اسخیوی» تماس می‌گیرد.

‫سردبیر پیشنهاد می‌کند که آن ‫شب در استادیوم همدیگر را ببینند.

‫سردبیر به ایراکلی می‌گوید

‫لیزا مدتیه سر کار نرفته

‫و یه پروژه‌ی ناتموم داره.

‫لیزا قصد داشت از زمین‌های فوتبال ‫روستاهای کوچیک گرجستان عکاسی کنه.

‫تحقیقاتش رو هم انجام داده بود

‫و مکان‌ها رو تقریباً مشخص کرده بود.

‫اما سردبیر چیز دیگه‌ای ‫در مورد پروژه نمی‌دونه

‫و به ایراکلی پیشنهاد می‌کنه با ‫همکار لیزا، یعنی لوان، صحبت کنه.

‫لوان، مثل خیلی‌های دیگه ‫تو واقعیت این فیلم، نامرئیه.

‫مثلاً همین الان،

‫دو نفر تو قاب تصویر هستن

‫اما دیده نمی‌شن.

‫لوان دوست و همکار قدیمی لیزاست.

‫روی پروژه‌ی قبلیش هم با هم کار کرده بودن.

‫قرار بود لیزا از زمین‌های ‫فوتبال روستاها عکاسی کنه،

‫و لوان در موردشون بنویسه.

‫لوان به ایراکلی می‌گه

‫که اگه می‌خواد لیزا رو پیدا کنه، به ‫جاهایی که می‌خواست عکاسی کنه سر بزنه.

‫مشکل اینجاست که با وجود اینکه ‫قبلاً با هم به این مکان‌ها سر زدن،

‫لوان مکان‌های دقیق رو ‫فقط به‌طور مبهم به یاد میاره.

‫لوان با دیدن نگرانی ایراکلی،

‫پیشنهاد می‌ده تو پیدا کردن لیزا کمکش کنه.

‫ایراکلی قبول می‌کنه.

‫تصمیم می‌گیرن فردای همون ‫روز برای پیدا کردن لیزا راه بیفتن.

‫کجا بیام دنبالت؟

‫کاخ ورزش؟

‫کنار هتل؟

‫نه، اون طرفا، خیابان پکن. ‫(Peking همان Beijing نام قدیمی پکن است.)

‫باشه، ساعت هفت اونجام.

‫عالیه. فردا می‌بینمت.

‫پس توافق کردیم، این یک خطه.

‫حالا بیا در مورد یه مفهوم مهم دیگه تو ‫حرفه‌ی ما، تو ورزش، صحبت کنیم، دایره.

‫باشه.

‫خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫آنا.

‫بله؟

‫می‌شه لطفاً کنار پله‌ها منتظر ‫بمونی؟ یه خواهش کوچیک ازت داشتم.

‫- ممنونم. ‫- منتظر می‌مونم.

‫آنا.

‫- دوباره سلام ‫- سلام

‫داری می‌ری خونه؟

‫نه، الان دارم می‌رم تمرین.

‫شمشیربازی چطور پیش می‌ره؟

‫یه مربی جدید داریم و داریم ‫برای یه تورنمنت آماده می‌شیم.

‫عالیه.

‫آنا، باید یه چیز یه کم غیرمعمول ازت بخوام.

‫من باید چند روزی از شهر برم.

‫و یه سگی هست که ازش مراقبت می‌کنم.

‫می‌خواستم ببینم می‌تونی

‫روزی یه بار بهش سر بزنی،

‫بهش غذا بدی، نوازشش ‫کنی و یه کم پیشش بمونی.

‫امکانش هست؟

‫بله حتماً.

‫کجاست؟

‫تو پارک وره،

‫نزدیک کاخ شطرنج.

‫سمت راست کاخ

‫یه مسیر باریک به سمت ‫پایین و یه حیاط کوچیک هست.

‫اونجا یه سگ خوشگل و باهوش ‫به اسم پاندا زندگی می‌کنه.

‫باشه.

‫همین.

‫پس پارک وره، سمت راست

‫کاخ شطرنج، و پاندا، درسته؟

‫دقیقاً.

‫باشه، حتماً.

‫خیلی ازت ممنونم، آنا.

‫- خواهش می‌کنم. ‫- خداحافظ.

‫خواهش می‌کنم.

‫- خواهش می‌کنم. ‫- خداحافظ.

‫پاندا چطوری؟

‫آب به اندازه کافی داری؟ حالت چطوره؟

‫بیا.

‫من باید چند روزی تنهات بذارم، باشه؟

‫یکی ازت مراقبت می‌کنه.

‫به زودی می‌بینمت.

‫خداحافظ.

‫آب خنک می‌خوای؟

‫دارم، ممنون.

‫آماده‌ای؟

‫بزن بریم.

