All language subtitles for Mulan_2020_BRRip_Persian_Subtitle

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

مولان 2020 کارگردان: نیکی کارو

مترجم .: امیرحسین لطفی :. @am_lotfi

‫داستان های زیادی درباره .جنگجوی بزرگ، "مولان" وجود داشته

‫اما نیاکانان، این داستان از منه.

‫ایناهاش.

یه جوانه تازه، تماماً سبز

.که از تیغ شمشیر خبر نداره

‫اگه همچین دختری داشتین...

‫که نیروی چی اون، انرژی نامحدود زندگی...

‫در تمام احساساتش جریان داره...

‫بهش می گفتین که فقط یه پسر میتونه از چی بهره ببره؟

‫که یه دختر باعث بی آبرویی، شرمندگی و تبعید میشه؟

.نیاکانان، من نتونستم بگم

‫از این طرف.

‫این آخریشه.

‫آروم.

‫مولان! مرغ رو ول کن!

‫خودش برمیگرده!

‫نه!

‫بهم بگو خواهرت باعثش نیست.

‫مولان!

‫خودتو کنترل کن!

‫مولان! خوب گوش کن.

‫نه!

‫مولان، چه اتفاقی افتاد وقتی از سقف افتادی؟

‫انگار مثل یه پرنده بودی.

‫نترس.

‫یه عنکبوت داره روی سرت راه میره.

‫می دونی من از عنکبوت ها می‌ترسم.

‫این یکی از حقه هات نیست، مگه نه، مولان؟

‫نگران نباش، اگه تکون نخوری...

.لِهش میکنم

‫به خاطر اینه که دارم تلاش میکنم از مولان محافظت کنم

.که این حرفو میزنم

‫مولان جوونه.

‫تازه داره یاد می‌گیره چطور خودشو کنترل کنه.

‫داری براش بهانه میاری.

‫فراموش کردی، مولانه یه دختره، نه یه پسر.

‫یه دختر با ازدواجش باعث افتخار میشه.

‫هر مردی از خداش باشه که .با هر کدوم از دخترامون ازدواج کنه

‫از جمله مولان.

‫من ازت می پرسم، کدوم مردی میاد با دختری که

‫بالای سقف ها بازی میکنه و مرغ هارو دنبال میکنه ازدواج میکنه؟

‫"شیو" باعث دردسر نمیشه.

.همسریاب براش یه شوهر خوب پیدا میکنه

‫من نگران مولانم.

‫صداش میکنن جادوگر.

‫وقتشه باهاش صحبت کنی.

‫می دونی چرا ققنوس جلوی

‫ورودی معبدمون می‌شینه؟

.اون فرستاده نیاکانان مون هست

‫ولی من شکستمش.

بعضی ها میگن ققنوس ...توسط شعله آتیش از بین میره

.و دوباره به وجود میاد

‫فکر کنم با یه بال شکسته هم نجات پیدا کنه.

‫نیروی چی‌ـت قویه، مولان.

‫اما چی برای جنگجوهاست...

‫نه دخترا.

‫به زودی، تو یه زن جوون میشی...

‫و وقتش فرا میرسه که...

‫استعدادت رو پنهان کنی.

‫یا...

‫صداش رو خاموش کنی.

‫من اینو میگم که ازت محافظت کنم.

‫این وظیفه منه.

‫وظیفه تو اینه که باعث افتخار خانواده بشی.

‫فکر می کنی بتونی از پس این کار بر بیای؟

مولان

جاده ابریشم، شمال غربی چین

‫"روران" ها؟ امکان نداره.

‫دروازه ها رو ببندین!

‫فرمانده شون رو بکشین!

‫اون خیلی قویه!

.تو. تو میتونی

شهر شاهنشاهی، چین مرکزی

‫اعلیحضرت...

...شش تا از پادگان های شمالی‌مون در جاده ابریشم

.در یه حمله هماهنگ شده سقوط کردن

.همه تجارت ها مختل شده

‫اگه اجازه بدیم این وضع ادامه پیدا کنه،

‫میتونه باعث سقوط پادشاهی بشه.

‫و شهروند های من؟

‫قتل عام شدن.

‫این سربازه تنها کسیه که زنده مونده.

‫می ترسم حمله های دیگه ای در پیش باشه.

‫کی مسبب حمله ست؟

‫"روران" ها، اعلیحضرت.

‫رهبرشون به اسم "بوری خان" شناخته میشه.

‫من بوری خان رو کشتم.

‫این یکی پسرشه.

‫اون قبیله ها رو متحد

.و ارتش روران رو احیا کرد

،اگه امکانش هست .اعلیحضرت

‫می تونی صحبت کنی.

‫بوری خان در کنار یک زن میجنگه.

‫نیروی چی اون غیر قابل وصفه.

‫جایی برای جادوگرا تو این پادشاهی نیست.

‫استفاده از نیروی چی

.به شکل مخرب ممنوعه

و با اینحال، مهارت های اون هست که

.ارتش روران رو به سمت پیروزی هدایت میکنه

اون یه سری نیروی جنگجویان سایه رو آموزش داده

.تا بوری خان رو کمک کنن

‫ما از جادوی تاریک نمی‌ترسیم.

