Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم: «اشکان هیدی»
به لطف و حمایت آرش عنایتی
اواخر تابستون سال ۱۸۹۴،
آنتوان لومیر، پدر لویی و اوگوست،
تو پاریس با کینتوسکوپ (شهر فرنگ) توماس ادیسون آشنا میشه.
یه صفحه نمایش کوچیک تکنفره...
...که با انداختن یه سکه، تصاویر رو متحرک میکرد.
آنتوان با خودش فکر کرد: «تصویر رو از این جعبه میکشیم بیرون.»
«و روی یه پرده بزرگ برای همه پخشش میکنیم.»
«برمیگردم لیون، پسرام خودشون بلدن چیکار کنن.»
نوشته و تفسیر از تیری فرمو بر اساس مجموعهای از برداشتهای...
...سینمایی فیلمبرداری شده توسط لویی لومیر و فیلمبردارانش از سال ۱۸۹۵
لومیر ماجرا ادامه دارد
به یاد برنارد شاردِر...
از اونجایی که این معجزه مدیون مکانیک و سادگی بود،
کافیه فقط شیفتگی و هیجانی رو به یاد بیاریم...
...که سینماتوگراف لومیر به وجود آورد.
اما تصاویری که اون خلق کرد...
...راه رو برای شیوهای جدید از نمایش زندگی باز کرد.
مثلاً حس بودن روی عرشه «کشتی مسافربری در هوای طوفانی».
که اسم همین فیلمه.
میتونستیم فقط به تماشای این تصاویر بسنده کنیم،
اما اینها شکوه دنیا رو از نو به ما نشون میدن...
...و نگاهمون رو به سمت معیارهایی غیرمنتظره سوق میده.
فیلمهایی که در ادامه میبینید...
...نشوندهندهی علاقهی ما برای صحبت از زیباییشناسی،
کارگردانی و قاببندیه.
میخوایم از بحث و جدل سر اینکه مخترع سینما کی بوده بگذریم،
چون همهی اونایی که قبل از لومیر بودن هم در واقع شرکای این اختراع محسوب میشن.
حتی شارلاتانها، ماجراجوها، پیشگوها و دیوانهها.
وقتی سال 1895 از راه میرسه،
سینماتوگراف لومیر همهچیز رو دگرگون میکنه.
هم اونایی که میساختن رو گرد هم میاره، هم اونایی که رویاپردازی میکردن.
و در نهایت با تبدیل شدن به «سینما»، خودش به یک هنر مستقل تبدیل میشه.
اما یه روزی، فیلمهای لومیر از پردهی سینماها کنار رفتن.
ما تصمیم گرفتیم اونها رو به سالنها برگردونیم...
...تا دوباره دیده بشن.
این فیلمها با شکوه نمایش داده میشن، چون آثار بزرگی هستن.
موسیقی گابریل فوره هم همراهشون هست،
که همعصر برادران لومیر بود.
هر فیلم ۵۰ ثانیه طول میکشید.
قراره حدود صدتا از اونها رو با هم ببینیم.
اینطوری، با «چند» فیلم از لومیر...
...«یک» فیلمِ لومیری میسازیم.
این فیلمها حفظ و بازسازی شدن.
امروز میخوایم زیباییشون رو نشون بدیم،
و اونها رو به دنیایی برگردونیم که خاطرۀ فراموششدهاش در اون حاضر هستن.
لومیر، خودِ سینماست.
1894 جان بخشیدن به تصاویر
آنتوان گفت: «برمیگردم لیون، پسرام بلدن چیکار کنن.»
سوار قطار میشه، درست مثل این فیلم شماره ۹۳۱.
و برادرها دست به کار میشن.
اول اوگوست، برادر بزرگه و بعد لویی، برادر کوچیکتره.
اون زمان دنیا داشت تلاش میکرد چیزی رو اختراع کنه که بعدها سینما نام گرفت.
لویی به چیزایی که از قبل وجود داشت فکر میکنه و چیزی از خودش بهش اضافه میکنه.
یه شب که خوابش نمیبرد، یه ایدهای به ذهنش میرسه.
مکانیزم چرخ خیاطی، ماندگاری تصویر روی شبکیه...
...و نیاز به یک حرکت بینقص.
قبل از کریسمس، دستگاه دیگه کار میکرد.
اینطوری میشه که یه افسانهی خانوادگی شکل میگیره و اوگوست میگه:
«برادرم سینما رو در یک شب زندهداری اختراع کرد.»
لویی لومیر یه تکنیک رو تصور کرد و آینده رو به نمایش گذاشت.
این اتفاق در سپیدهدم سال ۱۸۹۵ در لیون به وقوع پیوست.
آنتوان خوشحاله، پسراش از پسش براومدن.
بیاین سفر کنیم.
اینجا نیویورکه، نزدیک میدان یونیون.
در زمستون سال ۱۸۹۵،
یکی از مهندسهای کارخونه لومیر به آمریکا سفر کرد...
...تا از شرکت سلوئید نیویورک، فیلم خام بخره.
روی همین «فیلم»، که یک کلمهی انگلیسیه،
لومیر یک امولسیون شیمیایی مخصوص خودش رو قرار داد.
اندازه ۳۵ میلیمتری رو حفظ کرد،
دقیقاً هماندازهی فیلمِ کینتوسکوپ توماس ادیسون.
برای اینکه به کپیبرداری متهم نشه،
به جای سوراخهای مربعی، از سوراخهای گرد استفاده کرد،
با یک سوراخ در کنار هر تصویر،
نه چهارتا، مثل مدل آمریکاییش.
امروزه این هنوز همون نشانهایه...
...که فیلمهای سینماتوگراف لومیر باهاش شناخته میشن.
در لیون، همزمان که سه بخش از قطار باری رژه میروند...
...و کلیسای بازیلیکا در پسزمینه دیده میشود،
لویی و اوگوست لومیر در فوریه ۱۸۹۵...
...یک حق اختراع ثبت میکنند، درست شبیه به صدها اختراعی...
...که این دو برادر در طول زندگیشون به اسم خودشون ثبت کردن.
دستگاه هنوز اسمی نداره.
آنتوان، پدر خانواده، اسم «دومیتور» رو پیشنهاد میده،
اسمی که خودنمایی میکرد...
...در میان انبوهی از واژگان عجیب و غریب اون دوره.
لویی مخالفت میکنه و میخواد اسمش رو «سینماتوگراف» بذاره،
به معنی «حرکتنگار».
اما لئون بولی، یه مخترع فرانسوی که در واقع هیچوقت چیزی اختراع نکرد،
این اسم رو قبلاً ثبت کرده بود، پس فقط باید صبر میکردن.
در کارخونهی لومیر، همه سخت مشغول کارن،
مثل این نجارها پشت میزهاشون،
با حرکتهای ریتمیک افقی و عمودیشون...
...در بالهای که تمام فضا رو تسخیر کرده،
انگار که باید کل حرفهشون رو تو همین ۵۰ ثانیه به ما نشون بدن.
همون نزدیکی، لویی و اوگوست توی آزمایشگاه هستن،
و دارن آخرین اصلاحات رو روی دستگاهشون انجام میدن،
دستگاهی که باید در پاریس رونمایی کنن.
برادران لومیر راهی پاریس میشن.
لویی تصمیم میگیره به جای خودِ دستگاه،
کاربردی که براش در نظر گرفته رو نمایش بده.
برای این کار، باید یک تصویر متحرک زمانی بسازه،
یا به عبارت دیگه،
یک فیلم.
اونها در روز ۲۲ مارس منتظرشون بودن، پس باید تا قبل از اون فیلم رو میساختن.
همه چی بین پونزدهم تا بیستم اتفاق افتاد، به احتمال زیاد، نوزدهم.
هیچی قطعی نیست، ولی اون روز بارون نمیومد،
برای همین، برای فیلمبرداری ایدهآل بود.
میگن «فیلمبرداری»، ولی در واقع هندل رو میچرخونن.
این اصطلاح ولی باقی موند.
همین.
اسمش رو گذاشتن «کارگران در حال خروج از کارخانه لومیر»...
...یا «خروج از کارخانه».
سوار قطار میشن و با بیصبری از لیون دور میشن.
توی فرانسه، هیچ تصمیمی خارج از پایتخت گرفته نمیشه.
۲۲ مارس ۱۸۹۵،
آگوست و لویی پیش همکارای دانشمندشون تمام تلاششون رو میکنن.
اول از همه درباره عکاسی رنگی صحبت میکنن،
یه آرمانشهر که خیلی جدی دنبالش بودن و بعداً تبدیل به اُتوکروم (اولین فرآیند موفق عکاسی رنگی) شد.
صبر میکنن تا آخر جلسه سینماتوگراف رو نشون بدن،
که هنوز اسمش سینماتوگراف نیست.
دستگاه جدید با پخش تصاویر متحرک، همه رو شگفتزده میکنه...
...که توش کارگرهای زن و مرد در حال خروج...
...از در کارخونهی لومیر دیده میشن.
حضار،
که بینشون لئون گومون، دوست لویی لومیر هم هست،
حسابی تحت تاثیر قرار گرفتن، حتی بیشتر از اون،
یک پیروزی تمامعیاره.
خب، ببینیم چی میدونیم.
فیلمبرداری باید سهشنبه ۱۹ مارس انجام شده باشه،
اونم سر ظهر تا از نور خورشید نهایت استفاده رو ببرن.