‫ایراکلی و لوان راه میفتن،

‫اما همین که از شهر خارج می‌شن، معلوم می‌شه

‫که لوان خیلی کمتر از اون ‫چیزی که فکر می‌کرد یادشه.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫می‌خوام یه عکس بهتون نشون ‫بدم. این شخص رو دیدین؟

‫نه، اصلاً.

‫گنادی، تو چیزی می‌دونی؟

‫- ممنونم. ‫- خواهش می‌کنم.

‫آقای گنادی، یه عکس بهتون ‫نشون میدم. این شخص رو دیدین؟

‫نه، متاسفم.

‫به هر حال ممنون.

‫این دور و بر استادیوم کجاست؟

‫اون که راحته، فقط جاده اصلی رو برید.

‫بیا از این طرف بریم.

‫یه استادیوم هست.

‫نزدیک مدرسه؟

‫دقیقا.

‫خطرناکه. برای همین ‫هیچکس اینجا شنا نمیکنه، پسرم.

‫آب آروم به نظر میرسه،

‫ولی جریان آب یهو خیلی قوی میشه.

‫جریان‌های زیرآبی وجود داره،

‫و نمیتونی همینطوری از توشون شنا کنی.

‫به نظرم شنا کردن غیرممکنه.

‫باید پرواز کنی.

‫مثل یه بوفالو.

‫- این آب آشامیدنیه؟ ‫- بله.

‫حالا چطور میتونم به اون منطقه باتلاقی برم؟

‫اگه از اینجا مستقیم بری ‫پایین، میرسی به مرکز.

‫بعد بپیچ به راست. اونجا قبرستونه.

‫باید یه کم بری بالاتر،

‫و میبینیش.

‫- همونجا؟ ‫- بله.

‫- خیلی خب، خیلی ممنونم. ‫- خواهش میکنم.

‫- یه بار دیگه میگید اسمش چی بود؟ ‫- باتلاق‌های گربه.

‫ممنونم.

‫اون بالا یه مدرسه هست. به درد ما ‫نمیخوره، ولی چندتا بچه اونجا بازی میکردن.

‫اونا در مورد یه جای خاص بهم گفتن.

‫اسمش باتلاق‌های گربه‌ست. ‫تا حالا اسمشو شنیدی؟

‫باتلاق‌های گربه؟

‫آدم همچین اسمی رو فراموش نمیکنه.

‫ولی بیا به هر حال یه سر بزنیم.

‫آره، بزن بریم.

‫من این شخص رو ندیدم. اگه ‫دیده بودم فراموشش نمیکردم.

‫به هر حال عکسو بهتون ‫نشون میدم، شاید کمکی کرد.

‫نه، من این دختر رو ندیدم.

‫باشه، ممنون.

‫ایراکلی.

‫یه لحظه بیا اینجا.

‫نه، قطعا ندیدمش.

‫تو یه نگاه میندازی؟

‫نه، متاسفم.

‫باشه.

‫- بریم، لوان؟ ‫- آره.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫بیا.

‫میشه لطفا بگید چطور به ‫زمین فوتبال روستای بعدی برم؟

‫اون جاده رو میبینی؟

‫همونو برو.

‫بعد بپیچ به راست.

‫میرسی به روستای خواشیتی، اونجا ‫یه مرکز اجتماعات کوچیک هست.

‫اونجا یه زمین هست، ‫استادیوم هم همون نزدیکیاست.

‫قبلا اونجا آب جمع میشد، ‫ولی الان مطمئن نیستم.

‫- یه سر میزنیم. ‫- آره، حتما برید.

‫پس باید راحت پیدا بشه.

‫آره، مردم اونجا زندگی ‫میکنن. میتونید بپرسید.

‫خیلی ممنونم. ‫- خواهش میکنم.

.ایراکلی

.بله

‫خوابیدی؟

‫فقط یه کم چرت زدم.

‫بیا یه کم اینجا استراحت کنیم.

‫- باشه؟ ‫- حتما.

‫باشه، هر چی تو بخوای.

‫من یه نگاه به اطراف ‫میندازم و زود برمیگردم.

‫بذار این عکس رو بهت نشون بدم.

‫لطفا خوب نگاه کن.

‫تاحالا ندیدمش.

‫خیلی خب، اون جاده اونجا،

‫دقیقا همونجا.

‫به کجا میره؟

‫ما رو به اون روستاهای اون بالا میرسونه؟

‫جایی که چمنزارها هستن؟

‫آره، جاده مستقیم میره به چمنزارها.

‫خیلی ممنون.

‫خداحافظ.

‫سلام.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫شماها زیاد میاین اینجا؟

‫- آره. ‫- شاید زیادی از حد.

‫بذارین یه عکس نشونتون بدم. خوب نگاه کنین،

‫شاید این شخص رو دیده باشین؟

‫نه، قطعاً نه.

‫نه.

‫باشه، به هر حال ممنون. خداحافظ.

‫خواهش می‌کنم.

‫پارسال، بهار بیشتر از ماه دسامبر برف داشتیم.

‫دو سال گذشته برف بهاری ‫داشتیم که خیلی چیزا رو خراب کرد.