‫ما این ارتش روران و جادوگرش رو نابود می‌کنیم.

.حکم من اینه

‫ما یه ارتش قدرتمند می سازیم.

‫هر خانواده باید یک مرد رو واسه جنگ بفرسته.

‫ما از مردم عزیزمون محافظت می‌کنیم...

.و این آدمکش هارو سخت شکست میدیم

.ارتش امپراتوری" رو اعزام کنین"

.خاندان پادشاهی مورد تهدید قرار نمی‌گیره

‫خب، خبرهایی داری.

‫امپراتور ارتشش رو برای

‫دفاع از جاده ابریشم می‌فرسته.

‫خوبه.

ما هر پادگان رو شکست میدیم

.تا ارتش امپراتوری به زانو در بیاد

...و بعدش

.شهر امپراتوری خالی میمونه

‫امپراطور واسه منه تا بکشمش.

‫نشون دادی مفید هستی، جادوگر.

‫جادوگر نه.

‫جنگجو.

‫می تونم قبل اینکه پلک بزنی تیکه تیکه ات کنم.

‫اما این کارو نمیکنی.

‫یادت باشه چی میخوای...

.یه جایی که قدرت هات مورد تحقیر نباشن

‫جایی که تو رو به خاطر .چیزی که هستی بپذیرن

‫بدون من به چیزی که میخوای نمیرسی.

وقتی تو رو توی یه بیابون بی آب و علف پیدا کردم

...تنهایی آواره بودی

‫تبعید شده بودی.

.یه سگ خوار

‫وقتی رو تخت بشینم، اون سگ هم خونه ای داره.

‫ما چیزی رو که شروع کردیم رو تموم می کنیم.

‫و تو مطمئن میشی که

‫هیچ چیزی و هیچکسی سر راهم قرار نمی‌گیره.

باد سیاه" و من در کنار"

.دو تا خرگوش که می دویدن سواری کردیم

‫فکر کنم یکیشون نر و یکیش ماده بود.

،اما می دونی نمی تونی مطمئن باشی

.وقتی اونقدر سریع میدوئن

‫وقتی فردا رفتم اسب سواری، .سعی میکنم دوباره پیداشون کنم

‫شاید هنوزم اونجا باشن.

‫ما خبر های خوبی داریم.

.همسریاب برات یه همسر فرخنده پیدا کرد

‫آره، مولان. تصمیمش گرفته شد.

‫بیا بشین.

‫این به خاطر صلاح خانواده ست.

‫آره.

‫همینطوره.

‫من باعث افتخارمون میشم.

من واقعاً خوشبختم که در حضور

.چنین زن های دلربایی هستم

هیچ شکی ندارم که امروز ..."روز خیلی مهمی برای "هوا

.ولش کن .باید سر وقت برسیم

‫دارم از گشنگی می‌میرم.

‫قبلاً بهت گفتم که نمیتونی غذا بخوری.

‫آرایشت خراب میشه.

شدیدترین طوفان زمستونی هم .نمی‌تونه این آرایش رو خراب کنه

‫شیو، صورتمو نگاه کن. چه حسی دارم؟

‫نمی دونم.

‫دقیقاً.

‫این چهره غمگین منه. .این چهره کنجکاو منه

‫و حالا گیج هستم.

‫آرام.

‫خونسرد.

‫برازنده.

‫لطیف.

‫با وقار.

‫با نزاکت.

‫این ها خصوصیت هایی هست که...

‫ما در یک همسر خوب می‌ بینیم.

‫این ها خصوصیت هایی هست که...

‫ما در مولان می بینیم.

‫وقتی یه همسر به شوهرش خدمت میکنه...

‫باید ساکت باشه.

‫باید...

‫نامرئی باشه.

‫باید...

‫چیزی شده؟

.نه، خانم همسریاب .ممنون

‫درستش اینه که قوری

‫وسط میز قرار بگیره.

‫بله، متوجه ام.

‫اما فکر کنم قوری باید همینجا باقی بمونه.

‫قوری رو بزار سر جاش.

‫دختر!

.بی احترامی به خانواده هوا

‫نتونستن یه دختر خوب بزرگ کنن.

‫شهروندان.

‫شهروندان، از طرف مهاجمان شمالی به ما حمله شده.

‫سرزمینمون در حال جنگه.

‫به دستور اعلیحضرت شاهنشاهی،

‫پسر آسمان...

‫هر خانواده باید .یک مرد رو برای نبرد بفرسته

‫یک مرد از طرف هر خانواده.

‫خانواده وانگ.

‫خانواده چین.

.خانواده دو

‫خانواده هوا.

‫من "هوا ژو" هستم.

‫من در آخرین نبرد مقابل مهاجمان شمالی

‫به ارتش شاهنشاهی خدمت کردم.

‫پسر بزرگ برای جنگیدن نداری؟

‫خدا بهم دو تا دختر داده.

‫خودم می‌جنگم.

‫نه.

‫فقط بیشتر تحقیرش میکنی.

‫حالت خوبه؟ می تونم کمکت کنم؟

‫نه.

‫خانواده لیو.

.خانواده وِی

‫تو یه قهرمان جنگی هستی.

‫همین الانش هم فداکاری های بزرگی کردی.

