All language subtitles for Violent.Ends.2025.farsi(1)

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

« این لذات شدید، عواقب وخیم در بر دارند »

« عواقب وخیم »

« عواقب وخیم »

‫« در دهه‌ی ۸۰، مناطق روستایی آمریکا با ‫بدترین بحران کشاورزی

‫ از زمان رکورد بزرگ مواجه بودند »

‫« خانواده‌ی فراست با بهره‌کشی از درماندگان

‫ با قاچاق کوکائین در رودخانه آرکانزاس، ‫ثروت‌‌اندوزی کردند »

« خانواده‌ی فراست »

‫« خانواده‌ی فراست در دوران اوج خود،

‫ یکی از قدرتمندین سازمان‌های ‫جناییِ جنوب محسوب می‌شدند »

‫« تا این که بر سر کنترل بازار مت‌آمفتامین ‫جنگ داخلی آغاز شد »

« سازمان جنایی » « جنگ داخلی »

‫« تجارت هم‌اکنون در دستان سه برادر است

‫ رِی و برادرش دانی تجارت کوکائین را ‫در اختیار دارند. والت، تجارت شیشه »

« یک خانواده »

« دو جناح »

« رِی، دانی، والت » « دو جناح »

« آرکانزاس، ۱۹۹۲ »

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی‌موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی‌موویز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

‫« ترجمه از محمدعلی sm و سینا صداقت » ‫.:: SinCities & mmli_sm ::.

‫در بخش دیگری از خبرهای محلی، والت فراست

‫یکی از سران خانواده‌ی تبهکارِ بدنامِ فراست

‫امروز از اتهامات مرتبط با

مت‌آمفتامینش تبرئه شد و

‫به یک نبرد حقوقی ۱۷ ماهه با

‫ایالت آرکانزاس، پایان داد

‫برادر والت، دانی فراست سال گذشته از ‫اتهامات قاچاق مواد مخدر

‫در رابطه با کوکائین و کارتل‌های کلمبیایی،

‫تبرئه شده بود

‫خوشبختانه پس از یک خصومت ده ساله

‫بین ایالت و خانواده‌ی فراست،

‫به آرامش نسبی‌ای رسیدیم و

‫همین باعث شده که برخی گمانه‌زنی کنند...

‫سلام هنری

‫لوکاس فراست اومده به دیدنِ ری فراست

‫- وقتش رو می‌دونی؟ ‫- ۱۰ و ربع

‫مرسی

‫وای، سلام عزیزم

‫سلام مامان

‫دیکی

‫عمو دانیت اومده بود

‫- جداً؟ ‫- آره

‫اینجا شده اتوبان خانواده‌ی فراست

‫کم‌کم باید از خانواده‌شون اجاره بگیریم

‫بشین تا اونا هم بدن

‫- تو هنوز نرفتی ملاقاتش؟ ‫- نه

‫می‌خوای از طرفت چیزی بهش بگم؟

‫تولدش رو تبریک بگو

‫خیلی خب،‌ یعنی چیزی نگم دیگه؟

‫باشه

‫- فراست ‫- سلام

‫۳۰ ثانیه وقت داری

‫وای، هیچ‌وقت روز تولدم یادم نمیره چون

‫تنها روزیـه که میای به دیدنم

‫تولدت مبارک

‫این چیـه؟

‫برگه گوشت گوزن

‫فکر می‌کردم اجازه‌ی شکار نداری

‫چیـه؟

‫دارم ازدواج می‌کنم

‫خوبـه. به بچه‌ فکر کردی؟

‫فکر کنم اون هم زودی برسه، آره

‫خوبـه، خوبـه، خوبه

‫ادامه دادن اسم فراست خیلی مهمـه

‫چی شده؟

‫جون بکن دیگه

‫چیزی نشده. چیزی نشده

‫من فقط می‌خوام...

‫می‌خوام زندگیم رو بکنم

‫زندگیت رو بکنی؟ یعنی چی؟

‫یعنی قرار نیست بچه‌هام رو بیام اینجا

‫وای، تو...

‫واقعاً کارت درستـه

‫روز تولدم این مزخرف رو بهم گفتی

‫شرمنده، فکر می‌کردم... که درک می‌کنی، همین

‫بشین

‫بگیر بتمرگ!

‫یه بار یه پیرمرد پنطیکاستیسمی بود

‫می‌دیدم که تو حیاط جلوی خونه‌ش

‫یه مار زنگی رو از گردن می‌گرفت و ‫تکونش می‌داد

‫همیشه می‌گفت نیروی درونیش این‌قدر زیاده که

‫امکان نداره نیش بخوره

‫خب، یه روز اون مار پرید بالا و ‫وسط پیشونیش رو نیش زد

‫حرومزاده همون‌جا افتاد و...

‫تو یه ربع مُرد

‫اون مار زنگی می‌تونست هزار بار یا بیشتر

‫تصمیم بگیره که نیش نزنه اما

‫زهرش...

‫زهرش همیشه اونجا بود

‫تو مار زنگی‌ای، پسر

‫عین خودم

‫تو من رو نمی‌شناسی، ری

‫خدافظ، ری

‫ببخشید خانم

‫می‌خواستم حساب باز کنم

‫خیلی خب، چه‌جور حسابی می‌خواید باز کنید؟

‫راستش من...

‫دارم ازدواج می‌کنم

‫- وای، تبریک میگم ‫- ممنون

‫- خیلی ممنونم ‫- بله

‫و می‌خواستم بدونم که شما اینجا ‫حساب مشترک هم دارید؟

‫- بله، داریم ‫- خیلی هم عالی

‫خب، من پول دارم

‫چقدر؟

‫به اندازه کافی هست

‫راستش، از کافی هم یه‌چی اون‌ورتر

‫خیلی خب، از دختره برام بگو

‫باشه، اوم...

‫چشمای قشنگی داره

‫خیلی خب، چه رنگیـن؟

‫فکر کنم قهوه‌ای

‫لبخند بانمکی هم داره و

‫شاید هم یه کون محشر...

‫- شوخ‌طبعیش رو میگی ‫- شوخ‌طبعیش رو میگم

‫منظورم همین بود. ‫می‌خواستم بگم شوخ‌طبعـه

‫- بعضی‌وقتا لکنت می‌گیرم ‫- خب، حساب‌های مشترک خیلی پیچیده‌ن و

‫باید به رئیسم ثابت کنم که ‫این قضیه واقعیـه

‫- منظورم رو می‌گیری؟ ‫- باشه، خیلی خب

‫وضعیت پیچیده‌ای هستش، بله

‫سختـه

‫کاری هست که بتونم برای ثابت کردنش بکنم؟

‫بله، یه ودیعه لازمـه

‫- خیلی خب ‫- یه ودیعه‌ی درست‌حسابی

‫که در واقع به شکل یه...

‫ابراز عشق و علاقه‌ی خجالت‌آوره

‫حس می‌کنم یه چیزی تو سرتـه

‫- معلومـه. آره، آره ‫- وای نه. بس کن

‫اِما

‫چی داری می‌نویسی؟

‫چی داری می‌نویسی... ‫چی داری می‌نویسی؟

‫وای خدا

‫زود باشید آقای فراست

‫نه. هی، هی، هی!

‫ببخشید دوستان

‫شرمنده که مزاحم‌تون میشم اما

‫یه چیزی هست که باید بگم

‫من لوکاس فراست، عاشق و دلباخته‌‌ی ‫اِما الیزابت دارلینگ هستم

‫اون نور زندگی منـه،

‫ماه خورشیدم، ضربان قلبم

‫اگه اون نبود...

‫من تا ابد سردرگم بودم

‫اون بی‌شیله‌پیله‌ست، فوق‌العاده صادقـه و

‫بهترین دوستِ منـه

‫خیلی خوش‌شانسم که دارم باهات ازدواج می‌کنم و

‫همچنین من سکسی‌ترین حروم‌زاده ‫تو کل آرکانزاسم

‫- من این رو ننوشتم ‫- چرا، نوشته

‫واقعاً نوشته. مرسی

‫...دختر گل‌فروش بی‌نقص. ‫می‌تونی تو اون لباس تصورش کنی؟

‫وای خدا

‫به نظرت پایه‌ست؟

‫فقط می‌ترسم همه‌ی گل‌ها رو بخوره

‫- می‌شنوی؟ ‫- آره، طوری نیست

‫هی دارن بدتر میشن

‫آره

‫- باروم نمیشه. تو برنامه‌‌های من؟ ‫- آره!

