Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Corsican
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hmong
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Somali
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقدیم به تمام پارسی زبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSub
آنچه در پی می آید، بر اساس روایت های کسانی است که آن را از سر گذرانده اند.
و کسانی که آن را از سر نگذراندند.
آدولف هیتلر مُرده است
فرماندهی عالی نازی ها در آشفتگی کامل است.
هفتاد میلیون نفر در سراسر جهان جان باخته اند،
بیشتر از هر درگیری دیگری در تاریخ بشریت.
[ 7 مِی ، 1945 ]
[ آخرین روز جنگ در اروپا. ]
تکون بخور
بزن کنار
آروم باش و کاری نکن
دستات، بذار دستاتت رو ببینم
خدایا اینجاست تو مرز نگهبانی
کی؟
دومین فرمانده،بذار خوش بگذرونه
آقایون
من خودم رو کامل تسلیم میکنم.
چمدونهام توی ماشین هستن.
چی گفت؟
ازمون خواست چمدونشو بیاریم.
[ واشنگتن دی سی ]
دادستان جکسون؟
فقط اگه دلیل خوبی داری که داری در خونمو میکوبی.
هرمان گورینگ رو زنده گرفتن.
- کجا؟ - اتریش.
- قراره کجا این کارو بکنن؟ - خب، این سوال اصلیه، مگه نه؟
- میتونم بیام تو؟ - نه، ولی بارون داره میاد.
میبینم که. قراره تیربارونش کنن؟
تا جایی که من میدونم نه.
- خب، یه مدت طولانی قراره تیربارونش کنن. - بله، قربان.
چرچیل و روزولت خودشون دستورو امضا کردن.
- برای اینکه از پست استفاده کنن، - یه گورج عالی دارم.
من معمولا اخم میکنم به اعدامشون بدون دادگاه.
درباره همین اومدم حرف بزنم.
نمیشه انجام داد.
- نمیتونی اینو بگی. - چون نمیشه انجام داد.
یه دلیل خوب بده، چرا نه؟
هیچ سابقه قانونی برای دادگاه وجود نداره.
هیچ قانون بین المللی برای پایه گذاری اتهامات وجود نداره.
هیچکس تا حالا جنایتکاران جنگی رو
خارج از حوزه قضایی یه کشور محاکمه نکرده
چون کل مفهوم قانون بینالمللی اینه که
یه کشور نمیتونه به شهروندان کشور دیگه
بگه چطور رفتار کنن.
- ال سی. - محاکمه این آدما تو دادگاه آلمانی فرق میکنه.
ولی چیزی که تو داری میگی محاکمه شون تو یه جور لیمبو قانونی
که وجود نداره با استفاده از قوانین موردی که هنوز نوشته نشده.
و اگه شانس بیاری که حواست نباشه،
این حدود چهار تا دلیل خوبه. چرا که نه؟
دارم برات نوشیدنی میگیرم.
نوشیدنی نمیخوام.
پس دارم یکی دیگه برای خودم میگیرم و حتما یکی هم برات.
کیو میذاری برای محاکمه؟
فرمانده های آلمانی، سربازای ساده.
قاضی هایی که قوانین نژادی رو اجرا کردن چی؟
معلومه که باید اینو حل کنیم.
و وقتی تصمیم گرفتی کیو محاکمه کنی، با چی اتهام میزنی؟
توطئه برای جنگ تهاجمی علیه دنیا.
و تو از طرف ایالات متحده میخوای به عنوان دادستان اینو استدلال کنی.
آره.
علیه آلمان.
یه کشوری که هیچوقت به ما حمله نکرده.
فرض کن فقط یه لحظه بشه انجام داد.
نمیخوای بدونی چطور انجامش میدم؟
باید یه تلاش کاملاً بین المللی باشه.
همه متفقین باید شرکت کنن.
ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه روسیه، بدون روس ها نمیشه.
چهار قاضی بین المللی.
داری از یه دادگاه حرف میزنی.
دقیقاً.
دنیا باید بدونه این آدما چی کار کردن.
کابوس لجستیکی.
میدونم.
ولی باید انجام بشه.
[ ماندورف، لوکزامبورگ ]
یه کارت بردار.
فکر نکنم.
[ هرمان دیگر به آن نیاز ندارد. ]
از من بخواه یکی بردارم.
یه کارت بردار.
حالا از من بخواه لطفاً به خاطرش بسپار و بذار تو دسته.
لطفاً به خاطرش بسپار و بذار تو دسته.
بدون بر زدن.
حالا چی؟
کارتم سه خاج بود.
آه، این که دیگه شعبده نیست.
اولی رو برگردون.
تو کی هستی؟
من روانپزشکم.
آه، و چرا داری میری ماندورف؟
کاش میدونستم.
حالا روانپزشک ها رو به مأموریت های مخفی میفرستن.
فکر کنم اولینش منم.
اینو چطور کردی؟
با کارتات؟
من هیچ کاری نکردم.
تو شعبده باز خیلی خوبی هستی.
دکتر کلی؟
متأسفم که مجبورت کردم به خدمت بیای.
کنجکاوم بدونم چی از دفتر فرماندهی میخوای.
تایگرز، آره؟
بله، قربان.
شاید بعداً ببینمت.
جیمی.
اون کی بود؟
نه، چطور بود یه زن خیلی جذاب.
گفتی فرماندهی؟
آه، بله، قربان.
برو لندری.
خب میتونی بگی قراره اینجا چی کار کنم؟
فکر کردم جنگ تموم شده.
نمیتونم بگم.
نمیتونم بگم چون نمیدونی یا
نمیتونی بگی چون یکی بهت گفته نمیتونی بگی.
نمیتونم بگم.
عصبانی نشو.
دکتر، من فقط مترجمم.
مترجم برای چی؟
ببینم چی میشه
] هتل گراند ماندورف ] نام رمز: اشکن
دکتر کلی، ظاهراً فرماندهی مرکزی فکر میکنه
تو یه جور روانپزشک حرفهای هستی.
فکر کنم یه چند تا سوال برام داری.
بیشتر از چند تا.
بریم سر اصل مطلب.
تو داخل یه زندان نظامی مخفی ایستادی.
الان اینجا بقیه فرماندهی عالی نازی ها رو نگه میداره.
دولتهای روسیه، فرانسه، بریتانیای کبیر و ایالات متحده ما
دارن همین الان تصمیم میگیرن
کجا این آدما رو برای زندگیشون محاکمه کنن.
تو رو آوردن اینجا تا وضعیت روانی
زندانی ها رو بررسی کنی و مطمئن بشی
اگه دادگاه پیش بره، سالمن.
خودکشی.
این نگرانی اصلی برای بیشتر زندانی هاست.
هیتلر، گوبلز و هیملر قبلاً خودشونو کشتن.
نمیتونیم دیگه تلفات بدیم.
گوبلز و هیملر با این کارو کردن.
کپسول سیانور مخفی.
اون که باید بیشتر حواست بهش باشه گورینگه.
گورینگ؟
منظورت هرمن گورینگه؟
همونه.
هرمان اینجاست.
گروهبان، ممکنه سرگرد تو راه دفتر من
یه ضربه محکم به سرش خورده باشه؟
تا جایی که من خبر دارم نه، قربان.
ببخشید.
فقط یه کم زیاده.
مطمئنه.
سعی میکنم سریعتر انجام بدم.
بله، قربان.
وقتی گوبلز تسلیم شد، با خانوادش سفر میکرد.
بیش از یه میلیون دلار پول آلمان
و جواهرات و مقدار زیادی از اینا داشت.
اونا رو فرستادیم آمریکا برای طبقهبندی.
آکاردئونش.
مسکن درد نسبتاً قوی تو مزرعه.
میگه برای قلبشه.
خب، پس من یه پل بزرگ تو بروکلین دارم بفروشم بهت.
اینا هیچ ربطی به قلب ندارن، نه مخدرن.
روزانه چند تا قرص میخوره؟
- گروهبان، - چهل تا، قربان.
فکر کنم امن باشه بگیم مارشال یه مشکل اعتیاد داره.
خانوادش الان کجان؟
آزاد شدن و به تو ربطی ندارن.
تنها کارت ارزیابی گورینگ و بقیه هست.
همینه.
قربان، من دکتر خوبی هستم.
اما
ولی کل فرماندهی عالی نازی ها شاید یه کم خارج از تخصصمه.
باور کن، سرگرد، این ایده من نبود.
مرخصید.
خب نبود در مورد مواد حرف زدم، مگه نه؟
هرمان من به خاطر پسر کجش معروفه.
من چیکار باید بکنم؟
- کی؟ - گورینگ.
همین الان.
میدونی چی برام جا میمونه؟
وقتی بدونم با چی طرفم.
باشه، خب، زیاد نترس.
نیستم. دربار ش بگو.
درسته، مارشال هرمان گورینگ، رئیس رایشتاگ، وزیر هوانوردی،
و رئیس مردای لوفتوافه، وزیر اقتصاد، یکی از اعضای بنیانگذار
پلیس مخفی گشتاپو، سال ۱۹۳۹ جانشین هیتلر شد،
و بالاترین افسر نظامی آلمان تو همه دوران.
باشه.
نه، یه کم میترسم.
نترس. تو خوبی.
حالت خوبه.
روز بخیر ادوین
اسمم دکتر داگلاس کلی هست.
اسمم دکتر داگلاس کلی هست.
بهت گفتم که نه.
گفتی یه دکتر عالی
هستم.
میخوام نبضتو بگیرم.
درسته.
آره.
حالت خوبه.
درباره قرصاشون میپرسن، تو چی بهشون میگی؟
میفهمم مشکل قلب دارین.
ولی اون تنها کسیه که تو کشور مشکل قلب داشته.
میتونی پیرهنتو باز کنی لطفاً؟
اینطوری خوبه ؟
تنفس سریع و کم عمق.
اینو ترجمه نکن.
قرصا هم به درد کمک میکنن.
همهشون جسمیان.
خطر شغلی.
خب، اگه واقعاً میخوای مراقب قلبت باشی،
بهترین راهش اینه که یه کم وزن کم کنی.
مطمئنم درست میگی، قربان، ولی نگهبانای اینجا بهت میگن گندهبک.
مطمئنم.
برای یه مرد معمولی سخت بود این وزنو کم کنه، ولی
تو استقامت و انضباطی داری که بقیه ندارن.
تنها چیزی که باید بشه اینه که این مردو متفاوت ببینی.
ما یکی نیستیم.
دوستای خوب، مطمئنم، ولی منتظرم.
حس خودبزرگبینی بادکرده، جذاب، انگلیسی حرف میزنه.
چی؟
چی؟
چی؟
حالا اونجوری که بهم نگاه کرد.
وقتی گفتم گنده، منو فهمید.
داره بازی میکنه.
نه.
نه.
چرا وانمود کنه؟
ترجمه بهش وقت بیشتری میده به جواباهاش فکر کنه.
فکر میکنه این بهش برتری میده.
