All language subtitles for Dexter.Resurrection.S01E06.720p.HEVC

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish Download
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam Download
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم می‌کند

‫آنچه در «دکستر» گذشت...

‫با مادرم، پرودنس، آشنا شدی؟

‫من 84 سالمه.

‫نمی‌خوام آخر عمرم رو

‫توی یه اتاق نُقلیِ پر از دکتر بگذرونم.

‫اینا آدم‌های خوبی هستن.

‫اما خویشاوند من نیستن.

‫«از شما صمیمانه جهت شرکت در ضیافت شام

‫با افراد هم‌عقیده، دعوت می‌شود.»

‫این یه مهمونی شام برای قاتل‌های سریالیه.

‫به دیوونه‌خونه خوش اومدی.

‫به سلامتی دوست‌های جدید.

‫به سلامتی دوست‌های جدید.

‫قبل از اینکه از شهر برم، مال من می‌شه.

‫تبریک می‌گم لوول.

‫اومدی صدرِ لیستم.

‫- رایان. ‫- احیانا جایی رو نمی‌شناسی

‫- که بتونه این رو درست کنه؟ ‫- بسپارش به من.

‫این مرد رو می‌شناسی؟

‫الان من مظنونم؟

‫نمی‌شه گفت مظنون نیستی.

‫گفت تمیزکاری صحنه‌ی قتل احتمالی،

‫کاملا بی‌نقص بوده.

‫انگار قاتل، متخصص این کار بوده.

‫یا از یه متخصص یاد گرفته.

‫بده‌ش به من.

‫بذار من برات حملش کنم.

‫بانوی انتقام.

‫تا وقتی که بتونی پابه‌پام بیای، هر سوالی باشه جواب می‌دم.

‫تو فقط متجاوزهای جنسی رو می‌کُشی.

‫اولش این‌طوری شروع شد.

‫اما بین خودمون بمونه، صرفا از قتل لذت می‌برم.

‫911. مورد اضطراری‌تون چیه؟

‫یه آقایی توی خونه‌ی کناری داره جیغ‌وداد می‌کنه.

‫فکر کنم یه دختر می‌خواد بُکُشتش.

‫شنیدم به خودش می‌گفت «بانوی انتقام».

‫وقتی آب قلیایی، قرنیه‌ات رو سوراخ کنه،

‫دیگه کاری که می‌خوام باهات بکنم رو نمی‌بینی.

‫ساعتِ قربانیِ توی هتل.

‫- گند زدم. ‫- دوستِ مشترک‌مون

‫اطمینان حاصل می‌کنه که زمانی که اینجا می‌گذرونی

‫تا جای ممکن راحت و کوتاه باشه.

‫ممنون که یه کاری کردی پلیس‌ها دست از سرم بردارن.

‫دلایل زیادی برای آدم کُشتن دارم،

‫اما توی دلیل زنده موندمی.

[دکستر: رستاخیز]

فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.

‫بس کن.

[گربه‌ها و موش]

‫نمی‌دونم جارو زدن چی داره،

‫ولی واقعا آرامش‌بخش‌ـه.

‫صداش، حس موفقیتی که با

‫جمع و پاک کردن کثیفی بهت دست می‌ده.

‫سلام آقا.

‫اینجا رو تموم کنم، سطل زباله رو خالی می‌کنم.

‫امروز نیازی نیست.

‫همه‌چیز مرتبه؟

‫نه.

‫مادرم.

‫فوت کرده.

‫همون‌طوری که می‌خواست.

‫توی خواب.

‫مرگ بدون دردی داشت.

‫اوه.

‫مرگ سراغ همه‌مون میاد.

‫امروز بعدازظهر می‌خوایم یه ‫مراسم یادبود براش بگیریم.

‫خوش‌حال می‌شم بیای.

‫آره، حتما.

‫برنامه‌ام رو عوض می‌کنم.

‫سلام.

‫همین الان شیفتم تموم شد. ‫داری میای؟

‫ببخشید رفیق. امروز نمی‌رسم.

‫یکی از اعضای خانواده‌ی صاحب خونه‌ام فوت کرده.

‫باشه.

‫به‌نظرت هودی، برای مراسم یادبود لباس مناسبیه؟

‫نه.

‫سیاهه‌ها!

‫خدا خیرت بده.

‫باورت نمی‌شه مردم چه چیزهایی ‫توی هتل جا می‌ذارن.

‫باید اندازه‌ات باشه.

«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::

::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::

‫شیک کردی.

‫آره، نمی‌شه که تو شیک کنی اما من نه.

‫آره، ممنونم اما

‫واقعا نیازی نیست بیای.

‫بابا، فضای مراسم‌های ترحیم خیلی سنگینه.

‫مخصوصا وقتی که تنهایی.

‫منظورت...

‫هانا.

‫بعد از مرگش، هیچ‌وقت انقدر توی عمرم ‫احساس تنهایی نکرده بودم.

‫متاسفم که مجبور شدی تنهایی اینا رو پشت‌سر بذاری.

‫بابابزرگت یه حقه یادم داد.

‫کامل بازش کن.

‫خیلی‌خب.

‫خرگوش... از روش می‌پره.

‫اگه مادرت بود خیلی بهت افتخار می‌کرد.

‫هر دوشون.

‫خرگوش می‌ره زیرش.

‫خرگوش دوباره از روش می‌پره.

‫دو بار می‌پره، چون می‌خواد ‫از دست روباه فرار کنه.

‫و خرگوش...

‫می‌پره توی...

‫سوراخ خرگوشیش.

‫صحیح و سالم.

‫صحیح و سالم.

‫صحیح و سالم.

‫واقعا خوش‌حالم برگشتی.

‫از دست دادنت، اونم برای دو بار...

‫واقعا... سخت بود.

‫دیگه هیچ‌جا نمی‌رم. قول می‌دم.

‫از الان بهت بگم، این خانمی که فوت کرده، پرودنس،

‫خانواده‌ش به‌شدت بهش نزدیک بودن. ‫احتمالا الان حال‌شون خیلی خراب باشه.

‫آره بابا، فکر کنم بدونم مراسم ترحیم چه‌جوریه.

‫آره، فقط خواستم از قبل آماده‌ات کنم.

‫آماده‌ی یه‌عالمه گریه و زاری باش.

‫دکستر!

