Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
به عنوان بخشی از طرح "راه حل نهایی" نازی ها واحدهای ویژه موسوم به "کماندوهای ویژه" را برای کمک به عملیات تصفیه در اردوگاه های مرگ رایش سوم استخدام کردند
این مردان یهودی، قربانیان را تا اتاق های گاز همراهی می کردند و تمام کارهای مربوط به سوزاندن اجساد در کوره های آدم سوزی را انجام میدادند
در ازای این کار ، امتیازاتی به آنها تعلق می گرفت که از نظر استاندارد اردوگاه بی سابقه بودند قبل از اینکه بعد از چهار ماه منحل شوند
این فیلم بخشی از گزارش شاهد عینی دکتر«میکلوس نیزلی» است یک یهودی مجارستانی که دکتر«ژوزف منگل» به او دستور داده بود تا در آزمایش های پزشکی روی زندانیان به او کمک کند
او وقایع اتفاق افتاده در بستر فرمان ویژه دوازدهم را توصیف میکند،که عمدتاً شامل مجارستان است ، در آشوویتس دوم - بیرکنا
(منطقه خاکستری)
اردوگاه کار اجباری آشوویتس دوم بیرکنا-برژینکا ، لهستان
مُرده سوزخانه شماره 1 پاییز 1944
چیزی برای نوشیدن داری؟
اونجا مشروب میخوری؟
دکتر!
در هر صورت سرش رو بپوشون همونطور که میگه انجام بده
این چه کاریه؟ برگردید پایین
ما اون رو میشناختیم.
هردوتون برگردید من میخوام بمونم.
اگه اونا متوجه بشن که ما این بالا هستیم، آرزو میکردی که جای اون باشی.
ما به دکتر احتیاج نداریم.
برو! ما به تو احتیاج نداریم اون مُرده.
گفتم که مُرده.
اون زنده است.
تا وقتی که زنده باشه من تلاش خودم رو میکنم.
کی بهت گفته بود اونو بیاری؟
لازم نبود کسی چیزی بهم بگه.
کسی گفت: "برو دنبال دکتر"؟
بحث کردن فایدهای نداره.
میدونی
تموم شد.
چیه؟
انجامش بده.
نه خواهش میکنم، نه
آروم حالا آروم
چیزی که اون میخواست، همین بود.
دیگه دنبال من نیا چیزی هم نپرس.
این آسونه.
مطمئن بشید که شماره اون رو میگیرند.
مُرده سوزخانه شماره 3
متشکرم.
بسته رو بردار،کلی از اونا دارم اونا مجارستانی هستند.
من عاشق سیگار هستم.
تنباکوش گوهه.
من تنباکوی خودمون رو دوست دارم
چیزی که تو نیاز داری یه حمله به ترکیه ست اون موقع طعم واقعی سیگار رو میفهمی.
برو.
تو به لهستانیها اطمینان داری؟
این چه ربطی به من داره؟ لهستانیها.
اونا به لهستانی ها اعتماد ندارند اونا به هیچکس تو شماره 3 اعتماد ندارند.
من؟
من نمیتونم چیزی بگم.
من مجارستانی هستم.
ولی تو اینجایی.
چون با لهستانیها هستم؟
«روزنتال» نگرانه اون میگه که وقت نداریم.
میدونم،وقت نداریم اونا منتظر یه وقفه هستند.
اگه جلوی... این اتفاق برای ما نمیافته.
هیچکس واقعا اینو نمیدونه... هرگز.
تقریبا هر روز یه هواپیما هست.
برای ما نه.
اگه روسها به 10 کیلومتری اینجا نزدیک شوند ما اولین کسانی هستیم که مستقیم به کوره های جسد سوزی بُرده میشیم
همه همینو میگن.
باور کن ما مُردیم، به هر حال
مسئله فقط تعیین چگونگی مرگ مونه.
طلا داری؟
البته پس بهشون چی بگم؟
بگو که این اتفاق نمیافته این چیزیه که تو میگی.
برو و بهشون بگو برو.
حرکت کن!
این کاملا از سربازکردنه. تو باید اینجا باشی؟
هر روز حساب میشه.
از وقتی ما اومدیم اینجا بودن، شاید قبل از ما اومدن
من درکش نمیکنم اون تصمیم گیرنده نیست.
با اونا سازگاری داره تا جایی که به من مربوط میشه…با اونا تفاوتی نداره.
اونا در مورد پیرمرد شنیدند.
کیا؟ «آبراموویچ»
اون چی گفته؟ اون…اون شنیده...
به کسی چیزی گفتی؟ همه میدونن.
دکتر مجبور به مداخله در اونجا نبود ، مرد قرصها رو خورد.
چرا شما دوتا اینجا هستید؟
تقریبا تموم شد.
تقریبا؟
بله ، تقریباً
اما نه کاملا فکر نکنم
بنابراین سوال رو دوباره میپرسم
امروز سه نفر از مردان ما تیرباران شدند.
این به شما چه ربطی داره؟
ما به جایگزین ها و مجارها نیاز داریم.
این مشکل شما نیست.
البته که هست ، شما میگید که ما تنبل و گستاخ هستیم اما نیروی انسانی برای کار نگذاشتید
«مول» به «لونتال» شلیک کرد یکی از قویترین مردان ما.
تو میخوای همه چیز سریع پیش بره؟ اگه مسئولیتش با منه.
ما به زودی شما رو منتقل خواهیم کرد
چرا میخوایید این کار رو بکنید؟
ما داریم به یک فرصت دیگه فکر میکنیم.
گروه ما از ماندن در اینجا خوشحاله.
خوشحال؟
ما میخوایم اینجا بمونیم ،چرا الان میخوای ما رو بُکُشی؟ ما بهترین کماندوهایی هستیم که شما دارید.
من گفتم میکُشم؟
هر دومون میدونیم چی داریم میگیم
پس من یه دروغگو هستم.
تو همونی هستی که باید باشی.
این تصمیم من نیست.
البته این تصمیم توئه.
هیچ کس قرار نیست منطقه اش رو ترک کنه.
تو داری به من میگی که این تصمیم تو نیست؟
هیچ کس قرار نیست منطقه اش رو ترک کنه.
دکتر ترک کرد دکتر فرق داشت.
افرادی در این مناطق وجود داشتهاند.
ما نبودیم.
ما میدونیم چی میبینیم.
گروه های شما باید در هر ساختمان جداگانه بمانند ما میدونیم که رشوه وجود داره.
رشوه ها قبلاً گرفته شده. با این حال...
بسیار خوب ، اما ما نیاز به جایگزینی خواهیم داشت.
برگردید داخل!
وگرنه جاتون روعوض میکنم.
امروز صبح دلتنگت شدیم.
دلتنگ من؟؟
دادهها روی میز شماست خوبه.
ما نمونه های بیشتری آماده کرده ایم ، باید بپرسید
ببخشید که مجبور شدم بپرسم خواهش میکنم
لنزها چی شدند؟ اونا در راه هستند.
تو یه آسیبشناس شگفت انگیزی.
متشکرم.
شنیدن این برای شما آسون نیست اینطور نیست
شما باید بدونید که موقعیت ما منحصر به فرد است
و به عنوان یه دانشمند، به عنوان یکی از دانشمندان واقعی که من میشناسم...
شما درک میکنید
اون موقع زمانیه که من مطمئنم تک تک سلول های بدنت بهت میگه که کار درست رو بکنی.
قطعا
این جنگ ما نیست
جنگ منم نیست.
من هم همین طور میتونم بهت اطمینان بدم.
اما اجازه بدید همه این کارها رو انجام بدیم.
من موقعیت شما رو درک میکنم
به طور قطع... بیشتر باید درک کنی.
هرجور شما مایل هستید.
منظور؟
هیچ منظوری ندارم.
ما قصد داریم حجم تحقیقات خودمون رو افزایش بدیم.
من به کارکنان بیشتری احتیاج دارم.
پس باید کارکنان بیشتری داشته باشید
درسته؟
ببخشید؟ میخوای بگی...
این... درسته؟
قبلا راجع به این موضوع بحث کرده بودیم.
البته.
با این مجوز میتونید به هرجای اردوگاه برید.
کارخانه مهمات سازی اتحادیه بیرکنا
واحد زنان
چقدر لفتش دادی. من؟
بیش از حد بسته بندی شده است من اینطور گرفتم.
از طرف کی؟ من صورتش رو ندیدم.
«تسیپرا» کجاست؟
اون کجاست؟
و؟؟
فقط همینو میدونم قبلا ندیده بودمش.
