Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
« خفنترین آرشیو فیلم ترسناک » .:: @ScaryVerse1 | اسکریورس ::.
زنی که در تصویر مشاهده میکنید ...دالی برادبنت میباشد
...و او در اینجا...
یعنی مزرعهی مَجِستی بزرگ شده...
مجستی در منطقه ای از کشور قرار دارد
که نه تنها بخاطر کمجمعیت بودنش ،شناخته میشود
بلکه بدلیل داشتن یکی از تاریک ترین آسمان های شب در نیمکرهی شمالی نیز شهرت دارد
.که تداعیکننده ی محیطی ماورائیست
این منظره، چشماندازی بینظیر از زیبایی و گستردگی مطلق است
،و وجود آن هشداریست مبنی بر این مسئله
که درک ما از جهانی که در آن زندگی میکنیم .تا چه حد کم است
عجایب آسمان را فراموش کنید
،زیرا اینجا ،در بیابان مرتفع غرب وحشی
داستانی در حال شکلگیریست
که ممکن است باعث شود تا درمورد گشتوگذار در تاریکی تجدید نظر کنید
این منطقه توسط ناپدیدشدنهای بیدلیل و مرگهای هولناک تسخیر شده است
بهراستی اینجا چه خبر است؟
چه چیزی پشت این تهدید شوم نهفته شده که با تعریف ما در تضاد است؟
،تلاش ما یافتن پاسخهاییست
برای کشف آنچه که اینجا اتفاق میافتد
و اینکه چرا بنظر میرسد این موضوع مخفی نگه داشته شده
...و در این مسیر
دریافتیم که ما تنها کسانی نیستیم... که در این ماجراجویی قدم گذاشتیم
و اینکه سالها پیش از ما ،شخصی این کار را آغاز کرده بوده
،دههها پیش .همینجا، در مزرعهی مجستی
Mehdisk | مترجم .:: @FoundFootageFan ::.
،بسیارخب "خوش اومدید به "انانان
"اخبار نوادای شمالی"
برترین موج رادیویی برای اطلاع از تمام اتفاقات نوادای شمالی
...تازه سر ظهره و هوف
قهوه ی امروز صبح من خیلی قوی بود
اما میخوام به همه یادآور بشم که برای کمپ زدن های تابستون امسال احتیاط کنن
ظاهرا این آخر هفته آتشسوزی ای در مزرعه ی مجستی در ایگلکانتی رخ داده
مجستی یکی از بزرگترین مزارع ایالت نواداست
اما خوشبختانه مالکین مزرعه ،یعنی جرالد و دالی برادبنت
طبق گزارشات بدست آمده در صحت و سلامت کامل به سر میبرن
هرچند که خانه و داراییهایشان به اندازه ی خودشان خوششانس نبودن
وای خدا، آدم از شنیدن این اخبار متنفره، نه؟
!بسیارخب، برنامه ی بعدی یه سورپرایزه
دیو اومده با یه سری نکات ایمنی برای آتشسوزی
موقعی که اونا درحال اسبابکشی بودن
...همسر دالی بطور اتفاقی
«گَل رابرت - روزنامهنگار تحقیقی»
یه چیز جالب پیدا میکنه...
قطعهای بسیار حیاتی از این معما
تنها چیزایی که از آتیشسوزی ...جون سالم به در بردن
«دالی برادبنت - مالک مزرعۀ مجستی»
وسایلی بودن که... توی انبار زیرزمینی بود
و اونجا بود که جرالد اونو پیداش کرد
...من و دالی
سالها بود که دنبال این جعبه میگشتیم...