‫تو کل روز چی‌کار می‌کنی؟ ‫همین‌طوری بیکار بیرون وایمیسی؟

‫- چرا؟ چون درمورد هر چیزی ازم سؤال می‌پرسی ‫- باورم نمیشه...

‫- سلام ‫- سلام

‫شرمنده

‫- خوبی؟ ‫- واقعاً لازم نبود

‫- تو راه بود ‫- سلام، چطوری؟

‫- شرمنده ‫- قهوه می‌‌خوری؟

‫آره راستش. خیلی دلم می‌خواد

‫- خب، من هم می‌خورم ‫ - جدی؟

‫- این دفعه شکر نریزی ‫- باشه، حله

‫« اخطاریه‌ی نهایی »

‫ببخشید

‫جدیداً بانک‌ها این‌طوری شدن

‫هر روز مردم رو میندازن بیرون

‫خیلی نامردیـه

‫قصد جسارت ندارم، اِما

‫میرم باهاش حرف می‌زنم

‫حالت چطوره؟

‫- خسته‌م ‫- آره، می‌دونم

‫از «وین کارسون» گرفتمش

‫لامصب اصلاً خطا نمیره

‫حیف که تو لوچی، حروم‌زاده

‫یالا، بدش ببینم

‫مرسی

‫آره، قشنگـه

‫امروز رفتم به دیدنِ ری

‫جداً؟

‫خب؟

‫خبر رو بهش دادم. ‫که دیگه نمیام

‫اون‌ آدم بدی که فکر می‌کنی نیست

‫تقصیر مامانـه. ‫اون شست‌وشوی مغزیت داده

‫نه، کسی من رو شست‌وشوی مغزی نداده

‫خب یه چندتا عضو کارتل رو کشته. ‫چه جنایتی!

‫فکر کردی دلم می‌خواد بچه‌هام ‫تو این محیط پر از مواد بزرگ شن؟

‫واست یکم خرت و پرت خریدم

‫رفیق، لازم نبود

‫- می‌دونم. می‌دونم ‫- مشکلی نداریم

‫آره

‫مثل همیشه کارم رو می‌کنم. ‫همیشه همینـه

‫تا وقتی که به فکر برگشتن به ‫کار خانوادگی نباشی...

‫- دانی ‫- تو شاید برادرم باشی اما

‫- من هنوز ناتنیـم ‫- شوخی نمی‌کنم

‫فکر کردی چون به مشکل خوردم، ‫میرم پیش بزرگِ خانواده‌ت؟

‫یا اون، یا یه چیز دیگه،‌ من فقط...

‫چی؟

‫کلکی تو کارت نیست؟

‫نه، بس کن. با این دل‌خوری نرو

‫تاک!

رفتن به مسابقه‌ی برایس همچنان برقراره؟

‫وای، کارش رو می‌کنه!

‫برایس فراست تا رده‌ی دوم بالا میاد

‫و حالا شروع می‌کنـه! ‫کم‌کم داره سرعتش رو زیاد می‌کنه

‫فراست از راه می‌رسه! ‫و حالا سبقت می‌گیره...

‫این بچه توی پیچ‌ها واقعاً‌ نابغه‌ست

‫- یکم من رو یاد خودت میندازه ‫- شرمنده

‫میشه دوباره بگی؟ ‫الان بهم گفتی نابغه؟

‫- نه ‫- مامان، شنیدی؟

‫همم، نه

‫برنامه‌ریزی چطور پیش میره؟

‫تازه گل‌هامون رو انتخاب کردیم

‫- جداً؟ چه گلی می‌خرید؟ ‫- ادریسی

‫وای، من عاشق گل ادریسیـم

‫تاک، میری یه نوشابه برام بگیری؟

‫به لوکاس بگو. من دارم بازی رو می‌بینم

‫- من هم دارم می‌بینم ‫- خودم میرم

‫- نه، تاک می‌گیره ‫- گفت می‌گیره دیگه

‫- تاک! برو دیگه! برو! ‫- دفعه آخره میگم

‫واسه همینـه هیچ مرد زنده‌ای نیست که

‫بتونه تحملت کنه

‫تاک!

‫- بله؟ چیه؟ چیه؟ ‫- شوخیت گرفته؟

‫عجب پسرهایی تربیت کردی

‫نیمچه مردن

‫- نیمچه مرد بهتر از هیچیـه، عزیزم ‫- یالا

‫این هم از این

‫تاک! تاک!

‫- کجا میری؟ ‫- نمی‌تونم باهاش کنار بیام، رفیق

‫کار همیشگیشـه، خب؟

‫خودت که می‌بینی، همش الکی ‫اذیتم می‌کنه

‫- نه بابا، اشتباه می‌کنی؟ ‫- هی،‌ اشتباه می‌کنم؟

‫خب، همچین بی‌راه هم نمیگی

‫- جداً؟ ‫- آره، آره

‫همیشه‌ی خدا

‫پشمام

‫- اون یارو کیـه؟ ‫- سیده

‫اون هم فراستـه؟ ‫تا حالا ندیده بودمش

‫پسرعمومـه

‫اون درازه، داداشش ایلایـه

‫پسرهای والتـن

‫یه ریگی به کفششـه

‫آخه از سال ۸۸ـه تو زندان تاکر بوده

‫- به باباش چاقو زد ‫- ۸۷

‫آدم که به خاطر جرم‌های سنگین ‫۵ ساله‌ آزاد نمیشه

‫مواد فروخته

‫الکی خودش رو باد کرده

‫هی، هی

‫نگرانش نباش، عزیزم. باشه؟

‫باشه

‫بلندش کن

‫- یالا تاک ‫- نه، راحتـم

‫یالا دیگه، بریم واست یه نوشابه بگیریم

‫یه نوشابه کوچیک. ‫پفیلا هم می‌خوای؟ آره؟

‫نزدیک بود تو اون دور من رو بگیره ولی...

‫باید دفعه بعد از پشت شروع کنم

‫- هفته‌ی بعد ‫- می‌ترکونی

‫- بهت افتخار می‌کنم ‫- میای اینجا؟ میای؟

‫- آره، معلومـه ‫- خیلی خب

‫- دوستت دارم پسر ‫- من هم دوستت دارم

‫- بیا بغلم ‫- عالی بودی، برایس!

‫برایس!

‫برو تو ببینم. برو تو

‫همین‌طوری ادامه بده

‫سلام

‫پاشو دیگه. وقت قهوه‌ست

‫وقت قهوه. وقت قهوه

‫آخه... نه

‫خیلی زوده

‫چرا داری بیدارم میِ‌کنی؟

‫خب امروز باید چک‌ها رو تحویل بدم

‫تو می‌شینی پشت فرمون

‫- سلام ‫- چه بلایی سرت اومده؟

‫نه رفیق، بدجوری مریض شدم. ‫زنگ زدم گفتم نمیام

‫یه امروز رو نباید سخت بگیرم

‫دست بردار بابا. بیخیال. ‫یعنی امروز باید دو برابر کار کنم؟

‫هی، یه‌جوری رفتار نکن انگار همیشه هوات رو ندارم

‫این کار رو نکن

‫بیخیال، تاک!