‫مثلاً انگور. قبلاً ۲ تا ‫۳ تن برداشت می‌کردیم.

‫همه چیز یخ زد؟

‫آره. پدرم به پدرش مجانی هیزم می‌داد.

‫و پدرش هم همیشه ۲۰۰ ‫کیلو انگور به ما هدیه می‌داد.

‫ولی پارسال، حتی برای خوردن هم نداشتن.

‫امسال هم همینطور.

‫تاکستان سالم موند، یا کلاً نابود شد؟

‫کلاً نابود شد.

‫تا ۳ تن برداشت می‌کردن. برای شراب و خوردن.

‫سرما چقدر شدید بود که ‫اینجوری همه چیز رو به هم ریخت؟

‫همه جا برف بود.

‫ماه دسامبر به زور برف ‫میومد. یکم بود، ولی نه زیاد.

‫راحت می‌تونستی با کفشایی مثل ‫کفشای تو راه بری. انقدر که کم بود.

‫بعد،

‫تو فوریه هی بیشتر شد تا رسید به زانوهام.

‫ولی بهار واقعاً سنگین ‫شد. یه متر برف، تا کمرم.

‫خیلی زیاده.

‫بعد آب شد، و آخرای مارس دوباره برف اومد.

‫بعدش بارون شدیدی اومد.

‫و درست وقتی که لازمش نداشتیم، آفتاب زد.

‫همه چیز خشک شد.

‫مثلاً اسفناج.

‫قبلاً اینجا تو روستا کلی ازش می‌کاشتم.

‫اون بالا تو کوه هم همینطور.

‫امسال تو کوه هیچی نیست،

‫ولی تو روستا یکم هست.

‫نمی‌دونم چرا اینجوریه.

‫ایراکلی.

‫فکر کنم باید بریم.

‫حتماً، بریم.

‫ممنون بچه‌ها.

‫فکر کنم باید مستقیم بریم.

‫از این طرف؟

‫آره، از همون راهی که اومدیم.

‫سلام بچه‌ها، می‌تونم یه چیزی بپرسم؟

‫سلام.

‫می‌شه همه یه لحظه بیاین اینجا؟

‫من دنبال یه نفر می‌گردم.

‫یه زن جوون، حدوداً ۲۸ ساله. دخترمه.

‫ممکنه برای عکاسی اومده باشه به روستای شما.

‫دیدینش؟

‫نه، راستش نه.

‫بذارین عکسش رو نشونتون بدم. شاید کمکی کرد.

‫همه لطفاً نگاه کنین.

‫نه.

‫مطمئنین؟

‫کاملاً.

‫باشه.

‫- ممنون. ‫- خداحافظ.

‫اون مرده که باهاش حرف زدی چی گفت؟

‫چیز خاصی نگفت.

‫یه زمین فوتبال هست، ولی ‫جدیده، با چمن مصنوعی.

‫باشه. ارزش داره اونوری بریم؟

‫هنوز اونجا نرفتیم.

‫به اون روستاها.

‫به نظرم حتماً باید بریم.

‫یکی از دوستای قدیمیم ‫تو زستافونی کار می‌کنه.

‫مدیر یه استادیومه.

‫یه مدتی پیش برای یه پروژه‌ی ‫دیگه به لیزا معرفیش کردم.

‫بریم ببینیمش. شاید اون چیزی بدونه.

‫فکر کنم بهتره تنها برم.

‫آره، دوست توئه. من همینجا می‌مونم.

‫بله، می‌تونین بیاین پایین.

‫من دم اون دروازه‌ام که توپ بزرگه روشه.

‫دارم میام سمتت. کجایی؟

‫برگردم؟

‫مستقیم بیا، بعد بپیچ چپ.

‫فهمیدم.

‫من اینجام، کنار پنجره‌ای ‫که نرده‌های تزئینی داره.

‫نمی‌دونم، من دقیقاً همون‌جایی‌ام که گفتی.

‫باشه.

‫من ورودی ۴۳ هستم، همون‌طور که گفتی.

‫اوه، اونجایی.

‫ایراکلی، خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫- ببخشید که نتونستم کمکی کنم. ‫- اشکالی نداره.

‫نیازی به عذرخواهی ‫نیست. خیلی ممنون. خداحافظ.

‫ایراکلی.

‫بله.

‫ایراکلی.

‫بله.

‫هوای گرم دوست داری یا سرد؟

‫من هوای سرد و آفتابی رو دوست دارم.

‫چه خوب.

‫کجا بودی لوان؟ گفتی باید بریم.

‫خوابت برده بود، برای همین بیدارت نکردم.

‫خوب شد یکم استراحت کردی.

‫کل روز رو اینجا تلف کردیم.

‫آره، ما خوبیم. همه چی مرتبه.

‫نه نینو، چیز مهمی نیست.

‫باشه، نگران نباش. بهت زنگ می‌زنم.