صبر کن، وایسا.
داری میگی این سه ماه گذشته با خودم زمزمه کردم؟
هر کلمهمو فهمیده؟
تقریباً.
میخوای بهش بگی که میدونی؟
نه، نه.
وقتی آماده باشه خودش بهم میگه.
کی؟
وقتی تصمیم بگیره من تهدید نیستم.
میخوام بقیهشونو ببینم.
بعدی کیه؟
دکتر رابرت لای.
رئیس جبهه کار آلمان.
یکی از اولین پیروان هیتلر.
یه بار کتابی نوشت که انقدر از فیوهر تعریف میکرد، هیتلر
کل تیراژو نابود کرد چون خیلی خجالت کشیده بود.
لی، که رئیس کلهتراشیده برنامه کار برده نازی بود، در پیژامه گرفتنش،
خودشو دکتر دیستو مایر معرفی کرد.
اگه برای توئه، نمیدونم چی کار کنم.
میتونم بوت رو حس بکنم
ادمیرال بزرگ کارل دونیتز، فرمانده کل نیروی دریایی آلمان،
طراح حمله زیردریایی که نیروی دریایی بریتانیا رو فلج کرد.
نازی مونادیگو، با دستگیری واحدها.
سومین رایش تموم شد برای همیشه.
باید بتونی با یه جرم خاص اتهام بزنی، که سلاح مستقیمه.
تخلف نیازی به کنوانسیون نداره تا به من اتهام بزنه یا آزاد کنه.
جولیوس اشترایکر، که مدیر پروپاگانداست،
ناشر روزنامه ضدسامیتی ملی دیاشتومر.
استرایکر، کاهن اعظم ضدسامیتی،
و هیولای فرانکونیا تحریم یهودی ها رو رهبری کرد.
و نورنبرگ رو با مشت آهنین اداره کرد.
یهودی هست ؟
میخواد بدونه یهودی هستی؟
نه.
ولی تو نخوای به عنوان حرفه انجام بدی.
برای چی میجنگی؟
گورینگ کلیده.
رهبر یه ملت تو تبعید.
همهشونو به هم وصل میکنه.
شروع کرده رژیم غذایی و ورزش خودتحمیلی
و قرصا رو ترک سرد کرده.
انگار داره برای چیزی تمرین میکنه.
اگه یکی بخواد دربارهش کتاب بنویسه.
تو شهر کتابخونهای هست؟
- میخوای بری کتابخونه؟ - آره.
- ساعت دو سه صبح؟ - آره.
کتتو بردار.
باشه کتم
تعداد زیاد خودشیفته هایی که تو اون هتل حبس کردیم.
حداقل نصفشون کتابایی دارن
که دربارهشون نوشته شده یا خودشون نوشتن.
قراره این افراد رو بشناسیم.
بلدی آلمانی حرف بزنی، دکتر.
حتی یه ذره هم نه.
چطور یاد گرفتی؟
مادرم آلمانی حرف میزد.
میخواستم مثل اون باشم.
واقعاً فکر میکنی میتونی؟
چی رو؟
این افراد رو وادار کنی بهت باز بشن.
مطمئنم.
آخ.
همه میخوان شنیده بشن.
غریزه طبیعیه.
دربارهشون یاد میگیرم.
بهم اعتماد کنن.
باز میشن.
فکر کنم خیلی ساده به نظر میاد.
اگه بتونیم شر رو تشریح کنیم؟
چی این آدما رو از بقیه جدا میکنه؟
چی بهشون اجازه داد جنایاتی که کردن رو انجام بدن؟
تقریباً دنیا رو گرفتن.
درباره اردوگاههای کار برای یهودی ها شنیدی؟
یادمه که
فقط اردوگاه کار نبود.
شنیدم.
خب آدما چطور اینجوری میشن؟
ما واقعاً شانس داریم بفهمیم.
بفهمیم چی آلمانیها رو متفاوت میکنه؟
متفاوت؟
از ما؟
کسی که دربارهش کتاب بنویسه کلی پول درمیاره.
و یه لحظه فکر کردم داری با نجابت رفتار میکنی.
تو نجیبی؟
باشه.
اگه بتونیم شر رو از نظر روانی تعریف کنیم،
میتونیم مطمئن یشیم همچین چیزی دیگه تکرار نشه.
چه خبره؟
هرمان گورینگ نمیتونه نفس بکشه.
هاوی!
باشه، راهش بازه؟
این خوبه، مگه نه؟
داره حمله قلبی میکنه.
چی؟
دکتر زندان رو خبر کن.
بهش بگو عجله کنه.
هاوی؟
یه کم آسپیرین داره.
آسپیرین معمولی ساده.
جایی نمیری
هی، هی.
قلبت هنوز میزنه.
یعنی زندهای.
نگهت میدارم.
باشه؟
باید آروم باشی.
باشه؟
نفس بکش تو.
تو.
و بیرون
تو و بیرون.
اینجام.
اینجام.
به من نگاه کن.
اینجام.
نمیذارم بمیری.
باشه؟
این همسرته؟
اینجاست.
اینجاست.
اینجاست.
با من نفس بکش.
با من نفس بکش.
خب همراهی بکن.
ممنون، هاوی.
بهترین چیز برای قلب.
اینو بگیر.
این همونه.
بهم اعتماد کن.
باشه؟
حالت چطوره؟
نفس بکش تو و بیرون.
آره.
درسته.
آره.
نبضت آروم شده.
هی.
حدس بزن چیه؟
زندهای.
زندهای.
خب، چطوره؟
ممنون.
بیارینش برای معاینه
یالا
لبخند زد.
به انگلیسی گفت ممنون.
ترومن میخواد تو ۴۸۰ دوباره انتخاب بشه.
این کارو با نوازش نازی ها نمیکنه.
درسته.
به علاوه دادگاه یعنی بهشون شانس بدی داستانشونو به دنیا بگن.
چرا میترسیم بذاریم بگن؟
ما جنگو لعنتی رو بردیم، باب.
اگه این کارو بکنی، میشه بزرگترین مسخره بازی تاریخ.
دوربین تو دادگاه لعنتی.
اگه جذاب باشن چی؟
اگه همه این کارا فقط
یه پلتفرم برای ضدسامیتی تو کل دنیا بشه؟
من مسئول این نیستم.
نه، راحت نیستم چند تا نازی رو بدون دادگاه اعدام کنم.
لعنتی درسته که هستم.
به هر حال مهم نیست.
هیچوقت روس ها رو نمیگیرم.
روسها رو گرفتیم.
چی؟
روسها رو گرفتیم.
گرفتیمش.
ترومن خودش به استالین زنگ زد.
دارن به نیکه چنکو برای دادستان اصلی نگاه میکنن.
خبر فوق العادهایه.
نمیدونم تو کی هستی.
سرهنگ جان آدامز، من برای قاضی مدافع کل کار میکنم.
پس ارتش یه وکیل برامون فرستاده؟
بله، قربان.
سلام از ژنرال آیزنهاور میارم، که میگه میخواد
بدونی طرفدار آویزون کردن هیچکس بدون دادگاه نیست.
خب، این پیشرفتیه.
میگه امیدوارم دادگاه
زیاد طول نکشه تا بریم سر آویزون کردنشون.
بشین.
درموردتون تحقیق کردم، قربان.
میگن قراره قاضی کل بعدی باشین.
رئیسجمهور شخصاً قولشو داده.
قسم خورد به رازداری، پس شاید به همه
که میان دفتر نگیم، باشه؟
خب، همه تو دفترم میگن هیچ راهی نداری دادگاه بگیری.
تو چی میگی؟
میگم من طرفدار بازندهام.
صبح بخیر، جولیوس.
میخوام یه سری کارت بهت نشون بدم، هر کدوم لکه جوهر دارن،
و تو بهم میگی هر لکه جوهر چی به ذهنت میاره.
شاید چیزی درباره شخصیتت، هوشت،
خلاقیتت نشون بده، و همه چیز اینجا بین خودمون میمونه.
هی، دکتر.
بله.
نمیتونم انگلیسی باهات حرف بزنم اگه اینقدر بلند باشه.
فقط اگه راحت باشی.
شروع کنیم؟
پروانه
یه جادوگر
تورپدو، سر.
یکی چیزی ریخته.
تانسان موزاییک میبینم .
سواری کاری سفال میبینم .
واژن
واژن
واژن
و تو فقط یه واژن یهودی هستی.
تو واژین یهودی هستی.
این خونه.
این خونه.
یا جوهر.
میتونی کلی چیز بگی فکر کنم.
ببخشید، باب.
امشب خبر اومد.
قراره نه بشه.
کنگره قراره به دادگاه نه بگه.
فقط اعدام میخوان.
دیگه حرکتی ندارم.
خب، رئیسجمهور چی؟
رئیسجمهور میخواد یکی پشتش قایم بشه.
به همین خاطر به کنگره نیاز داره.
هیچکدوم بدون اون یکی این کارو نمیکنن.
پس یکی بزرگتر نیاز داری پشتش باشه؟
آه،بیخیال
کی از رئیسجمهور بزرگتره؟
خدایــــا
به معنای واقعی.
کاتولیکی؟
حالا هستم.
پدر مقدس الان میبینتون.
میخوای این آدما رو برای زندگیشون محاکمه کنی.
و اومدی از کلیسا برای این برکت بخوای.
حمایتتون خیلی به ساخت اجماع بین المللی کمک میکنه.
هیچکس این غیر رقابتی رو انکار نمیکنه.
ولی چشم در برابر چشم
جواب نیست.
شاید نه، ولی مطمئنم کجا اول خوندمش.
کاتولیکی؟
نه، قربان.
مذهبی؟
نه خیلی.
و با این حال، تو خونه بهت میگن عدالت.
اسمو خودم انتخاب نکردم.
اگه زیاد بقیه رو قضاوت بکنی،
باور میکنی قوانین آدم.
از قوانین خدا مهمتره.
اینو باور ندارم.
پس...
به چی باور داری؟
من به آدما اعتقاد دارم، به این که خودمون میتونیم
خودمونو از دست آدمایی مثل نازی ها نجات بدیم.
فکر میکنم این یه کار خوبه.
وقتی یه کار خوب باشه،
باید دور قانونای خودتو بزنی تا بهش برسی.
ببخشید، ولی کلیسای کاتولیک نمیتونه تو این کار حمایتت کنه.
ولی تونست در سال ۱۹۳۳ از اونا حمایت کنه.
ببخشید؟
خودتون با هیتلر پیمان کنکوردات بستین.
اون یه موضوع دیگه بود.
شما مونیخ زندگی میکردین، شما بودین نانسی او امپراتوری آلمان.
کلیسای کاتولیک اولین قدرت جهانی بود
که دولت فیوهر رو به رسمیت شناخت.
شما به نازی ها اعتبار دادین.
برای این که از کاتولیکهای آلمان محافظت کنه.