اما دختره دست اوناست. گفتم فقط همینو میدونم.
راهی نیست که اونا این کار رو نکنند.
من "تسیپرا" رو میشناسم اونا چیزی گیرشون نمیاد.
مهم نیست این موضوع ادامه داره.
اونا ما رو پیدا میکنن، همونطور که اون رو پیداش کردن تا اون موقع باروت جمع میکنیم.
تضمین اینکه چقدر دیگه بدست میاریم کار سختیه.
این یه زنجیره بهم پیوسته است یه رابط دیگه پیدا کنید.
همین الان گفتم که این کارو کردیم یه رابط احمق پیدا کردیم.
خب مشکل چیه؟
تو هر روز از اونجا خارج نمیشی
من خیلی بیشتر از این کار میکنم.
این یه مسابقه نیست.
دوباره شروع نکن، همه ما وظایف خودمون رو داریم من برای هر چیزی آماده هستم، دینا
منم همینطور بایدم باشی.
خوب، مشکلی وجود داره؟
اگر اونا ما رو پیدا کنند با بقیه گروه مون چیکار میکنند؟
تو داری جون خودت رو به خطر میندازی.
چرا باید جون اونها رو به خطر بندازیم؟
شما دو تا طوری رفتار میکنید که انگار ما همه رو اینجا جمع کردیم
من شما رو مجبور به انجام کاری نمیکنم. مثل اونا باشید، هر دوتون.
این چیزی نیست که اون میگه
همه سربازخانهها مجازات خواهند شد اونا قبل از کشته شدن مجازات میشن.
درست مثل ما
چه فرقی میکنه وقتی بمیری؟
ما انتخاب کردیم، اونا نه.
دیگه به این حرفا گوش نمیکنم.
مطمئن شو که این ها وارد گاری میشن چند تا جسد اونجاست؟
8 تا
میبینی، این خوبه
هرچی جسد بیشتر باشه بهتره فهمیدی؟؟
من فقط این دو تا رو برمیدارم.
احمقها.
اون درست میگه؟
البته که درست میگه.
دو ماه گذشته به چی فکر میکردی؟
من فقط آرزو میکنم کاش میتونستم یه سیلی آبدار به اون بزنم فقط همین.
مشکلی است؟
مشکلی است؟
مشکلی نیست.
من برای دنیا متاسفم اگه ما در جنگ پیروز نشیم. شما چی فکر میکنید؟
این موقعیت شماست
انسان ها از قبایل مختلف هستند ما به آن پایان خواهیم داد.
یک قبیله وجود خواهد داشت بدون جنگ.
در قبیله شما جنگ هایی صورت گرفته
واقعا؟
«روهم»؟ شب دشنههای بلند. «کودتای روهم» یک پاکسازی سیاسی که در آلمان نازی سال 1934 رخ داد، رژیم نازی دنبالهای از اعدامهای سیاسی را اجرا کرد، بیشتر کشته شدگان، از اعضای اس آ بودند
شما در مورد آلمان خیلی اطلاعات داری.
اون، البته یه کودتا بود.
فرقش چیه؟
کودتا، جنگ نیست.
اون هم نوعی جنگه.
اون کودتا است، اگه منظورت جنگ بود اون کلمه غیر ضروری بود.
چرا دو کلمه برای یه چیز وجود داره؟
من آلمانی هستم ، شما مجارستانی.
فکر میکنم در این اتاق من باید مسئولیت زبان آلمانی رو برعهده داشته باشم.
البته.
علیرغم هوش آشکار شما.
البته.
یک شایعه در مورد مُرده سوزخانه شماره 3 وجود داره که قراره یه شورش رخ بده.
شماره 3؟
این ممکنه شامل یه بخش باشه.
ممکنه شامل هر چهار بخش هم باشه منشا اون لهستانیها در مُرده سوزخانه شماره ۳ هستند.
من باید خبر داشته باشم؟؟
فکر میکنند که ما قراره اونا رو بکشیم.
این رویه معمول شما نیست؟
اینا بهترین کماندویی هایی هستند که ما داریم.
درسته.
شما بهشون خبر دادید.
اونها به من اعتماد ندارند.
تو دکتر اونها هستی.
من دکتر اونها هستم ولی اونا میدونن که من چه کار میکنم.
اونا چیکار میکنند؟
اونها با زور اسلحه کار میکنند.
من چیزی رو که باور ندارم به اونها نخواهم گفت.
که میذاریم زنده بمونن؟
که اجازه میدی هر کدوم از ما زنده بمونه.
اتفاقی که برای شما افتاد ارتباط چندانی به من نداشت.
با تو خوب رفتار میشه. بهتر از هر کسی.
شما باید به ما اطلاع بدید که...
آنها قصد ندارند… اگه چیزی شنیدی.
همین و بس.
آقای "اوبرشارفورر" آیا شما تا به حال در نظر گرفته اید که این...
دردسرها ممکنه بهم مرتبط باشند...
بله؟
به افزایش سطح محموله ها که اخیرا اتفاق افتاده.
ادامه بدید.
چیزی که من در حیاط می بینم وقتی پنجره رو برای یه کمی هوای تازه باز میکنم
بعضی ها مشکلاتی دارند.
شما نباید از پنجره بیرون رو نگاه کنید.
من فقط دارم پیشنهاد میکنم که... کار شما فقط تشخیص دادن بیماری است.
درسته.
اگه ناراحت بشم، اگه سردرد بگیرم، اگه قلبم تند میزنه به خاطر اینه که بیش از حد مینوشم.
پس زیاده روی نکنید.
درسته نمیکنم.
اما این باید بین من و شما بمونه.
من هرگز... درسته تو هرگز چیزی نمیگی.
چون شما هم به اندازه من چیزهایی برای از دست دادن دارید.
آقای... برام مهم نیست! خفه شو!
برام مهم نیست.
هر کدوم از ما بخشی از این قضیه هستیم.
شما و امثال شما وقتی تصمیم گرفتید اینطوری زندگی کنید
و مخصوصا شما.
بله ، آقای اوبرشارفورر.
وقتی تصمیم گرفتید اینطوری زندگی کنید.
تقریبا نیمی از اونها داخل هستند.
بله؟؟
"مکس"، تو گند میزنی به این قضیه چاره دیگه ای نداریم.
اونا شروع کردند.
پس یه مشت لهستانی از شماره ۳ باید تصمیم بگیرند.
اونا تا رسیدن فرصت مناسب و منقرض شدن مردم ما صبر میکنند.
مردم ما کی هستند؟
اون قطارهای لعنتی.
چون مجارستانی هستند؟ آره.
چون مجارستان تنها کشوریه که هیچ یهودی توش باقی نمونده.
این دلیل توئه؟؟
اگه ما یهودیان لهستانی رو می سوزوندیم شما اهمیتی نمیدادید؟
اگه ما یهودیان لهستانی رو می سوزوندیم تا الان صبر نمیکردیم.
حرف من اینه هفته دیگه واسه این آدما چه ارزشی داره؟
ده هزار مجارستانی دیگه؟
اونا به ما اهمیتی نمیدن.
ما همه دنبال یک چیز هستیم، مکس.
به نظر نمیاد اینطور باشه.
خودشه.
ببخشید دیگه داشت تموم میشد.
اونطرف چه خبر؟
همه ما رو زندانی میکنند.
کی گفته؟ لوپکوویتز.
اونها آماده میشن بخش دیگه ای رو منحل کنند.
کدوم یکی؟
حدس می زنم یکی از چک ها. نام کشوری که از ۱۹۱۸ تا ۱۹۹۲ در اروپای شرقی وجود داشت و سپس به دو کشور جمهوری چک و اسلواکی تقسیم شد به هر حال برای اونها بهتره،همه شون به شدت گرسنه هستند.
یه کم ودکا بهم بده.
این چیه؟
شراب مجارستانی. امروز پیداش کردیم.
طلا هم هست؟
اونا هنوز برنگشتن.
اینجا رو نگاه کن.
الماسها رو ببین.
چه قشنگ.
میخواستم ذوبش کنم، اما... اما چی؟
ذوبش کن
باشه
به نظر میاد یه مقدار غذای خوب توش هست صدف دودی ، گوشت ، چند تا کیک.
امشب باید خوب عمل کنیم.
ما شنیدیم که تو یه تعدادی مسلسل داری.
کی بهت گفته؟ «هافمن» فهمیده.
میخواستی بهمون بگی؟ البته.