‫من همیشه اینجام، ولی متاسفانه ‫کسی با این مشخصات ندیدم.

‫باشه، پس ممنون.

‫ولی یه مردی هست که اون بالا زندگی می‌کنه.

‫اون اینجا همه جیک و پوکه اینجا رو میدونه.

‫منظورت اون جاده‌ی بالاییه؟

‫آره، به نظرم باید ازش بپرسی.

‫ایراکلی.

‫بیا اینجا. یه چشمه‌ی خوب هست.

‫یالا، یالا.

‫بیا از الاغه خداحافظی کنیم.

‫زنگ بزن بهش.

‫باشه، زنگ می‌زنم.

‫چرا این همه راه رو اومدیم؟ ‫اصلاً اینجا چیکار می‌کنیم؟

‫آره، به نظرم بی‌فایده بود.

‫خب، پس در مورد اون یکی دریاچه زنگ می‌زنم.

‫می‌تونی از همین دور و بر بپرسی.

‫من میرم تو. تماست که تموم شد خبرم کن.

‫ایراکلی،

‫اینقدر نگران نباش.

‫یه چیزی پیدا میشه، به من اعتماد کن.

‫بزنیم به جاده که بیشتر از ‫این وقت تلف نکنیم، باشه؟

‫باشه. بریم سراغ اون یکی دریاچه؟

‫آره، به نظرم منطقیه.

‫باشه، هر چی تو بگی. من که کاملاً گیج شدم.

‫بزن بریم.

‫یعنی داریم دور خودمون می‌چرخیم؟

‫آره.

‫شاید واقعاً اونجا یه چیزی باشه.

‫چرا که نه؟ روستای بزرگیه.

‫یادمه از اون مناطق رد شدیم.

‫روستای خیلی بزرگیه. چطور ‫ممکنه زمین فوتبال نداشته باشه؟

‫باید یکی داشته باشه، مطمئنم.

‫ولی قبلاً تو روستا هیچ زمینی نبود.

‫این چیزی رو ثابت نمی‌کنه.

‫درسته، درسته. امیدوارم هوا تاریک نشه.

‫ببخشید، تو این روستا زمین فوتبال هست؟

‫معلومه که هست. فقط از اون مسیر برید پایین.

‫از این طرف؟

‫آره، پیداش می‌کنید.

‫ممنون، میرم ببینم.

‫آره، بفرمایید.

‫ما قبلاً همین موقع‌ها اینجا بودیم.

‫نزدیکای غروب.

‫بعد از اونجا کجا رفتی؟

‫یادت نمیاد؟

‫خب اگه از اونجا اومدی...

‫نه، یادم نمیاد.

‫منظورم اینه که از اون راه اومدی، مگه نه؟

‫پس باید از اون طرف رفته باشی.

‫توی این جاده.

‫اون بالا.

‫اگه از اون بالا رفتی،

‫باید از اون طرف اومده باشی پایین.

‫باید یادت بیاد.

‫بعضی جاها خیلی شبیه ‫همن و همین گیجم می‌کنه.

‫و می‌دونی، وقتی خودت رانندگی ‫نمی‌کنی، مسیر یادت نمی‌مونه.

‫بیا این راه رو امتحان کنیم.

‫جاده‌اش خرابه، ولی بازم.

‫یا می‌تونیم از این طرف دور بزنیم.

‫اول دور بزنیم، بعداً بریم بالا.

‫هر چی تو بگی.

‫بیا برای امشب یه هتل پیدا کنیم. این ‫وضعیت دیگه داره خسته‌کننده میشه.

‫این دور و بر جایی رو سراغ داری؟

‫باید یه چیزی باشه.

‫- می‌تونیم از اونجا که چشمه بود بپرسیم. ‫- آره.

‫سلام.

‫سلام.

‫سلام.

‫یه سوال داشتم.

‫چند وقت پیش با دخترم ‫اینجا بودم و تو یه هتل موندیم.

‫همین دور و بر بود، ولی الان پیداش نمی‌کنم.

‫مطمئنم همینجا بود. میشه ‫بهم بگید چطور برم اونجا؟

‫البته.

‫فقط همین جاده رو برید پیداش می‌کنید.

‫منظورتون این طرفه؟

‫از این طرف دور بزنم و همونجاست؟

‫آره، دقیقاً همونجاست.

‫پس راحت پیدا میشه.

‫گم نمی‌شید.

‫کسی اونجا هست؟

‫بله، حتماً.

‫خیلی ممنون. خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫لوان، بیا یه صبحونه بخوریم بعد راه بیفتیم.

‫شما برید، من تو راه یه ‫چیزی برای خوردن پیدا می‌کنم.

«پایان بخش اول»

«بخش دوم»

‫باشه.

‫شماها اینجا چیکار می‌کنید؟

‫ما ساعت ۶ عصر اینجا بازی فوتبال داریم.

‫- اینجا تو این زمین؟ ‫- بله.