لویی لومیر جلوی درهای کارخونه ایستاده.
ازشون خواسته که طبیعی از کارخونه خارج بشن،
ولی همه این کار رو نمیکنن.
بعضیها به دوربین نگاه میکنن...
...با اون بیخبری و شادی اولین تجربهها.
اما یه رازی این وسط هست، کدوم نسخه توی پاریس نمایش داده شد؟
این یکی که از همه معروفتر و قشنگتره؟
هرچند که روزنامهها از یه کالسکه با اسب حرف میزنن.
و البته این نسخه هم هست،
که توش کالسکه و اسب دیده میشن.
تازه، لباس تن مردم هم برای ماه مارس، یعنی آخر زمستونه.
یعنی همین نسخه از «خروج از کارخانه» نسخهی اصلیه؟
ولی یه نسخهی سوم هم پیدا شده...
...با یه کالسکه که، الان میبینید، دو تا اسب میکشنش.
یعنی یه تولید درست و حسابی بوده.
هیچی قطعی نیست جز یه چیز.
وقتی لویی هندل رو میچرخونه،
تاریخ از دل یه دستاورد فنی متولد میشه،
یه دستگاه کوچیک از آهن و چوب با خطوطی بینقص.
علاوه بر اینکه این اولین بار بود،
در تب و تاب ساختن سه نسخه و دو بازسازی،
یه چیز تازه خودش رو نشون میده.
یک موضوع، یک قاببندی، یک نما.
و ارادهی برادران لومیر برای به سرانجام رسوندنش،
باور به رویدادی که، برخلاف افسانهها،
براشون خیلی اهمیت داشت.
اون روز، یه دوره به سر رسید.
مخترعهای زیادی قبل از اونها بودن، ولی بعدشون دیگه کسی نبود.
با همین اولین فیلم، همهچیز سر جای خودشه،
سینما، دیگه سینماست.
خانواده لومیر هر سال به «لا سیوتا» میرن،
به ملکشون «کلو دِ پلاژ».
تابستون ۱۸۹۵،
لویی خودش رو وقف بهتر کردن دستگاهش میکنه...
...برای گرفتن برداشتهای جدید، برای فیلم ساختن،
هرچند اون موقع اینطوری در مورد نمیگفتن.
چند تا صحنه میسازه، و این کار رو هر تابستون تکرار میکنه،
مثل این یکی: «سوار شدن برای گردش»،
که یه لحظه خانوادگی رو روایت میکنه.
یه اسکله خصوصی، یه قایق کوچیک،
چندتا دوست از لیون.
توی ۵۰ ثانیه باید کلِ صحنهی رفتن به دریا جا بشه،
از جمله خداحافظی...
...که خیلی نمایشی با دستمال انجام میشه.
پیش لومیر، همیشه برای بچهها وقت هست.
این یکی انگار ادامه قبلیه.
دوربین رو به دریای بازه،
بازیگرا عوض شدن، ولی دکور همونه.
برادران لومیر از خودشون فیلم میگیرن، از بچههاشون فیلم میگیرن،
این کار رو زیاد انجام میدن.
غروبها، آبتنی و بازیها.
انگار دارن روی آب راه میرن...
...و جادوی این اختراع جدید رو به تصویر میکشن.
لویی چیزای دیگهای هم توی لیون و لا سیوتا فیلمبرداری میکنه.
به نزدیکانش نشونشون میده تا سرگرمشون کنه...
...و مطمئن بشه که دستگاه کار میکنه.
کم کم جلسههای نمایش، اعتبار پیدا میکنن،
و مردم رو شگفتزده و احساساتی میکنن.
از مدیترانه، با قطار به لیون برمیگردن.
این فیلم آدم رو یاد نقاشیهای تِرنِر (نقاش انگلیسی) میندازه،
که ۵۰ سال قبل قطارها رو نقاشی میکرد، الهام همونه.
لومیر حرکت رو نشون میده،
دوربین رو بالای یه لوکوموتیو میذاره...
...که تونلهای تاریک رو پر از بخار میکنه.
اینجا، سینما به تماشاگر جایی رو نشون میده که هیچوقت توش نبوده.
دوربین جایگزین نگاه میشه،
و این تازه اول ماجراست.
پاییز ۱۸۹۵، لویی از خودش میپرسه...
...که آیا سینماتوگراف فقط برای دانشمندهاست...
...یا برای مردم عادی هم هست.
گزینهی دوم برنده میشه.
آنتوان، پدرشون، میگه: «بسپاریدش به من».
سینما در آستانهی تولده.
۱۸۹۵ نمایش تصاویر بر پرده
وقتی لومیر دستگاه رو در مارس ۱۸۹۵ معرفی میکنه،
دو کار انجام میده،
...اول اینکه آخرین مخترع باشه و دوم اینکه اولین سینماگر.
«خروج از کارخانه» همه چیز رو عوض میکنه.
این نما خودش یک سنده، یک مدرک.
جر و بحث بین مخترعها تموم میشه.
ذات و ماهیت «سینماتوگراف» همونی میشه که بعدها
به میلیونها فیلمی که به لطفش ساخته میشن، جون میده.
سینما با تمام قوا از راه رسیده، همون طوری که همیشه اون رو خواهیم شناخت
این دو خانم پاریسی خبر ندارن،
ولی همین نزدیکیها یه اتفاقی در جریانه،
نه چندان دور از برج ایفل و میدون «شان دو مارس» که قبلاً دیدیم،
و «پتی پاله» و «گرَن پاله» که الان داریم میبینیم.
پاییز ۱۸۹۵ است، رویداد بزرگ برادران لومیر آمادهست.
«آنتوان لومیر» داره از پاریس لذت میبره.
تو یکی از بلوارها یه سالن پیدا میکنه
که پاتوق اعیان و اشرافه،
سالن «اَندینِ» «گران کافه»،
تو بلوار «کاپوسین»، نزدیک «اُپرا گارنیه»،
که حضور باشکوهش، موضوعِ
این نمای شماره ۱۵۴ لومیره.
حالا، اسم رسمی دستگاه «سینماتوگراف» هست.
طبق تبلیغات، دستگاه این قابلیت رو داره که
«حرکت رو بازآفرینی کنه...»
«...و تصاویر رو در ابعاد واقعی برای عموم مردم»
«...روی پرده به نمایش بذاره».
از ماه مارس، لویی حدود ده تا فیلم کوتاه گرفته.
پدرش میخواد اونا رو روز ۲۸ دسامبر
همون سال، یعنی ۱۸۹۵، اکران کنه.
این اولین نمایش عمومی و پولیِ
سینماتوگراف لومیر خواهد بود.
ما میدونیم تو این اولین نمایش چی پخش شده.
اول با «خروج از کارخانه» شروع میشه، خیابان «سَن ویکتور»،
زنها، مردها، دوچرخه، سگه.
قبلاً راجع بهش حرف زدیم، دیگه از بَر هستین.
«آکروباتبازی روی اسب»، که توش یه سرباز خودشو
به شکل یه آدم دستوپاچلفتی جا میزنه که نمیتونه رو زین بند بشه.
«صید ماهی قرمز»، که توش «اوگوست لومیر»
«آندره» کوچولو رو تکون تکون میده، بچه نمیفهمه ازش چی میخواد
و با یه حالت درموندگی به دوربین نگاه میکنه.
«ورود اعضای کنگرهی عکاسی»
که تو «نُوویل سور سُن» فیلمبرداری شده،
یه کنگره که اعضاش از قبل دارن خوش میگذرونن.
«آهنگران سر کار»، که این آقا، با افتخار از اینکه دارن ازش فیلم میگیرن،
تصمیم گرفته پیراهن سفید و کراوات بزنه.
«آبپاشِ آبپاشیشده»، اولین فیلم داستانی، اولین شوخی تصویری،
و یکی از فیلمهای محبوب «ژان-لوک گدار».
«غذای کودک»،
که باز هم «اوگوست لومیر» و خانوادهاش توش هستن.
منطقیه دیگه، چون «لویی» فیلم میگرفت، «اوگوست» بازی میکرد.
«بالا انداختن با پتو»،
تو همون مایههای «آکروباتبازی روی اسب».
بازیهای مردونه و شوخیهای بیمزه.
این فیلما، که تعدادشون هم زیاد میشه،
برتری نیروهای نظامی رو زیر سوال میبرن.
«میدان کوردُلیه»، در لیون.
دستگاه تو خیابونه.
سینما فقط تماشا میکنه، و این یه سنت میشه.
و بالاخره، «دریا».
تو «لا سیوتا»، یه غروب تابستونی،
چند تا بچه دارن از اسکله شیرجه میزنن تو آب.
بچههایی که سینما همیشه دوستشون خواهد داشت.
این، برنامهی اولین سانس نمایش بود.
اینا چیزایی بود که مردم دیدن.
بین مهمونها، یه مردی ردیف جلو نشسته بود.
تصویر ثابتی که اول نمایش داده میشه زیاد تحت تأثیر قرارش نمیده.
«واسه این، این همه راه اومدم؟»
اما وقتی هندل دستگاه میچرخه
و فیلما با تمام شکوهشون نمایش داده میشن،
زبونش بند میاد.
وقتی نمایش تموم میشه، میره پیش «آنتوان لومیر»
و بهش التماس میکنه که این اختراع جدید رو بهش بفروشه.