‫عزیزم، می‌تونی چک‌ها رو بدی بهم؟

‫- اسقاطی بیت‌لند؟ ‫- آره

‫به نظرت همه‌ی اون گل‌ها رو ‫لازم داریم یا...؟

‫- آره، آره ‫- خیلی خب

‫اما یعنی همه‌شون؟

‫تک‌تک اون گل‌ها رو می‌خوام

‫باشه

‫پس تک‌تکش رو برات‌ می‌گیرم

‫تونی؟

‫واسه چی الان اینجایی و ‫نرفتی سراغ پینتو؟

‫خب، فکر نکنم دیگه بخوام رو ‫ماشین‌های فورد کار کنم

‫بعدشم، گفته بودم، من دیگه تونی نیستم

‫- «تی» خالی بگو ‫- تو که یه گردن‌بندی طلای گنده

‫ننداختی دور گردنِ کلفتت، تونی

‫واسه این می‌ذارم ماشین‌های ابوقراضه رو ‫اوراق کنی که بابات رو می‌شناسم

‫از این به بعد خودت آب بیار

‫اون آب‌سردکن واسه دخترهاست

‫- صبح به‌خیر، اِما ‫- صبح به‌خیر، مرل

‫چک‌ها رو بذار رو میز آنا

‫- امروز دیر میاد ‫- خیلی خب

‫- سلام، تونی ‫- چطوری اِما؟

‫- حالت خوبـه؟ ‫- آره

‫خوبـه

‫هیشکی از جاش تکون نخوره!

‫برو دم گاوصندوق! یالا!

‫- گاوصندوق رو پیدا کردی؟ ‫- آره، پیداش کردم!

‫دختره رو بلند کن. ‫از جاش بلندش کن!

‫- یالا، پاشو ‫- نه

‫- بلندش کن دیگه! ‫- نه

‫آروم باش، یکم دیگه از شرمون راحت میشی

‫سه‌شنبه آخر وقت، رگبار و رعد و برق در راهـه

‫چهارشنبه و پنج‌شنبه هوا کمی آفتابی، ‫روشن‌تر و خشک‌تر خواهد بود

‫- لازم نیست این کار رو بکنی ‫- خفه‌خون بگیر!

‫هی، هی، هی، کوتاه بیا

‫انگشتت رو از رو ماشه بردار

‫ببخشید

‫«لطف بی‌پایان» رو بلدی؟

‫آهنگه رو میگم. اون آهنگ تخمی. ‫بلدی؟

‫- آره، آره ‫- با همدیگه می‌خونیمش، خب؟

‫♪ لطفِ بی‌پایان خداوند ♪

‫♪ چه صدای شیرینی ♪

‫♪ که انسانِ بدبختی مانند من را نجات داد ♪

‫ادامه بده

‫ ♪ من گم شده بودم ♪

‫- اما حالا... ‫- یکیش رو باز کردم

‫ ♪ چشمانم نمی‌دید، اما حالا می‌بینم ♪

‫ای خدا، چقدر قراره طول بکشه؟

‫- ♪ آن رحمت ترسیدن را به... ♪ ‫- میشه بجنبی؟

‫- دارم با نهایت سرعت بازش می‌کنم! ‫- خب سریع‌تر باش!

‫♪ و آن رحمت، ترس‌هایم را از ‫من رها و دور کرد ♪

‫- دو تاش باز شد ‫- داری بهش نگاه می‌کنی؟

‫- نه ‫- چرا بهش نگاه می‌کنی؟

‫- کاری نمی‌کنم ‫- چرا این رو نگاه نمی‌کنی؟

‫تکون نخور

‫تکون نخور عوضی!

‫باز شد...

‫گندش بزنن

‫خودش در رفت

‫تو چه مرگتـه؟ چه مرگتـه؟

‫- نمی‌خواستم بزنم. خودش در رفت ‫- احمق...

‫- عمدی نزدم ‫- احمق کودن!

‫- احمق کودن! ‫- خودش در رفت. خودش در رفت

‫- بریم! پولا رو برداشتیم ‫- بریم! بریم!

‫برو، برو، برو!

‫بریم رفیق! بریم!

‫اِما؟

‫ اِما

‫اِما!

‫چی شد؟

‫- چی شد؟ ‫- نمی‌دونم

‫اِما، اِما، اِما!

‫عزیزم! عزیزم! هی!

‫وای خدا، زنگ بزن آمبولانس! ‫تو رو خدا یه کاری بکن

‫عزیزم، عزیزم، عزیزم

‫- هی! هی! هی! ‫- کمک!

‫تو... عزیزم! عزیزم

‫- یالا عزیزم ‫- لطفاً همین حالا یکی رو بفرستید

‫- به هوش بیا. به هوش بیا ‫- تو رو خدا!

‫کمک! کمک بیار!‌ کمک بیار!

‫یالا عزیزم، یالا عزیزم، به هوش بیا

‫کمک بیار!

‫- تاکر، حالش چطوره؟ ‫- سلام دارلین

‫خب، نشسته تو آشپزخونه. ‫برو خودت بپرس

‫سرنخی پیدا نکردی؟

‫چیزی نیست که بتونم بگم

‫- برگرد تو ماشین، دیکل ‫- این‌طوری نگو، تاک

اسمم دیکیـه. خودت که می‌دونی

‫می‌خوام با مادرم حرف بزنم. ‫حالا برگرد تو ماشین کوفتی

‫تاک

‫تو ماشین منتظر می‌مونم

‫مرسی

‫ایلای رو پیدا نکردی؟

‫بگو چه خبره

‫انگار از شهر فرار کرده

‫واقعاً نمی‌تونم درمورد تحقیقات حرفی بزنم

‫هی، الان دارم از مادرم سؤال می‌پرسم. ‫نه پلیس

‫چیا می‌دونیم؟

‫نمی‌تونم درموردش حرف بزنم

‫عزیزم

‫می‌فهمیم کار کی بوده. ‫می‌فهمیم

‫ایلای رو دستگیر می‌کنیم

‫بهت قول میدم

‫باشه؟ شما پسرها فقط باید صبور باشید

‫عموت دانی اومده به دیدنت

‫گفتم یه سری بزنم

‫تسلیت اینا بگم

‫واسه چی اومدی اینجا؟

‫یه جلسه‌ای بوده...

‫...بین دو جناح خانواده

‫والت هم اونجا بوده

‫گفتیم بهتره بدونی چی گفته

‫خب چی گفته؟

‫میگه اونا تو سرقت دست نداشتن

‫- ایلای توی اسقاطی نبوده ‫- اونجا بود

‫والت که برعکسش رو می‌گفت

‫ایلای اونجا بود

‫این مال بابابزرگت بود

‫- بهتره پیش تو باشه ‫- این دیگه واسه چیه؟

‫اسم پسر والت رو، وسط سرقت مسلحانه و ‫قتل انتخاب کرد

‫باید آماده باشی

‫صبر کن ببینم. ‫اونا نمیان دنبال لوکاس

‫بیخیال، همه‌مون می‌دونیم سید اون رو کشته

‫نه، در عوض یه جوری از والت حرف می‌زنی که

‫انگار لولوخورخوره‌ست!

‫به تو چه مربوطـه؟ ‫تو مگه فراستی؟

‫- فقط به خاطر اونـه که اینجایی ‫- هی!

‫نمی‌دونم یادتون رفته یا نه

‫اما ما به خاطر لوکاس اومدیم اینجا

‫تو بچه‌ی خوبی هستی

‫و پسر برادرم هم هستی

‫و تا روز مرگم، کنارت می‌مونم

‫اما الان نمی‌تونم جنگ دیگه‌ای رو ‫راه بندازم،

‫حتی اگه فکر کنی که یکی از اون پسرها ‫ماشه رو کشیده

‫واسه کسب و کار ضرر داره

‫با کمال احترام...

« فراست »

‫به نظرم این کسب و کار خونوادگی بود که ‫اِما رو به کشتن داد

‫هدیه‌ی تو رو هم نمی‌خوام

‫شب همگی به‌خیر

‫سر عقل بیارش

‫این‌طوری نگاهم نکن

‫امروز صبح و در این ساعت...

‫...مزمور ۲۳م را می‌خوانم

‫«خداوند شبان من است

‫محتاج به هیچ چیز نخواهم بود

‫در چراگاه‌های سرسبز مرا می‌خواباند؛

‫نزد آب‌های آرامبخش رهبری‌ام می‌کند

‫جان مرا تازه می‌سازد و

‫ به‌خاطر نام خویش،

‫به راه‌های درست هدایتم می‌فرماید

‫حتی اگر از تاریکترین وادی نیز بگذرم...»

