All language subtitles for Alex.Emma.2003.720p.WEBRip.x264.AAC

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

چه بلایی سر اون همه پول اومد؟

باید خوشحال باشی که شبیه منی.

من نمی‌تونم خرج کنم که شبیه...

آقای شلدون؟

شاید اینجا نیست.

آقای شلدون؟

خونه نیستی؟

خدایا کمکم کن.

حالت چطوره؟

داشتم دنبال یه پلیور می‌گشتم.

بهت یاد می‌دیم. آخرین بار کی حمام کردی، ها؟

آه...

تونی، تو چی فکر می‌کنی؟ شاید باید یه پنجره باز کنیم.

بله.

نه، نه، صبر کنید! صبر کنید! به محض اینکه کتاب رو تموم کنم، پول رو می‌گیرید!

دفعه پیشم همینو گفتی. و دفعه قبل‌ترش.

صبر کنید! صبر کنید! صبر کنید!

هیچ چیز جز پیاده‌رو نیست. یه سایبون هم دیده نمی‌شه.

صبر کنید! صبر کنید! قسم می‌خورم تقریباً تموم کردم! قسم می‌خورم!

چقدر نزدیک؟

نزدیک. خیلی نزدیک. به طور دیوانه‌واری نزدیک.

باشه. باشه. باشه.

آره، می‌دونید، اولش کمی کند پیش می‌رفت،

اما الان واقعاً دارم تند می‌نویسم.

بهمون نشون بده.

نشون بدم؟

بهمون نشون بده.

شما دو تا با هم تمرین می‌کنید؟

منظورم اینه، چطور می‌تونم به اون ظاهر برسم؟

می‌دونید، ببینید، فکر می‌کنم زیادی ورزش‌های هوازی انجام دادم.

روی این می‌نویسی؟

آره، همش اینجاست. فقط چند فصل مونده.

با این حال خوبه. خوبه.

بهمون نشون بده.

خب، می‌دونید، یک نویسنده واقعاً دوست نداره چیزی که داره--

کتاب رو به ما نشون بده، آقای شلدون.

نمی‌تونم. ذهنم قفل شده. مـ... من شروع نکردم.

دروغ می‌گی؟

آره. آره.

خب، این بده.

می‌دونم. می‌دونم.

خیلی، خیلی بده.

حالا چیکار کنیم؟

خب، بهتون می‌گم که می‌خوایم چیکار کنیم.

می‌خوایم یه آزمایش علمی کوچیک انجام بدیم.

چـ... چیکار داری می‌کنی؟

بشین.

کنجکاوم بدونم "تند نوشتن" روی کامپیوتر چه حسی داره.

اوه، توروخدا، لطفاً این کار رو نکنید!

چطور انتظار دارید بنویسم اگه کامپیوتر نداشته باشم؟

ما از شما انتظار نداریم بنویسید، آقای شلدون. ما انتظار داریم پرواز کنید.

صبر کنید، صبر کنید! لطفاً این کار رو نکنید.

بیاید دوباره فکر کنیم. بیاید، بچه‌ها. بیاید دوباره فکر کنیم.

دو برابر بدهی‌ام رو بهتون می‌دم! ۱۰۰,۰۰۰ دلار! ۱۰۰,۰۰۰ دلار!

در ۳۰ روز.

باشه! باشه! ۳۰ روز، خوبه!

انجامش می‌دم. ۳۰ روز. پولتون رو در ۳۰ روز خواهید داشت.

من به تو ۷۵,۰۰۰ دلار دادم. کجا رفت؟

کمیسیون قمار فلوریدا.

چی؟

پیست سگ‌دوانی هایالیا.

۷۵,۰۰۰ دلار رو سر سگ‌ها قمار کردی؟

خب، یکم بیشتر از اون.

ببین، از چند تا جنتلمن کوبایی در میامی قرض گرفتم.

می‌دونی، الکس، تو استعداد بزرگی داری،

اما داری هدرش می‌دی.

حالا، تو ۱۲۵,۰۰۰ دلار می‌گیری وقتی که من دست‌نوشته رو بگیرم.

این معامله‌ایه که کردیم.

من بهت یک سال وقت دادم. چیکار می‌کردی؟

عاشق شدم. نتیجه نداد.

عالیه!

یک رابطه عاشقانه شکست‌خورده، قمار، تیپ‌های خلافکار.

تمام عناصر یک کتاب پرفروش.

ببین، اونا منو می‌کشن

اگه تو ۳۰ روز پول رو ندم.

پس بهتره دست به کار بشی.

سلام.

سلام. ببخشید، اِم...

آیا ممکنه یه خیابون کمبریج دیگه هم وجود داشته باشه؟

من دنبال دفتر وکالت **پُلک، تیلور، فیلمور، پیرس**

و **ون بیورن** هستم.

ما هستیم.

خانم...

**دینزمور**. **اما دینزمور**.

**الکس شلدون**. تشریف نمی‌آرید تو؟

نه، فکر نمی‌کنم بیام. اینجا شبیه دفتر وکالت نیست.

حتی شبیه جای خوبی برای زندگی هم نیست.

آره، می‌دونم.

دفترهای ما در برج پرودنشال،

که در ضمن، خیلی چشمگیرن،

می‌دونید، کتاب‌های قانون، میزهای کنفرانس، چرم،

دارن بازسازی می‌شن، اما در مورد سنگ مرمر تأخیر افتاده.

یه چیزی در مورد کارگرهای کارارا

که مزایای بهداشتی بهتری می‌خوان.

آقای شلدون.

آقای شلدون، من الان می‌رم.

چطور می‌تونم برم

اگه یه وکیل مُرده روی پام افتاده باشه؟

چطور می‌تونم این کار رو بکنم؟

چه جور آدمی می‌شم، ها، آقای شلدون؟

آدم خوبی نمی‌شم. اصلاً آدم خوبی نمی‌شم.

باشه، بیاید.

شما رو می‌برم دم در،

می‌ذارمتون تو

قسمت پذیرش.

بهتر از اون،

بیاید شما رو بذاریم تو اتاق کنفرانس خودتون.

این‌طوری، اگه دارید برای پرونده بزرگتون آماده می‌شید،

می‌تونید همین‌جا انجامش بدید.

آقای شلدون.

آقای شلدون؟

آره، خوبم.

اینـ... این فقط یک بار دیگه برام اتفاق افتاده.

لیگ کوچک، بازی قهرمانی.

من در پایان اینینگ نهم، با بیس‌های پر داشتم ضربه می‌زدم.

من ناهار نخورده بودم اون--

من باید برم.

لطفاً، یه لحظه صبر کنید. من به کمکتون احتیاج دارم.

دست از سرم بردار!

گفتی، "دست از سرم بردار"؟

من اجازه نمی‌دم ازم سوء استفاده بشه.

خانم دینزمور، من هیچ قصدی نداشتم--

اوه، نه، پس چرا از شرکت من خواستید منو بفرستن اینجا؟

چون شما نمی‌تونید کسی رو گول بزنید، آقای شلدون،

اگه اصلاً این اسم واقعیتون باشه.

اینجا واضحاً دفتر وکالت

**پُلک، تیلور، فیلمور، پیرس** و **ون بیورن** نیست،

که اتفاقاً همگی رؤسای جمهور ایالات متحده بودند.

دـ... د... درست می‌گید. اینجا دفتر وکالت نیست،

و بله، قطعاً، اونا رئیس جمهور بودند.

بله، پس چه نتیجه دیگری می‌تونیم از این بگیریم، آقای شلدون،

جز اینکه شما دارید سعی می‌کنید از من سوء استفاده کنید؟

خب، ماـ... ما می‌تونیم این نتیجه رو هم بگیریم که من یه دروغگو هستم.

بله، می‌تونیم، و در واقع، گرفتیم.

مـ... مـ... متأسفم.

فقط اینه که مـ... من واقعاً به کمکتون احتیاج دارم، خانم دینزمور.

می‌بینید، من یه رمان‌نویس نابغه‌ام--

آره، و من انرژی هسته‌ای رو اختراع کردم.

اگه اجازه بدید، باید برم چند تا اتم بشکافم.

صبر کنید! صبر کنید! صبر کنید!

خانم دینزمور!

خانم دینزمور!

می‌شه لطفاً سعی کنیم این قضیه رو پشت سر بذاریم.

من فقط خدمات تندنویسی شما رو می‌خوام. همین.

بهتون اطمینان می‌دم، من یه مرد ناامیدم.

خب، من قصد ندارم وقتم رو

تو آپارتمان شخصی یه مرد ناامید بگذرونم.

شما سکس می‌خواید، آقای شلدون. دارید سراغ آدم اشتباهی میاید.

خانم دینزمور، می‌دونم صداقتم زیر سؤال رفته،

اما قسم می‌خورم به خدا که دنبال شما بودن

مطلقاً دورترین چیزیه که تو ذهن منه.

خب، من حرفتو باور نمی‌کنم.

الان، مـ... من نمی‌تونم به زنی فکر کنم

که کمتر از اون به خوابیدن باهاش علاقه‌مند باشم.

از دیدنتون خوشحال شدم.

اون حرف یعنی چی؟

خب، منظورم فقط این بود که، اِ...

مطمئنم مردهای زیادی هستن

که خیلی هیجان‌زده می‌شن

اگه خودشونو تو رختخواب با یه زن رک و راست مثل شما پیدا کنن،

من فقط سلیقه‌م فرق می‌کنه، همین.

من زن‌هایی رو ترجیح می‌دم که بیشتر...

کمتر رک و راست باشن.

آقای شلدون، انتظار نداشتید هر کسی که می‌آد

فوراً بفهمه اینجا دفتر وکالت نیست؟

خانم دینزمور،

من به چند نفر ۱۰۰,۰۰۰ دلار بدهکارم و باید تا ۳۰ روز بهشون بدم.

تنها راهی که می‌تونم این کار رو بکنم اینه که کتاب بعدی‌ام رو تموم کنم،

و تنها راهی که می‌تونم این کار رو بکنم اینه که اونو برای یک تندنویس دیکته کنم.

چقدرش مونده؟

همه‌اش.

می‌خوای یه کتاب کامل رو برای من دیکته کنی؟

درسته.

تو ۳۰ روز؟

دقیقاً.

من ساعتی ۱۵ دلار می‌گیرم، و انتظار دارم در پایان هر روز بهم پول داده بشه.

و من واقعاً دوست دارم این کار رو بکنم، اما متأسفانه نمی‌تونم.

در پایان هر هفته.

در پایان کار. من وقتی دست‌نوشته رو تحویل بدم پول می‌گیرم.

چی می‌شه اگه تو ۳۰ روز تموم نکنی؟

من تو ۳۰ روز تموم می‌کنم.

اما اگه تو ۳۰ روز تموم نکنی، اون وقت چی می‌شه؟

کشته می‌شم.

شالمو فراموش کردم.

شالمو فراموش کردم.

آقای شلدون، شالمو فراموش کردم.

کتابتون در مورد چیه؟

این داستان مردی هست که از تعهد می‌ترسه،

اما دیوانه‌وار عاشق زنیه که می‌ترسه این عشق ممکنه اونو بکشه.

یه کمدیه.

می‌کشدش؟

باید کتاب رو بخونی.

داری چیکار می‌کنی؟

می‌خوام ببینم می‌میره یا نه.

نمی‌تونی اول آخرش رو بخونی.

پس بهم بگو چطور تموم می‌شه.

باید کتاب رو بخونی.

