Afrikaans
Akan
Amharic
Azerbaijani
Basque
Bemba
Bihari
Breton
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Corsican
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Guarani
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Somali
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
:مترجم علی کریمنیا
کلاش ششم به «نورا» گفتن انشائی از زبان یه شی بنویسه.
فورا تصمیم گرفت که از زبان خونهشون بنویسه.
تعریف میکرد که با دویدن خودش و خواهرش روی پلهها و بیرون رفتنشون...
چطور شکمش شروع میکرد به لرزیدن.
که میدید چطور از لای حصار رد میشن و میرن توی خیابون...
و خونه دیگه نمیتونست ببینتشون.
واسش سوال بود که خونه ترجیح میده خالی و سبک باشه...
یا پر و سنگین.
که آیا دوست داره روی کفپوشش پا بکوبن؟
که دیوارهاش قلقلکین یا نه؟
که درد رو حس میکنه یا نه؟
و فرض کرد که احتمالا دوست داره پر باشه.
قبل از اونها، افراد دیگهای و حیواناتشون...
زندگیشون رو اونجا سپری کرده بودن.
پدربزرگِ پدربزرگاش توی اتاقی مرد که مادربزرگاش به دنیا اومده بود که...
الان اتاق والدینش بود.
[نورا]
پدرشون میگفت که خونه فقط یه عیب داره، که درست بعد ساختش...
یعنی یه قرن پیش متوجهاش شدن.
نوشت که انگار خونه داشت فرو میرفت، از هم میپاشید.
ولی به صورت یه اسلوموشن کند، و زمان باقیموندهی خانوادش...
نامعلوم و نامشخص بود.
وقتی که بعدا میخوندش، متوجه شد که از کلمهی «بحث» استفاده نکرده...
و نوشته «سروصدایی» که والدینش ایجاد میکردن.
ولی خونه بیشتر از سروصدا، از سکوت متنفر بود.
وقتی که پدرش رفت خونه سبکتر شد.
سروصدای والدینش کمتر شد.
ولی خونه دلش واسه بقیه صداهاش تنگ شده بود.
معلمش بهش بیست داده بود و پدرش خوشحال بود.
«نورا» وقتی دنبال مونولوگ مناسب برای مصاحبه آکادمیش میگشت دوباره انشاش رو خوند...
ولی به نظرش اصلا مناسب نبود.
به جاش مونولوگِ «نینا» از «مرغ دریایی» رو انتخاب کرد.
«من یک مرغ دریایی هستم. نه. نه. من یک بازیگر هستم.»
«بله، من همینم.»
«ارزش عاطفی»
«نورا»
- «نورا»، در رو باز کن. - نمیتونم.
- در رو باز کن «نورا»! - یه لحظه صبر کن.
در رو باز کن لطفا.
خوبی؟
صرفا دارن دیالوگهام رو تمرین میکنم.
حفظ بودی که.
- قبلا اومدیم اینجا. - نه، بحث اون نیست.
نمیتونم. نمیتونم برم روی صحنه.
خیلیخب، یه نفس عمیق بگیر.
من رو ببین. به من نگاه کن. نفس بکش.
بسیارخب. فقط نفس بکش.
- نمیتونم با این لباس نفس بکشم. - طبقه پایین درستش میکنیم.
همراهم بیا.
- آب میخوام. - پایین آب هست.
- نمیشه. پنج دقیقه دیر کردیم. - اشکال نداره.
فقط آمادهاش کن، خب؟
جاش درست نیست.
نه، خوبه.
هی، میتونی کمکم کنی؟
- بیا پشت صحنه. - الان؟
فقط... یکم استرس دارم.
فکر یکم...
یه چیزی لازم دارم.
- نه، وقتش رو نداریم. بسه. - وقت داریم.
- تو فقط... - خیلیخب پس، من رو بزن.
- بزن توی گوشم. - نه!
وگرنه نمیتونم برم روی صحنه. نمیتونم برم.
- خوبی؟ وای. - آره، خوبم.
هی!
- نه! - نمیتونم نفس بکشم!
نکن!
کمک! «نورا»، نکن.
- نکن... پاره نکن! - صبر کن، «نورا».
«اینگوار»؟ بیست ثانیه.
حاضری؟
حاضریم؟
آره.
گوش کن!
گفتی که نجاتم میدی.
ولی من رو به آتش هدایت کردی!
من بچههات رو به خونهام راه دادم.
ولی همچنان برعلیهام شهادت دادی!
گفتم که باید سرویس پذیرایی میگرفتیم. خیلی کار سنگینیه.
هی... هی...
خوبم. خوبم.
- مامان، باز هم کیک بهم میدی؟ - حتما.
گفتم دیگه نخوره. چهارتا خورده.
- تو رو خدا مامان. - نه، اول یه چیزی بخور.
چه سخنرانی قشنگی بود.
از طرف هر دومون بود.
مامانت خیلی بهت افتخار میکرد، همیشه میگفت.
- آره. - خب، «سیسل»، وای.
خیلی پیش اومده بود که من رو ببره تئاتر ملی.
میدونی، اون دفتر مامانبزرگت بود، قبل این که مریض بشه.
اونجا مینشست و با مردم حرف میزد، سعی میکرد بهشون کمک کنه.
یا اونها از رازهاشون باهاش حرف میزدن.
بچه که بودم از توی این اجاق صحبتهاشون رو میشنیدم.
- اجازه داشتی؟ - نه. اصلا خبر نداشتن.
...قضیه مال خیلی وقت پیشه ولی
،نمیدونم باید چیکار کنم .بهتون تبریک بگم یا تسلیت
خب، هر از گاهی حرف میزدیم.
- چی شده؟ - هیچی.
بابا اومده.
- میدونستی؟ - نه.
ولی بهش خبر دادم.
سلام بابا!
اینجایی پس! ببخشید.
سلام.
سلام دخترهام.
- «ئِریک» رو دیدی؟ - نه، اومده؟
- کلیسا ندیدمت. - حوصله نداشتم. چرا بیام کلیسا؟
- مگه مذهبی بود؟ - گفتیم قشنگ میشه.
خیلی... ناراحتکننده است.
واسه شما مادر خیلی خوبی بود، نه؟ خیلی خوشگل بود و...
- خوشگل؟ - مثل خودتون.
خیلی باهوش بود.
همیشه حق با اون بود.
- ببین! بابابزرگ اومده. - خب سلام!
صبحبخیر.
- آره، سلام. سلام. - سلام. خیلی وقته ندیدمت.
- این «ایون» عه. - معلومه که «ایوان» رو میشناسم.
خیلی وقته هم رو میشناسیم.
وای، چقدر بزرگ شدی!
- توی کلاس قدت از همه بلندتره؟ - نمیدونم. فکر نکنم.
از همه گندهتری؟
نه؟
سلام.
بیا.
الان داشتم بهت فکر میکردم.
- اینها چیه؟ - مال منن.