‫آروم باش عزیزم

‫«حتی اگر از تاریک‌ترین وادی نیز بگذرم،

‫از بدی نخواهم ترسید

‫زیرا تو با منی؛

‫عصا و چوب‌دستی تو قوّت قلبم می‌بخشند

‫سفره‌ای برای من در برابر ‫دیدگان دشمنانم می‌گسترانی!

‫سَرَم را به روغن تدهین می‌کنی

‫و پیاله‌ام را لبریز می‌سازی»

‫در مواجهه با این مصیبتی که جامعه‌مان را ‫تحت تأثیر قرار داده،

‫- برام سختـه که امروز صبح اینجا بایستم... ‫- نه، نه

‫...اون هم زمانی که همین چند روز پیش ‫اینجا نشسته بودم...

‫سید!

‫ایلای کجاس؟!

‫یه بار دیگه بگو

‫ایلای کجاس؟

‫داداش کوچیکه‌م رو میگی، لوکاس

‫انتظار نداری که یه چیزی درموردش بگم؟

‫- من فقط دنبال ایلایـم ‫- گوش کن چی میگم

زمان زیادی رو با اون دختره توی تابوت ‫ولگردی کردی،

‫و معلومـه که حواست نبوده

‫اگه با یه نفر تو این جناح از ‫خانواده در بیفتی،

‫لگد می‌زنی به بختت

‫باید حواست به گرسنه‌ها باشه، رفیق

‫این نصیحتیـه که برات دارم

‫اگه یه مادرقحبه گشنه‌ش بشه،

‫هر گهی برسه دستش رو می‌خوره

‫حواست به گرسنه‌ها باشه!

‫ببین لعنتی، اگه این ماجرا دامن ما رو بگیره،

‫یعنی دامن تو رو هم می‌گیره

‫شنیدی چی گفتم

‫نصف محموله رو برمی‌داری،

‫تو منطقه پخش می‌کنی

‫گوش کن، من مهمون دارم

‫بعداً زنگت می‌زنم

‫من یه برگر بدون پنیر، خیارشور و پیاز می‌خورم،‌

‫مایونز هم کنارش باشه

‫رئیس؟ چی‌کار داریم می‌کنیم؟

‫من که دارم برگر سفارش میدم. ‫تو چی‌کار می‌‌کنی؟

‫نباید بریم باهاش حرف بزنیم؟

‫بکنش دو تا. می‌بریم، ممنون

‫ببخشید

‫ممنون

‫- برو تو ماشین بمون ‫- چی؟

‫من غذا رو میارم. ‫تو برو تو ماشین بمون

‫- سلام ‫- تحقیقات چطور پیش میره، معاون؟

‫پلیس بودن چه شکلیـه؟

‫همیشه برام سؤال بوده

‫کاری که می‌کنید واقعاً برام جذابـه

‫رفتن دنبال آدم بدها، ‫گاوچرونی و سرخ‌پوست بازی کردن

‫- باید باحال باشه ‫- خب، سر و کله زدن با

‫قاتل‌ها و کودک‌آزارها اصلاً کار باحالی نیست

‫یه بار دیگه میگی شغلت چیـه؟

‫- صادرات واردات ‫- چه جنس‌هایی؟

‫هر چیزی. می‌دونی ‫مهم‌ترین بخش از

‫- یه کسب و کار چیـه؟ ‫- حسابداری؟

‫این که به مردم بفهونی چقدر جدی‌ای

بلدی چطوری؟

‫به گمونم تو قراره بهم بگی

‫ترس

‫ببین، ترس...

‫تنها راهیـه که به مردم حالی کنی ‫تو کسب‌ و کار شوخی نداری

‫و من کسب و کار رو خیلی جدی می‌گیرم

‫من رو نگاه

‫دارم به اوستا درس میدم،‌ نه؟

‫من برای انجام کارم به ترس نیازی ندارم. ‫قانون پشتمـه

‫اشتباهت همین‌جاس

‫برای پلیس‌ها هم همینـه. ‫کسب‌ و کار، کسب و کاره

‫اگه یکی سد راهت بشه،

‫از سر راه می‌زنیش کنار

‫چون فقط یه بند انگشت کافیه تا

‫کسی رو درس عبرت کنی

‫بعدشم...

‫از کجا معلوم که چه کارهایی از آدم بر میاد؟

‫درست نمیگم؟

‫ما همچین با هم فرق نداریم

‫من و تو جفت‌مون نابودگریم

‫و کاری که باید بکنی اینـه که از خودت بپرسی،

‫اون آدم قراره کی باشه؟

‫باید کی رو درس عبرت کنم تا

‫بقیه بفهمن که کسب و کار خیلی برای من جدیـه؟

‫۲۴

‫انگار تویی

‫عزت زیاد

‫آخرین شماره‌ی تماس دریافتی شما...

‫۵۰۱-۱۵۴-۳۲۱۰

‫۵۰۱-۱۵۴-۳۲

‫اوپراتور؟

‫آدرس این شماره رو می‌خوام، ‫۵۰۱-۱۵۴-۳۲۱۰

‫توپ رو واسه مامانی بیار

‫دارم میام بگیرمت! ‫دارم میام بگیرمت!

‫اِلی!

‫- کمکی از دستم بر میاد؟ ‫- سلام

‫- شما لو بایرز هستی؟ ‫- بله، شما؟

‫من معاون وودلی هستم، از کلانتری. ‫میشه بیام تو؟

‫راستش خونه خیلی شلوغ‌پلوغـه. ‫می‌خواید من بیام بیرون؟

‫بدتر از این‌هاش رو هم دیدم

‫- خب من به این دلیل اومدم اینجا که... ‫- آره، بذار حدس بزنم

‫ایلای فراست

‫بیخیال، من خودم درمورد ‫ اون دزدی از اسقاطی شنیدم

‫و می‌دونم واسه این اومدی اینجا که ‫چون مدارک من و ایلای دستتـه

‫ولی چیزی که توی پرونده‌هات نیست

‫اینـه که من یه سال آزگار رو

‫به خاطر اون حرومزاده تو زندان بودم

‫ایلای فراست می‌تونه بره به درک

‫برام مهم نیست

‫اگه می‌خوای پیداش کنی، ‫از «کچام میل» شروع کن

‫- اونجا پخت و پز می‌کنه ‫- کچام میل؟

‫همون‌جا که بیرون جاده‌ی شماره ۳۰۰ـه؟

‫آره، خودشـه

‫پشتش یه شکارگاه هست

‫۳۵۰ متر پایین‌تر، آشپزخونه‌شون رو ‫پیدا می‌کنی

‫راه زیادیـه، مگه نه؟

‫خیلی دردسر داره که جنس‌ها رو از ‫اونجا بیارن جاده‌ی شماره ۳۰۰

‫کارآگاه شمایی

‫من فقط دارم وظیفه‌ی شهروندیم رو انجام میدم

‫میشه از دست‌شویی‌تون استفاده کنم؟

‫سمت راست، اولین در

‫- تاک! ‫- چیـه؟

‫تاک، یکی یه جعبه گذاشت و رفت

‫اِلی دید که تکون می‌خوره

‫- توش چیـه؟ ‫- نمی‌دونم اما یه چیزی توشـه

‫هی! ببخشید

‫اگه می‌خوای تو ملکم سرک بکشی،

‫با حکم کوفتی بیا

‫با کمال میل، آقای بایرز

‫ممنون بابت وقتی که گذاشتید

‫باید حواس‌مون باشه که

‫الکی پیش‌داوری نکنیم

‫کسی رو ندیدی؟ کلاً هیشکی؟

‫- نه، پیش اِلی بودم ‫- برو وسایلت رو جمع کن

‫باید همه رو ببریم خونه‌ی کنار دریاچه

‫یالا، زود باشید

‫بریم بیرون بازی کنیم؟

‫دستای کوفتیت رو بگیر بالا!

‫- اینجا چه گهی می‌خورید؟ ‫- بذاریدشون زمین!

