Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
یه جایی توی دوران کاری هر جراح پیش میاد...
که تازگی کار از بین میره و یکنواختی شروع میشه.
دکتر ویلسون؟
خانم سالازار که کوریو داره، باید متخصص زنان و زایمان ببینتش.
آها، آره.
باشه. آره، تو راهم. اوکی.
هوو...
اوه، نه. از این طرف. آره.
میری سر کار. همون روشها رو بارها و بارها انجام میدی.
دیر میرسی خونه. غذای مونده رو مستقیم از تو یخچال میخوری. میری میخوابی.
میشه تمومش کنی؟ دارم سعی میکنم یه مینی یخچال جدید بخرم.
نه، باید ده تا بشه.
اینجا مثل یه شهر طلایابیه متروکست.
با کاندوم.
اون یکی عمداً بود.
بعدش بیدار میشی و دوباره همه چی رو از نو انجام میدی.
دقیقاً وقتی که تو روال کار غرق میشی، همون لحظهست که اتفاق میفته.
داره کُد میشه. دوباره؟
همون موقعست که با بیماری آشنا میشی که زندگیتو عوض میکنه.
شروع ماساژ.
چه جفتی شدیم، نه؟
من و اسلینگم، و تو و درخشش... سی هفتهت.
عالیه. درخشش عالی. کارم اینجا تقریباً تمومه.
وقت بذار. من روی یادداشتها کار میکنم.
اسکوت و لونا هنوز پدر و مادرتو فراری ندادن که برن؟
نه، امیدوارم که نه. ما به هر کمکی که بتونیم احتیاج داریم.
ولی خوشحال میشم مامانم دست از سر کچل کردنم برداره.
واسه غسل تعمید دادن دوقلوها.
من قبلاً بهش گفتم که باید حداقل صبر کنیم تا وقتی که
هشت هفته بشن. هجده.
جدی میگی؟
میشه یه نگاهی به پذیرش جدیدمون بندازی؟
من شیفتم تمومه. بگو دکتر مارکوس انجامش بده.
یه حادثهای پیش اومد. یه پارچ آب سمتش پرت کرد.
خب، میتونی سرزنشش کنی مگه؟
اِم، میخوای همینجا کار کنی؟ من زیاد طولش نمیدم.
آره. عالیه. باشه.
لحظهی سرنوشته.
میلین لب خطه. این ضربه بازی رو میبره.
هی! خطا!
یه بازی ساختگیه.
فکر میکنی کجا داری میری؟ خونه.
ما باید تو اتاق عمل باشیم، نه اینکه وقتمون رو سر پروژه مورد علاقهی بیلی هدر بدیم.
دکتر کوان.
که داره مراقبتی رو ارائه میده که مردم به شدت بهش نیاز دارن.
آه، شیک شدی. برنامههای بزرگ داری؟
اِم، اگه منظورت شام با شوهرمه و بدون بچه، پس آره.
اِم، غایبین امروز، پیگیری کنید.
سعی کنید وقت دیگه تنظیم کنید.
مرسدس هرناندز؟ دوباره؟
ولی نسخه سندرم تخمدان پلیکیستیک و دیابتش ماهها پیش منقضی شده.
اون ماه مارس به خاطر کتواسیدوز دیابتی بستری شده بود.
نمیتونی یه بیمار رو مجبور کنی که بیاد و تو رو ببینه.
تنها کاری که میتونی بکنی اینه که... پیگیری کنی.
خوبه. یادت نره قبل از اینکه بری، تختها رو دوباره آماده کنی.
و اگه چیزی خواستی، به کس دیگه زنگ بزن.
و، میلین. آره. بله؟
کاندوم اسباببازی نیست.
آره. شروع میکنم به آماده کردن تختها.
چی، آدامز هنوز اینجا نیست؟ نه.
مادرم همیشه میگفت "زود رسیدن یعنی به موقع رسیدن، به موقع رسیدن یعنی دیر رسیدن، و دیر رسیدن یعنی..."
"غیرقابل قبول." بابای منم همینو میگه.
اِم، و من الان برای یه عمل ترمیم فتق دیرم میشه.
میشه کارای اولیه یه بیمار جدید انتقالی از واشون رو انجام بدی؟
البته.
ممنون. و به آدامز بگو یه لطفت به گردنشه.
آره.
اوه، عالیه. اول دوجی هاوزر، حالا هم باربی حامله.
امی، من دکتر ویلسون هستم و اومدم که دهانه رحمت رو معاینه کنم. مشکلی ندارین؟
دکتر واقعی هستی؟ یا یه تازهکار مثل اون یکی؟
من دستیار زنان و زایمان هستم، یه جراح عمومی با بورد تخصصی.
و تنها گزینه دیگهت در حال حاضر.
باشه. قبوله.
من یه زایمان طبیعی بدون دارو میخوام.
احتمالاً اینجا یه چیز غریبهست.
ولی زنها هزاران ساله که دارن این کارو میکنن.
باشه. چهار سانتیمتر دهانه رحمت باز شده. بیا یه نگاهی بندازیم.
درسته.
باشه، بچهت بریچه. داره با پا میاد.
میدونم. باید تا الان میچرخید ولی داره اذیت میکنه.
باشه، میتونیم سعی کنیم با روشی به اسم...
چرخش سفالیک خارجی، بچرخونیمش، ولی اگه جواب نده...
به سزارین احتیاج پیدا میکنی.
