Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
مترجم : مسعود
- خب، خانمها و آقایون،
لطفاً باهام همراه بشید تا به
آقایون جدید، گرگ دموپلیس و متیو کانگ خوشامد بگیم.
- واقعاً هیجانزدهام که بدونم چرا
تو تنها کسی هستی که الان داره شام میخوره.
- باید برگردم سر کار. قرعه به نامم افتاد.
- نمیتونی قبل از بهترین بخش بری.
- واسه همین الان دارم میخورم.
- میخوام نطقم رو بگم.
- هوم.
موفق باشی.
- میفهمم.
آرایش کردی.
نمیخوای قبل از کار گریه کنی.
- امیدوارم جوکهایی نوشته باشی که به اندازه این فکر که
من سر نطقت گریه کنم خندهدار باشه.
- فقط یه راه برای فهمیدنش هست.
ولی بعد متیو یه ماموریت جدید گرفت،
18 ماه تو اوماها.
- هوو!
- اونجا انگار فقط یه دوست پیدا کرد.
وقتی برگشتم خونه، گرگ رو رو زمین اتاق نشیمن پیدا کردم
که سعی میکرد نترسه،
داشت یه ویدیو از دالایی لاما تو یوتیوب گوش میداد،
که زیاد کمکی نمیکرد
چون لاما هیچوقت حتی یه دوستپسر هم نداشته،
چه برسه به اینکه بخواد از ایالتها بره پیشش زندگی کنه.
حالا، گرگ خیلی ترسیده بود
که متیو بفهمه واقعاً کیه،
و نه فقط چیزای پیشپاافتاده مثل
اینکه چطور واقعیتهای الکی میسازه
مثل اینکه مارک توین بند سوتین رو اختراع کرده.
- نه، کرد.
واقعاً کرد، و استندآپ کمدی رو هم اختراع کرد، گوگل کن.
- پس به گرگ گفتم، پیش من بمون،
اینجا بمون، و نگران شکستن دلت نباش.
چون اگه یه چیزی در مورد گرگ بدونم
اینه که همیشه دقیقاً برعکس چیزی که من میگم انجام میده.
پس، گرگ ماه بعد تو اوماها بود،
و بقیهش تاریخه،
که فکر میکنم ثابت میکنه چیزی که من همیشه باور داشتم.
اینکه دالایی لاما افتضاحه.
یا به جاش،
دلی که از شکستن میترسه
دلیه که هیچوقت استفاده نشده.
به سلامتی گرگ و مت.
- به سلامتی گرگ و مت!
- پسر کوچولوم اومده دیدنم!
- ماه عسل چطور بود؟
- رفیق، من یه بشکه خالیام.
- مثلاً سواحل، غذا،
فرهنگ غنی کوبایی رو یادته.
- ای حرامزاده. - چی؟
- فکر کردم اومدی منو ببینی.
- اومدم تو رو ببینم.
- باشه، میدونی ازت چی میخوام؟
میخوام چیزی که با اولیویا داری رو قبول کنی، باشه؟
شماها دوستید، یه جورایی دوست،
تقریباً دوست، همکارای سابق.
اینا همه دستهبندیهای خاص و قشنگن.
و هر چقدر لعنتی تلاش کنم، هیچکس نمیتونه
اون لحظه مستانهای که باهم داشتید رو ازتون بگیره.
- ببین، از لحنت خوشم نمیاد، گرگ.
و فقط یه بار عشقبازی مستانه بود.
- وقتی باهاش سکس کردی تموم کردی؟
چون هیچ وضوح بعد از ارگاسم نمیشنوم.
- کانر، خدا، دوست ندارم رک باشم،
ولی وقتشه حوله رو بندازی، واقعاً.
گرگ حالا مرد متاهلیه، باید ولش کنی.
- من به این راحتی تسلیم نمیشم.
- حتی وقتی دارم التماسش میکنم.
- پس نطقت حسابی گرفت، نه؟
- بد نبود. نه، خوب بود.
- با کسی حال کردی؟
فکر کنم اینجوری میفهمی خوب بود یا نه.
- آخه عروسی همجنسگراها بود.
- و دخترای مجرد عادی
معروفن که از همجنسگراها بدشون میاد، پس.
- آره، نه از این همجنسگرا.
- اونا واقعاً فکر میکنن من خیلی توهینآمیزم.
- آره، ولی فقط نصف مهمونا مال تو بودن.
- تنها چیزی که میشنوم اینه که این روش خاص خودته
برای گفتن اینکه از دیدنم خوشحالی.
- واقعاً؟
- و لطفاً یادت باشه، مشتری همیشه حق داره.
- و لطفاً یادت باشه،
تو مشتری گرگ هستی، نه من.
ممنون. - آره.
- خداحافظ.
- گوش کن، رفیق، میدونم حس رمانتیک داره که دلتنگ باشی،
ولی خیلی زوده که به ترسناک تبدیل بشه.
- چیکار کردی، کل خونه رو تو کیفت آوردی؟
هی.
دستم کثیفه.
میرم سریع بشورمشون.
زود برمیگردم.
میتونی یه کم نون چوبی بهمون بدی؟ ممنون.
- اینجا چیکار میکنی؟ - اصرار کرد بیاد.
- واقعاً؟ - به سرآشپزت بگو دست از
پختن غذاهای خوشمزه برداره.
- ما ناگت مرغ درست میکنیم.
اومدی مثل بچهها اذیتم کنی
بعد از اینکه خیلی آروم مثل آدما غیبم زدی.
- اگه دیدن من با زنم اذیتت میکنه،
این مشکل من نیست.
- حرفامو نپیچون.
- با کی داره حرف میزنه؟
- هیچ ایدهای ندارم.
ولی میدونی چی جالبتره؟
اونجا، اون میز رو نگاه کن.
میبینیش؟
- میشناسیش؟
- نه، ولی قراره بشناسی. - واقعاً حال و حوصله ندارم.
- ببین، تازه پیچش کردن.
منتظر یه جوون خوشتیپه
که بره باهاش حرف بزنه.
- و چون این اتفاق نمیافته،
شاید من برم به جاش؟
- من اصلاً همچین چیزی نگفتم.
اینا همه از خودته، همهش داخلیه.
ببین، اگه نمیخوای برای اون این کارو کنی، برای اولیویا بکن.
بهش نشون بده که یه دختر دیگه میبینه
تو چقدر خواستنی هستی.
- وقتی بهم گفتی ازدواج کردی،
فکر کردم بیدردسر میشی.
ولی حالا یه سیاهچاله پرنیاز شدی.
- شاید برای یه بار، از اون حرفای بدی که بهم میگی
و بعداً پس میگیری صرفنظر کنیم.
- میدونی، راه سادهتر برای رد کردنش
اینه که سر کارم پیدات نشه.
خیلی ممنون که اومدید.
شب خوبی داشته باشید. - ممنون.
- یه کار درست حسابی پیدا کن، شاید لازم نبود بیام.
- میخوام تو غذات تف کنم.
- تو دهنم تف کن. - جو رو بخون، کوین.
- باشه.
- اوه، کجا رفت؟ رفت؟
- نه، تازه داره شروع میکنه.
احتمالاً چیزی نیست. - هوم.
- پس هیچ جای دیگهای، حتی یه برنامه تحصیلی خارج از کشور یا؟
- راستش هیچوقت
خونه پدر و مادرم رو ترک نکردم.
چی؟ منطقیه.
اجاره گرونه و میتونم از خونه برم کالج.
سادهست. - از داشتن یه هماتاقی افتضاح
که همه غذاتو میخوره و لباس زیر کثیفشو ول میکنه جا موندی.
- اینو دارم، اون بابامه. - درسته.
خب، یه رفیق داشتم که رفت UALR.
یه بار که رفتم دیدنش، تو فواره بالا آوردم.
- بد بود. - لطفاً،
منو لو نده.
- وفاداری من به مدرسمه، امیدوارم بفهمی.
- البته.
- پس نمیگم تو حیاط چی شد.
بدتر بود.
- خانوم، این آقا داره اذیتتون میکنه؟
- نه، نه، اصلاً.
- چون تو چندتا ایالت به جرم نمایش نامناسب تحت تعقیبه.
- داره شوخی میکنه. - اوه.
- شوخی میکنم، دوستمه.
قبلاً اینجا کار میکرد.
اینجوری باهم آشنا شدیم.
و یه بار از نظر فنی باهم سکس کردیم.
- چرا گفتی از نظر فنی؟ - باشه.
- عاشق بلوزتیام.
خیلی نازه. - ممنون.
هیچوقت حس نکردم دلیلی برای پوشیدنش داشته باشم، پس،
- جنی وقتی بچه بود یه خرگوش خونگی داشت،
که خودکشی کرد.
- خب، ظاهراً.
اون موقع خونه نبودم.
و داستان بابام زیاد جور درنمیاد.
هنوز سهلانگاری رو رد نکردم، پس.
- اصلاح میکنم.
پدرش شاید خرگوشش رو کشته باشه.
ولی خبر خوب اینه که تو ویولا میزنی.
- آره، میزنم.
- خب، من فلوت ریکوردر میزنم و پدرم
اعتماد به نفسم رو کشت.
پس ما زنهای مدرنی هستیم که از یه پارچه بریده شدیم.
کانر، کلی چیز از ما باید یاد بگیری.
- هوم.
داریم میبندیم، ولی میخوای بمونی؟
- آره، حتماً.
- چی میخوری؟
- خیلی خوشحالم که باهام حرف زدید.
واقعاً به همچین شبی نیاز داشتم.
- چرا؟
دوستات نمیرقصن؟
- منظورم اینه، زیاد دوست ندارم.
یعنی کسایی که باهاشون بزرگ شدم، ولی نمیدونم.
بزرگ میشی و بعد یه جور دیگه از آب درمیای و،
آره، تا حالا به این فکر کردی که
اگه با آدمای دیگه بگردی چه جور آدمی میشی؟
- هوم.
- آره، معلومه.
دورم پر از تأثیرات بده.
- شماها بامزهاید.
- وقت زیادی داری تا آدمای خودتو پیدا کنی.
و میفهمی.
موهات تو صورتته.
- میدونی دستشویی کجاست؟
- آره، سمت چپه.
- باشه، ممنون.
- خب، نظرت چیه؟
- در مورد چی نظرم چیه؟
- بزنیم؟
- آره.
- میتونم بگم اون روشنه.
- هر سهتامون؟
- آره.
- یا شاید فقط من و تو؟
- کانر، لحظه رو دریاب.
مثل یه سگ کوچولو نباش.
- باشه.
- اوه، وا.
- سلام. - سلام.
شماها،
قراره ازم بخواید بشینم نگاهتون کنم؟
- نه.
ولی میفهمم چرا...
- فقط داشتیم بازی میکردیم.
- بازی؟
من عاشق بازیم، چه نوع بازی؟
حقیقت یا جرات؟ - آره.
- اوه.
- تا حالا بازی کردی؟
- آره.
من، فکر کنم کلاس پنجم بودم،
جرأت کردم یه هاتداگ خام بخورم.
- وای خدایا، این که افتضاحه.
- داشتی میخواستی-- - میخواستم همونو بگم.
- آخ. - بازی کنیم؟
- من پایهام.
- آره.
- خب، کی اول میره؟
- من اول میرم.