خوبی؟
خوبم، چطور مگه؟
- تا وقتی که هستم باید با هم حرف بزنیم. - خب؟
یه چیزی هست که باید بهت بگم.
- الان نمیتونی بهم بگی؟ - نه، اینجا نمیشه.
به نظرم وقتشه که بشینیم و درست و حسابی با هم حرف بزنیم.
«فردریک» میتونه با تویوتاش اینها رو ببره.
- ببخشید. - وای.
چیزی نیست، مرسی.
فقط امیدوارم حس نکنه...
که یهویی باید پدری کنه و...
- مراقبم باشه. - نه.
ولی حداقل تلاشش رو میکنه.
ممکنه واسه اون هم راحت نباشه.
ببین میخواد با خونه چیکار کنه؟
- یعنی چی؟ - مالک اونه.
- عه؟ - بعد طلاق به مامان رسید.
ولی سند رو انتقال ندادن.
خب؟
حیف شد. امیدوار بودیم یکم پول گیرمون بیاد.
چرا تو بهش نگی؟
اصلا جرئت نداری در مورد چیزی باهاش حرف بزنی.
- ندارم؟ که اینطور. - نداری.
- معلومه دارم. - نه.
- سلام. - سلام.
عالی شدی. چی میخوری؟
فقط یه قهوه.
- دیگه چیزی نمیخوای؟ - نه.
- یه قهوه واسه این خانم زیبا لطفا. - بله ممنون.
- شما چی؟ از غذا لذت بردید؟ - هر چیزی شما بیارید لذت میبرم.
فکر کرد زن و شوهریم.
خیلی بهت فکر کردم. نگران بودم.
خیلیخب، خودت چطوری؟
خب، خوبم. سرم شلوغه.
شاید قضیهی مرور کارنامهی فیلمهام توی فرانسه رو شنیده باشی.
- نه، از کجا باید شنیده باشم؟ - فیلمی که دارم میسازم، مهمتره.
موفق میشی.
به نظرم بهترین فیلمنامهامه، «میکل» هم موافقه.
- «میکل» هنوز تهیهکننده است؟ - میگه شانس بهم رو کرده.
مستندم توی کلی کشور داره پخش میشه. افتادم روی غلتک.
میخواستی در مورد چیزی باهام حرف بزنی؟
آره.
این فیلمم در مورد...
یه زن جوانه که یه مادره...
و خب، میخوام تو نقش اول رو بازی کنی.
واسه تو نوشتمش.
فقط تو میتونی ایفاش کنی.
مرسی.
ولی تو اصلا بازیگری من رو ندیدی.
چرا. چندین باری توی «مدهآ» دیدمت.
- حین میانپردهاش رفتی. - از تئاتر خوشم نمیاد.
طراحیصحنهاش مزخرف بود. ولی تو عالی بودی.
دو دقیقه وقت لازمه که بفهمم یه بازیگر خوبه یا نه.
نقشش از خیلی جهات خوبه واست.
لیاقتت بیشتر از نمایشنامههای یه قرن پیشه...
که واسه سالمندان پخش میکنن.
این یه نقش واقعی توی یه فیلمه.
آره، کمک مالی هم میکنه. سریالم خوب پیش رفته.
آره، یه کمکی میکنه.
با «میکل» حرف زدم. مطمئنم میتونه پول جور کنه.
فیلم رو توی خونه ضبط میکنیم.
- خونهی خودمون؟ - آره.
عالیه.
من نمیخوام توش نقشی داشته باشم.
- میتونی از بازی تو سریالت یکم فاصله بگیری. - خیلی وقته تموم شده.
خیلی بهتر از این حرفهایی.
- دیدیش؟ - معلومه.
خب نظرت چیه؟
نظر من مهم نیست.
دوست دارم نظرت رو بشنوم.
چنین چیزی سلیقه من نیست. هیچ چیز بصریای نداره.
اصلا چهرهات رو نمیبینیم، چشمهات رو نمیبینیم.
ولی خب من مگه چی بلدم؟ مردم دوست دارن دیگه.
بحث نظر مردم نیست. نظر خودت چیه؟
مشکلش تو نیستی.
این نقش...
ممکنه باعث موفقیتت بشه.
قرار نیست با هم کار کنیم بابا.
- حتی نمیتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. - فقط بخونش، و بعد بهت زنگ میزنم.
- بهم زنگ نزن، همیشه مستی. - ولی نگرانتم.
تو حق نداری نگران من باشی.
- فقط بخون کوفتی رو! - چرا؟
.هیچ نتیجهای نداره
ایست!
نه!
ثابت بشین!
نباید تکون بخوری.
حین اکران نزدیکت نشسته بودم.
متوجه شدم که تو هم حینش خیلی تحتتاثیر قرار گرفتی.
هوم، آره.
ببخشید، چیزه...
بیست سال پیش بود فکر کنم که دیدمش.
و به وضوح یادمه، با جزئیات، زمانش و...
روزهای صحنه رو. مردم رو.
خب من، همراه دوستان فیلمبرداری میکنم.
خانوادهی من هستن.
آره و... توی این فیلم بیشتر هم هستن، نه؟
- دخترم «اگنس» رو میگی؟ - آره.
همونیه که نقش آنا رو بازی میکنه.
خیلی ممنون.
خب، آخرین سوال رو ازت بپرسم.
از زمان «آیدیل» که پونزده سال پیش بود...
هنوز فیلم بلندی نساختی و همه واسشون سوال شده.
باز هم قراره فیلم بلندی از «گوستاو بورگ» ببینیم؟
خب امیدوارم.
همچنین. ممنون آقای «بورگ».
عه، «گوستاو»!
«گوستاو»!
ببخشید، ببخشید. «ریچل کمپ» از فیلمت خوشش اومد.
میخواد بری باهاش رستوران اکسلسیور شام بخوری.
میدونی کجاست؟
و جشنواره تمام هزینهها رو پرداخت میکنه.
همراه کارگردان «گوستاو بورگ» اومدم. قراره بره سر میز «ریچل کمپ».
- ببخشید، مراسم خصوصیه. - «گوستاو بورگ»!
- ممنون که اومدی! - بذارید واستون صندلی بیارم.
- سلام. - سلام.
- بفرما. - مرسی.
خیلی تحتتاثیر فیلمت قرار گرفتم.
- واقعا شاهکاره. - واقعا.
- مرسی. - استثنایی بود.
- اکرانت چطور پیش رفت؟ - خوب پیش رفت.
اکران عالی بود. کل سالن خوششون اومد.
ما هم خوشمون اومد.
عالی بود. پاییز که منتشر میشه باید ببینیش.
- فکر کنم باید... - چطوری کار میکنه؟
باز هم چتر میخوای؟
- باز هم میخوای؟ - مرسی.
- این رو ببین. - بسه!
کاش میتونستم فیلمهایی شبیه تو درست کنم.
فقط... یهو امروز به ذهنم رسید.
فکر نکنم تا حالا چنین فیلمی دیده باشم.
واقعا...
واقعا...
تحت تاثیرش قرار گرفتم.