‫داری میگی که...

‫خانواده ما با حکم شاهنشاهی موافقت نکنه؟

‫اما چطور میتونی بجنگی...

‫من پدر خانواده هستم.

‫جایگاه من اینه که باعث افتخار

‫خانواده مون در میدان نبرد بشم.

!تو دختر خانواده ای

‫جایگاهت رو یاد بگیر.

‫ما باید قوی باشیم.

‫این دفعه، اون برنمی‌گرده.

.زیباست

‫ابزار زیبایی...

‫برای کار وحشتناکیه.

‫ققنوس.

یادت میاد؟

‫قبلاً در نبرد همراهم بود،

‫و الان هم همراهیم میکنه.

‫و به نیکانان مون میگه که من وفادار...

‫شجاع، و راستگو بودم.

‫کاش منم به اندازه تو شجاع بودم.

‫شجاعت بدون ترس وجود نداره.

‫اما، پدر...

‫باید شجاع باشی، مولان.

به خاطر مادرت

‫و خواهرت.

.به خاطر من

‫این وظیفه منه که بجنگم.

‫افتخارم اینه که خودمو .برای امپراطور فدا کنم

‫اگه من پسرت بودم، تو مجبور نبودی.

‫این چیزی رو در زندگیم تغییر نمیده.

‫باید استراحت کنیم.

‫صبح حرکت میکنم.

‫"وفادار، شجاع، و راستگو"

‫شمشیرم!

‫زره ام! نیست!

‫کی همچین کاری کرده؟

‫طومار خدمت اجباری.

‫کار مولانه.

‫باید جلوش رو بگیری.

‫مهاجمان شمالی می‌کشنش!

‫اگه دروغش رو برملا کنم، .مردم خودمون می‌کشنش

،نیاکانان ...ققنوس مقدس

،نگهبان اجدادی ...التماست میکنم

‫مراقب دخترم مولان باشین.

‫اون مرتکب اشتباه بزرگی شده.

‫خیلی دیر بهش یاد دادم جایگاهش رو بدونه.

‫من اونو به حال خودش گذاشتم.

‫اون از خطرات دنیا چیزی نمی‌دونه.

‫از مرد ها.

‫و شیاطین جنگ.

‫و حالا اون در خطر بزرگیه.

...خواهش میکنم، ققنوس مقدس

‫ازش محافظت کن.

‫آخرین سیب مون.

‫تو بیش تر از من بهش احتیاج داری.

‫باید تا الان می رسیدیم.

‫فکر میکنی گم شدیم؟

‫ققنوس.

‫مردانی از تمام قلمرو پادشاهی جمع شده بودن.

.براش مثله قبیله ای بیگانه و وحشی بودن

،برای پنهان شدن در میان اون ها .اون میدونست که باید یکی از اونا بشه

‫من "کریکِت" ام.

.مادرم میگه من در ماه خجسته ای به دنیا اومدم

.برای همین مادرم میگه که خوش شانسی میارم

‫آخ.

‫کمک میخوای، مرد کوچولو؟

‫یه بار دیگه بهم توهین کنی،

‫مزه تیغ شمشیرم رو می‌چشی.

‫- شمشیرت رو بیار پایین. ‫- وگرنه؟

‫من افسر فرمانده‌ تون هستم.

‫جنگیدن اینجا تحمل نمیشه، فهمیدین؟

‫بله، فرمانده.

‫حرف بزن، سرباز.

‫بله، فرمانده.

‫اسمت چیه؟

‫"هوا جون"، فرمانده.

‫این شمشیر خانوادته؟

‫متعلق به پدرمه، "هوا ژو".

‫به صف شین.

‫شرمنده، "لینگ"!

‫"یائو"، پسش بده! اصلا خنده نداره!

‫"پو"، بگیر!

‫بهتون گفتم برای دوش گرفتن به صف شین.

‫- دوش بگیریم؟ ‫- دوش بگیرین.

‫شماها بو میدین.

‫و من یه داوطلب برای

‫- نگهبانی شب میخوام. ‫- من!

‫یعنی، من داوطلب میشم، قربان.

‫دزدی.

‫مجازات، مرگ.

‫فرار کردن. مجازات، مرگ.

‫آوردن زنان به کمپ

‫یا همنشینی با زنان به هر نحوی.

‫مجازات، مرگ.

‫عدم صداقت. ‫مجازات...

‫اخراج، بی آبرویی.

‫بی آبرویی برای شما، ‫بی آبرویی برای خانوادتون...

‫بی آبرویی برای روستاتون، ‫بی آبرویی برای کشورتون.

‫ما قراره از تک تک شماها

‫یک مرد بسازیم.

‫آخ.

!شلیک

‫فقط قوی ترین فرد به قله میرسه.

.و به تمام تواناییتون نیاز داره

‫بازوتون رو صاف کنین.

‫بالا نگشون دارین. تا شونه تون.

‫ذهن تون رو قوی نگه دارین.

‫توقف نکنین.

‫داره گریه میکنه؟

!شلیک

!شلیک

‫پسش بده!

‫"لانگوِی"!

‫به سربازخانه فوراً گزارش بده.

‫فوراً.

‫عدم صداقت. ‫مجازات، اخراج.