من این‌طوری کتاب می‌خونم.

اگه از پایانش خوشم بیاد، می‌دونم از رسیدن به اونجا هم خوشم می‌آد.

اگه از پایانش خوشم نیاد، می‌دونم که نباید وقتمو تلف کنم.

دیدی؟ حالا می‌خوام اینو بخونم.

کتاب جدیدت درباره چیه؟

در مورد ناتوانی در عاشقی هست،

و اینکه چطور مثل یک ویروس کُشنده درون آدم رو می‌بلعه.

یه کمدی دیگه؟

آره.

اگه بپرسم چطور تموم می‌شه، دوباره عصبانی می‌شی؟

نمی‌دونم چطور تموم می‌شه.

چطور می‌تونی یه داستان بنویسی در حالی که نمی‌دونی چطور تموم می‌شه؟

چون شخصیت‌ها رو می‌شناسم، و اونا بهم می‌گن که داستان به کجا می‌ره.

جالبه.

می‌خوای انجامش بدی؟

بله.

عالیه!

باشه.

باشه.

چیزی که تا الان نوشتیم رو برام بخون.

تابستان مرخصی **آدام شیپلی** از **اَنداور**.

شاید اگه یه سال اضافه کنی، می‌دونی.

تابستان مرخصی **آدام شیپلی** از **اَنداور** در سال...

و بعدش هر عدد ۴ رقمی‌ای بهت یه جمله کامل می‌ده.

آره، ولی نه یه جمله خیلی خوب.

چطوره که

"تابستان مرخصی **آدام شیپلی** از **اَنداور** واقعاً گرم بود؟"

اون سروصدا چیه؟ چه سر و صدایی؟

اون صدای زنگِ زیر.

یه چیزی مثل "ای‌ی‌ی".

مـ... من فکر می‌کنم شاید دارم تومور مغزی می‌گیرم

چون اون یکی از نشانه‌های اولیه‌شه.

باشه. چطوره کوتاهش کنی؟

**آدام شیپلی** مرخصی گرفت. ختم کلام.

نه، نه، ببین، نگاه کن. می‌خوای جمله اول لحن رو مشخص کنه،

خواننده رو جذب کنه و اونو وارد داستان کنه.

"ایشمَعیل صدایم کنید." درسته؟

"بهترین دوران بود، بدترین دوران بود."

"در آغاز خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید."

می‌فهمی چرا نمی‌تونم شروع کنم؟

غول‌هایی که پیش از من بودند.

اینجا مه‌آلود به نظر نمی‌آد؟

یه هاله هست که...

مـ... مـ... من فکر می‌کنم تومور داره تو لوب پس‌سری‌ام پخش می‌شه.

باید برم.

تازه ساعت ۷ هست.

می‌دونم. این ۵ ساعت آخر فقط پرواز کرد.

فردا صبح برمی‌گردی؟

دلیلی نمی‌بینم.

منظورت چیه؟

بسیار خب.

این چیزیه که من حساب کردم.

شما دقیقاً

۸ کلمه تا الان نوشتید؟

چون یک صفحه تایپ شده ۳۵۰ کلمه‌ست،

این تقریباً ۶ هفته برای هر صفحه‌ست.

با یک هفته تعطیلی برای کریسمس، دو هفته تعطیلات تابستانی،

۳۰۰ صفحه تقریباً ۳۷ سال طول می‌کشه

که رک و پوست‌کنده، کمی بیشتره

از چیزی که من حاضرم به این پروژه اختصاص بدم.

اِ، خانم دینزمور، فکر می‌کنم دارید این روند رو دست‌کم می‌گیرید.

منظورم اینه که این یه کتاب کمیک نیست، یه رمانیه.

توسعه شخصیت داره. نمادگرایی. زیرمتن.

آقای شلدون، شما اسپری فلفل رو ترجیح می‌دید یا شوکر رو؟

**آدام شیپلی** از عشق دست کشیده بود.

هنر معشوقه او بود.

و این‌گونه بود که در تابستان سال ۱۹۲۴...

داریم می‌ریم. تازه شروع کردیم.

باشه؟

**آدام شیپلی** از عشق دست کشیده بود.

هنر معشوقه او بود.

و این‌گونه بود که در تابستان سال ۱۹۲۴،

او از **اَنداور** مرخصی گرفت تا بنویسد،

اگر نه رمان بزرگ آمریکایی،

پس قطعاً رمانی که باعث شود دنیا توجه کند.

برای امرار معاش در حین کار،

او سِمَت معلم خصوصی زبان انگلیسی را پذیرفت

برای یک خانواده فرانسوی که در جزیره... تعطیلات می‌گذراندند.

**سنت چارلز**.

تا حالا اسم جزیره‌ای به نام **سنت چارلز** نشنیدم.

نزدیک ساحل مین، شمال شرقی نانتکت. زیباست.

هنوزم نشنیدم.

خودم ساختمش.

پاراگراف دوم هم داری؟

چی؟

اگه قراره ۳۰۰ صفحه باشه، به بیشتر از یه پاراگراف نیاز داری.

اوه، اون صدای زنگ زدن.

باید برم.

اِ، **آدام** در بوستون سوار قطار شد،

به سمت کشتی در **سنت چارلز** می‌رفت.

و بعدش؟

**سنت چارلز** یک جزیره منحصر به فرد بود که به خاطر عمارت‌های کاخ‌مانند،

چمن‌های آراسته، و یک کازینوی قمار نفیس شناخته می‌شد.

همچنین یک گروه فرانسوی به خصوص بزرگ هم بود

که بعد از کشف جزیره توسط

**ژاک کارتیه** در قرن شانزدهم، آن را تصاحب کرده بودند.

یه لحظه صبر کن.

چی، دارم خیلی تند می‌رم؟

فکر کردم گفتی جزیره رو خودت ساختی.

مـ... من ساختم.

اما شما الان گفتید که توسط **ژاک کارتیه** کشف شده

در قرن شانزدهم.

خب؟

**ژاک کارتیه** یک آدم واقعی بود.

نمی‌تونی یه آدم واقعی یه جای ساختگی رو کشف کنه.

نمی‌تونم؟

نه. این یک تحریف تاریخیه.

اگه یه مکان ساختگی داری، باید یک کاشف ساختگی داشته باشی.

حالا، اگه یه مکان واقعی داری، اون وقت تو...

خانم دینزمور. خانم دینزمور.

منظورم اینه که دارم می‌خندم، اما واقعاً خنده‌دار نیست.

اگه شما تایپ کنید و من بنویسم، واقعاً عالی می‌شه.

فکر کردم این کاریه که داریم می‌کنیم.

**آدام** دید که کنار مردی به نام **جان شاو** نشسته است.

مردی که توانایی عجیبی داشت

که یک سفر قطار ۲ ساعته را ۱۰ ساعت به نظر برساند.

من از بچگی تابستون‌ها رو تو **سنت چارلز** گذروندم.

اگه سه خونه دیگه نداشتم، اینجا خونه دومم بود.

**شاو** مردی کوتاه و گرد در حدود ۵۰ سالگی بود.

و کلمه "دوم" با یک صدای سوت تلفظ شد

چون نفسش از فضای بین دو دندان جلویی‌اش خارج می‌شد.

از این کارشون متنفرم.

کی؟ چی؟

شما. نویسنده‌ها.

شما از اسمی مثل **جان شاو** استفاده می‌کنید، و من تو ذهنم اونو لاغر،

با یک سبیل شیک تصور می‌کنم.

و وقتی بالاخره می‌خوایین اونو توصیف کنید،

اون یه پیرمرد گنده چاقه که دندونش سوراخه.

اون قسمت که گفتم تو تایپ کن و من بنویسم رو یادت میاد؟

خانم دینزمور، واقعاً باید به اون پایبند باشیم.

شما نویسنده هستید. شما خدایید.

شما می‌تونید هر چیزی که به سرتون می‌آد رو خلق کنید.

شخصیت‌هایی که دوستشون داریم یا شخصیت‌هایی که باعث می‌شن

دلمون بخواد کتاب رو ببندیم و دیگه هرگز بازش نکنیم.

**شاو** مردی لاغراندام با یک سـ...

سیاه نازک.

سبیل سیاه نازک.

خب، این خانواده‌ای که قراره بهشون درس بدی کیان؟

**سنت چارلز** جزیره کوچیکیه. مطمئنم می‌شناسمشون.

اونا اهل پاریسن. یه زن مطلقه و دو بچه‌اش،

یک پسر ۸ ساله، **آندره**، و یک دختر ۶ ساله، **میشل**.

اسم مادر... **پولینا دلاکروا**؟

اوه، بله.

دوست دارید برای صرف چای در واگن رستوران به من ملحق شید؟

باشه.

مادام **دلاکروا** در نامه‌نگاری‌هاش خیلی جذاب به نظر می‌رسید.

اوه، همینطوره. و یه مبارز کوچولوی شجاعه،

که با توجه به شرایط، داره اینقدر چهره شجاعی به خودش می‌گیره.

شرایط؟

خانواده در مضیقه مالی شدیدی قرار دارند.

اگه یک مادربزرگ ثروتمند در پاریس نبود که در حال مرگه،

اصلاً هیچ امیدی نداشتند.

کاملاً مطمئنید؟

چون از نامه‌نگاری‌هاشون به نظر می‌رسید که...

این یک ظاهرسازیه. همه‌اش یک ظاهرسازیه.

اما نگران نباشید، به اندازه کافی پول داره تا به شما پرداخت کنه.

چطور اینقدر مطمئنید؟

چون من الان دارم برمی‌گردم

با حواله بانکی از حساب شخصی خودم

که به **پولینا** به اندازه کافی پول می‌رسونه

تا هزینه‌های تابستونش رو پوشش بده.

از شما درخواست وام کرد؟

خب، ما بهش می‌گیم وام، اما واقعاً مهم نیست.

قصد دارم تا آخر تابستون ازش خواستگاری کنم.

حالا، چرا این کارو کردی؟

چی؟ من چی کار کردم؟

فکر نمی‌کنید یکم تصادفیه

که **آدام** دقیقاً کنار نامزد کارفرمایش می‌افته؟

خب، اگه باعث می‌شه احساس بهتری داشته باشی،

من نمی‌دونستم **شاو** نامزده وقتی **آدام** کنارش افتاد.

منظورت چیه که نمی‌دونستی؟ چطور ممکنه ندونی؟

باشه.

من می‌خواستم **آدام** از **شاو** یاد بگیره

که خانواده **دلاکروا** تقریباً ورشکسته‌اند

و به شدت منتظرند مادربزرگ بمیره.

بعد فهمیدم، به محض اینکه **آدام** اینو بشنوه،

نگران دستمزدش می‌شه.

این مشکلی بود که تا وقتی بهش رسیدم پیش‌بینی نکرده بودم.

بعد این ایده به ذهنم رسید...

اگه **شاو** قبول کنه به **پولینا** پول قرض بده

تا هزینه‌هاش رو پوشش بده چی؟

اما چرا باید این کارو بکنه؟ شاید عاشقشه.

ادامه بدیم؟

شما بدون هیچ ایده‌ای شروع کردید که قراره چی بشه،

و بعدش، با شانس محض، همه چی درست شد؟

خب، مـ... مـ... دوست دارم فکر کنم بیشتر از شانسه،

اما هر نویسنده‌ای به لبخند الهه‌های الهام

گاهی اوقات به سمتش بستگی داره.