‫- موفق باشید تو بازیتون. ‫- ممنون.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫میشه بگید زمین فوتبال کجاست؟

‫بچه‌ها کجا فوتبال بازی می‌کنن؟

‫اگه از این جاده برید ‫پایین، یه حصار می‌بینید.

‫فقط جاده رو ادامه بدید، دنبال ‫حصار بگردید، زمین پشتشه.

‫- از این جاده؟ ‫- آره.

‫مستقیم برو تا یه حصار رنگی ببینی.

‫- فهمیدم. ‫- زمین همونجاست.

‫عالی. چطور بریم به صومعه؟

‫نمی‌دونم.

‫ممنون.

‫نه، اتفاقی گذرمون به اینجا افتاد.

‫فوق‌العاده‌ست.

‫یه عمره همدیگه رو ندیدیم.

‫می‌دونم.

‫فکر کنم از زمان فارغ‌التحصیلی.

‫باید شش هفت سالی شده باشه.

‫حداقل.

‫نکنه هنوزم تو «اسخیوی» کار می‌کنی.

‫هنوز همونجام.

‫سال دوم دانشگاه کار رو گرفتم

‫و دیگه همونجا موندم.

‫یعنی از سال دوم دانشگاه اونجا بودی؟

‫بد نیست. من دیگه نمی‌نویسم.

‫ولی الان اسب دارم.

‫اون مال منه. الان باید بره. ‫بیشتر هم دارم و کارم عالیه.

‫نازه.

‫چی از این بهتر؟

‫واقعاً هیچی.

‫هی، بهم بگو،

‫«لیزا» رو یادت میاد؟

‫با «کوته»، اون عکاسه، می‌گشت.

‫معلومه که یادمه.

‫این اواخر این دور و بر ندیدیش؟

‫شاید بهش برخورده باشی؟

‫لیزا؟ اینجا؟ عمراً.

‫همه چی مرتبه؟

‫انگار خوابن.

‫بیدارشون کنیم؟

‫سلام.

‫ببخشید.

‫باید یه زمین فوتبال همین دور و بر باشه.

‫- اون طرفه. ‫- می‌تونی راه رو بهمون نشون بدی؟

‫بیا دنبالشون بریم.

‫نه، ندیدمش.

‫نوبت توئه، خوب نگاه کن.

‫شاید تو دیده باشیش؟

‫نه.

‫ایراکلی،

‫من اون بالا رو می‌گردم، زود برمی‌گردم.

‫باشه، ما همینجاییم.

‫- می‌تونم یه خواهشی بکنم؟ ‫- حتماً.

‫اون دروازه رو می‌بینی؟

‫یه گاو نر یکی از تیرک‌ها رو انداخته.

‫فکر می‌کنی بتونی کمک ‫کنی دوباره سرپاش کنیم؟

‫آره، حتماً. بزن بریم.

‫- خوبه؟ ‫- آره، ممنون.

‫گفتی می‌خوای منو به یکی معرفی کنی.

‫درسته.

‫- بیا، نشونم بده. ‫- حتماً.

‫اینجا هیچی نیست.

‫دو تا خونه‌ست که هر دوتاش متروکه‌ست.

‫ولی چند تا زردآلو پیدا کردم.

‫حسابی رسیده‌ان. اینا رو ببین.

‫بیا یکیش رو امتحان کنیم.

‫بریم ایراکلی. موندن اینجا فایده‌ای نداره.

‫خواهش می‌کنم...

‫اینجا قبلاً باشگاه روستا بود.

‫اینجا فیلم نشون می‌دادن، ‫کنسرت برگزار می‌کردن.

‫گروه کُر اینجا تمرین می‌کرد.

‫اینجا همونجاییه که فیلم ‫نشون می‌دادن، درسته؟

‫آره، پروژکتور اونجا بود،

‫و پرده نمایش هم اینجا بود.

‫همیشه پر از جمعیت بود.

‫همیشه بلیت‌هاش فروش می‌رفت.

‫الان هیچ‌کس نیست.

‫اون موقع روستا خیلی پر جنب و جوش بود.

‫چه بساط جشن و شادی‌ای ‫اینجا داشتیم. رقص و آواز.

‫بعدش تو زلزله فرو ریخت.

‫طبقه دوم رو خراب کردن ‫و بیست سال خالی موند.

‫حالا برگشتم روستا و ‫خودم دارم درستش می‌کنم.

‫بزنیم به سلامتی.

‫بفرمایید بنشینید.

‫بفرمایید بنوشیم و سیب هم بخوریم.

‫خب حالا بگو، چطور می‌تونم کمکت کنم؟

‫دنبال دخترم می‌گردم.

‫بیست و هشت سالشه،

‫و فکر می‌کنم ممکنه از ‫روستای شما رد شده باشه.

‫حتماً داشته عکاسی می‌کرده.

‫قطعاً متوجهش می‌شدید.

‫لطفاً سعی کنید یادتون بیاد.

‫می‌تونم عکسش رو نشونتون بدم.