‫بی آبرویی.

‫ما 28 روز پیش ازدواج کردیم.

‫اسمش "لی لی" ئه.

‫پوستش مثل شیر سفیده.

‫انگشتاتش مثل ریشه پیاز سبز لطیفه.

‫لینگ رمانتیکه!

‫چشماش مثل قطرات شبنم صبحگاهیه...

‫من دوست دارم زنم خوش سر و سینه باشه.

‫با باسن پهن و قوی.

‫من بوس کردن لب زنان .به رنگ قرمز آلبالویی رو دوست دارم

‫من برام مهم نیست چه شکلی باشه.

‫- موافقم. ‫- من آشپزیش برام مهمه.

‫بهمون بگو، هوا جون.

‫زن ایده آلت چه جوریه؟

‫زن ایده آل من شجاعه.

‫- یه زن شجاع؟ ‫- آره.

‫و طبع شوخی داشته باشه.

‫- همچنین باهوش باشه. ‫- باهوش.

‫خب، چه شکلی باشه؟

‫این مهم نیست.

‫شجاع، بامزه، باهوش.

‫هوا جون ویژگی های یه زنو نمیگه...

‫ویژگی های منو میگه.

‫تو اینطوری نیستی، یائو. ‫قطعاً اینطوری نیستی.

‫تو نه.

‫تو نه.

‫هوا جون.

‫نزار اذیتت کنن.

‫مخصوصاً اون یائوی الاغ.

‫ازدواج کردی؟ می تونم بپرسم؟

‫نه.

‫یعنی، آره. کردم.

‫تقریباً.

‫قسمت نبود.

‫خوش به حالت.

‫منظورم اینه که، کِی یاد می‌گیری

‫با یه زن چطور صحبت کنی...

‫چه برسه به اینکه باهاش ازدواج کنی؟

‫باهاش طوری حرف بزن که .الان داری با من حرف میزنی

‫آره، ای کاش به همین سادگی بود.

‫اگه ازم خوشش نیاد چی؟

‫خوشش میاد.

‫منظورم اینه که، ‫فکر کنم خوشش بیاد، میدونی؟

‫هیچ وقت زنان رو نمی شناسی.

‫واقعاً باید بیخیال نگهبانی بشی

‫و یه دوش بگیری.

‫بو میدی، دوست من.

‫ای احمق.

.حالا همه دیدن

‫باید نیروی چی‌ـت رو مخفی کنی!

‫هوا جون!

‫کی فکرشو میکرد؟

‫عجب چیزی بود!

‫بد بویی میدی، سرباز.

‫شده یه بار دوش بگیری؟

‫بوی بدی میدی.

‫هوا جون.

‫خوشحالم پیدات کردم.

‫می بینم که بالاخره داری خودتو تمیز میکنی.

‫گردان پنجم ازت تشکر میکنه.

‫اومدم اینجا تنها باشم.

‫امروز قضیه چی بود؟

‫باورنکردنی بود.

‫- نمیخوام راجع بهش صحبت کنم. ‫- چرا نه؟

‫باور نمی‌کنم تمام این مدت

‫داشتی مهارتت رو قایم می‌کردی.

‫دیگه چه چیزی رو قایم کردی؟

‫هیچی.

‫تنهام بزار.

‫هوا جون، ما شروعی بدی داشتیم.

‫می تونیم با هم دوست باشیم؟

‫من دوستت نیستم.

‫خیله خب.

‫اما تو با من برابری.

‫ما کنار هم در مقابل دشمنی مشترک می‌جنگیم.

‫من هر کاری از دستم بر بیاد .میکنم تا از بقیه محافظت کنم

‫تو می تونی پشتت رو به من بکنی...

‫اما وقتی زمانش برسه، ‫به اونا پشت نکن.

‫من به رهبران 12 قبیله روران

‫خوش آمد میگم...

‫همونطوری که به پیروزی نهایی نزدیک میشیم.

‫به زودی شهر شاهنشاهی مال ما میشه.

‫ولی ما متکی به یه جادوگریم.

‫آره، یه جادوگر.

‫نمیشه به یه جادوگر اعتماد کرد!

‫اون تهدیدی به شمار نمیاد.

‫هش! کافیه!

‫مرتکب اشتباه نشین...

‫جادوگر به من و در نتیجه .به همه‌ی ما خدمت میکنه

‫اون میدونه اربابش کیه.

‫آینده مون رو در نظر داشته باشین.

‫این، دوستان من...

‫فقط بخش کوچکی از چیزی هست که قراره بیاد.

،در شهر شاهنشاهی

‫غنائم مثل یه رود عظیم جریان داره.

‫غنائم برام اهمیتی نداره.

‫یه بیابان گرد مگه چقدر طلا میتونه حمل کنه؟

‫پس، من بهتون فرصت انتقام گیری میدم...

‫به خاطر سرزمینی که .به امپراطوری از دست دادیم

‫به خاطر شرمساری جنگ قبلی.

‫به خاطر پدرم، ‫که امپراتور کشتتش.

‫اگه طلا کافی نیست...

‫من بهتون خون میدم.

‫شمشیراتون رو تیز کنین.

‫زمان ما فرا رسیده.