و اگه الهه‌های الهام لبخند نزنن؟

سرم شروع می‌کنه به زنگ زدن و چشمام مه‌آلود می‌شه.

خب، الان دارن لبخند می‌زنن

یا داریم با صدای زنگ برمی‌گردیم به مه‌آلودگی؟

لبخند هست.

خوبه.

بعدش چی می‌شه؟

**آدام** عاشق می‌شه.

عاشق کی؟

هیچ حساب و کتابی برای عشق نیست

یا اینکه چرا یک نگاه، یک تماس اتفاقی،

یک نفس از هوای عطراگین

می‌تونه احساساتی رو شعله‌ور کنه که اونقدر قویه که تقریباً دردناکه.

اوم، اون زیادی سطحی به نظر می‌رسه.

در مورد چی حرف می‌زنی؟

فقط بهش نگاه می‌کنه و عاشق می‌شه؟

خب، تا حالا در مورد عشق در نگاه اول چیزی نشنیدی؟

باشه. حتماً همینه.

ادامه می‌دیم.

**پولینا دلاکروا**. از آشنایی با شما، آقای **شیپلی**، بسیار خوش‌وقتم.

من هم همینطور، مادام **دلاکروا**.

اوه، لطفاً منو **پولینا** صدا کن.

اوم، ایشون **جان شاو** هستن.

آشنا شدیم.

ایشون **آندره** و **میشل** هستن.

آقای **شیپلی**، از دیدنتون خیلی خوشحالیم.

منم از دیدن شما خیلی خوشحالم.

اجازه بدید بقیه رو معرفی کنم. ایشون پدرم هستن.

و ایشون مادام **بلانچ**، دوست صمیمی پدرم هستن.

آشنایی با شما لذت‌بخشه، آقا.

اوه، اِ...

خب، بریم.

**کلود**، ممکنه لطفاً وسایل آقای **شیپلی** رو بیاری؟

اوه، اشکالی نداره. خودم می‌تونم بیارم. من مشکلی با آوردن ندارم. عاشق آوردنم.

آقای **شیپلی**، مسخره نباشید.

نمی‌خوام مسخره باشم.

فکر می‌کنم تابستون خیلی خاصی خواهد بود.

اوه، آره.

خوشت اومد؟

خیلی بامزه است.

ممنونم.

شبیه یه احمقه.

چی؟ نه.

اون دلباخته شده. از عشق کور شده.

آه، درسته.

چون من اولش جذابیتی ندیدم.

اما بعد که اون کلمات مسحورکننده رو گفت:

"**کلود**، ممکنه وسایلش رو بیاری"، کی می‌تونه در مقابلش مقاومت کنه؟

بسیار خب. خوبه.

اِ، نظرت چیه برای امروز کافیه؟

باشه.

خوبه، چون باید امشب تمام اینا رو تایپ کنم.

چند صفحه داریم؟

حدود ۸ صفحه.

بد نیست.

با در نظر گرفتن شروع نسبتاً ناخوشایند.

خب،

فکر کنم فردا می‌بینمتون.

ساعت ۹ میام؟

عالیه.

ممنون برای اولین روز خوب.

خواهش می‌کنم.

خداحافظ.

**سنت چارلز** تقریباً غیرواقعی به نظر می‌رسید،

مثل یک زمین بازی جادویی برای ثروتمندان.

چیزی به جز ثروت و زیبایی **سنت چارلز**

مغز **آدام** را پر کرده بود تا حدی که به سختی می‌توانست نفس بکشد.

عطر **پولینا** بود

و طرز استفاده آن بر روی سینه فراخ او.

اوه، خواهش می‌کنم!

چی؟

"سینه فراخ"؟

اشکالش چیه؟ ادبیه.

اوه، خب،

در این صورت، "تپش" رو فراموش کردی.

چی؟

تو هر کتابی که خوندم،

هر وقت سینه فراخی وجود داره، همیشه تپش هم هست.

باید همین الان در مورد این صحبت کنیم؟

شما بودید که سینه‌ها رو وارد ماجرا کردید.

من فقط می‌پرسم دوست دارید بتپند.

باشه، بذار بتپند.

اگرچه او همیشه خود را

عضو باصلاحیت آن ارتش بزرگ هنرمندان فقیر می‌دانست،

به محض رسیدن به املاک **دلاکروا**،

**آدام** شروع کرد به فکر کردن که شاید کمی عجله کرده

در محکوم کردن کسب مبالغ هنگفت پول.

آقای **شیپلی**، **ایوآ** به شما کمک خواهد کرد تا در کلبه مهمان مستقر شوید.

**ایوآ**؟ چه جور اسمیه **ایوآ**؟

سوئدیه.

این اسم واقعی نیست. کی اینو ساخته؟ **ژاک کارتیه**؟

اسمشه، باشه؟

باشه، چطور هجیش می‌کنی؟

درست مثل تلفظش.

آی-اِل-وی-اِی.

نه، وای-اِل-وی-اِی هست.

وای-اِل-وی-اِی؟ این که شبیه تلفظش نیست.

خب، اون اینجوری هجیش می‌کنه!

باشه، شما وای-اِل-وی-اِی می‌خوای، پس وای-اِل-وی-اِی باشه.

خوبه.

باشه.

فقط بدون که شبیه تلفظش نیست.

اون یه پرستار بچه اعصاب‌خردکنه.

خب، ما رسیدیم.

ممنون، اِ...

**ایوآ**.

**ایوآ**، چه اسم زیبایی. چطور هجیش می‌کنی؟

وای-اِل-وی-اِی.

آها.

درست مثل تلفظش.

خیلی بامزه است.

چی؟ من از زندگی الگو می‌گیرم.

من باید براتون وسایل رو باز کنم.

مادام بهم گفت براتون وسایل رو باز کنم.

باشه.

خب، اِم...

به نظر خیلی خانم خوبیه.

مدت زیادیه که با آقای شاو می‌پره؟

اون (خانم) دوستش نداره.

واقعاً؟

ولی باهاش ازدواج می‌کنه.

چرا؟

شدیداً دنبال پوله.

فکر می‌کردم قراره یه ارث گنده

از مادربزرگش بهش برسه.

آره، ولی مادربزرگه خیلی طول می‌کشه تا بمیره.

پس اگه پولینا پول داشت،

مجبور نبود با شاو ازدواج کنه.

فهمیدم داری چی کار می‌کنی. یه مثلث عشقی داری.

قبلاً می‌دونستیم هم آدام و هم شاو از پولینا خوششون میاد.

حالا می‌فهمیم جفتشون مانع دارن.

آره، بهش می‌گن طرح داستان (پلات).

و دلیل این که داری با من تیکه میندازی چیه؟

چون اگه تا ۲۸ روز دیگه این کتاب رو تموم نکنم،

دو تا کوبایی گنده کاری می‌کنن که

من دیگه زنده نباشم تا روز بیست و نهم رو ببینم.

باشه.

به جز تایپ کردن، انگار نیستم.

چرا فکر می‌کنم این هیچ وقت کاملاً راست درنمیاد؟

وقتی آدام کارای روزمره‌شو توی

ملک «دلاکروا» جا انداخت،

می‌دونست یه کاری برای انجام دادن داره.

به اون بچه‌ها انگلیسی یاد بده، جوری که قبلاً هیچ وقت یاد نداده بود.

تمرکز کن. تمرکز کن. باید تمرکز می‌کرد.

آه، کی رو داره گول می‌زنه؟

با حضور پولینا اونجا، تمرکزی در کار نخواهد بود.

سه‌شنبه، یه لحظه نگاهش به مچ پاش افتاد

و مجبور شد برای دعا و تأمل برگرده به اتاقش.

ممکن بود؟

آیا زنی مثل پولینا واقعاً می‌تونست به یه

مرد معمولی مثل خودش علاقه‌مند باشه؟

اینجا هند نبود. نظام کاستی در کار نبود.

اینجا آمریکا بود، جایی که همه شانس بودن با هر کسی رو داشتن.

قابل انکار نبود.

احساسات پولینا نسبت به آدام به اندازه سالاد تخم مرغ توی دامنش واقعی بود.

یه روز باشکوه دیگه تو سنت چارلز بود،

همونطور که آدام دنبال آندره و میشل می‌دوید،

که موقع صرف فعل "to run" (دویدن) غش‌غش می‌خندیدند.

I run (من می‌دوم).

You run (تو می‌دوی)! He run (او می‌دوی)!

نه، "runs". We run (ما می‌دویم). You run (شما می‌دوید).

They run (آنها می‌دوند).

نه، تو نمی‌دوی. برو دستاتو بشور.

آه، السا.

من کارم با اشترودل تموم شد.

صبر کن ببینم. صبر کن ببینم. این کیه؟

السا، پرستار بچه.

فکر می‌کردم «ایلوا» پرستار بچه‌ست.

آره، شخصیتش خیلی برام جا نیفتاده بود.

سوئدی بودنش به دردم نمی‌خورد. باید تیپش خفن‌تر باشه.

سوئدی‌ها خفن نیستن؟

نه. این یه چیز عادیه. پرچمشون آبی روشنه‌.

بهتره که آلمانی باشه.

البته، چون همه آلمانی‌ها تیپشون خفنه.

نه، نه همه‌شون.

ولی بعضیاشون، قطعاً.

مثلاً هیتلر یاد آدم می‌آد.

باشه، آلمانیه.

ممنونم، السا.

ممکنه لطف کنی و بچه‌ها رو ببری؟

باید با آقای شیپلی حرف بزنم.

بله، حتماً.

بریم! دست بشورید. بریم تو خونه!

خانواده ما یه جورایی تو بحران افتاده، آقای شیپلی.

بله، شنیدم.

آه، آدام،

چه فاجعه‌ای شده این وضعیت.

شنیدن اسم خودش از زبون اون زن برای اولین بار،

تقریباً براش غیرقابل تحمل بود.

بچه‌ها نباید با بارهایی مثل این دست و پنجه نرم کنند.

من تمام تلاشمو می‌کنم که ازشون محافظت بشه.

می‌خوام اونا رو خوشحال ببینم.

من مطمئن می‌شم که خوشحال باشن.

تنها چیزی که می‌خوام یه زندگی ساده‌ست،

و یه مرد برای این که باهاش تقسیمش کنم.

مردی که منو برای خودم دوست داشته باشه.

این درخواست زیادیه؟

به نظرم خیلی منطقیه.

آیا به خاطر من آدم می‌کُشی؟

ببخشید؟

آیا شاو رو به خاطر من می‌کُشی؟

از من می‌خوای...

شاو رو بکُشم؟

من بهش خیلی پول بدهکارم.

و اگه زنده بمونه، مجبورم باهاش ازدواج کنم.

آره.

خب، من یه لحظه هم واسه کشتنش درنگ نمی‌کنم،

می‌فهمی که.

فقط قضیه اینه که، اِم...

وقتی معلم خصوصی هستی،

و مردم توی رزومه‌ت کلمه "قاتل" رو ببینن،

بعضی وقتا کنار اومدن باهاش براشون سخته.

دارم سر به سرت می‌ذارم، البته.

تو همین لحظه بود که آدام فهمید

تنها مانع بین خودش

و کمال بازوهای پولینا،

فقط ثروت بی‌نهایت بود.

این مردهایی مثل آدام چه مشکلی دارن؟

منظورت چیه؟

واقعاً دوست دارن زنایی مثل پولینا دیوونه‌شون کنن؟

مثل موشای صحرایی می‌مونن که دارن می‌رن تو دریا.