- حقیقت یا جرات؟
- اوم، حقیقت.
- هوم. باشه.
تا حالا یه دختر رو بوسیدی؟
- منظورم، مثلاً بازیهای بچگی، وقتی کوچیک بودم.
- تا حالا واقعاً، واقعاً، واقعاً یه دختر رو بوسیدی؟
دوست داری؟
- این دوتا سؤاله،
که کاملاً اشکالی نداره.
- آره.
- خیلی خوب میبوسی.
- ممنون.
- خب، نوبت توئه خوشتیپ.
نوبت تو.
حقیقت یا جرات؟
- جرات.
- جرأت میکنم بهترین بوسهای که تا حالا دادی رو به من بدی.
هوم.
- فکر کنم حالا نوبت توئه که بپرسی.
- میتونم فقط ببوسمت؟
- هی. - هی.
- هی، چطور پیش میره؟
- بد نیست.
آره، معمولاً اینقدر نمینوشم...
خب، کلاً معمولاً نمینوشم.
- ولی بقیهش یه جمعه معمولی بود، نه؟
- آره، واقعاً بلده چطور چیزی که میخواد رو بگیره، نه؟
- آره.
آره، بلده.
ولی باید بگم، مثلاً،
منم میخواستم. - اوه، اوه، نه، آره،
منظورم این نبود. - و امیدوارم تو...
درسته. - آره، نه، منم میخواستم.
منم میخواستم. - درسته.
آره.
آره، دیشب،
واقعاً یه چیزی بود.
تو، تو یه...
زن زیبایی.
دارم چی میگم؟
چیزی میخوای؟
جو دوسر فوری و غلات دارم.
- چه غلاتهایی؟
- گریپناتس و ریزین برن.
- اینا غمانگیزترین غلاتها هستن.
- میتونم دوش و/یا یه فنجون چای هم پیشنهاد بدم.
- آره، خیلی خوبه.
هردوتاش، یکی از هر کدوم لطفاً.
- عالیه، حالا داریم یه جایی میرسیم.
- نگاه کن. وای.
چه ایربنبیای.
پنج ستاره.
- خب، آره، تو دوش بگیر و من چای درست میکنم.
- باشه، باشه. - خوبه.
- میدونی، اگه تو هم بخوای دوش بگیری
و بخوای تو مصرف آب صرفهجویی کنی،
چای میتونه صبر کنه.
- به هر حال چای آوردم، برای احتیاط.
- بیا تو.
- مخاطب جدید،
جنی سهتایی.
- باشه، فقط بروکز کافیه.
- بروکز، باشه، بروکز.
"سهتایی"، ببخشید.
از آشنایی باهات خوشحال شدم، جنی، آره.
بهت زنگ میزنم.
- خوبه.
باشه، خداحافظ. - خداحافظ.
- سلام. - سلام.
- میبینم حسابی استاد خونسرد بازی شدی.
- میبینم ژاکتمو برداشتی.
میخوام ببرمت یه قرار واقعی.
- جدی میگی هنوز راضی نشدی؟
دیشب که باهم...
اون برات کافی نبود؟
- باورنکردنی بود.
ولی سکس رو بیخیال.
خیلی بهم خوش گذشت.
مدتها بود اینقدر خوش نگذرونده بودم.
و سکس رو هم فراموش نکن.
- باید بگم، یه چیزایی از دفعه قبل یاد گرفتی.
- اوه، آره؟
دل منو بلرزون.
یه تعریف جنسی؟
تقریباً باعث شد یادم بره صبح تو یه تخت سرد بیدار شدم.
- میتونی صبحونهمو بخری.
یه جورایی مثل یه قراره.
- میخوام فردا شب شام برات بخرم.
- دارم کار میکنم. - پس شب بعدش.
آخرین پیشنهاد.
مگه اینکه یه شب بهتر باشه،
که تو اون صورت هم کاملاً باهام اوکیه.
- چرا مردا فکر میکنن سماجت ناخواسته
خیلی جذابه؟
- منصفانهست.
برای دفاع از خودم، هشت ساعت پیش تو وجودت بودم.
- باشه، خوبه.
- خوبه؟ - آره، یه قرار.
- زیادی شیک پوشیدم، نه؟
- چیچی؟
داری میگی من کم پوشیدم؟ میخوای لباسمو عوض کنم؟
نگرانی که کارمند درایو-ترو منو ببینه؟
- برای اطلاعت،
این تاکو بل یه قسمت نشیمن داخلی داره.
اوه، یه لحظه.
اوه، خواهرمه.
هی، چه خبر؟
- داری میای؟ - کجا؟
اوه.
مثل امشب، امشب.
اوه...
آره، نه، چند ساعت دیگه میتونم اونجا باشم.
- اولیویا! - شوخی کردم.
وای خدایا، آروم باش. خداحافظ.
کانر.
میدونی چی یه فعالیت عالی برای قرار اوله؟
- بهش دست نزن.
- من اینجام. - هی، بهش دست نزن.
- همه آروم باشن، اوضاع تحت کنترله.
- ممنون، هی، این کیه؟
- کانر. - سلام.
- احتمالاً با بچهها عالیه.
حالا که میگم، واقعاً نمیدونم.
- این مال توئه. - ممنون.
چرا کانر تو خونه منه؟
- یادته وقتی 16 سالت بود
و برای همسایه پرستاری میکردی
و دوستتو میآوردی؟
- و اون دوست یه معلم شعر 30 ساله بود؟
- گاهی اوقات بود، ممنون، راجر.
- باشه، عجیبه. ولی تو 30 ثانیه،
یا اینجارو آتیش میزنم یا میرم.
پس برام مهم نیست. - باشه.
- و فکر کنم تقصیر خودم بود
چون فقط، مثلاً، چهار بار بهت یادآوری کردم.
- اشکالی نداره، عذرخواهی پذیرفته شد.
- سکس رو تخت ما ممنوع، باشه؟
- لازم نیست تخت رو هجی کنی.
- ملافهها رو میشوریم.
- خندهدار نیست.
- چندتا بچهست؟
- خب، این جلسه کلوپ پرستارای بچه
همینجا تمومه.
لطفاً بچههامو زنده نگه دارید.
- مارو مدیریت نکن. خداحافظ.
- دوستت دارم. - دوستت دارم.
- خداحافظ. - من تو رو نمیشناسم.
- خب، بچهها، خودتونو خوب نشون بدید.
شماها هم، گریس و مایلو.
- حالا چی؟
- گریس، بیا شام بخوریم، وقت شامه.
خب. - خب.
خب، بیا.
آره.
- وای! - هورا!
- اوه!
خیلی خوب بود.
خب، کی تو مزرعهست؟
اینه؟ اینه؟
این کیه؟ اسب؟
خب.
اولیویا، بیا اینجا.
- این چیه؟ - چی؟
- این اون بطریای نیست که گفتم باز کنی.
مثلاً 200 دلاره.
- لعنتی، ببخشید، فکر کردم...
هیچوقت کوتاه نمیای، نه؟
- این دیوونهست.
باورم نمیشه هر روز این کارو میکنن.
- انگار تو فیلم "جواهرات تراشنخورده" بودم.
- دیوانهواره که من یه روز این کارو تنهایی انجام دادم.
هوم.
ممنون.
- تیم خوبی هستیم.
هی، به سلامتی قرارای غیرمعمولی اول.
- وای، و نطقای لوسشون.
- نمیتونی از نطقم ایراد بگیری
وقتی معروفاً بهترین نطقمو از دست دادی.
- حالا که فکر میکنم،
تو قرار اولمون برام گیتار آکوستیک زدی، پس...
- که عاشقش بودی. - نبودم.
- تو یه آدم احساساتی گندهای. - نه، نیستم.
- همونطور که همیشه فکر میکردم. - باشه، خوبه.
من کلی جنبه دارم.
- امیدوارم همهشونو ببینم.
- میخوای رو تخت خواهرم این کارو کنیم؟
- فکر کنم گفتن سکس ممنوع.
- خوبه که من بلد نیستم هجی کنم.
عجیبترین چیزی که بهش افتخار میکنم...
ترقوهم.
- پس این شکلی صورتته
وقتی به خودت نگاه میکنی،
فکر میکنی، عاشق اون ترقوهام؟
- آره، همینطوره.
- من عجیب دوست دارم وقتی یکی میگه خطم خوبه،
و به خودم افتخار میکنم که میتونم خطای شلخته بقیه رو بخونم.
- خطاطی. - آره.
- این خیلی کسلکنندهست که عجیب باشه.
- آه، انگار یکی که هیچوقت لذت تعریف از خطشو نچشیده حرف میزنه.
- من یه بار با آهنگ بیلی جوئل خودارضایی کردم.
- چی؟ به جرأت؟
- نه، چون یه شاعر لعنتیه.
- معنی جدید برای "رودخانه رؤیاها."
ببخشید.
- لطفاً، من جایزه بهترین چشمها و بهترین ابروها رو گرفتم،
که دوتای جداگونه، بدونی.
خیلی ممنون. - تبریک.
- آره.
ولی خیلی عصبانی شدم چون میخواستم جایزه بهترین حس شوخطبعی رو بگیرم
و کارور کازوسکی گرفتش.
فقط به خاطر تقلید مسخره بوراتش.
- بورات؟
این حتی تقلید سختی هم نیست.
- نه، لعنتی میدونم.
- اولین فیلمی که دیدم رو یادمه،
"فانتازیا." - ندیدمش.
- یه قطعه موسیقی کلاسیک چایکوفسکیه.
یادته برات چایکوفسکی گذاشتم؟
- از "فانتازیا؟"
- نه، ازش نیست،
یه قطعه موسیقی اوریجینال بود و بعد تصمیم گرفتن
از این موسیقی استفاده کنن-- - بپر، فیلم بعدی.
- باشه. - بعدی چیه؟
حوصلم سر رفت.
- تا حالا "شرک 2" دیدی؟ - خب، آره.
بهترین فیلم بلند لعنتی که تا حالا ساخته شده.
- اوه، ببخشید، دیدمش؟
فقط 12 بار.
بدترین جدایی؟ - هوم.
- از نظر فنی هیچوقت واقعاً باهام به هم نزدن.
- اوه، بیخیال.
بذار من درستش کنم،
چند سال از بازی دوستپسرها مرخصی گرفتم
و حالا یه پسری گیرم اومده که همه رو که باهاشون بوده ول کرده.
باحال.
- فکر کنم هردومون میدونیم،
یه جورایی، رِکورد من نابوده.
- لعنتی، یادم رفت زبالهها رو خالی کنم.
- فکر کردم قرص میخوری.
- یادم میره.
میدونی، باید هر روز یه دونه بخوری.
- آههاه. - آره.
- و...
- و؟
- تو...
- چیز مهمی نیست.
زودتره که بتونم یه قرص دیگه بخورم یا هر چی.
- آره. - آره.
- آره. - آره.
- باشه.
و-- - هوم.
- فقط برای اطمینان. - آره.
- قرص همونه که میخوای.
- اصلاً میتونی تصورش کنی؟
- نه، نه.
یعنی، میتونم تصور کنم.
- الان چی داره اتفاق میافته؟
- نمیدونم.
فقط بعد از اینکه ترس اولیهم فروکش کرد، معلومه که،
یه لحظه عجیب داشتم وقتی جعبه رو دیدم.