آنلاین خوندم که هنوزم میشه یه بچه بریچ رو طبیعی به دنیا آورد.
ممکنه ولی متاسفانه برای نوزاد پرخطره.
پس ما معمولاً...
سزارین تو برنامه زایمانم نیست.
باشه. سعی میکنم با فشار دادن روی شکمت بچرخونمش.
اگه اپیدورال گرفته باشی، احتمال موفقیتش بیشتره.
اینم تو برنامه زایمانم نیست.
وقتی میگم زایمان طبیعی و بدون دارو میخوام...
من زایمان بدون دارو میخوام، باشه؟
میفهمم. اِم، یه دقیقه بهت فرصت میدم.
و بعد برمیگردم تا روش چرخوندن رو انجام بدم.
خانم ایوانز، سلام من دکتر گریفیث هستم. حالتون چطوره؟
آمادهی جشن.
خوشحالم که میشنوم. مید؟
آره، یه لحظه.
رجینا ایوانز، 51 ساله، با نارسایی احتقانی قلب مراجعه کرده،
نارسایی کلیه، و ذاتالریه اکتسابی از بیمارستان.
در شرایط پلیآرتریت ندوزا، یا پن
که چی هست؟ نوعی نادر از واسکولیت
اوهوم. به عبارت دیگه
یک پام لب گوره و اون یکی پام رو پوست موز
اکسیژن چهار لیتر از طریق کانولای بینی داره و بومکس استریپ.
اوهوم. به گری-اسلون خوش اومدی.
اوهوم. برنامه چیه؟
اوه. خب، یه اتندینگ رو صدا کنیم؟
اون به سیبیسی، سیامپی، کوآگ، کشت خون
ایکیجی و سیتی اسکن قفسه سینه و شکم نیاز داره.
درسته. آره. رو چشم.
برمیگردم که بهت سر بزنم.
چند تا عکس توی اون کیف هست.
عزیزم، میشه لطف کنی و اونارو برام بیاری؟
حتماً.
آه، آره.
من اتاقهای بیمارستان زیادی دیدم. عکسها کمک میکنن اینجا رو شبیه خونه کنن.
همیشه دلم میخواست برم پاریس. بهترین شهر روی زمین.
شما سرآشپزی؟
بازنشسته شدم، ولی هنوزم مهمونی شامهای فوقالعادهای میگیرم.
چرا عکس مامان من رو داری؟
سلام، اِمم... خانم هرناندز. دکتر کوان هستم راجع به وقت ملاقات امروزتون.
میخواستیم دیابتتون رو چک کنیم. لطفاً برای وقت مجدد با ما تماس بگیرید.
هوم. سه تا از وقتهای ملاقاتش رو از دست داده.
میدونم گاهی اوقات مشکل نگهداری بچه داره ولی معمولاً زنگ میزنه.
اتوبوسم رو از دست میدم. میخوای منو برسونی خونه؟
تو اون سر شهر زندگی میکنی.
اگه با کیک رشوهات بدم چی؟
مال تست هفته پیش مکس و اروین هست
ولی کیک ردولوت هنوز خوبه.
یعنی نه؟ ام... میرسونمت خونه.
ولی سر راه یه توقف میکنیم.
ماشینت بیرون نیست؟
چند تا چیز لازم دارم.
تو دختر نیسی و وینی؟
سیمون. تو با مامانم دوست بودی؟
دوست؟ دختر! ما به هم چسبیده بودیم.
بغل دست هم بزرگ شدیم.
باورم نمیشه. سیمون گریفیت اینقدر بزرگ شده و دکتر شده.
در واقع جراح.
مامان جویس باید خیلی افتخار کنه.
مامانبزرگ رو میشناسی؟ اون اساساً مثل مامان دومم بود.
هنوز با اون یا بابام حرف میزنی؟
خب، ارتباطمون قطع شد. فکر کنم بعد از مامانت...
من یادآور خاطرات دردناک میشدم.
کسی هست که برات زنگ بزنم؟ نه.
مامانم رفته یه کروز مخصوص سالمندان تو قطب جنوب.
اگه نظر منو بخوای، سرده ولی اون تنها خانوادمه.
این ممکنه یکم سرد باشه.
یادم بنداز که هیچوقت تو ساعت شلوغی از خونه آملیا راه نیفتم.
مسئولیت من نیست.
هی. سلام، من دکتر آدامز هستم. از این به بعد من مسئول درمانتون هستم.
وقتی دکتر گریفیت من رو در جریان امور قرار بده، میریم برای سیتی اسکن، باشه؟
خوبه. گریفیت؟
آره، همین الان میآم. فقط میخوام اکو قلبش رو تموم کنم.
اینجا از کروز مامانم سردتره.
میگم پرستار یه پتو دیگه برات بیاره.
من منظورم خودم نبودم.
هی، من یکم طول میکشه.
بیمارم در فاز فعال زایمانه و بچهاش بریچ هست.
عالیه.
هی، تو کی با مامانم راجع به غسل تعمید دوقلوها حرف زدی؟
اوم...
دو روز پیش؟
اون به من گفت که تو نمیخواستی راجع بهش حرف بزنی.
فکر کردم دارم بهت لطف میکنم.
فکر میکردم مذهبی نیستی.
مگه من گفتم مذهبی نیستم؟
داشتی میرفتی کلیسا و من متوجه نشدم؟
نه، ولی این به این معنی نیست که به خدا اعتقاد ندارم.