این طور به نظر نمیرسه. اون فقط مواد منفجره رو گفت.
نه
فکر میکنی برای چی اومدم؟
چون «هافمن» بهت گفته که بیای.
نه، من به «هافمن» گفتم.
پارتیزان های ما اونها رو به همراه 20 تا نارنجک داخل حصار گذاشته بودن.
الان دست کیه؟؟
ما
پس ما دیگه چیزی از خودمون به شما نمیدیم شماها وضع خوبی دارید.
ما کی به شما احتیاج داشتیم؟
پس چرا اینقدر لفتش میدید؟
ما باید دوباره هماهنگ کنیم. چرا؟
از این مدلی که باهام حرف میزنی خوشم نمیاد.
از طرز حرف زدنم خوشت نمیاد؟
از طرز حرف زدنت خوشم نمیاد.
وایسا ببینم، تو از طرز حرف زدنم خوشت نمیاد؟ درکش برات سخته؟
چرا ما باید دوباره هماهنگ بشیم؟
دوباره.
اسلحه بیشتری میخوایم. اسلحه داریم.
فکر میکنی پارتیزان های ما ازمون نمیپرسند که چرا هیچ کاری نمی کنیم؟؟
فکر میکنی زنها از مقدار باروت هایی که به ما میدن تعجب نمیکنن؟
مسلسل ها خب؟
چیه؟؟
فرار.
صبر کن ببینم ، کی؟ ما؟
تو واقعا فکر میکنی ما میتونیم دو کیلومتر پیاده فرار میکنیم؟
با اسلحه ها.
خب ما تعداد بیشتری از اونا رو میکشیم و سه تا از مُرده سوزخانه ها رو از بین میبریم.
و الفرار.
این چیزیه که دنبالشی؟
اگه فرصتش رو پیدا کنم آره حتما.
به اونا بگو ، اگه موضوع فراره ما نیستیم.
کی به تو گفته میتونی جای همه ما صحبت کنی؟؟
تو میخوای از طرف خودت صحبت کنی؟
جدی هستی؟
چیه، میخوای برگردی به زندگی عادی خودت؟
فراموشش کن. نکته اصلی اینه که با عقل جور در نمیاد.
زنده میمونید و تعریف میکنید.
شما حتی به «رودخونه ویستولا» هم نخواهید رسید. «طولانی ترین و بزرگترین رودخانه لهستان»
دیگران موفق شدند.
دیگران از اردوگاه موفق شدند، نه از دست کماندوها.
اونا بی خیال آدمای «بونا» یا آدمای اردوگاه میشن...
اما کسی که تو مُرده سوزخانه بوده، نه.
مطمئن باشید کل لهستان رو زیر و رو میکنند.
اگه ما قراره کاری بکنیم اون یه چیزه...
فقط یه چیز...
و اون ماشینآلاته.
تو باید اینو بهشون بگی.
و دیگه وقتی نمونده اونها این رو میدونند؟
کوماندوی شماره 8 سه ماه و یک هفته طول کشید.
نه با این نوع محموله حتی «مول» هم اعتراف کرد که…
«مول» به تو چیزی نمیگه و با اونا ما رو زندونی میکنه...
میشنوی؟ تو حتی آلمانی بلد نیستی.
این دیگه چه اهمیتی داره؟
من به اندازه کافی بلدم. و به زبان عبری هم صحبت می کنم.
تو زبان عبری بلدی؟ از لهستانی ها.
از لهستانیها شنیدی.
خفه شو!
«موسفلد» به من گفت که اونا در حال آماده سازی برای انتقال ما هستند.
هیچ گروهی بیش از چهار ماه دوام نیاورده.
تنها چیزی که میگه اینه که... میدونم چی میگه
ممکنه یک قتل عام برای ما اتفاق بیفته مثل همه گروه های دیگه...
در حالی که فکر میکنیم خاص هستیم.
و این حتی بدتر از تلاش برای فرار کردنه.
ما میتونیم به اونها بگیم که روی این قضیه کار میکنیم.
اما ما باید مُرده سوزخانه رو نابود کنیم.
بعدش اونا هر کاری که دوست دارن میتونن انجام بدن. شما میتونید فرار کنید.
اما بعد از این که ما این ساختمانها رو نابود کردیم.
من یه بطری از اون شراب میخوام.
گردنبند رو بده به ما.
اوه، بیخیال.
شراب خوبیه ای جهود لعنتی
تو اونو ذوب نمیکنی پس بی فایده است ما میتونیم یه چیزی جاش بگیریم.
دوتا بطری گاییدمت
«هافمن» دوتا بطری بهش بده.
مراقب باش.
اونها دروغگوها هستن.
درباره چی دروغ میگن؟
اون میخواست گردنبند رو نگه داره.
اون فکر می کنه زنده میمونه ما براش یه تفریح لعنتی هستیم.
اینها یهودی هستند.
تو همش اینو میگی «سایمون»
تو به یهودیها اعتماد داری؟
هیچ کس نمیتونه فرار کنه.
فرض کن حتی فرار کنی.
آیا کسی از اعضای خانواده ات زنده مونده که به صورتش نگاه کنی؟؟
این کاریه که تو برای یه خُرده زندگی بیشتر انجام میدی.
برای ودکا و ملافه و روبالشی و غیره.
«آنا» به من گوش کن
ما به هر حال خواهیم مُرد ما قبلاً مُردیم.
اونا باروتها رو پیدا میکنند.
چیزی نگو.
مهم نیست که چیکار میکنن.
چیزی نگو.
دوستت دارم.
این فرآیند ضد عفونی کردن برای سلامتی شما اهمیت حیاتی دارد.
یک شپش میتونه شما رو بکشه.
پاکیزگی ، آزادی را به ارمغان می آورد.
همه شما خوب هستید.
هرچه زودتر لباستون رو در بیارید سریعتر تمیز و مستقر میشید.
و به خانواده تون ملحق میشید.
دروغگوی کثیف.
شماره قلابی رو که لباس تون رو روی اون آویزان کردید به خاطر داشته باشید.
اون یه دروغگو - ه
نمیتونم باور کنم که یهودیان این کار رو میکنند.
داره به همه دروغ میگه اون یه دروغگو - ه
بس کن.
تو باید به حرف زنت گوش کنی.
به هرچی میخوای فکر کن اما دردسر درست نکن.
من دردسر درست کنم؟ خواهش میکنم
تو چشام نگاه کن و بهم بگو که من کشته نمیشم.
لباسهای خودتون رو جدا از لباس همسایگان بر روی قلاب آویزان کنید.
من خواهم مُرد اما طولانی تر از تو زندگی خواهم کرد.
تو قبلا مُردی.
ساکت باش. فکر میکنی میتونی چیزی رو عوض کنی؟
درسته، چه اهمیتی داره؟ حداقل من با عزت میمیرم.
«موریس» بس کن!
حداقل من با عزت میمیرم.
چطور میتونی با این قضیه کنار بیای؟
چی؟
ساعت رو میگم.
اونا کل ماشین شما رو کُشتند.
چه اهمیتی داره؟
حالا دیدی چطور دخل خودت رو آوردی؟ ساعت رو رَد کن بیاد.
چرا؟
بدش به من تو حموم میکنی.
زیر دوش ساعت میخوای چیکار؟
بعد از رفتن نازی ها بهت پسش میدم.
به حرف اون گوش کن «موریس» ما همیشه هر کاری رو که همه میگن رو انجام میدیم.
من هیچی بهت نمیدم.
شما دارید جلب توجه میکنید.
بهم بگو، بهم بگو که قراره زنده بمونم نازی لعنتی
بهم بگو که قراره زنده بمونم.
«موریس» ساعت رو بهش بده.
اون یه دروغگوعه مردم...
همه این یهودیان، نازی های دروغین هستند.
و حالا میخواد ساعت منو بدزده.
ساعت رو به من بده! نه.
تنها چیزی که میخوام یه ساعت لعنتیه!
نه
نه! ساعت رو به اون بده.
خوب ، تکون بخورید.
به خاطر داشته باشید که لباس هاتون رو روی کدوم قلاب آویزان کردید.
قلاب ها شماره گذاری شده اند. وقتی از دوش گرفتن برگشتید به اون نیاز دارید.
کفش هاتون رو با بندش گره بزنید تا اونها رو گم نکنید.
هرچه زودتر دوش بگیرید ، زودتر غذا میخورید و به خانواده تون ملحق میشید.