مثلاً، باید بترسم
چون غیرمنتظرهست یا زودتر از برنامهست؟
چون مثلاً، اصلاً اینجوریه؟
- آره، همینطوره.
- اولیویا، من ۳۰ سالمه.
هشت سالم بود وقتی مامانم ۳۰ سالش بود.
بابام تا ۳۰ سالش شده بود کل خانواده رو ول کرده بود.
یعنی، من عقبم.
- این دیوونهست.
کل این مدت، فکر میکردیم که، مثلاً،
من اون آدم عجیب و غریبم، ولی معلومه که...
کانر، ما حتی هیچوقت نگفتیم--
- دوستت دارم.
- فکر کنم بیادبی میشه اگه اعتراف نکنم
که من...
منم دوستت دارم، واقعاً.
ولی این به این معنی نیست که باید یه کار دیوونهوار کنیم
که هیچوقت نمیتونیم پسش بگیریم.
- تو منو دوست داری؟
- میخوای منو فوراً از گفتن این پشیمون کنی،
نه؟
- خب، اوکی.
فقط یه مرور کنیم،
تو حاملهای.
- آره. - و ما همدیگه رو دوست داریم.
- و ما شش هفتهست که باهمیم.
- آره، ولی من شش هفته پیش باهات آشنا نشدم.
تو با بچهها عالی هستی.
هیچوقت به مامان شدن فکر نکردی؟
- یه روزی. - یه روزی؟
- آره، یه روزی. - یه روزی،
مثلاً یه روزی این پاییز؟ - یه روزی مثلاً پنج سال دیگه.
کانر، باورم نمیشه که
حتی داری به این فکر میکنی الان.
- منم نمیتونم باور کنم، ولی فقط میدونم دلم بیشتر غصه خورد
وقتی از قرص حرف زدی و وقتی اون جعبه رو دیدم.
- اوم، نمیتونم درست فکر کنم.
میشه، آره، فقط یه... بذار فکر کنم.
- فکر کنی؟ - آره.
- باشه. - آره، خیلی زیاده.
- میتونم باهاش کنار بیام. - اوکی.
- اوکی.
قدمهای کوچیک.
ببخشید.
وقتی به زندگیای که دوست داری داشته باشی فکر میکنی،
چی میبینی؟
- این چه سؤالیه؟
- میخوای مال منو بدونی؟
تو و من، و بچهها،
هر موقع که باشه.
- اوکی، خب، بیا یه قرار بذاریم.
وقتی ۸۶ سالمونه، اگه هنوز مجرد باشیم.
- باشه، حتی امتحان نکن. - اوکی، ۸۵.
- گفتی منو دوست داری.
دیگه نمیتونی وانمود کنی.
- شاید منم مال تو رو دوست داشته باشم.
- منظورت...؟
- آره، احمق.
- این خیلی سؤال میپرسه، ولی مشکلی نیست.
یه سر میریم و برمیگردیم.
به نقشه بچسب، اوکی؟ - اوکی.
فقط میگیم سلام، اوکی؟ - اوکی.
- صبر کن. - چی؟
- فکر میکنی باید لباس گشادتر میپوشیدی؟
یه هودی دارم. - نه، اشکالی نداره.
بس کن، آروم باش. فقط یه دیدار دوستانهست.
امشب هیچ بمبی نمیندازم.
ببخشید، هول شدم.
نمیدونم چرا اینو گفتم.
خوب داره میگیرتش؟
نمیتونم بگم. - سخت میشه گفت.
خودشو شلیک کرد؟
- قراره مادربزرگ بشم!
جنسیتش چیه؟ - نمیدونیم.
- تاریخ زایمانش کیه؟ - مطمئن نیستیم.
- عروسی کیه؟ - مامان، عروسی در کار نیست.
- نیاز به مراقبت داری؟ - شاید.
- سهشنبهها و پنجشنبهها بعد از ۱:۲۰ آزادم.
- دربارش حرف میزنیم. - و بعضی شنبهها.
- مرسی، مامان.
- اسمشو چی میذاری؟
- مامان.
- بچهمونو چی قراره اسمشو بذاریم؟
- آلیس چی؟
- مثل سرزمین عجایب؟
- نه، اسم مادربزرگم بود
و همیشه دوسش داشتم.
- هوم، نمیدونم.
- اوه، اوکی. - نه، یادم میافته
به یه دختری به اسم آلیس تو دبیرستان.
همیشه کنسرو ماهی تن میخورد برای ناهار.
منم میگفتم، نه، حتی با مایونز هم نه.
و این فقر نبود.
فقط خیلی ماهی تن دوست داشت.
حالت تهوعآور بود.
- جنی؟
- اینجا چی کار میکنی؟
- باید باهات حرف بزنم، کانر.
- خب، چرا، چرا هنوز درستش نکردی؟
- فقط فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه.
- جنی، حتی مطمئنی مال منه؟
- هی، یادته کاندوم استفاده کرد؟
من اونجا بودم، کاندوم استفاده کرد.
- صبح نه.
- صبح؟
صبح.
اوکی.
من دیگه میرم.
- هی، منظورت چیه میری؟
- موفق باشین بچهها، این یکی برای کتاب قصههاست.
- چی، داری باهام کات میکنی؟
- اگه یه رابطه فرعی باشه،
مامان بچه،絶対اً نه،
این زندگی من نیست.
- ولی میتونیم از پسش بربیایم.
- نه. - درسته؟
بیا، میتونیم، باید،
باید از پسش بربیایم.
- نه، لازم نیست از پسش بربیایم.
من میتونم از این خلاص شم و این کاریه که میخوام بکنم.
این چه کوفتیه؟
- هی، صبر میکنی؟
داری زیادی واکنش نشون میدی. - درست واکنش میدم.
اینجوری یه آدم نرمال واکنش نشون میده.
- این هیچ ربطی به ما نداره.
این بدشانسی آخرالزمانیست
از قبل از اینکه حتی اولین قرارمون رو داشته باشیم.
- اگه میدونستم تو یکی دیگه رو
یه ساعت قبل از اینکه منو دعوت کنی گاییدی،
نه میگفتم.
- تو میدونستی. ایده تو بود.
یه ساعت، هشت ساعت، چه فرقی داره؟
- فرقش اینه که من نمیتونم بچهتو داشته باشم
اگه تو داری با یکی دیگه بچهدار میشی،
معلومه.
- اولیویا.
اولیویا، لطفاً، این کارو نکن.
- گمشو از جلوی راهم!
- من میرم.
فکر کنم این خیلی بدتر از
اون چیزی که انتظار داشتم پیش رفت.
- چی میخواستی بشه؟
- نمیدونم.
فقط فکر کردم شاید بخوای بدونی.
- آره.
- اوکی.
- جنی، ما...
نمیتونیم با هم بچه داشته باشیم.
این دیوونگیه.
- خب، این تصمیم منه
و همین حالا هم خیلی سخت بود تصمیم بگیرم.
پس اگه لازم باشه، میتونم تنهایی انجامش بدم.
ولی به پدر و مادرم گفتم که تو دوستپسرم هستی.
خب...
- سلام، اگه دوست داری پیغام بذار.
اگه هنوز سال ۲۰۰۹ه، شاید گوش بدم.
- پس، یه سهنفره داشتی و هر دوتا دختر رو حامله کردی؟
- از نظر فنی، فقط هر دوتا دختر رو
از سهنفره حامله کردم.
- و اون غریبه تصادفی که برداشتی و بدون کاندوم باهاش بودی
اتفاقاً یه مذهبیه که باور داره زندگی از لحظه لقاح شروع میشه.
- نمیدونم اون چیه، ولی اگه مخالف سقط جنینی،
نباید سهنفره داشته باشی.
- کاملاً درسته. - این تبلیغ گمراهکنندهست.
- باید یه چیزی مثل قرارداد قبل از سکس باشه
تا از اینجور چیزا جلوگیری کنه. - اوه، آره.
- این آخر هفته قهوه میخوریم.
- اوه خدایا، چقدر بامزه.
سعی کن هیچ کدوم از پیشخدمتهای کافه رو حامله نکنی.
- شما بچهها خیلی خوششانسید که گی هستید.
نمیتونید کسی رو حامله کنید.
- هنوزم تلاش میکنم.
- میدونی اسپرم مردای گی
همون قابلیتهای مال تو رو داره، درسته؟
- ببین، حتی فکر نمیکردم توش تموم کرده باشم.
تو دوش بودیم و نمیخواستم حال و هوا رو خراب کنم.
بریم همه جا رو خیس کنیم.
پس، فقط، میدونی، یه کم زود تخلیه کردم.
- اوکی، پس بعد از هزاران سال تکامل،
روش بیرون کشیدن بالاخره شکست خورده.
- مرسی، مرسی، رفیق، ادامه بده.
- این دیوونهست، اصلاً معنی نداره.
- عجیبه.
این همه وقت صرف تصور کردن
اینکه من و اولیویا چی در انتظارمونه کردم،
خیلی واقعی و واضح تو ذهنم بود.
و حالا قراره اینجوری نباشه، غیبش زده.
و یه جورایی دلم براش تنگ شده.
دلم برای چیزایی که حتی اتفاق نیفتاده تنگ شده.
- میخوای یه چندتا دارت طرفم پرت کنی، خالی کنی؟
- اشکالی نداره؟ - آره.
- باشه، بیا. - بزن بریم.
فکر نکنم بهم بخوره، بازیتو دیدم.
- هی، بیا.
دور بعدی حساب منه، ها؟
- اوکی، حالا کی حاملهست؟
- سلام.
- فکر نمیکردم جواب بدی.
- خب، امروز تولدمه
و خیلی احساس آسیبپذیری میکنم.
شانسی داری که فتیش حاملگی داشته باشی؟
- چی؟ چی، چرا؟ نه.
حاملهای؟
- قیافهت، میخواستم یه شوخی کامل بکنم
و وانمود کنم مال توئه ولی زیاد جواب نمیده
با یه پسری که وازکتومی کرده.
زیاد حال و هوا رو هم درست نمیکنه.
- و نگهش میداری؟
- نه، به هیچ وجه.
ولی منو میشناسی.
چرا امروز کاری بکنی که میتونی بندازی برای فردا؟
- اینجوری اون ضربالمثل نیست.
- برای گپ زدن نیومدم.
- خوبه.
چون زنای حامله خیلی جذابن!
- حالا که فقط یه بچه قراره باشه،
شاید بتونم دو برابر پدر باشم، میدونی؟
مثلاً اگه تا حالا قایقسواری نکردی،
احتمالاً راحتتره که فقط یه قایق رو هدایت کنی.
مثال عجیبیه، من حتی قایقسواری نکردم، ببخشید.
- میشه در این مورد شوخی نکنیم؟
این زندگی منه.
فکر میکنی من میخوام حامله باشم
با بچه یه آدم غریبه؟
میخواستم وقتی آمادهام این کارو بکنم.
یا حداقل با یکی که دوستش دارم.
- و من فکر میکردم فقط زندگی خودمو خراب کردم.
- اوه، نه، نه، اینجوری نگفتم.
تو اون شب فقط خودت بودی.
و من واقعاً سعی داشتم یکی دیگه باشم.
و فکر کنم زیادی جبران کردم
و چیزی که لیاقتم بود رو گرفتم.