مرسی.
راستش داشتم فکر میکردم که یکم فاصله بگیرم.
کلی پروژه توی برنامم دارم.
نقشهای خوبین ولی...
- اصلا مناسب من نیستن. - خب قبول نکن.
اگه همینطوری یهویی برم «سم» وحشت میکنه.
حق داره.
گور پدر «سم».
زندگی خودته.
تو چی؟
روی چیز جدیدی کار میکنی؟
نه فکر کردم میکنم، ولی...
نتونستن پولش رو جور کنن؟
یه همچین چیزی.
میبرت هتل.
مرسی.
- خیلی خوشحال شدم دیدمت. - همچنین.
- «ریچ»؟ - «ریچل»!
- آقا! - نه، نه، نه!
«ریچ»، گوشیت پیش منه! وای!
بچهها!
- نمیخواستی بری؟ - میخوای برم؟ باشه.
نه ولی خیلی...
داری صمیمی و نزدیک میشی.
- خوشت نمیاد نزدیک شم؟ - چرا، از نزدیک شدن خوشم میاد.
چرا از صمیمیت میترسی؟
- مشخصه که واست سخته. - آره، سخته.
خوبه که زن داری و من نباید...
به این فکر کنم که چقدر به گا رفتم.
عجبها، چقدر راجع به خودت بد حرف میزنی، مگه چقدر به گا رفتی؟
درصدش رو بگم؟
هشتاد درصد.
- هشتاد. - پس یعنی بیست درصد...
این همون درصدیه که الان میبینی.
با مدیر تئاتر حرف زدی؟
به نظرش باید...
برم پیش روانشناس.
آره.
- خب، چرا که نه؟ - دیگه تایید که نکن!
نه، آخه نوعی ترسه. روانشناس ممکنه کمک کنه.
ولی انقدر هم بد نیست، فقط...
- باید کتکت میزدم. - آره. آره.
ببخشید. خیلی شدید بود ولی...
- ممکنه نظرت عوض بشه و گزارش بدی. - نمیدم.
قسم میخورم. خودم رو خوب میشناسم.
- روانشناس لازم ندارم. - به نظر من که داری.
- چرا که نه؟ - مامانم...
- یعنی، مامانم روانشناس بود. - قرار نیست بری پیش مامانت.
- بذار یه بار دیگه ببوسمت. - آره، ولی...
- نه، اینطوری نه. - تموم شد دیگه!
- فردا میبینمت. - منم.
یعنی، وقتی که میری روی صحنه، خیلی دور از عقله.
بدنت، کل بدنت وقتی با حضار مواجه میشی میخواد جیغ بزنه.
- جایی نداری که مخفی بشی. - و اضطراب نیست؟
نه، عاشقشم! عاشقشم!
و این...
این کلنجار، خشم، حس بیعدالتی...
بار مسئولیت.
وقتی میگه از درگیری اجتناب میکنه، میگه که از چه خصوصیت خودش بدش میاد.
چیزی که در موردش دوست دارم، احتمالا اینه که...
شخصیتی رو خلق میکنه. توی زاویهی دیدش غرق میشه، یا توی...
احساساتش با فرض این که نقش دیگری رو بازی میکنه.
شاید این امنیت رو بهم بده که با احساسات خودم ارتباط برقرار کنم.
یعنی نمیخوای خودت باشی؟
این طور به نظر میاد. نظر مامان چی میبود؟
نه، داری تقلب میکنی. برو عقب. نه.
نه، میتونی بری نزدیکتر.
نه، نه. اینجا، اینجا!
دوستپسر داری؟
نه، ندارم.
نمیخوای داشته باشی؟
چرا که نه.
ولی انقدر راحت نیست.
- ولی من دوستت دارم. - آره.
من هم دوستت دارم.
بزرگ که شدم میخوام باهات ازدواج کنم.
لطف داری واقعا.
- ولی امکان نداره. - میدونم.
- خوابیدی؟ - نه.
خیلی بامزه است!
فکر کنم ازم خواستگاری کرد.
- تبریک میگم. - اتفاق معمولیای نیست.
امروز که از پارک برگشت، اومد پیشم...
مستقیم بهم نگاه کرد و گفت «میبینمت.»
از کجا یاد گرفته؟
- تو گفتی؟ - شاید توی مدرسه شنیده.
توی مدرسه میگن «میبینمت.»؟
خوبی؟
- ببخشید. - هی.
- چیه؟ - خوبم.
به نظرم بهتره برم خونه.
نه، صبر کن.
- خوبم. - مطمئنی؟
- جدی؟ چیزی شده؟ - نه، خوبم. ببخشید.
خیلیخب.
- حالش خوبه؟ - آره.
- به نظرت... باز اونطور شده؟ - فکر نکنم.
به نظرم صرفا تنهاست.
- باعث ناراحتی میشه؟ - یکم.
- سلام. - سلام.
عجیبه.
وقتی که مامان مریض شد به این فکر بودم که...
بیام این خونه و با «ایون» و «ئریک» اینجا باشم.
- میخوای اینجا زندگی کنی؟ - نه.
پولش رو نداریم که سهم کسی رو بخریم.
همهاش رو بررسی کردم. صرفا مدارک قدیمیه.
خب، بابت کارهایی که کردی ممنون.
عالی شده.
هر چیزی که میخوای رو نگه دار و بقیه رو بریز دور.
آخه کلی چیز خوب اینجا هست.
چیزهایی که ارزش معنوی دارن. بیا ببین.
مثلا من گلدون رو میخوام.
- آره، قشنگه. - جدا؟
- چون من میخوامش؟ - نه، مال خودت.
نه، هدف اینه که با هم ببینیم و تمومش کنیم.
آره. خب پس مال من.
وای.
[یادت نره اجاق رو خاموش کنی.]
- چند وقت میخواد اینجا بمونه؟ - چیزی نگفت.
واسه فروش اومده اینجا دیگه؟
واقعا نمیدونم که...
حدود ساعت دو بعد از ظهر میاد. میتونی از خودش بپرسی.
- فکر نکنم. - نمیشه تظاهر کرد که اینجا نیست.
سعیم رو میکنم.
برخلاف انتظارم نمیخواد خونه رو بفروشه، ولی...
خب یه پروژه داره.
جان؟
خوبه. داره یه فیلم جدید درست میکنه.
چه پروژهای؟
- همونی راجع بهش حرف زدین. - فیلمی که واسه من نوشته؟
آره، همون نقشی که نخواستی.
- پولش رو جور کرده؟ - لابد کرده.
خیلی چیزی نگفت. فقط پرسید تو میای یا نه.
خیلیخب.
- خودشه؟ - آره.
وای، «ریچل کمپ» اومده.
وای.
- وای! - هی؟ «نورا»؟
هی، بیا...
همونه. هیچی فرق نکرده.
خوشحال شدم دوباره اینجا دیدمت.
یه کافه اون سمتی هست. کارمون که تموم شد خبرتون میکنیم.