اوه، باشه.
اوم...
خدا رو تعریف کن. چی؟
فقط میخوام بدونم خدا برای تو چیه.
خدا، اوم...
خدا، من... نمیدونم.
مثل پورنه. وقتی میبینیش میفهمی چیه.
باشه، تو همین الان خدا رو با پورن مقایسه کردی؟
وقتی از دهنم اومد بیرون، حس بدی داشتم.
ولی، اِمم، اصلش هنوزم صادقه.
تا حالا کلیسا رفتی؟
آره، دبیرستان همیشه میرفتم کلیسای کرهایها
برای غذای مجانی، همیشه.
این کمکی به حرفت نمیکنه.
چرا داری ازم بازجویی میکنی؟ من...
من فقط دارم سعی میکنم بفهمم.
باشه.
اوم...
حرف زدن با مامانت منو یاد...
شبهایی که تو حیاط کلیسا غذا میخوردم
و یواشکی نگاه میکردم به گروه جوانان
یا مطالعه کتاب مقدس سالمندان.
و این یه جامعهای بود که من هیچوقت نداشتم و میخوام بچههامون داشته باشن.
پس مامانم رو تو تاثیر گذاشت. غسل تعمید که قربانی کردن نیست.
فقط ریختن آب روی سرشونه.
و وارد کردنشون به مذهبی که من بهش اعتقاد ندارم.
و تا چند دقیقه پیش فکر میکردم تو هم اعتقاد نداری.
خب...
کجا میری؟ تا یه بچه سرسخت رو برگردونم. برو ببین!
این عجیبه.
میدونی ممکنه به خاطر این اخراج بشیم؟ یا ازمون شکایت کنن؟ یا هردوش؟
به نظر میاد که هیچکس خونه نیست، به هر حال.
بریم. عالیه.
سلام. کیه؟
شب بخیر. ببخشید مزاحم شدیم.
ما دکترای کلینیک النا بیلی هستیم.
و دنبال مرسدس هرناندز میگردیم. ایشون اینجا هستن؟
شما دکتر هستین؟
بله. مرسدس بیمار منه.
مرسدس دخترمه. خیلی حالش بده.
لطفاً از اینجا بیاید تو.
اسپانیایی بلدی؟
امم، چند سال تو دبیرستان خوندم ولی هیچوقت واقعاً یاد نگرفتم.
شما دکتر هستین؟ بله. بله، هستم.
میخوای بنیتا رو ببینی؟ اون یه ولوسیراپتوره.
آره.
میخواستم زنگ بزنم.
اشکالی نداره. اشکالی نداره.
یادم رفت امروز مدرسه خاوی نیمه وقت بود.
و مادرم هم نتونست نگهش داره.
شما همیشه میاین خونه مردم؟
من و همکارم دکتر میلین فقط خواستیم مطمئن شیم حالتون خوبه.
یکم خستهام، ولی چی جدیده؟
ادبم کجا رفته؟ بذارید یه چیزی واسه نوشیدن بیارم.
نه، نه. بلند نشید. لازم نیست.
اشکال نداره. اشکال نداره. اشکال نداره.
حرکت نکنید.
خوبه.
آدامز تنهات گذاشت؟
خانم سیمز ایست کرد.
اون گفت وقتی اسکنها آماده شد بهش زنگ بزنم. برو بیرون!
اونجا چطوری دوام میاری؟
سیمون، تویی؟
منم. اسکنهات فقط یه دقیقه دیگه طول میکشه.
چرا اینترن منو بیرون کردی؟ کارای خودتو گذاشتی گردنش.
ما هم همیشه همینطوری تنها میموندیم.
میشه بذاری کارمو انجام بدم؟ من...
خب، اون تو شریان مزانتریک فوقانیش آنوریسم داره.
این درد مبهم شکمش رو توضیح میده.
آره، یه استنت نیاز داره. به وبر زنگ میزنم.
باشه، اونو میخوای؟ مال خودت.
میرم به بیست تا بیمار دیگهم سر بزنم.
تب ۱۰۲ درجهاس. دلدرد یا سرفه هم داری؟
نه. هیپوگلیسمی نیست.
قند خونش بالاست، ۳۴۹.
خب، انسولینت رو میزدی؟
نسخهم تموم شد.
مکمل میخوردم و سعی میکردم غذامو بهتر کنم.
بله. میتونیم بهتون یه آمپول انسولین بزنیم؟
آره
این بنیتوئه. آمم...
از آشناییت خوشبختم، بنیتو.
اونم هشت سالشه مثل من و اینم دوستش جاشه.
میدونستی ولاسیراپتورها باهوشترین دایناسورها هستن؟
اونا میتونن ۲۴ مایل در ساعت بدوَن.
خاوی، لطفاً!
میتونم برم بیرون؟ حوصلم سر رفته.
Vamos para tu cuarto
خب، یه نیش کوچیک.
ببخشید. متاسفم.
من... یه مدت پیش انگشت پام خورد به جایی. خوب نمیشه.
اِم... میشه یه نگاهی بهش بندازیم؟
اوهوم.
اوه. مرسدس، باید بری بیمارستان.
ما بین دو تا بیمه هستیم.
گری-اسلون برنامههایی داره که میتونه کمکت کنه.
جاوی اگه موقع خواب اینجا نباشم، قشقرق به پا میکنه.