‫چقدر گریه و زاری.

‫جوی، این پسرمه، هریسون. ‫هریسون، ایشون جوی‌ـه.

‫خیلی از دیدنت خوش‌حالم.

‫ممنون که اومدی دکستر.

‫زخم گلوله‌ات چطوره؟

‫اوه، همه‌چیز در مورد اتفاقی که ‫موقع شکار برای بابات افتاده رو می‌دونم.

‫جوی توی بهبود دردم بهم کمک می‌کنه.

‫متخصص طب سوزنی‌ـه.

‫پس از درمان جایگزین استفاده کردی؟

‫اولش دودل بودم اما واقعا جواب داد.

‫امان از این باباها، نه؟

‫اما راستش رو بخوای، بابام وقتی ببینه ‫هر دوتون اومدید، خیلی خوش‌حال می‌شه.

‫اوه هی، اون چیکه‌ست.

‫از حمله‌ی ذات تاریک جون سالم به‌در برده. ‫البته اون یکی ذات تاریک.

‫سلام. گوشِت به‌نظر بهتر شده.

‫این‌طور که فهمیدم، خانم‌ها عاشق جای زخمن.

‫در رو باز می‌کنی دکستر؟

‫آره، حتما. این هم سم‌ـه. نامزدِ جوی.

‫دستت درد نکنه.

‫چند وقته می‌شناسی‌شون؟

‫عه... چند هفته‌ای می‌شه.

‫ببین، من الان بیش‌تر از سه ماهه که نیویورکم.

‫بعد کلا سه نفر رو می‌شناسم.

‫دکستر!

‫خیلی خوش‌حالم که اومدی.

‫بهت تسلیت می‌گم.

‫مادرم واقعا زندگی زیبایی داشت

‫و ما می‌خوایم این زندگی رو جشن بگیریم.

‫این مراسم برای اینه که به مادرم ادای احترام کنیم

‫و به خوشی ازش یاد کنیم.

‫تا قدردان تمام کسایی که توی زندگیش بودن

‫و دوست‌شون داشت، باشیم.

‫تو باید هریسون باشی.

‫بله. از آشنایی باهاتون خوشوقتم.

‫واقعا... تسلیت می‌گم.

‫امیدوارم ناراحت نشده باشید با بابام اومدم.

‫شوخی می‌کنی؟

‫هیچی بیش‌تر از خوب شدن رابطه‌ی شما دوتا با هم،

‫مادرم رو خوش‌حال نمی‌کرد.

‫می‌تونی پیش بابات بمونی

‫اما بچه‌ها توی آشپزخونه‌ان.

‫دخترم، جوی، دوروبَر رو نشونت می‌ده.

‫باشه. عالیه.

‫اگه می‌خوای ادای احترام کنی، اونجاست.

‫تا حالا بالا سر یه‌عالمه جسد ایستادم

‫اما از مرگ ریتا به بعد، همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم.

‫اوه، وقتی جسد می‌بینی دلت می‌گیره؟

‫بعضی وقت‌ها.

‫رد، باز کن.

‫بله؟

‫رد هم گم شده.

‫باشه.

‫حالا رودروایسی رو بذار کنار و ‫نظر واقعیت رو بگو.

‫سم می‌خواد بهترین دستورالعمل ‫برای شربت سلامتی رو پیدا کنه.

‫واقعا... معلومه قویه.

‫باور کن، میکروبیوتاهای روده‌ات بعدا ازت تشکر می‌کنن.

‫پس داری کسب‌وکار خودت رو راه می‌اندازی. ‫واقعا حیرت‌انگیزه.

‫راستش چهارمین کسب‌وکارشه. ‫سم یه کارآفرین موفق‌ـه.

‫پاییز امسال قراره کارشانسی ارشد مدیریت بازرگانی رو شروع کنه.

‫جوی مشوق اصلیمه.

‫خب، تو چی هریسون؟ ‫الان دانشجویی؟

‫نه، ام... تازه مدرک توسعه آموزشی عمومیم رو گرفتم.

‫الان توی هتل امپایر کار می‌کنم.

‫اوه، چه باکلاس.

‫نه، صرفا پیشخدمتم.

‫هنوز نمی‌دونم می‌خوام در آینده چی کار کنم.

‫هنوز یه‌عالمه وقت داری که تصمیم بگیری.

‫بزرگسالی بدترین دوران زندگی آدمه.

‫آره، کاملا.

‫وقت گربه‌ست.

‫همون‌طور که خیلی‌هاتون می‌دونید،

‫مادرشوهرم عاشق گربه بود.

‫اما بلسینگ به گربه حساسیت داشت،

‫برای همین مادرش از این عشق برای

‫خرید چیزهای گربه‌شکل استفاده کرد.

‫پس از همه‌تون می‌خوایم

‫برای اینکه بدونیم پرودنس براتون چه‌جور شخصیتی بوده،

‫یه گربه رو انتخاب و در موردش صحبت کنید.

‫همچنین،

‫انقدر تعدادشون زیاد شده که دیگه اهتکار حساب می‌شه.

‫اول از همه می‌خوام از

‫قدیمی‌ترین دوستش، ماریاما، دعوت کنم.

‫یه گربه انتخاب کن.

‫اون قدیم‌ها،

‫همه‌چیز رو فراموش می‌کردیم.

‫خیلی وقت‌ها یادم می‌رفت چی رو فراموش کردم.

‫اما پرودنس هیچ‌وقت تولدها رو یادش نمی‌رفت.

‫هر اتفاقی هم که توی زندگی من یا خودش می‌افتاد،

‫همیشه اولین نفر زنگ می‌زد و تبریک می‌گفت.

‫می‌گفت:«

‫خیلی خوش‌شانسم که تو به‌دنیا اومدی».

‫بعد از اینکه خانمم به‌خاطر سرطان فوت کرد، ‫پرودنس وارد زندگیم شد.

‫بهم گفت: «ماروین،

‫شانس مجدد رو باید دودستی قاپید.

‫اهمیتی نداره چطور شانس بهت رو کرده ‫یا اصلا لایقش هستی.

‫فقط بگیرش».

‫دکستر؟ یه گربه انتخاب کن.

‫این اگه سگ بود، الان بهم پارس می‌کرد.

‫من دلم برای...

‫هیچی ندارم که بگم.

‫غذاش تنگ می‌شه.