«ویلیام "بیل" سالرنو - دادستان سابق/کارآگاه خصوصی »
،خانوادهی اون، مادر و پدرش
،بر این باور بودن که اون جعبه ،سالها پیش طی یه بازرسی معمول
...امم
توسط مقامات استانی دزدیده شده بوده
اون توی یه جعبه ی بزرگ مخفی شده بود
توی یه جعبه پر از شیشه های آبنبات
گمشدن این جعبه برای خانواده ی دالی ...مسئله ی بسیار بزرگی بود
چون زوال عقل پدر دالی... بعد از رخ دادن این اتفاق آغاز شد
من از دیدنش شوکه شده بودم
چون فکر میکردم واسه همیشه غیب شده
و اولین چیزی که به ذهنم اومد ...این بود که
"این اینجا چیکار میکنه؟"
حالا مشکلی که وجود داشت این بود ...که با وجود اینکه با مقامات استانی کار میکردم
اما اونا نمیخواستن... کاری به کار این قضیه داشته باشن
فکر میکردن تمام اینا یه مشت چرت و پرته
و پرونده رو کنار گذاشتن
،ولی بعد از مشاهده ی محتوای داخل جعبه
...اطمینان دارم که
اونا راجب این قضیه تجدید نظر میکنن...
گم شدن این جعبه پدرمو به مرز جنون رسوند
چطوره از همونجا شروع کنیم؟
میخواید از روزی که جعبه گم شد شروع کنید؟
من 22 سالم بود که رفتم لاس وگاس زندگی کنم
...پدر و مادرم فکر میکردن که
اونا میخواستن من و خواهرم بریم و دنیا رو بگردیم
و ببینیم دنیای بیرون مزرعه چه شکلیه
،از زمانی که دالی یه دختربچه بود
مادرش نانسی از یه بیماری مزمن رنج میبرد
«نانسی - مادر دالی»
که باعث میشد روز به روز ناتوانتر بشه
یه روز، مادرم بهم زنگ زد
و گفت لازمه که برگردم خونه
مادرم از یه سفر برگشته بود خونه
و گفت حالش زیاد خوب نیست
و اینکه پدرم هم حالش واقعا بده
به هرحال اون زمان وقتش بود که برگردم خونه
چون زندگی شهری با سبک زندگی من جور نبود
شرایط واقعا ناراحتکننده ای بود
نانسی بیمار بود
و بیو داشت عقلشو از دست میداد و نمیتونست ازش مراقبت کنه
،وقتی رسیدم خونه اوضاع خیلی بهم ریخته بود
من متوجه این نشده بودم که سلامتی مادرم تا چه حد رو به کاهش بوده
...و پدرم هم
...انقدر دچار پارانویا شده بود...
که کاملا یه آدم دیگه شده بود...
ما همگی باید میفهمیدیم که چی توی اون جعبه بوده
چی داخلش بوده که گم شدنش باعث شده پدر دالی عقلشو از دست بده
اون تا حد مرگ ترسیده بود
،وقتی اون جعبه رو باز کردم دوتا نوشته از همه بالاتر بود
،اولیش یه نامه از طرف بیو بود و دومیش وقایعنگاری بود
ما قرار نیس تمام وقایعنگاری بیو رو بطور کامل پوشش بدیم
چون خیلی طولانیه
کاری که میخوایم انجام بدیم پوشش مهم ترین بخشهاشه
این وقایعنگاری خطاب به کیه؟ ما هیچ نشونه ای نداریم
...تنها چیزی که داریم یه نامهس که
برای مردی بنام کلاماث نوشته شده...