سلام. «نورا» اینجاست؟
نه، باید میرفت.
- «ریچل» این دخترمه، «اگنس.» - سلام. «ریچل» هستم.
خوشوقتم.
- شما هم توی این کارین؟ - نه، واسه تحقیقات کمک میکنه.
یه تاریخی... تاریخدان آکادمیکم. ببخشید، من...
نمیتونم خوب حرف بزنم.
شناختیش؟
- نقش «آنا» رو توی فیلمم داشت. - خیلی وقت پیش بود.
معلومه. وای...
تو «آنا» هستی! درسته! متوجه شدم.
- میشه یه سلفی باهات بگیرم؟ - آره، حتما.
معروفیتت شوکهام کرد.
مرسی.
خب، اینجاست، داره با پسرش حرف میزنه.
میدونی، این سکانس آخره. پایانشه. داره یه چیزی واسش درست میکنه که بخوره.
واسش مهمه. آخرین لمس مادرانه مثلا.
هم رو بغل میکنن و پسرش میره.
و لحظهای که در بسته میشه، چیزی درونش عوض میشه.
انگار که خیالش راحت میشه، نظرت چیه؟
پسره داره میره دیدن پدرش، مادرش هم عجلهای نداره.
- اینجا هم یه سیمیه که روش لباس خشک میکنن. - بند رخت.
- بند رخت. - آره، بند رخته.
و میره اینجا و شروع میکنه به آماده کردن.
یهویی.
میشنوه که در ایوان باز میشه. بیا.
پسرشه. پرچمش رو یادش رفته. پرچم نروژ رو.
آره، هفدهم ماه مه هست. روز ملیه.
گفتم که همهاش یه برداشته؟
- یه برداشته؟ - آره.
کلش؟
کل سکانس آخر یه برداشته. تدوین نداره.
هماهنگی کامل بین زمان و مکان لازمه.
وای.
خب...
پسره همونجا ایستاده، بهش نگاه میکنه.
یه مشکلی هست. متوجه نمیشه.
و پرچمش رو میگیره و میدوه و میره.
مادرش میاد اینجا که مطمئن بشه این سری واقعا رفته.
فقط صدای بسته شدن در رو میشنویم، چون دوربین اینجاست.
به سمت مادره. و خیلی مهمه.
حالت چهرهاش توی این سکانس.
داره به چی فکر میکنه؟
دقیقا.
بعد برمیگرده اینجا.
- و اینجا انجامش میده؟ - آره.
به نظرت وزنش رو تحمل میکنه؟
خب همینطوری رخ داده. واسه مادر خودم.
- مادر خودت؟ - آره.
- ولی اینجا نبوده؟ - چرا.
- خیلی وقت پیش بوده. - وای نه!
از همون استفاده کرد.
- این؟ - آره.
رفت روش.
ولی اون مشخص نیست.
سکانس اینطوری تموم میشه که برمیگرده و در رو میبنده.
فقط صداش رو میشنویم.
و دوربین میره اون سمت.
میشه بپرسم که چرا بعد چنین اتفاقی نقلمکان نکردی؟
خب نقلمکان کردیم.
رفتیم سوئد. پدرم سوئدی بود.
دوست دارم بیشتر از مادرت بشنوم.
اونی که توی فیلمنامه است مادرم نیست.
آره، ولی همچنان قبول میکنن. آره، میدونم.
عالی میشه. انگیزه داره.
بهش گفتم اون چهارپایه...
همونی که مامانم باهاش خودش رو حلقآویز کرده.
همونی که مال ایکهآ بود؟
«این منم؟»
«این منم؟» افکارم، احساساتم، طوری که میخوابم و یا نمیخوابم...
آخه متوجه نمیشم که چطور این...
- ممکنه من باشم. - قبلا هم اومدیم اینجا.
- یعنی خودت رو نمیشناسی؟ - نه.
خیلی سال پیش، اسم دفتر روانشناس «کتابخانه» بود.
اکثرا خالی بود. «کارین»، دختر بزرگ...
اونجا دوستهاش رو جمع میکرد و آهنگ گوش میکردن.
وقتی که جنگ شروع شد کارین به نیروهای مقاومت پیوست.
یه روز عصر در سال ۱۹۴۳، پلیس دولتی اومد دنبالش.
دو سال رفت زندان. هیچوقت از اردوگاه زندان حرفی نزن.
بیا. گوش کن.
بعد جنگ «کارین» ازدواج کرد و صاحب خونهی خانوادگی شد.
سال ۱۹۵۱ «گوستاو» رو به دنیا آورد.
چندین سال بعد، وقتی که «گوستاو» فیلمساز شده بود، گفت...
«هیچی از سایهها زیباتر نیست.»
خانهی کودکیش رو تصور میکرد.
خواهر کوچیک «کارین»، «ایدیث»، با دوستش «لیلیان» اومدن توی خونه زندگی کنن.
«ایدیث» به میل خودش بچه نداشت، ولی «گوستاو» اون تابستون بهشون سر میزد.
اگه کسی شکایت میکرد، «ایدیث» صدای موسیقی رو زیاد میکرد، مطمئن بود که...
یه نفر از همسایهها خواهرش رو حین جنگ لو داده.
وقتی که «ایدیث» مرد، «گوستاو» آخرین وارثش بود.
سال ۱۹۸۶، با تمام خاطراتش برگشت به خونه.
دو داستان وجود داره که «گوستاو» چطور با همسرش «سیسل» آشنا شده.
خود «سیسل» گفت که به عنوان یه بیمار که بیخوابی داشته اومده پیشش.
واسش مشخص بود که برگشتن به اونجا...
پیچیدهتر از چیزی بوده که بهش اعتراف میکنه.
قضیه از دید «گوستاو» بزرگتر بود.
خیلی خیرهکننده بود.
فهمیدم که روانشناسه، و مشکل روانی پیدا کردم.
شش ماه بعدش «سیسل» باردار شد.
سه هفته قبل تولد «نورا» در دسامبر ۱۹۸۷ ازدواج کردن.
با خواهر کوچکترش یعنی «اگنس»، یه خانوادهی چهار نفره شدن.
- که مسخره است؟ با ما بودن مسخره است؟ - منظورم این نیست.
باز چرا اون مزخرفات رو پیش کشیدی؟
بعد طلاق، «گوستاو» برگشت سوئد.
خونه خالیتر و خالیتر شد.
[تو رو خدا باهام عکس بگیر.]
با «پیتر» حرف زدی؟
«پیتر» پیرمرده.
- ده ساله فیلم ضبط نکرده. - من هم نکردم.
- نه، ولی اون بازنشسته شده. - بخاطر من قبول میکنه. باهاش حرف میزنم.
- نمیذارم کس دیگهای فیلمبرداری کنه. - باشه، ولی...
- باید خودت بری باهاش حرف بزنی. - حتما.
«حتما»؟ برو بزن.
- از تو که پیرتر نیست. - چرت نگو.
- نظرت راجع به نروژ چیه؟ - عاشق نروژم.
