Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ترجمه و زیرنویس: یوســف کارگر
بیکران
با شکوه و درخشان مثل یخ
قلمرو ملکۀ برفی بود.
دیوارهای قلعهاش
از برف های انباشته ساخته شده بود.
پنجره ها و درها
توسط بادهای گزنده تراشیده شده بودند.
بیش از صد اتاق وجود داشت
که توسط کولاکها شکل گرفته بودند
همۀ آنها وسیع
و درخشان و خالی بودند
و هر کدام در نور مسحورکنندۀ شفق قطبی غرق شده بودند.
منظرۀ شگفت انگیزی بود
برجِ یخــی
ژان؟
ژان؟
ساعت رو دیدی؟
میترسیدم رفته باشی!
اینجام.
عاشق زندگی جدیدم هستم! به یادتم.
پرورشگاه بُن سِکور (نام مؤسسات خیریهای که تحت حمایت کلیسای کاتولیک فعالیت میکنند)
ژان...
یه کابوس دیدم
نرو
دوست داری برات قصه بگم؟
بله
دانههای برف شروع به باریدن کردند...
و باد، چهرهای را آشکار کرد که سورتمه را میراند.
بانویی بلندقامت و زیبا
ساختهشده از یخِ خیرهکننده، اما زنده.
چشمانش مثل دو ستاره میدرخشیدند.
ولی بیقرارانه پرسه میزد.
خودِ ملکۀ برفی!
ملکه بچه را بوسید.
آغوشش خیلی سرد بود.
قلب بچه را منجمد کرد.
یک لحظه، فکر کرد دارد میمیرد.
ملکه گفت:
«بوسهای دیگر و خواهی مرد.»
بچه نگاهش کرد.
چقدر زیبا بود!
چقدر بینقص!
ملکه به او لبخند زد.
بچه به آسمان نگاه کرد.
و آنها پرواز کردند.
اوج گرفتند.
روی جنگلها و اقیانوسها
خیلی پایینتر...
باد یخی سوت میکشید.
خیلی بالاتر، ماه میدرخشید.
خیلی بزرگ و خیلی روشن.
هنگام سپیدهدم، بچه کنار پای ملکه خوابیده بود.
این واسه توئه.
یه مهرۀ جادویی برای محافظت ازت.
داری میری؟
چرا انقدر دیروقت بیرونی؟
اتوبوس رو از دست دادم.
حتماً مادرت خیلی نگرانه.
کجا زندگی میکنی؟
توی شهر.
نزدیک پیست یخ.
همونی که تو مرکز ورزشیه؟
اون یکی.
آها
- پیست کریسمس - آره
این خونه؟
دستت آسیب دیده؟
خیلی بامزه نیستی.
میرسونمت خونه.
بعد از یه دورِ سریع.
خیلی خوب اسکیت میکنی.
ممنون
خوابگاه جوانان کجاست؟
نمیدونم.
دنبال جایی برای خوابیدن میگردم.
متاسفم، نمیتونم کمکت کنم.
کات!
کات!
برف رو قطع کنید!
دوباره بریم. این دفعه بازتر.
یه برداشت دیگه.
صحنه رو خلوت کنید!
استفانی!
-الو؟ -آنیِس..
ژان؟ کجایی؟
هیچ پولی ندارم. میشه بهم زنگ بزنی؟
شمارهتو بده، بهت زنگ میزنم.
۶۳ ۹۱ ۲۴
بهت زنگ میزنم.
ژان، خوبی؟ کجایی؟
خیلی نگران بودیم.
خوبم!
تو خیلی جوونی که بری.
بیانکا!
رز دلتنگته.
از وقتی رفتی، غذا نمیخوره.
اینجاست، الان میدم بهش.
ژان...
رز؟
کِی برمیگردی؟
کریسمس
تا کریسمس خیلی مونده.
میدونی، من ملکۀ برفی رو دیدم.
اون تو زندگی واقعی حتی خوشگلتره.