‫عه...

‫من خیلی پرودنس رو نمی‌شناختم

‫اما بهم گفت

‫فقط دلش می‌خواد دوروبَرش پُر باشه از

‫آدم‌هایی که دوست‌شون داره.

‫کسایی که خودِ واقعیش رو می‌شناختن.

‫ممنون بابت...

‫این صحبت زیبا.

‫ممنون بابت گربه.

‫مادرم...

‫من رو به‌دنیا آورد.

‫جونم رو نجات داد و...

‫الو؟

‫من الان بیرون خونه‌اتم.

‫یعنی فهمیدن کجا زندگی می‌کنم؟

‫فهمیدن واقعا کی هستم؟

‫پریتر حتما داره از آپارتمان رد بهم زنگ می‌زنه.

‫الان خونه نیستم.

‫مشکلی نیست. صبر می‌کنم تا بیای.

‫کِی برمی‌گردی؟

‫هیچ‌وقت.

‫راستش رو بخوای، از وقتی چارلی دزدکی ‫وارد آپارتمانم شد، دیگه برنمی‌گردم اونجا.

‫ناشناس موندنم اولویت داره.

‫شماها خونه و محل کارم رو پیدا کردید، ‫برای همین هر دو رو ترک کردم.

‫الان درک می‌کنی که چرا آدرس جدیدم رو براتون نذاشتم.

‫از ذات تاریک زیرک هم انتظاری جز این نداشتم.

‫می‌خواستم خودم بیام دنبالت

‫اما مطمئنم خودت می‌تونی بیای.

‫هرچه سریع‌تر بیا خونه‌ام.

‫سلام.

‫ممنون.

[هزینه‌های یک سال تحصیلی] ‫[شهریه: 58,370 دلار/خوابگاه: 24,555 دلار]

‫سلام.

‫سلام هریسون، من...

‫ببخشید که مزاحمت شدم، فقط...

‫امشب دوتا شیفت دارم

‫و مامانم هم آنفولانزا گرفتم و

‫می‌خواستم ببینم احیانا می‌تونی...

‫البته، می‌تونم مراقب دانته باشم.

‫مطمئنی؟

‫آره. آره، خیلی خوش‌حال می‌شم.

‫ممنون. توی بدترین شرایط به داد آدم می‌رسی.

‫از سر کار برگشته بودم.

‫تنها توی بار نشسته بودم.

‫اون... میا...

‫اومد و می‌خواست برام یه نوشیدنی بخره.

‫اون اومد سمتت؟

‫باور کنید، منم به‌اندازه‌ی شما غافل‌گیر شدم.

‫احتمالا خودتون متوجه شدید، ‫ظاهرم جوری نیست ک خانم‌ها جذبم بشن.

‫خب، چرا شک نکردی؟

‫انقدر سریع اتفاق افتاد

‫که اصلا وقت نداشتم به چیزی شک کنم.

‫نوشیدنی‌مون رو خوردیم بعدش دعوتم کرد خونه‌اش

‫که آخرین نوشیدنی رو اونجا بخوریم.

‫منم چشم‌بسته قبول کردم.

‫وقتی رفتید داخل آپارتمان چی شد؟

‫من رو بوسید.

‫بهم گفت لباس‌‎هام رو در بیارم ‫و بهم شراب تعارف کرد.

‫گفتم نمی‌خوام و اون...

‫خب، بعدش نمی‌دونم چی شد.

‫احتمالا همون موقع بی‌هوشم کرده.

‫قبل از اینکه خانم لاپیر بهت حمله کنه،

‫تو کاری نکردی؟

‫سعی نکردی باهاش رابطه برقرار کنی؟

‫تنها کاری که کردم، گفت‌وگو بود.

‫بعد از اینکه به‌هوش اومدی چی شد؟

‫وقتی به‌هوش اومدم، دیدم دهنم رو بسته، برهنه‌ام

‫و دست‌وپام رو به یه دستگاه شکنجه عین

‫اتاق قرمز کریسشن گری بسته بود.***

‫یه میز بود که...

‫نمی‌دونم، روش یه‌سری وسیله گذاشته بود.

‫رفتارش چطور بود؟

‫چی؟ عین روانی‌ها.

‫عصبانی بود؟ هیجان داشت؟

‫نه. عین خیار، آروم یه گوشه وایستاده بود.

‫لبخند می‌زد و می‌گفت می‌خواد ‫آب قلیایی بریزه توی چشم‌هام.

‫گفت من می‌شم اولین...

‫قتلم...

‫- توی نیویورک. ‫- صبر کن ببینم.

‫اولین قتلش توی نیویورک؟

‫- آره. ‫- مطمئنی که

‫دقیقا همین رو گفت؟

‫کاملا مطمئنم.

‫یه جوری رفتار می‌کرد انگار...

‫خیلی خوش‌حاله.

‫خانم لاپیر چیزی در مورد

‫تکه‌تکه کردن بدنت نگفت؟

‫قرار بود من رو تکه‌تکه کنه؟

‫جزئیات شهادتش با اتفاقی که

‫برای رایان فاستر افتاد، مطابقت نداره.

‫اتفاقی که ما فکر می‌کنیم افتاده.

‫آقای فاستر توی یه لحظه‌ی پُر از هیجان مُرد.***

‫اونم توی اتاق خودش.

‫میا، مارک رو گول زده برده توی خونه‌اش

‫و قصد داشته به آرامی اونجا شکنجه‌اش کنه.

‫این دو روش کاملا با هم فرق می‌کنن.

‫شاید نقشه میا این بوده که ‫رایان رو بیاره خونه‌اش

‫اما یه مشکلی پیش اومده و ‫مجبور شده بداهه عمل کنه،

‫برای همین با درپوش سیفون توالت زدتش.

‫خیلی هم با هم فرقی ندارن.

‫مارک رو هم با یه جسم سخت زده.

‫فقط یک بار.

‫شاید رایان راحت از پا در نمی‌اومده.

‫هیچ‌کدوم از قربانی‌های میا

‫تکه‌تکه نشده بودن.

‫مثله‌کردن رایان ممکنه یه تصمیم ‫دقیقه نودی بوده باشه.

‫گند زده بوده و مجبور شده ‫گندش رو جمع کنه.