این یه عفونت جدیه.
فردا میتونم بیام کلینیک. لطفا.
باشه، نظرت چیه یه آنتیبیوتیک وریدی بهت بدیم؟
و بعد همین الان بافت عفونی شده رو پاکسازی کنیم؟
بچه سرسختی میکنه و مامان هم دارو نمیخوره.
داری چیکار میکنی؟
دارم یه لیست از تمام دلایلی درست میکنم که غسل تعمید دادن بچههامون هیچ منطقی نداره.
امشب هر اتاقی که میرم توش، هیچکس به نظر من اهمیت نمیده.
شماره یک. شغل تو سقط جنینه.
این چه ایرادی داره؟
پیام متناقضی میده.
خیلی از مسیحیها به حق انتخاب زن معتقدند.
شماره دو، اسکوت و لونا غسل تعمید داده نشدن.
و اتفاقاً تو هم همینطور.
خب، فکر میکردم میتونیم همزمان به لونا هم برسیم.
برای اسکایوت باید با آملیا صحبت کنی، ولی...
باید با من راجع به اسکایوت حرف میزدی، و من عمراً قبول نمیکردم.
خب، حالا داری پناه میبری به بازی با کلمات. مورد شماره سه.
باشه، میدونی، من... من خیلی خستهام و دیگه از این وضعیت بریدم.
مذهب تنها جامعه موجود نیست.
اجتماع میخوای؟ بذار برن ورزش کنن.
من راجع به یه جامعه معنوی صحبت میکردم.
منم همینطور. ببین، فقط یه دلیل به من بده که این حتی ذرهای هم منطقی باشه.
هفت تا دلیل بهت میدم، یکی برای هر ماه.
که من نه یه دونه، بلکه دو تا از بچههای تو رو حمل کردم.
با پزشک سرپرست صحبت کردم.
امشب سعی میکنیم کمکم این سرمها رو ازت قطع کنیم.
و صبح برنامهریزی میکنیم که آنوریسم رو برطرف کنیم.
هنوز باورم نمیشه دختر دنیس وارد دکتر منه.
هنوز باورم نمیشه تو مامانم رو میشناختی.
مادربزرگت هنوز اون ماشین قراضه قدیمی رو داره؟
شورلت؟ آره.
چند سال پیش فروختش. اوه. حیف شد.
ما اون رو کش میرفتیم - یعنی همیشه قرض میگرفتیم.
الان تو آسایشگاهه. آلزایمر گرفته.
دیدنش سخته. یه ذهن بینظیر داشت.
اوه. شوخی نمیکنی!
یه بار من و مامانت مشروب مامان جویس رو ریختیم تو قمقمه.
و بعد بطریها رو با آب و کولاِید پر کردیم.
فکر میکردیم خیلی زرنگیم.
وقتیم که خواستیم یواشکی بریم بیرون، قمقمهها خالی بودن.
هیچی رو نمیشد ازش قایم کرد.
تو و مامانم این کارو کردین؟
این که چیزی نیست.
بابام میگفت مامانم هیچوقت اهل مهمونی نبود. خیلی رو درساش تمرکز داشت.
پس هنوزم حالگیره.
بابام یه پدر فوقالعادهست.
که معلومه همه ماجرا رو برات تعریف نکرده.
یه کیسه بومِکس دیگه آوردم. یا میتونم بعداً برگردم.
نه، ادامه بده. باید بذارم استراحت کنی. برمیگردم سرت میزنم.
خب، سرم وصله و آنتیبیوتیک شروع شده.
انگشت پات چطوره؟
نکروز کرده، ولی دارم سعی میکنم تا جایی که بشه بافت مرده رو بردارم.
این رو حس میکنی؟ نه زیاد.
خب، خوبه.
باید امروز میاومدم درمانگاه. باید یه دوست پیدا میکردم که جاوید رو نگه داره.
نه، اشکالی نداره. واقعاً درکت میکنیم.
داری بهترین تلاشتو میکنی.
جاوید خوششانسه که مادری مثل تو داره که اینقدر بهش اهمیت میده.
اون تمام دنیای منه.
میتونی انگشت پات رو یه کم به چپ حرکت بدی؟
آره، البته. بله، همینطوره.
این چیه؟ این... این... اوه...
عالی داری انجام میدی. عالی داری انجام میدی. نفس عمیق.
نه، وایستا! دیگه نمیتونم تحمل کنم.
مطمئنی نمیتونم چیزی برای کم کردن انقباضات بهت بدم یا یه اپیدورال؟
کدوم قسمت «نه» رو متوجه نمیشی؟ این دردت رو کم میکنه.
من... من درباره اثر دومینو شنیدم.
تو این کارو میکنی، من دچار عوارض میشم، و یه چیز به چیز دیگه میرسه.
و یهو یه سزارین اورژانسی دارم.
اگه نتونم بچه رو بچرخونم، ممکنه چارهای نداشته باشی.
حتماً به خاطر همینه که نرخ مرگ و میر مادران ما سر به فلک کشیده.
لازم نیست از من خوشت بیاد یا بهم احترام بذاری.
ولی من یک دکترم و آموزش دیدم تا از تو و بچهات مراقبت کنم.
و تو داری این کار رو غیرممکن میکنی.
پس یا میتونی درد رو تحمل کنی در حالی که من این کار رو انجام میدم.
یا بذار یه کوفتی دارو بهت بدم.