‫حالا می فهمم. ‫من به تو خدمت میکنم.

‫من برده ام.

‫و تو کاری میکنی که اینو به یاد داشته باشی.

‫اونجا، جادوگر. ‫پادگان بعدیه.

‫نابودش کن.

‫هوا جون.

‫به فرمانده "تانگ" گزارش بده.

‫هوا جون، فرمانده.

‫وارد شو.

‫هوا جون.

‫به نظر میاد یه چیزی رو قایم می‌کردی.

‫- فرمانده... ‫- من فهمیدم

‫همون لحظه اولی که دیدمت.

‫ولی حالا مطمئنم.

‫می بینی، ‫من هم یه رازی دارم.

‫من پدرت رو می‌شناسم.

‫سرباز عالی ای بود.

‫در تو، هوا جون...

‫من سایه شمشیرش رو می بینم.

‫شاید این سایه رو دوشت سنگینی کنه.

‫نباید اجازه بدی میراث .پدرت تو رو عقب نگه داره

‫باید استعدادت رو پرورش بدی.

‫قربان.

‫نیروی چی‌ـت قویه، هوا جون.

‫چرا قایمش میکنی؟

‫نمی... نمی دونم.

‫نیروی چی جهان و

‫تمام موجودات زنده رو فرا میگیره.

‫همه‌ی ما باهاش به دنیا اومدیم.

اما صادق ترین فرد عمیقاً .به نیروی چی‌ـش متصل میشه

‫و تبدیل به یک جنگجوی بزرگ میشه.

‫آرام مثل یه جنگل...

‫اما آتشی در درون.

‫دشمنی روران ها خیلی بزرگه.

‫اونا سنگدل و غیر قابل پیش بینی هستن.

با اینحال نیروی فیزیکی

.لزوماً نباید با نیروی برابر مواجه بشه

.جنگجو تسلیم نیرو میشه و بهش جهت میده

.نقطه ضعف میتونه تبدیل به نقطه قوت بشه

‫چهار اونس میتونه 1000 پوند رو تکون بده. (ضرب المثله)

پادگان ها همینطور دارن به دست

.مهاجمین شمالی میوفتن

،بهمون اعلان جنگ شده

.گرچه تمرین هامون تموم نشده

ما حرکت میکنیم تا از

پادگان دشت کوهستانی دربرابر

.مهاجمین رورانی دفاع کنیم

تا الان، شما پسربچه هایی .بودین که نقش سربازا رو ایفا می‌کردین

‫امروز، شما مرد می‌شین.

...حالا شما سوگند جنگجو بودن رو یاد می‌کنین

.عهد وفاداری به سه رکن فضلیت می‌بندین

...دشمن هیچکدوم از اینها رو دارا نیست

‫و برای همین میتونه شکست داده بشه.

اینو به یاد داشته باشین .وقتی دشمن رو در میدان نبرد دیدین

!شمشیر هارو بیرون بکشید

‫- وفادار. ‫- وفادار!

‫- شجاع. ‫- شجاع!

‫- راستگو. ‫- راستگو!

‫شمشیر هارو غلاف کنین!

!داخل قرار بدین

‫فرمانده تانگ، هوا جون هستم.

‫می تونی وارد شی.

‫فرمانده تانگ،

‫یه چیزی هست که رو قلبم خیلی سنگینی میکنه.

‫میخوام پیشتون اعتراف کنم.

‫مربوط به سه فضلیته.

‫ترسیدن قبل نبرد خجالتی نداره.

‫در واقع، گواهی بر صداقتته...

‫که با چنین شکی اعتراف میکنی.

‫بله، فرمانده. ‫اما فضلیت های دیگه...

‫هوا جون.

‫تو مرد خوبی هستی.

‫شاید یه روزی بتونی منو تا روستام

‫همراهی کنی...

‫تا من دخترم رو بهت معرفی کنم.

‫و البته به همسریاب روستامون.

‫بله، فرمانده. ‫برام افتخار بزرگیه.

‫مشتاقم صورت پدرت رو ببینم

‫وقتی این خبر رو بهش میدی.

‫گردان چهارم.

‫این کار بوری خانه.

‫کسی باقی نمونده.

...پادگان دشت کوهستانی به گردان پنجم

.ارتش شاهنشاهی اعلیحضرت خوش آمد میگه

‫دیده بان های دروازه!

ارتش بوری خان کمتر از .نصف روز با اینجا فاصله داره

‫اونا برای نبرد آماده میشن.

‫ما خیلی تعدادمون کمتره.

!برای یه محاصره تقویت کنین

‫نه. کسی که اول حرکت کنه دشمن رو کنترل میکنه.

‫طلوع صبح حرکت می‌کنیم.

‫چیزی هست که بخواین وقتی می‌میرین

‫به مادرتون بگم؟

‫اصلاً خنده دار نیست.

‫چیه؟ ترسیدی؟

‫نه.

‫کی میدونه فردا کی زنده میمونه؟

‫ممکنه دوباره همدیگه رو نبینیم.

‫یه بار پدرم بهم گفت...

‫"شجاعت بدون ترس وجود نداره."

‫خب؟

‫خب طبیعیه.

‫خب، طبیعی به نظر نمیاد.