خیلی قشنگه. مردمش مهربونن.
خیلی مهماننوازن.
این محصول مال نتفلیکسه. یعنی توی سینما نشونش میدن؟
حتما. پس کجا نشون بدن؟
همچنان داریم در موردش بحث میکنیم، ولی برنامه قطعا همینه.
یه سوال دیگه از «ریچل کمپ».
در مورد بازخورد آخرین فیلمت یعنی «انتخاب کتی» هست.
حتما باعث ناامیدیت شد.
من خیلی به اون فیلم افتخار میکنم.
ولی فکر نکنم هدف این مصاحبه اون فیلم بوده باشه، نه؟
اضطراب داشتین که همچین نقشی رو
توی درام واقعی قبول کنین؟
من دارم توی این فیلم بازی میکنم چون...
این چه سوال مسخرهای بود کردی، ها؟
«ریچل کمپ» بهترین بازیگر نسل خودشه.
خوششانسید که اینجا حضور داره. باید ازش ممنون باشید.
برو بیرون!
- برو بیرون! - باشه. ممنون.
عجب احمقی بود.
بهتر نیست سوالها رو از قبل مشخص کنین؟
- نمیشه که. - مردک ترول تیکتاکی.
- دوباره ایاسامآر که نیست؟ - خوابم میبره.
- خودش بهم یاد داد. - برای اون هم انجام دادم.
نمیخوام براتون سخنرانی کنم، ولی حس میکنم
باید قدردانی توی دلم رو ابراز کنم.
فقط میخوام بگم چقدر خوشحالم که با شما کار میکنم.
- البته هنوز از کارمون مونده... - درموردش صحبت کرده بودیم.
آره، من و تو هم کلی صحبت کردیم.
قبل از افتتاحیه همه چی رو درست میکنیم.
«یاکوب»، میدونم اوضاع خونه برات سخت شده
ولی...
بابت زحماتی که میکشی ممنونم. اگه کاری بود میتونی بهم بگی.
- همیشه. - ممنونم. حتما.
ولی... آره خلاصه.
به نظرم خیلی خفن میشه.
- موافقم. - سلامتی!
- سلامتی! - سلامتی!
ولی بهم نگفته بودی داری طلاق میگیری.
آره، چون خیلی درگیر تمرین بودیم... خب.
آره.
- چندان فرصت خاصی پیش نیومد. - میفهمم.
ولی مثلا...
- به خاطر خودمون که نیست؟ - نه، قضیه اون نیست.
اگه خواستی حرف بزنی...
میتونی روم حساب کنی.
- شما نمیاید شنا کنید؟ - برید تو آب!
- یک، دو... - خیلیخب.
- سه! - وای!
دیگه لازم نیست قایم بشیم.
ببین... راستش نمیدونم.
- سلام! - سلام!
- بابا اومده؟ - هنوز نه.
- سلام! مبارک باشه! - مرسی.
وای! چقدر پاپیون بهت میاد!
سلام! پیتزا داریم؟
سلام. بذار باهات دست بدم.
این رکورد هنوز مال منه.
نه.
از اونجا شروع کن.
سلام! خوش اومدی.
- خوشحالم میبینمت. - همچنین.
مبارک باشه! تولدت مبارک!
نه سالت شده. دیگه مرد شدی.
- گمونم از عروسی به بعد ندیدیش. - مگه میشه زنی مثل «ترِسِه» رو فراموش کرد؟
- سلام. وای، این رو از کجا گرفتی؟ - چند تا لیوان بیار.
سلام بابا.
سلام.
آره، بهش خورد.
تولید فیلم چطور پیش میره؟
- خوبه. - تعریفش رو شنیدم. هیجانانگیزه.
- کار کردن با «ریچل کمپ» چطوره؟ - هی...
فقط دارم میپرسم کار کردن باهاش چطوریه.
هنوز آماده نیست. ولی تقریبا شده.
شنیدم با یه چهارپایه ایکهآ راضیش کردی.
کل روز میخواد به ماسماسکش نگاه کنه؟
بیست دقیقه دیگه وقت داره با تلفنش بازی کنه.
کی؟ «ایون» رو میگین؟
واسم سوال بود چقدر از وقت استفاده از گوشی تو مونده. تموم نشده؟
- از وقت استفاده از گوشیم؟ - مگه همچین قانونی ندارین؟
- بذارش کنار. - پیتزا آماده است.
- فقط... - بذار.
[برگشتناپذیر] [معلم پیانو]
- خب، حالا چی باید بگی؟ - ممنونم.
نگاه کن. مونیکا بلوچی لامصب رو ببین.
این فیلم هم باعث میشه رابطه زنها با دنیای مادرانه رو بفهمی.
دستت درد نکنه.
- مرسی، ولی پخشکننده دیویدی نداریم. - خدا رو شکر.
- حالا یهجوری میبینیم. - خیلی وقته دیگه فیلم نمیبینم.
خودت نمایشنامه بنویس.
آره خب، گفتنش واسه تو راحته.
واسه چی منتظری یه پیرمرد نقش «اوفلیا» رو بهت بده؟
- دارم توی «هملت» بازی میکنم. - با «ریچل» درموردش صحبت کردم.
داره پروژههای خودش رو میسازه. شرکت تولید فیلم داره.
بازیگر بودن واقعا سخته.
هیچ تصمیمی با خودشون نیست. باید صبر کنن بقیه انتخابشون کنن.
- در درازمدت خوب نیست. - من...
اعتماد به نفس آدم رو میخوره و نیازش به توجه غیرقابل تحمل میشه.
من اگه زنم بازیگر بود نمیتونستم باهاش زندگی کنم.
مگه کم با بازیگرها سکس کردی؟
هنرمندهای امروزی خیلی خردهبورژوا شدن. وقتی بچهها رو باید برد تمرین فوتبال و...
ماشینت رو با مال بقیه مقایسه کنی، دیگه نمیتونی یه چیزی مثل «اولیس» بنویسی.
پس آزادی هنری چی شد؟ هنرمند باید آزاد باشه.
یعنی بچهدار نشه، بابا؟
«نورا»، این حرف رو نزن.
الان چند سالته؟
وقتی «سیسل» همسن تو بود، دو تا بچه داشت.
زمونه عوض شده، بابا.
شما دو تا بهترین اتفاق زندگیم هستین.
بهترین اتفاق زندگیتیم؟
واسه همین ولمون کردی؟
این دوره و زمونه همه از باباشون عصبانیان، نه؟
ولی خوب بار اومدین، غیر از اینه؟
از کجا مطمئنی؟ تو که اصلا ما رو نمیشناسی.
- دیگه اغراق نکن. - اغراق کردم؟
میدونم بهت سخت گذشته. خودم رو توی تو میبینم.
ولی همیشه خدا عصبانیای.
سخته آدم کسی که انقدر خشم داره رو دوست داشته باشه.
نه؟ لازم نیست تا آخر عمر تنها باشی.
واسه هنرت هم خوب نیست.