- ولی پس چرا نگهش داری؟
معلومه که اشتباه بوده.
کسی قضاوتت نمیکنه.
- یعنی، من خودمو قضاوت میکنم.
یه چیز بود اگه واقعاً سعی کرده بودم جلوی اینو بگیرم
و بازم اتفاق افتاده بود،
ولی من هیچ کاری برای جلوگیری نکردم.
چطور میتونی به این بگی اشتباه؟
- این اصلاً برام معنی نداره.
ولی احترام میذارم.
ببین، من اینجام چون میخوام کار درست رو انجام بدم،
هر چی که باشه.
- میشه دعا کنیم؟ - چی؟
اوه.
آره. حالا؟
- آره. - آره.
- تو شروع کن.
- من؟
امیدوار بودم تو بخوای.
- داری میخونیش؟
- خب، نمیدونم چطور دعا کنم.
دارم اشتباه میکنم؟
- نه، باهات شوخی کردم.
- اوه.
این خیالم رو راحت کرد.
ببخشید.
فقط اینو میگیرم.
- آره. - یه ثانیه، ببخشید.
آره.
هی.
- اگه داری سعی میکنی منو منصرف کنی،
ولش کن، اوکی؟
حالم بد نیست و نمیخوام باشم.
- نه، نه، نه. فقط میخوام بدونم حالت خوبه.
- آره، خوبم، حالم خوبه.
ولی یعنی، تنها کس دیگهای
که این مسئولیتشه، تویی.
پس باید یه جوری مثلاً ونمو کنی یا چیزی.
- میخوای برات ونمو کنم برای سقطی
که نمیخوام داشته باشم؟
- پس پیپال کوفتی، برام مهم نیست.
- باشه.
- مرسی.
سهشنبهست، پس اون موقع کل مبلغ رو بهت میگم.
اوکی؟
- سهشنبه؟
این سهشنبهست؟
- آره.
ولی من و مایا باید تا ایلینوی رانندگی کنیم،
که خیلی باحاله.
هورا، قوانین سقط قرون وسطایی.
همهچیز یه جهنم آتشیست.
- اولیویا، میتونم قبل از اینکه بری ببینمت، لطفاً؟
- نظرم عوض نمیشه. میتونی بری خونه.
- نیومدم نظرتو عوض کنم.
اومدم ازت حمایت کنم.
- چی، حمایت کنی، چطور؟ یه میکس مسافرتی درست کردی؟
- ببین، میتونم قبول کنم که دیگه بچهمون رو نداری،
ولی نمیتونم قبول کنم چی بینمون شده.
- الان نمیخوام این کارو بکنم.
میشه وقتی برگشتم دعوا کنیم، لطفاً؟
- فقط بذار ببرمت. لطفاً.
مسئولیت منه.
- مسئولیت تو نیست.
من یه دانشجوی سال دومی ترسیده نیستم، حالم خوبه.
راستش، لازم ندارم ببرم.
مایا رو دارم.
- مایا، راجر ترجیح نمیده من ببرمش،
تا تو بمونی؟
- نه.
- اوکی.
ما اینو با هم شروع کردیم.
باید همینجوری تمومش کنیم. - کانر.
- لطفاً، میخوام این سقط رو با تو داشته باشم.
قراره بیشتر راه رو بخوابم به هر حال.
پس اگه، مثلاً، برات خیلی مهمه
خب، باشه.
دوستت دارم.
- دوستت دارم. امن رانندگی کن.
- و آره، یه میکس مسافرتی درست کردم.
دیدنت خوبه.
- دیدن تو هم خوبه.
- رانندگی قشنگی بود.
خیرهکننده.
میرم بخوابم.
- اینجاست، سمت راست.
- اوکی.
- اوکی.
- کدوم گزینه بهتره؟
- کاملاً به خودت بستگی داره.
بعضیها ترجیح میدن اینجا عمل رو انجام بدن
و بدونن کاملاً تموم شده.
وقتی از اینجا میری، میدونی دیگه حامله نیستی.
بعضیها حس میکنن قرصها کمتر تهاجمیان،
گزینه خصوصیتریان.
- نمیدونم، فقط، نمیدونم چیکار کنم.
لازم نیست همین حالا تصمیم بگیرم، درسته؟
چون باید ۲۴ ساعت بهش فکر کنم.
مگه یه دوره انتظار نیست...
- اینجا تو ایلینوی نه. - نه، اوکی.
- نه. - اوکی.
- ولی کاملاً میتونی امشب رو
بهش فکر کنی، اگه بخوای.
- اوکی.
- میتونیم فردا برگردونیمت،
مشکلی نیست.
- اوکی، ببخشید. - معذرت نخواه، عزیزم.
- میدونستی خود سقط
فقط بین پنج تا ده دقیقه طول میکشه؟
عجیب نیست؟
اینو هفتهها حمل میکنی،
واقعاً تو بدنت رشد میکنه.
و بعد...
- اگه حالت رو بهتر میکنه،
سهم من تو درست کردنش هم پنج تا ده دقیقه بود، پس.
- نمیخوام اینو بخورم.
بیداری؟
- آره.
- میتونم بیام اونجا؟
بدون شوخی.
- تو شوخطبعی.
من فقط میتونم کار جدی کنم.
- اوه خدایا، من شوخطبعم، باشه.
- اجازه میدی پیشونیتو ببوسم؟
- فقط بالای سر، یه بوس.
یه بوس.
- همهچیز درست میشه.
- میتونم فقط، یه دقیقه صبر کنم؟
- آره.
- فکر نمیکنم بخوام این کارو بکنم.
- جدی؟
- این منو جمهوریخواه میکنه؟
- نه.
- نه، نه، نه.
ما ۳۰۰ مایل اومدیم برای سقط
و این چیزیه که قراره بگیرم، یه سقط.
- چی؟ هی، هی، صبر کن.
- دارم دیوونه میشم الان.
- صبر کن.
تو فقط گفتی سقط نمیخوای،
بعد تو صورتم نگاه کردی و نظرت عوض شد.
ببین، بچه نمیخوای
چون بچه نمیخوای یا چون از دستم عصبانیای؟
- حتی اگه این چیزی باشه که میخوام بکنم،
به این معنی نیست که باید بکنم.
- از کی اولیویا کاپیتانو به اینکه باید چیکار کنه اهمیت میده؟
- خب، شاید اولیویا کاپیتانو
اصلاً نفهمه چی میخواد.
فکر میکنی اون چی میخواد؟
تو ادعا میکنی خیلی خوب میشناسیش.
- فکر کنم اولیویا کاپیتانو--
- میتونی اینو تموم کنی.
- اوکی، فکر کنم تو...
فکر کنم اگه بری اونجا و سقط کنی،
پشیمون نمیشی.
ولی فکر کنم میخوای نگهش داری.
- پس داری میگی نگه داشتنش اشتباه بزرگی نیست.
- مطمئن میشم که نباشه.
- چرا باید میرفتی
و قویترین اسپرم دنیا رو داشتی؟
یه هفته پیش، نمیتونم، واقعاً،
فقط حس میکردم همهچیز دارم،
واقعاً داشتم، واقعاً خوشحال بودم.
و اگه بتونم یه کم از اونو نگه دارم، پس...
- مطمئنی؟
- نه.
این تصمیممه.
- بریم خونه.
- خوشحالم که اومدی.
- پشتکار برنده شد.
- همیشه سخته آشتی کردن با اینکه چقدر باحالی،
ولی این که اینجور موسیقی گوش میدی،
ببخشید، من...
و رد کن.
این چیه؟
- چی چیه؟
- کوین واینبار کیه؟
- گوشیمو بده.
- زنش نیست، نه، چیه؟
خدایا، تو ماشین در حال حرکتیم!
- پیامامو نخون. - اولیویا.
میدونی چیه، تمومش کن.
- الان چی کار داری میکنی؟
کانر. - آره.
- نمیتونی بهم گیر بدی برای این.
ما از هم جدا شدیم. - عاشق هم بودیم.
داشتیم، داریم بچهدار میشیم.
و تو داری با یکی دیگه میری؟
- نه، نه، نه، نه، با یکی دیگه نیستم.
با یکی دیگه بودم.
این که اون میخواد دوباره این کارو بکنه
به این معنی نیست که من بخوام.
راستش، نمیخوام.
- ببخشید، پس نمیتونم ناراحت باشم،
چون فقط یه بار بود؟
- اجازه دارم سعی کنم حالم بهتر شه.
- قرار بود برای هم باشیم.
منم که باید سعی کنم حالتو بهتر کنم.
- تو یکی دیگه رو حامله کردی.
- اون تصادفی بود.
ما هنوز با هم نبودیم.
- و حالا هم با هم نیستیم.
کانر، تو گفتی میتونیم این سفر رو بریم
بدون اینکه این مزخرفاتو بیاری وسط
و حالا داری این مزخرفاتو میاری وسط.
- گفتم، گفتم وقتی اون جعبه رو دیدم،
زندگیم عوض شد.
هر کاری از اون موقع کردم با تو بود،
و اون بچه، و بقیه زندگیمون تو ذهنم بود.
احمقانه فکر کردم تو هم همین حسو داری.
- اون بچه دیگه هم قراره
تا آخر عمرت دور و برت باشه. جنی هم همینطور.
- آره. - اوکی؟
هر چی قبلاً داشتیم، دیگه وجود نداره
و نمیتونه برگرده. - بازم بگو.
- دو تا دختر حامله؟
بیا دیگه، کانر!
یه کم برای نوههام ناراحتم،
چون ژنهای احمقانه تو رو به ارث میبرن.
- خب، فکر کردی ژنهامو از کجا گرفتم، ها؟
- خوب گفتی.
- قهوه با یه کم ویسکی.
وای، حتی چک نکردی ببین شوخی میکنم.
فقط یهو پریدی وسط.
هوم.
- واقعاً متأسفم که اولیویا داره دور میشه.
دوسش دارم، واقعاً دوسش دارم،
ولی نمیدونه چی میخواد.
- گفت ما رو میخواد.
- بدون اینکه تو چیزی بهش بگی.
- فکر نمیکنی یه آدم خاص برای همه وجود داره؟
- نه.
نه، و هر کی اینو باور داره یه دیوونهست، کانر.
یا شاید، میدونی چیه؟
شاید واقعاً یه آدم عالی برای یکی باشه،
ولی دنیا خیلی گندهست.
چطور قراره اون آدم عالی رو پیدا کنی؟
پس همهمون فقط داریم ناراحت دور خودمون میچرخیم،
خیانت میکنیم، یا طلاق میگیریم.
- تو همین چند وقت پیش ازدواج کردی.
- آدمای گی فرق دارن.
ما خیلی فرق داریم.
ما میتونیم بگیم ازدواج برای همیشهست، هیو جکمن رو نگاه کن.
- ولی من واقعاً فکر میکنم میتونم متقاعدش کنم
که من درست میگم و اون اشتباه.
- اوه خدای من.
چطور همچین مردی بزرگ کردم؟
- به بهترین شکل.
- یادت نره، یه دختر دیگه هم هست
که شاید از انرژی شریک حمایتگرت استقبال کنه
و تو به اونم مسئولیت داری.
و به بچهاش، بیشتر از همه.
- فکر کنم جنی یه نوبت زنان داره
به زودی.