حیف نیست که یهودی ها
کسی رو نداشتن که این کارو براشون بکنه؟
فکر میکنی من از کارایی که کردن خوشم میاد؟
مردم یادشون میمونه، قربان.
کارایی که در سال ۱۹۳۳ کردین.
کارهایی که الان میکنین.
به بچه هاشون میگن.
کلیسای کاتولیک با نازی ها بود؟
یا علیه شون؟
داری از پاپ باج گیری میکنی؟
نمیخوام در موردش حرف بزنم.
دیشب خبر رسید.
قراره دادگاه برگزار بشه.
دادگاه؟
خوبه.
خوبه.
همونجوری که باید باشه.
اون جمله تو بگیر، میبینی.
اون کارت هایی که نشونم دادی.
در مورد من چی بهت یاد دادن؟
راستش، خیلی باهوش بودن.
میتونستن اینو بهت بگن.
و بعد تو یه خودشیفته ایی.
تو یه زندگی خیالی پر از جاه طلبی و تهاجمی داری
و میخوای دنیا رو اون جوری
که خودت فکر میکنی تحت سلطه ات دربیاری.
و از این تعجب کردی؟
نه.
چون کارت ها بهت چیزی یاد ندادن.
میگه تو شعبدهبازی میکنی.
ببخشید.
شاید اگه زیاد زحمت نباشه، سرگرمی هم نداریم.
چرا که نه؟
اینجا یه دلار نقره معمولیه.
تا-دا!
خوبن.
خوبن.
یه روز یه شعبده بهت نشون میدم.
چی هست؟
من قراره از چوبه دار فرار کنم.
چطوری میخوای این کارو بکنی؟
اگه بهت بگم، دیگه شعبده نیست.
نه، مک.
به نظر میرسه ایدهش اینه که باهاش رو به رو نشه.
اگه به هر ریسکی که میبینی بچسبی
با همه متحدایی که داری، چیزی نمیمونه.
کافیه.
به جز اون.
کاخ دادگستری.
اتاق ها در بمباران هوایی آسیب دیدن.
آتش طبقه های بالا رو سوزوند
و برج ساعت ریخت، ولی این سالن دادگاه
باید بتونه ۶۰۰ نفر رو جا بده وقتی تموم بشه.
این همه وسیله چیه؟
نازی ها آخرین مقاومتشونو اینجا کردن وقتی شهر رو گرفتن.
و دوباره هم میکنن.
همه شهرای قشنگ این سرزمین فتحشده.
میخوای تو این پوسته استخونی اونا رو محاکمه کنی؟
ایشون سر دیوید ماکسول فایو هستن، دستیار دادستان بریتانیاییه.
بله آقا، میخوایم.
برای یه چیز، میتونیم فضا رو کنترل کنیم
یه زندان چسبیده داره که تا ۱۲۰۰ زندانی جا میگیره.
وقتی فقط به ۲۲ تا فضا نیاز داره.
ببخشید.
۲۲ تا، آقا.
تعداد آدمایی که برای اولین دادگاه کیفرخواست صادر کردیم.
میبینی، اگه تو اون دادگاه نبریم، دیگه دادگاهی نمیمونه.
تو، من و جاستیس جکسون، و دولتای خودمون،
مسخره دنیا میشیم که شکست خوردیم
از همون آدمایی که زندانی کردیم.
پس اینم باحاله.
دوستانم در واشنگتن میگن نظرات علیهت شده.
حرف اینه که وقتی استون بازنشسته بشه،
صندلی رئیس دیوان بهت نمیرسه.
اوه، داره تو خوک سفر میکنه.
انسون زیادی سیاسیه.
آره، ولی اونجاست.
بعضی چیزا میشه نمایش جانبی، مگه نه؟
هنوز شروع هم نشده.
میگن خودت همه لایحه ها رو می نویسی،
کمک وکیلای دیگه رو رد میکنی.
چون باید درست انجام بشه.
و میشه، ولی تنهایی نمیتونی.
اوه، همه چیز خوبه وقتی واقعاً برسیم به دادگاه.
تو اینو میگی، در حالی که دارن
فرماندهی عالی نازی رو با قانونای آزمایشی محاکمه میکنن،
تمام دنیا داره نگاه میکنه، بخش آسونشه.
خب، وقتی اینوری میگی، هر چیزی کمتر از پیروزی کامل
شکست مطلق حساب میشه، یعنی تو فقط نباید ببری رابرت،
باید بی نقص باشی.
فشاری هم نیست
یکی دیگه بریز.
سلول هاتون از سنگن.
نه فوت در سیزده.
تخت هاتون به دیوار پیچ شدن.
تشکت هاتون با کاه پر شده به جای فنر.
میزنون از مقواست و وزن کامل یه مرد رو تحمل نمیکنه.
صندلیاتون هیچوقت
به هیچ دیواری نمیچسبه و هر شب غروب برداشته میشه.
وقتی میخوابی، سر و دستات
باید بالای پتو معلوم باشه همیشه.
بهت کمربند نمیدن، بند کفش نمیدن،
توالت نمیدن، هیچی بهت نمیدن
که بتونی باهاش خودتو بکشی.
به نورنبرگ خوش اومدی.
حالا، این یه سلوله.
تو ثابت کردی شرمن ساخت.
چطور میتونستم نکنم؟
میبینم اگه شارژمون کنن.
منتظرشی؟
فکر کنم آره.
منم، همونطور که میگی،
روزم تو دادگاه رو دارم.
این جکسون رو میشناسی؟
جاستیس جکسون؟
نه، نمیشناسم.
میخواد منو شکست بده.
ولی موفق نمیشه.
خیلی مطمئنی، از همه چی.
دکتر؟
هیچ مردی
تا حالا منو شکست نداده.
کتابایی هست
پر از اسم کسایی که سعی کردن.
و اینجا گفتی،
کمربند آلمانی.
فکر میکنی چون تو سلول نشستم یه جورایی ضعیفم.
یادآوری میکنم،
خودم تسلیم شدم.
این دقیقاً همون چیزیه که تصمیم گرفتم باشه.
گورینگ هنوز برام یه معماست.
هر چی به دادگاه نزدیکتر میشیم، اعتماد به نفسش بیشتر میشه.
باید راهی پیدا کنم بهش نزدیکتر بشم.
چطوری این کارو کنیم؟
اگه ازش کمک بخوایم.
از کی؟
رودولف هس.
رودولف؟
هس داره میاد اینجا.
رودولف هس.
معاون فیوهر.
سومین نفر در صف جانشینی بعد هیتلر و گورینگ.
هس ماین کمپف رو برای هیتلر تو زندان نوشت
و یکی از محبوبترین دنبالههاش بود.
زنده باد هیلتر
دیگه تو زندان من این کارو نکن.
۱۰ می ۱۹۴۱، در اوج جنگ،
هس سوار یه مسر اشمیت شد. تنها پرواز کرد.
و از دریای شمال رد شد.
یه جایی بالای اسکاتلند چتر زد و پاش شکست.
وقتی پیداش کردن، گفت من رودولف هسم.
سومین نفر تو فرماندهی آلمان، و برای مأموریت صلح اومدم.
میخواست با داگلاس داگلاس همیلتون،
دوک سیزدهم همیلتون حرف بزنه،
که در المپیک ۱۹۳۶ برلین دیده بودش.
بعد یه سری موانع، ملاقاتش دادن.
اونجا گفت میخواد با شاه جورج ششم حرف بزنه،
وینستون چرچیل رو برکنار کنه، و با بریتانیا آتش بس ببنده،
تا دو کشور با هم شوروی رو شکست بدن.
هس رو فوری انداختن تو برج لندن.
اونجا شروع کردکه بگه
هیچی از گذشته یادش نمیاد، حتی بچگیش.
این تا فوریه ۱۹۴۵ ادامه داشت،
که گفت فراموشی قبلی ساختگی بوده.
بعد دوباره برگشت، و گفت فراموشیش
در جولای ۱۹۴۵ وقتی آلمان سقوط کرد برگشته.
پس حالا میای سراغش و دوست قدیمیمو بیاعتبار کنی.
ولی این برام چی داره؟
چی میخوای؟
نه زنم نه دخترم.
از وقتی تسلیم شدم هیچکس نتونسته پیداشون کنه.
باید پیداشون کنی برای دخترم، این نامهها رو بهشون برسونی.
اول با هس حرف میزنیم،
بعد خانواده ات.
حالا چی؟
پس چی؟
این نزدیک بود کل دنیا رو بگیره، حالا میخواد براش پستچی بشه؟
دکتر؟
من از همه عمیق تر تو این مرد رفتم،
و رسیدن به خانوادش فقط بیشتر بهم میگه.
پس، میتونی یا...
منو یادته؟
ما مثل این بودیم.
باید اینجوری بوده باشه.
چون من هیچکس رو یادم نمیاد.
حقیقت اسکوتر بود.
تو.
یا بمیر.
برگردان به پارسی: مرتضی راکی T.me: @NestedSub
ما امپراتوری رو اداره میکردیم.
ببخشید.
شاید دوست بوده باشی.
ولی دیگه نمیشناسمت.
داره دروغ میگه.
یه ساعت داره میگه منو یادش نمیاد.
ولی وقتی رسید به زندان، و منو دید،
چه کار کرد؟
سلام نظامی داد.
این خیلی خوب بود
این احمقانه هست.
من احمقم.
میدونستم میای سراغش برای من.
آره، چون من یه احمقم.
چطوری پیداش کردی؟
شایعه محلی؟
تو زمان بالدیش منو اونجا کشوند؟
سیگار؟
چطوری همهش استفاده میکنی؟
آره، نمیکشم.
ترک کردم.
ظاهراً اینه.
اوه، اون داره روت اثر میذاره.
با افسرها داره خوب میشه.
به خودم میگم وقتی جنگ تموم شد سیگار میکشم.
جنگ تموم شده، الان.
خیلی دور نیست.
یه جورایی دنبال این شغله.
این شغل.
فرانس؟
کجاست؟
چیزی نیست
این کارن هست
خانم کارن
اسمم داگلاس کلی هست.
روانپزشک زندان کار میکنم.
اسمم داگلاس کلی هست.
اون روان پزشک زندانه
شوهرت از من خواست یه سری نامه برات بیارم.
آره.
حالش چطوره؟
خوبه.
همهش عاشقانه هست.
تو موزیک میزدی؟
قشنگه.
این کیه مامان؟
دوست باباته.
آه،
گفت دوست باباشی.
ادا؟
ادا؟
ادا؟
بابا چطوره؟
بابا چطوره؟
ببینمت
حالش خیلی خوبه.
شجاعه؟
خیلی شجاع.
میخوای تو هم شجاع باشی؟
این نامه برای توی هست
ممنون
صد بار اینجا میشه.
ممنون.
ممنون
دکتر.
برای اون
نمیدونم میتونم.
لطفا
برگرد.
باشه، دکتر.
این دیگه چیه؟
هرمان گورینگ؟
من مارشال رایشم.