تکون بخور، تکون بخور
برو داخل
تکون بخور
تکون بخور! تکون بخور!
دیوید
همونجایی که هستی بمون.
دیوید؟
نوشیدنی میل دارید؟
نه ، متشکرم
شما سرتون شلوغه. بله.
همیشه خیلی جوان.
خواهر و برادر های بزرگسال از یکدیگر جدا می شوند.
چطور پیش میره؟ خیلی خوب.
در حال آزمایش دوقلوها هستید؟ با زنهای آلمانی؟
هدف همینه.
این چیه؟
یه سنگ کیسه صفرا.
چرا نگهش میداری؟
اون به این چیزها علاقه داره.
کلکسیون جمع میکنه؟ گمون کنم.
در شیشه ها؟
من اونا رو به همین شکل بهش تحویل میدم کاری که بعدا باهاشون میکنه به خودش ربط داره.
خب، چیزی شنیدی؟
چیزی شنیدم؟؟
دفعه قبل اشاره کردم بهتون که گفتم...
بله؟
اونها با من صحبت نمی کنند.
زن و دخترت رو پیدا کردی.
کی بهتون گفته؟
اهمیتی داره؟
گمون نکنم.
چندین بار اونجا بودی. پتو و دارو همراه داشتی.
بله
در اردوگاه سی، این طور نیست؟
اون به شما اجازه ورود داد. بله.
نظر شما در مورد وضعیت اونجا چیه؟
نظر من؟
بهشون گفتی اینجا چه خبره؟
البته که نه.
نظری ندارن؟
چه طور ممکنه نداشته باشند؟ همه حرف میزنند.
و شما اون رو انکار کردید. بله.
این بهترین راهه.
اونها قصد دارند کمپ سی رو منحل کنند.
کی گفته؟
دولت کسری بودجه داره.
به اندازه کافی غذا نداریم.
در دو هفته آینده.
ما غذا را دور میریزیم.
دستور اینه.
کل اردوگاه.
دو هفته؟
این همون چیزیه که گفتم.
باهاش صحبت میکنم...
این که کی میمونه و کی میره چه ربطی به اون داره؟
به اون ربط داره؟
چون بهت اجازه ورود داده؟
به شما اطمینان میدهم که نتیجه ای نخواهد داشت.
نجات اونا آسان خواهد بود.
در صورت شورش در این اردوگاه ، قتل عامی رخ میده که...
فراتر از هر قتل عامی که تا حالا افتاده است خواهد بود.
این مردان رنج خواهند برد.
این حرف عجیبی است.
ما میذاریم زنده بمونن.
واسه یه مدت.
حتی اگه من…
کسی حرف میزنه.
میخوام بدونم که تو به من کمک میکنی.
اگه بهت بگم
هرچی که شنیدی.
بله
خوبه
در مورد همسر و دخترتان
ما باید به اداره KZ برویم و اونا رو منتقل شون کنیم.
چطور؟؟
من اطلاع کسب کردم که چند کاروان امن در آنجا وجود دارد.
اونها دارن برخی از غربی ها رو به کارخانه های مهمات سازی میفرستند.
نامشون رو بین داوطلبان بگذارید اونها انتخاب خواهند شد.
امنه؟
من به شما اطمینان میدم که اونها در امان خواهند بود.
این کاری است که من برای شما انجام خواهم داد.
با این حال ، اونا باید این رو مخفی نگه دارند.
اگه همه داوطلب بشن... میدونم.
اونا فقط میتونن خودشون رو نجات بدن همین.
درست مثل تو.
تو و سنگ کیسه صفرات.
سنگ صفرای یک یهودی.
چطوری از کارخونه باروت تهیه میکردین؟
چطوری از کارخونه باروت تهیه میکردین؟
مهم نیست که از کجا اون باروت های لعنتی رو به دست آوردن
چیزی که باید بدونیم اینه که باروت ها به کجا میرفته.
منم دارم همین رو ازش میپرسم.
فکر میکنی من گوش ندارم؟
تو ازش میپرسی که از کجا اومده. از کارخونه اومده.
اونا در کارخونه میخوان بدونن.
البته که کارخونه میخواد بدونه.
اونا باید قبل از اینکه این اتفاق می افتاد فکرش رو میکردن.
تو این یکی رو هم میکُشی قبل از اینکه به ما بگه که کی این کارو میکرده.
اون باروت ها تحویل کی میشد؟
اون باروت ها تحویل کی میشد؟
این چیزیه که میخوای؟
تو به هر حال منو میکُشی.
تو خیلی خوششانس نیستی.
بعد از اینکه کارمون با تو تموم شد کارهای خیلی بدتری با تمام گروهت خواهیم کرد.
چرا اونها رو با گاز نمی کُشید؟
اونو به هوش بیار.
من دختره رو میبرم
شما دوتا با هم قرار دارین؟
گفتم اون جنازه لعنتی رو بردار.
چرا اومدی اینجا؟
یه دختر هست...
گفتم اینجا چیکار میکنی؟
یه دختر جوونه است که از گاز جون سالم به در برده.
هنوز داره نفس میکشه. اون زنده زنده میسوزه.
ما این یکی رو میبریم.
منظورت چیه؟
منظورم اینه که جسد رو میبریم.
بذار موهاش رو بتراشم.
من گفتم داریم اونو میبریم مو و همه چیش.
اگه با مو از اینجا بره باید بدونم چرا.
اون یه دوقلو هست.
مشکل چیه؟
من این جسد رو برای دکتر میخوام.
پس اجازه بده موهاش رو بتراشه.
شماها چتونه؟ ما میریم، با موها.
اگه اون یه دوقلو باشه اون یکی کجاست؟
اون یکی قبل از اینکه سوار آسانسور بشه کشته شد.
و چرا اون کشته شد؟ فکر میکردم اونا رو زنده دستگیر کردن.
داری میگی دارم دروغ میگم؟
من این واحد رو ۹ ماه زنده نگه داشتم
چه اهمیتی داره؟
پس تو زندهای همه ما زنده ایم.
همه ما طلا داریم برو سر اصل مطلب
من دنبال دردسر نیستم.
اگه دنبال دردسری، من رو با سر تراشیده شده دختره اون پایین پیش دکتر بفرست.
ببرش واسه من چه اهمیتی داره.
کمکشون کن.
نه، لازم نیست گفتم که لازم نیست.
این همه چیز رو خراب میکنه.
دست مون رو به خون آلوده میکنه.
برام مهم نیست باهاش چیکار کنیم؟
حلش میکنیم.
باید مخفی اش کنیم.
و نه فقط از اونا حتی از بعضی از خودمون هم همینطور.
ما وقت نداریم که با این مساله سر و کار داشته باشیم.
اون داخل بود.
شما زنده نمی مونید با خودت چی فکری کردی؟
من نمیخوام اون رو بکشم باشه؟
فقط فکر کن اگه توی آسایشگاه پیداش کنند اونا دخلش رو میارن.
تو نمیتونی اونو نگه داری اوضاع براش بدتر میشه.
چطور ممکنه بدتر از این باشه؟
بدتر برای اون.
مهم نیست که چه اتفاقی برای ما میافته.
اون حتی بهوش هم نیست. به هر حال، اون مُرده بود.
تو انباری با ما ملاقات کن.
میتونم جلوتو بگیرم «مکس»
پس جلومو بگیر! انجامش بده!
میدونی که ما اونو نمیکشیم.
«اشلمر» کجاست؟
پایین راهرو.
اون دختره کجاست؟
تا وقتی که با دکتر صحبت نکنه اون رو نمیارن.
چرا؟ بیارش.
کی قراره مراقب باشه؟
کی مراقب باشه؟ هیچکس تو راهرو نیست.
اون اجازه نمیده کسی بهش نزدیک بشه.
بهتره بیاریش اینجا.
برو
میدونم تو چی فکر میکنی این بار فرق میکنه.
اون ترسیده.
ما اون رو روی این میز میزاریم.
اگه کسی بفهمه...
میدونم.
ما قاتل نیستیم.
این رو میدونم.
ما متاسفیم.
مدت زیادی است که اینجا نیستم.
دارم در مورد... میدونم در مورد چی حرف میزنی.
البته معنی اش این نیست که من کار دیگری انجام میدادم.
من قبلاً اقدام به خودكشی كردم و دوباره دارم این كار رو انجام میدم.
درک میکنم به هر حال، نباید از من دعوت میکردی.
من اینکارو نکردم.
من رو احضار کردند.
نه به خاطر من.
بعد از دیدن یه قتل در نیمه شبی مثل این...