- عالیه، ببرش.
- اگه فکر اشتباه کنه چی؟
مثلاً بخوام باهاش زندگی کنم یا...
- یه دوست ببر.
- این خیلی هیجانانگیزه.
- آره. مرسی که اومدی.
- رفیق، معلومه، هیچوقت اینو از دست نمیدادم.
صبر کن، حتی واقعاً ندیدمش.
اون خیلی خوشگله. - آره.
- هنوزم دنبال سکس سه نفرهست؟ - چی؟
لعنتی!
آه، لعنتی!
- این مادر بچهمه، تو حیوان کثیف!
نگذار پشیمون شم که آوردمت.
- سلام. - سلام.
- هی، چطوره حال و احوالت؟ - هی، بشین.
- اشکالی نداره. - بیا تو.
- هی. - یکی دیگه هم اینجاست.
- آره، این گرگه.
- سلام، من گرگ دموپولیسم. - سلام.
- من اومدم که ازش حمایت کنم، همونطور که اون از تو حمایت میکنه،
فکر کنم این یعنی تو هم داری از من حمایت میکنی، اگه اوکی باشه.
- همیشه یکی اضافه میاری؟
- صبر کن، من ازت خوشم اومد.
- از ملاقاتت خوشحال شدم. - منم همینطور.
خب، میدونی، از پرسیدنش بدم میاد چون یه جورایی بیکلاسه و سادهانگارانهست،
ولی تو کارِت چیه؟
تو چی کارهای؟
- من دانشجوی کارشناسی ارشدما، ولی توی آشپزخونه خیریه کار میکنم.
- اوه، تو آشپزخونه خیریه کار میکنی؟
- آره. - اوه.
- نمیدونستی اون چی کارهست؟
- اونم نمیدونه من چی کارهام.
- مگه تو مهندس ضبط صدا نیستی؟
- آره.
- یه سازمان غیرانتفاعیه.
ما ناهار بستهبندیشده و غذای گرم برای بیخانمانها
و خانوادههای کمدرآمد درست میکنیم و از این جور چیزا.
- وای، تو داری منو بیشتر از حد معمول احمق نشون میدی!
- نه.
- نه.
- من فقط به جوونا کمک میکنم که حالشونو ببرن.
- تو موادفروشی؟
- نه، من بارتندرم،
ولی توی جایی کار میکنم که شما دوتا همدیگه رو دیدید، یادته؟
بلیط سه نفره برای یه شب حسابی.
- اوه، اوکی. - اوه.
- زیادی تند رفتی، رئیس.
- هی، من فکر نمیکنم تو زیادی رک باشی.
فکر میکنم خیلی صادق و رُکی.
- ازت ممنونم. - آره، خاصه.
حس میکنم تو باهام روراست حرف میزنی،
میفهمی چی میگم؟
- خب، نه کاملاً روراست.
خب، سکس سه نفره اولین بارت بود؟
یا مثلاً-- - وای، چطور جرأت کردی اینو بپرسی؟
- چرا؟ چرا اینو پرسیدی؟
- فقط شنیدم یه جورایی بحث مذهبی توش بوده.
شاید دارم زیادی فکر میکنم.
- لازم نیست بهش جواب بدی، جنی، اوکی؟
- اولین بارم نبود، قطعاً نه.
- اوکی، خب اولین بارت چطور بود؟
- گرگ، خفه شو.
- اشکالی نداره، جدی میگم.
- اوکی، ببخشید.
تو میتونی اونو تو همه بازیهای سکسی عجیب و غریبت شرکت بدی،
ولی من نمیتونم یه سؤال ساده ازش بپرسم، کانر؟
بگو، اگه دوست داری.
- خب، سال آخر دبیرستان بود، تو اجرای تئاتر "گربهها"
و تو زمان استراحت بین پردهها بود.
- خب، اوکی.
- رام تام تاگر. - اوکی.
- پشت پرده باهام حال کرد.
- وای، گربهها-- - اوکی.
- وای. - آره.
- باحال بود.
- کاملاً تو نقش بودی؟
- اوه، با لباس کامل. - لباس کامل.
پس تو قبل از کانر باکرگیتو از دست دادی؟
اون دیر شکوفا شد، آره.
- چون یادم رفت کاندوم برای جشن فارغالتحصیلی بیارم، اوکی؟
- آره، و اون هیچوقت سکس بدون کاندوم نمیکنه.
یه جورایی اصولیه براش.
- چقدر دیر شکوفا شدی؟
- لازم نیست حرف بزنیم-- - 22 سالگی، آره.
22 سالش بود.
22 سالش بود.
- امروز یه معاینه فیزیکی انجام میدیم،
که شامل معاینه سینه و لگن میشه.
چند تا آزمایش خون میکنیم
و آزمایش ادرار برای تعیین یه پایه،
و یه سونوگرافی واژینال
برای اینکه صدای قلب بچه رو بشنویم.
- گرگ، تو اینجا چی کار میکنی؟
- اوه، این دیگه خیلی باحاله.
- هی، تو چی--
- تو تصمیم گرفتی اونو پیش دکتر من بیاری؟
- من که صاحب دکتر نیستم.
من چی میدونم از پیدا کردن متخصص زنان؟
یا این بود یا یلپ.
- خب، یلپ، من اینجوری این جا رو پیدا کردم.
چرا خودش متخصص زنان نداره؟
- دارم، من-- - پس چرا اینجایی؟
- من فقط، داشتم، یعنی، من،
از 13 سالگی میشناسمش و خجالت کشیدم.
- این دیوونگیه.
- فکر کردم تو...
اوه، تو مثلاً عصبانی هستی که من سقط نکردم یا چی؟
- وای خدای من. - نه، من فقط،
فکر کردم که تو-- - چی فکر کردی؟
به تو ربطی نداره، یادته؟
- اولیویا، میتونی بذاریش کنار؟
- کانر، من الان خیلی هورمونیام برای غافلگیری،
الان اوکی نیست.
این خیلی معذبکننده و ناجوره.
این آدم الان دلش میخواد بمیره.
- میدونی چیه؟
فکر کنم بهتره تو باهاش بری داخل.
- من نمیخوام اون باهام بیاد داخل.
الان واقعاً دلم نمیخواد هیچکدومتون رو ببینم.
- ببین، اگه بذاری اون باهات بره داخل،
من یه دکتر دیگه پیدا میکنم، اوکی؟
- خب، چرا اینقدر برات مهمه؟
- چون بچههامون عملاً دوقلوئن.
و مادر دوقلوی بچهم هر بار که منو میبینه سرم داد میزنه.
- من سرت داد نمیزنم! - خب، حالا دارم داد میزنم
و، میدونی، تو مثلاً باحالترین آدمی بودی
که تا حالا دیده بودم.
و واقعاً فکر میکردم ازم خوشت اومده.
و این موضوع خودش بهتنهایی خیلی سخته.
نمیتونیم فقط به هم کمک کنیم؟
- تو خیلی مهربونی.
چته؟
نباید اینقدر باهات بد حرف میزدم.
این منصفانه یا خوب نبود.
- اشکالی نداره. - و خجالت کشیدم.
- میدونم، زندگیتو حسابی خراب کردم، پس میفهمم.
- تقصیر تو نیست.
تقصیر هیچکس نیست.
- نه، تقصیر کانره.
- آره، تقصیر کانره. - آره.
- اون واقعاً بلده چطور چیزی که میخواد رو به دست بیاره، نه؟
- سلام، ببخشید، چیزی جا گذاشتید؟
- غیر از کاندوم؟
- او...کی، آره.
- وای. مرسی که خریدیش.
- چی؟ اوه، آره.
- نمیدونستم گهوارهها اینقدر گرونن.
میدونی، تو فنلاند، بچهها تو جعبههایی میخوابن
که دولت بهشون میده.
- اوه، خب، چرا نگفتی؟
میتونستم برات یه بلیط به فنلاند بخرم
با همون قیمت.
هی، میتونی اونو بگیری؟ - اوه، آره.
- ببخشید. - نه، تو خوبی.
- آه.
من خوبم.
- وای خدای من. هوف.
- فقط میخواستم بگم، ببخشید
که بعد از اون شب اولی که همدیگه رو دیدیم بهت زنگ نزدم.
ببخشید، ببخشید.
- اوه، نه، این که معمولِ قرار گذاشتنه، نه؟
- فقط، نمیخوام فکر کنی
که واقعی نبود.
- اون یه سکس سه نفره خیلی واقعی بود.
- دارم سعی میکنم جدی باشم.
- اوکی.
فقط عذرخواهی میکنی یا این قراره جایی بره؟
- هر چی که الان تو زندگیم داره اتفاق میافته،
میخوام بدونی که من طرف توام.
- خب، حالا که بحثشو آوردی،
پدر و مادرم خیلی مشتاقن که دوستپسرمو ببینن،
پدر بچهم.
- اوه، اونا هنوز فکر میکنن که من...
فقط همین یه بار میشه.
بهزودی بهشون میگم.
- اوکی.
- آره؟ - آره، اوکی.
- مرسی.
- راستی، میدونم که اون موقع خیلی شلوغ بود،
ولی واقعاً ببخشید که یه جورایی ازت خواستم سقط کنی.
- اوه، هیچوقت اینجوری نگو.
- نه، نه.
- و نذار همچین چیزی
وقتی با پدر و مادرم هستی از دهنت بپره.
- نه، من آرزوی هر پدر و مادریام، جدی میگم.
- اوه.
- میخوام بدونم بچهم جنسیتش چیه.
- مگه نمیخواستی غافلگیر بشی؟
گفتی هیچ لباس مخصوص جنسیتی نمیخوای.
- فکر کنم برای یه بارداری به اندازه کافی غافلگیری داشتم.
چیه؟
- خوشحال میشم که بهتون بگم بهزودی پدر و مادر یه دختر خوشگل میشید.
- میدونستم.
عجب دیوونهست.
زیاد هیجانزده به نظر نمیرسی.
- معلومه که هیجانزدهام.
وقتی دکتر گفت دختره،
واقعاً ذوق کردم، دلم میخواست بغلت کنم.
بعد فکر کردم، نه، نکن، اون اینو نمیخواد.
این لحظه رو براش خراب میکنه.
و وقتی اینو فهمیدم، یه کم حالمو گرفت.
- همه اینا تو دو ثانیه تو سرت گذشت؟
- آره.
ببخشید، احمقانهست.
لازم نبود بهت بگم.
- نه، میفهمم.
- واقعاً میفهمی؟
- فکر کنم.
- مطمئن نیستم که من بفهمم.
نمیدونم چرا داریم این نسخه رو بازی میکنیم
که من لحظه خاص رو خراب میکنم
و تو پارکینگ پر احساس میشم.
میتونستیم خیلی بهتر باشیم.
میتونستیم.
وقتی اون پیام از کوین واینبار رو دیدم،
اسمی که تو مغزم حک شده، خیلی بد بود.
ولی میتونم ازش بگذرم.
میدونم فرق داره.
میدونم چیزی که با جنی داریم
دائمیتر و پیچیدهتره، میدونم.
فکر نمیکنی اگه تلاش کنیم، اگه واقعاً تلاش کنیم،
بتونیم ازش بگذریم؟
- نه، من--
- چرا؟
- چون باعث میشه حس کنم بدبختم.