‫- بذاریدشون زمین! ‫- تفنگ‌هاتون رو بذارید زمین!

‫همین الان تفنگ‌هاتون رو بذارید زمین!

‫- دستاتون رو بگیرید بالا! ‫- میشه لطفاً همه آروم بگیرن؟

‫تفنگ‌ها رو بذارید زمین

‫ایلای،‌ باید کار رو یادشون بدیم

‫گوش کن، بذارش زمین

‫تفنگت رو بذار زمین

‫من با تفنگ درمورد کسب و کار حرف نمی‌زنم

‫خیلی خوب شد، مگه نه؟ ‫حالا می‌تونیم عین آدم بزرگ‌ها حرف بزنیم

‫- هولت کجاس؟ ‫- هولت دیگه نیست

‫سرت رو درد نیارم...

‫هولت بازنشست شده

‫من آماده‌م تا تأمین‌کننده‌ی جدیدتون باشم

‫خط قرمزهایی هست

‫خودت این رو می‌دونی

‫پدرت هم می‌دونه

‫دانی، دنیا داره عوض میشه

‫دارم بهت فرصت میدم تا بخشی از این تغییر باشی

‫من می‌خوام کار کنم

‫با همدیگه

‫احتمال داره اون کسی باشه که...

‫اِما رو کشته

‫و تو...

‫دیوونه‌ای اگه فکر کردی با تو کار می‌کنم

‫می‌دونی چیه؟

‫جالبه

‫یالا، بذار من حلش کنم

‫اشکالی نداره. خودم ردیفش می‌کنم

‫آره

‫از وراجی کردن خسته شدم

‫بعد از یه مدت فک آدم درد می‌گیره

‫- قبول می‌کنی بکن، نمی‌کنی نکن ‫- قبول می‌کنم بکنم، نمی‌کنم نکنم؟

‫اوهوم

‫پیشنهاد من اینه. برو درت رو بذار

‫لعنتی...

‫چی...

‫- چه غلطی کردی؟ ‫- خب، باید پیشنهادم رو قبول می‌کردی

‫ببین، نگرانش نباش

‫دیر یا زود باید این اتفاق می‌افتاد

‫چه غلطی کردی؟ وقت نداریم ‫این کثافت کاری رو تمیز کنیم

‫- باید همین الان از اینجا بریم بیرون ‫- خیلی خب، ایلای، ایلای

‫به رید زنگ بزن. بهش بگو فیدل رو بیاره،

‫- بیان اینجا و جنازه‌ها رو جمع کنن ‫- صبر کن ببینم

‫تو و لو، همه‌ی جنس‌ها رو ببرید خونه‌ی اون

‫- صبر کن ببینم، تو کجا میری؟ ‫- میرم خونه

‫نمی‌تونیم همه‌ی اینا رو ‫توی یه بار جابجا کنیم

‫خب، چند بار برید و بیاید، زنازاده‌ی الدنگ

‫لعنتی

‫خدایا، اون خیلی سنگینه

‫با اینا چیکار کنیم؟

‫بندازشون دور

‫آره، بهتره همین کارو بکنیم. ‫لازم نمیشه یه بار دیگه بیایم

‫فکر کنم تابلوئه

‫سید سعی داره کار و بارش رو ‫بیرون از خانواده توسعه بده

‫- فکر می‌کنی والت خبر داره؟ ‫- خفه شو

‫اون دیگه چه کوفتی بود؟

‫یکی اینجاست! برو، برو، برو!

‫این طرف!

‫نه، داره فرار می‌کنه! برو، برو!

‫داره از پشت میره بیرون!

‫لعنتی!

‫فیدل! رید!

‫منم. جایی نمیرم

‫من نمی... فقط در زمان اشتباه ‫جای اشتباهی بودم

‫قول میدم

‫- خب، چیکار کنیم؟ باید بکشیمش، آره؟ ‫- پسر، خفه میشی

‫- بذاری فکر کنم؟ ‫- خیلی کُند فکر می‌کنی، رفیق

‫- بچه‌ها، بچه‌ها، بچه‌ها. گوش کنید ‫- این مشکل من نیست

‫- فقط آروم باشید، خب؟ ‫- نه، این مشکل توئه

‫باید تمیز کاری کنم ‫و جنس‌ها رو ببرم خونه‌ی بایرز

‫رید! رید!

‫فیدل. فیدل، ببین

‫خیلی شرمنده‌ام. من... من خبر نداشتم

‫- برگرد. برگرد! ‫- چیزی نیست

‫برگرد. برگرد

‫- من هیچی ندیدم ‫- برام مهم نیست. برو

‫بیخیال، فیدل

‫من به کسی چیزی نمیگم، خب؟

‫- فقط حرف نزن ‫- ما خانواده‌ایم

‫پس فکر می‌کنی تفنگت ‫فردریک کارسون رو عوض کرد، هان؟

‫- کی میگه تفنگ نشونه گرفتم؟ ‫- من

‫لعنتی

‫- بیدارن؟ ‫- اون چیه؟

‫ببین، می‌خوام خونسردیت رو حفظ کنی

‫خدای بزرگ. اینا رو از کجا آوردی؟

‫به فیدل و رید برخوردم

‫داشتن یه جور معامله می‌کردن

‫- یعنی، داشتن جنازه جابجا می‌کردن ‫- چه جنازه‌ای؟

‫نمی‌دونم. نتونستم ببینمشون

‫مجبور شدم هرچه سریع‌تر از اونجا بیام بیرون

‫و چیه، مواد کوفتی رو برداشتی؟

‫نمی‌دونستم باید چیکار کنم، خب؟

‫اقلاً یه کاری می‌کنم ‫به جای این که بی‌کار بشینم

‫ما جلب توجه نمی‌کنیم، دادش. ‫این کارو می‌کنیم. برنامه این بود

‫ببین، ببین، ببین. ‫والت فقط شیشه معامله می‌کنه

‫- این کوکائینه ‫- باشه، خب؟

‫این یعنی دارن والت رو دور می‌زنن

‫والت از این خبر نداره

‫- اینا رو براش می‌بریم ‫- نقشه‌ات اینه؟

‫- آره ‫- قراره بری جلوی والت فراست لامصب،

‫- و وانمود کنی... ‫- الان به من نخند لعنتی

‫جدی هستی لعنتی؟ ‫اقلاً من سعی دارم یه کاری بکنم

‫هی. اینجا چه خبره؟

‫- اِلی داره می‌خوابه ‫- ببخشید. آره، ببخشید

‫در این مورد یه کلمه هم ‫به کسی چیزی نمی‌گیم

‫باشه

‫مامان کارش رو می‌کنه، ‫این جنس‌ها ناپدید میشن

‫بهم اعتماد کن

‫بهت اعتماد دارم. آره

‫چیه؟

‫برایس

‫جنازه‌اش رو کنار رودخونه پیدا کردیم

‫جنازه‌ی پسرعمو جب ‫و عمو دانی هم اونجا بود

‫لوکاس. لوکاس، یه لحظه صبر کن

‫- از صبر کردن خسته شدم ‫- نه، ببین، عزیزم

‫می‌فهمم، ولی نمی‌تونی کارِ احمقانه‌ای بکنی

‫چه کارِ احمقانه‌ای؟ ‫چی احمقانه‌ست؟

‫بهم بگو! بگو ببینم! ‫وایسا، وایسا! به خودت بیا!

‫هیچ کاری انجام نمیشه!

‫- هر کاری ازم برمیاد می‌کنم ‫- همش همین رو میگی

‫- همش میگی هر کاری ازت برمیاد می‌کنی ‫- هر کاری ازم برمیاد می‌کنم

‫- این جناح خانواده داره نابود میشه ‫- از چی حرف می‌زنی؟

‫- عزیزم، گوش کن... ‫- اون ۱۸ سالش بود!

‫آره، می‌دونم. می‌دونم، ‫و هر کاری ازمون برمیاد می‌کنیم

‫تا این مشکل رو حل کنیم. می‌دونم. لوکاس!

‫- میای؟ ‫- اگه بری سراغشون، نمی‌تونم ازت محافظت کنم!