اون هم برای اینکه یه رقیب احتمالی رو دست به سر کنه،
با لحنی تمسخرآمیز بهش جواب میده:
«این دستگاه فروشی نیست، ولی باید از من ممنون هم باشید که بهتون نمیفروشمش»
«...چون ورشکستتون میکرد. این کار هیچ آیندهای نداره.»
اون مرد، «ژرژ مِلییس» بود. (شعبدهباز، بازیگر و نخستین کارگردان فرانسوی)
۱۸۹۶ خلقِ مخاطب
«سینما اختراعیست بدون آینده.»
این پیشگوییایه که تاریخ ساخته و پرداخته کرده
و معمولاً هر جا میرسن، نقلش میکنن.
برادران لومیر بیش از ۲۰۰۰ فیلم ساختن،
اونا میدونستن که آینده داره.
وقتی تصاویری رو به نمایش میذاری، مخاطبی که تماشاشون میکنه رو هم خلق میکنی.
لویی لومیر به این مخاطب فکر میکنه.
اون فیلمهای زیادی میسازه، فیلمبردار تربیت میکنه،
مثل همین آقایی که اینجا داره نزدیک باغ «تویلری»
از یه مسابقهی اتومبیلهای گلآراییشده فیلم میگیره.
البته، داره سعی میکنه فیلم بگیره
چون انگار با سینماتوگراف به مشکل برخورده.
همونطور که مورخ، «پل ژنار» میگفت،
جا زدن نگاتیو توی دستگاه، کار زمانبری بوده.
وقتش رو میگیره، به اندازهی زمان یه فیلم.
خب، حالا فیلمبردار میتونه کارش رو شروع کنه.
خیلی عجیبه که میبینیم این دو فیلم به هم میپیوندن.
حتی آدم آرزو میکنه بفهمه اون داشته از چی فیلم میگرفته،
ولی شاید اصلاً واقعاً فیلم نمیگرفته؟
این نما، مثل نمای قبلی، یه «پشت صحنه» است؛
اولین باری که یه سینماگر داره در حال کار کردن دیده میشه.
هندل جلوی لنزه، نه کنارش.
روی سهپایه نصب شده، استفادهاش راحته.
دستگاه سبکه، میشه راحت حملش کرد.
فیلم گرفتن یه نما لحظهی خیلی مهم و باوقاریه.
قبل از هر چیز، متانت.
به فیلمبردار، اون مردها و زن نگاه کنین،
که حسابی به خودش رسیده.
انگار ژاندارمه داره از فرایند فیلمبرداری محافظت میکنه،
ولی حواسش به اون مرده نیست
که یهو و بیموقع میپره وسط خیابون.
هر فیلمبرداری که «لومیر» به سراسر دنیا میفرستاد
در واقع داشت به یه هدف بزرگ کمک میکرد:
ساختن فیلمهای زیاد، اونم همهجا.
آره، پسر جون،
باید خوراک پردههای سینما توی پاریس،
لیون، بروکسل، لندن و برلین رو تأمین کرد.
و اینجا، توی وینِ اتریش،
جایی که لومیر، یا بهتره بگم فیلمبردارش «شارل مواسون»،
داره ورودیِ یه سالن «سینماتوگراف» رو نشون میده.
سینما وقتی داره از خیابونها فیلم میگیره،
همیشه داره تاریخِ خودش رو هم ثبت میکنه.
فقط دو هفته بعد از نمایشِ «گران کافه» (اولین نمایش عمومی فیلم)،
لومیر دوباره پشت دوربین رفته.
باید مردم رو سرگرم کرد.
برای همین از «فِلیسین تروی» (هنرمند کاباره)،
که دلقک، شعبدهباز و البته دوست خانوادگیشون بود، دعوت میکنه.
این آقا، همونطور که میبینین،
حسابی به خودش رسیده: زیرپوش چسبون، فراک و کفش رسمی.
لویی و فلیسین دارن فیلم «بشقابهای چرخان» رو ضبط میکنن،
این اسمِ همین فیلمه
که شماره یکِ کاتالوگ رسمی لومیر بهش اختصاص داده شده.
اولش بشقابه،
بعدش، بشقاب روی دیس،
دیسهایی که مثل بشقاب میچرخن،
و اینم از کل نمایش.
آمادهاین؟ بزن بریم!
حالا که اینجا بودن، از فرصت استفاده کردن و یه فیلم دیگه هم گرفتن.
راستش، یه ضرب شیش تا فیلم گرفتن.
دکور همونه، ولی «تروی» برای اینکه یه تنوعی بده،
به لباسش یه کلاهگیس هم اضافه کرده
با یه یقه مصنوعیِ کاغذیِ سفید که خیلی هم چنگی به دل نمیزنه.
اسم این فیلم «مار» هست.
«تروی» یه نوارِ مارپیچ رو تکون میده
که قوس و پیچهای زیادش یه دسته پَرِ سفید رو درست میکنه
که انگار خودِ شعبدهباز رو هم مست کرده.
مطبوعات اون زمان نوشتن: «یک تَوَهُم بینقص از یک مار».
معلومه که به چیزای کم قانع بودن.
یکی دیگه، بازم، بازم!
یکی دیگه، و یکی دیگه!
و در آخر: «خیلهخب، دیگه خسته شدم!»
«فِلیسین» واقعاً سنگ تموم گذاشت.
«سینماتوگراف» بلافاصله به موفقیت میرسه.
مردم یه شور و اشتیاق تازهای از خودشون نشون میدن.
لومیر همه ژانرها رو امتحان میکنه: کمدی،
فیلمهای واقعگرایانه، و سکانسهای کوتاهی مثل این،
با حضور همسرانِ برادران لومیر، یعنی «رز» و «مارگاریت وینکلر».
یه کنسرت با پیانو و ویولن، که آخرش به دعوا میکشه،
شبیه فیلم «تمرین ارکستر» اثر «فلینی».
حالا که صحبت از این دو خانم شد، جالبه بدونین
چهار خواهر از خانواده «وینکلر» با چهار برادر «لومیر» ازدواج کردن.
«آنتوان»، پدر لومیرها، همیشه بهشون میگفت:
«هیچوقت گله نکنین، چون شما چهارتا روی هم رفته فقط یه مادرزن دارین!»
فیلمهای زیادی هستن که نشون میدن
لومیر به فکر جنبهی نمایشیِ کار بوده
و از همون اول یه سینماگر واقعی بوده.
بیاین این فیلم رو که سال ۱۸۹۶ ساخته شده ببینیم.
«آبپاشِ آبپاشیشده»، یکی از اولین کارهاش بود،
و همینطور فیلم «ورقبازی».
اینجا، لومیر این دوتا رو با هم قاطی کرده
توی فیلمِ «ورقبازهای آبپاشیشده».
تأثیرگذاریش با ترکیب کردن داستانها چند برابر میشه،
یه چیزی تو مایههای گودزیلا علیه کینگکونگ.
تعلیق، بداههپردازی،
همه با هم درگیر میشن.
در کل، یه شلمشوربای حسابی،
ولی از اون شلمشورباهایی که مردم خوششون میاد.
لویی لومیر، که پشت دوربین بود، حال و هوای اون دوره رو میشناخت.
حدس میزد که سینما قراره یه شکل جدیدی از هنر باشه،
از سرگرمی.
تماشاگر قراره خودش بخشی از نمایش باشه.
وقتی همه ساکت میشن،
محوِ یه شخصیت یا یه حرکت،
و این فرصت رو به سکوتِ سالن میدن
تا حیرت و شگفتی خودش رو با همون خاموشی بیان کنه.
مردها و زنها روی دو تا نیمکت جدا نشستن
که «نقطه گریز» (عمق میدان) تصویر به سمت اتفاق اصلی کشیده شده.
یک قاببندی بینقص.
شیک و مرتب، هم صحنه رو نگاه میکنن و هم به تماشاچی نشونش میدن.
یه عادتی که بعدها در فیلمهای لومیر جا افتاد
و توش بازیگرا با اصرار به دوربین زل میزدن،
که مطمئن بشن تماشاگر هم باهاشون همراهه.
اونایی که سمت راست نشستن یه کم دارن اغراق میکنن، ولی چه اهمیتی داره؟
دارن نشون میدن که نمایش فوقالعادهست.
میشه حدس زد قضیه چیه.
آها، خودشه.
تابلو برعکس بود، حالا درست شد.
آفرین، آفرین، همه محو تماشا شدن.
کمترین کار همین بود: «ممنونم».
این صحنه در کارناوال سال ۱۸۹۹ پاریس فیلمبرداری شده.
اگه با دقت نگاه کنیم، میبینیم که کلی اتفاق داره میفته:
رژه کالسکهها،
خانمهایی که حسابی به خودشون رسیدن،
آقایون با کلاه سیلندری و نظامیها با کلاهخود.
یه جنگِ خودجوشِ نقل و کاغذ رنگی
که انگار یه روش خیلی مردونه برای ابراز علاقه بوده.
بله آقا، نگران نباشین، شما رو هم دیدیم.
به تصویر کشیدن خودِ تماشاچیها هم راهی بود...
...که اونها رو دوباره به سالنهای سینما برگردونه.
داستان «کوزه شکسته» چیه؟
یه نفر با چشمای بسته...
...باید با یه چوب، کوزههای آویزون شده رو بشکنه.
چشمبسته، کورمالکورمال راه میره.
دستوپاچلفتی بودنش موقعیتهای خندهداری ایجاد میکنه.
مردم میخندن.