من... من شوهرم رو میخوام.
باشه. براش زنگ میزنیم.
نمیتونید.
اون سه ماه پیش فوت کرد.
ما اینجا نیومدیم که یه انگشت پا رو قطع کنیم.
من قصد قطع کردنش رو نداشتم. خودش افتاد.
ایشون عفونت پای دیابتی داره که احتمالاً داره پخش میشه، یعنی...
احتمالاً باید خیلی بیشتر از فقط انگشت پاش رو برداریم.
ممکنه کل پاش رو از دست بده.
هی، مرسدس. امم...
عفونتت داره بدتر میشه. باید به آمبولانس زنگ بزنم.
نه، خواهش میکنم، التماست میکنم.
به محض اینکه بستریت کنیم، به برنامه کمک مالی خبر میدیم.
مسئله پول نیست.
اگه نری، ممکنه بمیری.
ببین، و ما میخوایم کمکت کنیم.
مردم اداره مهاجرت رو کنار بیمارستان دیدن.
اگه برم، ممکنه منو دستگیر کنن. اقامتم چند ماه پیش باطل شد.
و برادر دوستم، هفته پیش، آیسیئی ماشینش رو محاصره کردن.
همه شیشههای ماشینش رو شکستن و از پاهاش کشیدنش بیرون.
هنوز نمیدونیم کجا بردنش.
من... من خیلی متأسفم.
تمام زندگی ما اینجاست.
مدرسه پسرم، تیم فوتبال و کلیسای ما.
نمیتونن ما رو از اینا دور کنن. منو نمیتونن ازش دور کنن.
میدونم که میترسی.
ولی به کمک بیشتری نیاز داری تا چیزی که ما اینجا میتونیم بهت بدیم.
و ما هر کاری از دستمون بربیاد برای حفظ امنیتت انجام میدیم.
حتی خودمون میبرمت. آره.
نمیتونم. خیلی خطرناکه. خواهش میکنم.
باید ببریمش بیمارستان. میدونم.
واقعاً؟ چون چند ساعت پیش...
فکر میکردی اینجا ازش مراقبت کنیم ایده فوقالعادهایه.
خواهش میکنم! لطفاً با ۹۱۱ تماس نگیر.
نمیگیرم. ولی دارم برای کمک زنگ میزنم.
حالا، وضعیتت داره بهتر میشه، پس بعضی از سرمهات رو قطع میکنیم.
بهتر به نظر میرسی.
مثل مردهها شدم و خودت هم میدونی.
قصد نداشتم درباره بابات بد بگم. اون مرد خوبیه.
آره، اون بهترینه.
و سرزنشش نمیکنم که مامانتو مثل بت میپرسته.
تمام عمرم شنیدم که اون شاگرد اول بود و قهرمان والیبال.
آره بود، ولی روح مهمونی هم بود.
یه بار رفتیم کنسرت "ترايب کالد کوئست".
با سیگارهای دستپیچ قایم شده تو کفشاش. بس کن!
ما رو به پارتی خصوصی ویآیپی هم برد.
وقتی رسیدیم خونه، خورشید در اومده بود.
و مامان جویس جلوی چمن خونه منتظرمون بود.
حتماً از عصبانیت آتیش گرفته بود. اوه!
مامانت چند هفته تو خونه حبس شد. اوه، ولی ارزشش رو داشت!
زندگیت خیلی هیجانانگیزتر از مال من به نظر میرسه.
هیچی نیست که نتونی با یه کنسرت و یه جفت کتونی گشاد درستش کنی.
آره، وقت آزاد زیادی ندارم ولی شغلم رضایتبخشه.
شبیه حرفیه که یه راهبه قبل از اینکه با باغبون فرار کنه، میزنه.
مامانم قبل از اینکه عروسی اولش رو بهم بزنه همین رو گفت؟
اون اهل دودلی و طفره رفتن نبود.
اون دقیقاً میدونست چی میخواد و دنبالش رفت.
و خدا رو شکر که این کارو کرد. چون تو الان اینجایی.
من بدون اون نمیتونم.
فکر میکنم میتونی.
پدر بچهت زندهست؟
اوه
چیه، مشکلی پیش اومده؟
بچهت باید به دنیا بیاد.
اگه میخوای زایمان طبیعی داشته باشی، باید دوباره سعی کنم بچرخونمش.
اسمش چی بود؟
کوین.
این واقعاً درد داره.
چطور آدمی بود؟
چرا برات مهمه؟ من فقط... آره، مهمه.
اون اسم همه همسایهها و سگهاشون رو میدونست.
اون خیلی خوب بغل میکرد و... اون منو میخندوند.
اون، ام... ظرفشویی رو مثل... مثل یه راکون که شیشه زده بود، پر میکرد.
اون قرار بود شگفتانگیزترین بابا باشه.
نمیتونم تصور کنم چقدر برات سخت بوده.
ولی این بچه، اون هم بخشی از اونه.
این باعث نمیشه بخوای ببینیش؟ چون اون واقعاً میخواد تو رو ببینه.
فکر نکنم بتونم.
مامانم یه زندگی کامل داشت که من ازش خبر نداشتم، با دوست و خوشی.
و بعد تموم شد.
من تمومش کردم.
تو یه نوزاد بودی. حتی نمیتونستی سرت رو بالا نگه داری.
نه، ولی من باعث شدم جزء آمار بشه. نه، نه. من این کارو کردم.