باید عزیزی داشته باشی. تشکیل خانواده بدی و بچهدار بشی.
از بچهدار شدن کسی پشیمون نشده.
پیتر؟
خوشحالم میبینمت. سلام.
عجب خونهای داری.
آره، از صدقهسری «لاسه هالستروم»ئه. نه تو.
بعد از دیدن «رود زمان» باهات قرارداد بست.
حتما خوش به حال نوههاته.
خب، اوضاع که با دنیل هنوز خرابه. بدترین بخشش اینه که بچههاش اذیت میشن.
اصلا نمیتونن بیان پدربزرگشون رو ببینن.
ولی خب...
- فیلمنامه... - بدک نیست، نه؟
- فوقالعاده است. - پس هستی؟
آره، حتما مشارکت میکنم.
بیا بریم یه گلویی تازه کنیم.
نمیخواد.
فکر نمیکنم زیاد دوربین روی دست لازم بشه.
من بیشتر دالی و سهپایه توی فکرم بود.
شرمنده دیگه صحبت نکردیم. بین فیلمها ارتباطم با بقیه ضعیف میشه.
من هم همینطور. من هم همینم.
باید... اگه جواب داد بهت میگم.
نتفلیکس هم میخواد نظر بده.
میخوان با بقیه هم صحبت کنن.
عجب، پس روالش اینطوریه؟
آره.
روالش همینه.
سلامتی.
خوشحالم میبینمت.
[نورا ۲۰۰۶] [نورا ژوئیه ۱۹۹۹]
سلام، «نورا». خواستم زنگ بزنم بگم...
باید با هم صحبت کنیم.
نمیخوام اینطوری باشه که...
مثلا من دوست ندارم برم تئاتر ببینم.
نه که تئاتر رو دوست نداشته باشم.
فقط دوست ندارم... تماشا کنم.
ولی «چخوف»...
میتونم «چخوف» بخونم.
واقعا...
نه به خاطر نمایشنامهها، فقط...
خیلی حساسم. تو هم همینطوری.
از این نظر شبیه همدیگهایم.
گِل بگیرنت.
مرسی.
برام سوال بود...
با کی داره صحبت میکنه؟
وقتی میگه «میدونی»، خطاب به کی میگه؟
نظر خودت چیه؟
فکر نکنم با مادرش باشه. هیچوقت این رو بهش نگفته بود.
گمونم انگار با یه ندای درونی داره صحبت میکنه.
عجیبه که آدم صحبت کنه ولی کسی رو خطاب نکنه.
خوبه.
حالا یه بار در حضور «اینگرید» بخونیم.
دارم گوش میدم.
بیا. اینجا بشین.
- از نزدیک ببینی. - باشه.
دوباره از...
«دچار یه جور بحرانی شدم» بخون. با «اینگرید» صحبت کن.
اگه خواستی میتونی لمسش کنی. حس مادرانه پیدا کن.
یادت باشه: این حرف رو تا حالا به کسی نزده.
خجالت میکشه که داره اینطوری دعا میکنه.
شاید بخوای قایمش کنی، یا به خودت بخندی، ولی...
احساس خجالت داری.
از ضعیف بودن خجالت میکشی.
خیلیخب.
باشه.
«دچار یه جور بحرانی شدم.»
«دوباره خونه تنها بودم.»
«روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم.»
«میدونم همه روی تختشون دراز میکشن و گریه میکنن، ولی...»
«یکی گفته بود دعا کردن مثل مناجات با خدا نیست.»
«بیشتر پذیرفتن ناامیدیه.»
«اینکه خودت رو عاجز روی زمین بندازی، چون کاری از دستت بر نمیاد.»
«تقریبا مثل وقتی که دلت شکسته و میگی:»
«لطفا بهم زنگ بزن. لطفا من رو ببخش.»
«لطفا بذار برگردم.»
«من...»
«به همهچی ریده بودم.»
«تنهایی نشسته بودم...»
«گریه میکردم.»
«بعد برای اولین بار...»
«نشستم روی زمین و...»
«دعا کردم.»
«نمیدونم با کی حرف میزدم، ولی بلند بلند میگفتم:»
«کمکم کن.»
«دیگه طاقت ندارم.»
«تنهایی نمیتونم.»
«خونه میخوام.»
«خونه و آسایش میخوام.»
وای!
کاش... ای کاش...
مادرش هم توی فیلم اینطوری رفتار میکرد.
آره.
آره.
دقیقا.
مطمئنی به انگلیسی جواب میده؟
آره، معلومه.
بهتر نیست مثل «اینگرید» لهجه نروژی داشته باشم؟
من که لهجه ندارم. دارم؟
- سوئدیه. - لهجه دارم؟
لهجهات اصلا حس نمیشه. منظورم اینه که...
عجیب نیست که همه لهجه اسکاندیناوی دارن، ولی من اینطوری حرف میزنم؟
خب، شاید. بهش فکر میکنم.
میشه یه کم بیشتر درباره این شخصیت بپرسم؟
حتما.
گمونم هنوز سوال اصلیم اینه که چرا؟
چرا تصمیم گرفت خودکشی کنه؟
آره. نظر خودت چیه؟
درک میکنم که عین مادرش افسرده است.
ولی بچه داره.
خب، فیلم هم داره همین سوال رو میپرسه، نه؟
خودت باید دنبال منطقش بگردی.
میشه درمورد مادرت بپرسم؟
نمیخوام فضولی کنم، ولی حس میکنم بهش مرتبط باشه.
این فیلم اصلا درباره مادرم نیست.
[اگنس بورگ پترسون]
این کارت ثبت پلیس ایالتی و پرونده اردوگاه زندانشه.
شهادتنامه «کارین ایرگنس» اینجاست. درخواست دسترسی به کل پرونده رو داده بودین.
پروندهها شامل عکسهایی از بازسازی روشهای شکنجهان.
یعنی تصاویر ناراحتکنندهای دارن. خواستم از قبل بدونین.
ولی مهمترین اطلاعات رو با برچسب مشخص کردم.
خیلی ممنون.
[کارین ایرگنس]
[محکومیت: تبلیغات ضد نازی]
[محاکمه خیانت]
[فهرست اسناد مربوط به موارد شکنجه]
[در خصوص جرایم خیانت متهم شکنجه کارین ایرگنس]
[بستهای دور پایم را آنقدر سفت کردند که فریاد زدم.]
[بازجو مرا به اجاق گاز بست. بسیار داغ بود.]
[مرا با تکه چوبی کتک زدند.]
[خیلی دردناک بود. این درد تا ماهها ادامه داشت.]
بعدا که برای ایون تعریف کرد، حس میکرد چیز زیادی برای اضافه کردن نداره.
بیشترش رو از قبل میدونستن.
براش سخت بود که بگه چرا انقدر روش تاثیر گذاشته.
آیا به خاطب توصیفات مادربزرگش با اون لحن خشک...