‫وگرنه به‌عنوان یه قاتل داره ‫تکامل پیدا می‌کنه و چیزهای جدید رو امتحان می‌کنه.

‫بانوی انتقام معروف به حمله به ‫متجاوزهای جنسی‌ـه

‫اما مارک اصلا همچین سابقه‌ای نداره.

‫پس مسلما میا داره روشش رو عوض می‌کنه.

‫حتی یه اره هم بین وسایل شکنجه‌اش پیدا نکردیم.

‫نه، اما ساعت رایان فاستر رو پیدا کردیم.

‫پس اینکه به مارک گفته

‫«تو اولین قتلم توی نیویورکی» چی؟

‫ممکنه مارک اشتباه متوجه شده باشه.

‫مارک گفت مطمئنه.

‫آره اما یه جسم سخت به سر مارک خورده

‫و بدجور سرش آسیب دیده.

‫فکر نمی‌کنم بتونیم خیلی به شهادتش اعتماد کنیم.

‫پس ساعت چی؟

‫اگه میا، رایان فاستر رو نکُشته، پس ساعت رو از کجا آورده؟

‫نمی‌دونم.

‫کارآگاه‌ها، چند لحظه فرصت دارید؟

‫یه موردی هست که می‌خوام ‫باهاتون در میون بذارم.

‫فکر نمی‌کنم قاتل رایان فاستر، میا لاپیر باشه.

‫آدم اشتباهی رو گرفتید.

‫همین الان قضیه رو حل کردیم.

‫ادامه بده سروان.

‫همون‌طور که قبلا گفته بودم،

‫پرونده‌ی فاستر، من رو یاد یه ‫قاتل سریالی توی میامی می‌اندازه.

‫شخصی که باهاش کار می‌کردم. ‫قصاب بی هاربر.

‫جیمز دوکس؟

‫نه دقیقا.

‫خب، اف‌بی‌آی اسم قصاب بی هاربر رو

‫روی جیمز دوکس گذاشت.

‫اما همین سال گذشته، اطلاعات جدیدی پیدا کردم

‫که باعث شد به یکی دیگه

‫از همکارهای قدیمم شک کنم.

‫متخصص پزشکی قانونیِ پلیس میامی.

‫دکستر مورگان.

‫وقتی شنیدم که

‫جسد رایان فاستر، نُه تکه شده،

‫که دقیقا همون روش کار قصاب بی هاربرـه،

‫یه حسی بهم گفت کار همون ‫قاتل سریالی اصلی‌ـه.

‫پس فکر می‌کنی این همکار قدیمیت، رایان فاستر رو کُشته؟

‫عه، نه. ام... اون...

‫دکستر موقع مرگ رایان توی کما بوده.

‫- چی؟ ‫- توی یه کلینیک توی بالاایالت.

‫سروان، باید بهتون بگم

‫که درحال حاضر، حرف‌هاتون اصلا منطقی نیست.

‫دکستر یه پسر داره.

‫یه پسر جوان به اسم هریسون مورگان.

‫- پیشخدمتِ هتل... ‫- خودم

‫هریسون مورگان رو می‌شناسم.

‫به‌نظرم هریسون مورگان

‫با استفاده از روش‌هایی که

‫باباش بهش یاد داده، رایان فاستر رو کُشته.

‫بعدش دکستر مورگان، ساعت رایان رو

‫توی خونه‌ی اجاره‌ای میا لاپیر گذاشته ‫تا براش پاپوش درست کنه و پسرش رو تبرئه کنه.

‫این دکستر مورگان چطور تونسته ‫بانوی انتقام رو پیدا کنه

‫تا این نقشه‌ی دقیق رو اجرایی کنه؟

‫ساده‌ست. قصاب بی هاربر معروف بود به

‫پیدا کردن و کُشتن قاتل‌های سریالی دیگه.

‫اما بانوی انتقام رو نکُشته که!

‫درسته، اما...

‫شما دنبال چی هستی سروان باتیستا؟

‫می‌دونم بعد از اف‌بی‌آی، شما قراره

‫با میا لاپیر صحبت کنید.

‫آره، ما و یه‌عالمه واحد قتل دیگه

‫از سرتاسر کشور. ‫خیلی‌ها قراره باهاش صحبت کنن.

‫آره. بذارید منم باهاتون بیام.

‫فقط می‌خوام عکس دکستر رو به میا نشون بدم.

‫اگه دکستر رو بشناسه،

‫می‌فهمم که دارم درست پیش می‌رم.

‫همه ما پلیس‌ها یه پرونده‌ای داریم ‫که همیشه‌ی خدا عذاب‌مون می‌ده.

‫پرونده‌ای که تا حلش نکنیم، نمی‌تونیم بی‌خیالش بشیم.

‫برای من، قصاب بی هاربر همون پرونده‌ست.

‫صبح قراره بریم سراغ خانم لاپیر.

‫می‌تونی بیای و عکست رو هم بیاری.

‫اوه! هیچ‌کس بهم نگفته بود ‫جیمز باند هم قراره بیاد.

‫خیلی خوب تمیزکاری کردی رد.

‫داشتم با دوچرخه توی

‫سنترال پارک می‌گشتم که پریتر بهم زنگ زد.

‫وقت نداشتم لباسم رو عوض کنم، ‫برای همین خیسِ عرقم.

‫چی شده که انقدر فوریه؟

‫معلوم نیست؟

‫واقعا از اتفاقی که برای میا افتاد ناراحتم. دستگیر شده.

‫قلبم رو به درد میاره.

‫همه‌چیز درست می‌شه بچه‌ها.

‫اتفاقی که برای میا افتاد، مایه تاسف‌ـه.

‫اما دلیل نمی‌شه از این زمان باقی‌مونده،

‫در کنار همدیگه لذت نبریم.

‫کسی نوشیدنی نمی‌خواد؟

‫دوست دارم بدونم برای تامین امنیت ما،

‫چه اقداماتی داری انجام می‌دی؟

‫هی، لوول کجاست؟

‫نتونستیم پیداش کنیم.

‫یعنی چی؟

‫ارتباطش رو قطع کرده. ‫چارلی داره بررسی می‌کنه.

‫حالا حالاها باید دنبالش بگرده.

‫خب، از کجا معلوم لوول هم دستگیر نشده باشه؟

‫همه می‌دونن که میا ازش متنفر بود.

‫شاید لوش داده باشه.