برای اولین بار، تماشاچیهای توی سالن سینما...
...به تماشاچیهای توی فیلم نگاه میکنن.
آقایون کلاهبهسر منتظرن تا اون طفلک مسخره بشه.
بچهها با دقت نگاه میکنن و از خنده رودهبر شدن.
این یکی زیادی معطل میکنه.
دوربین رو متوقف کرده و دوباره راه انداخته.
فقط ۵۰ ثانیه فیلم داشته،
هیچوقت نتیجه رو نمیفهمیم.
سینماتوگراف علاوه بر نمایش چیزای خارقالعاده،
به مفسر دوران خودش تبدیل شد.
دورانی که دورهی آکروباتبازها و سیرک بود.
چندین فیلم کوتاه...
...به یک خانوادهی ژیمناست هنرمند، یعنی کِرموها، اختصاص داره.
اسم اولی هست «پرش خطرناک».
اول از همه، حرکات نرمشی برای گرم کردن.
حالا نوبت اون بچهست، که ما رو برای اتفاق بعدی آماده میکنه.
یک، پرش خطرناک.
دو، پرش خطرناک دوبل.
سه، پرش خطرناک سهگانه.
یالا، داره میپره.
نه، داره تعظیم میکنه.
دوران نظامی
فیلمهای لومیر دوران خودشون رو به تصویر میکشن،
دورانی نظامی،
پادگانها و جوانانی که در دستههای نظامی بودن.
این فقط مختص فرانسه نیست،
کل دنیا میخواد ارتشهاش رو ببینه.
غرور ملی به نمایش قدرت،
نظم و سرعت بستگی داره.
البته تو این مورد خاص،
با یه نظم و سرعتِ نسبی طرفیم.
اول یه شیپور.
عنوان فیلم توی کاتالوگ اومده.
اسمش هست «اعلام خطر» و سربازهایی رو نشون میده...
...که دارن از یه مزرعه که توش خوابیده بودن، بیرون میان.
میبینیم که شیپورچی مثل یه کارگردان عمل میکنه،
و میخواد که همه بهموقع خارج بشن،
یعنی ظرف همون ۵۰ ثانیه.
خب، تموم شد.
نه، یکی مونده بود، یالا، سریع.
بهعلاوهی اون بچهای که فکر میکرد همه چیز تموم شده.
این ستایش نظامیگری شامل اهمیت دادن...
...به ارتشهای خارجی هم میشد.
اینجا، ارتش مکزیک...
...با سرنیزه حرکاتی انجام میده...
...که خلاقیت رقصپردازی تحسینبرانگیزی داره.
شاید به نظر دور تند بیاد، ولی اینطور نیست.
سرعت فیلمبرداری بین ۱۶ تا ۲۰ فریم در ثانیه متغیر بود.
اگه با سرعت بالا، یعنی ۲۰ فریم در ثانیه فیلمبرداری میشد،
بهصورت صحنه آهسته پخش میشد، مثل اینجا.
البته نه دیگه اینقدر آهسته.
ولی اگه برعکس، فیلمبرداری با سرعت کمتری انجام میشد،
اونوقت فیلم با دور تند پخش میشد، مثل اینجا.
اپراتور میتونست سرعت مناسب رو تنظیم کنه.
یه روزی، رژه ارتشها بالاخره تکراری و خستهکننده شد.
نوآوری از دل اتفاقات پیشبینینشده و تصادفی بیرون میاد،
وقتی که اپراتور، لحظهی سرنوشتساز رو به دست تقدیر میسپاره.
اینجا، در لومباردی ایتالیا، یه گاری گیر میکنه.
یه نفر دستش رو بلند میکنه، فکر میکنه فیلم خراب شده.
اصلاً اینطور نیست.
خبر نداره که این اتفاق، یه بار دراماتیک به فیلم داده...
...که در حد آثار ویلیام ولمان یا جان فورد هست.
خدای من، جنگ چقدر زیباست... البته توی سینما.
فیلمهای نظامی با ترکیببندیهای...
...زیباییشناسانهی تحسینبرانگیز فراوونن.
این یکی که تابستان ۱۸۹۹ در کوههای آلپ فیلمبرداری شده،
اسمش هست «توپخانه کوهستانی».
حرکت دستهجمعیای که از عمق تصویر شروع میشه،
با جریان آب رودخونه...
و دود انفجارها همراهی میشه،
و در نهایت با دراز کشیدن سربازها در پیشزمینه تموم میشه.
برای نشون دادن اینکه پلان سکانس چیه،
هیچ چیزی بهتر از دیدن این فیلم نیست.
فوقالعادهست.
در شهرها، در روستا، در میان جمعیت
برگردیم به پاریس، شهر لومیرها، که همراه با لیون،
بیشتر از هر جای دیگهای توسط سینماتوگراف فیلمبرداری شده.
دیدگاه لومیر حول زندگی روزمره میچرخه،
لذت بردن و گذران روزها، چه روزهای کاری،
چه یکشنبههایی که به بازی و تفریح میگذره،
چه توی خونه و چه بیرون از خونه.
اون دوربینش رو در دل زندگی قرار میده.
سینما یعنی مردم، رفتارهاشون، انبوه جمعیت.
قاببندیهای لومیر شاهکارن،
و فیلمهاش نویدبخش این هستن...
...که سینما یک وعدهی زیباییشناسانه است.
برای درک سینماتوگراف،
باید فیلمهای معروفترش رو که روی بقیه سایه انداختن، فراموش کنیم.
بذارید توی بندر مارسی بمونیم...
...تا به یکی از مضامین اصلی سینمای لومیر بپردازیم:
ازدحام، مردم، انبوه جمعیت.
در طلوع قرن بیستم، مردم تو خیابونها بودن،
توی کشتیها، جشنها و کافهها.
اینجا، یه نمای عالی رو میبینیم که کمی از بالا گرفته شده
با دو گروه از آدمها، و در پیشزمینه هم...
ماهیگیران در حال وصله زدن تورها.
لومیر یعنی روستا و طبیعت.
این فیلم «خرمنکوبان» است.
آن را به خاطر زیباییاش انتخاب کردیم
و چون نشان میدهد که ترکیببندی یک پلان،
خودش نوعی میزانسن است.
تماشاگر را وادار میکند همه چیز را ببیند
و اثری از خود به جا میگذارد: اثر سینما.
چندین دوربین وجود داشت،
برای همین هم زوایای دید متفاوتی داریم.
فرانسه یعنی کوهستان.
اینجا شامونی هستیم. یک خیابان، الاغها،
اسبهای تنها یا اسبهایی که به گاری بسته شدن.
در پسزمینه، یک دکور تقریباً مصنوعی دیده میشه،
شبیه «مَت پینتینگ»هایی (نقاشی روی شیشه) که بعدها برای سینما ساخته میشد.
نتیجه: در پسزمینه، رنگهای روشن، رنگهای سفید.
در پیشزمینه، رنگهای تیره و واضحتر،
در یک فیلمبرداری طبیعی و خودجوش.
نه، این صحنه آهسته نیست،
فقط انگار تو خیابانهای شامونی شلوغی و رفتوآمد زیادی در کار نیست.
«علوفهچینها».
باز هم فیلمی با کیفیت بصری بسیار بالا
و یکی از زیباترین نگاههای اولین دوربین سینما.
میدانیم که دوربین نمیتوانست حرکت کند.
به نظر میرسد پدر خانواده این را میداند.
برای اینکه از کادر خارج نشود، چشم از دوربین برنمیدارد.
میزانسن مشخص است.
حرکت علوفهچینها این را نشان میدهد،
انگار که برایشان روی زمین علامتگذاری کرده باشند.
مادر از بچهها میخواهد که به علامتها توجه کنند،
که تقریباً همین کار را هم میکنند.
اما در آخر، بچههای کوچک دیگر به هیچچیز اهمیت نمیدهند.
و حالا، ژنو.
چند زن رختشوی مشغول کارند و لباسها را در تشت میاندازند.
به رقص بچهها که وارد کادر میشوند، دقت کنید،
یادشان نمیرود به کسی که میزانسن را کارگردانی میکند نگاه کنند
و او هم در صورت لزوم، از دخالت کردن ابایی ندارد.
آیا میتوان این را اولین فیلم تبلیغاتی تاریخ دانست؟
تبلیغ صابون «سانلایت»، البته.
مهم است بدانیم که این فیلم در ماه می ۱۸۹۶ فیلمبرداری شد.
در ژوئن در نیویورک به نمایش درآمد
با عنوان انگلیسی «Washing Day in Switzerland»،
یعنی «روز رختشویی در سوئیس».
«علفهای هرز»، عنوان این فیلم است.
لویی لومیر ادعا کرده: «این را برادرم ساخته.»
این تنها فیلمی است که به نام آگوست ثبت شده،
که آن زمان در «لا سیوتا» بود.
نمیدانیم که آیا از نقاشی ژان-فرانسوا میله الهام گرفته بود
با عنوانی مشابه: «زنِ علفسوز».
آگوست استعداد دارد، حیف که فیلمهای بیشتری نساخت.
یک فیلم تحسینبرانگیز دیگر
که در آن زنان را در حال کار میبینیم، امری که آن زمان عادی بود.
این فیلم در کارمو فیلمبرداری شده.
از سال ۱۸۷۶ به بعد
زنان از پایین رفتن به معدن منع شدند.