پیشش میمونی؟
رز، اگه دختر خوبی باشی و غذا بخوری...
یه چیزی از قصرش برات میارم.
قول؟
قول
بیانکا
بیانکا لیگوریو
بیانکا لیگوریو
راحت باش!
من استفانی هستم سلام
بیانکا
بیانکا اسم قشنگیه.
اینجا چیکار میکنی؟ سیاهی لشکری؟
آره...
منظورم اینه، نه.
اینجا میخوابیدم.
جای دیگهای ندارم که برم.
به خودت آسیب زدی؟
چیزی نیست.
با من بیا.
بگیرش. یکی دیگه دارم.
ممنون
از لباس ملکه؟
از زمین پیداش کردم.
من دزد نیستم.
اگه ملکه بفهمه، پشیمون میشی.
خانوم وندنبرگ، همه آمادهان.
اسمت چیه؟
بیانکا
بیانکا
دستکشم رو لازم دارم.
تو کی هستی؟
یکی از سیاهی لشکرها هستم.
زود باش
بقیه لباس پوشیدن.
خانمها، ساعت هشتونیم شروع میکنیم.
یکی دیگه؟
همونجا نایست، بیا اینجا.
سر صحنه، مراقب کریستینا باشین.
همه چی رو میبینه و میشنوه.
اگه یه چیزی ناراحتش کنه، رحم نداره.
وایسا! کات!
کات!
کریستینا؟
کریستینا!
میشه حرف بزنیم؟
دوباره شروع شد
از این بدخلقیهاش خسته شدم.
دیوونۀ خونخوار!
به کسی آسیبی نرسید.
استراحت میکنیم.
وقتی کریستینا آماده بود، ادامه میدیم.
با لباس توی اتاق گریم نگهشون دار.
کریستینا، در رو باز کن!
کریستینا
کریستینا، لطفاً در رو باز کن!
کریستینا؟ در رو باز کن!
پایین سرِ صحنه منتظرت میمونم.
منم. به مکس بگو بیاد بالا.
همین الان
خوب میشه
این ملکه خیلی سختگیره.
یه مستبد واقعی.
کریستینا، اون هرچی که هست، تو خیلی سرتری.
اون یه هیولاست.
هیچوقت تموم نمیشه.
تو خیلی زیبایی.
هیچی درست نیست.
نه گریم،
نه نورپردازی،
نه لنز،
و این خیرگی نور تو چشمهام شکنجهست...
دینو، چطور میتونم بازی کنم وقتی هیچی نمیبینم؟
تو فوق العادهای.
باید دوباره انجامش بدیم.
لطفاً..
همهاش باید دوباره انجام بشه.
تو بیانکا هستی؟
بله
خانم وندنبرگ میخواد ببیننت. همین الان
بیا نزدیکتر.
گاز نمیگیرم.
تو دوستداشتنی هستی.
چند سالته؟
بیست سالمه.
دروغگو...
خیلی جوونتری.
ماه پیش بیست سالم شد.
باورم نمیشه!
از سیاهی لشکرهای مایی؟
از کار کردن تو این فیلم خوشت میاد؟
بله
خیلی زیاد.
من عاشق ملکۀ برفیام.
داستان رو از حفظ بلدم.
از چیاش اینقدر خوشت میاد؟
همه چیزش.
عاشق ملکهام.
عاشق اینم که اون فناناپذیره.
ولی تنهاست.
قلمرو خودش رو داره.
برای همیشه مال اونه.
فکر میکنی این کافیه؟
میدونی، اون شب...
توی صحنه...
دیدم که مثل یه موش کوچولو قایم شدی.
نشون بده چی ازم برداشتی.
الان به هم پیوستیم.
تقصیر کریستینا است...
چی؟ اون اصلاً اونجا نبود.
کلاغه ترسید، همین.
اون روز، انداختش روی من.
میخواست بهم حمله کنه.
اون کاملاً دیوونهست.
ببخشید... کارم تمومه.