هرمان گورینگ.
هرمان ویلهلم گورینگ.
تو به حکم ایالات متحده آمریکا، جمهوری فرانسه،
بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی، و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
به چهار مورد زیر متهم میشی.
جنایت علیه صلح، جنایت جنگی، جنایت علیه بشریت
و توطئه مشترک برای ارتکاب این جنایات.
جنایت علیه بشریت که متهمی شامل قتل، نابودی،
بردهداری، تبعید و کارهای غیرانسانی دیگه هست.
این کپی کیفرخواستته.
سؤالی داری؟
هنوز نه.
روز خوبی داشته باشی.
بعدی کیه؟
استرایکر.
سؤالی داری؟
چی گفت؟
گفت وکیل یهودی بود.
به دادگاه نمیره.
تو دکتر لانگی هستی.
داره دستشو میزنه.
من هیچکس رو نکشتم.
چیزی نیست
چیزی نیست
خیلی خوب نیست.
- رابرت... - به من دست نزن!
آههه!
نگهش دارین!
یالا
مثل یه جنایتکار معمولی محاکمهم نکنین!
یالا!
نشونم بدین!
نشونم بدین!
نشونم بدین!
روز سختی داشتی!
خانم قطار!
مأموریت مخفی چطور پیش میره؟
یه چند تا مانع.
میبینم.
اینجا چی کار میکنی؟
با مطبوعات اومدم.
چند تا نازی امروز کیفرخواست میگیرن؟
نمیگی؟
خودتو محکم ببند.
این شهر قراره بشه بزرگترین نمایش روی زمین.
بله آقا.
ممنون دکتر
شایعه های تاریک هنوز در مورد
هدف واقعی اردوگاه های کار نازی میچرخه.
تیم های حقوقی دارن
برای دادگاهی که قول قرن رو داده جمع میشن.
از این تونل، نازی ها رو میبرن به سالن دادگاه.
که الان دارن برای دادگاه بازسازی میکنن.
اونجا، چراغ های فیلم آنقدر روشن میشه که
به دادگاهی ها عینک آفتابی میدن.
هرمان گورینگ و دوستان هیتلردوستش
قراره هست یک هفته دیگه با پسرای ما روبهرو بشن.
عدالت پیروز میشه؟
یا فاشیست ها آزاد میشوند؟
این خبرنگار خیلی امیدوار هست بین متحدین مشکلی پیش نیاد.
ما مشکل داریم.
عملیات ویزروبونگ حمله آلمان به دانمارک و نروژ در ۱۹۴۰ بود.
کتاب درسی جنگ تهاجمی، نازی ها
تانک بردن و کشور بی طرف رو اشغال کردن.
مگه این که ادعا کنن حمله پیش دستانه بوده.
پیش دستانه؟
چی؟
بریتانیایی ها قصد حمله به نروژ رو داشتن.
خب، این مسخره هست.
کاملاً مسخره.
من کاملاً موافقم.
نگرانم که الان تو این اتاقی.
خب، علاوه بر مسخره بودن،
اتفاقاً راسته.
ایده این بود که از کشور به عنوان پایگاه
برای عقب راندن نازی ها استفاده کنن.
نمیتونیم نازی ها رو برای برنامه ریزی جنگ تهاجمی محاکمه کنیم.
اگه خودتونم برنامه ریزی جنگ تهاجمی داشتین
قبول دارم یه منطقی داره.
نازی ها میتونن ثابت کنن؟
وکلای آلمانی درخواست مدارک دادن، ولی ندارن.
هنوز نه.
اینکه مشخص نیست.
شاید.
ولی مسئله بزرگتری مطرح میکنه.
باید بدونیم نازی ها چی میدونن، استراتژی دفاعیشون چیه.
دقیقاً چطوری پیشنهاد میدی این کارو کنیم؟
پاتریک کلی،
امشب قراره یک فرد خیلی مهم رو ببینی.
این شاید شانست باشه که یه کم مفید باشی.
رئیس، درسته؟
هیتلر داشت میساختش که بزرگترین استادیوم سیاره بشه.
تو جاستیس جکسونی.
و تو روانپزشکی.
اینجا جایی بود که میتینگ ها رو برگزار میکردن.
هر سال، هیتلر اینجا رو پر میکرد، با کل حزب نازی حرف میزد.
فیلمبرداری کردن.
۱۹۳۵، اینجا بود که قانون های نورنبرگ رو اعلام کرد.
قانون ها رو میدونی؟
قانونای نورنبرگ
یهودی رو کسی تعریف کرد که سه یا چهار تا جد یهودی داشته باشه.
مهم نبود یهودیت تمرین کنی، یا به مسیحیت گرویده باشی،
این در مورد
خون بود.
قانون ها همه یهودی ها رو از شهروندی آلمان محروم کرد.
ازدواج یهودی و آلمانی رو
غیرقانونی کرد به خاطر ترس از راسن شاندا.
آلودگی خون.
بر اساس قانون ها،
یهودی ها نمیتونستن از
بیمارستانای دولتی استفاده کنن،
و بعد ۱۴ سالگی به آموزش عمومی دسترسی نداشتن.
کتابخونهها، پارکها، و ساحلها برای یهودی ها بسته بود.
بناهای یادبود جنگ همه اسامی یهودی ها رو پاک کردن.
همه اینا
درست اینجا
روی این زمین اعلام شد.
از من چی میخوای؟
بیمارانت
باید شروع کنی سؤالای درست ازشون بپرسی.
سؤالای درست چیا هستن؟
به وکیلا چی میگن
چطوری میخوان دفاع کنن؟
میخوای جاسوس باشم.
میخوام وظیفه ات رو برای کشورت انجام بدی.
نه، میخوای رازداری دکتر-بیمار رو بشکنم.
فکر کنم قبلاً شکستی، دکتر. همه گزارش ها رو میخونیم.
بیشتر لازم داریم.
چرا فقط تیربارونشون نکنی؟
این چیزیه که همه شون میخوان.
یعنی اگه فقط میخوای تقلب کنی.
این تقلب نیست.
اگه ازم میخوای به سوگندم خیانت کنم،
چرا تیربارونشون نکنی تمومش کنی؟
بعد جنگ بزرگ قبلی، آلمان رو مجبور کردیم بخزه.
تحقیرشون کردیم.
غرامت هایی که نمیتونستن بدن رو ازشون گرفتیم.
اونقدر ازمون متنفرشون کردیم
که در کمتر از دو دهه،
از یه ملت شکسته به نزدیک فاتح دنیا تبدیل شدن.
باید درست این کارو کنیم چون اگه نکنیم،
اگه ۱۵ سال دیگه قویتر برگردن
نمیدونم میتونیم برای سومین بار شکستشون بدیم.
اگه این آدما رو تیربارون کنیم، شهیدشون میکنیم.
نمیذارم این اتفاق بیفته.
مجسمهای ازشون نمیمونه.
آواز ستایشی.
هرمان گورینگ رو میذارم رو سکو،
و مجبورش میکنم به دنیا بگه چی کار کرده،
تا دیگه هیچوقت تکرار نشه.
منو به خاطر گورینگ آوردی اینجا.
نه.
آوردمت اینجا
نشون بدم قبل تیراندازی،
قبل مرگ ده ها میلیون نفر،
همه اینا با قانون شروع شد.
این جنگ
در دادگاه با گورینگ تموم میشه.
و اون الان چهره نازی هاست،
با سقوط اون همهشون سقوط میکنن.
میخوام این کارو بکنم.
باید براش آماده باشم.
کمکم میکنی؟
بیا در مورد هیتلر حرف بزنیم.
جالبه که تا حالا مستقیم اینو نپرسیدی.
کنجکاوم جَذَبَش چی بود.
یه نقاش شکست خورده،
سرباز خیلی خوبی نبود،
ولی پرستش و بهش احترام میذارن.
بذار دوباره حس حسادت کنیم.
چطوری؟
اولش آلمان رو لهشده دیدم،
و یه مرد تنها میاد میگه،
میتونیم شکوه قبلیمونو پس بگیریم.
تو چنین مردی رو دنبال نمیکردی؟
بستگی داره چکاری دیگه میخواست بکنه.
اولین بار که سخنرانی یه مرد تاریک رو دیدم
۱۹۲۲ بود،
بالای یه کافه برای شاید ۳۰ نفر.
زمان صلح بود، ولی صلح بدون غذا، کار، کفش،
و اون ایستاد.
و گفت شکم فرانسویها با درد آلمانی پر میشه.
پس،
اگه تهدید میکنی،
سرنیزه لازم داری،
واقعی
ورسای رو پاره کن.
خب، اون شب،
سوسیالیست ملی شدم.
- از یه سخنرانی؟ - بله
میتونستم بگم برای سربازای قدیمی جذاب میشه،
اگه سربازاتو داشته باشی نیروی انسانی داری.
حتی این یهودستیزی.
یه هدف عملی داشت.
مردایی که نیاز به چیزی برای تمرکز احساساتشون داشتن،
چیزی که باور داشته باشن
و اردوگاها؟
قرار بود اردوگاه کار
برای مخالفای سیاسیمون باشه.
نه چیزی دیگه
و تو امضاش کردی؟
برای اردوگاه کار،
فکر نمیکنی
ژاپنی هایی که آمریکایی ها بعد
پرل هاربر زندانی کردن کار نکردن، البته کردن.
من اردوگاها رو برای خیر آلمان ساختم، برای تلاش جنگی.
نه برای مرگ.
هیملر.
هایدریش.
اونا مسئول بودن.
اگه راست باشه،
این در مورد اردوگاها چی میگه؟
این یه لکه سنگین رو یه سفر بزرگه، درسته؟
اگه در مورد این به وکیل بگی...
داگلاس،
من علیه آینده نمی ایستم.
حتی اگه بتونم کمکت کنم.
اینا چیزایی نیست که مردم باید بدونن، دکتر.
فقط تو.
میتونه همدردی برانگیز باشه.
این برات مشکل میشه.
واقعا ادعا میکنه فکر میکرده فقط اردوگاه کار بودن.
درسته.
باور میکنی؟
هیملر اردوگاها رو اداره میکرد.
رئیس اساس بود.
گورینگ رئیس نیروی هوایی بود.
تو آمریکا چند بار رئیس نیروی هوایی
میدونه سرویس مخفی چی کار میکنه؟
ببخشید، ولی نمیتونم باور کنم الان داریم این حرفو میزنیم.
- دارم کاری که تو گفتی میکنم. - نه.
- داری عذرشو میاری، - آقایون لطفاً.
من دفاع از نازی نمیکنم.
فکر میکنی دفاع میکنم؟
دارم تحلیلش میکنم.
تو احمق استانی.
گورینگ، بعد از همه چیز، خودشیفته هست.
تنها چیزی که براش مهمه آلمان رو ساختن و بعد رهبرش شدن.
به یهودی ها اهمیت نمیده.
همیشه با مردنشون مشکلی نداشته.