آنها روی سطح زمین میماندند
و کارهای بسیار سختی انجام میدادند، همانطور که در این فیلم میبینید،
مثل بارگیری زغالسنگ در فرغونها و واگنها.
و باز هم در مورد زنان کارگر،
در اِپینال، در کنار رودخانه موزل هستیم.
در این نمای باشکوه از شهر در دوردست،
هشت زن رختشوی و چهار کودک
در رودخانه کار میکنند.
سینماتوگراف اغلب از زنان فیلم گرفته.
آنها را در حال کار، به عنوان مادر و به عنوان کمدین میبینیم،
یا به عنوان مفسران صامتی که با تمسخر بازیهای مردانه را تماشا میکنند.
همسران بازیگر، یعنی زنان خانواده لومیر،
و همیشه دختران مردم عادی.
سرزمینهای دور
در ژانویه ۱۸۹۶،
لویی لومیر تصمیم گرفت اپراتورهایی را آموزش دهد
و آنها را به آن سوی دریاها بفرستد.
برای سالها،
«سیاره کوچک لومیر» بیوقفه فیلمبرداری میکرد.
از شهرها، خیابانها و رهگذران فیلم میگرفتند.
حیرت تماشاگران غربی را تصور کنید...
...وقتی به لطف سینما کشف میکردند،
با زبان اشاره و حرکت،
سرزمینهای دوردست و زیبا را.
اپراتورها،
به درخواست لویی لومیر، تصاویری میآوردند
تا به تمام دنیا نشان دهند.
نماهای ناپل در نیویورک دیده میشد،
و نماهای مسکو، در بوئنوس آیرس.
برای این کار، اقیانوسها را درمینوردیدند، مثل گابریل وِیر،
که با کشتی «تونکَن» به آسیا رفت،
یک کشتی از شرکت «مسافرتهای دریایی»
که در کارخانههای کشتیسازی «لا سیوتا» ساخته شده بود.
سفر طولانی و خستهکننده است؛ بازی میکنند، طناب میزنند.
و مهمتر از همه، فیلم میگیرند،
و نگاههای مستقیم به دوربین نشان میدهد
که همه از این موضوع خبر دارند.
مخصوصاً آن مرد کلاه به سرِ عینکی
که کنترل اوضاع را به دست گرفته.
حتی در آسیا هم از نظامیها دور نیستی.
و دلیلش هم مشخصه: اینجا سایگون در ویتنامه،
که آن زمان مستعمرهی فرانسه بود.
چارهی دیگری هم نیست،
سینماتوگراف قدرتنمایی ارتش را به تصویر میکشد.
وقتی در سرزمینی که آن موقع «هندِ چین» نام داشت، پیاده میشود،
و مشخصاً در استان سایگون یعنی «کوچین چین»،
گابریل ویر از یک کشور تسخیر شده فیلم میگیرد.
جایی که اشغالگرها میخوان قدرتشون رو به رخ بکشن.
یه نسخهی دیگه از خروج از کارخونه،
اینبار از زرادخونهی نیروی دریایی.
از کنار فیلمبرداری شده، نه از روبرو.
مثل نسخهی لیون-مونپلیزیه فیلمبرداری نشده.
فقط مردها دارن از کارخونه بیرون میان، کارگرهای دولت فرانسه،
که با حالتی غمزده...
...از جلوی غربیهایی با کلاههای استعماری رد میشن،
یه سرباز که در حال استراحته
و فیلمبرداری که با چرخوندن دستهی دوربین،
این صحنه رو جذابتر میکنه.
همچنان در آسیا هستیم.
ژاپن، برعکس، یه کشور مستقله...
...که تن به استعمار نداده.
با ورود به این جزیره،
گابریل ویر زندگی روزمره رو با علاقه ثبت کرده.
کشاورزی رو در حال کار میبینیم، اون حرکت،
اون چرخ و فلک چوبی که شالیزارها رو آبیاری میکنه.
در تمام طول قرن بیستم،
سینما راهی بود برای به تصویر کشیدن زندگی روی زمین.
با لومیر، این اتفاق از همون ابتدا افتاد.
همیشه خیلی راحته که موقع فیلمبرداری از...
...یه وعدهی غذایی ژاپنی در سطح تاتامی، یادی از اوزو بکنیم.
کارگردان «داستان توکیو» هنوز به دنیا نیومده بود،
اما این وقایعنگاری خانوادگی، بهترین آثار سینمای اون رو نوید میداد.
لومیر درست زمانی به ژاپن میرسه که این کشور تازه درهاش رو به روی غرب باز کرده.
این برداشت زیبا، که هم شگفتانگیزه و هم واقعی،
در عین حال نشون میده که لومیر هم...
...پیرو جنبش هنری «ژاپُنیسم» اون دورانه.
اپراتور، کنستان ژیرل، با سینماتوگراف...
...کنجکاوی یه مردمشناس رو داره،
همون شگفتی و همون اشتیاق اون برای به اشتراک گذاشتن دانش.
فیلمهای قبلی از کیفیت تصویری بالایی برخوردار بودن.
این یکی هم همینطور،
اما نمیتونیم ببینیمش، چون نگاتیوی که پیدا شده...
...اونقدر آسیب دیده بوده که نشد درست ترمیمش کرد.
پس چرا نشونش میدیم؟
چون با وجود همهی این زخمها،
فیلم هنوز فوقالعاده زیباست.
نمای روبهپایین از پل در شهر تاریخی کیوتو.
تابلوی مغازهها،
لباسهای سنتی زنانی که خودشون رو از آفتاب پنهان کردن،
رفت و آمد کالسکهها،
همه نشوندهندهی ژاپن در دوران مِیجیان.
هنوز همه چیز رو ندیدیم.
بیتوجه به هیاهوی اطرافش،
هیچچیز نمیتونه جلوی برنامههای لویی لومیر رو بگیره.
اپراتورها بعد از استخدام در ژانویهی ۱۸۹۶،
به همه جا فرستاده شدن،
به آسیا، که همین الان دیدیم،
و همینطور به سمت دیگه، به غرب، به دنیای جدید،
آمریکا، نیویورک.
اونجا هم سینماتوگراف به اکتشاف و موشکافی میپردازه،
و فیلمهای ارزشمندی از خودش به جا میذاره.
«حمل و نقل عمومی وجدان ملتهاست»،
این رو نویسندهی ترک، اورهان پاموک گفته.
یه فیلم دیگه با همین موضوع.
پیچیدهتر و شلوغتر.
دوباره برگشتیم به ایالات متحده،
در بوستون، خیابان واشنگتن.
یکبار دیگه، آیا تماشای این صحنه لذتبخش نیست؟
توی سینما، یه پلان باید گویای همهچیز باشه.
هر برداشت، بهخودیِخود ارزش داره، یه تکه از یه چیز بزرگتر نیست،
و شروع یه سکانس هم نیست، خودِ سکانسه.
یکبار دیگه، این برداشت به وضوح نشون میده که سینما نگاه خودش رو میسازه
و سطح انتظار تماشاگر رو بالا میبره.
پرسپکتیو یه خیابون بزرگ رو عوض میکنیم...
...و به تقاطع دو تا خیابون میریم...
...تا سینماتوگراف یه واقعیت متفاوت رو ثبت کنه.
ولی فراموش نکنیم...
...که فقط چند هفته بعد از ورودش در سال ۱۸۹۶،
سینمای لومیر از ایالات متحده اخراج میشه،
اونم توسط آدمهای آژانس پینکرتون،
بر اساس قوانین حمایتگرایانهای...
...که رقیبشون، توماس ادیسون، به اونها استناد کرده بود.
اپراتورها با کشتی از خلیج هادسون فرار میکنن.
ولی برمیگردن، و یه روزی،
ایالات متحده تبدیل به کشور سینما میشه.
آخرای قرن نوزدهم، سفرها زیادتر میشه،
رویاها در ذهن شکل میگیرن و دنیا کوچیکتر میشه.
اپراتورها که حالا نقش دیپلمات، روزنامهنگار و جهانگرد رو دارن،
اقیانوسها رو درمینوردن،
از سواحل و آدمهای کنار دریا فیلم میگیرن،
دوربین رو روی کشتی میذارن...
...تا بندر الجزیره رو بهتر ببینن، مثل همینجا.
اولین اپراتورها، اونهایی که فیلم میگرفتن،
به اولین سؤال کارگردانی جواب میدن...
...که هر فیلمسازی بعد از اونها از خودش میپرسه.
دوربین رو کجا باید گذاشت؟
تازه داریم با داستان زندگی...
...سرگذشت و افسانهی این اپراتورها آشنا میشیم.
استعداد اونها از سادگی حرکاتشون...
...و نیتهاشون سرچشمه میگیره.
با لومیر اون زمان، و امروزه،
سینما راهی برای شناخت بهتر خودمونه.
از راه دریا به الجزیره میرسیم.
و با تراموا ازش دور میشیم،
با یه تِراولینگ بینظیر...
...و در همون حال، «اِلِژی، اپوس ۲۴» اثر گابریل فوره،
شهر سفید رو در هالهای از یک اندوه قطعی فرو میبره.
وعدۀ دنیا
«سینما یعنی وعدهی دنیا»، این رو بلز ساندرار در دههی ۲۰ میلادی گفته.
نوید، در جوانی است.
لومیر از بچهها فیلم میگیره، هم بچههای خودش و هم بچههای دیگه.