‫- تاک. نرو. باهاش نرو ‫- دوستت دارم

‫- سلام علیکم ‫- چی لازم دارید، بچه‌ها؟

‫من و برادرم می‌خوایم بریم شکار

‫هیچوقت شکار نرفتید؟ ‫حتماً اهل لیدل راکی جایی هستید

‫آره، بذار ببینیم

‫این یه تفنگِ ۱۲ گیج همه‌کاره

‫احتمالاً بخواید با همین شروع کنید

‫یکم سبک به نظر میاد

‫شاید بهتر باشه مواظب لگدش باشی

‫چجور گلوله‌ای پیشنهاد می‌کنی

‫خب، بیشتر چی شکار می‌کنید؟

‫اردک و گوزن

‫خب، گلوله‌ها واسه گوزنن

‫ساچمه‌ها واسه اردکن

‫ساچمه‌ها پونصد و گلوله‌ها ‫پنج تا بخر هفت ببرن

‫فقط پول نقد قبول می‌کنم

‫و این... اینجوری پر میشه، درسته؟

‫- آره ‫- حالا مسلح شده

‫- آره؟ ‫- آره. خودشه

‫هی، یواش

‫- چه غلطی می‌کنی؟ ‫- می‌خوام با والت حرف بزنم

‫پسر، فکر می‌کنی اولین بارمه ‫که جلوی اسلحه وایسادم؟

‫- شاید آخرین بارت باشه ‫- سخت نگیر

‫باید با این تلفن که اینجاست ‫بهش خبر بدم اینجایید

‫فقط...

‫هی، هی. آروم باش و حرکت اضافه نکن، گُنده‌بک

‫آره. به والت بگو چندتا مهمون داره

‫دوتا پسرِ جوون. تا حالا ندیدمشون

‫آهان. خیلی خب. بهشون میگم

‫خدا لعنتت کنه!

‫هی! تفنگ‌ها رو بذارید زمین!

‫فقط می‌خوام با والت حرف بزنم، خب؟

‫- این یکی زرنگ‌بازی در آورد ‫- لعنتی!

‫نیازی نیست همون بلا سرِ شما دوتا بیاد

‫کیف رو بردار بیار

‫فی فای فو فام،

‫بوی خونِ اقوامم به مشامم می‌رسه

‫فکر نکنم از وقتی بچه بودی دیده باشمت

‫حال بابات چطوره؟

‫نیومدم در مورد ری حرف بزنم

‫- اومدم معامله کنم ‫- معامله. خیلی خب

‫خب، معمولاً وقتی از کار حرف می‌زنم

‫دوست دارم تفنگ‌ها رو کنار بذاریم

‫تفنگ‌هاتون رو کنار بذارید

‫همه، کنار بذاریدشون!

‫حالا شد

‫لعنتی

‫بیشتر از اونی که فکر می‌کردم مردونگی داری

‫نگاهش کن. دلاوری. دلاور

‫آره، یه ذره عصبی هستی، ولی...

‫اومدم مشکلات رو باهات حل کنم

‫حل‌کننده‌ای، هان؟

‫خوشم اومد. بلندپروازم هستی

‫از اینم خوشم میاد، تا یه حدی

‫حالا، حدس می‌زنم این یه ربطی

‫به اون کیف اسرارآمیزت داره

‫اون کوکائینه. میدمش بهت

‫- همش مالِ خودته ‫- نه، نه، نه

‫مالِ من یا تو نیست

‫این چیزها دست به دست میشن،

‫ولی هیچوقت مالکیتِ کامل ندارن

‫ببین، قضیه اینه که تو چیزی رو که داری ‫و من شاید بخوام میذاری وسط

‫در ازای چیزی که من دارم

‫و تو بدجوری می‌خوایش

‫ای جان

‫روالِ این معامله اینجوریه، درسته؟

‫گمونم

‫هر غلطی که می‌کنی، حدس نزن. مطمئن باش

‫ببین، باید بدونم که می‌تونم ‫روی حرفت حساب کنم

‫توی این معامله که ازش حرف می‌زنیم

‫- پس، حدس می‌زنی؟ ‫- حدس نمی‌زنم. دارم بهت میگم

‫اومدی بهم چی بگی، پسر جون؟ ‫که می‌خوای این کوکائین رو معامله کنی؟

‫- بله، آقا ‫- برای حل کردن مسائل؟

‫- مادامی که روی شرایط به توافق برسیم ‫- وای! ایول، پسر!

‫خوبه! حالا... حالا داریم به یه جایی می‌رسیم

‫ببین چی میگم. سر و کله زدن باهات ‫مثل دندون کشیدنه، پسر جون

‫خب، شرایط. خیلی خب

‫شرایط این معامله‌ی بی‌نظیر چیه؟

‫کوکائین در ازای چی؟

‫ایلای رو می‌خوام

‫آره، خب، می‌دونم یکم تازه کاری،

‫ولی فکر کنم بهتره برگردی ‫از بابات ری بپرسی...

‫قیمتِ خیابونی کوکائین چنده

‫چون به نظر بنده‌ی حقیر، ‫داره گرون حساب می‌کنه

‫شاید حتی می‌خواد سرکیسه‌ام کنه

‫فیدل و رید توی محوطه‌ی بارج ‫کوکائین‌ها رو جابجا می‌کردن،

‫به همراه جنازه‌ها

‫ولی خودت این رو می‌دونی، درسته؟

‫چون سید و ایلای سعی دارن دورت بزنن،

‫سعی دارن سهمِ ما از کسب و کار رو تصاحب کنن

‫ولی هیچوقت نمیذاری پسرهات ‫قدرتت رو زیر سؤال ببرن، مگه نه؟

‫چرا باید حرف‌هات رو باور کنم؟

‫چون دانی...

‫جب...

‫و برایس همه مُردن

‫و این باعث میشه کسب و کار جناح ما به من برسه،

‫پس تو با من طرفی

‫خیلی خب، باشه. با تو طرفم

‫می‌خوام همه رو بهت بدم

‫تجارتِ کوکائین؟

‫کل تجارت

‫چی توی سرته، پسر جون؟

‫فقط ایلای رو می‌خوام ‫و نه چیز دیگه

‫تو اصلاً شبیه بابات نیستی، اعتراف می‌کنم

‫تو یه فرصت داری...

‫که رئیس کل کسب و کار بشی، ‫به طور یکپارچه

‫قبلاً هیچوقت همچین اتفاقی نیفتاده

‫باید برم به بریسکتم سر بزنم

‫شما هم اگه بخواید می‌تونید بهم ملحق شید

‫فیدل

‫می‌دونی تی.آر. فراست کی بود؟

‫نه

‫اون پدرِ پدرجدّته

‫آخرین بزرگِ خاندگان

‫توی سال ۱۹۲۹ مُرد، ‫به دست اقوام خودش کشته شد

‫واقعاً باید تاریخچه‌ات رو بدونی

‫پس تو اولین بزرگِ کل خاندان ‫از سال ۱۹۲۹ میشی

‫به توافق رسیدیم؟

‫آره، آره. حتماً

‫خیلی خب

‫خیلی خب، به توافق رسیدیم

‫نه، به توافق نرسیدیم لعنتی

‫نه وقتی میای توی خونه‌ام ‫و سر به سر پسرهام میذاری

‫کثافتِ آشغال

‫- کوکائین؟ ‫- کارِ ما نبود

‫آره. برام مهم نیست کارِ کی بود

‫نه تنها داری این تحقیقات رو به خطر میندازی،

‫- من رو به خطر میندازی ‫- عمو والت کسیه...

‫- که سعی داریم... ‫- نه، نه. نمی‌خوام اسمش رو بشنوم

‫این در مورد تو و برادرته

‫فقط زودتر قال قضیه رو بکن. ‫بازداشتمون کن

‫تو چه مرگته؟ ‫چرا باید انقدر ازم متنفر باشی؟

‫هیچوقت نگفتم ازت متنفرم. ‫این رو از اون شنیدی

‫چرا داری زر می‌زنی...