با نمردنشون هم مشکلی نداره.
تنها چیزی که هرمان گورینگ بهش اهمیت میده هرمان گورینگه.
این مثل یه آدمیه که
خودشو وقف نابودی یه نژاد کامل کنه؟
خب، دکتر کلی، واقعاً از صمیمیتت تو این قدردانی میکنم،
ولی باید بگم باور کردنش خیلی سخته.
میخوای با یه سری فرضیه بری تو اون دادگاه؟
باشه.
ولی برای صبحونه اش میخورتت.
برای فوران قبلی عذرخواهی کنم، خیلی بهترم.
این چیز خوبیه
احساس کردم یه چیزی داره اذیتت میکنه.
خوبم.
میگه خوبم
خوبه.
باور نمیکنم.
نگران نباش،
ولی اگه کنارم باشی، این همهش زود تموم میشه.
برگردان به پارسی: مرتضی راکی T.me: @NestedSub
لِی حالت به طور قابل توجهی بهتر شده.
بهمون گفت که شروع کرده به ترتیب دادن مقدمات دفاعش.
حس میکنم انگار برای اولین بار
به سمتم دست دراز کرده.
لبه حولهش رو پاره کرد تا طناب بسازه،
زیرشلواریش رو چپوند تو دهنش
که داد نزنه و بعد
فقط خم شد جلو،
ظاهراً با یه عالمه اراده.
هیچ کدومش رو پیش بینی نکردی؟
بهش گفتم حالش بهتره.
بهت گفتم.
قراره زنده نگهش دارم.
یه دکتر دیگه میارم.
تصمیم گرفتن نظر دوم بگیرن.
برای بعضی از بیمارات نظر دوم لازمه.
دکتر گیلبرت امروز بعدازظهر میرسه.
باید براش توضیح بدی.
نظرت درمورد خودکشی چیه؟
آخرین پناهگاه کاروودشایر.
و آخرین کار یه آدم ناامید.
پس همه استثناهاش، معلومه.
داری دردسر درست میکنی.
چرا اینو میگی؟
دکتر جدید
آزمایش های جدید.
از وقتی لای مُرد، دیگه بهت اعتماد نداره.
اشتباه میکنی
داگلاس.
ولی وقتی در موقعیت قدرت باشی،
همیشه میان سراغت.
باید از خودت محافظت کنی.
باید از متحدام از خودم محافظت کنم.
فقط چون یه مرد متحدته،
به این معنی نیست طرف تو باشه
پدرم دیپلمات بود.
فرستادنش آفریقا.
و اونجا بود.
قرار بود بهترین دوستش رو ببینه.
یه مرد به اسم هرمان فون اپشتاین.
اسم منو از رو اون گذاشتن.
آره.
اسمم رو از یه یهودی گذاشتن.
ما عمو هرمان رو خیلی دوست داشتیم.
غنی بود.
تو قلعه ایالتی فرزنو زندگی میکرد.
و وقتی شش سالم بود،
کل خانوادمو برد تو خونه اش.
میتونی تصور کنی.
زندگی کردن تو همچین قلعهای رویای هر بچه بود.
تو راهروها میدویدم و وانمود میکردم شوالیه ام.
از دیوارهای قلعه پایین نگاه میکردم،
تصور میکردم ارتشها دارن میان برای حمله.
عمو هرمان، تو بزرگترین و قشنگترین اتاق طبقه بالا زندگی میکرد.
انتهای راهرو مامانم هم یه اتاق خواب ساخته بود. که زیبا بود
پدرم
تو یه اتاق کوچیک طبقه همکف زندگی میکرد.
و من تازه فهمیدم
عمو هرمان چقدر پولداره.
اونقدر پولدار که کل خانوادمو ببره تو خونه اش.
اونقدر پولدار که پدرم رو بذاره طبقه همکف.
اونقدر پولدار که هر وقت دلش میخواست،
می اومد راهرو و
از مامانم لذت میبرد.
فقط چون یه مرد متحدته،
به این معنی نیست طرف تو هست
هرمان رو خیالپرداز پیدا کردی؟
من پیداش نکردم، برای آزمایش کردن.
نه، این همون نظر دومه.
که ما رو میبره به سمت رودولف هس.
مایلم باور کنم فراموشیش واقعیه.
یعنی اون قسمتی که نازی بودن رو فراموش کرده؟
باشه ببین، دکتر کلی،
من اینجا نیومدم که رو اعصابت راه برم، باشه؟
تحقیقاتمو با همنویس شریک میشم.
همنویس چی؟
لازم نیست باهام بازی کنی.
هر دومون برای یه دلیل اینجاییم.
حالا، دو تا کتاب در مورد فرماندهی عالی نازی ها بازار رو میبره.
میگم با هم بنویسیمش.
موفق باشی با آزمایشات.
دکتر
برای شماست
ممنون
بفرماین داخل
حیرتزده شده بود.
این شعبده رو بهم یاد بده.
بعد سکه رو از گوش درآورد.
آره، آره.
این شعبده رو بهم یاد بده تا منم بتونم حیرت زده کنم.
دلار نقره ایم رو دادم به دخترت.
ساده ترین شعبده دنیاست.
کار میکنه چون مردم میخوان باور کنن.
دلار رو نشون میدیم و میگیم، هی مردم، اینجاست.
یه دلار نقره معمولی متوسط.
بعد میذاریش تو دست دیگه ات.
روش تمرکز میکنی.
ولی واقعاً اینجاست.
تو دست راستت قایم میکنیش.
بین این دو تا انگشت حرکت میدی و دور کف دستت میپیچونیش.
ولی روی دست چپت تمرکز میکنی.
و حس میکنی سکه توشه.
وزنش رو.
و اگه تو باور کنی،
اونا هم باور میکنن.
و بعد فقط از پشت گوش درمیاری.
ابرا کدابرا
این ابرا کدابرا چیه؟
قسمت جادوییشه.
خطای ادارکی وزن کیهانی میده.
و همیشه باید ابرا کدابرا باشه.
نمیدونم میتونه چیز دیگهای باشه.
میتونه پرستو باشه.
فکر کنم میتونه ابرا کدابرا باشه.
پس پدرت این شعبده رو بهت یاد داد.
خب، پدرم، نه.
اینجوری میگی انگار غیرممکنه.
و پدرم راضی بود به کارش و یه اخلاق شاد نشون بده.
یه مرد بدون هیچ دستاوردی بود.
ولی تو فکر میکنی
برای چیزای بیشتری ساخته شدی.
میخوای به عنوان یه مرد بزرگ شناخته بشی.
آره.
و من بلیطتم.
به عنوان محقق بزرگ نازی ها برمیگردی آمریکا.
و من یه شعبده دارم که دخترمو تحت تاثیر قرار بدم.
محاکمه رینس تموم شده.
دیگه منو با خودت نمیبری ملاقاتش.
نمیخواستم این موقع شب اذیتت کنم.
بدون من زیاد ملاقاتش کردی
مگه نه ؟
میخوای چیزی یاد بگیری؟
مطمئنی هنوز در مورد اینه؟
شب بخیر، هاوی.
میخوای از خودت دفاع کنی؟
اوه، ها.
- ولی دوست نداری بدونی. - جدی ام.
دوستی داری، دکتر؟
فکر کنم این کلمه برای ما یه کم ساده هست.
ولی داری به عنوان دوست میپرسی؟
به عنوان دوست.
بله
فردا، وقتی میرم برای اعلام جرم،
بیانیه رو میخونم.
میگم
مسئولیت همه کارامو قبول میکنم.
ولی مسئولیت کارایی که امروز ازشون بیخبر بودم
و میگن ما مرتکب شدیم رو قبول نمی کنم.
و تاییدشون نمیکردم.
ولی کردم.
برای کشورم کردم.
بهم بگو تو هم برای کشورت همین کارو نمی کردی.
گفتی میتونم اینجا پیدات کنم.
در هفت ساعت آینده،
کل دنیا قراره روی این اتاق تمرکز کنه.
همینه.
همه چی همینه.
این بیانیهایه که گورینگ قراره فردا بخونه.
ممنون.
اجازه میدین، قضات محترم؟
افتخار افتتاح اولین محاکمه تاریخ
برای جنایات علیه صلح جهان یه مسئولیت سنگین تحمیل میکنه.
ظلم هایی که ما میخوایم محکوم و مجازات کنیم
اونقدر حسابشده،
بدجنس و ویرانکننده بودن.
که تمدن نمیتونه تحمل کنه نادیده گرفته بشن.
چون نمیتونیم تحمل کنیم دوباره تکرار بشن.
در صندلی متهمان،
بیست و خوردهای مرد شکسته نشسته،
نشون میدیم
که نمادهای زنده نفرت های نژادی،
تروریسم و خشونت،
و غرور
و بی رحمی
قدرت هستن.
تمدن نمیتونه با مردانی که
این نیروها حالا به طور خطرناکی توشون زندهان،
معامله کنه.
جنگ ها دیگه محلی نیستن.
همه جنگهای مدرن
در آخر جهانی میشن.
و هیچ کدوم از کشورهای بزرگ نمیتونن بیرون بمونن.
ولی قدم نهایی
برای جلوگیری از جنگ های دورهای،
در سیستم قانون بین المللی
بی قانونیه که دولتمردان رو مسئول قانون کنه.
و بذارین واضح بگم
در حالی که این قانون اول علیه متجاوزان آلمانی اعمال میشه،
باید تجاوز هر ملت دیگهای رو محکوم کنه،
از جمله اونایی که حالا اینجا نشسته ان، در جایگاه قضاوت.
ما تونستیم
استبداد داخلی و خشونت و تجاوز رو
توسط کسانی که
قدرت دارن علیه حقوق مردم خودشون از بین ببریم.
فقط وقتی همه مردان رو
پاسخگو قانون کنیم.
هرمان گورلینگ
متهمان باید گناهکار یا بیگناه اعلام کنن نسبت به اتهامات علیهشون.
به نوبت به صندلی روبروی میکروفون پیش میرن.
من هرمان ویلهلم گورینگ هستم.
امروز جلوی دادگاه ایستادم،
دادگاه تصمیم گرفته
متهمان حق ندارن بیانیه بدن.
اجازه دارن قبل از حکم حرف بزنن.
درسته، مارشال آلمان.
اینجا مارشال نیستی.
فقط هرمان گورینگ، زندانی هستی.
گناهکار یا بیگناه هسیت؟
بیگناه
امی!
ادا!
امی
چی شده؟
چی شده؟
کجان؟
چی؟
کجان؟
بردنشون.
کی؟
آمریکایی ها!
حتماً داری شوخی میکنی.
ممنون.
بهش نیاز دارم.
امی گرت رو به اتهام
شریک بودن در دزدی آثار هنری شوهرش دستگیر کردن.
بچه میره پیش راهبهها.
هیچ تماسی اجازه نیست.
زن و بچه هستن.
آره.
- قربان قراره از اونا بهتر باشیم. - از دست من خارجه.