فرشتههای کوچولویی که اولین قدمهاشون رو برمیدارن،
یا تو خیابون دارن تیلهبازی میکنن.
این کار رو با همون نگاه،
همون کنجکاوی و همون لطافت انجام میده.
این فیلم که در لیون گرفته شده،
یه مسابقه رقصه که هر کسی هر کاری از دستش برمیآد میکنه،
مثل اون پسر کوچولوی وسط تصویر که به دوربین نگاه میکنه...
...و تبدیل میشه به سوژه اصلی فیلم.
مراقب باشید، یک دعوای بچگانه.
کادربندی انگار از نقاشیهای آگوست رنوار بیرون اومده،
همونی که بچههایی با موهای فرفری...
...و چهرههایی دخترونه نقاشی میکرد.
اینجا هم چندتا موجود مو فرفری، اصلاً کوتاه نمیان.
بده من! نه!
بگیر. قاشق منو پس بده.
گریه میکنه.
طفلکی.
تو حیاط مدرسه، لیلی بازی تنها سرگرمی بود.
نیازی به توضیح نداره، کیه که یادش نیاد؟
راستی، «تخریب یک دیوار»...
...تنها فیلمی نبود که برعکس نمایش داده شد.
آپاراتچیها با یه حقه سرگرم میشدن...
...که تماشاچیا عاشقش بودن.
حالت عادی.
و برعکس.
و دوباره عادی.
و دوباره برعکس.
یه بار دیگه رو به جلو.
و یک بار دیگه.
این دخترای جوون قبیله اَشانتی توی لیون فیلمبرداری شدن...
...موقع برگزاری یکی از اون نمایشگاههای استعماری...
...که اون زمان تو اروپا مُد بود...
...و اغلب چیزی نبودن جز باغ وحشهای انسانی واقعی.
با این حال، این فیلم یه چیزی داره.
این نوجوونها با بدنشون...
...و انرژی جمعیشون...
...چنان جوانی و وقاری رو به نمایش میذارن که اونها رو قوی...
...و فراموشنشدنی میکنه.
در همین راستا، عنوان فیلم هم واضحه:
«حمام کاکاسیاهها».
فکر میکنن فیلم کار گابریل وِیر باشه،
ولی معلوم نیست کجا فیلمبرداری شده.
شاید تو جزایر آنتیل، یا ونزوئلا،
یا شاید هم کوبا،
جایی که برابری بین سیاهپوستا و سفیدپوستا تازه اعلام شده بود.
سینماتوگراف یک بار دیگه حق مطلب رو دربارهی این شخصیتها ادا میکنه،
این بچههایی که جوانی پرشورشون تمام تصویر رو پر کرده.
یک نمونه کلاسیک از کارگردانیهای کمپانی لومیر.
«بچهها، فیلم کمتر از یک دقیقه است،
بیاین جلوی دوربین و هرچی بلدید رو نشون بدین».
تمرینها سخت بود، ولی نتیجه فوقالعاده است.
معلم ورزش، با کت و کراوات،
مراقب اوضاع است.
حتی یک بچه هم بیکار نمونده،
بعضی وقتا یه کار مندرآوردی میکنه.
خلاصه، همه جور حرکتی میزنن.
پایان قرن نوزدهم، دورهی صلح و آرامشه،
هرچند دوامی نخواهد داشت.
برای همین قدر لحظههای شاد بیشتر دونسته میشه.
این فیلم که در جنوب فرانسه گرفته شده اسمش هست:
«درس دوچرخهسواری».
ما رو یاد این شعر از ویکتور هوگو میندازه:
«توپهای داغ وظیفهشان را انجام دادند.»
«گلولههای توپ خوش درخشیدند، تمام شد.»
«مردگان، مردهاند.»
لومیر برای به تصویر کشیدن زندگی بچهها،
سوژهها و شوخیها رو با هم ترکیب میکرد...
...همزمان با اینکه فیلمنامهها نوشته میشدن.
او تونست طبیعی بودن بچهها رو ثبت کنه،
نحوه بازی کردن و نگاه کردنشون به دوربین رو.
بعضی از سوژهها یک پژواک گذشتهنگر دارن...
...در تاریخ سینما.
مثلاً، این سکانس از یک بالشتبازی دیوانهوار...
...بین پسرها و دخترها تو یه خوابگاه مشترک،
خبر از سکانسی میده که ژان ویگو در فیلم «نمره اخلاق صفر» گرفت.
بچهها،
حالا وقت تمیزکاریه.
قطارها و سفرها کشتیها و سواحل
یک نمای همزمان آرام و شلوغ.
فیلمبرداری آرومه، اما میدون پر از جنبوجوشه.
پوئِرتا دِل سول، در مادرید،
در بهار ۱۸۹۶.
پایین سمت چپ رو نگاه کنید.
چه مانور فوقالعادهای برای دور زدنِ کالسکه.
واگنهای تراموا روی ریل دیده میشن،
کالسکههای تکاسبه، دواسبه،
و گاریهایی با چند اسب.
برتران تاورنیه گفته:
نماهای از بالا این حس معجزهآسا رو میدن...
...که انگار دوربین همیشه جای درستی قرار گرفته.
یک موقعیت دیگه برای دوربین،
یه برداشت متفاوت دیگه از قطارها و ترامواها،
در تولوز، خیابان آلزاس-لورن.
تصویر از یه پیچ گرفته شده، که بهش حرکت میده.
مامور بلیط به شکلی بینقص پیاده میشه.
و دوباره سوار میشه، خدا میدونه چرا.
آقایی با کلاه لبهگرد از راه میرسه، همونجا میایسته،
و منتظر یه خانم میمونه برای یک گفتگوی مرموز.
همین، ولی پلان فوقالعادهایه.
با اینکه فیلم هیچ صدایی نداره،
پروژکتور یه صدای کمی از خودش درمیآورد.
اما سکوت، خودش بخشی از نمایش بود،
همه حواسشون رو به پرده میدادن.
آمریکاییها بهش نمیگفتن «سینمای صامت»،
بلکه میگفتن «فیلم بیصدا» یا «silent movie».
اما یه فیلم صامت میتونست نمایش پرسروصدایی داشته باشه،
چون سالنها همیشه هم ساکت نبودن.
«ورود قطار به لا سیوتا» از همه معروفتره،
ولی نماهای زیادی مثل این گرفته شد...
...که توی سکوی ایستگاهها تو فرانسه، آمریکا و جاهای دیگه فیلمبرداری شدن.
هر بار زاویه و همینطور ریتم فیلم فرق میکنه،
اما اون شور و هیجان همیشه یکسانه.
این فیلم به خاطر روان بودنش فوقالعادهاس،
با اینکه بد شروع میشه، دسته وایمیسته،
فیلم رو قطع میکنه و دوباره راه میفته، درست مثل خود فیلم.
قابی از بندر تولون،
جایی که منتظر «امیل لوبه»، رئیسجمهور فرانسه هستن.
چیزی که الان بهش میگیم «تراولینگ»، اون موقع «پانوراما» بود.
این حرکتهای باشکوه، امضای برادران لومیر بود.
هم خودش و هم فیلمبرداراش تو این کار متخصص شدن.
چندتاشون رو میبینیم.
این معروفترین پانورامایی نیست که توی ونیز گرفته شده...
...توسط «الکساندر پرومیو»، اما زیباترینشونه.
کافیه خم بشی و نگاه کنی.
نقشونگارهای پیچیده، عمق میدان و کادربندیهای هوشمندانه،
نماهای لومیر بازتابدهندهی نگاهی به جهان هستن
که از نحوهی بازنماییشون جدا نیست.
نگاهی کاملاً شخصی.
اینجا بحث سبک و میزانسن بصری مطرح میشه.
چطور میشه فقط با خودِ واقعیت، مخاطب رو جذب کرد؟
چطور میشه بدون تحت تأثیر قرار دادنِ...
...تماشاگر، صنعت سینما و در نهایت بازار، توجهشون رو جلب کرد؟
تحت تأثیر قرار دادن، یک اجبار،
که سینما در نهایت با گذشت زمان به خودش تحمیل میکنه.
مثل عکاسهایی که از آتلیه بیرون میزنن،
یا نقاشهایی که کاخها رو رها میکنن
تا آفتاب و باد رو حس کنن،
لومیر آسمون و دریا رو با هم قاطی میکنه،
قایقهای شکننده روی موجها
و به آب انداختن کشتیها تو بندرها.
او به دنیای در حرکت نگاه میکنه،
با سرعت و با لطافت.
بازیگران!
لومیر با ساختنِ «آبیارِ آبیاریشده»،
میخواست طنز و شوخطبعی رو وارد دوربین کنه.
سینما به یک بازنمایی تمامعیار تبدیل میشه.
این صحنه آدم رو یاد مقدمهای برای سینمای رزمی میندازه.
اما این جدِ بروس لی،
یه بازیگر تئاتر کابوکی (تئاتر سنتی ژاپن)
است که روبروی «کنستانت ژیرل»
خلاصهای از فنون مبارزه رو اجرا میکنه.
فقط تماشا کنید.
ببخشید، هنوز تموم نشده.
دوباره سر جام وایمیستم.
میزانسن تقریباً بینقصه.
لومیر و هنرِ بازسازی.
«گابریل ویر» این سناریو رو یک سال قبلش تو مکزیک ساخته بود.
اینجا صحنه در شهر لیون اتفاق میفته،
و دو مرد دارن با تپانچه دوئل میکنن.