لحظه‌شماری می‌کنن تو بدبختی خودشون غرق بشن.

اگه درد نکشن،

پس نمی‌تونه عشق باشه!

چرا مردها زن‌هایی این شکلی می‌خوان؟

شاید پولینا رو اونجوری که من تو ذهنم دارم، تصور نمی‌کنی.

چی؟

خوشگل، هیجان‌انگیز، فوق‌العاده جذاب؟

شاید هم تصور می‌کنی.

آره، این واسه آخر هفته عالیه،

ولی فکر می‌کنی در درازمدت چی می‌شه؟

منظورت چیه، مثلاً آخر هفته بعدی؟

نه. مثلاً وقتی نوبت اولین لباس شستن می‌شه.

می‌دونم. می‌دونم.

توی رمان‌های عاشقانه بزرگ، لباس شستن نداریم.

آدمایی مثل ایلوا یا السا هستن که این کارو بکنن.

شاید به خاطر همینه که ازشون خوشم میاد.

اونا خودشون می‌تونن لباساشونو بشورن.

خب، کجا بودیم؟

آه، بله. آدام به یه ثروت احتیاج داره

تا بتونه تا ابد با عشق واقعی‌ش زندگی کنه.

کیه؟

السا، منم، آدام.

اوه، آقای شیپلی، الان میام.

اوه، متأسفم. مزاحمتون شدم؟

نه، داشتم موهامو می‌شستم.

بیا تو.

نمی‌شینی؟

نمی‌تونم زیاد بمونم.

بشین!

باشه.

برات چای درست می‌کنم.

اوه، این خوبه.

داری یه مثلث درست می‌کنی – پولینا، آدام، السا.

نه، اون فقط یه نفره که آدام می‌تونه باهاش حرف بزنه.

باهاش احساس راحتی می‌کنه.

می‌دونی، حالا که آلمانیه.

شنیدم یه کازینو توی جزیره‌ست.

آره؟

ژنرال اغلب با مادام بلانش اونجا میره.

این کازینو کجاست؟

درست کنار تفرجگاه ساحلی، کنار رجنسی.

ولی، آقای شیپلی، شما که قصد ندارید...

السا، به سرنوشت اعتقاد داری؟

سرنوشت؟

این که تقدیر یه مرد و زن اینه که با هم باشن؟

آره.

ولی فقط اگه هر دوشون آماده باشن.

در مورد عشق، باید صبور بود.

نباید میوه رو خورد تا وقتی که رسیده بشه.

بچه باید سینه‌خیز بره تا بتونه راه بره.

کشاورز باید بکاره تا بتونه برداشت کنه.

قصاب باید بکُشه تا بتونه...

السا، چشمه رو پیدا کردی، دیگه حفاری نکن.

دارم در مورد تقدیر حرف می‌زنم.

وقتی احساسات اینقدر قوی‌ان، انگار یه نیرویی خارج از کنترل شما

شما رو به سمت کسی راهنمایی می‌کنه که می‌تونه خوشحالتون کنه،

فراتر از وحشی‌ترین رویاهاتون.

من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتونم این جور احساسات رو

تجربه کنم، تا الان.

فکر می‌کردم فقط توی کتاب داستان‌ها وجود دارن.

اما حالا می‌دونم که می‌تونه واقعی باشه.

واقعی باشه؟

آره، السا. آره.

اوه، آدام.

و وقتی پولدار بشم، سرنوشتم اینه که...

پولینا مال من می‌شه.

اوه!

اوه!

خیلی متأسفم!

شاید اگه روش فوت کنی!

آیا هیچ وقت منو می‌بخشی؟

چرا باید طلب بخشش کنه؟

شوخی می‌کنی؟ اون آب جوش ریخت روی ناحیه حساس بدنش.

اون بود که بهش چراغ سبز نشون داد. کاری کرد فکر کنه که اونو می‌خواد.

اشتباه برداشت کرده.

نه، من اینطور فکر نمی‌کنم.

و بهم نگو که السا قراره آسیب ببینه،

چون این خیلی ناعادلانه‌ست.

نمی‌دونم.

همیشه نمی‌شه کنترل کرد چه اتفاقی برای شخصیت‌ها میفته.

بعضی وقتا اونا شما رو به جاهای غیرمنتظره‌ای می‌برن.

آدما توی کتابا آسیب می‌بینن. آدما توی زندگی واقعی آسیب می‌بینن.

آدام السای ناامید، اما مقاوم رو ترک کرد، مثل یه...

آدام السای ناامید، اما مقاوم رو ترک کرد، مثل یه مردی که مأموریت داره.

یه مردی که مأموریت داره و بیضه‌هاش داغ و خیسه.

الکس...

باشه، بیضه‌هاشو حذف کن.

آدام وارد ساختمونی شد

که امیدوار بود زندگیشو عوض کنه.

فقط ۲۰۰ دلار تو حسابش بود.

این پول برای گذروندن تابستون کافی بود

ولی قطعاً برای به دست آوردن زنی مثل پولینا کافی نبود.

شرط‌هاتون رو بگذارید، خانم‌ها و آقایان.

فضای اونجا گیج‌کننده بود

پولی اونجا بود که تو عمرش ندیده بود.

۱۷، مشکی.

چطور... اِم...

مرسی، قربان.

شرط‌هاتون رو بگذارید، خانم‌ها و آقایان.

قلبش مثل طبل می‌زد.

فوری فهمید که این فقط یه بازی برای سرگرمی نیست

که بخواد همینجوری انجامش بده.

این یعنی یک عمر عشق با پولینا.

هر چرخش، هر پرتاب اون توپ کوچک عاجی،

اون رو یک قدم به بهشت نزدیک‌تر می‌کرد.

صفر! صفر!

صفر؟ اون که سبزه.

فکر کردم فقط قرمز و مشکی داریم. سبز هم هست؟

بله، قربان.

پس این چیه؟ مثلاً یه فرصت دوباره؟

نه، قربان، شما باختید.

باختم؟

باختید.

آدام باید مسیر دیگه‌ای برای رسیدن به قلب پولینا پیدا می‌کرد.

و فقر مگه چقدر چیز بدیه؟

آه! صدای مردم عادی.

نه، جدّی میگم.

قشر کارگر اونقدر که نشون میدن

بدبخت نیستن.

آقای شاو، ثروت خوشبختی نمیاره.

چیزی که نجاتمون میده، عشقه.

شادی خانواده. شگفتی‌های طبیعت!

لذت نهاییِ گذروندن زندگی با کسی که بهتون وفاداره!

و هیچ پولی هیچ وقت این چیزا رو به ما نمیده! هیچ مقدار پولی!

می‌بینم که کازینو رو پیدا کردید.

مفهوم خیلی جالبیه، آقای شیپلی.

فقر به عنوان یک داروی جنسی.

به اون توجه نکن. حسودی پاکی تو رو می‌کنه.

آره، من آرزوی ورشکستگی دارم.

آه، تورو خدا، جان.

بله، کلود.

اون مرده.

«مادربزرگ فوت کرد. نقطه.

خونه رو بستیم. نقطه.

جزئیات متعاقباً اعلام می‌شود. نقطه.»

ممکنه؟

پول دیگه مانع راه نبود؟

پولینا احساساتی رو تجربه کرد که هیچ وقت فکر نمی‌کرد داشته باشه.

چیزی که فکر می‌کرد جواب همه مشکلاتشه،

براش غم غیرمنتظره‌ای به جا گذاشت.

مادربزرگش روح مهربونی بود.

و پولینا پر از غم از دست دادن زنی بود

که اغلب اونو توی آغوشش گرفته بود

و با مهربونی و حکمتش آرومش می‌کرد.

چه زیبا.

دوستش نداری؟

نه، دارم می‌گم قشنگه.

خب، ممنونم.

خواهش می‌کنم.

فکر کنم برای امروز دیگه کافی باشه.

باشه.

می‌دونی،

تو اصلاً اون چیزی نیستی که اول به نظر می‌رسیدی.

چطور؟

خب...

اولش یه جورایی شبیه...

چی؟

خب، یه جورایی آشفته.

آشفته.

آره. شلخته زندگی می‌کنی. هیپوکندری (بیمارپنداری) داری.

شدیداً ناامنی، و دروغ می‌گی.

ممنونم.

راسته.

اما...

به طرز عجیبی همه این ویژگی‌ها با هم ترکیب شدن تا یه چیزی بسازن که...

نمی‌دونم. دوست‌داشتنیه.

منم فکر می‌کنم ویژگی‌های تو هم ترکیب دوست‌داشتنی‌ای دارن.

نظرت چیه فردا زودتر شروع کنیم؟

باشه، عالیه. زود.

فردا می‌بینمت.

باشه.

اوه-اوه!

اوه، خدای من!

صبر کن! صبر کن!

باشه عزیزم! اشکالی نداره. عجله نکن.

اوه، خدای من!

اوه، خدای من! اوه، خدای من!

سلام!

گفتی می‌خوای زودتر شروع کنی.

زنگ ساعتم خاموش نشد.

ساعت چنده؟

۶:۴۵.

عجبی نداره که خاموش نشده.

تو ساعت چند بیدار شدی؟

حدود ۵. من آدم سحرخیزی‌ام.

بعضی‌ها سحرخیزن، بعضی‌ها شب زنده‌دار.

تو خودت رو جزء کدوم دسته‌بندی می‌ذاری؟

داری اسباب‌کشی می‌کنی؟

نه، فقط یه کم خرید کردم برامون، همین.

برامون؟

خب، راستش بیشتر برای خودم.

نمی‌تونم بدون خوردن یه غذای درست و حسابی به کار ادامه بدم،

ولی تو هم می‌تونی ازشون استفاده کنی.

منظورم اینه که، سوتفاهم نشه.

منم مثل بقیه از فیش استیک و کاپیتان کرانچ خوشم میاد.

ببخشید، فقط حواسم پرت شد...

اوه، لازم نیست عذرخواهی کنی.

می‌فهمم. تو یه نابغه خلاقی.

نباید نگران چیزهایی مثل غذا یا خوردن باشی.

چرا نمی‌ری دوش بگیری و من برات صبحونه درست کنم؟

نه، نه. وقت نداریم.

هنوز حداقل ۱۵۰ صفحه دیگه لازمه.

همزمان که کار می‌کنیم، می‌خوریم.

ببینیم دیروز چی کار کردیم.

دیروز؟

آره. بیا دیروز رو مرور کنیم تا ببینیم کجای کاریم.

می‌دونی، چرا همینجوری ادامه ندیم؟

همونطور که گفتی، وقت زیادی نداریم.

اگه مدام چیزی رو که قبلاً نوشتیم مرور کنیم،

دیگه تموم

نمی‌شه.

«آدام در کازینو قدم می‌زنه

«و مردم زیادی رو می‌بینه که نشستن و دارن یه کارهایی می‌کنن،

مثل رولت بازی کردن، مشروب خوردن و گپ زدن.»

من فکر می‌کردم آدام...

«آدام پولینا رو دوست داشت، ولی می‌دونست یه جورایی عجیبه.

«پس، با این که بعضی وقتا فکر می‌کرد عشقه،

در واقع فقط شیفته‌اش شده بود.»

خب، الکس، این واقعیته.

نه، نیست!

اون دیوانه‌وار عاشقشه، از اولین لحظه‌ای که می‌بینتش!

نوشته‌های من کجاست؟

داشتم سوار اتوبوس می‌شدم.