‫به من گوش بدین، همتون.

‫ما زنده می مونیم.

‫من تضمین میکنم.

‫چون خودم ازتون محافظت میکنم.

‫ما از همدیگه محافظت می کنیم.

‫برای همدیگه می جنگیم.

‫به غیر از تو، یائو.

‫ممکنه از فرصت استفاده کنم خودم بکشمت.

مترجم .: امیرحسین لطفی :.

‫اونا پادگان رو ترک کردن.

‫یه حرکت جسورانه چیزی رو عوض نمی‌کنه.

‫نقشه سر جاشه.

‫حمله!

‫نیزه دارا، آماده!

‫تیراندازا، آماده!

‫بالا ببرین!

‫رها کنین!

‫بزدل فرار کرد! ‫تعقیب شون کنین!

‫جناح چپ! حمله!

‫تو یه جادوگری.

‫واقعاً؟

‫و تو کی هستی؟

‫من هوا جون ام.

‫سرباز ارتش شاهنشاهی امپراتور.

‫دروغگو.

‫فریب کاری ضعیفت ميكنه.

‫نیروی چی‌ـت رو مسموم میکنه.

‫دوباره ازت می پرسم...

‫کی هستی؟

‫من هوا جون ام.

‫سرباز ارتش شاهنشاهی امپراتور!

‫پس در حالی که

‫تظاهر به چیزی که نیستی میکنی می میری.

‫و هوا جون واقعاً مُرد.

‫به خاطر اینکه یه دروغ .فقط چند وقت زنده میمونه

‫اما مولان...

‫مولان زنده موند.

"‫"راستگو

‫جادوگر!

‫اون یه جادوگره!

‫حالت تدافعی بگیرین!

‫فرار نکنین! آرایش رو نگه دارین.

‫حالا!

!پرتاب

‫نه!

‫دارن ما رو هدف می‌گیرن! ‫اگه اینجا بمونیم می میریم!

!دشمن پشتمونه !برگردین

!شلیک! شلیک

‫بچرخونینش!

‫تکونش بدین! تکونش بدین!

!پرتاب

‫فرار کنین!

‫کریکت!

‫برو! برو! برو!

‫"هانگوِی"!

‫هانگوِی!

.خودتونو جمع و جور کنین

.همرزم هاتون رو پیدا کنین

‫دشمن شکست خورد.

،گروهبان چیانگ .تجدید قوا کن

‫کسی هوا جون رو ندیده؟

‫هوا جون رو ندیدی؟

‫هوا جون؟

‫من هوا مولان هستم.

‫منو ببخشین.

‫اون یه دختره؟

‫تو یه فریب کاری.

‫به حکومت خیانت کردی.

‫باعث بی آبرویی خانواده هوا شدی.

‫- فرمانده... ‫- فریب کاریت باعث شرمساریه منه.

‫فرمانده،

‫مجازات این فریب کار چیه؟

‫اخراج.

‫ترجیح میدم اعدام بشم.

‫از الان به بعد،

‫از ارتش شاهنشاهی امپراتور اخراجی.

‫اگه دوباره پیدات بشه...

‫آرزوت برای اعدام شدن برآورده میشه.

‫هیچ وقت نمی تونی به خونه برگردی.

‫بی آبروییت بدتر از مرگه.

‫می فهمم.

‫من یه دختری مثل تو بودم .وقتی مردم بهم پشت کردن

‫فکر میکنی نمی‌خواستم مسیر شرافتمندانه ای رو انتخاب کنم؟

‫من به عنوان یه تبعیدی زندگی کردم.

‫نه کشوری، ‫نه روستایی، نه خانواده ای.

‫منو تو مثل همیم.

‫- نیستیم. ‫- هستیم.

‫هرچه بیشتر قدرتم رو نشون دادم، ‫بیشتر سرکوب شدم.

‫عین تو.

‫تو امروز نجاتشون دادی .با اینحال بهت پشت کردن

.تو تازه در ابتدای قدرت هات هستی

‫مسیرت رو با من یکی کن.

‫ما با هم قوی تر هستیم.

‫تو از یه بزدل پیروی میکنی. ‫یه رهبری که از جنگ فرار میکنه.

‫بوری خان ‫از جنگ فرار نکرد.

‫اون بزدل شهر شاهنشاهی رو تصاحب میکنه...

‫و امپراطورت سقوط میکنه.

‫این اتفاق نمی یوفته.

‫ولی حتی الان داره اتفاق میوفته.

‫به من ملحق شو.

‫با هم جایگاهمون رو تصاحب می‌کنیم.

‫من جایگاهم رو می دونم.

‫و این وظیفه منه...

‫تا برای قلمرو بجنگم .و از امپراطور محافظت کنم

‫فرمانده تانگ!

‫معنی این کار چیه؟

‫فرمانده تانگ، ‫باید پیش امپراطور بریم.

‫زندگیشون در خطره.

‫زندگی امپراتور بهتر از همیشه در امانه.

‫این چیزیه که بوری خان .میخواد شما باور کنین

‫خواهش میکنم، ‫باید بهم گوش بدین.

‫گروهبان، شمشیرم رو بده.

‫اگه نیازه منو بکشین. ‫اما اول به حرفم گوش بدین.