جناب فورد
من اتفاقات را همانطور که خواسته بودید و تا جای ممکن وقایعنگاری کردم
لطفا به هیچکس حرفی نزنید
،من باقی اتفاقات را روز بیست و هشتم ماه یعنی زمانی که باهم ملاقات کنیم برایتان تعریف میکنم
و اینجا جاییه که وقایعنگاری ما آغاز میشه
سال: 1969
،از زمانی که به مزرعه نقلمکان کردیم
اغلب شبها افرادی را در اراضی خود مشاهده میکنیم
که زیر نور نورافکنها به چشم میآیند
مامانم مشخصا ترسیده بود
اون فکر میکرد که همیشه یه دلیل منطقی برای مسائل وجود داره
مثلا اراذل و اوباشی که دزدکی وارد زمینهای ما میشدن
چون چندین بار این اتفاق افتاده بوده
اون همیشه میخواست همه چیز رو منطقی جلوه بده
بعد از دههها زندگی ،تحت این تنش و اضطراب واقعیت
،و محافظت از خانوادهام در برابر آن
به این مسئله پی بردم ،که در این بیابان مرتفع
تهدیدهای بیشتری همراه با ما در این منطقه زیست میکنند
پدرم ترجیح میداد که مادرم فکر کنه که اون عقلشو از دست داده
تا اینکه ما تمام مدت در ترس و وحشت زندگی کنیم
...بعضی از آنان از همنوعان خودمان هستند
و بعضیهایشان فقط شبیه ما هستند...
مادرم واقعا فکر میکرد که پدرم عقلشو از دست داده
...بعضیهایشان از نور واهمه دارند
و بعضیهایشان ندارند...
این نکته را روزی متوجه شدم که ...یکی از آنها در روز روشن
به دخترم دالی نزدیک شد...
...دخترم گفت که او برایش آواز خوانده
او این مطلب را تا امروز بهخاطر سپرده
اون وحشتناکترین صدایی بود که به عمرم شنیده بودم
بیو پلیس رو خبر کرد
و کلانتر شخصا تمام مسیر رو به سمت مزرعه حرکت کرد
باید بدونید که مزرعه از شهر فاصله ی خیلی زیادی داره
خلاصه رفتن به اونجا یه سفر طولانی ...محسوب میشد و وقتی که رسید
هنگامی که او سر رسید چیزی برای نشان دادن وجود نداشت
احساس حماقت کردم
...و بیو با خودش گفت که
،باید اینا رو ثبت کنم" "باید اینا رو ثبت کنم
"چون اگه دوباره این اتفاق رخ بده"
"نباید شبیه احمقا بنظر برسم"
،و سه ماه بعد اون اتفاق دوباره رخ داد
من مشغول تعمیر حصارها بودم که نانسی فریاد زد
"!اون دالی رو گرفته"
...این بار
این بار اون آماده بود
تفنگم همراهم بود
دوربینم کنار دستم بود
خلاصه دوباره با پلیس تماس گرفت
و باور کنید این کاری نیست که بیو به همین راحتی انجامش بده
چون اون معتقد بود که به تنهایی قابلیت محافظت از خونوادهشو داره
...با این حال میدونست که این اتفاق
چیزیه که از کنترل اون خارجه...
و پلیسا اونو جدی نمیگرفتن
...یعنی تا جایی پیش رفتن که
بهش میخندیدن...
...بیو و خونوادهش توی اون منطقه
به "خونوادهی دیوونه" معروفن...
و اون واقعا دلش میخواست ...که از طریق ثبت اتفاقاتی که براش رخ میداد
آبرو و اعتبار خونوادهش رو برگردونه...
اون تمسخر میشد
اون زمان، ثبت اتفاقاتی که براش میفتاد آسون نبود
چون اینجوری نبود که گوشی موبایل داشته باشه
و هرموقع که اون اتفاقات رخ دادن ازشون فیلم بگیره
راستش، اون یه دوربین فیلمبرداری و یه حلقه ی صدا داشت
«بیو - پدر دالی»
و واسش خیلی خیلی سخت بود
که بره بیرون و اون اتفاقاتو ثبت کنه
،و باتوجه به ماجرای مانتیس
نمیدونستیم چی رو باید باور کنیم
،اگر داستان رو از ابتدا دنبال کرده باشید
احتمالا یادتونه که شرکت معدنی مانتیس *و شرکت باربری اقیانوس آرام [فرایت پسیفیک]
این قطعه زمین عظیم در شمال شرقی نوادا رو خریداری کردن
بخشی از اون زمین در امتداد مزرعهی مجستی قرار داره
...و بخش مشخصی از اون زمین وجود داشت
...که شرکت معدنی مانتیس...