و خواهش میشه
راستی، چطور فهمیدی کجا قایم شده؟
ادا دوباره برات نواخت؟
بله
خیلی با استعداده.
از تو خوشش میاد
نامه داری؟
نه.
متاسفانه نامه ایی نیست
نه.
دفعه بعد.
فقط در مورد خانوادم حرف میزنیم.
آه، بله
متاسفم بابتشون
درباره چی؟
دستگیریشون.
زنت و دخترت پنج روز پیش دستگیر شدن.
بهت نگفت؟
این دیگه چی بود؟
این من بودم که با بیمارام صادق بودم.
چیزی که تو گاهی باید امتحان کنی.
اونجا نابودش کردی.
خب که چی؟
خدایـا
حرفهای های سلامت روان!
محض رضای خدا!
دکتر گیلبرت، میخوای دکتر کلی رو دستگیر کنم؟
نه، قربان.
پس از دفتر لعنتی من بزن بچاک .
سینما.
باید زمان باشه.
باید زمان باشه.
همگی قیام کنید.
اجازه بدین دادگاه،
دادستانی حالا میخواد این فیلمها رو به عنوان مدرک وارد کنه.
تصاویری که قراره ببینید هیچ وقت عمومی نشون داده نشدن.
این فیلم باید توضیح مختصری بده
از اینکه کلمات اردوگاه کار اجباری به چه معنی هست.
اینها مکان بزرگترین اردوگاههای کار اجباری و جنوبی نگهداری شده
در سراسر آلمان و اروپا اشغالی تحت رژیم نازی.
لشکر چهارم فعال سازی ارتش سوم
ژنرال پاتون این اردوگاه رو اوایل آوریل آزاد کرد.
انبار چوب رو میبینن که جسدهای پوشیده از آهک
لایه لایه چیده شدن و بوی گندش غالبکننده هست.
اردوگاه کار برده در نوردهاوزن،
آزاد شده شده توسط لشکر سوم فعالسازی ارتش اول.
حداقل ۳۰۰۰ زندانی سیاسی
اینجا به دست بیرحمانه سربازای اساس و
جنایتکارای آلمانی که نگهبان اردوگاه بودن مُردن.
نوردهاوزن انبار بردهها بود،
بردههایی که برای کار در کارخانه های بمب زیرزمینی
و اردوگاهها و کارخانه های دیگه آلمان نامناسب بودن.
بین اجساد اسکلت هایی هستن که دو هفته وقت دارن حرکت کنن.
تمامی گردانهای پزشکی ما
دو روز و شب زخمها رو بستن و دارو دادن.
ولی برای موارد پیشرفته گرسنگی و سل، اغلب درمانی نیست.
بازماندهها رو نشون میدن که برای درمان
به بیمارستانهای متفقین منتقل میشن.
من با خیلی از جک اچ بزرگ
تیلور نیروی دریایی آمریکا. نیروی دریایی.
من فقط با کالپ مورگان.
باور کنی یا نه، چون اولین باره تو فیلمم.
اول دسامبر اسیر شدم.
از این اردوگاه تمرکز ماتهاوزن رد شدم.
یه اردوگاه نابودی که
ما گرسنه و کتک خورده
و کشته میشدیم.
معلومه نوبت من نشده بود.
- پنج شش راه بود... - گاز، تیر، کتک.
کتک با چوب.
قرار گرفتن در معرض.
و لخت ایستادن به مدت ۴۸ ساعت در برف.
و آب ریختن روشون وسط زمستون.
گرسنه کردن، سگها، و پرت کردن از صخره صد فوتی.
همه اینا واقعیه، دیده شده و ثبت شده.
ملیتها و شماره زندانی ها روی شکم زندانیها تتو شده.
در گزارش رسمی، اردوگاه کتاب نابودی نامیده شده.
اجساد چیده شده روی هم بیرون کوره پیدا شدن.
کارخانه دفع جسد،
داخل کورههایی که کوره
حداکثر ظرفیت دفع حدود ۴۰۰ جسد در روز ۱۰ ساعته در روز.
اون کال، عزیز منشن، یکی از قدیمیترین اردوگاههای محروم.
این چیزیه که آزادکنندهها داخل ساختمان پیدا کردن.
آویزون تو ردیف منظم
با یه عالمه زندانی که تو اتاق گاز خفه شدن.
ترغیب شدن لباسهاشون رو دربیارن زیر بهانه دوش گرفتن
که حوله و صابون براشون فراهم بود.
شرایط بهداشتی اونقدر افتضاح بود
که تجهیزات سنگین آوردن تا کار تمیز کردن رو سرعت بدن.
این برگن-بلزن بود.
برگردان به پارسی: مرتضی راکی T.me: @NestedSub
چطور ممکنه؟
هیملر
هیملر، هیملر فرمانده دوم بود.
تو، ۱۲۰۰ اردوگاه؟
قراره باور کنم نمیدونستی؟
- هر کی میتونه یه فاجعه جعلی بسازه. - پس میگی فیلم جعلیه؟
این دفاعته؟
- چی میخوای بگم؟ - یه بار حقیقت؟
تا بری به جکسون بگی.
دوست من، ریاکاریت حیرتانگیزه.
ریاکاری من.
فکر میکنی گلوله و بمب آمریکایی آدم نمیکشه؟
۱۵۰۰۰۰ ژاپنی رو با یه دکمه تبخیر میکنی
و ادعا میکنی منو برای چهار جنایت قضاوت کنی.
ما هر حقی داشتیم از خودمون دفاع کنیم.
چطور از خودت دفاع میکنی تو خاک یکی دیگه؟
تفاوت بین بمباران کارخانههای جنگ
و مرگ غیرنظامیها به عنوان خسارت جانبی.
و ساختن ۱۲۰۰ کشتارگاه انسانی
طراحی شده برای نابودی یه نژاد کامل.
و تو میدونی!
فکر میکنی جنگ چیه؟
بدون چی امروز میگم.
فکر میکنی روسا با زندانیهای جنگی آلمانی چی کار میکنن؟
تو آزادی داری و من زندانی چون تو بردی و ما باختیم.
نه چون تو برتر اخلاقی هستی.
این محاکمه ۱۵ سال دیگه مسخره هست.
فتوحات بزرگ به عنوان قاتل فکر نمیشن.
- چنگیزخان، اسکندر بزرگ... - تو اسکندر بزرگ نیستی!
تو یه مرد چاق تو سلول هستی.
و میدونی
اشتباه کردم.
برای چیز بیشتری ساخته نشدی.
زندگی ناخوشایندی داری، فکر کنم.
همه اش تحت الشعاع این میشه،
زمان صرف شده با من،
جلدهات رو مینویسی، سعی میکنی دوباره زندهش کنی.
تنها لحظه زندگیته
که واقعاً برای چیزی ایستادی.
فکر میکنی مرد بزرگی هستی؟
فکر میکنی این میراثته؟
حداقل یکی داشتم.
هیچ اثری روی این دنیا نمیذاری.
من کتابم.
تو فقط پاورقی هستی.
قراره بکشنت.
به دار میکشنت
از گردنت تا خودت رو راضی کنی
و بمیری.
زنت بیوه میشه.
دخترت یتیم.
و خودت این کارو باهاشون کردی.
میدونم کی هستی.
چطوریه؟
نمیخوای بدونی.
جکسون فردا پسفردا میذارهش رو صندلی.
جکسون قراره بکشه.
چرا اینو میگی؟
چون گورینگ آماده هست براش.
برای همهمون آماده بود.
چرا همهش رو برام تعریف نمیکنی؟
نگاه کن.
گفتگوهای خصوصیت با هرمان گورینگ صفحه اول شد.
- قربان. - کارت تمونه
امروز صبح دستور انتقالت رو امضا کردم.
برمیگردی ایالتها جایی که مرخص میشی.
آخرین بار من و این دفتر رو شرمنده کردی.
متاسفم، سرهنگ.
- شایسته بهتر بودی. - آره، بودم.
و فقط بدون، ما زن و دختر گورینگ رو آزاد میکنیم.
راست میگفتی.
ما از اون بهتر هستیم.
ممنون، قربان.
قطارت ساعت پنج.
بد برداشت نکن، ولی دیگه نمیخوام ببینمت.
میتونم خداحافظی کنم؟
واقعاً اعتراف کردی؟
گفتی جکسون هیچ شانسی نداره؟
آره.
پس فقط یه نمایش بزرگ برای دوربینهاست.
خب مهم نیست فردا چی بشه.
اگه گورینگ جکسون رو ببره، باشه.
آره، باور نمیکنم.
تو هم.
تو بیشتر از هر کی روی زمین گورینگ رو میشناسی.
آره، درسته.
آره.
هزاران ساعت باهاش بودم.
صدها آزمایش کردم.
چی از ما جدا میکنتش؟
هیچی.
میدونم.
میدونی.
چون من یکیشونم.
در مورد چی حرف میزنی؟
فکر آلمانی.
تو مونیخ بزرگ شدم.
تو دیترویت بزرگ شدی. گفتی مامانت آلمانی حرف میزد.
آره.
ولی پدرم.
چون اینجا بزرگ شدم.
تو سرباز آمریکایی هستی.
چرا رفتی؟
چی فکر میکنی؟
یهودی هستی.
با موهای بلوند و چشمهای آبی، هیچ وقت اینقدر اذیت نشدم.
پدرم وطنپرست بود.
برای آلمان تو جنگ جهانی اول جنگید.
ما این کشور رو دوست داشتیم.
آخرش فهمید باید بریم.
چطور؟
مشکل ویزای سفر بود، و میگه...
کشورهای دیگه ما رو نمیپذیرفتن.
پدرم یه عموزاده تو نیویورک داشت که کمک کرد.
آخرش ۱۹۴۰ ویزای خروج گرفتیم.
ولی فقط پول یه بلیط داشتیم.
خواهر کوچیکم، مارگو.
فقط یازده سالش بود، پس... پدر و مادرم نمیخواستن تنها سفر کنه.
پس منو فرستادن.
وای، کل راه دریازده بودم.
و رسیدم.
پیش عموزادهم موندم.
و نازی ها به هلند حمله کردن.
خانوادم هیچ وقت نرسیدن.
وقتی رفتم دیترویت پرسیدم.
کار شاگردی تو کارخانه ابزار گرفتم.
اسمم فقط تو بیسبال رادیو بود.
وقتی پرل هاربر رخ داد...
اولین نفری بودم که رفتم دفتر استخدام.
میدونی چی گفتن؟
نمیتونستن بگیرنم.
چون شهروند آمریکا نبودم.
باید منتظر سربازی میموندم.
پس کردم.
منتظر موندم، و منتظر.
هر روز دو سال صندوق پستی رو چک کردم.
۶ ژوئن ۱۹۴۴.
روز دیدی تو ساحل اوماها فرود اومدم.
چهار سال قبل...
این کشور رو ترک کردم...
ترسیده و تنها وسط شب.