و بارون می‌اومد

و یه گودال بزرگ آب بود.

و پاهام لیز خورد.

و همه‌اش ریخت. متأسفم. و تلاش کردم.

سعی کردم درستش کنم!

تقصیر تو نیست.

آره، تقصیر منه.

درستش می‌کنم.

قبلاً هم پیش اومده صفحاتم گم بشن. مشکلی نیست.

واقعاً؟

آره، درست می‌شه. چند صفحه خراب شد؟

۱۸ تا.

۱۸ تا.

وقت بیدار شدنه.

همزمان که پولینا برای مادربزرگ عزیزش سوگواری می‌کرد

و مشغول رسیدگی به امور خانواده بود،

آدام تقلا می‌کرد احساساتش رو نسبت به پولینا کنترل کنه.

دوستی آدام با السا همچنان داشت عمیق‌تر می‌شد.

بی‌خبر از احساسات عمیق‌تری که السا نسبت بهش داشت،

آدام داستان‌هایی از زندگی هیجان‌انگیزی که با پولینا خواهد داشت، براش تعریف می‌کرد.

هیجانات آدام همچنان کنترل‌ناپذیر بود.

با توجه به این که تیم محبوبش رد ساکس به هیچ وجه شانسی برای قهرمانی

در لیگ آمریکایی نداشت،

بیسبال دیگه نمی‌تونست براش یه سرگرمی کارآمد باشه.

شاو رو نباید دست کم گرفت.

با وجود سبیل کم‌رنگش،

نشون داده بود که یه دشمن سرسخته.

آدام اینو خیلی خوب می‌دونست.

باید دست به کار می‌شد. ولی کِی؟

اجازه هست؟

آره، حتماً. بفرما.

دارم ایده می‌سازم.

من از پوست گوجه‌فرنگی بدم میاد.

تو کی هستی؟

چی؟

ما بیش از ۳ هفته‌ست تو این اتاقیم.

و، و جدا از این که برای تقریباً همه کارهایی که می‌کنم

یه نظر داری،

و یه روش عجیب برای خوردن پیتزا،

من هیچ چیز درباره تو نمی‌دونم.

مثلاً، اهل کجایی؟

تو زندگیت چی کار می‌کردی؟

دوست داری؟ دوست‌پسر؟ پدر و مادر؟

این زندگی شخصیمه، الکس.

می‌دونم. می‌دونم.

و اگه دوست نداری به اشتراک بذاری، کاملاً درک می‌کنم.

من تو «جامائیکا پلین» زندگی می‌کنم. فکر کنم هر دو پدر و مادرم مُردن.

مادرم ۶ سال پیش مُرد. پدرم وقتی خیلی کوچیک بودیم رفت،

و شنیدم از فرط مشروب‌خواری خودشو کشت.

همونطور که گفتم، اگه دوست نداری به اشتراک بذاری...

گفتی دوست‌پسر داری یا نه؟

نگفتم.

فکر می‌کنی بهش اشاره کنی؟

شاید.

فکر می‌کنی الآن بهش اشاره کنی؟

من دوست‌پسر دارم.

و سال پیش باهاش آشنا شدم،

توی یه بازی هاکی.

آه.

حالا، رابطه جدیه یا فقط از اون عشق‌های هاکیه؟

قصد داریم ماه ژوئن آینده ازدواج کنیم.

اوه.

خب، فکر کنم کار ایده‌سازیم تموم شده.

کجا بودم؟

اِم، آدام داشت تصمیم می‌گرفت کِی دست به کار بشه.

بله.

آدام دیگه نمی‌تونست صبر کنه.

احساس می‌کرد مثل بچه‌ایه که تازه قایم موشک رو تموم کرده.

حالا وقتش بود که بگه، «حاضر باشید یا نه، اومدم.»

اما با این حال، پیشنهادش نباید بی‌احساس یا بی‌ظرافت به نظر می‌اومد.

صبر کن ببینم. صبر کن ببینم. دارن چی کار می‌کنن؟

به نظر میاد دارن چی کار می‌کنن؟

همینجوری؟

چرا که نه؟

مادربزرگش تازه مرده.

دقیقاً.

اون دنبال دلداریه.

فکر می‌کردم گفتی آدام می‌خواد باهاش با حساسیت رفتار کنه.

حق با توئه. گفتم.

خیلی متأسفم که مادربزرگت مُرده.

الکس، اینجوری درست نیست.

دیوونه شدی؟ اینجوری محشره.

نه، نیست.

چرا هست.

نه، نیست.

ببین، من نویسنده‌ام، باشه؟

و من می‌گم که هست.

و من خواننده‌ام، باشه؟ و من می‌گم این واقعاً داره اذیتم می‌کنه.

دارم خیلی تلاش می‌کنم از آدام خوشم بیاد،

و تو داری کارو برام خیلی سخت می‌کنی.

می‌دونی چی بگم؟

این در مورد آدام نیست.

تو از اول با پولینا مشکل داشتی.

اوه، تورو خدا! مشکل داشتی.

من با یه شخصیت تخیلی مشکل ندارم.

باشه.

اون دمدمیه. دلبره. یه شخصیت عیب‌داره.

آه، البته! اون سه تا حرف «د»: دمدمی، دلبر و عیب‌دار.

بله. و واضحاً،

اگه دنبال کسی مثل اونه،

پس خودش مشکلات خیلی بزرگی داره.

اوه، واقعاً؟

اون جذاب‌ترین دختر جزیره‌ست، ده برابر بقیه!

پس، اِم، شاید اون کسی نیست که مشکل داره.

منظورت چیه؟

اون کسی نیست که نجابت رو به اشتیاق ترجیح می‌ده.

داری میگی من به اشتیاق اعتقاد ندارم؟

نه.

من مطمئنم که اعتقاد داری، به شرطی که اول لباس‌ها شسته شده باشن.

آدام و پولینا با اشتیاق به تخت افتادند.

آدام و پولینا با اشتیاق به تخت افتادند.

اوه، پسر! حالا شد حرف حساب!

این، این یه جزیره عالیه!

چی؟

هووو!

چی؟

هووو!

خسته شدم.

شرط می‌بندم که هستی.

خب، حالا چی؟

منظورت چیه؟

مادربزرگ مُرده. همه چی برای زوج عاشق ما خوب پیش رفته.

پولینا پولشو داره. آدام پولینا رو داره. شاو می‌ره.

حالا چی می‌شه؟

حالت تهوع دارم.

جای دیگه ای برای رفتن نداری، درسته؟

خودتو توی یه بن‌بست نوشتاری قرار دادی.

باید سرت رو روی توالت نگه داری.

آره، من از ۶ سالگی بالا آوردم. فکر کنم از پسش برمیام.

فکر کنم دارم می‌میرم.

داری نمی‌میری.

نه، واقعاً. دارم می‌سوزم. حالم خیلی بده.

اینقدرام داغ نیستی.

چرا همه این تست دست روی پیشونی رو به طور ضمنی قبول دارن

که از نظر پزشکی قابل اعتماده؟

خوبی.

یه درد تو سینه‌ام دارم. این می‌تونه جدی باشه.

باشه.

گوش کن، اگه این علائم ادامه پیدا کردن

و واقعاً فکر کردی داری سکته قلبی می‌کنی،

حالا این مهمه،

می‌خوام فوراً بهم زنگ بزنی.

چون دلیلی نداره پول کرایه اتوبوسم رو هدر بدم

اگه قراره بمیری.

شب خوبی داشته باشی.

خب، چی میگی؟ هنوز گیر کردی؟

کاملاً.

یعنی، کی بهتر از تو گفت؟

مادربزرگ مُرده. پولینا پولشو داره.

آدام پولینا رو داره، و من راهی برای ادامه ندارم.

که دوباره بالا بیاری؟

باید از اینجا برم.

کجا میری؟

وقت زیادی نداریم. نباید به کار ادامه بدیم؟

اینم کاره.

واقعاً؟

آره. وقتی گیر می‌کنم، باید مدتی ذهنم رو از کار دور کنم.

باید به پرنده‌ها، درختا، آدمایی که دارن کاری می‌کنن، نگاه کنم،

مثلاً فریزبی بازی کردن، اسکیت بازی، این جور چیزا.

خوبه. شاید وقتی ذهنت رو خالی کردی،

بفهمی که هرگز نباید اینطوری سریع با اون به رختخواب می‌رفت.

تا جایی که یادم میاد همیشه می‌خواستم نویسنده بشم.

پدر و مادرم وقتی ۸ سالم بود از هم جدا شدن.

شروع کردم به نوشتن داستان تا جایی برای احساساتم داشته باشم.

فهمیدم خیلی راحت‌تره

که شخصیت‌ها حرف‌ها رو بزنن

تا این که خودم اونا رو بگم.

این زیبایی نویسندگیه. می‌تونی کاری کنی که همه چیز

اونجوری که تو واقعیت پیش نمیره، پیش بره.

بعضی وقتا تو زندگی هم کارها درست پیش می‌رن.

هی، من کاملاً موافقم.

تاحالا ازدواج کردی؟

تو زندگی واقعی؟ نه.

بذار حدس بزنم.

فقط هنوز زن مناسب رو ملاقات نکردی.

دقیقاً.

و می‌دونم چی می‌خوای بگی:

باید مرد مناسب باشی

تا بتونی زن مناسب رو ملاقات کنی.

اما من با قلبم می‌دونم که من مرد مناسب هستم،

و می‌دونم که زن ایده‌آل بیرون از اینجاست.

کسی که باهوش، شوخ‌طبع و زیبا باشه.

به من علاقه‌مند باشه.

می‌دونم که اون بیرون هست. فقط نمی‌تونم...

مثل اینه که...

انگار یکی از اون سگ‌های تازی توی پیست مسابقه‌ام.

می‌دونی، که داره دنبال خرگوش مکانیکی می‌کنه؟ خیلی نزدیک می‌شم،

اما هیچ وقت نمی‌تونم بگیرمش.

اونا هیچ وقت نمی‌گیرنش.

می‌دونم.

شاید نمی‌خوای که بگیریش.

امیدوارم امروز کمک کرده باشه.

کمک کرد.

چیزا دارن جریان پیدا می‌کنن.

بهم خوش گذشت.

منم همینطور.

اوه، اینجاست.

اوه.

خب...

♪ من فقط می‌خوام اون کلمات شیرین رو بشنوم ♪

فهمیدم! فهمیدم!

چی؟

هرگز نباید مادربزرگ رو می‌کُشتم.

این عالیه! ممنونم! ممنونم!

عاشقتم!

منظورم رو می‌دونی، درسته؟

آره.

این عالیه. عالی.

باشه. فردا می‌بینمت. مادربزرگ زنده‌ست!

ببینید کی زنده‌ست!

تلگرام گفته بود شما فوت کردین.

خب، معلومه که رفته بودم.

اگه از اونجا نرفته بودم، چطور می‌تونستم اینجا باشم؟

با توجه به وضعیت سلامتیتون، نگران این سفر سخت نبودید؟

حالم خوبه.

اون دکترای احمق، همه شون کُندذهن.

باید پروانه شون لغو بشه.

تک تکشون!

اول، اونا به من یک سال وقت دادن،

بعد شد ۶ ماه.

بعد هر چی بهشون زنگ زدم، جواب ندادن.

بعد شد کمتر از یه ماه.

اگه به حرفای اونا بود،

۱۰ دقیقه بعد از رسیدنم باید مرده بودم!

داری چی کار می‌کنی؟

مادربزرگ مُرده همون چیزی بود که اول از همه گیرت انداخت.