.بشدت خواهانش بود...
اونجا یه معدن قدیمی قرار داشت
و اونا این مسئله رو بسیار ارزشمند میدونستن
...و بیو
اون درمقابلشون ایستادگی کرد و گفتش که
"نه، اونجا زمین منه"
،اونجا... اونجا معدن منه" "اونجا... مال خودمه
و این نزاع و درگیری برای مدت زیادی به طول انجامید
و درنهایت یه قاضی وارد قضیه شد و اونجا رو جزو دارایی بیو اعلام کرد
قبل از اینکه قاضی اعلام کنه که اون زمین متعلق به بیو ئه
اونا بشدت به اون ورودی معدن علاقهمند بودن
،خلاصه یه روز بیو مچشونو گرفت
و ازشون یه عکس گرفت تا به قاضی نشون بده
یک هفته بعد از اینکه اون عکس گرفته شد
اونا نیمه های شب برگشتن
و سعی کردن ورودی رو منفجر کنن
"ویدیوی ضبط شده توسط بیو"
اونا قرار نبود بیخیال بشن
اولش اونا میخواستن مزرعه رو با یه قیمت خندهدار بخرن
ولی اون مزرعه قرار نبود از خونواده جدا بشه
خلاصه پدر هرگز اونو نمیفروخت
...این
...همون زمانیه که شرایط
خیلی عجیب شد...
...بعدش
حیواناتش یکی یکی مردن...
کمی بعد از اینکه ،حیواناتش شروع به مردن کردن
اون به لاشه ی تازه و سلاخی شده ی یه گوساله برخورد
حالا این گوساله ی مرده چیزی نبود که بخواد نگرانش باشه و ازش فیلم بگیره
چون یه چیز دیگه به چشمش اومد
اون یکی از آدمایی بود که برای مانتیس کار میکرد
اونا هر کاری از دستشون برمیومد انجام دادن که ما رو بترسونن و فراری بدن
کلانتر و سرکارگر شرکت معدنی مانتیس دوستان خیلی خوبی بودن
بخاطر همین وقتی که بیو ،بهشون خبر داد
اونا هرگز جدیش نگرفتن
و به چشم تمسخر بهش نگاه میکردن
و رفتارشون با اون هم تمسخرآمیز بود
...با توجه به چیزی که حالا میدونم
...حالا که همه چیز برام روشن شده...
...دلم خیلی شکسته...
.و وحشت کردم...
،در سمت دیگه ی اراضی
یه کلبه ی بامزه وجود داره که مادر دالی خیلی دوسش داشت
و اونجا کاملا نزدیک به مرز زمین های شرکت معدنی مانتیسه
چیزی که نانسی میخواست یه بالکن بزرگ و زیبا با ویوی مزرعه بود
که مثلا اونجا بشینه و صبحها یه فنجون قهوه بخوره
یا شبا یه لیوان مشروب
و درنهایت بیو اونجا رو براش درست کرد
اونا به اون کلبه میگفتن "خونهی ییلاقی"
چون وقتی که اونا خسته بودن
یا نیاز به استراحت داشتن تا از زندگی روزمرهشون توی دشت فاصله بگیرن
اونا میتونستن از کوه بیان بالا و توی این کلبه ی بامزه مستقر بشن
و یه کم استراحت و تفریح داشته باشن
کمی دورتر از این کلبه
،یا همون خونه ییلاقی
معدن اَمبلر وجود داشت
«کمپ معدنی امبلر - تاسیس: اواخر دهۀ 1800»
این معدن یکی از چیزایی بود که ...شرکت معدنی مانتیس
بشدت براش تلاش کرده بود... تا بتونه بدستش بیاره
...همچنین بنظر میومد که اونجا
منشأ اصلی تحرکاتی بود که... بیو قصد ثبت اونا رو داشت
کارگر مزرعهام درحال تعمیر خطوط برق برای برقرسانی به خانهی ییلاقی بود
او شاهد بلند شدن دودی از کمپ امبلر بوده و رفته تا سر و گوشی آب دهد
...او گفت فکر میکند که آدمهایی را دیده
که فانوس داشتند...