‫یه نگاه بندازید، شاید کمکی کرد.

‫نه، متاسفم. کسی با این مشخصات ندیدم.

‫ان‌شاءالله صحیح و سالم پیداش می‌کنی.

‫به سلامتی موفقیتت. به سلامتی پیدا شدنش.

‫- من یه سیب برمی‌دارم. ‫- بفرمایید، راحت باشید.

‫چطوری پسر؟

‫همش ولو شدی و خوابی...

‫تا کی؟

‫انگار عینک زده.

‫باب، بیا اینجا.

‫یالا، خجالت نکش.

‫چه خبر، لوان؟

‫خبری نیست.

‫یه مرد خوبی رو دیدم، ولی ‫چیز به درد بخوری نمی‌دونه.

‫ولی بهم گفت چطور برم به یه زمین فوتبال.

‫بیا بریم یه سر بزنیم.

‫پیدا کردنش سخته، ولی بیا امتحان کنیم.

‫عجیبه.

‫من خیلی خواب اینجا رو می‌بینم.

‫پس قبلاً اینجا بودی؟

‫هیچ‌وقت.

‫فقط تو خواب‌هام.

‫هی بچه‌ها،

‫زمین فوتبال این اطراف کجاست؟

‫یه زمین قدیمی هست اگه ‫همین جاده رو مستقیم برید.

‫- اون پل امنه؟ ‫- آره.

‫ایراکلی.

‫راهی می‌بینی که بتونیم بریم؟

‫نه، هیچی اینجا نیست.

‫باشه، پس بیا برگردیم.

‫اون طرف رو امتحان کنیم؟

‫عمراً. من نمی‌تونم از اونجا رد بشم.

‫می‌دونی چیه؟

‫عموم همین دور و بر زندگی می‌کنه.

‫اگه بفهمه من اینجا بودم و بهش سر نزدم،

‫خیلی ناراحت می‌شه.

‫می‌تونیم یه دقیقه بهش سر بزنیم؟

‫یه شیرینی‌فروشی فوق‌العاده تو ‫روستا هست. باید براش یه چیزی بگیریم.

‫حتماً، هر طور مایلی.

‫شیرینی‌های شولاوِری بزرگ

‫من اون درخت توت رو کاشتم

‫سال ۶۲ یا ۶۴.

‫من اون درخت رو یادمه.

‫یادمه وقتی کوچیک‌تر بود.

‫تو بچگی اینجا می‌اومدی.

‫خیلی زیاد.

‫آنتیموز

‫یه مرد فوق‌العاده بود.

‫یه کشیش سابق.

‫من ۹۱ سالمه و آدم‌های زیادی رو دیدم،

‫ولی هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم ‫کسی مثل اون وجود داشته باشه.

‫روح فوق‌العاده‌ای داشت.

‫قدبلند نبود.

‫قد متوسط، ولی مرد باشکوهی بود.

‫معلم بود. در واقع معلم من بود.

‫یه نفر بود به اسم جوبیکا باکورادزه.

‫دوستم.

‫ما همکلاسی بودیم.

‫تو یه روز به دنیا اومده بودیم.

‫جوبیکونا پنج دقیقه از من بزرگ‌تر بود.

‫تامارا نیپاروونا معلممون بود،

‫و ما هیچ‌وقت نمی‌ذاشتیم ‫واقعاً کلاس رو درس بده.

‫یه روز گفت،

‫«حالا دیگه آنتیموز معلمتون می‌شه.

‫اگه خیلی گردن کلفتید، ‫سعی کنید با اون در بیفتید.»

‫ما خندیدیم. «آنتیموز کیه؟»

‫وقتی آنتیموز وارد شد،

‫کلاس تو هرج و مرج کامل بود.

‫بچه‌ها روی میزها،

‫بچه‌ها در حال کشتی گرفتن،

‫بچه‌ها در حال توپ بازی.

‫یه بلبشوی کامل.

‫اون با آرامش وارد شد.

‫به هیچکس نگاه نکرد.

‫دفتر حضور و غیاب رو گذاشت ‫روی میز، گچ رو برداشت.

‫رفت پای تخته سیاه

‫و یه اسب با یه سوارکار کشید.

‫به شوالیه یه تیر و کمون داد و ‫گوشه‌ی تخته یه خرگوش کشید.

‫نمی‌تونم اون حس و حال رو درست توصیف کنم.

‫جوری این کار رو کرد

‫که نفس کسی در نمیومد.

‫اون فوق‌العاده بود.

‫یه استعدادی داشت،

‫می‌تونست هر کسی رو مجذوب خودش کنه.

‫وقتی تو کلاس ما درس می‌داد،

‫گاهی کلاسای دیگه رو می‌پیچوندیم،

‫ولی کلاس اون رو هرگز.

‫وقتی میومد سر کلاس،

‫اول قصه‌های قدیمی تعریف می‌کرد،

‫داستان‌های شگفت‌انگیز.