- بدبخت؟
- آره، حس میکنم خیلی بدبختم.
برای تو، آره، خیلی بد نیست، میدونی؟
تو دو تا دختر خوشگل رو حامله کردی.
میدونی که هر پسری که اینو بفهمه
تا آخر عمرش قراره بگه،
"لعنتی، این کانر، چه مرد باحالی."
و بعد برای من، معلومه که فکر میکنن.
"لعنتی، مردش همزمان یه دختر دیگه رو حامله کرده
و اون قراره دوباره قبولش کنه؟
چقدر ضعیفه، چقدر ناامیده؟
چقدر بدبخته، چطور--"
نه، مرسی، میدونی؟ فقط...
- کلی حرف درباره نظر بقیه بود.
- این چیزیه که من فکر میکنم.
موضوع گذشتن از یه چیز نیست.
موضوع یه واقعیت جدیده.
یه واقعیتی که من نمیخوام.
و ببخشید، احمقانهست.
لازم نبود بهت بگم.
- فکر نمیکنم تا حالا شنیده باشم بگی "ببخشید".
- و دیگه هیچوقت نمیشنوی.
- خوشحالم که داری یه دختر میآری.
شاید آلیس دوباره جزو گزینههای اسم باشه.
شاید؟ شاید.
شاید؟
شاید.
- شاید برای تو و جنی.
- این بغل عجیبه؟
- اگه مجبور شدی بپرسی، پس آره، بغل عجیبیه.
- فکرشم میکردم.
ازش بدم نمیاد.
- سلام به همه، من گرگم.
من و اولیویا شریک زندگی فیزیکی هم بودیم برای...
- ...شش سال.
- ما از نظر فنی طلاق گرفتیم، آره.
هنوز جنسیت بچه رو نمیدونیم،
ولی میدونیم که جنسیت یه دروغه.
درباره لقاح حرف زدیم؟
- فکر نکنم درباره لقاح حرف زده باشیم.
- ولی میتونیم دربارش حرف بزنیم. - دیگه از اون گذشته.
- این تقریباً همهچیزو خلاصه میکنه.
- اسم. - اسم.
- اسم قراره ایلان باشه.
- مرسی گرگ، خیلی خلاقانه.
- ناماسته. - اوکی.
شما چطور؟
- سلام، من جنیم، اینم کانره.
ما هم ازدواج نکردیم،
ولی واقعاً مدت زیادی با هم نبودیم.
ولی خوشبینیم.
آره، ما با هم متعهدیم
که این بچه رو تو بهترین موقعیت ممکن به دنیا بیاریم.
- مرسی که به اشتراک گذاشتی.
چه حس قشنگی از یه آدم قشنگ.
- سلام. - وای، سلام.
جای باحالی برای وایستادن.
- سؤال احمقانه.
تو و جنی که مثلاً با هم نیستید، نه؟
- راست میگی. این سؤال واقعاً احمقانهست.
چرا همچین فکری کردی؟
- نمیدونم، چون شما دوتا
برای این کلاس ثبتنام کردید
و همه اون چیزایی که اونجا درباره شما گفت.
- داری بچهمون رو ایلان صدا میکنی؟
- پس هیچی بینتون نیست، درسته؟
- نه.
- صبر کن، خیلی خوشحال شدم که بالاخره دیدمت، کانر.
راستشو بخوای، یه کم نگران بودم
وقتی درباره موقعیت جنی شنیدم،
ولی خیلی خیالم راحت شد که اون یه مردی داره
که میتونه ازش مراقبت کنه.
- خب، ما داریم از هم مراقبت میکنیم.
- فکر کنم خوبه که خیلی زود همدیگه رو ندیدیم،
میدونی، درست بعد از اون خبر غیرمنتظره، ولی...
- اوه، اوکی، ببخشید.
میدونی چی باحال میتونه باشه؟
اون ویدیوهای کوچولویی که درست میکردی یادته؟ کانر.
- اوه، نه، نه.
- یه الیزابت تیلور کوچولو داشتیم اینجا.
یه ستاره! - صبر کن.
- لازم نیست بازم اینو بیاری وسط؟
- بیاین ببینیمشون. - نه، خیلی ناز بود.
- بیاین ببینیمشون. - هیچوقت چیزی به این نازی ندیدی
- چی میگی، کانر؟
میخوای کوکی کوچولوی منو از اون موقع ببینی؟
- منظورم اینه، اگه جنی بخواد.
- نه، بچهها، بچهها، لطفاً بس کنید.
بچهها،絶対اً نه.
لطفاً، میشه این کارو نکنیم، جدی؟
- جنی، داری جلوی راهو میگیری، برو کنار.
- این خیلی خجالتآوره، بس کنید. لطفاً، مامان.
- داره پرواز میکنه.
ببین، من اون بالهای کوچولو رو درست کردم، باورش میشه؟
- خیلی قشنگن. - نازن.
- خیلی نازه. عزیزم، اینو یادته؟
اوکی، اون دیوونه عروسی شده بود
و میخواست عروس بشه.
یادته؟
ویدیوی عروسیمونو دید. - آره.
- اوه، خیلی ناز بود. - ...قراره عروس بشم!
این یه معجزهست!
- فکر کنم قراره با عروسک خرسیش ازدواج کنه.
- یادته وقتی با عروسک کن ازدواج کردن؟
- اوکی، من میرم دستشویی.
- و گربهی اشلی مارتین. - وای.
ببینش.
- اوه، چه نازی.
- ...دلم میخواد با بهترین دوستم ازدواج کنم.
درباره ازدواجهای ترتیبدادهشده و این چیزا میدونی؟
به آدمای توی هند و ژاپن فکر میکردم،
اونا نمیتونن از آدمای اینجا کمتر خوشحال باشن، نه؟
شاید حتی خوشحالتر باشن.
و چرا اینجوریه؟
شاید عشق فقط تعهده.
- فکر نمیکنم عشق فقط همین باشه.
جنی، من فقط اینجام که ازت حمایت کنم.
فکر کنم باید برم.
- میتونی فقط بغلم کنی؟
فکر نمیکنم بتونم تنهایی این کارو بکنم.
- جنی؟
جنی؟
- اوه، لعنتی.
- فکر کردم دیشب رفتی.
- اتفاقی خوابم برد.
منظورم اینه، زیادم نخوابیدم.
خیلی سخت بود.
زمین.
- آها.
خب، فکر کنم اگه دو بار گولم بزنن، شرم بر من.
اون که دیگه حاملهست.
قهوه؟
- باید برم.
- تو اولین پسری هستی که تو اون اتاق شب موندی،
کانر، اوکی؟
بیا و یه فنجون قهوه با من بخور.
- به سلامتی.
- بدشانسیه با قهوه به سلامتی گفتن.
- آره.
- فکر کنم میتونی بفهمی
که این موقعیت برای من سخته، نه؟
- بله، قربان، میفهمم.
- هیچوقت فکرشم نمیکردیم برای جنی اینجوری بشه.
همیشه سعی کردیم یه سری ارزشها رو تو این خونه بهش یاد بدیم
تو این خونه.
و شاید برای یه جوون مثل تو
یه کم قدیمی به نظر بیاد.
ولی بذار بهت بگم،
این میتونه به یه زندگی خیلی ساده منجر بشه.
و این تنها چیزیه که برای جنی میخوایم.
یه زندگی ساده.
و حالا به تو اعتماد کردیم که اینو براش فراهم کنی.
- بله، قربان.
- خب، تو قراره با سینهت رو بالش دراز بکشی، اینجوری.
و شریکها، شما قراره دستاتونو دو طرف باسنش بذارید،
باسنشو یه کم تکون بدید،
این باعث میشه لگن شل بشه، سیستم عصبی ریست بشه...
- کی قراره به پدر و مادرت حقیقتو درباره ما بگی؟
- موقع مرگ؟
میدونی، از وقتی اونا تورو دیدن خیلی بهتر شده برام.
انگار که برای بچه ذوق دارن
و میخوان کمک کنن.
و این باعث شده حس کنم
این بدترین چیزی نیست که تا حالا اتفاق افتاده.
- این واقعاً جواب سؤالم نبود.
- داری شوخی میکنی؟
آه.
سلام.
وای خدای من.
- اوه، لعنتی. - چی؟
- وای خدای من.
آه، عیسی مسیح. - چی شده؟
آه آره، بواسیر.
توام میگیری.
- این اصلاً درست نیست.
چرا بارداری اینقدر چندشه؟
من هیچوقت اینقدر چندش نبودم.
زنا نباید مجبور باشن اینو تحمل کنن.
مردا باید حامله بشن.
اونا که خودشون چندشن.
- سورپرایز! - سورپرایز.
- وای، مرسی از همه.
اصلاً فکرشم نمیکردیم.
- ما هم فکرشم نمیکردیم بچه تو راه باشه.
ها!
- راسته. تو احتمالاً تا آخر عمرت یه آدم چندش و کثیف میمونی.
- مرسی.
- آره، به دنیای والدین خوش اومدی.
ولی قراره قشنگترین چیزی باشه
که تا حالا برات اتفاق افتاده.
- کی؟
- کانر، جنی بهم گفت تو کار داوطلبانه با کلیسای متدیست میکنی.
- اوه، گفت؟ - آره.
- آره، خب، دوست ندارم پز بدم.
- کدوم کلیسا؟
پیچتری، سنترال یونایتد؟
- آره، هر دوشون.
میدونی، اگه میتونستم همهشونو انجام میدادم.
من فقط، عاشق متدیستهام
و اونا...
- متدیستن. - دقیقاً.
- آره. - آره.
- شنیدم کشیش پیچتری رو اخراج کردن
چون پول جمعشده رو برای لیپوساکشنش خرج کرده.
- نه. - آره.
- آره.
- من واقعاً،
درباره این چیزی نمیدونم.
میدونی، دوست ندارم شایعه پخش کنم، پس.
- درسته، درسته. - آره.
- تنها چیزی که پخش میکنه انجیره.
میتونم یه آمین بگیرم، قدیسا؟
- نظر منو میخوای؟
- مامان!
مامان!
- از سکوت لذت ببر.
چیه، عزیزم؟
- من همین الان باسن گریس رو پاک کردم!
- سلام، سلام به همه.
من کانرم.
دالایی لاما افتضاحه.
یا قلبی که از شکستن میترسه
قلبیه که هیچوقت استفاده نشده.
مرسی که این جشنو برامون گرفتید.
قطعاً هیچوقت فراموشش نمیکنیم.
- به خانواده خوش اومدی.
- اوه، مرسی، قربان.
خیلی لطف کردید که گفتید.
- خب، ما میذاریم شما دوتا خداحافظی کنید.
- آره.
- باید بهش بگیم.
- میدونم، میدونم.
فقط، وقتی وقتش مناسب بود، اوکی؟
- بعداً میبینمت.
- میدونی، پارتیه واقعاً باحالی بود، بهطور عینی.
نان ذرت داشت، انرژی جنسی سرکوبشده.
دیگه چیزی لازم ندارم.
هی، بیا، مرد، میتونی خیلی بدتر از این باشی.
جدی میگم، خیلی بد نیست.
مامان مت یه زمینتختباوره.
گفتم میخوام دور دنیا سفر کنم،
یه دعوای گنده راه انداختیم.