همهچی واقعی به نظر میرسه، هدف ترسوندن مردمه.
حتی باروت تفنگ.
اما شخصیتی که نقش قربانی رو بازی میکنه، مردهی خوبی از آب درنمیاد.
اونقدرا هم مرده به نظر نمیاد،
وقتی خودش دست راستش رو بالا میاره
تا راحتتر بتونن بلندش کنن.
میگن یه اثر داستانیِ خوب
میزانسن خودش رو هم مستندسازی میکنه.
اینجا، تو فیلم شماره ۸۸۹،
آمادهسازی فیلمنامه، خودش بخشی از فیلمنامه است.
وسواسی و مبتکرانه،
و برای مخاطبی که درگیرش میکنه، کاملاً شفافه.
این فصل، «بازیگران»،
میتونست «تولد نمایش» هم نام بگیره.
یا حتی «مسخرهبازی جلوی دوربین».
«معلول قلابی» کنار کارخونهی لومیر فیلمبرداری شد.
از امکاناتی استفاده میکنه که سینمای اون دوره در اختیارش گذاشته،
مثل کادربندی، نمای عمومی،
عمق میدان و یک میزانسن بیعیبونقص.
ولی عجب کاریه،
اسم فیلم، «معلول قلابی»،
از همون اول لو میده که قراره چی بشه.
گذشته از جنبهی کمدی فیلم،
میزانسن و ریتم اون حیرتانگیزه.
فریاد، جیغ، حرکت.
اینجا، چندتا بازیگر دارن با هیجان به شوخی خودشون میخندن.
هیجانی که یه سگ هم دلش میخواد توش شریک باشه.
فوتیت و شکلات، یک انگلیسی و یک کوبایی،
هنرمندان نمایشهای واریته و دلقک بودن،
که شخصیتهاشون به شدت معروف شد.
اصطلاح فرانسوی «شکلات شدن» هم از همینجا اومده،
یعنی کسی رو گول زدن.
شش فیلم براشون ساخته شد، این سومیشه،
«صندلی گهوارهای».
خانوادهی «کِرمو» برگشتن، چرا که نه؟ خوش میگذره!
حالا که حرف خانواده شد، این پدرشونه
و اینا هم بچههاش که با بدنهای انعطافپذیرشون همکاری میکنن.
این فیلم دومشون، «پرش دوبل خطرناک»،
خیلی حرفهایتره.
بله، ظاهراً لومیر مخترع ویدیوهای گربه هم بوده.
توی اولین فیلمبرداریها،
لومیر همیشه سوژههای الهامبخشی دم دستش نداشت.
دنبالشون میگشت.
و از هر چیزی که دم دستشه فیلم میگیره.
مثلاً یه گربه.
گربهای که حتی بیشتر از تماشاگر بهش خوش میگذره.
گربهای که بازی میکنه و آخرش هم میافته.
کاتالوگ لومیر شامل اینها هم میشد:
فیلمهای صحنهسازیشده، سکانسهای دراماتیک یا کمدی،
که بر اساس تاریخ ساخته میشدن تا توجه مردم رو جلب کنن.
اسم این یکی هست...
...«نرون در حال آزمایش زهر روی بردههایش».
معلومه که خیلی تئاتریه.
نرون دستور میده: «یکی دیگه برام بیارین.»
صبر کردن ارزشش رو داشت، این یکی بازیگر مادرزاده.
عجله نمیکنه،
ولی خیلی خوب بلده خودش رو به مردن بزنه.
خب، شایدم خیلی بد بلد باشه.
این برداشت، شمارهی ۲۰۰۷ هست،
یک فیلم متأخر که سال ۱۹۰۲ فیلمبرداری شده...
...تو یه محوطهی آمادهسازیشده در کارخونهی مونپِلِزیر.
سینما دیگه مثل قبل نیست.
مِلییس، دوست آنتوان لومیر،
با دنیای خودش از راه رسیده.
فیلمها طولانیتر شدن، سینما شده کمدی، تئاتر، جادو،
و نمایش اشباح.
دیگه تصاویر رو به هم میچسبونن، حقه به کار میبرن، رنگآمیزی میکنن،
مثل این فیلم، «عصرانهی خارقالعاده».
پایین سمت راست امضا شده، دیدید، «لومیر».
ولی این سینما،
که به پایان این ماجراجویی نزدیک میشه،
که اجازه میده به حال و هوای کابارههای شهری آلوده بشه...
...و به کارِ استادانِ دستکاری واقعیت،
اون سینما، سینمای واقعی لومیر نیست.
آنچه سینما ابداع میکند
سینمای لومیر نه جلوهی ویژه داره نه رنگآمیزی شده.
هیچ افکت بیخودیای توش نیست،
و هرگز از کنش اصلی سینما جدا نمیشه،
چون فقط به لطف دوربین وجود داره،
که گواه بداهت اونه.
لومیر و فیلمبردارهاش به مسئلهی کارگردانی فکر میکردن،
درست مثل هزاران کارگردانی که راه اونا رو ادامه دادن،
به نقش دوربین، به قدرت یک سوژه،
به ایدهی یک حرکت.
ببینید، تو این فیلم که سال ۱۸۹۶ تو ناپل گرفته شده،
مردهایی که لب ساحل دارن تورها رو میکشن...
...دو تا خط افقی ایجاد میکنن که مرکز کادر رو مشخص میکنه.
اینجا انگار تو حال و هوای نئورئالیستیِ لوکینو ویسکونتی هستیم،
تو فیلم «زمین میلرزد».
داشتیم از زیبایی سینماتوگراف حرف میزدیم.
اینجا، در شانزلیزه،
در یک پاریسِ پروستی، (یادآور آثار مارسل پروست)
یک زن، مادر، خاله، یا دایه،
مراقب بچههاییـه که دارن بازی میکنن.
درست مثل ادوار مانه، (نقاش فرانسوی)
تخیل لومیر، نگاهش به دنیا،
عظمت زندگیِ آرام و شاد رو به تصویر میکشه.
نوعی به دام انداختن و به نمایش گذاشتنِ زندگی روزمره...
...در پایان یک قرن که همزمان هم...
...تصویرگر نهاییشه و هم ثبتکنندهی وفادارش.
ژان-لوک گدار میگفت: «برای تغییر گرامر،...
...باید به سراغ بیسوادها و مکتبنرفتهها رفت».
لومیر اولین مکتبنرفتهی سینما بود.
مجبور بود یه گرامر رو ابداع کنه، گرامر خودش،
و یک زبان، زبانِ خودش.
او از تپقهای فنی عبور کرد تا به یک هنر دست پیدا کنه،
هنری که سبک خاص خودش رو بهش اضافه کرد.
اینجا، که باز هم داره از جمعیت تجلیل میکنه،
میشه صبوری پلان رو حس کرد،
که به کیفیت نگاه ما غنا میبخشه.
دوربین روبروی درِ...
...کلیسای جامع کُلن در آلمان قرار گرفته.
خروج از کلیسا، خروج از کارخونه،
اون دوره مثل هم بود.
سینما با معصومیت و سادگی شروع شد.
پیچیدگی روایی بعداً به وجود اومد.
لومیر از اوگوست رنوار وام میگیره...
...و به ژان رنوار، پسرش، الهام میبخشه تا مُبلّغ قرن بیستم باشه.
بهش لقب امپرسیونیست دادن به خاطر مکتب نقاشیای...
...که شاید اصلاً نمیشناختش.
دستگاهش رو تو دشتها میذاشت، کنار رودخونهها، توی خیابون.
اون سینمایی رو به کار میگرفت که از طریق زیبایی از حقیقت میگفت...
...و از طریق حقیقت از زیبایی.
مثل این نگاههای سرکشِ کودکانی که دوربین رو به چالش میکشن...
...در خیابانی در اشتوتگارت.
سینما یعنی نوشتن با یک دوربین،
دوربینی کوچک و خوشدست، همونطور که بعدها شدن،
و بیحرکت و ظریف همونطور که سینماتوگراف بود.
در این مورد، دستگاهی که دور قرار داده شده،
کادر رو برای یک صحنهی فوقالعاده محدود میکنه.
اسبی که با یک طناب مهار شده، دایرهوار میتازه،
در حالی که چند سوارکار به نوبت هنرنمایی میکنن...
...روبروی قلعهی باشکوه پراگ
که در پسزمینهی یک ترکیببندی تحسینبرانگیز قرار داره.
اسب حتی در آخر یک تعظیم هم میکنه،
انگار که میخواد پایانی باشه برای یک فیلم با زیباییشناسی بینقص.
این رو قبلاً دیدیم.
این صحنه به همان اندازه که مدیون عکاسیه،
مدیون شیوهی بدیعِ فیلمبرداری از یک گروهان سوارهنظام هم هست،
که از دور میرسه و وارد کادر میشه.
بهخصوص چند ثانیهی آخر،
یک پایان پلان باشکوه، دقت کنید،
وقتی سوارکارها با یک پراکندگی منظم، خیلی به دوربین نزدیک میشن،
که پر از گرد و غبار و حرکته.
خیلی سینمایی،
فقط سینما.
فیلم به آخر میرسه، همهچیز ناپدید میشه.
صحنه تموم شد، دوربین هم کارش رو کرد.
برگردیم به شامونی، به مقر شرکت راهآهن پاریس-لیون-مدیترانه...
...که میزبان یک کالسکه پر از توریسته.