من میخواستم سرآشپز بشم. فکر کردم اینجا پیش یکی شاگردی کنم.
ولی مامانت، اون همیشه میخواست من زندگیم رو به بهترین شکل زندگی کنم.
اون منو متقاعد کرد که برای این موسسه آشپزی معتبر تو پاریس درخواست بدم.
باورم نمیشد وقتی قبول شدم.
ولی بعد فهمیدم که چند هفته قبل از اینکه تو به دنیا بیای شروع میشد.
ازش پرسیدم که میخواد بمونم و البته اون گفت نه.
نباید به حرفش گوش میدادم.
ولی بابام اونجا بود.
اون زیادی مهربونه.
من بودم، پدر اون دکترا رو درمیآوردم.
اوه، لعنتی، اکسیژنت داره میاد پایین. باشه فقط نفس بکش.
بفرمایید. نفسهای عمیق. فقط نفس بکش.
آه
دستور عکس قفسه سینه رو بده و الان یه کانولای بینی پرسرعت براش بذار.
همینه. نفسهای عمیق.
کجاست؟ ما نمیدونستیم دیگه چیکار کنیم.
من میتونم همه چیز رو توضیح بدم. اون همینجاست.
سلام، من دکتر بیلی هستم.
النا بیلی، مثل کلینیک؟
اون مادرم بود. به اسم اون نامگذاری شده. مشکلی نیست اگه یه نگاهی بندازم؟
لطفاً. باشه.
فکر میکنی میتونی انگشت پامو خوب کنی؟
هوم. هوم.
ام
خب.
ام، پس متأسفانه عفونت خونرسانیش رو قطع کرده، برای همین از دست رفته.
ولی الان نگران بقیه پات هستم.
که اون هم به شدت عفونی شده.
الان یه شانس برای نجات دادنش داریم، ولی باید سریع عمل کنیم.
بهش گفتم. من... من نمیتونم برم بیمارستان.
لازم نیست. من بیمارستان رو آوردم پیش تو.
یه آمبولانس کامل مجهز درست بیرون داریم.
باشه؟ میتونیم اونجا جراحی کنیم.
خوبه؟ باشه. آره.
خب، بیا.
باشه. خوبه.
خب. بریم.
مامان؟
کجا میبرینش؟ نگران نباش. من همین بیرونم.
نه، نمیتونین ببرینش مثل کاری که با عمو ادی کردن. من نمیذارم.
من... من میدونم ترسیدی ولی ما فقط مامانت رو داریم میبریم بیرون.
و قراره خوبش کنیم، باشه؟ نه. مامان، تنهام نذار.
ام... برو. برو. من اینجا میمونم.
سلام. حالت بهتره؟
حس میکنم یه طوفان منو بلند کرده و با کله زمینم زده.
پس یه ذره.
اونجاست. تو وقتی میخندی دقیقاً مثل اونی.
باید بیشتر بخندی.
نه اینکه تو داری بهم میگی بیشتر بخندم.
من چیزی رو که گفتم، گفتم.
فقط یه گوش میکنم. نفس عمیق.
حس میکنم بالاخره دارم میشناسمش.
اون خیلی با اعتماد به نفس و پر از زندگی به نظر میرسه.
همینطور بود.
و من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دلم براش تنگ شده.
هی. اینجا همه چی خوبه؟
آره، اکسیژنش افتاده بود برای همین گذاشتمش روی جریان بالا.
برونکوگشادکننده براش شروع کردم و دارم بهش استروئید میدم.
به نظر میرسه داره کمک میکنه. خوبه.
دکتر وبر تازه از جراحی اومد بیرون.
پس من عمل خانم اوانز رو برای اولین فرصت فردا تأیید میکنم.
ماجرا از چه قراره؟
به من اعتماد کن، ارزش وقتت رو نداره.
باید بیای تو واشون بهم سر بزنی.
اوه
تو رو به یکی از مهمونیهای شام معروفم دعوت میکنم.
خیلی دوست دارم.
و اِبونی رو هم بیار. چطوره؟
ما با هم صمیمی نیستیم.
چرا که نه؟ اون تنها خواهریه که داری.
اون هم منو به خاطر مامان سرزنش میکنه.
مادرت تو قبرش از این کار برمیگشت.
اگه میدونست که تو داری با این همه احساس گناه زندگی میکنی.
نمیتونم همینجوری یه بشکن بزنم و محوش کنم.
پس بدش به من. چی؟
عذاب وجدانتو بده به من.
بذار من این بار رو برای هردومون به دوش بکشم.
و تو برو و زندگیتو کامل زندگی کن.
همونطور که اون میخواست. من که همینجوری هم به زودی میمیرم.
نه. بس کن.
ببین، هر وقت خواستی با کسی حرف بزنی که حالتو میفهمه،
و منظورم اینه که واقعاً میفهمه،
من فقط به اندازه یه سفر با کشتی ازت دورم.
آروم باش. همه چی درست میشه.
اون واقعاً همین بیرونه؟
دو قدم اونورتر.
اون قبل از اینکه تو بتونی سه بار پشت سر هم بگی "ولوسیراپتور" برمیگرده.
ولوسیراپتور، ولوسیراپتور، ولوسیراپتور
فکر کردم سختتر باشه.
هی! آب میخوای؟
باشه.
اوه، بنیتو رو از کجا آوردی؟
مامانم. اون ترسناکه، برای همین از ما محافظت میکنه.