‫حمله به پادگان ها فقط یه حواس پرتی بود.

خان کاری کرد که ارتش ما ...رو نبرد جاده ابریشم تمرکز کنه

‫تا بتونه به شهر شاهنشاهی نفوذ کنه

‫و امپراتور رو بکشه.

‫بوری خان همین الانش هم از ما جلو تره.

‫ارتش شاهنشاهی الان نمی‌تونه متوقفش کنه.

‫اما شاید یه گروه کوچیک تمرین دیده بتونه.

‫زمانی که درست به کار گرفته بشه...

‫چهار اونس میتونه 1000 پوند رو تکون بده.

‫فقط یه احمق به کسی که .وجود داشتنش یه دروغه گوش میده

‫شما هوا جون رو باور می‌کردین.

‫چرا هوا مولان رو باور نمی‌کنین؟

‫اون همه چیز رو با آشکار کردن .هویت واقعیش به خطر انداخت

‫اون از هر مرد دیگه ای که اینجاست شجاع تره.

‫و بهترین جنگجوی بین ماست.

‫- من هوا مولان رو باور میکنم. ‫- من هوا مولان رو باور میکنم.

‫- من هوا مولان رو باور میکنم. ‫- من هوا مولان رو باور میکنم.

‫من هوا مولان رو باور میکنم.

‫من هوا مولان رو باور میکنم.

‫هوا مولان...

‫کارهات باعث فضاحت و آبرو ریزی

‫این حکومت...

‫این قلمرو و خانواده خودت شده.

‫اما در وفاداریت و شجاع بودنت جای شکی نیست.

‫تو ما رو به سمت شهر شاهنشاهی رهبری میکنی.

‫اسب هارو آماده کنین.

‫اعلیحضرت، حرفی دارم. ‫به طور خصوصی.

‫علیرغم اینکه ارتش روران داره غلبه میکنه...

‫دیدبانان اطلاع دادن که

‫بوری خان به شهر نفوذ کرده.

‫در کاخ جدید جمع میشن.

‫پیشنهاد دوئل داده.

‫نگهبانانم رو آماده کنین.

‫ما فوراً به همونجا میریم.

‫اعلیحضرت، ‫خیلی خطرناکه.

‫ساکت!

‫مردمم به اندازه کافی زجر کشیدن.

‫حالا من باید دست به کار بشم.

‫من این بوری خان رو می‌کشم .همونطوری که پدرش رو کشتم

‫اونم با دستای خودم.

‫فوراً تمام نگهبانان شاهنشاهی رو

.در این میدان جمع کن

.که شامل همه‌ی نگهبانان برج ها و دروازه ها میشه

‫اما چه کسی از شهر محافظت کنه؟

‫تو حکم اعلیحضرت امپراتور رو زیر سوال میبری؟

‫البته که نه، صدراعظم. ‫فوراً همین کار رو میکنم.

‫وقتشه.

‫دروازه ها باز هستن!

‫خیابونا خالین! ‫چرا هیچ نگهبانی نیست؟

!تله ست

‫از امپراتور محافظت کن!

‫راهش رو باز کنین!

!از کنارش جُم نخورین !اون باید رد بشه

‫مطمعناً انتظار یه نبرد عادلانه رو نداشتی؟

‫چطور صدراعظم منو متقاعد کردی که بهم خیانت کنه؟

‫اون صدراعظمت نبود.

‫حالا!

‫به بقیه ملحق شین! ‫شهر رو تصاحب کنین!

‫همه‌ی سربازای شاهنشاهی رو بکشین.

‫باید امپراتور رو پیدا کنی.

‫ما معطلشون می‌کنیم.

‫تا دیدار بعد، هانگوِی.

‫برو! برو!

‫در رو محکم ببند.

‫در رو محکم ببند.

‫اعلیحضرت، من هوا مولان ‫از گردان پنجم هستم.

‫اومدم ازتون محافظت کنم.

‫امکان نداره.

‫یه زن ارتش مردان رو رهبری میکنه.

‫امپراتور کجاست؟

‫حق با تو بود.

‫ما مثل همیم.

‫با یه تفاوت.

‫اونا تو رو قبول میکنن، ‫اما هیچ وقت منو قبول نمیکنن.

‫تو گفتی سفر من غیرممکنه.

‫با اینحال من اینجا ایستادم.

‫ثابت کردم جایی برای آدمایی مثل منو تو هست.

‫نه.

‫برای من خیلی دیر شده.

‫هنوز هم میتونی .مسیر شرافتمندانه رو انتخاب کنی

‫خیلی دیر نشده.

!خواهش میکنم

‫به کمکت احتیاج دارم.

‫امپراتور کجاست؟

‫بهم گفتن که این کاخ به افتخار

‫پدرت ساخته شده.

‫و به افتخار پدرم...

‫اینجا جاییه که تو می میری.

‫یا بهتره بگم "می سوزی"؟

‫کی میاد نجاتت بده، ‫پسر آسمان؟

‫پسران فرمانروایی کجان؟

‫من بهت میگم.

.با شمشیرهای ما از بین رفتن .با تیرِ کمان‌های ما سوراخ شدن

‫کی تو رو نجات میده؟

‫چرا اینجایی؟

‫حمله با یه مقاومت شدید مواجه شده.