اینجا یک حقیقت بدیهی وجود داره،
سینما توجه رو به خودش جلب میکنه.
انبوه جمعیت شاهد این رویدادن.
ارزشش در کمال تصویری، نور...
...و وسعت و عمق میدانیایه که خیلی چیزها رو نشون میده.
اسبهای انتهای خیابون رو از دست ندین.
مسافرها از دلیجان باشکوه پیاده میشن.
ارزش این فیلم در زیباییشه.
فیلم قبلی، همون که کالسکه داشت،
تقریباً یه پیشدرآمدی بود برای فیلم «دلیجان».
اگه بخوایم با جان فورد ادامه بدیم،
این یکی یادآور صحنهای از فیلم «جویندگان»ـه،
وقتی شخصیتها میرقصن...
...با همون الگویی که این دوچرخهسوارها دارن.
رقصآراییای که موریس پیالا دوباره در فیلم «ون گوگ» ازش استفاده کرد.
بعد از دور زدنهای تراموا، نوبت دور زدنهای ارتش اسپانیاست.
حتی اگه سینما رو قبل از لومیر اختراع کرده بودن...
...لومیر باز هم فیلمساز میشد،
اون هم یکی از مهمترینها.
سبک و باورهاش همچنان پابرجاست،
و مسیر رو برای یک هنر جدید باز میکنه،
هنری که فیلمهاش آیندهی باشکوهش رو نوید میدن.
اون چیزی که سینماتوگراف لومیر زمینهسازشه...
...ظهور مورنائو، برسون و کیارستمیه،
چاپلین، برگمان و اوزو.
سینمای پلانهای بلند و سادگی.
لومیر یعنی زندگی روزمره.
سینما یک هنر مردمی و بومیه.
این تصاویر اولیه زیر سؤال میبرن...
...چیزی رو که سینما بهش تبدیل شده.
مدرنیتهی معاصر رو به چالش میکشن...
...به خاطر قلمرویی که فتح کردن،
ردی که به جا گذاشتن،
و بر قدرت و زیباییشون تأکید میکنن.
روزی رسید که فیلمسازها از هواپیماهای در حال پرواز فیلم گرفتن.
ولی لومیر از موجهای دریا فیلم میگرفت.
به خاطر این حالِ ابدیش،
این مدرنترین پلان به معنای واقعی کلمهست،
اقیانوس اطلس، نزدیک «صخرههای باکره» در بیاریتز.
قاببندی، تأمل، شگفتی،
و حتی اگه خیلی طول بکشه، ملالآوره،
کاری که بعدها بعضی از فیلمسازها در انجامش تردید نکردن.
در دستان او،
و فیلمبردارانش که استعداد تقلیدشان...
...نشاندهندهی آموزش منسجم لویی بود،
سینما فراتر از بازتولید صرفِ...
...احساساتیست که در یک سالن سینما در پاریس تجربه میشد.
یک نگاه بکر، یک نقطهنظر جدید ابداع میکنه.
این موضوع در این نمای هیپنوتیزمکننده کاملاً واضحه.
و در پایان،
دو تا فیلم دیدهنشده رو با هم میبینیم.
در آوریل ۱۹۰۰،
در نمایشگاه جهانی پاریس،
یافتههای جدیدی به نمایش درآمد و لویی لومیر هم همینطور.
یک فیلم با قطع ۷۵ میلیمتری...
...برای یک پردهی نمایش بسیار بزرگ.
صحبت از فیلم ۷۰ میلیمتری نیست که ۵۰ سال بعد اختراع شد.
۷۵ میلیمتری، در سال ۱۹۰۰.
تصویری با وضوحی خارقالعاده،
با میدانی وسیع که اجازه میده جهان رو در آغوش بکشی.
او از افتتاحیهی کاخ الکتریسیته فیلم میگیره.
این پلان، این بنای یادبود، این صف طولانی آدمها،
همهچیز پیشدرآمدی است بر جاهطلبی بصریِ...
...دیوید گریفیث، آبل گانس،
آیزنشتاین، فریتز لانگ و مورنائو.
فرآیند ۷۵ میلیمتری...
...برای لویی لومیر مشکلات فنی ایجاد کرد.
دربارهاش حرف زد، حتی باهاش فیلم هم گرفت،
اما نتونست پخشش کنه.
ما فقط میتونیم این تصویر رو به شما نشون بدیم.
در سال ۲۰۲۵ به لطف فناوری دیجیتال این کار امکانپذیر میشه.
این نماها دوباره جان گرفتن.
حدود ده تا ازشون موجوده، این هم یکی دیگه.
ایدهی اصلی پابرجاست: نوشتن با تصویر متحرک،
و خلق حرکت در حرکتی دیگر و در مکانی نامتعارف.
در سال ۱۹۰۰ جانشینانش از راه رسیدند: مِلییس، گومون و پاته.
لومیر میدونه که سینما...
...داره به سمت آیندهای میره که به اون تعلق نداره،
مثل یک پیادهروی متحرکِ بیانتها.
این نمای پانوراما که روی یک سکوی متحرک فیلمبرداری شده،
با مدرنیتی سرگیجهآور،
احتمالاً آخرین پلانِ لویی لومیره.
«مرگ دیگر یک امر مطلق نخواهد بود»
اما آخرین پلان لومیر یک خداحافظی همیشگی نیست.
چرا که در ۳۰ دسامبر ۱۸۹۵،
تنها دو روز بعد از اولین نمایش عمومی،
اولین منتقد نوشت:
«وقتی این دستگاهها دست مردم بیفته،»
«وقتی همه بتونن از عزیزاشون عکس بگیرن...»
«...در حالی که حرکت میکنن، با رفتارهای و ژستهای همیشگیشون،»
«درست در آستانهی حرف زدن،»
«مرگ دیگه یک امر مطلق نخواهد بود.»
با لومیر، سینماتوگراف اختراع و بازاختراع خواهد شد،
وقتی قلمروهایش تا بینهایت کشف شود،
گویی به آیندگان نشان میدهد...
...که هرگز نباید از غنیتر کردنش دست بکشند.
در سال ۲۰۲۵، این نماها دیگه اون معنای گذشته رو ندارن.
سینما عوض شده، همهچی عوض شده.
اما سینمای لومیر نه،
چون از یه هنر بدوی و اولیه شروع نکرده.
هم کلاسیک هستن و هم مدرن.
امروز، سینما جایگاهش رو توی دنیای تصاویر پس گرفته،
و دوباره به رد پای لومیر اهمیت میده.
در جوهرهی شرافتش،
سینما یه هنر اخلاقیه.
همچنین دعوت به آرامش میکنه و ابزار صلح خواهد بود.
لومیر مثل یه نویسنده عمل میکنه.
جستجو کردن، شک کردن، شگفتزده شدن.
عمل یه نویسندهست.
همیشه حرکتی هست، حتی اگه گاهی نامرئی باشه،
که مجبور میکنه، مثل اینجا، دنبالش گشت،
و نگاه رو مجبور میکنه منتظر بمونه، تا بفهمه.
بیننده است که به اونچه میبینه اهمیت میده.
لومیر، سینما،
پرده بزرگ سینماست،
تنها پردهای که قدرت و وضوح نگاه رو ارائه میده.
توماس ادیسون و مخترعین دیگه به یه فرمت فکر میکردن.
لومیر یه فرم، بلکه بیشتر، یه زبان شاعرانه
و یه عمل اجتماعی رو کشف کرد.
فراتر از اسطورهاش، "حرکت لومیر"
هم ظهور بود و هم اوج.
در مقابل ملیه قرارش دادن، ولی نه.
ملیه دنیا رو با توهم بازسازی کرد.
لومیر اون رو همونطور که هست، ضبط کرد.
یکی خبر از فدریکو فلینی میده، اون یکی خود مارچلو کاستلاریه.
اولی راهی هالیوود میشه، دومی، راهی موج نوی فرانسه.
لومیر زندگی تماشاگرانش رو آموزش میده،
و فیلمبردارانش رو میفرسته تا از چیزهایی که شبیه خودشون نیستند، فیلم بگیرند.
در نهایت، سینما همیشه همین کار رو میکنه.
به من میگه من کی هستم و به من میگه دیگران کی هستن.
وقتش رسیده که به لومیر نگاه کنیم.
دیدن نماهای سینماتوگراف یعنی پاک کردن چشمهامون
از هر چیزی که از اون موقع، چشمهامون رو پر کرده.
یعنی برگشتن به سرچشمه، به اولین قصد،
این زبان اختراعی که بر اساس یه قانون ۵۰ ثانیهای ساخته شده.
سینما بر قرن بیستم حکمرانی کرد.
سرنوشت فیلمها، سینماها،
و تماشاگران در دویستمین سالگردش چی میشه؟
تجلیل از خاطرهی سینما یعنی مراقبت از اون.
نگهبانی از آیندهاش یعنی نگهبانی از خودمون.
لومیر ماجرا ادامه دارد
خیابان اولین فیلم لیون - فرانسه امروز
بازسازی توسط فرانسیس فورد کاپولا (با رومن) "خروج از کارخانه"
با دوربین هندلی قدیمی من "پاته ۳۵ میلیمتری"
خوب.
- آمادهای برای فیلمبرداری؟ - آماده؟
دوربین بره!
- موتور. - دوربین رفت!
حرکت!
حرکت، حرکت، حرکت!
... و به یاد برتراند تاورنیه
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.