...امروز بعدازظهر با چشمان خودم خواهم دید
چیزی که داشت به من نگاه میکرد آدمیزاد نبود
،بهنظر میرسید آدمیزاد باشد اما میدانم که نبود
خوش اقبال بودم که آن موجود به روشنایی وارد نمیشد و نجات یافتم
...این تجربه ای بود که
...بیو رو کاملا تغییر داد و...
باعث شد به این مسئله وسواس پیدا کنه...
چیزی که اون روز توی تاریکی دید آدمیزاد نبود
همچنین اینجا نقطه ایه که وقایعنگاری دچار یه وقفه ی طولانی میشه
و اتفاق جدیدی تا اواخر دهه 1980 ثبت نشده
امروز از طرف مردی که خودش را معرفی نکرد تماسی دریافت کردم
او را "مرد عجیب" خطاب خواهم کرد
او میدانست که در مزرعه چه خبر است
میدانست که کلانتر به آنجا آمده بوده
این قضیه مرا بشدت آزار میداد
او اصرار داشت که شخصا یکدیگر را ملاقات کنیم
در یک خانه ی کوچک خارج از جاده ی 50
...و اینجا نقطه ای بود که ما تونستیم
یه ارتباط بسیار جالبی رو کشف کنیم...
...این، بخشی از وقایعنگاری بود
که همه چیزو تغییر داد...
این خونه درست کنار همون کانکسی بود که مینروا سوند اقامت داشت و از دنیا رفت
دیدن اینکه بیو ...به سمت اون خونه کشیده شده
...کاملا سورئال بود...
چون من و گل به تازگی ارتباط جالبی رو کشف کرده بودیم
چند سال پیش، وقتی جنازه ی زنی بنام مینروا سوند داخل کانکسش پیدا شد
نوارهای بسیار هولناکی هم در کنارشون یافت شد
مینروا یه سری نوار بشدت هولناک و آزاردهنده رو کشف کرده بود
که داخل زیرزمین همون کانکس ضبط شده بوده
محتوای این نوارها ...مخاطبینمون رو بشدت آزردهخاطر کرده بود و
همچنین خود من رو هم... واقعا اذیت کرده بود
مدت زیادی بیدار موندم تا اون نوارا رو بارها و بارها تماشا کنم
که بفهمم معنی و مفهومشون چیه
من و بیل بطور کامل توی تمام جزئیات اون نوارا غرق شده بودیم
...و توی همون نوارا بود که
یه ارتباطی پیدا کردیم...
...هنوز نمیدونیم چه معنی ای داره یا
یا اصلا معنی ای داره یا نه...
،چریتی هندرسون
زنی که توی یکی از ویدیوها به عنوان ...قربانیِ یه مهاجم ناشناخته شناسایی شده بود
از اقوام دور یکی از اعضای بنیانگذار... شرکت معدنی مانتیسه
...میتونه کاملا تصادفی باشه
...ولی، امم
من به این چیزا باور ندارم...
من سر ساعت تعیین شده رسیدم و منتظر ماندم
اطراف را گشتم تا پیدایش کنم
تا زمانی که هوا رو به تاریکی رفت منتظر ماندم
احساس ناخوشایندی داشتم
احساس میکردم کسی مرا زیرنظر دارد
درنهایت آنجا را ترک کردم
،وقتی به خانه رسیدم در ورودی کاملا باز بود
،اواخر همان شب متوجه مسئله ی بسیار آزاردهندهای شدم
درست در زمانی که به دنبالش میگشتم
او دوربینم را از داخل ماشین برداشته بود
و یک سورپرایز برایم باقی گذاشته بود
اکثر مدارک داخل این جعبه عنوانگذاری شده
و میتونیم خط زمانی ثبت مدارک رو بطور دقیق توی وقایعنگاری پیدا و دنبال کنیم
...اما بخشی از اون مدارک هم
،مثل فایل های صوتی... ...ویدیوها، عکس ها
عنوانگذاری نشدن...