آخرین چیزی که دلم میخواست بیدار شدن تو یه همچین جاییه.
متاسفم.
اینطور نیست که ما... پس منو صدا کن.
متاسفم.
و من رو مستثنی کنید. مستثنی کنیم؟
نمیدونم چرا این کار رو میکنی.
اون بهت گفت؟
بله.
ولی فایدهای نداره.
تا وقتی که نیاریش اینجا نمی تونم بفهمم.
اگه امیدی وجود نداشته باشه اگه اون مُرده باشه…
من هم در خطر هستم.
من اهمیتی به تو نمیدم.
بیارینش تو.
هافمن.
چند تا پتو بیار چای، یه مقدار سوپ گرم.
بیا.
خب، بِکشش روی اون.
نه اونجا.
چند تا از اینا رو بهش میزنی؟
اون بیست دقیقه تو اتاق گاز بوده.
بذارش اونجا.
چیزی نیست
یه کم چای.
بس کن. بذار انجامش بدم.
قاشق.
این فقط کمی چای است.
چای.
خوبه خوبه
از کدوم کاروان بوده؟ مجارستانی.
کی پیداش کرده؟ اون.
کجا؟؟
در پایین.
جوون ها همیشه پایین هستند.
اون چه طور افتاده بود؟
یعنی چی؟
این یه سوال ساده است. به کدوم سمت افتاده بود؟
روی شکمش
صدام رو میشنوی؟
سلام؟
تو باید با من حرف بزنی.
سلام
اسمت چیه؟
سلام
سلام
این زمان میبره.
زمان میبره.
چیزی که از شما میخوایم بدونیم ساده است بسیار ساده.
و کی آسیب میبینه؟؟
فقط تو.
اگه تو از گفتن به ما امتناع کنی چیزی رو که ما به هرحال خواهیم فهمید
اینه که اون باروت ها تحویل کی میشده؟
باروت ها تحویل کی میشده؟
آیا این چیزیه که تو میخوای برای افرادی که باروت دارن
یا بقیه افراد گروه تون اتفاق بیفته تا وقتی ما اونا رو پیدا کنیم؟؟
پس باروت ها تحویل کی میشده؟
بهشون نگو.
بهشون نگو بهشون نگو
بهشون نگو بهشون نگو
بهشون نگو بهشون نگو
بهشون نگو بهشون نگو
شما قرار نیست در این مناطق باشید.
میدونم.
دو دختر در بخش لهستانی ها با مواد منفجره دستگیر شدند.
شما فکر میکنید ما ناگهان با بقیه اردوگاه صمیمی میشیم؟
قطعه دیگه ای واسه برگشت داری؟
گیر میارم.
شما قرار نیست در این مناطق باشید.
اینو یه بار گفتی.
یه قطعه دیگه بهم بده
و دو قطعه دیگه برای برگشت گیر بیار.
وگرنه دیگه سیلی نمیخوری تیر میخوری.
هیچکس اینجا بهت صدمه نمیزنه.
ما یهودی هستیم.
مجارستانی هستی؟
بله ، اون مجارستانی است.
موضوع اینه باید سوالات ساده پرسید.
یه مقدار دیگه از اون سوپ رو بهمون بده.
ما اینجا لو میریم
راست میگه
ما نمیتونیم اونو جا به جا کنیم
بیشتر از 2 ساعت از شروع به کار آسانسورها گذشته یه نفر بالاخره از اینجا عبور میکنه.
و اینکه ما بدون عبور از کنار واحد نمیتونیم اونو با ارابه به حیاط منتقل کنیم.
واحد نمیدونه؟؟
چه فرقی میکنه؟
حداقل از راهرو دور نگهش دارید.
باشه اتاق تعویض لباس.
اتاق تعویض لباس؟؟
گفتم که برو ببین امنه یا نه.
ما باید تو رو به اتاق دیگه ای منتقل کنیم اونجا راحتتر هستی.
اون زنده است، میدونی.
کجا میتونید نگهش دارید؟
نمیتونیم.
این یه مشکله.
آره، مشکله.
چون ما اون رو زنده نگه داشتیم. تو درک میکنی.
این فکر من نبود.
اما حالش بهتر شده.
ما مسئولیت داریم.
در غیر این صورت...
در غیر این صورت؟
چرا ما اونو زنده نگه داشتیم؟
اگه به «موسفلد» بگی نه
اگه باهاش حرف بزنی من؟
شما دوتا.
چی؟ فکر کردی با هم دوستیم؟
هیچ کدوم از ما نمیخواد با «موسفلد» حرف بزنه.
اون اجازه نمیده این دختر زنده بمونه.
اون مردم رو نجات نمیده.
خانواده ت؟
کی بهت گفته؟
شنیدیم.
تو به اردوگاه سی رفتی...
اون زن و فرزندت رو پیدا کرد.
تو همین کار رو نمیکردی؟
اونا رو بیرون آورد تو همین کار رو نمیکردی؟
من این شانس رو نداشتم این چیزی نیست که ازت پرسیدم.
من فرصتش رو نداشتم.
اگه به «موسفلد» بگیم کارش تمومه.
اونو مخفی اش کن
به عنوان یکی از دکترها
غیر ممکنه.
اونا در تمام ساعات سرکشی میکنند اون بی شک...
نه ، گفتم نه.
برای چند روز.
چند روز؟
تقریبا شانزده هفته شده.
به علاوه با مردانی که به ندرت کسی رو دیدن...
چند سالشه؟ پانزده؟
بذارش تو تختت.
اون پیش ما نمی مونه باشه؟ من میخوام اون بره بیرون.
صرف نظر از دختر بونش
با قرار دادن اون با ما در حالی که ما در حال آماده شدن هستیم
قراره به چی برسی؟
یه زمان مناسب
زمان مناسبی برای این کار وجود نداره.
یکی دو روز
یک یا دو روز وقت نداریم.
مزخرفه.
چیه؟؟
یه شورش قراره اتفاق بیافته
کِی؟
خیلی خوب، کجا؟
مُرده سوزخانه شماره 1 و 3.
چطور؟
از مُرده سوزخانه شماره 3 شروع میشه
میخواید فرار کنید؟؟
ما میخوایم مُرده سوزخانه رو نابود کنیم.
همه شما کشته خواهید شد.
چیزی از دهنت بیاد بیرون
ما یک هفته دیگه کشته خواهیم شد
تو از کجا می دونی؟
همونطور که گفتم ما تقریبا چهار ماهه داریم روش کار میکنیم
ما مُردیم. وقتمون تمومه.
از ما میخواید که به شما کمک کنیم؟
ما از شما کمک بخوایم؟
دکترها
از ما میخواید که به شما کمک کنیم؟
در نهایت به ما میگفتید؟؟
من هیچ وقت نخواستم این کارها رو انجام بدم.
تو داوطلب شدی.
اونا دکترها رو برای بیمارستان میخواستند.
تو میدونستی که چه کاری داری انجام میدی و به کارت ادامه دادی...
من کسی رو نمیکُشم.
یعنی ما میکُشیم؟
من این رو نگفتم.
شما دلیلی برای کُشتن میدید.
همه ما سعی میکنیم برای روز بعد زنده بمونیم
این همه کاری است که ما انجام میدیم.
تو هیچ ایده ای نداری ، درسته؟
من نمیدونم شما درباره چه چیزی صحبت میکنید.
دوست ندارم وقتی همه این ماجراها تموم شد زنده باشم.
باورم نمیشه.
میدونم که باورت نمیشه.
من میتونم کمکت کنم.
میخوای کمک کنی؟
از شر این دختر لعنتی خلاص شو.
کجا بودی؟
چیزی داریم؟
خیلی زیاد اما طلا کمه.
باید تقسیم شون کنی
اونها سه تا از زنها رو گرفتند
کجا؟
بلوک 11 میگن ما داریم یه دختر رو که هنوز زنده است مخفی میکنیم؟
همه رو از این منطقه دور نگه دار.
حقیقت داره؟ ما طبقه بالا هستیم.
میدونم، شنیدیم. ما هم مشکلات خودمون رو داریم.
اون اینجا چیکار میکنه؟ من بهش گفتم.
بهش گفتی؟
همین الان بهش گفتم، زود باش.
تو چرا اینجایی؟ قضیه چیه؟
از اتاق گاز جون سالم به در برده.
میخواید باهاش چی کار کنید؟
میخواید باهاش چی کار کنید؟
چرا اون اینجاست؟
اونا سه تا زن از کارخانه رو دستگیر کردند باروت ها رو هم پیدا کردند.