با یه ارتش لعنتی برگشتم.
مارگو رو پیدا کردم.
تو سوئیسه.
حالا ۱۶ سالشه.
با یه کم فامیل.
خوبه.
موفق شد
و پدر و مادرت.
نشون داد پدر و مادرم تو آشویتس بودن.
۱۲ اگوست ۱۹۴۲.
اردوگاه ۲۷ ژانویه ۱۹۴۵ آزاد شد.
اثری ازشون نبود
نازی ها یه اسم برای کاری که با ما کردن داشتن.
راهحل نهایی.
انگار ما...
فقط یه معمای مزاحم بودیم که آخرش فهمیدن چطور حل کنن.
متاسفم، هاووی
نمیخوام بهش بگم.
نمیخوام بهش بگم.
درست قبل اینکه طناب رو دور گردنش بندازن، به اون تکه گه میگم
که داشت به یه یهودی اعتماد میکرد.
میگی مهم نیست.
فردا چی بشه؟
مهمه.
بیشتر میدونی.
برای من مهمه.
برای خانوادم.
برای کل آلمان.
گورینگ باید سقوط کنه.
فکر میکنی جکسون رو میبره؟
نه لطفا
یه کاری بکن.
نمیتونم.
میتونی.
من فقط یه روانپزشکم.
میخوای بدونی چرا اینجا اتفاق افتاد؟
مردم اجازه دادن بشه.
چون تا دیر نشده بلند نشدن.
سفر امن داشته باش، دکتر پیر.
بله، قربان.
معلومه.
نه، کاملاً میفهمم.
ممنون.
حرومزاده
ترومن اسمش، فردریک وینسنت رئیس دادگاه عالی.
آره، منم که کار رو نمیخواستم.
کی میخواست؟
خودش رو کشید.
داری میری تو تله.
دکتر کلی، فکر میکردم مرخص شدی.
گذاشتنش رو صندلی همه چیزیه که میخواد بهش بدن.
دلیل تسلیم شدنش از اول همین بود.
آخرین شانس برای نجات رایش روی صحنه جهانی.
بعد از چیزی که امروز صبح تو روزنامه خوندم،
فکر نمیکنم نظرت برام مهم باشه.
- نمیتونی ببريش. - نگهبان ها!
بدون کمک نه.
این همه چیزیه که در موردش دارم.
فایلهای خصوصی، گفتگوهای خارج از کتاب.
من بیشتر از هر کی روی زمین این مرد رو میشناسم.
و همهش اینجاست.
چرا اینو داری؟
قراره کتاب بنویسم.
یه چیزی از خودم بسازم.
اشکالی نداره.
پس واقعاً فکر میکنی نمیتونم ببرمش؟
راستش.
نمیدونم.
میدونی، قرار بود رئیس دیوان عالی بشم.
حالا اگه وقتی برگردم یه جایی تو دادگاه برام باشه خیلی شانسیه.
از شش ساعت پیش از ارتش مرخص شدم.
دیگه کاری برامون نمونده، قربان.
بهتره بریم جنگ رو تموم کنیم.
حقه اش اینه که از غرورش علیه خودش استفاده کنی.
اون مارشال رایشه.
و مارشال رایش هیچوقت اشتباه نمیکنه.
نمیتونه همه تصمیمایی که به اینجا رسوندنش رو زیر سؤال ببره.
باید همون درست باشه.
پس هرچقدرم نخواد در مورد اردوگاهها و
اساس و راهحل نهایی حرف بزنه،
میتونی وادارش کنی مال خودش بدونه.
کلی راست میگه.
بذار اعتراف کنه اون دستورات رو امضا کرده.
اونوقت دیگه دستتونه.
دست منه.
امروز روزته
آمادهای.
دادستان جکسون، آمادهاید؟
دادستانی حالا هرمان گورینگ رو به جایگاه شاهد دعوت میکنه.
برای ثبت، شکی تو ذهنت نیست که آدولف هیتلر مرده؟
شکی ندارم.
پس میدونی که این باعث میشه
تو تنها مرد زندهای باشی که میتونی برامون
اهداف واقعی حزب نازی و کارکرد داخلی رهبریش رو توضیح بدی.
من کاملاً از این نمایش آگاهم.
حزبتون از همون اول قصد سرنگونی جمهوری وایمار رو داشت.
این قصد محکمشون بود.
این دیگه چیه؟
و وقتی به قدرت رسیدید، فوری
حکومت پارلمانی آلمان رو لغو کردید.
فکر کردیم دیگه لازم نیست.
چون فکر میکردید مردم توانایی خودگردانی ندارن؟
ما توسط مردم انتخاب شدیم
و مأموریت تغییر گرفتیم.
سیستم هایی که قبلاً بودن آلمان رو تا مرز نابودی برده بودن.
رئیسجمهور روزولت گفته بود
بعضی آدما تو اروپا دموکراسی رو کنار گذاشتن
نه چون نمیخواستنش،
بلکه چون دموکراسی براشون مردای ضعیف آورده بود.
بعد از اینکه به قدرت رسیدید، لازم دونستید
همه احزاب مخالف رو سرکوب کنید، درسته؟
لازم دونستیم دیگه اینجا به مخالف اجازه فعالیت ندیم.
و همینطور فوری لازم دونستید اردوگاههای کار اجباری بسازید؟
اردوگاهها برای مقابله با کمونیستها و خشونتشون ساخته شدن.
پس لازم بود براشون اردوگاه بسازیم، یکی، دوتا یا سهتا،
چیزی تو این مایهها.
علاوه بر این باید گروههای خاصی میداشتید که
دستورات رو اجرا کنن و اگه لازم شد براتون بجنگن، درسته؟
گروههای خاص؟
خب، مثلاً اگه میخواستید یه عده رو بکشید،
باید یه سازمانی میداشتید که بکشنشون.
آره، آلمان این سطح از پلیس سیاسی رو داره،
مثل هر کشور دیگهای.
و اسآ.
و اساس.
سازمانهایی بودن که این
دستورات رو اجرا میکردن و با مردم در سطح فیزیکی برخورد میکردن.
مگه نه؟
اس آ
هیچوقت دستور قتل کسی رو نگرفت.
اساس هم نه، تو دوره من هم نه.
یه جایی دیگه هیچ تأثیری نداشتم.
خب، اساس
دستگیریها رو انجام میداد.
حمل و نقل مردم به اردوگاههای کار اجباری رو مدیریت میکردن.
زمانی که اساس شروع کرد
به عنوان مجری حزب نازی عمل کنه یادت نمیاد ؟
برای یه غریبه خیلی سخته که توضیح بدم، چون اساس
یا گشتاپو ممکنه فعال باشن یا نباشن.
سعی کن.
و شاید پلیس بیشتر و بیشتر افتاد دست هیملر.
انتظارات ممکنه عوض شده باشه.
البته همه میدونن بعضی یگانهای اساس
در مورد اردوگاهها و بعداً بعضی وظایف پلیسی انجام دادن.
و وظایف دیگهای تو اردوگاهها انجام دادن.
به چه وظایفی اشاره میکنی؟
همه وظایف اردوگاهها رو انجام میدادن، مگه نه؟
اگه یه یگان اساس
اردوگاه رو نگهبانی میداد،
و بعد رهبر اساس فرمانده اردوگاه بود.
معقوله که فرض کنیم
همه وظایف اردوگاه رو انجام میدادن.
میريام.
گفتی میخواستی یه دولت قوی آلمانی
برای غلبه بر شرایط ورسای داشته باشی.
درسته؟
ما یه دولت قوی آلمانی میخواستیم، جدا از ورسای.
اولین کشوری که آلمان جذب کرد
اتریش بود، اما قبل از جنگ جهانی اول
جزو آلمان نبود.
و با معاهده ورسای از آلمان گرفته نشده بود.
درسته؟
خب کاملاً درست نیست.
دومین قلمرو که آلمان گرفت بوهم، بعد موراوی، بعد اسلواکی.
اینا با معاهده ورسای از آلمان گرفته نشدن،
و قبل از جنگ جهانی اول هم جزو آلمان نبودن.
این بخشهای قلمرو چک جزو رایش کوچیک آلمان
وقتی معاهده ورسای نبودن.
ولی به طور رسمی، صدها سال متحد رایش آلمان بودن.
هنوز به سؤالم جواب ندادی.
جواب دادم.
اگه حقایق به دردت نمیخوره، کاری از دستم برنمیاد.
جواب نمیدی؟
آره یا نه؟
زمان براتون اونقدر مهم نیست که برای بقیهمونه.
آقای دادستان، دادگاه فکر میکنه شاهد باید
اجازه داشته باشه هر توضیحی که درست میدونه بده.
امیدوارم دادگاه ندونه که بیرون این دادگاه یه سؤال اجتماعی بزرگ
در مورد احیای نازیسم وجود داره.
و یکی از اهداف متهم اینه که با تبلیغات از این دادگاه
اون رو تشویق و تداوم بده.
آقای دادستان، شاهد در جایگاه شاهد و اسکله متهم،
یه نگرش مغرورانه و تحقیرآمیز نسبت به این دادگاه داره،
که بهش فرصت دادگاه میده،
فرصتی که خودش به هیچ موجود زندهای نداد.
حکم پابرجاست، آقای دادستان.
البته باید به حکم دادگاه تمکین کنم، و فقط درخواست میکنم
شاهد راهی پیدا کنه جواب هاش کوتاه باشه.
میتونی سؤال رو تکرار کنی؟
با معاهده ورسای ازتون گرفته نشدن،
البته که اتریش با معاهده ورسای گرفته شد، چو هر دو مردهن.
هر دو این قلمروها آلمانی بودن.
حق ساده خود تعیین گری مردم بود.
نه، جالب میدونم چون همین الان شهادت دادی که خودتعیینگری مردم
اولین چیزی بود که گرفتی.
از همون اول، حذف یهودی ها از زندگی اقتصادی آلمان
یکی از مراحل طرح چهارساله تحت نظارت تو بود.
درسته؟
تا حدی درسته.
تا حدی.
آها.
دوست دارم یه مرور کوتاه
با تو از اقدامات عمومی که در مورد مسئله یهود انجام دادی بکنم.
اول، قوانین نورنبرگ رو اعلام کردی؟
بله، به عنوان رئیس رایشتاگ این کارم بود.
چه تاریخی؟
۱۵ سپتامبر ۱۹۳۵.
و اول دسامبر ۱۹۳۶، قانونی تصویب کردی که انتقال اموال
به خارج برای آلمانیها مجازات مرگ داره.
درسته.
این فرمان محدودیت شرکتهای خارجی بود.
بعد ۲۲ آوریل ۱۹۳۸، مجازاتهایی برای مخفی کردن
ماهیت یهودی یه بنگاه در رایش منتشر کردی.
مخفی کردن؟ بله
بعد ۲۶ آوریل ۱۹۳۸، فرمانی امضا کردی
که ثبت همه اموال یهودی داخل و خارج آلمان رو الزامی میکرد.