‫بعدش حضور و غیاب می‌کرد.

‫بعد از اون،

‫یه چیز جدید بهمون یاد می‌داد.

‫ولی هیچوقت در مورد تکلیف خونه نمی‌پرسید.

‫هیچوقت چک نمی‌کرد که انجامش دادیم یا نه.

‫خبری از فشار نبود.

‫فقط

‫قصه‌های قدیمی،

‫حضور و غیاب،

‫بعدش یه چیز جدید. همین.

‫مرد فوق‌العاده‌ای بود.

‫از اونی،

‫به روستاش، چوردی.

‫وقتی فوت کرد،

‫زمستون بود.

‫حدود یه متر برف نشسته بود.

‫نه از سورتمه استفاده کردن نه ماشین.

‫شاگرداش ده کیلومتر پیاده حملش کردن.

‫خیلی براش احترام قائل بودیم.

‫ولی،

‫هیچوقت حرفی از دین نمی‌زد.

‫ما هم نمی‌زدیم. از خونه ‫می‌دونستیم که کشیش بوده،

‫ولی دستگیر، تبعید یا اعدام می‌شد.

‫کمونیست‌های لعنتی.

‫سلام.

‫سلام.

‫این دور و بر زمین فوتبال هست؟

‫نه، نیست.

‫باشه، پس چشمه کجاست؟

‫- چی؟ ‫- چشمه.

‫- کدوم چشمه؟ ‫- برای آب خوردن.

‫نمی‌دونم، اینجا چشمه‌ای نیست.

‫من فقط یکی رو می‌شناسم به اسم بولوتسمیندا.

‫ولی باید تا تهش بری تا ‫به آب آشامیدنی برسی.

‫ممنون.

‫- گیورگی، این درست نیست. ‫- پدربزرگ اینو بهم گفت.

‫- آماده‌ای؟ ‫- آره.

‫ایراکلی،

‫نینو بهم پیام داد، دستش بهت نمی‌رسه.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫لوان،

‫این بهم میاد؟

‫گوساله‌ت اسم داره؟

‫هنوز اسم نداره.

‫هنوز داریم فکر می‌کنیم.

‫بریم، ایراکلی.

‫سلام

‫سلام.

‫اوضاع چطوره؟

‫خوبه، ممنون.

‫این میله‌ها رو برای چی گذاشتن؟

‫نمی‌دونم. دیروز که اینجا بودم، هیچی نبود.

‫شاید می‌خوان اینجا رو ببندن.

‫شنیدم این نزدیکیا یه زمین ‫فوتبال هست. می‌دونی کجاست؟

‫دیگه زمین فوتبالی در کار نیست.

‫یعنی چی دیگه زمین فوتبالی در کار نیست؟

‫قبلاً یکی بود، ولی خرابش کردن.

‫زمین فوتبال رو خراب کردن؟

‫آره.

‫قراره اونجا یه هتل بسازن.

‫ما داریم همون طرف ‫می‌ریم، جایی نمی‌خوای بری؟

‫نه، منتظر دوستمم. ‫می‌خوایم فوتبال بازی کنیم.

‫پس خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫ولی اگه دیگه زمین فوتبالی ‫نیست، شماها کجا بازی می‌کنین؟

‫هر جا که شد.

‫سردبیر مجله اسخیوی به ایراکلی زنگ می‌زند ‫تا به او بگوید نامه‌ای از لیزا دریافت کرده است.

‫سردبیر به ایراکلی می‌گوید

‫که نامه را همین امروز صبح دریافت کرده است.

‫لیزا بابت تاخیر در ارسال عکس‌ها

‫و خداحافظی نکردن درست ‫و حسابی عذرخواهی می‌کند.

‫او توضیح می‌دهد که برای مدتی ‫در «اسخیوی» کار نخواهد کرد.

‫سردبیر به ایراکلی می‌گوید

‫پاکت نامه حاوی یک حلقه فیلم با تمام ‫عکس‌هایی است که روی آن توافق کرده بودند،

‫به‌علاوه‌ی لیستی از مکان و ‫زمان گرفته شدن هر عکس.

‫ایراکلی متوجه می‌شود که ‫به تمام این مکان‌ها رفته است.

‫سردبیر خداحافظی می‌کند.

‫این تماس هم ایراکلی را نگران می‌کند

‫و هم خیالش را راحت می‌کند.

‫این گِل مال کجاست؟

‫مال شروشاست.

‫همه‌ش کار خودته؟

‫بله، همه‌ش مال منه.

‫لوان

‫بله.

‫بریم.

‫سلام، من ناتو هستم.

‫- شما باید ایراکلی باشید. ‫- بله، خودمم، سلام.

‫یکی براتون یه چیزی گذاشته.

‫یه لحظه لطفاً.

‫ازم خواستن اینو به شما بدم.

‫کی ازتون خواست؟

‫همه‌چی داخلش توضیح داده شده.

‫ایراکلی،

‫دلم برات تنگ شده.