‫- این به اون مربوط نیست ‫- همیشه به اون مربوطه

‫من فقط اون بچه‌ایم که ‫اشتباهی به دنیا آوردی

‫من یه مادرم

‫روحت هم خبر نداره ‫حسِ مادری چقدر عمیقه

‫آره، من یه دختر کوچیک دارم

‫پس، می‌دونی، فکر کنم ‫یه جورایی درک می‌کنم

‫نه، این دوتا مثل هم نیست

‫چون اگه مادر بودی،

‫الان اینجا ننشسته بودی

‫وقتی که زنت داره تک و تنها ‫دختر کوچولوت رو بزرگ می‌کنه

‫بهم اعتماد کن. می‌دونم چه حسی داره

‫تاک

‫می‌تونم ببینمش؟

‫اگه به پیگیری این داستان ادامه بدی ‫باید منتظر همچین اتفاق‌هایی باشی

‫خب، اقلاً من دارم یه کاری می‌کنم

‫وقتی که تقریباً ۱۱ سالت بود رو یادت میاد؟

‫یه پسر بچه بود که توی کریکس کانتی ‫به قتل رسیده بود

‫من جسدش رو پیدا کردم. ‫یه ولگرد بی‌خانمان اونجا بود،

‫و دیده بودنش که به بچه‌ها ناجور نگاه می‌کرد

‫همه می‌دونستن اون بی‌خانمان ‫این بچه رو کشته بود

‫من چند روز بعد توی جاده ۱۷ رانندگی می‌کردم،

‫و اون پیرمرد رو دیدم ‫که کنار جاده وایساده بود

‫و توی روز روشن ادرار می‌کرد

‫سلاح سازمانی‌ام رو در آوردم، ‫بهش گفتم دست‌هاش رو ببره بالا،

‫و تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم ‫اون پسر بچه بود

‫و بعدش یهویی به سمت جنگل فرار کرد

‫من سه تا گلوله شلیک کردم. ‫و نکته‌ی ترسناک اینه که

‫زیاد بهش فکر نکردم

‫سه هفته بعد، مردی رو که ‫اون پسر بچه رو کشته بود پیدا کردن

‫کارِ ناپدریش بود که از وست ممفیس اومده بود

‫خودش به همه چی اعتراف کرده بود

‫و اون مردی که من بهش شلیک کردم ‫یه زن و دوتا دختر داشت

‫اون فراموشی داشت

‫و گذاشته بود رفته بود ‫و هرگز برنگشته بود

‫چرا این رو بهم میگی؟

‫چون می‌دونم گرفتنِ جون آدم چه بهایی داره،

‫و می‌دونم تهش به کجا ختم میشه

‫عزیز دلم، تو همچین آدمی نیستی

‫لوکاس

‫الان برمی‌گردم

‫[نام: لو بایرز]

‫- برات وثیقه گذاشتن. یالا ‫- کی وثیقه گذاشته؟

‫شرمنده. هی، عزیزم!

‫- نه! به من نگو «عزیزم»! ‫- بیخیال، می‌خوای من...

‫نه. تاک، تاک. از مسخره‌بازی‌هات خسته شدم

‫هی، ناسلامتی اون برادرمه. ‫می‌خوای چیکار کنم؟

‫اِلی رو برمی‌دارم و میرم خونه‌ی مادرم

‫- تانیا، باهام حرف بزن. لطفاً باهام حرف بزن ‫- دیگه حرفی باهات ندارم، تاک

‫حرفی ندارم

‫بیا بریم

‫تاک، یالا. ببین

‫وقتی سرِ معامله‌شون رسیدم، ‫داشتن از این حرف می‌زدن که

‫کوکائین‌ها رو به دست یکی ‫به اسم لو بایرز برسونن

‫لو بایرز کلید پیدا کردن ایلایه

‫- کی؟ ‫- لو بایرز

‫بایرز، اون با ایلای کار می‌کنه. ‫اینجا یه آدرس هست

‫نگاهش کن. اگه پیداش کنیم، ‫ایلای رو گیر میاریم

‫- نمی‌تونم این کارو بکنم، داداش ‫- یعنی چی که نمی‌تونی؟

‫- تو برادرمی لامصب! ‫- زنم بچه‌ام رو برداشت و رفت

‫خیلی خب؟ می‌خوای چیکار کنم؟

‫لوک

‫زود باش، یالا!

‫تفنگش رو بردار. بیا بریم. بیا بریم!

‫تو برو جلوتر. برو جلوتر

‫شماها اشتباه بزرگی کردید که اومدید اینجا

‫بیا اینجا، بچه گربه!

‫بیا اینجا پیشی! بیا و بگیرش!

‫من این جنگل رو می‌شناسم، بچه‌ها

‫هر گوشه و کنارش رو می‌شناسم

‫ایلای

‫چیزی نیست

‫- بایرز مُرده؟ ‫- نه، زنده‌ست

‫- بیا ببریمش توی انبار کاه ‫- باشه

‫تونی پیوجلیس هستم. ‫توی مرکز اسقاط بیتلند کار می‌کنم

‫آره، اون روز صبح تقریباً ‫حوالی ۷:۰۵ به محل کارم رسیدم

‫یادمه تلفن تقریباً ۱۰ دقیقه ‫قبل از رسیدن اِما زنگ خورد

‫معمولاً منشی دفتری جواب تلفن میده، ‫ولی اون هنوز نیومده بوده

‫انقدر زود بود. واسه همین تلفن رو برداشتم،

‫و کسی که اون طرف خط بود قطع کرد

‫اوه، و داشتم با بابام ‫در مورد ونِ سبز حرف می‌زدم

‫فکر می‌کنه یادش میاد یه ونِ کاری داغون ‫پشتِ استاپ‌ان‌گوی قدیمی پارک شده

‫گفت قبلاً می‌دید اونجا توی گاراژ پارک شده

‫از دیکسون به وودلی. ‫نزدیک ملکِ بایرز تیراندازی شده

‫تکرار می‌کنم، نزدیک ملکِ بایرز تیراندازی شده

‫لوک

‫یا خدا...

‫باید بیشتر از ۴۰ بسته اینجا باشه

‫پشمام

‫لوک

‫می‌دونی من کی هستم؟

‫من شوهرِ زنی هستم که تو و رفقات ‫توی مرکز اسقاط کشتید

‫من الان خوشحال نیستم

‫پس اسمِ تمام کسایی رو ‫که باهات بودن بهم میگی

‫می‌فهمی چی میگم؟ ‫می‌فهمی دارم چی میگم؟

‫نمی‌دونم کی دزدی رو انجام داد

‫نمی‌دونم کی دزدی رو انجام داد. ‫نمی‌دونم کی...

‫به خدا قسم نمی‌دونم کارِ کی بود

‫نه، نه، نه

‫اسمِ کسایی رو که باهات بودن می‌خوام

‫من فقط وانت رو واسه این یاروها جور کردم

‫دارم بهت میگم، ‫من هیچ دخالتی توش نداشتم

‫وانت رو واسه کی جور کردی؟

‫نه، نه، نه. نه!

‫کمک! خواهش می‌کنم!

‫کی بود؟

‫اون یکی پسرِ والت

‫سید

‫همه چی زیرِ سر سیده

‫سید کشتش؟

‫ایلای دختره رو کشت

‫حادثه بود. اون...

قرار نبود دختره اونجا باشه

‫اونا فقط دنبال پول بودن، ولی...

‫اون فقط کاری رو که برادرش ‫بهش میگه انجام میده

‫- کارِ سیده ‫- دهنش رو ببند

‫نه... نه... بهش صدمه نزن

‫وقتشه بیدار شی، ایلای

‫بیدار شو. بیدار شو!

‫هیس، هیس

‫کارِ تو بود؟ کارِ تو بود؟

‫نمی‌دونم چی بگم

‫از وقتی که اون از دنیا رفت...