اینجا؟
توی اردوگاه اونا هنوز زنده هستند.
تو از کجا میدونی؟
تا جایی که ما میدونیم باروت ها رو با خودشون نیاورده بودن...
میگی وقتی اونا باروت ها رو میدزدیدن آلمانی ها فهمیدن که کجا داره میره؟
من این رو نگفتم.
اونا الان دارن شکنجه میشن؟ معلومه که میشن.
انتظار داشتی این قضیه چقدر طول بکشه، قبل از اینکه دستگیر بشن؟
ما نمیتونیم... ما نمیتونیم چی؟؟
ما وقتی به این نتیجه رسیدیم که وقتش شده نمیتونستیم با هم جمع بشیم...
نه ما نمیتونستیم. اوه خدای من، نه ما نمیتونستیم...
این یه دروغه. این یه...
اون...
اونا کی هستند؟ لهستانیها؟ نه، کل گروه بود.
پس ما منتظر شدیم تا بدون هیچ شانسی کشته بشن.
دو زن الان دارن شکنجه میشن.
چرا اونها شکنجه میشن؟
چرا ما اینقدر وقت تلف میکنیم؟
چون منتظر موندیم. چون نقشه مون ناگهان به فرار تغییر پیدا کرد.
بیا شفافش کنیم...هَش
تو ما رو سرکار گذاشتی. ما فقط برات یه زنگ تفریح لعنتی بودیم.
چند بار دیگه میخوای این کلمات رو تکرار کنی؟؟
هر اسلحهای که شماها دارین رو ما بعدا خودمون در موردش فهمیدیم.
جز چرندیات چیزی از شماها نگرفتیم.
فقط نقشه میکشی و وقت تلف میکنی... اون نقشه هات...
ما نقشه هامون رو تغییر دادیم
تو نقشه هات رو تغییر دادی اما بعد از اینکه ما تصمیم گرفتیم بیایم بیرون.
باید هماهنگی دوباره میکردی
اما صبر کردی و منتظر موندی تا ما دو تا مُرده سوزخانه رو نابود کنیم
یا اجازه میدادی که ما اینکار رو بکنیم و فرار کنیم
فرار کردن آره ..همونطور که همیشه میخواستی در حالی که ما موندیم و مبارزه کردیم؟
من نمیدونم.
وقتی کارمون با ماشین آلات تموم شد من نمیتونستم فرار کنم؟
من باید اینجا بمونم و تیر بخورم چون این چیزیه که تو میخوای؟
چون تو تحمل اش رو نداری؟ پس ما چی؟
گاییدمت مکس.
این زندگی لعنتیه منه. دوست دارم تا نود سالگی زنده بمونم.
حالا ما آماده ایم که امروز بریم.
چی؟ امروز؟
بین شیفت کاری.
چرا من هنوز اینجام؟ برای بحث کردن با این احمق؟
کی آتش رو روشن میکنه؟ قاعدتا ما.
میبینی وقتی تصمیم گرفته میشه چقدر راحت میشه.
باید به واحد بگیم.
در عرض یه ساعت آماده میشن،همه نقش خودشون رو میدونن قرار ملاقات مثل دو هفته پیشه.
پس دختره چی؟
اون چی؟
باهاش چیکار کنیم؟
باهاش چیکار کنیم؟
باید همین الان اتفاق بیفته، مکس برش میگردونیم به حصار.
بیرون؟
حصار داخل اردوگاه. به هیچ وجه.
در یه گروه میشه. یه گروه که بدتره.
اینطوری نمیشه گیر می افتیم.
این کارو نمیکنیم.
میتونیم یه بهونه بیاریم.
حق با دکتره.
سرش رو میتراشیم و لباس تنش میکنیم شبیه یه پسر بشه.
اون طرف حصار چی میشه؟
به داخل برده میشه.
کدوم اردوگاه؟ مگه مهمه؟
آره مهمه باهاش چیکار میکنن؟
یه نفر اضافه رو چطوری توجیه میکنن؟
داریم در مورد آلمانی ها صحبت میکنیم اونا حساب و کتاب جسدهای تو برف مونده رو هم دارن.
اونا شک میکنن یه نفر دزدکی وارد ساختمون شده؟
ورود غیرمجاز از اینجا.
اون حتی شماره نداره.
به خاطر یه زندگی این کارو نکن. تو تیر میخوری و اون هم همینطور.
امروز هم آماده باشه پس غیرممکنه.
راست میگه مکس.
ما رو میکشه پایین. هیچ کسی ارزش این کار رو نداره.
نگاش کن.
اصلا هنوز عقلش سر جاش هست؟ میتونه حرف بزنه؟
نمیدونیم.
میتونی صحبت کنی؟
دچار گاز گرفتگی شده
اصلا چرا دارید در موردش فکر میکنید؟
ما مردم رو نمیکُشیم نمیکُشیم؟؟
ما اونا رو داخل اتاق قرار میدیم از اونا میخوایم که لخت بشن...
و به صورت شون نگاه میکنیم و میگیم که اونجا امنه...
تو به این چی میگی؟
نه نه و چی...
این مثل کشیدن ماشه نیست.
تو اونا رو زندانی میکنی بعد اتاق رو ترک میکنی.
اونا رو حبسشون میکنی و بهشون میگی که جاشون امنه و وقتی کارشون تموم شد، اونا رو میبینی.
کی اونا رو تو اتاق گاز میزاره؟ حالا تو به فکر زنده نگه داشتن اون دختره ای؟؟
خدا میدونه که تو چه قهرمانی هستی.
نه یه قهرمان.
نه یه قهرمان، نه یه قاتل تو چی هستی مکس؟؟
بهتره ما اینکارو انجام بدیم تا اونا برات آسون ترش میکنم.
میتونیم اینو به روش دیگه ای حل کنیم.
میکشمت!
هیچ گهی نمیتونی بخوری.
ما قصد نداریم اون رو بکشیم، باشه؟؟
نمیگم قصدش رو نداشتیم اما الان دیگه این کار رو نمیکنیم.
روی نیمکت اینجا.
من چی؟
تو چی؟
اگه ببینه کارمون تمومه اگه منو ببینه.
بین چند صد نفر اینجا که تو رو نمیشناسه فقط آروم باش.
داره نیمه مست پَرسه میزنه.
این یه بازرسی لعنتیه.
چرا این در بسته ست؟
ما داشتیم لیست اسامی صبح رو مرتب میکردیم.
مرتب میکردید؟
با مرگ لونتال...
ما روش توافق کردیم.
بله ، آقای اوبرشارفورر ولی با یه نفر که...
باشه کی میخواد جای اون رو بگیره؟
اون.
اون توانایی نداره.
تو!
بله ، آقای اوبرشارفورر.
وظیفه شماست که جای اون رو بگیرید.
فقط مسئله اینه که...
اتفاقی که برای... وظایف تون در اتاق گاز به همون شکل باقی بمونه.
بله قربان.
در خارج از کشور اوضاع غم انگیزه.
من از لهستان متنفر شده ام.
حال شما چطوره دکتر؟
خوبم.
مایلید برای یه نوشیدنی با من بیایید؟
من مقداری شراب مجارستانی دارم مقداری کنیاک.
بعدا.
اگه شما سرما خوردید... گفتم نه.
یه کاروان داره میاد.
و گروه شما کار محموله امروز صبح رو تموم نکرده.
ما فقط باید... باید آسانسورها رو پاکسازی کنید.
بله قربان.
و اون پایین خیلی کثیفه.
بله؟
چی؟
تو چرا اینجایی؟
اینجا؟
اینجا واحد تو نیست اینجا ساختمون تو نیست.
برای کمک.
چطوری اومدی اینجا؟
من منتقل شدم.
توسط چه کسی؟ آلمایر.
این درست نیست، مگه نه؟
البته که درسته.
برای همه ما اینجوری پیش میره.
اول شما ، سپس ما.
آخرین کاری که باید بکنید لبخند زدن است.
هواپیماهای بمبافکن شما فقط سرعت اون رو بالا می برند.
ما در حد توان مون از شر شما خلاص خواهیم شد قبل از اینکه آنها با ما چنین کنند.
چرا اون اینجا بود؟
اون منتقل شده بود.
اون منتقل نشده بود!
شما باید در کنار گروههای خود باشید.
چرا زنان در کارخونه باروت ذخیره میکردند؟؟
چرا زنان در کارخونه باروت ذخیره میکردند؟؟
ما گذاشتیم شما زنده بمونید.