‫فکر می‌کردم دور بودن ‫از هردوتون راحت‌تر باشه.

‫می‌دونم که داری دنبالم می‌گردی.

‫امیدوار بودم دنبالم نگردی.

‫وقتی شنیدم، ناراحت شدم،

‫ولی الان خوشحالم.

‫ناراحت شدم چون اگه دنبالم ‫می‌گردی، یعنی بهم اعتماد نداشتی.

‫ولی زود باهاش کنار اومدم و خوشحال شدم،

‫چون به‌زودی همدیگه رو می‌بینیم.

‫خیلی حرفا دارم که بهت بگم.

‫وقتی همدیگه رو دیدیم ‫برات توضیح می‌دم چرا رفتم.

‫ولی می‌دونی اولین بار کی به رفتن فکر کردم؟

‫روزی بود که شروع کردن ‫به خراب کردن دانشگاه ورزش.

‫با هم تماشا کردیم که چطور این جایی ‫که اینقدر برامون مهم بود، ناپدید شد.

‫نزدیک بود گریه‌م بگیره.

‫ولی وقتی نگاهت کردم، فهمیدم

‫ناراحتی من در برابر ناراحتی تو هیچی نبود.

‫خیلی دل‌شکسته به نظر می‌رسیدی

‫هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.

‫اون موقع بود که اولین ‫بار به رفتن فکر کردم.

‫از وقتی رفتم خیلی چیزا دیدم.

‫و می‌خوام همه‌ش رو با تو شریک بشم.

‫چقدره که داری می‌گردی،

‫و چی دیدی؟

‫باید بهم بگی.

‫شاید بعضی چیزای مشترک رو دیده باشیم.

‫اینم خودش یه جور با هم بودنه، مگه نه؟

‫می‌تونی راحت پیدام کنی.

‫مطمئنم یادت میاد کجا بهم رانندگی یاد دادی.

‫انتهای اون مسیر، جاده به سمت راست می‌پیچه.

‫وقتی تا تهش رانندگی ‫کنی، جاده دو شاخه می‌شه.

‫همونجا وایسا.

‫اگه روز بیای،

‫یه فلش یکم کج روی سنگفرش ‫ترک‌خورده، در ورودی من رو نشون می‌ده.

‫سبز رنگه با یه تابلوی سفید خالی.

‫اگه عصر بیای،

‫اول یه چراغ خیابون می‌بینی ‫که تند تند چشمک می‌زنه.

‫به اون توجه نکن.

‫یه چراغ خیابون دیگه هست که تمام ‫روز آروم روشن و خاموش می‌شه.

‫می‌تونی رقص نورش رو ‫روی خیلی از سطح‌ها ببینی.

‫گمش نمی‌کنی.

‫در ورودی من درست زیر همون چراغه.

‫اما اگه شب بیای،

‫سطح‌ها رو فراموش کن و ‫فقط چراغ‌ها رو دنبال کن.

‫شاید مجبور شی یکم صبر کنی،

‫ولی حتماً اون یکی رو پیدا می‌کنی،

‫که روشن و خاموش می‌شه.

‫منتظرتم،

‫لیزا.

‫لوان.

‫بله.

‫بزن بریم.

‫نه ایراکلی، من اینجا می‌مونم.

‫مطمئنی؟

‫آره، البته.

‫خب، حالش خوبه؟

‫آره، خوبه.

‫می‌تونیم برای سال نو بهش سر بزنیم.

‫لوان چطور؟ چجور آدمیه؟

‫پسر خوبیه.

‫تو سفر دیوونه‌ش نکردی؟

‫نه، با هم رفیق شدیم.

‫ولی وقتی برگشتیم،

‫نذاشت برسونمش خونه.

‫گفت خونش دوره و با مترو می‌ره.

‫با هم کل کشور رو گشتین، ‫چطور نرسوندیش خونه؟

‫سعی کردم، ولی نذاشت.

‫آخر شب، وقتی کل شهر خواب ‫بود، ایراکلی بیدار دراز کشیده بود.

‫ایراکلی با خودش فکر ‫کرد، خونه بودن چقدر خوبه.

‫از وقتی از سفر برگشته بود، هر ‫شب این فکر به سراغش می‌اومد.

‫ولی بعضی وقتا،

‫نه همیشه، ولی بازم...

‫فکرهای دیگه‌ای هم به سراغش می‌اومدن.

‫اون الاغ کوچولوی کنار کلیسا چطوره؟

‫اون توله سگی که عاشق دراز ‫کشیدن روی چمن‌ها بود چطوره؟

‫اون زنی که نامه‌ی لیزا رو بهش داد کی بود؟

‫و بعد،

‫درست آخر سر،

‫قبل از اینکه خوابش ببره، ایراکلی فکر کرد...

‫به جاده.

‫چقدر فوق‌العاده‌ست که

‫جاده‌ها وجود دارن.

‫مترجم: اشکان هیدی

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.