- نه، امکان نداره. بازم پیچ اشتباهه؟
- وای خدای من. مرسی خیلی زیاد.
- آره، مشکلی نیست.
- چه دانشآموز سال آخری آبلهمرغون میگیره؟
- هیچکس آبلهمرغون نمیگیره، اون دروغ میگه.
- برای ما مرده.
اوکی، یه کم پاستای اضافه تو یخچال هست.
اون با نمک، کره و نمک از نمکدون دوست داره.
ولی گوش کن، نه از ظرف نمک، اوکی؟
- اوکی، گرفتم، آره.
- از تو ماشین بهت پیام میدم.
- من خوبم. آمادهام که یه کم تمرین کنم.
برو، دیگه دیرت شده.
- گریس، مایلو، دوستتون داریم.
- خداحافظ. - با عمه لیوی مهربون باش.
- سه تا هشت.
اووه، مراقب باش.
- باید دو تا بکشم.
- مرسی که کار بهتری برای انجام دادن نداشتی.
- ما تیم خوبی هستیم، یادته؟
- بیا.
- من آبی یا هشت ندارم.
- بیا، کدو تنبل. - آبی نداری؟
اوه، نباید اینو بهم میگفتی.
- من یه زرد پنج میذارم.
- نوبت منه.
- خب، من شش گذاشتم یا تو؟
- من گذاشتم. - پس نوبت منه؟
پس میتونم یه قرمز شش بذارم؟
- میدونم، رو به بالا. - رو به بالا.
اینجوری؟
اگه من اینجوری بازی کنم چی؟
- آره، مشکلی نیست.
- اوه، فکرشم نمیکردی، نه؟
- بچهها، وقت خوابه.
انگار تو جشن بچه خیلی گل کاشتی.
- اوه.
فکر نکنم خیلی موفق بوده باشم.
- من صاف ازت پرسیدم که تو و جنی...
با هم نیستیم. - با هم نیستید؟
- تو گفتی که... - قول میدم.
- پس اون چی بود؟
- گفتم باهاش بودم، میخواستم کمک کنم...
ولی کار از دستم در رفت و اونم کمکی نکرد.
- چی؟
- میترسیدم عصبانی شی.
- خب، حداقل منو میفهمی.
- هی.
اون فقط منتظره وقت مناسب...
تا بگه ما از هم جدا شدیم.
- تو واقعاً اینو باور کردی؟ - آره.
- جدی؟ - آره.
- باشه، خب، معلومه هیچوقت با یه آدم متأهل رابطه نداشتی...
تا حالا.
هر چی بیشتر اینجوری پیش بری، راحتتر میشه که...
شما دوتا آخرش با هم باشین.
- این چیزی نیست که اون بخواد. - چرا نخواد؟
- تو بهم بگو! - منظورت چیه؟
- تو دقیقاً تو موقعیت اون هستی...
هی بهم میگفتی چقدر...
- باشه، بهتره ساکت شیم. - نمیخوای...
دوباره با هم باشیم. - بچهها خوابن!
- ولی موضوع اینه...
نمیتونی بهم بگی با جنی چیکار کنم.
نه به این خاطر که اشتباهات واضحی نمیکنم...
یا اونو تشویق نمیکنم و گولش نمیزنم.
نمیدونم، امیدوارم که نه.
ولی چون این دیگه نقش تو نیست.
تو خودت نخواستی اینجوری باشه.
- این چیزی که من...
من همش به این فکر میکنم که دوباره با هم باشیم.
کاش به همین آسونی بود که تو میگی.
فقط، سخته.
میدونم خودم تو خیلی از موارد کارو سختتر میکنم.
و این به این معنی نیست که برام مهم نیست، من...
- اوه. - مایا، راجر، سلام.
سلام، شبتون چطور بود؟
- کانر، سلام.
- مرسی کانر، بابت کمکی که کردی.
- آره، حتماً. - و حمایتی که کردی.
- معلومه. - آره.
- خب، خداحافظ.
خداحافظ بچهها. ببخشید.
- اون داشت به من کمک میکرد.
- اونا داشتن بوسهبازی میکردن؟
- منظورم اینه، گرفتی چی میگم، درسته؟
فهمیدی چی داشتم میگفتم...
درسته؟
فکر کنم گرفتی؟
- اوه، سلام...
این دیگه چیه؟
- تو چرا هنوز بارداری؟
- هوم، نظرم عوض شد.
حالت چطوره؟
بیخیال شو، داداش، به تو چه؟
- گفتی میخوای درستش کنی.
- بهت پیام دادم ببینم چی شد، گفتی "خوب".
- آره، خوب پیش رفت.
میخواستم نگهش دارم.
چی؟
چی؟
- اوم... - چی؟
- من هیچوقت وازکتومی نکردم.
هیچوقت نرفتم انجام بدم.
- بهم گفتی وازکتومی کردی.
- آره، میدونم گفتم...
و دروغ گفتم چون، نمیدونم...
فکر کردم اینجوری به نظرت...
رابطهم با زنم کمتر جدی میاد.
برای همین...
- "کمتر جدی با زنت؟"
- تو گفتی قرص میخوری.
- آره. - خودت گفتی.
- میکشمت!
لعنتی! نزن منو، لطفاً.
- کمتر جدی با زنت؟!
- آروم باش، بس کن.
آروم باش، باشه؟
این برای بچه خوب نیست.
حالت خوبه؟
فکر کردی بچه مال کیه؟
شاید مال من نباشه، درسته؟
- آدم عوضی!
خدای من، تازه تست پدری قبل از تولد رو گوگل کردم.
زندگیم رسماً گند شده.
داری گریه میکنی؟
- لطفاً به زنم چیزی نگو، باشه؟
- امکان نداره بخوام با زنت حرف بزنم...
بیشتر از اینی که الان نمیخوام.
باشه، این یکی رو پیدا کردم، 99 درصد دقیق، تو یه هفته جواب میده.
- خوبه، مرسی، من درستش میکنم.
- باشه، 1600 دلاره.
- 1600؟ - کوین!
- اشکال نداره، من میدم.
- میگن جوانمردی مرده!
- من دیگه زیادی بچه دارم.
- کوین.
- باورم نمیشه داره وقتش میرسه.
یه بچه خیلی دائمیه، میدونی؟
دیگه هیچوقت نمیتونیم بچه نداشته باشیم.
هی، میخوای درباره اون شب حرف بزنیم؟
- هیچوقت فکر کردی که شاید من...
بهترین گزینه برای تو نباشم؟
که فقط دارم اذیتت میکنم؟
- وای، این از کجا اومد؟
- من تندم، خودخوام.
همیشه بداخلاقم.
یه آدم خرابکارم برای همیشه...
که سعی میکنه به دنیا ثابت کنه خرابکار نیست.
چرا باید همچین چیزی بخوای؟
- تو خیلی باهوشی...
بامزه و زیبا...
و مطمئناً یه روز رستوران خودتو راه میندازی...
چون اگه یه چیز بدونم...
اینه که تو همیشه راهی پیدا میکنی که رئیس باشی.
- آره، من رئیسبازم.
- اولیویا، همه عمرم حس کردم...
چی؟ خوبی؟ - آه.
- اوه، لعنتی!
- خب، تو این مقیاس کجایی؟
- هوم، میدونی، من... - هوم؟
- فکر نکنم لبخند کامل باشه.
- باشه، ولی وقتی پرسیدن، بگو...
چون اپیدورال زودتر آماده میشه.
- اینجوری؟
- نه، مثل این، آره، خوبه.
مثل، هوم.
باید اپیدورال داشته باشم.
- نمیتونم فقط بگم درد دارم؟
- آره، ولی اون قیافه رو هم دربیار.
اینجا علامت سوال بذارم یا چی؟
- شوخی نیست، داداش.
- بهش گفتی؟
- نه، امیدوارم چیزی برای گفتن نباشه.
انگشتاتو گره کن.
- هنوز فقط چهار سانته.
- میتونم برم داخل؟ - معلومه.
- هی. - هی.
- نمیخوام پز بدم، ولی من و اون پرستار تازه تا بیس سوم رفتیم.
اگه کنجکاوی، اون صفر سانته.
- یادته اولین بار چطور آشنا شدیم؟
- وقتی استخدام شدی... - نه، نه، نه...
قبل از اون.
مدیر قبلیت یه مهمونی داشت و گرگ منو آورد...
و من و تو تو صف دستشویی بودیم، گپ میزدیم.
بعد یه پسر دانشجویی اومد، شروع کرد باهات گپ زدن.
- آره، مثل همیشه.
- آره، آره، و پرسید تو کیو تو مهمونی میشناسی...
و تو به من اشاره کردی و گفتی دوستای بچگی هستیم.
و اون یه جورایی مشکوک نگاه کرد.
منم گفتم، خب، تا سه میشمرم...
اسم کسی که اسم دبیرستانمون از روش اومده رو بگیم.
و من شمردم و گفتم "توماس جفرسون".
و تو شمردی و گفتی...
- "صدام حسین".
- که کلی منو خندوند.
و تو هی جوابای مسخرهتر میدادی...
درباره معلم مورد علاقهمون، اولین حیوون خونگیمون...
یادم نیست دقیق، ولی واقعاً...
جذابترین چیزی بود که تو عمرم دیدم.
- وای.
اون شب سعی کردم تو رو به گرگ معرفی کنم.
- آره.
آره، چون نمیدونستی اون منو آورده...
و فکر کردی ما باهم جور میشیم، که خب، دمت گرم.
خیلی تیز بودی.
- شاید فکر کردم گی هستی.
- هوم.
- هنوز مطمئن نیستم.
- اینو بهعنوان تعریف میگیرم.
- یه روز میخوام برای دخترمون...
داستان اینکه چطور آشنا شدیم رو تعریف کنم.
- امیدوارم بکنی.
- قسم میخوردم این چیزا...
حداکثر 40 دقیقه طول میکشه.
- ببخشید، حوصلهت سر رفت؟
چون من عمراً تو عمرم انقدر ناراحت نبودم.
- باشه، ولی این طولانیترین زایمان ثبتشده تو تاریخ بشریته، درسته؟
- تازه دیروز اومده اینجا.
- باشه، پس...
- نه. - نه، معلومه.
فقط دارم چک میکنم.
- سلام.
- داره اتفاق میافته.
تازه بستری شدم.
- چی؟
اینجایی؟
الان؟ منظورم اونجاست؟
- آره، ببخشید، باید زودتر بهت زنگ میزدم...
ولی هنوز کیسه آبم پاره نشده بود و فکر کردم...
یه هشدار اشتباهه.
- نه، نه، معلومه.
دقیقاً کجای بیمارستانی؟
- بخش زایمان.
تو کافهتریا که زایمان نمیکنم، کانر.
مرسی، مامان. - ببخشید.
- ولی اگه گیج شدی...
مطمئنم یکی میتونه نشونت بده...
- باشه.
چرا الان اینجایی؟
- میدونی از کجا میتونم یه کمبوچای خوب گیر بیارم؟
- گرگ؟
- سلام، چه خبر؟
- فکر کنم باید بریم...
اتاقم، بابا، درسته؟
- آره، بریم جاگیر شیم.
بریم؟ - بابا، بابا، بابا...
- پل، پل؟ - این آدما رو ول کن.
بابا؟ بابا!
- پل، پل. - نه، نه.