اگه من امضا کردم.
بعد فرمان ۱۲ نوامبر ۱۹۳۸، جریمه یک میلیارد رایشمارک
برای کفاره به همه یهودی ها تحمیل کردی.
آره، اما گفتم.
و همه خسارتهای وارد شده به اموال یهودی در شورشهای ۱۹۳۸
باید فوری توسط یهودی ها با هزینه خودشون تعمیر میشد،
و ادعاهای بیمهشون به رایش واگذار میشد.
جزئیات زیاد.
و فرمانی در ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۰،
دستور توقیف همه اموال یهودی در لهستان.
آره، بخشی از لهستان، استان سابق آلمان بود.
و ۳۱ ژوئن ۱۹۴۱، فرمانی که از هیملر و هایدریش خواست
برنامههایی برای راهحل نهایی مسئله یهود اجرا کنن
این درست نیست.
این فرمان رو خیلی خوب میشناسم.
ازت خواستم سند ۷۱۰، شماره مدرک یواسای ۵ رو نشون بدن.
فکر کنم باید تو صورتجلسه خونده بشه تا
بحثی در مورد ترجمه اش نباشه.
ممنون
این سند رو تو امضا کردی، مگه نه؟
درسته
اگه اشتباه میکنم اصلاحم کن.
مکمل وظیفهای که ۲۴ ژانویه ۱۹۳۹ بهت محول شد،
که در مورد رسیدن به، از طریق مهاجرت و تخلیه،
راهحلی برای مسئله یهود بهترین شکل ممکن بود.
اینجا بهت مأموریت میدم همه مقدمات لازم در مورد
سازمانی و مالی،
برای رسیدن به راهحل نهایی مسئله یهود رو انجام بدی.
گیرش انداخت.
تا اینجا درست میگم؟
نه، ترجمه ات درست نیست.
لطفاً ترجمه خودت رو بگو.
مکمل وظیفهای که بهت سپرده شد.
با توجه به شرایط فعلی، این مأموریت رو بهت میدم که همه مقدمات لازم
از نظر سازمانی، محتوایی و مالی رو انجام بدی.
حالا اینجا جمله اش راهحل کامل هست، نه راهحل نهایی،
برای راهحل کلی مسئله یهود.
راهحل کامل و کلی.
کامل و کلی، آره.
یه راهحل کامل و کلی.
میخواستی رئیس اساس اجرا کنه.
آره، اما دوست دارم توضیح بدم.
اوه، لطفاً.
این نامه رو برای هیملر و هایدریش فرستادم،
چون حدود ۱۸ ماه از اعلامیه ۲۴ ژانویه گذشته بود.
در ۱۹، پس امشب.
و هیملر خیلی کم کار کرده بود.
پس بهش مأموریت دادم کار مهاجرت یهودی ها رو سرعت بده.
مهاجرت، میگی این نامه در مورد مهاجرت بود.
تو خط اول نوشته.
این فقط جمله اوله.
- نامه ادامه میده که - تمایلم برای راهحل کامل مسئله یهود.
و با مهاجرت و تخلیهشون از آلمان،
نفوذ مالیشون رو تموم میکنه.
از وقتی که این سندی که نشونم دادی.
سؤال دیگهای برای شاهد داری، دادستان جکسون؟
آقای دادستان، شاهد مرخصه؟
یک سؤال دارم.
دادگاه فکر میکرد دادستان آمریکایی
امروز این شاهد رو بازجویی کنه.
ایالات متحده همیشه خوشحاله از همکار محترممون
از بریتانیای کبیر بشنوه.
فقط چند سؤال ساده، قربان.
بیشتر از این طول نمیکشه.
به این دادگاه گفتی
که سال ۱۹۴۲ یه کم از نفوذت با آدولف هیتلر کم شد.
درسته؟
فکر میکنم اینطور باشه، بله
ولی هنوز سال ۱۹۴۲ مارشال رایش آلمان بودی.
جانشین هیتلر، بله؟
بله، مارشال رایش بودم.
و به من میگی که کاملاً
بیخبر بودی سه میلیون یهودی سال ۱۹۴۲ کشته شدن.
بیخبر بودم.
سال ۱۹۴۳، حداقل ۸۰۰ هزار یهودی تو اردوگاهها اعدام شدن.
هنوز سال ۱۹۴۳ مارشال رایش بودی.
درسته؟
درسته
سال ۱۹۴۴، ۸۰۰ هزار یهودی دیگه در اردوگاهها مُردن.
هنوز مارشال رایش بودی.
سال ۱۹۴۴، درسته؟
درسته
در سال ۱۹۴۵، ۲۵۰ هزار، تخمیناً ۶ میلیون یهودی
در کل، به علاوه شهروندان شوروی و لهستانی.
مردم کولی، هنرمندان، دانشمندان،
نویسندهها، روزنامهنگاران، عکاسان،
فیلمسازان، آدمایی که نه در جنگ، نه زیر آتش دشمن،
بلکه توسط دولت آلمان نابود شدن.
دولتی که تو مارشال رایشش بودی، بالاترین پست سیاسی کشورت،
حداقل اینو بهم بده.
میگی هیچی نمیدونستی.
حالا که میدونیم
چه شد به ۶ میلیون یهودی باید بپرسم،
هنوز از هیتلر پیروی میکردی؟
بله
حتما
نظم!
نظم!
زنده باد هیتلر
سؤال دیگهای ندارم.
فکر کنم اینجا جای خوبیه برای تعویق جلسه امروز.
همه چیز خوب، کاملاً خوب.
زنده موندم.
راست گفتی.
نتونستم شکستش بدم.
نه بدون کمک.
گورینگ نمیتونه در برابر هیتلر بایسته.
اطلاعات باارزش، دکتر.
حالا چی؟
گورینگ دروغ گفت؟
همهشون همینن.
خوب میشیم.
داری میری؟
یه کار دیگه باید بکنم.
بهشون کمک کردی، مگه نه؟
آره.
دارم میرم.
میری؟
داری میری خونه؟
اومدم خداحافظی کنم.
حالا چیکار کنیم، دکتر؟
دست بدیم؟
میدونم دوستیم، داگلاس.
در موردش حرف بزن.
خداحافظ، هرمان.
اینجا برای الان.
متعجبم چی در مورد ما میگی.
حتی قبول میکنی که ما آدم بودیم؟
حکم دادگاه بینالمللی نظامی حالا خونده میشه.
30 سپتمبر 1946
هر متهم به نوبت خطاب میشه.
هرمان گورینگ.
شواهد نشون میده بعد از هیتلر،
تو برجستهترین مرد رژیم نازی بودی.
گناهت در عظمتش بینظیره.
سوابقت هیچ عذری نداره.
دادگاه بینالمللی نظامی تو رو به اعدام با دار محکوم میکنه.
رودولف هس
تو آخر صف مایی.
اعدامها برای نیمهشب امشب برنامهریزی شدن.
برای حفظ نظم، زندانیها تا ۱۱:۴۵ شب بیدار نمیشن
وقتی تو سلولهاشون بیدار میشن و آخرین آئینها پیشنهاد میشه.
ساعت ۸ شب، هشت روزنامهنگار منتخب به زندان میرسن.
دو فرانسوی، دو انگلیسی، دو آمریکایی، دو روسی.
خاموشی ساعت ۹:۳۰، وقتی دکتر دور نهایی عادیش رو انجام میده.
هر زندانی که کمک خواب بخواد، دارونما با جوش شیرین میگیره.
ساعت ۱۰، مطبوعات رو به دار میبريم،
در مورد مقدمات نهایی امشب براشون توضیح میدم.
اه، اما اون یکی رو بیرون میارم.
زندانی ها یکی یکی آورده میشن،
و فرصت دارن آخرین حرفهاشون رو بزنن.
بعدش...
- چی شده ؟ - گورلینگ، قربان
نه، نه، نه، نه،حرومزاده، عوضی!
این کارو میکنی.
مُرده، قربان، سیانور.
خدا لعنتت کنه
متأسفم، قربان.
ولی باید تصمیم بگیریم.
میتونیم اعدام های امشب رو لغو کنیم یا ادامه بدیم.
- ادامه بده، - قربان.
من، اون استرایکره، فقط داره از پوشیدن لباسش سر باز میزنه.
تو حقایق رو داری...
بالا
با هم انجامش بدیم.
بیا.
بذار نشونت بدم.
اسمش رو بپرس.
اسمم رو میدونی.
حرف آخر؟
در سال ۱۹۴۶ چیشد؟
البته نوشتی.
وقتی ببرهای ایرلندی دار زده میشن!
خودکشی با فریب با زهر از چوبه دار میگریزد:
۱۰ نفر دیگر به دار آویخته میشوند.
فرار کرد
راستشو بگم، دکتر کلی.
بعضی نتیجهگیری های کتابت رو باورنکردنی میدونم.
با نازی ها سروکار داشتی،
که باید قبول کنی آدمای منحصربه فردی هستن.
منحصربهفرد نیستن.
در هر کشوری در دنیا امروز آدمایی مثل نازی ها هست.
در آمریکا نه.
بله، در آمریکا.
الگوهای شخصیتی پنهان نیستن.
آدمایی هستن که قدرت میخوان.
و خب، میگی اینجا نیستن، من میگم مطمئنم هستن.
در آمریکا آدمایی هستن
که حاضرن از روی جنازه نصف مردم آمریکا رد بشن
اگه بدونن میتونن کنترل نصف دیگه رو به دست بیارن.
دکتر، لطفاً.
اونا تحریک میکنن!
نفرت!
کاری که هیتلر و گورینگ کردن، و کتاب درسیه.
و اگه فکر میکنی دفعه بعد که اتفاق بیفته،
میشناسیمش چون یونیفرم ترسناک نداشت،
دیوونهای.
بیشتر با پنلمون وقتی برگردیم.
آره، دعوتت نمیکنن برای بخش بعدی بمونی.
بریم.
فقط بدون،
مسخره کردن کشورمون احتمالاً بهترین راه فروش کتابت نیست.
رابرت جکسون به دیوان عالی بازگشت.
قوانین موردی که او در نورنبرگ وضع کرد
به پایه و اساس همه تعقیب های جنایات جنگی مدرن تبدیل شده اند.
هاوی تریست پس از دادگاه ها ارتش را ترک کرد
و خواهرش مارگوت را با خود به آمریکا برد.
او تا ۹۳ سالگی زندگی کرد.
کتاب داگلاس کلی شکست خورد. او هرگز کتاب دیگری ننوشت.
او بهطور فزاینده ایی آشفته شد که هیچکس به هشدارش توجه نمیکرد.
در سال ۱۹۵۸، پس از مبارزه ایی طولانی با افسردگی، کلی خودکشی کرد.
او از سیناور همانند هرمان گورینگ استفاده کرد.
تنها سرنخ توانایی انسان، کارهای انجامشده اوست. آر.جی. کالینگوود.
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSub
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.