‫شاید هم ترسیده و از شهر فرار کرده.

‫خب، لوول اصلا نازک‌نارنجی نیست.

‫با اینکه من خودم اینجا زندگی می‌کنم،

‫به کله‌ام زده از شهر خارج بشم.

‫دقیقا، من به شخصه

‫بعید می‌دونم میا بتونه دهنش رو ببنده.

‫منظورت چیه؟

‫من تحت‌تعقیب‌ترین فرد اف‌بی‌آی هستم ال.

‫ممنون.

‫میا ممکنه از این بدنامیِ من برای ‫معامله باهاشون استفاده کنه.

‫یه نفر حسابی خودش رو دست‌بالا گرفته.

‫همچین کاری نمی‌کنه.

‫قول دادیم زیرآب همدیگه رو نزنیم.

‫خیلی‌خب، قصد توهین ندارم اما راپونزل

‫به‌اندازه جوزا نتونسته خودش رو

‫وارد جریان فرهنگی بکنه.

‫چهارتا کتاب پرفروش از جوزا داریم،

‫فینچر هم داره یه فیلم ازش می‌سازه.

‫دارن با یکی از اعضای خانواده‌ی کالکین ‫صحبت می‌کنن که نقش من رو بازی کنه.

‫خلاصه که، لو دادن اسم من، ‫راه قطعی رسیدن به مصونیت‌ـه.

‫واقعا این‌طور فکر می‌کنی؟

‫این‌طوری بهش نگاه نکرده بودم.

‫آقایون، باید بهتون یادآوری کنم

‫که توی تمامی سطوح قانونی، آشنا دارم.

‫از جمله اف‌بی‌آی.

‫اگه میا چیزی بگه، من قبل از هرکسی خبردار می‌شم.

‫فکر نمی‌کنم میا کاری بکنه که

‫بقیه اعضای گروه رو به خطر بندازه.

‫وقتی انقدر احمقی که گیر پلیس می‌افتی،

‫انقدری هم احمق هستی که خبرچینی کنی.

‫میا قوانین رو می‌دونست. ‫خودش برام توضیح داد.

‫دونستن قوانین

‫و پیروی ازشون، دوتا موضوع کاملا جدان.

‫برای همینه که نباید دختر توی گروه‌مون داشته باشیم.

‫شاید حق با گرت باشه.

‫چقدر با هم هم‌عقیده‌ایم.

‫تا وقتی که میا توی زندانه، هیچ‌کدوم‌مون در امان نیستیم.

‫حتی تو. وقتشه جدا یه کاری بکنی.

‫خودم با تو یه کاری می‌کنم

‫آقای جریان فرهنگی.

‫پریتر قول داده که اینجا یه فضای امنه.

‫شک دارم زیر قولش بزنه، نه؟

‫خوش‌حالم تونستیم قضیه رو حل کنیم.

‫حالا، تا اون موقع،

‫با خودم گفتم اگه یه‌خرده بیش‌تر پول خرج کنم،

‫شاید سختی این دوران استرس‌زا کم‌تر بشه.

‫قول می‌دم تا جلسه‌ی بعدی،

‫همه‌چیز برمی‌گرده به حالت عادی.

‫باید خط رو حفظ کنه.

‫دارن مستقیم به سمت خط می‌رن

‫و گلاتو از همه جلوتره.

‫گلاتو الان جلوش رو می‌گیره.

‫اوه، زود باش!

‫زود باش رفیق!

‫خدایا! بی‌خیال!

‫هی. دوستِ جدید نمی‌خوای؟

‫کاملا با اصول، هم‌خوانی داره.

‫یه پدر و پسر نوجوانش.

ترجمه و زیرنویس توسط اپلیکیشن فیلامینگو

‫گرت با نشانک کتاب اومده توی کتاب‌فروشی؟

‫اوه گرت، داری رقبات رو بررسی می‌کنی.

‫چقدر این بشر مغروره.

‫یه پیام برای اینکه کِی و کجا برن دیدنش؟

‫این‌همه جاسوس‌بازی برای چیه؟

‫... با کی قراره ملاقات داره که مثل دوران جنگ سرد

‫انقدر مخفی‌بازی در میاره؟

‫ممکنه همدستش باشه؟ ‫شاید هم یه قربانی باشه؟

‫خب، هرکسی که هست، قرار نیست ‫پیغام به دستش برسه.

‫بین قاتل‌های سریالی هم

‫به بهترین نقطه رسیدم؟

‫«قاتل ماموریت‌محور»؟

‫چه به‌جا.

‫علی‌رغم ذاتِ تشنه به خونش،

‫قصاب بی هاربر صرفا یه شخص بی‌رحم

‫در شناسایی قربانیانش بود.

‫فرشته‌ی انتقام‌جوی نوین.

‫مامان.

‫باورت نمی‌شه امروز مجبور شدم چی کار کنم.

‫حسابی مدیونتم.

‫استفان به‌خاطر جمعیت بالای مراسم، ‫بهمون شیفت‌های اضافه داده.

‫اگه دوتا شیفت دیگه کار کنم،

‫ساعات کاری لازم برای شرکت توی ‫برنامه رو زودتر از موعد پُر می‌کنم.

‫عالیه.

‫منم داشتم به این فکر می‌کردم ‫که دانشگاه ثبت‌نام کنم.

‫اوه، جدی... جدی می‌گی؟

‫هی، شاید. شاید.

‫آخه...

‫مطمئنی کار کردن توی حوزه‌ی خدمات مشتری ‫مناسبِ توئه؟

‫راستش از هیچی مطمئن نیستم،

‫جز اینکه امشب قراره توی مسابقات

‫بسکتبال خونگی، دانته رو شکست بدم.

‫مطمئن باش من برنده می‌شم.

‫اول تکلیف، بعد بازی.

‫پاستا هم روی گازه.

‫قبل از تخت هم باید اسپری بینیش رو بزنه.

‫هنوز؟ آسمش بهتر نشده؟

‫لعنتی. اصلا بهت نگفتم.

‫توی کمدش، کپک سیاه پیدا کردیم.

‫همین باعث بی‌قراری‌هاش می‌شد.

‫برای همین، ببرش توی اتاق من.

‫تا اتاقش درست نشه، نمی‌تونه اونجا بخوابه.