نگاه کن.
برگرد.
باشه، خوبه.
سکوت لطفاً!
یه نگاه بنداز، فلیکس.
- اسمت؟ - بیانکا
مستقیم رو به جلو رو نگاه کن و سرت رو ثابت نگه دار.
یکم به راست.
تمومه.
- از پرندهها نمیترسی؟ - نه
قاب خوبه؟
بله
باشه، موهاش رو چک کن، لطفاً.
آمادهایم؟
استفانی، بجنب، بیا صحنه رو جمع کنیم.
دوربین، بره.
دوربین، بره لطفاً.
سرعت.
تکون نخور.
نور.
برف.
حرکت.
- در مورد فیلم بعدیام گفتم؟ - نه
اسمش «دختری که میترسید» هست.
از چی میترسید؟
همهچی.
یه جور تریلره.
مثل هیچکاک!
- اسمشو شنیدی؟ - البته
دربارۀ...
میخوایم برنامه رو عوض کنیم.
پس سهشنبه میتونی زودتر بری.
و چهارشنبه تمام تلاشمون رو میکنیم که تو رو زودتر آف کنیم.
بیانکا
تو طلسم خوششانسی منی.
دینو؟
بله، کریستینا؟
میخوام بیانکا جانشین کلوئی بشه.
بسیار خب، ایدۀ خوبیه.
بریم یه جا یه چیزی بنوشیم.
به حسابِ من.
یه ساعت دیگه بیرون ببینمت.
اینجا چیکار میکنی؟
منتظر کریستینام.
من رو به یه نوشیدنی دعوت کرد.
اون یه ساعت پیش با شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدش رفت.
امکان نداره!
استودیو داره بسته میشه. دیگه کسی نمونده.
یادش رفت.
کریستینای کلاسیک.
فراموشش کن.
شب بخیر
بیکران
با شکوه
و درخشان مثل یخ
قلمرو ملکۀ برفی بود.
دیوارهای قلعهاش
از برف های انباشته ساخته شده بود.
پنجره ها و درها
توسط بادهای گزنده تراشیده شده بودند.
بیش از صد اتاق وجود داشت
که توسط کولاکها شکل گرفته بودند.
همۀ آنها وسیع
و درخشان و خالی بودند.
و هر کدام در نور مسحورکنندۀ
شفق قطبی غرق شده بودند.
منظرۀ شگفت انگیزی بود.
در قلب آن،
ملکۀ برفی تخت پادشاهی خود را داشت.
او گفت که آنجا نشسته بود...
بر آیینۀ خرد...
تنها...
و بهترین آیینه در جهان.
آیا من هم ناپدید خواهم شد؟
آیا من هم ناپدید خواهم شد؟
کات
تمومه
آفرین، عزیزم.
بریم.
دروازه رو بررسی کن و بریم.
خب، این سکانس شصت و هشته؟
درسته
کات!
کلوئی، خوبی؟
دست نزن.
ضدعفونیکننده هست؟
جعبۀ کمکهای اولیه رو بیار، زود باش!
دست نزن
طفلکی کلوئی!
اون برای بازیگر شدن ساخته نشده بود.
تو جایگزینش میشی.
عالی میشه، نه؟
از جاسوسیکردنِ من لذت بردی؟
این دفعه باید در عوض، چیز خیلی خاص در عوض بهم بدی.
نمیتونی تو سوراخموشِ کوچیکت بمونی.
یه جای مناسبتر برات پیدا میکنیم.
بیانکا؟
بله
عصر بخیر
من مَکسام.
کریستینا یه اتاقِ هتل برات رزرو کرده.
باید تو رو اونجا برسونم.
بیانکا!
بگیرش.
تو دوست کریستینا هستی؟
من دکترش هستم.
وقتی همسن تو بود، دیدمش.
حالش خوب نبود.
من دکتر و دوستش هستم.
هر وقت میاد اینجا، با هم وقت میگذرونیم.