- میتونیم کمکی کنیم؟ - این اولیویاست.
هی، شریک زندگیم، شریک جسمی زندگیم.
- جنی گفت تو همجنسگرایی.
- که کاملاً حمایت میکنیم.
- مست بودم. ما مست بودیم.
الان 2024ه، میدونی؟
- این چیه؟
- خیلی متأسفم.
- بابا!
بابا، بس کن!
- نه، نه، نه، بمون.
- بابا! - هی، آروم.
- مطمئنم اشکالی نداره. - بابا، ول کن.
- پسر عوضی!
- هی، چی داره میشه؟ - دستاتو ازش دور نگه دار...
لعنتی!
- اونم بچه کانر رو داره.
- نه. - باشه، نگران نباش.
- نه، نه، نه.
این نمیتونه درست باشه.
این راسته؟
اوه.
- مراقب باش.
- متأسفم.
- الو؟
آره، خودشم.
بله، 15 مارس 1993.
آره، 5422.
باشه، آره، میتونم صبر کنم.
- باید برم.
- اوه، لازم نیست بری.
ببین...
واقعاً متأسفم بابت اون.
بهش گفتم باید به والدینش بگه...
و اون گفت... - اون بچه تو نیست.
- چی؟
- بچه تو نیست.
- چرا اینو میگی؟
- چون راسته.
تازه فهمیدم، قسم میخورم.
نمیتونستم بذارم...
واقعاً متأسفم.
- نمیفهمم.
کی...
خیلی دوست داشتم بچه تو باشه.
قسم میخورم.
- پل، پل.
- فکر کنم اتاق رو اشتباه اومدی.
- برای تولد دخترم اینجام.
نمیذارم اونم ناامید بشه.
- بابا.
- خب، بریم.
یه نفس عمیق بکش.
یک، دو، سه، چهار، پنج.
- قوی هستی، میتونی. - شش، هفت، هشت، نه...
ده.
- یه نفس عمیق دیگه. - اشکال نداره.
داری عالی کار میکنی. - یک، دو، سه، چهار، پنج...
شش. - آره.
- آفرین، آفرین.
داری عالی کار میکنی. - خیلی خوب پیش میری.
- آفرین، آفرین.
- باشه.
- فقط یه فشار بزرگ دیگه، یک...
- دو، سه، چهار، پنج. - باشه، داره میاد.
همینه، تو میتونی.
- خدای من. - کردی، کردی.
کردی!
تو کردی.
- کانر، من یه کارایی کردم... - لازم نیست این کارو بکنی.
- چی کار؟
- لازم نیست توضیح بدی...
یا بهونه بیاری، یا عذرخواهی کنی.
چند ساعت اخیر...
رو بدترین ترن هوایی احساسی دنیا بودم...
و نمیتونم یه افت دیگه رو تحمل کنم.
- من یه کاری کردم که تو رو اذیت کرد...
و هر کاری تو دنیا میکنم که پسش بگیرم.
هر کاری.
انتظار ندارم ببخشیم یا ازش بگذری...
فقط میخواستم بگم خیلی دوستت دارم...
و کاش بیشتر اینو میگفتم، ولی من...
- مسئله رد شدن ازش نیست.
مسئله یه واقعیت جدیده، یادته؟
اون موقع نفهمیدم.
ولی حالا میفهمم.
- کانر؟
- سلام.
- بچهت مال اون نبود؟
- نه.
- متأسفم.
- منم همینطور.
اوف.
هی، یادته اون بار که با هم سکس کردیم؟
- آره، هر از گاهی یادم میاد.
خب، شاید...
شاید ما خیلیم عجیب نباشیم.
ما فقط دو تا زوجیم که اتفاقی بچهدار شدیم.
- نمیگم دقیقاً یه زوجم.
- آره، منم همینطور.
- ولی اون میاد پیشت.
و تو قراره یه مامان فوقالعاده باشی.
- فقط نمیدونم چند تا مامان فوقالعاده...
از اول آماده مادر شدن نبودن.
- احتمالاً خیلیا.
میدونی، ما میتونیم به هم کمک کنیم، نه؟
مگه یه دوست مامان نمیخوای؟
میتونیم رِدیت مامانها رو بخونیم.
درباره نوک سینههای دردناک حرف بزنیم.
- اوه خدای من، نوک سینههامو بیخیال...
فکر کنم واژنم تا مقعدم پاره شده.
- اوه، درجه دو؟
- آره، فقط یه سوراخه.
- وای، خیلی خوشگله.
- خب، این یه خونه مجردیه.
- برای تو عالیه.
- آره، برای ما عالیه. - کمک برای اسبابکشی میخوای؟
- اوه، نه، نه، گرفتن فیونا بهترین کاری بود که میتونستی بکنی.
- اگه یه مرد واقعی لازم داشتی...
میدونم کانر برای این کار مناسب نیست، من اینجام.
شاید بازوهای منو دیده باشی.
- آره، دیدمشون، خیلی دوست دارم کمک کنی.
مرسی، گرگ.
- فقط میخواستم تعریفو بشنوم.
راستش نمیخواستم کمک کنم.
اینا عضله برای اسبابکشی نیست.
اینا عضلههای نمایشیان.
- بیا دیگه. - بیا، گرگ.
- برات یه تسکرَبیت پیدا میکنم.
- سورپرایز.
- اینجا چیکار میکنی؟
- به جنی و گرگ برخوردم...
گفتن بچه کوچولو پیش توئه...
فکر کردم میتونن یه قرار بازی داشته باشن.
- نمیدونم چقدر بتونن بازی کنن...
ولی فکر کنم میتونن کنار هم وول بخورن.
- مگه تو و گرگ این کارو نمیکنین؟
- بیا تو.
- وای، خیلی نازه.
تو خوبی؟
زندگی مشترک چطوره؟
- راستش، خیلی خوبه.
نصف وقت مثل زندگی عادیمه.
نصف دیگهش میتونم...
با این کوچولو وقت بگذرونم.
- هوم.
- نه، نمیگم آسونه، معلومه.
تو چطور؟
- دارم تحمل میکنم.
- آره.
- اسمشو چی گذاشتی؟
- فیونا.
- قشنگه. - آره.
- خیلی. - ایده جنی بود.
خیلی بهش وابسته بود...
و من نفوذ زیادی نداشتم.
تو اسمشو چی گذاشتی؟
- آلیس.
- فکر کردم این اسمه باعث میشه به دختر کنسرو ماهی فکر کنی.
- حالا یه چیز دیگه به ذهنم میاره.
میدونی، داشتم بهت زنگ میزدم...
و میخواستم بهت فضا بدم.
- میدونم.
- همهچیز رو شده، میدونی...
دیگه رازی، سورپرایزی نیست.
دیگه کسی سد راهمون نیست.
فقط باید از این بگذریم.
فقط تو، نمیخوام انگشت اتهام سمت کسی بگیرم...
ولی من آمادم.
چی؟
- نمیدونم آمادهم یا نه.
فقط میترسم دوباره صدمه ببینم، میدونی؟
نمیخوام دوباره اونو تجربه کنم.
- قلبی که از شکستن میترسه...
قلبیه که هیچوقت استفاده نشده.
فکر کنم دالایی لاما اینو گفته.
- باشه. - آدم باهوشی بود.
- آره، باشه.
پس تو بودی، شنیدی، اونجا بودی.
میفهمی داری با اعتراف به دروغ بیشتر...
حرفتو ثابت میکنی، درسته؟
- ولی دارم حرفتو ثابت میکنم.
- نه، از نظر فنی این حرف من بود، اول.
پس فکر کنم چارهای ندارم جز اینکه قبول کنم.
- حرفم اینه، دارم یاد میگیرم مراقب چیزایی که دوست دارم باشم.
- 20، تیک یک، علامت.
- سهنفره.
- بذار بازی کنیم. - باشه، بذار بازی کنیم.
و اکشن!
- زیادی داری واکنش نشون میدی. - من درست واکنش میدم.
اینجوری یه آدم معمولی واکنش میده.
- هی، ببین، اوم...
- دیالوگتو یادت رفت؟ - آره.
- ما قبلاً کلی چیز با هم شریک شدیم.
- جنی؟
- باید حرف بزنم... اوه، لعنتی.
- احتمالاً ناموفقترین سقط جنین بود.
- داریم فیلم میگیریم؟ - آره.
- نمیدونستم، خیلی متأسفم.
- اوه، اشکال نداره. - خیلی متأسفم.
- به اولین سلامتیهای غیرمتعارف... - نه.
- و قرارهای لوسشون. - اولین قرارها.
- فکر کنی چند تا تیکه میتونم تو دهنم جا بدم؟
- چی، تو دیگه نیستی؟
- موفق باشین، بچهها.
این یه داستان برای کتاباست.
- بهسلامتی.
- پس جونا پایین منتظره، درسته، و...
- من کانرم.
- لعنتی!
اگه خدمات یه مرد واقعی بخوای، میدونم جونا...
- شماها، دوست دارین برقصین...
گند زدم.
- هی، هی.
داری چیکار میکنی...
نه، این دیوونگیه.
- علامت معمولی.
- داری منو مسخره میکنی، لعنتی...
- آره.
- خب، این حرف یه آدمیه که هیچوقت حس نکرده...
خیلی متأسفم.
- از اون صورت گنده و احمقت متنفرم.
و تو میگفتی... نه، گند زدم، ببخشید.
- تو متهمش کردی که...
اوم، که...
- هیچوقت انقدر خوب به نظر نیومدی.
راستش، خیلی خوب به نظر میای.
- مارک.
- هوم.
نگران اینی که کارمند درایو-ترو منو ببینه؟
- متأسفم. - چی؟
- ببخشید، میتونین کات کنین؟
- اوم، هوم.
- حس میکنم کلی مایع...
فکرتو گنگ کرده.
- اون قضیه بشکه خالی بود؟
- قسم میخورم، یه لحظه فقط کف اومد.
مثل این بود.
- فقط یه چیز بیشتر از مادربزرگ شدن میخوام.
لعنتی!
یه چیز بیشتر از همه هیجانزدهم میکنه.
فقط یه چیز بیشتر میخوام...
لعنتی!
- نمیتونی بهم گیر بدی، ما از هم جدا شدیم.
- متأسفم. - داری چیکار میکنی؟
داری دنبال مارکت میگردی؟ - آره.
تا حالا این کارو نکردم، پس اون...
- یه جورایی نگهش میداری، یه کم کمکش میکنی.
- یه کم بالاتر، درسته، اینجوری؟
- 1600 دلار؟
- اشکال نداره. - پاره شدم.
- خوبه. - ببخشید.
برگرد تو. برای اون سکانسای دیگهست.
- خب، شاید اولیویا کاپیتا...
اسم من چیه؟
- فقط...
اوه، عزیزم.
- تو کمکی نمیکنی.
- بهت گفتم اینجوری میشه.
فکر کردی چی میشه؟
فکر کردی یه جا قورتش میدی؟
- بذار درباره ماهیت عشق فکر کنیم.
فکر کنم هر رابطه موفقی لذت میبره...
از مراقبت و تلاش...
بهصورت جمعی.
راستی درباره جمع...
داستان اینکه چطور کانر و اولیویا...
و مامان بچهش با هم جمع شدن رو شنیدین؟
- اوه، نه.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.