‫کِی درست می‌کنید؟ - ‫خدا می‌دونه. -

‫صاحب‌خونه تماس‌هام رو جواب نمی‌ده.

‫چه بد.

‫آره، دیروز براش ایمیل فرستادم

‫که بگم تا یکی رو نفرسته اینجا رو درست کنه، ‫پول اجاره رو بهش نمی‌دم.

‫برای همین، امیدوارم بالاخره یه کاری بکنه.

‫چرا نمی‌رید یه جای دیگه؟

‫ای‌کاش می‌شد.

‫باید پول اجاره‌ی ماه اول و آخر و ‫یه پیش‌پرداخت رو داشته باشی.

‫انقدر پول ندارم که جابه‌جا بشم.

‫درسته. ببخشید.

‫تازه، این آپارتمان تحت قانون اجاره‌ی املاکه.

‫نمی‌تونم قیدش رو بزنم. ‫برای همین فعلا اینجا می‌مونم

‫و خداخدا می‌کنم که صاحب‌خونه ‫درست کارش رو انجام بده.

‫نباید همچین کاری کنه...

‫باید برم وگرنه دیرم می‌شه.

‫باشه. - ‫اگه کاری پیش اومد، -

‫بهم پیام بده.

‫دوستت دارم آقا کوچولو.

‫دوستت دارم مامان.

‫اوه پسر.

‫گندش بزنن.

‫کمک می‌خوای سم؟

‫اوه آره، ممنون.

‫گرفتیش؟ - ‫آره، بده. -

‫عالیه.

‫اوه، رفیق.

‫هی، قضیه چیه؟ ‫چرا این‌همه خریدی؟

‫هنوز یه‌عالمه آدم اینجاست.

‫گفتم شاید بازم یخ لازم داشته باشیم.

‫اصلا فریزرمون انقدر جا نداره.

‫آب می‌شه و همه‌جا رو خیس می‌کنه!

‫می‌خواستم کمک کنم. - ‫با درست کردن سیل توی آشپزخونه‌ام؟ -

‫فریزرِ من خالیه‌ها! ‫می‌تونم ببرم‌شون اونجا...

‫نه! بهش گفتم یه بسته یخ.

‫خودش باید درستش کنه.

‫یه نفر توی این خونه ‫کارش رو درست انجام نمی‌ده!

‫چیزی نیست. خودم درستش می‌کنم.

‫سلام.

‫گرت. سلام.

‫به خونه‌ی من خوش اومدی.

‫چرا یادداشتم رو برداشتی رد؟

‫واقعا خجالت‌آوره.

‫دیگه مجبورم بگم. من واقعا طرف‌دارتم.

‫حسابی تحت‌تاثیر افراد گروه قرار گرفتم و...

‫می‌خواستم یه بهونه‌ای پیدا کنم ‫که بهتر باهات آشنا بشم.

‫با خودم گفتم... اگه تصادفی ‫سر راه همدیگه قرار بگیریم، شاید...

‫باید پیش‌بینی می‌کردم.

‫سرزنی؟

‫واقعا جدیده. راحت باش.

‫ممنون.

‫خودم هم شک کرده بودم که کارت، ‫الهام‌گرفته از روش من باشه.

‫فقط نمی‌خواستم خجالت‌زده‌ات کنم.

‫خیلی لطف داری.

‫هی، نوشیدنی‌ای چیزی می‌خوای؟

‫چرا که نه.

‫قبلا هم این اتفاق توی گروه افتاده، می‌دونی؟

‫خودم باید این بار رو به دوش بکشم.

‫جوزا توی این صنعت، یه نماده.

‫آره واقعا.

‫وقتی هرجا می‌ری، باهوش‌ترین فرد جمع باشی،

‫به توجه‌ها عادت می‌کنی.

‫این دورهمی‌های پریتر به‌عنوان یه راه ‫برای رسیدن به من، شروع شدن.

‫فکر می‌کردم صرفا دوست داره ‫آدم‌ها رو دور هم جمع کنه.

‫این بهونه‌اشه.

‫هنوز ازت یه یادگاری خاص نخواسته؟

‫نه.

‫هوم. برای عکس‌های پیش‌نمایش، ‫دو برابر بهم پول می‌ده.

‫لحظه‌ی قبل از قتل.

‫وقتی قربانی می‌دونه قراره بمیره.

‫به پریتر بگو آخرین عکس رو نشونت بده.

‫یه پدر و پسر نوجوانش.

‫یکی از بهترین کارهامه.

‫یه سوال.

‫اون یادداشت برای کی بود؟

‫برای من.

‫این یه‌جور ادای احترام به زودیاک‌ـه؟

‫برای مردم سرنخ به‌جا می‌ذاری ‫که بعدا رمزگشاییش کنن؟

‫زودیاک واقعا آماتور بود.

‫هه. فکر می‌کردم طرف‌دارش باشی.

‫آره، به‌خاطر مسائل ستاره‌شناسی و...

‫مگه خودت اسم جوزا رو ابداع نکردی؟

‫اون اسم، من رو انتخاب کرد.

‫هیچ ربطی به کس دیگه‌ای نداشت.

‫یه سوال دیگه هم داشتم.

‫چرا دوتا دوتا می‌کُشی؟

‫این موهبت منه.

‫می‌گن تنها وارد این دنیا می‌شیم

‫و تنها هم از دنیا می‌ریم.

‫اما مُردن در کنار یکی دیگه، ‫نشون‌دهنده‌ی یه پیوند صمیمیه.

‫اون پدر، هیچ‌وقت به‌اندازه‌ی چند لحظه ‫قبل از مرگ، پسرش رو دوست نداشت.

‫وای.

‫واقعا باهوشی.

‫نفر اول دوره‌ی کارشناسی، ‫نفر اول منسا،

‫نفر اول دوره‌ی کارشانسی ارشد ‫و حالا نفر اول

‫توی لیست قاتل‌های سریالی اف‌بی‌آی.

‫البته فعلا.

‫رد، تو در بهترین حالت نفر دوم باشی.

‫به سلامتی دیدن قهرمان‌هات.

‫حالا کی اوله؟

‫امکان نداره بتونی.

‫من دو برابر توام. اوه!

‫خیلی‌خب. شانسی زدی.

‫هی، هی، هی، رفیق.