...و در رابطه با اون مدارک
هیچ توضیحی داده نشده...
پس ما فقط نسبت به اونا احساس سردرگمی داریم
از زمانی که شروع به تعریف ،زوایای داستانی دالی کردیم
یکی از بزرگترین سوالاتی که ...از مردم دریافت کردیم این بود که
"چرا اونا از اونجا نرفتن؟"
خب این منطقه خیلی ترسناکه
چرا تا وقتی که میتونستن از اونجا نرفتن؟
مردم باید درک کنن که
این اتفاقات هر روز رخ نمیداد
،و زمانی که اتفاق میفتاد
...اونقدر سورئال و غیرواقعیه
که به راحتی میتونه... جدا از زندگیم قرار بگیره
دامداران نمیتونن به همین راحتی به شهر نقل مکان کنن
و یه کسب و کار جدیدو شروع کنن
این کار جواب نمیده
فروش مزرعه ی مجستی
هرگز یه گزینه نبوده و نخواهد بود
آن روز من در کوهستان بودم
و شاهد بلند شدن دودی از امبلر بودم
"آنها آنجا بودند"
"درون سایه ها"
"شجاعتم را جمع کردم و تا شب آنجا ماندم"
.:: @FoundFootageFan ::.
دارم میلرزم
میدونم که شنیدن این مسائل خیلی وحشتناکه
ولی اینطور نیس که بزرگ شدن توی مزرعه همیشه به این شکل بوده باشه
،متاسفانه برای مادر دالی، نانسی
بعد از اینکه دخترا بزرگ شدن ،و خونه رو ترک کردن
...این خونه ییلاقی کوچولوی بامزه
...تبدیل شد به
...مکانی که بیو به اونجا پناه میبرد...
درحالیکه بیشتر و بیشتر نسبت به... اتفاقات مزرعه وسواس پیدا میکرد
و اون به اونجا میرفت و مدت زیادی رو تنها میموند
و با خودش فکر میکرد
و وسواس بیشتری پیدا میکرد
و درواقع اونجا تبدیل به یه گوشه نشین شده بود
بسیارخب، میخوایم که چراغ حرکتی خونگی رو امتحان کنیم
...و بعدش ما رسیدیم به
به این گزارش بسیار گیجکننده...
"امروز، بالاخره با (ویرایششده) ملاقات کردم"
"که بهواقع مرد عجیبی هم بود"
"به زبان معما سخن میگفت، رمزآلود"
،جهت حفظ امنیت خود" "مطالبی را که برایم بازگو کرد بر روی کاغذ نمینویسم
"...آن مطالب در مدرک شماره ی"
...هیچ شماره ای نیس، انگار
...انگار که مثلا اون
...نظرش عوض شده یا...
گزارشو تکمیل نکرده...
چرا بیو از نوشتن این میترسیده؟
...و
...میدونی، این آدم...
این مرد عجیبی که باهاش ملاقات کرده کیه؟...
ما هنوز پاسخی برای اون سوالات پیدا نکردیم
...ولی بعدش یه گزارشی وجود داره
که باید خودتون ببینیدش...
،برخلاف میل باطنیام دزدکی وارد اراضی مانتیس شدم
باید مطمئن میشدم که حرفهای مرد عجیب ارزش اهمیت دادن دارند یا نه
نمیتوانم از فکر کردن به آن دست بردارم
...گاهی اوقات
...چیزی که قادر به دیدنش نیستی...