و بیاحساسی بود که شکنجهها رو وصف میکرد؟
یا چون فقط یکی از قربانیهایی بود که توی همون پرونده شهادت داده بودن؟
گزارش پلیس درباره خودکشی پونزده سال بعد خیلی مختصر بود.
هیچ عکسی توی پرونده نبود. فقط اسم پدرش رو دید.
از اون بازجویی نشده بود.
اون زمان هفت سالش بود.
بعدش خیلی سریع باید پَن کنی.
نه، وایستا.
دقت کن.
کات.
ببینم.
خوب شد، نه؟
میشه ببینم؟
عالیه!
چرا نمیای واسه شب اول اجرای «نورا» بریم؟
میتونیم اول اینجا شام بخوریم.
فکر کنم مجبور بشم از دفتر با تاکسی برم.
- ولی میای دیگه؟ - آره. معلومه.
میخوام «ئریک» توی فیلمم بازی کنه.
- فوقالعاده است. - خب؟
دیالوگ زیادی نداره، ولی نقشش کلیدیه. پسر «ریچل»ئه.
خوب میشه، ولی...
نمیدونم. زیاد به تیپ بازیگری نمیخوره.
من هم دنبال تیپ بازیگر نیستم.
خیلی از تیپهای بازیگر بچه که ژستهای نمایشی میگیرن بدم میاد.
انگار دارن توی موزیکال بازی میکنن.
«ئریک» خیلی خاصه.
رازهایی توی دلش داره.
تو هم خجالتی بودی، نه؟
ولی جلوی دوربین عالی بودی.
باید بازیگری رو ادامه میدادی.
«سه لیوان آبمیوه میخوام.»
«سه لیوان آبمیوه میخوام.»
«ممنون که لباسهام رو شستی.»
«ممنون که لباسهام رو شستی.»
«ممنون که لباسهام رو شستی.»
«ممنون که لباسهام رو شستی.»
«دیگه تقریبا حتی جرئت نمیکنم چشمهام رو ببندم.»
«میترسم وقتی چشم وا میکنم، دیگه پیشم نباشه.»
یه استراحت بدیم.
انگار حواست یه کم پرته.
فقط چون... خستهام.
اینجا جای اشتباه نداره.
تنها اشتباهی که میتونی بکنی اینه که گوش ندی.
عجله نکن.
باشه؟
بیا بدون لهجه امتحان کنیم.
دوباره از... از...
بالای صفحه قبلی شروع میکنیم.
- سلام، از آشناییتون خوشوقتم. - همچنین.
- ببخشید معطل شدی. - نه، ممنون که وقت گذاشتی.
حتما. نفرمایید.
چرا نقش رو قبول نکردی؟
نمیتونم باهاش کار کنم.
چرا؟
زبون همدیگه رو نمیفهمیم.
- ولی تو رو واسه نقش میخواست. - آره.
آره.
نمیدونم.
مدام به این فکر میکنم که...
شاید اشتباهی کرده.
اصلا نمیتونم...
از پس این نقش بر بیام، میدونی؟
هر چقدر بیشتر تحلیلش میکنم، بودن توی این نقش برام گیجکننده میشه.
انگار غم و اندوهش...
بخش غالبی از وجودشه.
موضوعیتش قشنگه.
ولی نمیدونم این ریشه...
همهچیزشه...
یا فقط...
نمیدونم. یا نشونهای از چیز عمیقتریه؟
نمیخوام سرافکندهاش کنم، میدونی؟
خب، بابام...
آدم سختپسندیه.
ولی خیلی کارگردان خوبیه، از بازیت هم خوشش اومده.
حماقته که بخوای کنار بکشی.
اصلا عادت ندارم. همیشه کنترل امور دست خودم بوده.
ولی اگه کنترل دستم نبود، ازش لذت میبردم.
میفهمی؟
خیلی پیر شدم.
عین سیمخاردار روی دشت، یا آخرین «موهیکان» شدم.
بعد این تازهوارده مدام برام مودبُرد میفرسته.
آخ، خیلی دلم برای پیتر تنگ شده.
کی انقدر ضعیف شد؟
خیلی خستهام، «میکل».
چی به سرم اومد؟ همین پونزده سال پیش ۵۵ سالم بود.
پر بیراه نمیگی.
شاید واقعا پیر شدیم.
این حتی شاید آخرین فیلممون باشه.
فقط خواهشا نگو که باید خودمون رو با زمونه بهروز کنیم.
قول بده.
این موضوع...
میدونیم که قبلا با این موضوع فیلم ساختی.
ولی هیچ وقت به این شکل باهاش رو به رو نشدی.
انقدر خالصانه و خصوصی نبوده.
خب، یعنی همه این سالها طول کشید
تا به اینجا برسی.
ولی باید این فیلم وامونده رو تموم کنی.
به روش خودت بسازش.
فهمیدی؟
- آره. - بذار...
خیلیخب.
وایستا.
میشه یه کم شلش کنی؟
بیا.
- سلام! - سلام، تبریک میگم. بازیت عالی بود.
- حرف نداشت. - مرسی.
همه دارن میگن فوقالعاده بود.
گمونم به خیر گذشت دیگه.
آره، راضی بودم.
- خوبی؟ - آره، خوبم.
- اخیرا جواب تماسهام رو ندادی. - میدونم.
- با بابا اومدی؟ - نه، نتونست بیاد.
پرستار گرفتیم، میخوایم بعدش بریم تکهتوپا. تو هم میای؟
اجازه هست؟ واقعا باید بهتون تبریک بگم.
- خیلی بازی خیرهکنندهای بود. - لطف دارین.
آره، الان دارم میرم. بهت خبر میدم.
ولی امشب نمیتونم.
پیش اومده مریض روی صحنه رفته باشم.
تا حالا اجرایی رو لغو نکرده بودم، ولی الان امکانش رو ندارم.
معذرت میخوام.
باشه، ممنون. مرسی.
باشه. خداحافظ.
- «ئریک» کو؟ - یه کم دیگه میرسه.
چرا واسه افتتاحیه اجرای «نورا» نیومدی؟
دلش نمیخواست بیام.
ببین... این نسخه اصلیه.
این ترجمه است.
«ئریک» میتونه با انگلیسی تمرین کنه. نگران لهجهاش نباش.
با «میکل» حرف زدی؟
باید از مدرسهاش مرخصی بگیره.
گمون نکنم فکر خوبی باشه.
خیلی فکر خوبیه! عالی میشه.
- نه، مطمئن نیستم دلش بخواد. - معلومه که میخواد.
- از کجا مطمئنی؟ - باهاش حرف زدم.
- باهاش حرف زدی؟ - آره. یعنی اشاره کردم.
- خیلی خوشحال شد. - بدون من که نمیتونی باهاش حرف بزنی!
وقتی تو توی فیلمم بازی کردی...
قشنگترین خاطره زندگیم شد.
خوب میشه. بیا سکانسها رو بخون.
تازه به نظرم «ریچل» از فیلمبرداری باهاش خوشحال میشه.
صحنههای شادی داره. باید بقیه جنبههای...