‫هی، بشین. فعلا... فعلا استراحت می‌کنیم، باشه؟

‫فعلا... حالت خوب می‌شه.

‫می‌رم دستگاه رو بیارم. ‫می‌رم دستگاه رو بیارم. خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب. چیزی نیست. ‫چیزی نیست، چیزی نیست.

‫بیا جلو لطفا. خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب، خودشه. خوبه؟ ‫آروم نفس بکش.

‫«نینجاهات شکست خوردن شریدر!

‫که این‌طور.

‫اونا نیروهای خوبی بودن. بهترین نیروهام بودن.

‫می‌بینم که اثرشون رو به‌جا گذاشتن.»

‫شب بخیر رفیق.

‫السا هست؟

‫اوه، رفته سر کار. شما؟

‫هنوز اجاره‌ش رو پرداخت نکرده.

‫اینجا که خیریه نیست.

‫تا وقتی که اون کپک...

‫توی اتاق دانته رو درست نکنی، اجاره رو نمی‌ده.

‫تو کدوم خری هستی؟ ‫دوست‌پسرشی؟

‫تو هم اینجا زندگی می‌کنی؟

‫نه، نه. من دوستشم.

‫خب، من برای مستاجری که اجاره‌ش رو نمی‌ده،

‫هیچی درست نمی‌کنم.

‫بی‌خیال رفیق. ‫صرفا نگران پسرشه.

‫اگه انقدر نگرانه، می‌تونه بره یه جای دیگه.

‫خب، اصلا منصفانه نیست.

‫فقط ازت می‌خوام به وظیفه‌ات عمل کنی

‫و از شر اون کپک‌ها خلاص بشی.

‫هرموقع صلاح بدونم، انجامش می‌دم.

‫این اصلا جواب خوبی نیست!

‫یه بچه اینجاست که روزبه‌روز داره مریض‌تر می‌شه.

‫همین امشب دوباره حمله‌ی آسم بهش دست داد.

‫می‌خوای مسئولیت بدتر شدنش بیفته گردن تو؟

‫از نظر من السا مادر بدیه.

‫اجاره‌ش رو نمی‌ده، از بچه‌ش مراقبت نمی‌کنه.

‫بهش بگو یه‌خرده مسئولیت‌پذ...

‫چشمم!

‫ای مادرجنده!

‫چی کار کردی؟ ‫کصکش عوضی!

‫عقب‌مونده‌ای چیزی هستی؟

‫به السا بگو اجاره‌ش رو بده

‫وگرنه از راه‌های دیگه اقدام می‌کنم.

‫افتاد؟

‫امان از این بی‌سروپاها.

‫انگار اون بالا داره بهشون خوش می‌گذره.

‫به منم این پایین داره خوش می‌گذره.

‫این منظره‌ایه که باهاش راحتم.

‫رد. رد؟

‫رد؟ - ‫می‌دونی چیه؟ -

‫امشب دیگه نمی‌خوام صحبت‌های گرت رو بشنوم.

‫خواهش می‌کنم لیست تحت‌تعقیب‌های اف‌بی‌آی.

‫دکستر؟

‫می‌شه صحبت کنیم؟

‫یه‌لحظه.

‫اوه، گندش بزنن.

‫ببخشید. دست‌شویی بودم.

‫اومدی بازم یخ ببری؟

‫اومدم معذرت‌خواهی کنم.

‫خیلی ناراحتم که سرت داد زدم.

‫واقعا بی‌رحمانه بود.

‫مشکلی نیست. مادرت فوت کرده.

‫درک می‌کنم الان حالت خوب نباشه.

‫آره، اما... فقط این نیست.

‫مادرم فراتر از...

‫کارهایی بود که برام کرد.

‫راهنمای زندگیم بود.

‫تا حالا همچین کسی توی زندگیت داشتی؟

‫اون بالا که گفتم مادرم جونم رو نجات داد...

‫واقعا جدی گفتم.

‫سعی می‌کردم در موردش صحبت نکنم...

‫حتی بهش فکر نکنم اما امروز...

‫دیگه نتونستم.

‫وقتی بچه بودم،

‫سرباز جبهه‌ی متحد انقلابی بودم.

‫خودم نمی‌خواستم.

‫یه شب چند نفر اومدن خونه‌ام.

‫کُتکم زدن، چیزخورم کردن...

‫و مجبورم کردن کارهای وحشتناکی بکنم.

‫حتی یه نفر رو کُشتم.

‫می‌تونی تصور کنی؟

‫خدایا، نه.

‫اما داستانم منحصربه‌فرد نبود.

‫چند صد بچه‌ی دیگه توی سیرالئون بودن

‫که همین داستان رو تجربه کردن.

‫اما اون بچه‌ها...

‫پرودنس رو نداشتن.

‫مادرم دنبالم گشت و توی روز تولدم،

‫پیدام کرد و نجاتم داد.

‫بعدش من رو آورد آمریکا

‫تا زندگیم رو از نو شروع کنم.

‫فکر می‌کردم لایقش نیستم.

‫مدت زیادی باهاش مبارزه می‌کردم.

‫اما به‌نحوی...

‫من رو دوباره سرپا کرد.

‫اصلا نمی‌دونستم.

‫چطور بدون قدرت اون می‌تونم دوام بیارم؟

‫بدون راهنمایی‌هاش؟

‫نمی‌دونم...

‫چطور ادامه بدم.

‫قبلا چطور ادامه می‌دادی؟

‫چی بهت گفته بود؟

‫بهم گفته بود گذشته رو پشت‌سر بذارم.

‫فقط رو به جلو برم.

‫و هیچ‌وقت...

‫هرگز تاریکی رو...

‫وارد خونه‌ام نکنم.

‫برای اینکه زنده بمونی، ‫باید تاریکی رو از زندگیت جدا کنی.

‫همیشه.

‫باید بیش‌تر مراقب باشم.

‫نذارم هریسون قاطی این دنیا بشه.

‫فکر کنم امروز خیلی روم تاثیر گذاشته. ‫سرم...

‫ژلوفن نداری؟

‫توی کابینت داروهاست.

‫خیلی‌خب.

‫من برات میارم.

‫آخه کدوم صاحب‌خونه‌ی شلخته‌ای

‫پرده رو این‌طوری نصب کرده؟

‫درست شد.

‫معذرت می‌خوام که...