بدتر از چیزیه که میتونی ببینی...
چیزی که اینجا میبینیم و با چکش بهش ضربه میزنه
درگاه بالایی یه ورودی معدنه
احتمالا متوجه شدید که اون درگاه پر و بسته شده
"آخرین گزارش ثبتشدۀ بیو"
کسی اینجاس؟
وایسا، وایسا
باید یه راه خروج دیگه وجود داشته باشه
درواقع هیچ راهی وجود نداره که ...بتونیم با اطمینان بگیم
که این آدم کیه...
هیچ مرگ ثبتشدهای توی این استان با مرگی که توی ویدیو میبینیم مطابقت نداره
...خلاصه مشخص شده که کلاماث
یه وکیل فعال توی نوادا بوده...
متاسفانه ایشون فوت کرده
بیو داشت برای دفاع از خودش آماده میشد
راستش اگه منم جای اون بودم ...بهم میریختم
اگه میدونستم یه ویدیویی وجود داره که... ...نشون میده من یه نفرو میکشم
اونم یه کسی که تازه گم شده...
یه لحظه خودتونو بذارید جای نانسی
خب، اون به مدت یک ماه پیش خواهرش بوده
شاید این آخری باری بوده که میتونسته خواهرشو ببینه
چون میدونید، اون خیلی بیمار بود
،حالش زیاد خوش نبود
و روحشم خبر نداشته که تو این مدتی که نبوده
چه اتفاقاتی براش همسرش رخ داده
و اون برمیگرده خونه و میبینه که همسرش دچار پارانویای شدید شده
و میترسه که نکنه حال همسرش دیگه خوب نشه
...میدونی، اون
درواقع روز به روز توی این مسئله ...عمیقتر میشد
...که بتونه این مدارکو بدست بیاره...
و بتونه ثابت کنه که چه اتفاقاتی براش رخ داده
و نانسی فقط احساس میکنه که همسرش داره دیوونه میشه
خلاصه راه حلی که اون لحظه ...به ذهنش میرسه
اینه که جعبه رو مخفی کنه...
تا از شر این مشکل خلاص بشه
این به جعبه چسبونده شده بوده
"بیوی عزیزم"
"...تا ابد دوستت خواهم داشت"
"...تا همیشه"
...در این زندگی...
"و در زندگی بعدی..."
"...دعا میکنم"
"...بعد از ترک این زمین خاکی..."
"...هر کجا که بروم..."
"...تو..."
"بیایی و مرا پیدا کنی..."
"چرا که من منتظرت خواهم بود"
"...اگر پس از مرگم این جعبه را یافتی"
"...لطفا..."
"مرا ببخش..."
"...تو اجازه دادی"
"...که این مسئله تو را ببلعد..."
"و من شدیدا نگران سلامت تو هستم..."
"،و زمانی که بمیرم"
"دخترانمان به تو احتیاج خواهند داشت"
"میدانم که آنها بزرگ شده اند"
"...اما آنان تا ابد"
"دختران کوچک ما باقی خواهند ماند..."
"...دوستت دارم"
"...و امیدوارم..."
"...زمانی که دوباره ببینمت..."
"...در نور آفتاب نشسته باشی..."
"زیر درخت کاج پیرمان..."
"خدا بههمراهت"
"عشق من"
".تو به زندگی من ارزش زیستن دادی"
...هر ماجرایی که اونجا در جریانه
نه با مخفی کردن جعبه توسط نانسی... ...به پایان رسیده
...و همچنین...
...نه با مرگ بیو...
.و نه با ناپدیدشدن گری هینج...
در مارس 2025، از طرف اعضای داخلی شرکت معدنی مانتیس" "با ما ارتباط برقرار شد
"آنها دعوتنامهی مخفیانه ای به ما ارائه دادند"
"دعوتشان را پذیرفتیم"
Mehdisk | مترجم .:: @FoundFootageFan ::.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.