حرف نزن. خواهشا ادامه نده.
- نمیخوام «ئریک» توی فیلم بازی کنه. - ولی «اگنس»...
آره، خوب بود، بابا.
فوقالعاده بود. بهترین دوران زندگیم بود. چون با تو وقت گذروندم.
انگار توی مرکز توجه دنیا بودم.
- ولی بعدش رفتی و تا مدتها ندیدمت. - عالی بود!
آره.
ولی تو رو نمیفهمم.
نمیفهمم چطور میتونی انقدر صمیمی باشی و یهو غیبت بزنه.
یهو یکی دیگه رو توی مرکز توجه دنیا بذاری.
- فقط بخونش! - از دست تو!
برام مهم نیست! مهم نیست فیلم خوبیه یا نه.
فقط «ئریک» برام مهمه.
سلام!
سلام!
- بابابزرگ داشت میرفت. - آها.
سلام. حالت چطوره؟
- خوبم. - خوشحالم میبینمت. دلم برات تنگ شده بود.
- من هم همینطور. - واقعا؟
- پس خوب شد زود اومدی. - واقعا؟
خوبه. حالا تا بابا میاد چیکار کنیم؟
سلام.
چی شد یادی از ما کردی؟
- خوبی؟ - آره، گمونم.
بیا تو. الان چایی میذارم.
- بفرما. - ممنون.
خب، پس دیگه نمیخوای توی فیلم بازی کنی.
من...
من فقط...
نمیخوام سرافکندهات کنم.
اگه واقعا بخوای بمونم از فیلم کنار نمیرم.
من اینطوری حس میکنم؟ یا واقعا حس درستی نداره؟
به نظر تو هم درست نیست، نه؟
- اینکه من توی این فیلم بازی کنم. - معلومه که درسته.
فکر نکنم اینطور باشه.
میدونی، اینکه بهم گفتی موهام رو رنگ کنم...
که همرنگ موهای دخترت بشه.
یعنی حتی دلت نمیخواد این فیلم به انگلیسی باشه، نه؟
تو هم حس میکنی اشتباهه. مگه نه؟
نمیخوام ناامیدت کنم.
متاسفم.
من سرافکندهات کردم، «ریچل». معذرت میخوام.
اکثر بازیگرها حتی اگه حس درستی نداشته باشن، نقش رو بازی میکنن.
یا بیخبر کنار میکشن و میذارن مدیر برنامهشون صحبت کنه.
ولی تو تا اینجا اومدی.
آدم خوبی هستی.
ناراحت نباش.
آخ...
فقط لطفا فکر نکن این تجربه برات شکست بوده.
تو بازیگر بزرگی هستی. بهت هم گفته بودم.
ممنونم.
- سلام. - سلام.
ببخشید سر زده میام، ولی چرا جواب زنگم رو نمیدی؟
ببخشید.
- خوبی؟ - هوم.
حداقل جواب بده.
تو که میدونی وقتی جواب نمیدی نگرانت میشم.
چی شده؟ مریضی؟
نه.
دیروز با بابا حرفم شد.
خیلی عصبانی شدم. میخواست «ئریک» توی فیلمش بازی کنه.
من مخالفت کردم.
ولی فیلمنامه رو خوندم.
خیلی خوب بود. اصلا تصورش هم نمیکردم.
آره. میدونم دلت نمیخواد توی فیلمش بازی کنی.
ولی همچنان به نظرم بخونش.
چون حس میکنم درباره تو باشه.
یا...
انگار برای تو نوشتش. درباره مادرش نیست.
خب.
میشه حداقل این تیکه رو بخونی؟
توجه نکن که یه کم...
زیادهنویسی کرده.
فقط بخونش.
«میدونی، من اصلا به خدا باور ندارم.»
«خانوادهمون ما رو مذهبی بار نیاوردن.»
«غسل تعمید نشدیم. من و خواهرم فقط واسه پول تاییدیه مدنی گرفتیم.»
«بعدش دچار یه جور بحرانی شدم.»
«دوباره خونه تنها بودم. روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم.»
«میدونم همه روی تختشون دراز میکشن و گریه میکنن، ولی...»
«یکی گفته بود دعا کردن مثل مناجات با خدا نیست.»
«بیشتر پذیرفتن ناامیدیه.»
«اینکه خودت رو عاجز روی زمین بندازی، چون کاری از دستت بر نمیاد.»
«تقریبا مثل وقتی که دلت شکسته و میگی:»
«بهم زنگ بزن. لطفا روش فکر کن.»
«بذار برگردم.»
«وضعم همین بود. همهچی رو خراب کرده بودم.»
«تنها بودم، دراز کشیده بودم و گریه میکردم.»
«بعدش برای اولین بار...»
«نشستم روی زمین و دعا کردم.»
«نمیدونم چطور توضیح بدم.»
«نمیدونم با کی حرف میزدم، ولی بلند بلند میگفتم:»
«کمکم کن.»
«دیگه طاقت ندارم.»
«تنهایی نمیتونم.»
«خونه میخوام.»
«خونه و آسایش میخوام.»
تو به بابا درباره...
- خودکشیم گفته بودی؟ - نه، چرا باید بگم؟
من هم برام سوال بود که از کجا فهمیده.
با کلی مسائل مربوط به مادرش قاطی شده.
ولی توی بعضی صحنهها انگار توی تمام عذابهات کنارت بود.
ولی نبود.
تو بودی.
چرا تهش اینطوری شد؟
تو درست بار اومدی، ولی من به گا رفتم.
اینطور نیست.
چرا دوران بچگیمون تو رو خراب نکرد؟
برای من هم اونقدر آسون نبود.
ولی تونستی تشکیل خانواده بدی.
- به خونه و آسایش رسیدی. - آره.
نحوه بزرگ شدن من و تو یه فرق بزرگ داشت.
من تو رو داشتم.
میدونم به نظرت نمیتونی به کسی اهمیت بدی، ولی تو پیشم بودی.
وقتی مامان از پا افتاده بود.
موهام رو میشستی.
شونه میکردی.
مدرسه میبردیم.
احساس امنیت میکردم.
دوستت دارم.
من هم همینطور.
یعنی من هم دوستت دارم.
خوبه؟
چقدر خوبه آدم در کنار همچین آدم زیبایی بیدار بشه.
خیلی لبخند قشنگی داری. دوستپسرت بهت گفته؟ باید بگه.
آره، خیلی میگه. ازش شنیده بودم.
ای بابا! چیز دیگهای ندارین؟ شامپاین ندارین؟
شامپاین؟
برام کلوچه هم میذاری؟
- ببین... - «عمر» و بقیه همیشه کلوچه دارن.
- با شکلات. - ولی اول ساندویچت رو بخور.
خیلیخب.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- سلام، چی شد؟ - گوشیم رو یادم رفت.
- خداحافظ. - خداحافظ.
خیلیخب.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
کات.
- عالی بود. - کات دادیم. بریم بعدی.
:مترجم علی کریمنیا
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.