میدونستی ولوسیراپتورها بهترین شکارچین هستن و میتونن پرواز کنن؟
اینجور که میگی، از اوناییه که دوست دارم کنارم باشه.
حالش خوب میشه؟
با بنیتو که مواظبشه، من به شانسش امید دارم.
باید برش رو بیشتر کنیم تا کل آبسه رو تخلیه کنیم.
تا اونجایی که تونستم تخلیهاش کردم.
آره، میبینم. باشه، چاقوی جراحی رو بده به من.
یالا. من کل شب رو وقت ندارم.
خیلی متاسفم اگه شام شما رو بهم زدیم.
نه، بهم نزده بودین. ما هم والدین هستیم. ما هم کل شب رو برای غذا خوردن وقت نداریم.
پس عصبانی نیستی؟
اوه. عصبانیم. خشمگینم که کار به اینجا کشیده.
مردم اینقدر میترسن از خونههاشون بیان بیرون که جونشون رو به خطر میندازن.
نه، ظالمانهست. غیرانسانیه.
و مردم به خاطرش جونشون رو از دست میدن.
خب، حالا. برو تو. بالا و پایین. همه کیسهبندیها رو بشکن.
خب. داریم دنبال هر ذره عفونت میگردیم.
مجبوریم قطع عضو کنیم؟ هنوز نمیدونم.
اما من این همه راه رو نیومدم که یه پا رو نجات ندم.
بگیرش. گرفتم.
باشه، احتمالا الان ازم متنفری ولی نفس عمیق بکش. خب، آمادهای؟
یک، دو. نفسو بده بیرون.
باشه. باشه.
بچه هنوز افت ضربان داره.
ضربان قلبش همینجور داره پایین میاد. باید بریم برای سزارین.
اتاق عمل رو آماده کنید. نه، نه، نه. خواهش میکنم.
میدونم دلت میخواد کوین الان اینجا بود.
اگه میتونستم این کارو بکنم، حتماً میکردم، ولی تنها کاری که میتونم بکنم اینه که سعی کنم کمکت کنم.
پس اگه اینجا بود چیکار میکرد؟
هر چقدر هم که مضطرب یا تحت فشار بودم، این همیشه آرومم میکرد.
باشه.
باشه.
داره جواب میده؟
صادقانه بگم؟ آره.
نه. خیلی عجیبه.
اوه. این اولین باریه که تو سه ماه میخندم.
خوشحالم که تونستم کمکت کنم.
خب. بذار قبل از انقباض بعدیات یه بار دیگه سعی کنم بچرخونمش.
باشه؟ خب، نفس عمیق بکش. خب، آمادهای؟
باشه. آره. داره انجامش میده.
داره حرکت میکنه. مگه نه؟
باشه، باشه.
خب. بچه روی مانیتور خوب به نظر میاد.
داره تو موقعیت جدیدش راحت میشه. باشه.
خب، بذارید، امم... بیاید یه استراحت کنیم قبل از اینکه قسمت سختش رو شروع کنیم.
من رسماً ازت متنفرم.
عمل خانم اوانز برای فردا صبح ساعت 8 برنامهریزی شده.
دیدم. ممنون که بهش رسیدگی کردی.
من فقط دارم کارمو انجام میدم.
رجینا اوانز بهترین دوست مامانم بود.
اونا با هم بزرگ شدن.
چرا بهم نگفتی که میشناسیش؟ تا امشب نمیدونستم.
به علاوه، اوضاع بین ما خیلی سخت بوده. نمیدونستم چجوری.
به کمک نیاز داریم. داره کد میخوره. چی؟
ماساژ قلبی رو شروع کنین. همین الان به دکتر وبر اطلاع بدین.
شارژ، 150. کنار.
شارژ تا 200. کنار.
شارژ تا 270. یالا. من تازه پیدات کردم. کنار.
دوباره شارژ. کنار.
سیمونه. گفتم "کنار".
نه، نه. یالا رجینا. یالا.
رجینا، خواهش میکنم.
یالا، خواهش میکنم.
از کجا میدونستی که باید به مرسدس سر بزنیم؟
فکر کنم حس ششم بود.
شکم من معمولاً پر از پیتزاست.
جاوی چطوره؟
خوشحاله که میبینه مامانش حالش خوبه.
آره، فعلاً، و فردا دوباره از اول میترسه.
هر بار که مامانش اونو میذاره مدرسه یا پلیس جلوشو میگیره،
یا میره سوپرمارکت،
هر وقت که از هم جدا میشن.
به خانم هرناندز گفتم پاش خوب میشه.
به شرطی که مراقب زخم باشه و قند خونش رو کنترل کنه.
لوازم رو گذاشتم و ازش قول گرفتم که یکی بیاد داروهاشو بگیره.
چند روز دیگه پیگیری میکنم. و جاوی میخواست اینو داشته باشی.
اوه. نمیتونم اینو قبول کنم. این دوست بنیتو هست.
و اون گفت برای همین میخواست اینو داشته باشی.
کاری که شما دو تا امشب انجام دادین،
فوقالعاده بیمسئولیتانه بود.
