Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
ارائه شده توسط سینما دریمینگ CineDreaming@
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
در زمانهای قدیم،
گربۀ سیاه عجیبی وجود داشت.
هیچ رفیقی نداشت،
خونهای نداشت،
هدفی برای زندگی نداشت.
تا اینکه یک روز،
مترسکی سر راهش سبز شد.
مترسک به گربۀ سیاه گفت من رو آتیش بزن.
تا بتونم آزاد بشه و برم پیش دوستانم که توی آسمان هستن.
گربۀ سیاه به بینش ناگهانی رسید.
سپس از مترسک پرسید:
چه چیزی در دنیا ارزشمندترین است؟
مترسک جوابی برای این سوال نداشت.
فقط به سه اعجوبه اشاره کرد که ممکن بود جوابش رو بدونن.
گربۀ سیاه خودش رو توی پارچۀ مترسک پیچید.
و برای سفرش آماده شد.
ربات اولین اعجوبهای بود که گربۀ سیاه باهاش دیدار کرد،
که توی یتیمخانهای کار میکرد.
ربات بهترین آبنباتها رو تولید میکرد؛
آبنباتهای گیلاسی.
هر بچهای که از یتیمخانه میرفت، یک آبنبات گیلاسی میگرفت.
چون خدانگهداری با یکی از بچهها، ترکیبی از احساس ترش و شیرینه.
متأسفانه باتری ربات تموم شد.
سلام، خداحافظ. سلام، خداحافظ. سلام، خداحافظ.
گربه ذاتاٌ حساسیتی نسبت به شیرین نداشت.
گربۀ سیاه با لقمهای از طعمهای تلخ و شیرین یتیمخانه رو ترک کرد.
گربۀ سیاه به سراغ اعجوبۀ دوم رفت،
که خانمی با حافظۀ کوتاهمدت بود.
خانمه هر روز برای خودش یک کاسه «نودل فراموشی خاطرات» درست میکرد،
تا خاطرۀ از دست دادن عشقش رو فراموش کنه.
ارزشمندترین چیز دنیا یک نامه بود.
ولی یادم نمیاد درمورد چی بود.
فقط یادمه کسی که نوشته بودش، رانندۀ قطار بود.
گربۀ سیاه چشمی به عنوان چراغ بلورین برای خانمه گذاشت.
چشم گربه روح و روان کسی که سوگوار باشه رو آروم میکنه.
صدایی نامۀ فراموششده رو خوند:
علاوه بر خورشید دورافتاده...
نامهای که امشب مینویسم تا حد زیادی،
از آب و هوا، آلودگی و همچنین ذرات معلقی...
که در هواست الهام گرفته شده.
کودکان در عمیقترین خواب هستند.
کودکان سرکشانه در تراکم آبی میدوند.
قصد دارم بهشون ریاضی یاد بدم.
یک گل، به علاوۀ یک گل، میشود گلی که گل شیپوری است.
یک سوسک منهای یک سوسک،
میشود یک کرم پیلهای.
قلبم موقع نوشتن این نامه پرحرارت شده،
مثل موقعی که به تو فکر میکنم.
گمون کنم،
عشق انسانها...
هستۀ انرژی خورشیده.
تنها منبع انرژی منظومهست.
اون نامه چیزی نبود که گربۀ سیاه به دنبالش بود.
به نظرش صرفاً بازی با کلمات بود.
گربۀ سیاه سپس به سراغ دیو رفت که نفر سوم لیست بود.
اگر کسی از دیو تقاضایی داشت،
باید نوشتهای از روحش رو فدا میکرد.
دیو زمانی یک تردست طناز بود.
ولی به نمایشهای تردستی راضی نبود،
به دنبال جادوی واقعی بود.
خانوادهاش رو ترک کرد و وارد تئاتر آبی شد.
جایی که توش جادوی واقعی رو به دست آورد.
ولی دیگه مثل سابق آدم خوشحالی نبود.
دیو به گربۀ سیاه گفت که هنگام غروب،
کلاه گربۀ سیاه یادداشتی از روحش خواهد گرفت.
این... برای من... ارزشمندترین...
نوشتههای گربۀ سیاه تمام شد.
بعد فهمید دیو فریبش داده بود.
صرفاً مشتی گل گیرش اومده بود.
حسابی ناامید شده بود.
امروز تولد دختر کوچولوییه.
گربۀ سیاه استتار کرده بود، چون میترسید شناخته بشه.
بهترین هدیۀ ممکن رو برای تولد دوستش در نظر گرفته بود.
با این حال، حس میکرد کاملاً شکست خورده.
مدتی پیش، دخترکی از طبیعت گربۀ سیاهی رو پیش خودش برد.
با همدیگه رفقای صمیمی شدن.
مدتی بعد،
دختر کوچولو فهمید گربۀ سیاه چیزهای عجیبی روی تختش میذاره،
یک پرندۀ زخمی،
موشهای مرده،
حتی مارهای سرد.
دخترک ترسیده بود.
مدام با خودش فکر میکرد که گربۀ سیاه شیطانه.
برای همین ازش فاصله گرفت.
گربۀ سیاه که فهمید دخترک دیگه اون رو نمیخواد، از پیشش رفت.
دنبال من میگشتی؟
آره، یه دوستی واسهات هدیه آورده.
هدیهات توی کلاهه.
سلام... خداحافظ.
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
ارائه شده توسط سینما دریمینگ CineDreaming@
«ژن، ژیان، ئازادی»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.