‫- به واسطه کی؟ ‫- یه زن جوون...

‫از یه روستای کوچیک.

‫یه دختر؟

‫یه زن.

‫یه جنگجو.

‫یه زن ارتش رو هدایت میکنه.

‫و اون یه سگ خوار نیست.

‫تو اونو به اینجا آوردی.

‫جایگاهت رو پس بگیر...

‫مولان.

‫دختری که اومده خاندان پادشاهی رو نجات بده.

‫نه!

.‫برخیز

‫تو یه جنگجوی قدرتمندی.

‫مثل یه ققنوس برخیز.

‫برای قلمرو و مردمانش بجنگ.

‫بلند شو، سرباز.

‫اسمت رو بهم بگو.

،اعلیحضرت ‫هوا مولان.

‫هوا مولان، مردم بهت .یه قدردانی بهت بدهکارن

‫من جونم رو بهت مدیونم.

‫جهت قدردانی برای خدمتت و فداکاریت...

‫من تو رو دعوت میکنم که

با بزرگ ترین جنگجویان افتخاری ما

به عنوان یه افسر .در گارد امپراتوری قرار بگیری

‫اعلیحضرت...

این دعوت بی حد و حصر ...شما عمیقاً باعث افتخارمه

...اما با عرض پوزش فروتنانه

‫نمی تونم قبولش کنم.

‫من در تاریکی خونه رو ترک کردم...

‫و به اعتماد خانواده ام خیانت کردم.

‫تصمیماتی گرفتم که .می دونستم باعث ننگ‌شون میشه

‫از اون موقع...

‫سوگند خوردم که...

‫وفادار، شجاع، و راستگو باشم.

‫برای عمل کردن به قولم...

‫باید برگردم خونه .و از خانواده ام دلجویی کنم

‫بسیار خب، هوا مولان.

‫وفاداری به خانواده یه فضلیت ضروریه.

‫نمی‌تونی بری.

‫امپراتور اجازه داده...

‫اما تو نمیدی؟

‫ما هنوز از هم خداحافظی نکردیم.

‫خدافظ، هانگوِی.

‫هنوز هم دستم رو نمی‌گیری؟

‫دوباره می بینمت، ‫هوا مولان.

‫مولان برگشته!

‫مولان!

‫مولان؟

‫مادر!

‫مولان!

‫خیلی چیز ها هست که باید ازت بپرسم.

‫اول از خودت بگو.

‫من... ازدواج کردم!

‫چه شکلیه؟

،خوشتیپه، یکم خجالتیه

‫اما از عنکبوت‌ها نمی‌ترسه.

‫- مولان! ‫- خیلی برات خوشحالم.

‫منو ببخش، پدر.

‫اسبت رو دزدیدم...

‫شمشیرت رو دزدیدم، ‫زرهت رو دزدیدم.

‫و شمشیر... از دست دادمش.

‫شمشیر از بین رفته.

‫حالا می فهمم...

‫چقدر اون شمشیر برات ارزش داره.

‫این دخترم هست که برام همه چیزه.

‫و من کسیم که باید معذرت خواهی کنه.

‫غرور احمقانه ام باعث شد فرار کنی.

‫یه جنگجو همنوعش رو می‌شناسه.

‫تو همیشه بودی...

‫با اینحال دارم برای اولین بار می‌بینمت.

‫سلام، رفیق قدیمی.

‫"تانگ یانگ"...

‫با اومدن شما و گارد امپراطور مفتخر شدم.

‫اما اگه اومدین تا مولان رو تنبیه کنین...

‫باید از من بگذرین.

‫فکر نکنم نیازی به این کار باشه.

‫به دستور

‫اعلیحضرت امپراتور،

‫ما این هدیه رو به هوا مولان تقدیم می‌کنیم.

‫اون خاندان فرمانروایی رو نجات داد.

‫کل قلمرو پادشاهی مدیونش هستن.

‫اون باعث افتخار

...نیاکانانش

‫خانواده اش، ‫روستاش...

‫و کشورش شد.

‫همونطور که درخور یه جنگجوئه...

‫شمشیر با ارکان فضلیت نشانه گذاری شده.

‫وفادار، شجاع، راستگو

‫و این فضلیت چهارم چیه؟

‫بلند بخونش، مولان.

‫"وفاداری به خانواده".

‫تو باعث افتخار هممون شدی.

‫امپراتور تاکید کردن که

‫دعوتشون رو دوباره در نظر بگیری

‫و به بزرگترین جنگجویان افتخاری ما ملحق بشی...

‫به عنوان افسر در گارد امپراتوری.

‫ایشون منتظر تصمیمت هستن.

...جوانه سبز تا آسمون رشد کرد

‫و نیاکانانش ‫در گنبد های بهشت شادمانی میکنن.

‫اون دختر تبدیل به یک سرباز شد.

‫اون سرباز تبدیل به یک رهبر شد.

‫و اون رهبر...

‫تبدیل به یک افسانه شد.

مولان

.امیدوارم از تماشای این فیلم لذت برده باشید

مترجم .: امیرحسین لطفی :. @am_lotfi

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.