حالا دوباره مُرده؟

هیچ پولی اصلاً نیست؟

اوه، مادر شما یکی از فوق‌العاده‌ترین

کالکشن‌های عطر کمیاب رو در تاریخ فرانسه جمع کرده بود.

ارزش یه ثروت رو داشت.

همونطور که می‌دونی، مادر شما، خدا رحمتش کنه، تا ۹۰ سالگی عمر کرد.

متأسفانه، عطرها اینقدر عمر نکردن.

چی؟

همه‌شون تبخیر شدن.

آخرین قطره‌اش هم، در طول مبارزه کوتاهش با بیماری اسکوربوت.

ثروت مادرتون تبخیر شده؟

تک تک پولش؟

اسکوربوت داشت؟

با شنیدن این که پول مادربزرگ

به سرنوشت تمام شنل‌ها دچار شده،

آدام به سرنوشت خودش فکر کرد.

اون احمق نبود.

اون یه معلم خصوصی بود، به خاطر خدا.

می‌دونست فقط مسئله زمانه

که پولینا یک بار دیگه خودش رو

در آغوش رقیبش،

جان شاو نفرت‌انگیز، پیدا کنه.

به نامزدی فکر کرد. به عروسی فکر کرد.

و بعد به شب عروسی فکر کرد.

در اون لحظه بود که فهمید

شاید بهتر باشه از فکر کردن دست برداره.

الدورا!

اوه، سنور شیپلی، باید سعی کنید فراموشش کنید.

بفرمایید، یه کم پائلا بخورید.

اوه، وای! وای!

چی؟ الدورا؟

الدورا.

الدورا، مربی اسپانیایی، که همون السا، مربی آلمانی بود،

که همون ئیلوا، مربی سوئدی بود؟

آره. نه. الکس، مطلقاً نه.

حتی اگه الدورا بهترین شخصیت بعد از اسکارلت اوهارا باشه،

که صادقانه بگم خیلی بعیده،

ما وقت نداریم همه چی رو عوض کنیم.

می‌دونم، اما...

۳ روز، الکس! ما ۳ روز وقت داریم.

می‌دونم، اما یه چیزی کمه.

شاید اون به یه مانع دیگه نیاز داره که از پولینا دورش کنه.

اون ورشکسته‌ست. اون داره با یکی دیگه ازدواج می‌کنه،

و اگه از من می‌پرسی، حتی دوستش هم نداره.

فکر می‌کنم مانع به اندازه کافی داره.

صبر کن. صبر کن. فهمیدم.

این یه مانع نیست، این مثلث دومه.

حق با تو بود در مورد مثلث دوم. این می‌تونه کار کنه.

و تغییرات آسون خواهند بود.

اون یه آمریکایی اهل فیلادلفیاست، و اسمش آناست.

سلام، آدام.

چی؟

امروز یه جورایی فرق می‌کنی، آنا.

به موهات دست زدی؟

یه چیزی تو چشمای آنا بود که آدام تا به حال،

که کور از عشقش به پولینا بود، ندیده بود.

یه غم عمیق، همراه با یه قدرت آروم

که اونو فوق‌العاده زیبا نشون می‌داد.

مطمئنی می‌خوای این کارو بکنی؟

کاملاً.

می‌دونی، این حرکت خیلی جذاب نیست. اون فقط داره دلگرمی پیدا می‌کنه.

نه، نیست.

دلگرمی گرفتن مثل یه وحشی.

داری چی می‌گی؟

این همون داغ شدن مثلثه.

آنا بهش احساس داره. اون به آنا احساس داره.

اما به پولینا هم احساس داره.

اینجوری، خواننده نمی‌دونه اون با کی می‌مونه.

جذبشون می‌کنی.

با کی می‌مونه؟

دیدید؟ جذب شد.

نظرت چیه بریم شهر؟

من باید...

مجبور نیستی کاری انجام بدی.

داری خورش درست می‌کنی. واسه همینه بهش میگن خورش.

باید بذاری جا بیفته.

بیا. یه کم زندگی کن. من، من، من برات ناهار می‌خرم. گرسنه‌ای؟

نه خیلی.

عالیه. من پول ندارم.

خوبه.

چطور شد برای خانواده دلاکوا کار کردی؟

پنج سال پیش به یه آگهی کار تابستونی جواب دادم.

از اون موقع با اونام.

تابستونا تو سن چارلز، زمستونا تو سوئیس،

و بقیه سال تو پاریس.

هیجان‌انگیز به نظر میاد.

آره.

اون که هیجان‌انگیز نبود.

دارم زندگی اونا رو می‌کنم، نه زندگی خودم رو.

شاید بتونیم کاری در این مورد بکنیم.

چی؟

حالا، دارم همینجوری یه چیزی می‌پرونم،

ولی این چطوره؟

من زندگی خودم رو دوست دارم.

در حالی که افرادی با طبیعتی بدبینانه‌تر ممکنه فکر کنن

که آدام فقط داره دلگرمی پیدا می‌کنه...

بامزه.

...حقیقت اینه که اون در کنار آنا آرامش پیدا کرد.

و با هر روزی که می‌گذشت، احساسش نسبت به اون قوی‌تر می‌شد.

دیدن این روند در حال شکل‌گیری خیلی جالبه.

واقعاً متوجه منظورت نشده بودم

وقتی گفتی شخصیت‌ها تو رو هدایت می‌کنن.

اما حالا خیلی واضحه که چرا آنا و آدام

باید تمام این مدت با هم می‌موندن.

اونا همیشه خیلی به هم نزدیک بودن

بدون این که ببینن چی دارن.

کی میگه اونا قراره با هم بمونن؟

با هم نمی‌مونن؟

نمی‌دونم.

چطور ممکنه با هم نمونن

بعد از این که اینقدر عاشقانه بودن؟

دقیقاً نکته همینجاست.

ببین، اگه دیوانه یکی از اوناست،

اما نسبت به اون یکی فقط ولرمه،

مثلثت کجاست؟

اما اگه نسبت به هر دو زن احساس قوی یکسانی داشته باشه،

این یه معضل واقعیه.

آره، اما بعد تو... نه.

حالا باید اوضاع رو یه کم بهم بزنیم.

شیپلی، اوضاع چطوره، رفیق خوب من؟

امروز حسابی سر حالیم، رفیق قدیمی.

و چرا که نه؟

امشب، از پولینا خواستگاری خواهم کرد

و تا آخر هفته،

برای آماده شدن برای عروسی به پاریس خواهیم رفت.

امشب؟

تبریک می‌گم.

و مطمئنی قبول می‌کنه؟

من ۵۰۰،۰۰۰ دلیل دارم که می‌گه قبول می‌کنه.

۵۰۰،۰۰۰.

این دلایل زیادیه.

پولینای دوست‌داشتنی سلیقه‌های گرونی داره.

آدام فکر می‌کرد پولینا رو فراموش کرده.

اما قریب‌الوقوع بودن نامزدی‌اش

یه چیز رو به وضوح روشن کرد.

وقتش بود که دوباره شروع به فکر کردن کنه.

چطور باید بین ۲ زنی انتخاب کرد

که هر دو رو اینقدر صمیمانه دوست داره؟

آدم باید عقلش رو به کار بندازه

و حقیقت واضح رو درک کنه.

چیزی که ما داریم معنی‌داره.

وقتی شب‌ها تو تخت دراز می‌کشی،

آیا رؤیای چنین چیزی رو می‌بینی،

یه چیز معنی‌دار؟

یا رؤیای زرق و برق،

هیجان،

یه زندگی پر از ماجراجویی؟

رؤیاها اغلب فقط یه رؤیا هستند.

ببخشید؟

من فقط دارم میگم عشق ما بر اساس یه چیز واقعی بنا شده.

بر اساس اهمیت دادن،

درک متقابل، احترام دوطرفه.

فراموش کردی بگی که تو به اون دادی

وحشی‌ترین و پرشورترین رابطه‌ جنسی

رو که تا به حال تجربه کرده.

اوه، صبر کن. اون من بودم.

اون از سردرگمی عذاب می‌کشید.

برای اولین بار در زندگی‌اش

معنای واقعی اصطلاحات،

"سر دو راهی"

و "بین دو سنگ سخت" رو درک کرد.

اگرچه مفهوم

"پول خون دادن" همیشه آزارش می‌داد.

اول از همه پول چطور وارد بینی می‌شه؟

وقتی وارد شد، با دست بیرون کشیده می‌شه

یا با عطسه؟

و کی یه چنین معامله‌ای رو قبول می‌کنه؟

همه سؤالات مهمی بودن، اما اون کارای مهم‌تری داشت.

چی داری که در موردش فکر کنی؟

من اینجام.

عاشقتم و اون حتی در دسترس نیست.

من می‌تونم در دسترس باشم.

بله، با ۵۰۰،۰۰۰ دلار

که تو نداری.

یه مانع کوچیک برای یه مرد بزرگ.

یه مانع کوچیک برای یه زندگی عالی.

من به پول نیاز دارم.

اوه، نه!

خوبه. این دقیقاً همون واکنشیه که می‌خوام.

می‌خوام خواننده غافلگیر بشه.

می‌خوای خواننده با کتاب بکوبه تو سرت؟

مثل یه نویسنده فکر کن. اینجا چیزای بیشتری برای بازی هست.

اون پول رو از کجا میاره؟

زمان داره با پیشنهاد شاو رو به اتمام می‌ره

و هنوز نمی‌دونی با کی قرار تموم کنه.

اگه بخواد پولینا رو بدست بیاره و شکست بخوره،

آنا باید احمق باشه که دوباره قبولش کنه.

نمی‌دونم.

قلب انسان،

یه تاروپود اثیری از احساسات متناقضه. هوم،

رمزگشایی اون در تمام پیچیدگی‌هاش غیرممکنه.

آره، یه احمق.

باشه، خوبه. می‌تونیم، اِم...

اگرچه احساساتش نسبت به آنا انکارناپذیر بود،

احساساتش نسبت به پولینا قدری انکارناپذیرتر بود.

در طول تابستان در سن چارلز،

اون با افراد زیادی آشنا شده بود،

بعضی‌هاشون قابل اعتمادتر از بقیه.

شما فلامنکو می‌رقصید؟

خب، من، اِم...

چون مردای واقعی فلامنکو می‌رقصن.

داریم به یه مرد واقعی پول قرض می‌دیم؟

من رو می‌شناسن که بعضی وقتا کاستانیت می‌زنم، آره.

ثابت کن!

با من باشید، بچه‌ها.

خوبه.

سودش ۲۰۰ درصده.

ما به شما ۵،۰۰۰ دلار می‌دیم.

ظرف یک سال، شما ۱۵،۰۰۰ دلار به ما پس می‌دید.

۲۰۰ درصد؟ این ظالمانه‌ست!

سنور، شما یه مرد ناامید هستید.

دارید فلامنکو می‌رقصید که پول به دست بیارید.

این موقعیت قوی‌ای برای چانه‌زنی نیست.

۲۰۰ درصد. نمی‌تونم!

۲۰۰ درصد.

شما دزدید.

بگیرید یا برید.

باشه، ۲۰۰ درصد.

قبول.

ظرف یک سال پولمون رو پس می‌دید وگرنه می‌کشیمتون.

من ۵،۰۰۰ دلار دارم.

آیا کازینو امشب محدودیتش رو برای من برمی‌داره؟

همانطور که می‌خواهید، مسیو.