تو قرار نیست بذاری ما زنده بمونیم.
شما در حال تلاش برای انجام کاری هستید این مُسلمه.
اگر فکر میکنید که ما باروت داریم مُرده سوزخانه رو زیر و رو کنید.
از نیمکت فاصله بگیر.
این دختره از کجا اومده؟
دکتر؟
همه بیرون.
تو الان دستور میدی؟
جر و بحث فایده ای نداره.
کار چطور تموم میشه؟
همه بیرون من ترتیب اینو میدم.
منظورت چیه ترتیب اینو؟
من هم همون چیزی که تو میخوای میخوام.
مجارستانی صحبت نکن!
چی میخوای بگی؟
آروم برید برید
بیا بریم.
نجاتش بده تو باید نجاتش بدی.
ساکتش کن اینو با خودتون ببرید و با بقیه بسوزونیدش.
من دیدم که اونا کسایی که آهسته وارد میشن رو کتک میزنن.
دزدی میکنن و به همدیگه دروغ میگن.
من هرگز یهودیان رو تحقیر نمیکردم...
تا اینکه دیدم متقاعد کردنشون برای انجام کار در اینجا چقدر آسونه.
خیلی خوب انجامش میدن
حتی برای خانواده هاشون.
آنها تا پایان هفته جان خود را از دست خواهند داد
و ما دیگران رو جایگزین آنها خواهیم کرد که هیچ تفاوتی با بقیه ندارند.
میدونی چقدر راحته؟
شما کی هستید؟
اون آلمانی بلد نیست. من حتی فکر نمیکنم که بتونه حرف بزنه.
تو حرفای منو میفهمی؟ اون با یه کاروان اومده.
فکر نمیکردم از « آشوویتس» باشه. «بزرگترین اردوگاه کار اجباری آلمان نازی در لهستان»
کاروان امروز صبح؟ البته
پس تو مجارستانی هستی.
از اتاق رختکن بیرونش آوردن؟
چرا اون؟
با کسی ارتباط داره؟
اون زنده مونده.
از چی؟
از اتاق گاز.
تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که با زمین مرطوب...
اتاق گاز همه رو میکشه.
اگر در قسمت پایین بتن کمی هوای مرطوب وجود داشته باشه... بهتره خصوصی صحبت کنیم؟
اگه اون آلمانی بلد نیست پس چه فرقی میکنه؟
برای من سخته که اینجا بایستم و در این مورد بحث کنم در حالی که...
در مورد چی بحث کنی؟
من اطلاعاتی که خواسته بودید رو دارم.
اطلاعات؟
اون موقع که تو زن و بچه منو نجات دادی
همین جا بهم بگو.
نمیخوام اینجا بهت بگم.
تو.
با اون در اینجا بمون.
اگه از اینجا بیرون ببریش جفتتون رو میکشم.
همینجا بمون.
قبلا خیلی به خودم فکر میکردم.
و کارایی که تو زندگیم انجام دادم.
ما خبر نداریم که چه توانایی هایی داریم هر کدوم از ما.
وقتی موقع اش فرا برسه برای زنده موندن حاضریم چیکار کنیم؟
من الان اینو میدونم.
برای اغلب ما...
جواب اینه: هر کاری.
خیلی راحت فراموش میشه که ما قبلاً چه کسانی بوده ایم.
کسی که دیگر هرگز نخواهیم بود.
یه پیرمرد بود
ارابه رو هُل میداد
و در اولین روز ما،
وقتی مجبور شدیم کاروان خودمون رو بسوزونیم
همسرش رو به آسانسور آوردن
سپس دخترش.
و بعد از اون هر دو نوه اش رو.
من اون رو میشناختم.
ما همسایه بودیم.
و در عرض بیست دقیقه...
تمام خانواده و آیندهاش از این جهان رخت بر بسته بود.
دو هفته بعد ، اون قرص خورد و ما نجاتش دادیم.
با بالش خودش اون رو خفه کردیم.
و حالا میفهمم چرا.
میتونی خودتو بکشی. این تنها انتخابه.
میخوام اونا تو رو نجات بدن.
بیشتر از هر چیز دیگه ای میخوام اونا تو رو نجات بدن.
از خدا میخوام که تو رو نجات بدیم.
میتونی صدای منو بشنوی، نه؟
میدونستم
آره میدونستم.
نمیفهمم دکتر.
نمیدونم چطور میتونم اون رو واضحتر کنم.
دکتر «منگل» میگه شما بهترین جراحی هستید که تا الان دیده.
حتی با وجود یهودی بودن شما این رو اقرار میکنه.
که حیرتانگیزه
اون میگه شما کار پنج نفر رو انجام میدید.
که بدون شما تحقیقات اون غیرممکنه
این قضیه به کجا ختم میشه؟
تخصص شما شکنجه رو پنج برابر کرده.
من...
شکنجه کودکان در این اردوگاه رو پنج برابر کرده...
و این حقیقت است!
به همین دلیله که شما میتونید بهتر از هر یهودی دیگه ای در اینجا زندگی کنید
و بهتر از همه به جز تعداد انگشت شماری از آلمانی ها.
از جمله من.
من یکبار ندیدم که اعتراض کنی...
زمانی که حجم کار زیاده شده
خانواده ات رو نجات دادیم
ما کاری که باید بکنیم رو میکنیم.
تو اون رو با زندگی این دختره تلافی میکنی؟
من تظاهر نمیکنم.
خوبه
نکن.
و کی قراره به جای اون بمیره؟
هیچکس اینجا زندگی نمیکنه بدون اینکه یه نفر دیگه بمیره.
باورم نمیشه.
این حقیقت اردوگاهه.
اونا فقط یه مشت عدد هستن
دیگه غذایی نداریم دیگه اتاقی در کار نیست.
اون یه بچه است.
که میتونی در مورد هر کسی بگی.
همسر و دخترت.
تو جون یکی رو نجات میدی و جون یکی دیگه رو میگیری.
بذارینش روی تخت و بهش غذا بدید یه نفر دیگه چیزی گیرش نمیاد.
میمیره یا حذف میشه.
نجات اون دختره یه دروغ بیمعنی - ه
این دروغ شماست آقای هر اوبرشارفورر.
ما میخوایم که اون دختر زنده بمونه.
اگه اطلاعات رو به من بدید من به دخترک امان خواهم داد.
یه شورش قراره اتفاق بیافته.
چه زمانی؟
نمیدونم. اونا نمیخوان که من جزئی از اون باشم.
و اونا باروت هم دارند. زنها باروت دارند؟
گفتم که نمیدونم. چرا بهت گفتن؟
به خاطر دختره چون اونا پنهانش نمیکردند.
کی بهت گفت؟ همونی که تو کُشتی.
چطور باهاش حرف زدی؟
اون اینجا بود، نه؟ به خاطر همین بهش شلیک کردی.
هیچکس اینجا با من حرف نمیزنه.
اما اونا باروت دارند؟ نمیدونم.
سلاح؟ من نمیدونم...
اما باروت هایی که از زنها گرفتن و قرار بود تحویل کسی بشه.
چیز دیگه ای نشنیدم.
این اطلاعات برای من بی فایده است. این همه چیزی است که به من گفته شده.
به اندازه زندگی یه دختر ارزش نداره.
تو موافقت کردی.
غلطه دکتر... من موافقت کردم که همسر و دخترت رو نجات بدم ، که انجام دادم.
آقای اوبرشارفورر...
چیز بیشتری برای بحث کردن نداریم.
در مورد سردرد و مشروب نوشیدن هات چی؟
ببخشید؟
به او خواهم گفت که تو فاقد صلاحیت هستی.
و اونا شما رو به جای دیگه ای منتقل نخواهند کرد.
در مقابلش
میخوام دختره رو بدون هیچ مویی روی سر
ببینم که از میان حصار رد شده. اگه میخوای
اما شماره دار، سَر تراشیده و زنده.
و زندگی در ازای مرگ نیست آقای اوبرشارفورر.
چون ما قتل انجام نمیدیم.
نه لطفا ، نه!
چون اون می دونست چون همه تون میدونین.
و این دوتا میدونن.
میتونستم بگم که نمیخوام این کار رو بکنم اما این حقیقت نخواهد داشت.
وجود افراد کمتر، برای ما نگرانی کمتری ایجاد میکنه.
پیگیری کردن کمتر.
خوراک کمتر.
پس ، به ما لطف کنید و ساکت بمونید.