‫اتفاقات ناگوار دوران کودکیم رو بهت گفتم.

‫امیدوارم نترسونده باشمت.

‫نه.

‫تو آدم خوب و آرومی هستی دکستر.

‫این رو به جسدی که توی وانِ حموممه بگو.

‫ممنون که گوش کردی.

‫بهتره برگردم بالا.

‫از دوست جدیدت، بلسینگ، خوشم میاد.

‫باهوشه.

‫مخصوصا اونجا که گفت

‫به قدرت و راهنمایی مادرش نیاز داره.

‫آره. به‌نظر میاد هر دومون پدر و مادرهایی داشتیم

‫که ذاتِ واقعیِ بچه‌هاشون رو می‌دیدن...

‫و بهشون کمک کردن بهترین نسخه‌ی خودشون بشن.

‫تو این فرصت رو با هریسون داری.

‫خوب می‌دونم هریسون چی نیاز نداره.

‫وقتشه بفهمیم چی کار می‌کنه.

‫همه‌چیز مرتبه؟

‫دوباره اتفاق افتاد.

‫می‌خواستم به السا کمک کنم و

‫صاحب‌خونه‌ی کثافتش رو سر عقل بیارم،

‫اما اصلا گوش نمی‌کرد،

‫برای همین... من...

‫چی؟

‫دیدمش.

‫اینکه می‌کُشمش رو.

‫درست مثل قضیه رایان.

‫انجامش دادی؟

‫نه.

‫اما توی سرم انجامش دادم.

‫حسش... واقعی بود.

‫طبیعی.

‫نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم یا کجا...

‫اصلا نمی‌دونم به چه دردی می‌خورم و من...

‫بس کن.

‫به گذشته فکر نکن.

‫می‌خواستی بهش آسیب بزنی؟

‫آره.

‫وسوسه شدی اما سرکوبش کردی.

‫این، نیاز به انجامِ کارِ درست بود.

‫می‌دونی این شبیه کیه؟

‫عمه دبت.

‫اونم خوب درست و غلط رو تشخیص می‌داد

‫ولی زود جوش می‌آورد.

‫تو هیچ مشکلی نداری.

‫نه، من اصلا مثل دب نیستم.

‫اون آدم داغونی نبود.

‫اوه، دب یه‌عالمه اشتباه کرده بود.

‫اشتباه‌های بزرگ.

‫اما هیچ‌وقت اجازه نداد اون اشتباه‌ها ‫جلوی انجام کارِ خوب و درست رو بگیرن.

‫به بقیه هم کمک می‌کرد کارهای خوب بکنن.

‫صرف اینکه زود جوش میاری،

‫به این معنا نیست که هیولایی. ‫اتفاقا نشون می‌ده انسانی.

‫واقعا نمی‌دونم.

‫من می‌دونم.

‫از این حس عدالت مورگانیت استفاده می‌کنی

‫برای اینکه... اوضاع رو بهتر کنی.

‫مسیرِ خودت رو پیدا کن.

‫منم کنارتم که کمکت کنم.

‫شانس مجدد رو باید دودستی قاپید.

‫بله؟

‫پریتر برات یه غافل‌گیری داره.

‫چه غاقل‌گیری‌ای؟

‫غافل‌گیری، آدم رو غافل‌گیر می‌کنه دیگه.

‫دو ساعت دیگه بیا اسکله 6.

‫یادگاری‌ها و ابزارت رو هم بیار.

‫خیلی‌خب، من اگه جای تو بودم ‫الکی امیدوار نمی‌شدم.

‫تا الان بانوی انتقام، نه جواب اف‌بی‌آی رو داده

‫و نه جواب هیچ‌کدوم از افسرهایی که اومدن.

‫واقعا آدم سرسختی‌ـه.

‫مطمئنم وقتی حرف‌های من رو بشنوه،

‫علاقه‌مند به صحبت می‌شه.

‫شاید. تا الان که چیزی نگفته.

‫خب، حدسم اینه من تنها کسی هستم

‫که می‌تونه اون رو تبرئه کنه.

‫

‫همین‌جا بمونید.

‫- گندش بزنن. ‫- من اینجا نمی‌مونم.

‫بیارش پایین، زود باش.

‫آروم، آروم.

‫ببخشید خانم.

‫مُرده جناب زندان‌بان.

‫متاسفم قربان.

‫جسد قاتل سریالی، معروف به بانوی انتقام،

‫امروز صبح در سلولش در زندان پیدا شد.

‫علت مرگ، حلق‌آویز کردن خود بود.

‫پس ظاهرا مردهای نیویورک می‌تونن

‫امشب با خیال راحت بخوابن.

‫در ادامه، ما...

‫میا مُرده.

‫ممکنه واقعا خودکُشی کرده باشه؟

‫یا شاید هشدر جوزا رو جدی گرفتن ‫و ترتیبش رو دادن.

‫قبل از اینکه پریتر و گروه رو ‫به خطر بندازه، ساکتش کردن.

‫منظورشون از جنگ یا گریز اینه؟

‫اگه اون حرومی‌ها، دستور قتل میا رو داده باشن،

‫خیلی راحت با تو هم همین کار رو می‌کنن.

‫هی! قراره سوار چرخ‌بال بشیم!

‫یوهو!

‫با خودم گفتم تنوع خوبی باشه.

‫منتظریم گرت بیاد.

‫لوول غیب شده، میا مُرده

‫و گرت هم تبدیل به یه کیسه خاکستر ‫توی کوره‌ی موردعلاقه‌ام شده.

‫تا سروکله‌ی من پیدا شده، این قاتل‌های سریالی،

‫دونه‌دونه عین پشه داره کُشته می‌شن.

‫آخرش می‌فهمن کار منه.

‫اول شما.

‫از پرواز که نمی‌ترسی رد؟

‫قربان، برج مراقبت اجازه پرواز داده.

‫خبری نشد؟

‫دو دقیقه صبر کن.

‫این دیگه کدوم خریه؟

«زیرنویـس از: سـپهـر» ::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::

‫یا خودِ خدا. جوزا.

‫چطور فکرش رو نکرده بودم؟

‫- اوه. ‫- من اومدم.

‫می‌تونیم بریم.

‫برو بریم.

‫قاتل‌های جوزا.

‫دوقلو هستن.

‫گندش بزنن.

فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید filamingo.official

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.