‫به این لحظه فکر می‌کردم

‫بهت چی بگم؟

‫تو پسرعموی منی

‫و این باعث میشه به خانواده‌ام فکر کنم

‫و این که چقدر ازتون متنفرم

‫از این کسب و کار و این همه طمع و خشونت،

‫و هیچ عدالتی در کار نیست

‫من نمی‌خوام مثل شماها باشم

‫نمی‌خوام مثل تو باشم

‫اگه اِما الان اینجا بود، می‌بخشیدت

‫پس می‌بخشمت

‫چیزی در مورد مارهای زنگی می‌دونی؟

‫- نه ‫- نه؟

‫ببین، ویژگی مارهای زنگی اینه که...

‫به هر قیمتی که شده ‫از نیش زدن پرهیز می‌کنن، می‌دونی؟

‫سعی می‌کنن بهت هشدار بدن

‫سعی می‌کنن بگن: «سر به سرم نذار

‫دست از سرم بردار»

‫من یه مار زنگی‌ام

‫این به خاطر اِماست

‫پیغام بذارید

‫فقط زنگ زدم بگم برادرت مُرده

‫این صدا رو می‌شناسم

‫اوه. حالا جواب میدی. می‌دونی کی‌ام

‫یه حسی بهم میگه رفتی ‫و به بختت لگد زدی، نه؟

‫آره. آره

‫خب، پس می‌دونی چجوری میشه

‫فکر کنم

‫خونه‌ی تو یا من؟

‫یه کلبه‌ی کوچیک قدیمی

‫انتهای جاده هیلسپیک کنار دریاچه هست

‫فکر کنم می‌شناسیش

‫هی

‫کجا رفتی، هان؟

‫نه. نه، نه، نه

‫هی

‫می‌تونیم در موردش حرف بزنیم! ‫می‌تونیم در موردش حرف...

‫کیر توش! لعنتی

‫گندش بزنن

‫بیا بریم!

‫خوبی؟

‫باید بری

‫چی؟ از چی حرف می‌زنی؟

‫من خودم این بساط رو درست کردم

‫تو برو. خانواده داری

‫لوک

‫اون تابستون که حدوداً ‫شیش هفت سالت بود رو یادته؟

‫بالأخره اون تاب روی توی حیاط پشتی ‫وصل کرده بودیم

‫و هردومون هر روز اونجا بودیم،

‫تقریباً تمام تابستون، تاب می‌خوردیم

‫یادت میاد؟

‫یه روز، مامان اومد بیرون ‫و فکر کرد توی جنگل گُم شدی

‫من زدم بیرون

‫اسمت رو صدا می‌کردم ‫و همه جا رو گشتم

‫کنارِ نهر. یعنی، هیچ اثری ازت نبود

‫بالأخره برگشتم و دیدم تمام مدت

‫توی تختت خواب بودی

‫هیچوقت این رو بهت نگفتم، ‫ولی توی عمرم هیچوقت اون‌قدر نترسیده بودم

‫فقط چون نمی‌دونستم برادرم رو دارم یا نه

‫آره، من هیچ‌جا نمیرم

‫- صحنه رو بررسی کردن؟ ‫- آره

‫بهت گفت قربانیِ شلیک به سر کی بود؟

‫- نه ‫- ایلای فراسته

‫- بهتره با لوکاس حرف بزنی ‫- اثر انگشتی هست؟

‫چیز تر و تمیزی نیست. ‫ولی هنوز دارن خونه رو بررسی می‌کنن

‫هی، راستش، این به دستم رسید

‫- این چیه؟ ‫- واسه تو فرستادن. درخواست سوابق تماس

‫- سوابق تماس رو واسه چی می‌خوای؟ ‫- تونی پیوجلیس گفت یه نفر

‫زنگ زده و سراغ مرل بیتلند رو گرفته

‫درست قبل از این که به دفتر دستبرد بزنن

‫- خب؟ ‫- گفت وقتی ازش پیغام خواسته قطع کرده

‫پس فکر می‌کنی داشتن چک می‌کردن ‫ببینن دفتر خالیه یا نه؟

‫نه، فکر می‌کنم هرکی اون زنگ رو زده

‫حالا مظنونِ اصلی سرقت از بیتلنده

‫چیه؟ چیه؟ چیه؟ چی شده؟

‫برو پشت

‫شاید حیوون بود

‫جنگل. دارن از جنگل میان

‫دو نفر جلو هستن. چند نفر می‌بینی؟

‫یه نفر

‫هی، دارن از پشت میان!

‫هی! درِ جلو. داره از درِ جلو میاد تو

‫تاک!

‫تاک!

‫یالا. یالا. هی

‫لعنتی!

‫بدجوری می‌سوزه. ولی زنده می‌مونم

‫خودت رو برسون به قایق. نه، نه، نه

‫من جلوشون رو می‌گیرم. برو. ‫قایق رو روشن کن

‫هی، دورگه

‫می‌خواید در موردش حرف بزنیم؟

‫هیچ حرفی برای زدن نیست

‫اون خبر نداره، مگه نه، تاک؟

‫ماجرای دختره رو بهش نگفتی

‫وایسا! تکون نخور!

‫عجب مخمصه‌ای شد

‫در مورد دختره چی میگی، تاک؟

‫برادرت نقشه‌ی اون دزدی رو کشید

‫حقیقت نداره. حقیقت نداره، لوکی. ‫به خدا قسم

‫خبر دارن چقدر پول بهم بدهکاری؟

‫یادته چی گفتی

‫«هیچکس از مرکز اسقاط دزدی نکرده. ‫خالی میشه

‫پلیس‌ها هیچ‌وقت انتظارش رو ندارن»

‫ولی چیزی که انتظارش رو نداشت ‫از راه رسیدن زنِ جناب عالی بود

‫حقیقتش اینه

‫برادرِ خودت باعث مرگش شد

‫اینا همه کُس‌شعره

‫لوک، کُس‌شعر میگه. به حرفش گوش نده

‫راست میگه؟ تاک، توی چشم‌هام نگاه کن

‫تو اون روز صبح مریض بودی؟

‫تاک، تو اون روز صبح مریض بودی؟

‫می‌دونم دنیا می‌تونه بدجوری بی‌رحم باشه، لوکاس

‫باور کن می‌دونم

‫بهم بگو که حقیقت نداره!

‫بیخیال، داداش

‫بهت هشدار دادم

‫حواست به گرسنه‌ها باشه!

‫دوستت دارم، لوک

‫تو برادرمی!

‫تاک. عزیزم

‫لوکاس، نه!

‫لوکاس!

‫والت!

‫عالیه!

‫- خدایا، از ماهی‌گیری متنفرم ‫- چی؟

‫چی؟ ولی تو که خیلی خوب ماهی می‌گیری

‫آخه تو عاشق ماهی‌گیری هستی

‫و اگه در ازاش بتونم با تو باشم،

‫خب، عزیزم، می‌تونم تمام روز ماهی‌گیری کنم

‫دوستت دارم

‫این رو ببین. این یکی سخته

‫تو ماهی‌گیری رو بهتر از من بلدی

‫- اوه، نگفتم ماهی‌گیرِ خوبی نیستم ‫- درسته. درسته

‫یعنی، تصور کن چه کارهایی ازم برمیاد ‫اگه ذهنم رو روش متمرکز کنم

‫هیچ کاری نیست که نتونی انجام بدی

‫- هی! ‫- چیه؟ نگاهش کن

‫- بکشش! ‫- یعنی، سبکه. شبیه ماهی نیست

‫انگار یه چیزی از کفِ دریاچه گرفتیم

‫گره خورده

‫این رو ببین

‫فکر می‌کنی چند وقت اونجا بوده؟

‫نمی‌دونم. خیلی سالم مونده

‫اندازه‌ست

‫هی، با من ازدواج می‌کنی؟

‫خفه شو

‫نمیشم. با من ازدواج می‌کنی؟

‫آره. آره، معلومه که می‌کنم

‫خیلی دوستت دارم

‫- چیه؟ ‫- هیچی! باشه، بیا اینجا بشین

‫- کجا؟ ‫- اونجا بشین

‫خیلی خب. بگو سییب

‫« ترجمه از محمدعلی sm و سینا صداقت » ‫.:: SinCities & mmli_sm ::.

ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.

دیجی‌موویز در شبکه‌های اجتماعی @DigiMoviez

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.