شرط‌های خودتون رو بگذارید، خانم‌ها و آقایان.

برای آدام، لحظه موعود فرا رسیده بود.

می‌دونست این بار همه چیز فرق خواهد داشت،

و فرق هم داشت.

بله!

آره!

مدیریت از من خواسته بپرسم آیا مایلید

امشب بازی رو متوقف کنید؟

یک شرط دیگه.

کل سرمایه‌ام، ۳۲۰،۰۰۰ دلار،

روی مشکی.

باشه.

بسیار خوب، مسیو.

یک برد دیگه و پولینا مال اون می‌شد.

وقتایی تو زندگی هست که بدون هیچ دلیل ظاهری

یک حس غیر قابل توضیح از حال خوب بهت دست می‌ده.

با جهان یکی می‌شی.

دقیقاً می‌دونی کی هستی،

و جایگاهت در جهان امنه.

برای آدام، اون حس خوشبختی نهایی

با دو کلمه نابود شد.

۳۶، قرمز.

همینجوری، همه چیز از دست رفت.

پولش، آینده‌اش با پولینا،

و آدام مطمئن بود، زندگی‌اش.

لطفاً بهم نگو

که می‌خواد بذاره بره پیش آنا.

نمی‌دونم.

دوباره، نمی‌دونی.

من باز می‌کنم.

اون کی می‌تونه باشه؟

یه خانومه.

امیدوارم مزاحمتون نشیم، عزیزم.

در واقع، شدید.

اوه!

یه اصطلاح بود.

حالتون چطوره، بچه‌ها؟ از این پیراهنا خوشم اومد.

یه چوب بیسبال دستته.

ما برای یه یادآوری اومدیم.

صبر کنید. من یه روز دیگه وقت دارم. تقریباً تموم شده.

نه، نه، خوبه. ما کمکت می‌کنیم تمومش کنی.

داری چی کار می‌کنی؟

خدایا!

حواس‌پرتی ممنوع.

آقا، این تلویزیون منه! شما، شما چی...

این...

خوبه. تو کتاب رو تموم می‌کنی.

پول رو می‌گیری. یه صفحه تخت می‌خری.

تصویر بهتر، رفیق.

۲۴ ساعت، چیکو.

نه ۲۵ ساعت.

خداحافظ، خانم.

اوه، خدای من.

خوبی؟

اوه، خدای من! حالت خوبه؟

اوه، خدای من! زنگ بزنیم پلیس؟

فکر نمی‌کنم ایده خیلی خوبی باشه.

بذار فقط کتاب رو تموم کنیم. اونا پولشون رو می‌گیرن.

همه چی خوب می‌شه.

یه دقیقه صبر کن.

اونا همون رقصنده‌های فلامنکو هستن، مگه نه؟

تو پول قرض گرفتی که قمار کنی؟ عقلتو از دست دادی؟

آره، اون موقع، آره.

پس همه چیز توی این کتاب حقیقت داره؟

نه. یعنی، چیزایی هست که از زندگی واقعی برمی‌دارم

که برای داستان خوبن.

دیگه کی قراره پیداش شه؟ یه مادربزرگ مریض داری

که میاد اینجا و سکته می‌کنه؟

نه. پولینایی واقعاً وجود داره؟

ببین، اما،

دفعه بعدی که کله‌پوک و کله‌قرمز برگردن اینجا،

فقط تلویزیون رو نمی‌شکنن.

تلفن و تلویزیون‌ها نیست، می‌دونید.

پس، لطفاً،

بیاید سعی کنیم تمومش کنیم.

بانک هم هست، می‌دونید.

بله، می‌دونم.

اگه می‌خوای استراحت کنی، درک می‌کنم.

نه، من خوبم. باشه.

اونی که اونا می‌خوان بکشن تو هستی.

روش خوبیه برای برگشتن. بریم.

در حالی که آدام به سمت... نه.

در حالی که آدام در خیابان‌های سن چارلز پرسه می‌زد

مثل مردی که نه تنها تمام پولش رو از دست داده،

بلکه تمام حس وجودش رو هم از دست داده...

خودش رو دراز کشیده یافت

زیر اسکله چوبی، کنار یه مرغ دریایی پیر.

بی‌هدف به چشمای مرغ دریایی خیره شد

و بالاخره خوابش برد...

الکس؟

الکس؟

حالت چطوره؟

خواب بودی یا داشتی فکر می‌کردی؟

داشتم خواب‌فکری می‌کردم.

شاید بهتره یه استراحت کنیم.

نه. باید ادامه بدیم.

الکس، اگه فقط چند ساعت بخوابیم،

اونوقت می‌تونیم فشار نهایی رو بیاریم.

باشه. ۲ ساعت.

من اینجا رو کاناپه می‌خوابم.

تو برو رو تخت. همون بالا که هستی، آلارم رو تنظیم کن.

نه، تو باید رو تخت بخوابی.

من رو کاناپه راحت می‌خوابم.

ببین خودت رو. اینجوری نمی‌تونی استراحت کنی.

خب، تو هم نمی‌تونی، پس...

باشه، هردومون رو تخت می‌خوابیم.

مطمئنی؟ آره.

باشه.

پس می‌خوایم با هم بخوابیم.

حق با توئه.

تو باید رو کاناپه بخوابی.

نه، منظورم اینه که این یه معنی کمتر استفاده شده از اصطلاح

**"با هم خوابیدن"**ه

که در اون خواب واقعی وجود داره

همراه با خروپف، چرخه‌های رِم و همه این‌ها.

منظورم فقط همین بود.

دارم آلارم رو تنظیم می‌کنم.

شب بخیر.

می‌تونی بگی شب بخیر

اگه فقط قراره ۲ ساعت بخوابی؟

شب بخیر.

ظاهراً می‌تونی.

شب بخیر.

خب، اسمش چیه؟

چی؟

اسمش چیه؟

کی؟

نامزدت.

فکر کردم داریم سعی می‌کنیم یه کم بخوابیم.

فقط می‌خوام بدونم اسمش چیه.

آرته.

آرت گرکو.

آرت گرکو؟

اوم‌هوم.

آرت گرکو، همون دندانپزشک تخفیفیه؟

چی؟

همون مردی که رو همه اتوبوس‌هاست؟

اوه.

آره.

آره. هوم.

حتماً کارش خوبه

چون دندونای عالی‌ای داری.

الکس.

صبر کن. یعنی...

شاید دارم پیش‌فرض می‌گیرم.

یعنی، فقط به این دلیل که اون نامزدته

و یه دندانپزشکه

خود به خود اونو دندانپزشک تو نمی‌کنه.

شاید یکی از اون مسائل تضاد منافع باشه

مثل دکتری که حاضر نمی‌شه خانواده خودش رو عمل کنه.

از طرف دیگه،

سوراخ کردن دندون دقیقاً جراحی نیست،

اگرچه بهش می‌گن جراحی دهان. پس، حدس می‌زنم...

باشه، دروغ گفتم!

من دوست‌پسر ندارم، نامزد ندارم.

ازدواج نمی‌کنم.

اما آرت گرکو دندانپزشک توئه.

متأسفم.

اما اگه تو با تو اونجوری که من با تو آشنا شدم، آشنا می‌شدی،

چیکار می‌کردی؟

احتمالاً برمی‌گشتم و می‌رفتم بیرون.

با این حال، خوشحالم که نرفتی.

منم همینطور.

همچنین خوشحالم که دوست‌پسر نداری.

منم همینطور.

او صبح روز بعد زود بیدار شد

و مرغ دریایی رو روی سینه‌اش دید.

در حالی که مه صبح زود روی ساحل

و مه درون ذهنش شروع به برطرف شدن می‌کرد،

فکرش یک بار دیگه به پولینا برگشت.

الکس.

بله؟

پولینایی وجود داره؟

منظورت چیه؟

در زندگی واقعی.

نه. نه واقعاً، می‌دونی.

اون آمیخته‌ای از چند نفره.

آمیخته‌ای از چند نفر؟

آره. اون ترکیبی از خیلی از زنانی هست که من می‌شناختم.

با زن‌های زیادی مثل اون بودی؟

نه. می‌دونی،

با همچین آدم‌هایی آشنا می‌شی. اونا تو جمعیت شلوغ هستند.

تو تو این جمعیت‌های شلوغ بودی؟

نه. منظورم رو می‌دونی. تو...

در موردشون می‌خونی.

اونا همیشه دارن می‌رن که باشن

با اون یارو روی قایق یا این یکی یارو

تو هواپیمای شخصی. و...

اون یه آمیخته‌ست.

آدام رفت تا پولینا رو پیدا کنه

با امیدواری، هرچند کم، که هنوز شانسی برای اون هست.

چقدر ضرر کردی؟

همه چیز رو. اما می‌تونم دوباره ببرم.

عزیزم، می‌شه اون سنگ پومیس رو بهم بدی؟

ببین...

اهم. پولینا،

می‌دونم یه کلیشه‌ست...

یه کلیشه است که بگی

بهترین چیزهای زندگی رایگان هستن

و این که پول نمی‌تونه عشق بخره،

اما اینجوریه که اونا کلیشه می‌شن،

چون حقیقت دارن.

م، منظورم اینه که نباید عشق بر همه چیز پیروز بشه؟

کاش در دنیای بایدها زندگی می‌کردیم.

می‌تونیم.

نه، باید. اما نمی‌تونیم.

پولینا.

لطفاً خودت رو از شادی واقعی محروم نکن.

سعی می‌کنم این کارو نکنم.

میشه اون روبدوشامبر رو اونجا بهم بدی؟

اوه!

آدام،

وقتایی بود که واقعاً عاشقت بودم.

با نزدیک شدن تعطیلات به پایان

و با تکه‌های قلبش که پخش و پلا شده بود

توسط بادهای تابستانی سن چارلز،

آدام در تنها کسی که همیشه

کنارش بود، آرامش جستجو کرد.

اون یه زن مدرن بود.

اگه از ته دل باهاش صحبت می‌کرد، اون درک می‌کرد.

مطمئن بود که اون دوباره قبولش می‌کنه.

فکر نمی‌کنم هیچ شانسی باشه که تو...

نه.

چون من رفتم... آره.

پس حتی اگه من برگردم...

نه.

چون نشون دادم که...

دقیقاً.

باشه. پس من فقط می‌رم... آره.

برای اولین بار در زندگی‌اش

معنای واقعی این اصطلاح رو به درستی درک کرد:

"جهنم خشمگین‌تر از زنی نیست که بهش بی‌توجهی شده."

علاوه بر این،

"لقمه بزرگ‌تر از دهنت برندار."

"پول خون دادن،" از طرف دیگر،

همچنان مشکلاتی رو به وجود می‌آورد.

پایان.

اون تنها می‌مونه.

فکر می‌کنی خیلی غمگینه؟

تنها راهیه که می‌تونه باشه.

واضح بود که اون هرگز شانسی با پولینا نداشت،

و آنا، که یه گزینه واقعی بود،

به محض اینکه حس کرد داره بهش نزدیک می‌شه، فرار کرد.

این یه مورد کلاسیک ترس از صمیمیته.

آره.

کتاب دیگه‌ات هم در مورد همین بود، نه؟

نه، اون در مورد ترس از تعهد بود.

اوه.

آره. درسته.

باشه.

خب، کتاب بامزه‌ایه.

و غمگینه.

و باعث می‌شه با همه شخصیت‌ها همدردی کنم،

و تو این کار رو در ۲۹ و نیم روز انجام دادی.