خودتون و کلینیک رو به خطر انداختید
برای نجات یه جون هم بیشتر از حد معمول تلاش کردید
و خوشحالم که این کارو کردید
اگه یه بار دیگه بدون اینکه به من بگید از دستور سرپیچی کنید، اخراجید
♪ توی یه سیل ایستاده بودم ♪
♪ میتونست منو با خودش ببره، مثل ♪
♪ هرچی فکر میکردم هستم ♪
♪ همه دنیا عوض شد و من ♪
♪ سریع به گذشته برگشتم ♪
♪ زندگی گاهی همینه، چه ناامیدی... ♪
D-dimer خانم ایوانز تازه اومد. خیلی بالا بود
احتمالاً یه آمبولی ریوی بزرگ بوده
با توجه به بیماریهای زمینهایش، تعجبآور نیست
فکر کنم نه
هر کاری از دستت برمیاومد کردی. وقتش بود
قبل از اینکه برم خونه، گواهی فوتشو تموم میکنم
♪ فکر کنم دارم سقوط میکنم ♪
♪ دارم عقلمو از دست میدم ♪
♪ حتی اگه تمام شب هم طول بکشه، وقت کافی خواهد بود تا بهم بگی... ♪
هی
من همین الان دختر سالم بیمارمو به دنیا آوردم
هشت پوند و چهار اونس
اسکارلت کوین رمزی
"کوین"؟
به خاطر شوهرش که فوت کرده
آهان
این قضیه غسل تعمید واقعاً چیه؟
اوه
ام... یه، ام...
گروه کلیسایی بود که میاومدن بخش سرطان بهمون سر میزدن
و برامون لحاف دستدوز و کلوچه میآوردن و دعا میکردن
و من ازشون بدم میاومد
اونا انقدر مطمئن بودن که خدا حواسش به ماست
ولی میدونی، اگه خدا حواسش به ما بود، چرا ما تو بیمارستان گیر کرده بودیم؟
چرا بچههای پنج و ده ساله میمردن؟
و الان سیاره داره میسوزه، بچهها تو فقر زندگی میکنن، مردم گرسنهن
خدا کجاست؟
فکر کنم الان زمان بدیه که بهت بگم برات دعا کردم
چی؟ کی؟
بعد از انفجار. نمیدونستم دیگه چیکار کنم
یه تیم جراح در سطح جهانی روم کار میکردن
ولی فکر میکنی یه نیروی برتر نجاتم داد؟ نمیدونم
من فقط میدونم که خیلی ترسیده بودم
و بهم آرامش داد
آ...
میشه این بحثو فعلاً کنار بذاریم؟
من خیلی خستهام
آره. بالاخره سر یه چیزی توافق کردیم
من اینجام. من اینجام
و لولههای مدیاستینال آقای لوین رو خارج میکنم
و خانم سوانسون رو برای لوبکتومی آماده میکنم
قیافهت...
لطفاً اون جمله رو تموم نکن. کوآن تمام شب منو بیدار نگه داشته بود
یه ویزیت بیمار تو خونه بود. من نیازی به جزئیات ندارم
این برای چیه؟ اوه، ام... من و آلتمن داریم ارائه میدیم...
عملمون روی نورا یانگ رو بعداً به یه گروه از اهداکنندههای بزرگ
اوه، نه. آره
تو مشهوری. چقدر وحشتناک
نه. تو نمیفهمی. من از سخنرانی عمومی متنفرم، باشه؟
ازش متنفرم، از وقتی که تو مدرسه ابتدایی "هاربر ویو"، موقع رهبری "پیمان وفاداری" نفس نفس زدم
It was deeply traumatic for me
برام خیلی ضربه روحی بود
چرا... چرا اینو با خودت نمیبری؟
اسمش جاشه
اون یه ولاسیراپتوره، و اونا باهوشترین دایناسورها هستن
باشه. ممنون. اوهوم.
ام، فکر نمیکنم یه دایناسور اسباببازی باعث بشه کمتر بچگانه به نظر بیام، البته
باشه، خب، اگه نظرت عوض شد، اینجاست
بیماری که تو بستر مرگت به یاد میاری
تقریباً هیچوقت اونی نیست که جدیترین آسیبها رو داشته
و نه بیماری که معجزهآسا بهبود پیدا کرده
هی، بذار برسونمت خونه. آملیا تو بوستونه. من ماشینشو دارم
خوبم، ولی ممنون. مطمئنی؟
ما بیست و چهار ساعت تمامه که بیداریم
من قبلاً تاکسی اینترنتی گرفتم، ولی ممنون
آره
سلام، اتاق جویس وارد، لطفاً
سلام، مامانبزرگ. منم
آره، دخترت دنیس
حدس بزن امروز کیو دیدم؟
رجینا ایوانز. یادت میادش؟
اونم همین حرفو در مورد تو زد
اونیه که باعث شد سؤالهای سخت بپرسی
که یه چیزایی در مورد اینکه از چی دفاع میکنی، بهت یاد داد
به مامانم چی بگم؟
فکر کردم گفتیم اینو فعلاً کنار میذاریم
آره
وایسا. چیه؟
فکر کنم کیسه آبم پاره شد. فکر میکنی؟
خب، طبیعی نیست. داره... نشت میکنه
ما باید احتمالاً... باشه. آره. باشه
اونیه که آینهای جلوت گرفت
و کمکت کرد ببینی چه جور آدمی میخوای باشی
💫✿ 𝗪𝗔𝗥𝗘𝗭-𝗜𝗥 ✿💫 🌸♡ 𝗜𝗥𝗪𝗔𝗥𝗘Z.𝗖𝗢𝗠 ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.