اما به نظر نمیرسه که شما از اون لذت ببرید
که دوستات رو به کُشتن بدی تا از کیا...
محافظت کنی؟
پارتیزان های لهستانی که ازتون متنفرند؟
یهودیان فروخته شده...؟
کسانی که در آغاز جنگ یهودیان رو دزدیده بودند.
یکی یکی...
ما میتونیم این کار رو انجام بدیم تا زمانی که گروه شما کاملاً تمام شود.
و سپس به بلوک بعدی حرکت خواهیم کرد.
یا یکی از شما...هرکدام از شما...
به ما بگه باروت کجاست و کجا فرستاده میشد؟
اونا نمیدونن هیچکدومشون نمیدونن.
بهشون بگو، خواهش میکنم بهشون بگو.
اونا نمیدونن، اگه میدونستن فکر نمیکنی که اعتراف میکردن؟
تو میدونی و ساکت هستی.
کشتار رو متوقف کن.
تو میدونی چون باهات ارتباط برقرار کردن.
و داشتی از جایی باروت به دست میآوردی.
کشتار رو متوقف کن.
لطفا لطفا
نه نه
بهش شلیک نکن!
شمارش دقیق انجام بده.
سه بعد از ظهر ، هفتم اکتبر 1944
همهاش به خاطر احساساتی بودنه .
میفهمی «احساساتی» یعنی چی؟
چون دو بار تو چشم تو نگاه میکنن.
یه بار قبل و یه بار بعد.
ناگهان به قهرمان بازی اعتقاد پیدا میکنن.
همینجا منتظر بمون.
همینجا نگهش دار تا من برگردم.
چشم ازش برندار.
دارن نجاتش میدن.
نه «مکس» دکتر مطمئن میشه.
تو دیدی، یا بهت گفتن؟
دکتر به من گفت.
ما اینکارو کردیم.
به من گوش کن ، گوش کن.
اونچه قراره برای اون دختر اتفاق بیفته بدون توجه به اونچه که انجام میده یا میبینه اتفاق خواهد افتاد.
تو درست میگی، ما انجامش دادیم. نجاتش دادیم.
بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که روز رو به آرومی تموم کنی و تا بعد صبر کنی.
همین
همین برای تو
این تهشه
«هافمن» برو به بخش سوم و درباره «آبراموویچ» بهشون بگو.
چطور میتونم عبور کنم؟
ما کمکت میکنیم.
اینجا.
اتفاقی که افتاده اینه اون اینجا بود و کشته شد.
من عبری بلد نیستم.
خوب میتونی توضیح بدی که یکی کشته شده.
و سعی نکن برگردی ما منتظر شما نمی مونیم.
باهاش صحبت کردم آره؟
صحبت کردم ، اون متوجه شد.
چی داری میگی؟
ما تنها بودیم در حالی که... اون صحبت کرد؟
گفتم من صحبت کردم.
چی گفتی؟
همه چيز. همه چيز؟
تو به دختره گفتی؟
تو هم همین کار رو میکردی.
تو چه میدونی که من چیکار میکردم.
حتما همین کارو میکردی.
این چه ربطی به اون داره؟
شاید یه کاری واسه من کرده باشه.
لعنت به کاری که برای تو کرده!
چی لازم داری؟ «مکس» این چه اهمیتی داره؟
اون میدونه ما کی هستیم.
و چرا باید اینو بدونه؟
نمیدونم.
درسته تو نمیدونی.
تو چی؟
راه بیافت دیگه گمشو...دارم میرم.
تو چی؟؟
آتش! آتش هم روشن شد!
اون گفت بین شیفت کاری.
«کوهن» «لووی» ما وقت نداریم تا گروهها رو سازماندهی کنیم
اسلحهها رو بردارید و به پایین راهروها برید و درها رو مسدود کنید.
سریع باشید
سریع سریع
برو ببین چه اتفاقی داره میافته.
بشکههای سوخت رو بردارید.
تو "اوبرشارفورر" رو ندیدی؟
تو "اوبرشارفورر" رو ندیدی؟ یا هر نیروی SS با یه دختر جوون.
نه
خواهش میکنم یه دختر جوون رو ندیدی؟ اون زنده بود.
فقط دو تا بشکه در طبقه بالا داریم.
مواد منفجره تقریبا تموم شده.
اونا فقط مسلسل هستن.
لازم نیست بدونم برو به "شلرمر" بگو.
ما اینجا میمیریم. تکون بخور، برو کنار.
«کامینسکی» به اجساد در اتاق کوره نیاز داره.
ما در حال تنظیم مواد منفجره هستیم.
تو «ماسفلد» رو ندیدی؟ با یه دختر؟
ما به شما در اتاق کوره نیاز داریم.
زود باش
برو بیرون! برو بیرون!
برو بیرون! برو بیرون!
برو بیرون!
تسلیم شو اگه میخوای زنده بمونی.
دیگه تموم شد. میخوایم اتاق رو منفجر کنیم.
انجامش بده!
چرا اونا ما رو نمی کشن.
دختره رو دیدیش؟
نه، تو چی؟
چرا دارم میپرسم؟
چرا اونا ما رو نمیکشند؟
روسها قبل از پایان سال اینجا خواهند بود.
اگر نه، پس شاید ما نباید چنین کاری کنیم.
قایم شدی.
آیا کشته خواهم شد؟
میخوای کشته بشی؟
تو مبارزه میکردی.
مگه نه؟؟
من با دکتر «منگله» صحبت کردم
و به او اطمینان دادم که شما هیچ ربطی به این موضوع نداشتید.
که تو میدونستی ولی هیچ کاری نکردی.
کارت رو ادامه میدی.
درسته دکتر.
ما هر دو به کار خود ادامه خواهیم داد.
زیرا زندگان این کار رو میکنند. «چون زندگی همینه»
ما همدیگر رو نجات خواهیم داد
ما نیازی به نجات شخص دیگه ای نداریم.
احتمالا در بوداپست
زن من اهل شهر بود
اما ما در شمال موندیم
هنوز نمیدونم چرا.
اونجا خیلی زیباست.
بله هست.
ولی بالاخره داشتیم میرفتیم پیش خانوادش.
اونا کجا زندگی میکردند؟ نزدیک بازارها.
ما همسایه خواهیم بود.
اون رو میکشند؟
اونا میخوان بهش نشون بدن پس میزارن زنده بمونه.
اما چرا قبلا این کار رو نکرده بودند؟
تو به دنبال دلایلی هستی.
فکر کنم بودم.
یه کاری کردیم.
بله
ما یه کاری کردیم
آره، خداحافظ.
همسایه ها.
پس از شورش ، نیمی از کوره ها باقی ماند
و ما با هم به آنها منتقل می شویم.
سریع آتش میگیرم.
قسمت اول وجودم با دودی متراکم بالا میرود.
و با دود دیگران آمیخته میشود.
سپس ، استخوان ها وجود دارد
که در خاکستر مستقر میشوند.
و این خاکسترها به سمت رودخانه برده میشوند.
و بالاخره...
ذرات گرد و غبار ما در آن به راحتی شناور میشوند
در هوا در اطراف کارکننده های گروه جدید.
این ذرات گرد و غبار «خاکستری» هستند.
ما روی کفش ها و صورت هایشان می نشینیم
و در ریه های آنها.
و آنها خیلی به ما عادت میکنند
به همین خاطر است که که سرفه نمیکنند و ما رو از خود دور نمیکنند.
در این مرحله ، اونا فقط جابهجا میشن
نفس میکشن و جابهجا میشن.
مثل هر کس دیگه که، هنوز زنده - ست در اون مکان.
و اینگونه کار...
ادامه مییابد.
دکتر «میکلوس نیزلی» از اردوگاه جان سالم به در برد و یک دهه پس از آزادی به دلایل طبیعی درگذشت
دیگر هرگز به طبابت نپرداخت، همسرش در اواخر دهه ۷۰ درگذشت محل نگهداری دخترش مشخص نیست.
"اوبرشارفورر ماسفلد" در سال 1947 توسط دادگاه عالی مردم در کراکوف به اعدام محکوم شد،این حکم اجرا شد
از سیزده گروه زندانی در آشوویتس ، تنها گروه دوازدهم شورش کرد
اعضای آن تقریبا نیمی از کوره های این خونین ترین اردوگاه تاریخ رایش سوم را تخریب کردند کوره ها هرگز بازسازی نشدند.
ترجمه و زیرنویس: .HAMIDREZA.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.