اون موقعها چطوری بود؟
مثل یه حیوون وحشی بود.
به شدت قدرتمند...
و به طرز وحشتناکی آسیبپذیر.
اتاق به اسمِ خانم لیگوریو.
بله، قربان
اتاق بیست.
پس کریستینا چی؟
اون داره استراحت میکنه.
بیانکا
گوش کن
ملکه انتظار داره اونایی که دوستش دارن...
خودشون رو قربانی کنن.
و برای اونایی که دوستش دارن، این فداکاری یه خوشحالی بزرگه.
فهمیدی؟
«بازگشت ملکه»
در سن شانزده سالگی،
قبل از ملاقات با تهیهکننده پلآندره شول.
عصر بخیر
اتاق خانم وندنبرگ کدومه؟
خانم وندنبرگ مهمان اینجا نیست.
کریستینا وندنبرگ!
بازیگر زن!
خانم وندنبرگ اینجا نیست.
دیشب دنبالت گشتم.
گفتن تو توی هتل نمیمونی.
من از هتلها خوشم نمیاد.
این عکس رو پیدا کردم...
تو مقالهای دربارۀ تو.
از نوجوونی عکسهام منتشر شده.
حتی قبل از اون.
این من رو از پرورشگاه دور کرد.
ولی هر طوری شده، فرار میکردم.
و تو؟
خانوادهات کجان؟
ندارم!
منم توی پرورشگاه بزرگ شدم.
هیچکس نمیخواست به فرزندی قبولت کنه؟
شاید نمیخواستم به فرزندی پذیرفته بشم.
پس هیچکس رو نداری؟
مادرم رو داشتم.
خیلی دوستش داشتم.
حتی اگه...
هیچوقت نذاشت بیرون بازی کنم.
همیشه میگفت...
دنیا پُر از خطره.
که ممکنه اتفاقات وحشتناکی بیفته.
مخصوصاً برای یه دختر کوچولو.
وقتی من شش سالم بود رفت.
رفت؟
اون...
اون قرصهای زیادی خورد...
دیگه هیچوقت بیدار نشد.
من بودم که پیداش کردم.
خیلی سرد بود.
و خیلی زیبا.
فردا یه چیز شگفتانگیز نشونت میدم.
کجا داریم میریم؟
میبینی...
هر اتفاقی که بیفته، ما برای همیشه به هم پیوند خوردیم.
اینجا رو دوست داری؟
بله
و من؟
من رو دوست داری؟
بله
بیشتر از هر چیزی؟
بله
میتونیم بریم.
با هم.
امشب
بریم؟
ناپدید شو!
بیانکا...
احمق کوچولو!
میخوام ببینمش.
فکر خوبی نیست.
لطفاً
هرطور که خودت میخوای.
اومدم پیشت باشم.
واقعاً؟
گفتی ما به هم پیوند میخوریم...
برای همیشه.
اینجا واسه چی اومدی؟
چی میخوای؟
واقعاً
یه چیز راحت؟
آروم؟
اطمینانبخش؟
لطفاً، بس کن.
یه مادر؟
منو ببخش.
بیانکای کوچولوی من...
اسمم بیانکا نیست!
ملکه خیلی زیبا بود، اما بسیار ناشاد.
اون میتونست هر کاری که میخواد بکنه...
و آنچه میخواست...
آسیب رساندن بود.
ملکه از همۀ کسانی که دوستش داشتند فداکاری میخواست.
ژان عاشق ملکه بود.
ولی نه آنقدر که زندگیش رو تسلیم کنه.
پس تصمیم گرفت فرار کنه.
ولی اون یه کریستال از لباس ملکه دزدیده بود.
و هر کس که به اون نگاه میکرد...
میتونست قلمرو ملکه رو با تمام شکوهش ببینه.
و حتی بهتر،
داخل این کریستال،
میشد هزاران قلمرو دیگه رو دید.
ترجمه و زیرنویس: یوســف کارگر
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.