باید احساس خیلی خوبی داشته باشی.

آره. خب، کجا می‌ری؟

من ۳ روز رونویسی دارم که باید انجام بدم.

ما فقط ۶ ساعت تا حمله کوبا وقت داریم.

واقعاً فکر می‌کنی خوبه؟

فکر می‌کنم خیلی خوبه.

ممنون، اِما.

خواهش می‌کنم.

اِما؟

من، اِم...

می‌دونی...

من، اِم...

من هم "اِم" توام.

خداحافظ.

هی، تاکسی!

هی!

مِرسی، مسیو. بقیه پول مال خودت.

نه.

سلام.

سلام؟

پولینا؟

سلام.

سلام.

خوب به نظر می‌آی.

تو هم همینطور.

اوم.

خب، چطور بودی؟

من جان رو ترک کردم.

واقعاً؟

چی می‌تونم بگم؟

اصلاً نباید با اون می‌رفتم.

نه، تو داشتی به خاطر بچه‌هات کوتاه میومدی.

مشکل من همینه.

هیچ وقت به فکر شادی خودم نیستم.

باید منو بیهوش می‌کردی، می‌بستی.

منو با خودت می‌بردی.

ممنونم.

در اعماق وجودم،

همیشه می‌دونستم تو همونی هستی که می‌خوام.

الکس؟

الکس؟

با کسی قرار می‌ذاری؟

وقتی تو رو رو اون اسکله دیدم،

مثل چیزی از یه افسانه بودی.

اوم، الکس.

نه، واقعاً، من مست شدم

انگار کسی یه چیزی تو هوا ریخته بود.

همه‌اش تموم شد.

اِما؟

اِم، م، م، نمی‌دونستم به این زودی تموم می‌کنی.

یعنی، من داشتم برمی‌گشتم.

اشکالی نداره، پیدات کردم.

اِما، این پولیناست. پولینا، این اِماست.

اون تندنویس منه.

من تازه دیکته کردن رمانم رو بهش تموم کردم.

کار فوق‌العاده‌ای انجام داد.

من باید برم.

از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم، پولینا.

خیلی در مورد شما شنیدم.

زود برمی‌گردم.

اهم. اِما.

نمی‌دونستم اون میاد.

فکر می‌کردم اون... نکن، الکس!

لطفاً! چون می‌دونی تو این موقعیت‌ها چی می‌شه.

یکی همیشه یه چیزی می‌گه

تا سعی کنه حال نفر دیگه رو بهتر کنه،

اما هرگز اینطور نیست، پس اگه می‌تونی هیچی نگو!

تندنویس تو؟

منو به عنوان تندنویس خودت معرفی کردی؟

م، م، م، نمی‌دونستم چی بگم.

نمی‌خواستم هیچ کدوم از شما رو آزرده کنم.

نه، الکس.

اونی که نمی‌خواستی آزرده کنی، خودت بودی.

اِما.

یه لحظه صبر کن.

می‌دونی چی رو نمی‌تونم بفهمم؟

چی می‌خوای باشه، عزیزم؟

آره، یه ثانیه.

نمی‌تونم بفهمم چی بدتره،

اینو دونستن که باید هر جزئیاتی رو بدونی

درباره عشق دیوانه‌وار تو به یه زن دیگه

یا اینکه بدونی تو واضحاً هرگز نزدیک نشدی

که همون حس رو نسبت به من داشته باشی.

خداحافظ، الکس.

اون فقط تندنویس تو نیست.

نه.

اون دوست‌دختر توئه؟

دیگه نه.

امشب با من بیا.

یه جشن خیریه کوچولوی دوست‌داشتنی هست

تو ریتز. فکر کنم برای مین‌های زمینی.

نه، فکر نمی‌کنم بتونم...

هی، عالیه. رمان خودت رو تموم کردی.

صبح می‌تونیم بریم پاریس.

این موقع سال اونجا زیباست،

و بچه‌ها دوست دارن تو رو ببینن.

تو رو می‌برم ژیوِرنی.

تا حالا نیلوفرهای آبی رو دیدی؟

فوق‌العاده‌ان.

پولینا،

تا حالا لباس‌های خودت رو شستی؟

چی؟

هیچی.

باید بیشتر اوقات اسلحه رو سرت باشه.

خوشت اومد؟ شوخی می‌کنی؟

معمولاً یه نویسنده با کار دومش زمین می‌خوره.

این عالیه.

باشه!

بفرمایید. درست طبق درخواست شما.

۲۵،۰۰۰ دلار به نام شما

و ۱۰۰،۰۰۰ دلار به نام...

حالا، **"مافیای کوبایی"**ه

یا "مافیای کوبا"؟

شوخی می‌کنم، نقد.

خب...

نظرت در مورد پایانش چیه؟

دوستش دارم. تلخ و شیرینه.

آره.

سلام، الان نمی‌تونم گوشی رو بردارم.

لطفاً پیام بذارید.

اِما، منم.

اگه اونجایی، لطفاً گوشی رو بردار.

فقط برای اینکه حالت رو بهتر کنم زنگ نزدم.

واقعاً باید باهات صحبت کنم.

لطفاً باهام تماس بگیر.

می‌تونیم صحبت کنیم؟

اوه!

این واقعیت که دیشب ۱۷ بار زنگ زدی

و من هیچ پاسخی ندادم

هیچ سیگنالی بهت نفرستاد؟

آره. یعنی، من احمق نیستم.

فهمیدم که می‌خواستی باهام صحبت کنی،

اما دستگاه پاسخگویی‌ات خراب بود.

اِما، یـ... یه لحظه صبر کن. اِما، صبر کن.

ببین، من...

فکر کنم عاشقت شدم.

فکر کنم اصلاً برام مهم نیست.

اِما، لطفاً، فقط--

او گند بزرگی زد

با دخترعموی زنش!

من این قضیه رو شروع نکردم.

اون یه روایت می‌گه.

اون تمام مدت بهم می‌گفت

که زنم داره بهم خیانت می‌کنه.

اون یکی دیگه رو می‌گه.

این‌طوری نشد. نه. نه، این‌طور نیست.

شاید زندگی من اونقدرها هم بد نیست.

زنش--

الو؟

اِما؟

الکس، اگه این‌طوری ادامه بدی--

من چکت رو دارم.

اگه بخوای می‌تونم بیارم برات.

چون تو ساعت‌های اضافه زیادی کار کردی

من اضافه کردم... بفرستش برام.

باید در مورد کتاب باهات صحبت کنم.

نه.

ببین، پایانش درست نیست. ویراستارهای من فکر می‌کنن خوبه.

تو تنها کسی هستی که می‌تونم در موردش باهاش حرف بزنم.

من این کار رو نمی‌کنم، الکس.

فکر می‌کنم آدام باید با آنا تموم کنه.

فکر نمی‌کنم.

بعضی چیزها چیزی بیشتر از اون چیزی که هستن نیستن.

قرار نیست دوام داشته باشن.

اونا جای خودشون رو تو قلبت پیدا می‌کنن

و دفعه بعد تو رو کمی باهوش‌تر می‌کنن.

اِما.

اگه همونقدر که می‌گی برام مهمی،

پس لطفاً به احساسات من احترام بذار

و بذار با زندگیمون ادامه بدیم، باشه.

باشه؟

باشه.

شب بخیر، اِما.

خداحافظ، الکس.

می‌تونم کمکتون کنم؟

خب، من برای **شهادت‌نامه** اومدم.

آقای **تیلور** اینجا هستن؟

آه، بله.

منتظرتون بودیم. اگه می‌شه فقط بنشینید.

تندنویس شما اینجاست.

بله، بهش می‌گم.

یکی همین الان پیش شما میاد.

صبح بخیر.

من **مارتی ون بیورن** هستم. تشریف نمی‌آرید تو؟

بله.

فقط دنبالم بیاید.

جنی، اِم، می‌شه اون

**شهادت‌نامه** پرونده **مک‌کینلی** رو بهم بدی؟

حتماً.

عالیه.

خب، چرا فقط، اِم،

نمی‌رید اینجا و آماده بشید

و، اِم، **زک تیلور** یه دقیقه دیگه پیش شما میاد.

ممنونم.

اوه، عیسی مسیح!

به **پُلک، تیلور، فیلمور، پیرس و ون بیورن** خوش آمدید.

حدس می‌زنم مارتی رو دیدی.

این چیه؟

اون در واقع **ناشر** منه. اینا دفترهای اونه.

کلی پول برای تمام حروف‌های جدید ازم گرفت،

اما **نقش بازی کردن** مجانی بود.

از من چی می‌خوای؟

بهت گفتم. می‌خوام پایان کتاب رو عوض کنم چون، می‌دونی، بعضی‌ها،

مستقیم می‌رن صفحه آخر. پس مهمه--

فکر می‌کنم باید از یه نفر دیگه بخوای این کار رو بکنه.

ببین، به هیچ کس دیگه‌ای اعتماد ندارم.

تو تنها کسی هستی که می‌فهمی واقعیه، صادقانه‌ است.

الکس.

فقط چند صفحه‌ است. اِما، لطفاً.

اوه.

**آدام** به **اَندوور** برگشت

پر از احساسات سرگیجه‌آور

تابستان در **سنت چارلز**.

احساساتی که امیدوار بود بتونه روی کاغذ بیاره.

وقتی فکراش به سمت **پولینا** می‌رفت،

انگار اون یه نوع رؤیا بود.

نمی‌تونم این کار رو انجام بدم.

لطفاً، اِما. فقط به تایپ کردن ادامه بده.

لطفاً.

پوست بی‌عیب و نقصش رو به خاطر آورد،

چشم‌های تیره و نافذش،

لبخند دلرباش.

سپس یک روز، اون رؤیا دوباره به زندگی‌اش برگشت.

زیباییش هنوز انکارناپذیر بود.

چرا داری با من این کار رو می‌کنی؟

چون نیاز دارم که تو درک کنی.

بذار تموم کنم، اِما. بعد می‌تونی از در بری بیرون،

و قسم می‌خورم دیگه هرگز مزاحمت نشم.

زیباییش هنوز انکارناپذیر بود،

اما فرق داشت.

همین‌طور که از احساساتش نسبت به اون حرف می‌زد،

تنها چیزی که اون بهش فکر می‌کرد، **آنا** بود.

**آنای** مهربون، دلسوز و زیبا،

و اینکه چطور شکست‌های خودش اون رو ازش دور کرده بود.

**آنا** بخشی از وجودش شده بود.

اون چنان کامل و عمیق عاشقش شده بود

که فکر کردن به این بی‌فایده بود

که بتونه با کس دیگه‌ای باشه.

و بنابراین، با **پولینا** خداحافظی کرد

و رفت تا قلب عشق واقعی‌اش رو دوباره به دست بیاره.

بله، **پولینا** یه رؤیا بود،

مثل یه خلق از یکی از داستان‌های خودش،

اما **آنا** واقعی بود.

و برای اولین بار در زندگی‌اش

این حس قدرتمندتر بود

از هر چیزی که می‌تونست اختراع کنه.

پایان.

جمله پایانی خوبیه.

من فقط یه نویسنده‌ام، اِما.

نمی‌دونم برای نشون دادن

اینکه چقدر دوستت دارم باید چیکار کنم. من فقط کلمات رو دارم.

تمام چیزی که دارم همینه.

شاید اشتباه می‌کردم.

در مورد چی؟

شاید بتونی خرگوش رو بگیری.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.