Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه اختصاصی از کانال تلگرامی سینما نگاه t.me/YisMovie
کهنه میمیرد و نو به دنیا نمیآید
در این فاصله
علائم مرگبار با فراوانی بسیار فرامیخروشند
آنتُنیو گرامشی
فارسی فیلآسفی t.me/PhilAsefi
شب و روز جان میکنم برای مردی که راضی نمیشود
در باد و بوران میآورم تاب نه خوراک دارم و نه خواب
میخواهم آقا باشم
نمیخواهم بندگی کنم
یک آقای حسابی، آه
آن دم که تو با دلبر خود به اندرونی، من نگهبان در ام، گَرمِ دیدهبانی
یکی دارد میآید
نمیخواهم گیر بیفتم
به هیچ روی نمیگذارم بروی! مگر مرا بُکشی
ای زن نادان! ای اشکهای واهی! مرا نتوانی شناخت، خواهی نخواهی!
- بندگان! های! همگان! یک رَهزَن! - بترس از خشمم، خاموش باش ای زن
- فرومایه! - زن نادان!
این هزارتو مرا به نابودی میکشد
چه بلوایی!
چه جار و جنجالی!
این خشمِ افروخته مرا به نابودی میکشد
مرا به نابودی میکشد
بگذار برود، خیره! از خودت دفاع کن
تو را هماورد خود نمیبینم!
به گمانت به این سادگی از چنگ من میگریزی؟
بِستیز!
خیرهچشم بینوا!
باکی نیست
اگر هوای مرگ داری!
کمک!
به من خیانت شده!
آن آدمکش...
مرا زخم زد!
و روحش را میبینم که...
از سینهی تپندهاش میگُسَلد (جدا میشود)
گسستن روحم را
احساس میکنم
لِپُرِلّو، کجایی؟
- اینجا، از بخت بد، شما چطور؟ - اینجا
که جان سپرد، شما یا پیرمرد؟
چه سوال مضحکی! پیرمرد!
دو کامیابی دلفریب! فریفتن دختر، و کشتن پدر!
خودش* خواست! (پیرمرد)
همانگونه که دُنا آنا؟
خاموش! نکند تن تو هم میخارد؟
نه تنم میخارد و نه دیگر حرفی میزنم
پدر من در خطر است! باید به یاریاش بشتابیم
اگر لازم باشد از خون خود نیز دریغ ندارم. این جار و جنجال از کجاست؟
از همین نزدیکی
چیست این چشمانداز مخوف...
پیش چشمان من؟
پدرم!
پدر عزیز من!
قربان!
آدمکش او رو کشته!
آن خون
آن زخم
آن چهره
آلوده و پوشیده به رنگهای مرگ
دیگر نفس نمیکشد
دست و پایش سرد است
پدر
پدر عزیز...
دارم از هوش میروم
دارم میمیرم
یاری کنید، دوستان!
برو و قدری نمک معطر بیاور
قدری مِی، کندی نکن!
دُنّا آنا!
عشق من
دوست من
این مصیبت سنگین میکُشد او را
دارد به هوش میآید
بیایید کمک
پدر
آن اسباب وحشت را...
از پیش چشمش دور کنید
عشق من
آرام باش
نگران مباش
برو، ای سنگدل! بگذار من نیز بمیرم
اکنون او مُرده است... آه خدایا
او که مرا زندگانی بخشیده بود
گوش کن، عزیز من، خواهش میکنم گوش کن
لَختی مرا نگاه کن
من عزیز تو ام، تنها به خاطر تو زندگی میکنم
تو هستی... مرا ببخش
اندوه من، محنت من...
پدرم کجاست؟
پدرت؟
این خاطره تلخ را، عزیز من، از سر بیرون کن
تو همسر و پدرت را در درون من داری
پدرم...
سوگند بخور، اگر تو را توانی هست
سوگند بخور که کین* او بستانی! (انتقام)
سوگند میخورم!
سوگند به چشمانت!
سوگند به...
مِهری که میان ماست
چه سوگندی، آه خداوندا
چه لحظهی رنجآوری
احساسات بیشماری در دلم سرازیر اند
سوگند بخور که کین او بستانی!
سوگند بخور!
سوگند میخورم
به چشمانت
به عشقمان
بجنب، تیز!
چه میخواهی؟
چیزی که میخواهم بگویمتان مهم است
باور میکنم
بسیار مهم!
بسیار خوب، بفرما بگو
سوگند بخورید که خشم نمیگیرید
به شرافتم سوگند
البته تا وقتی که اسم فرمانده را نیاوری!
- اینک تنهاییم؟ - خود نگاه کن
- کسی صدایمان را نمیشنود؟ - ده بگو دیگر
- آزادانه حرف بزنم؟ - بله
در این صورت، ارباب بزرگوارم
این زندگی که شما برای خود ساخته اید
یکسره منجلاب است
- به چه جرئتی! - سوگند خوردید
یاد ندارم سوگند خورده باشم! یا خاموش باش یا...
دیگر چیزی نمیگویم، لام تا کام
پس میتوانیم دوست بمانیم. گوش کن، میدانی چرا اینجا هستم؟
نظری ندارم. نکند برای فَتحی دیگر؟
باید تعریف کنید تا اسمش را به فهرستم بیفزایم
تو مردی نیک هستی، من به زنی زیبا دل داده ام
بیگمان او نیز مرا دوست دارد، دیدمش، و با او حرف زده ام
امشب به دهکده میآید
هیس!
بوی زنی را...
میشنوم!
عجب شامهای!
حتما که [آن زن] زیباست
عجب چَشمی!
برویم ببینیم داستان از چه قرار است
پیشاپیش در تب و تاب است!
چه کسی به من میگوید که آن بربر [وحشی] کجاست؟
هم او را که، با کمال شرمندگی، دوست میداشتمش؟
هم او که به من خیانت کرد
اگر آن شریر را بیابم
اگر نزد من بازنگردد
دود از سرش برآوَرَم! (بیچارهش میکنم)
و قلبش را خواهم دَرید
گوش کن! دلبری است سرگردان
که دلدارش او را تنها گذاشته
دود از سرش برآوَرَم!
قلبش را خواهم درید!
دختر بیچاره!
بیا اندوهش را فروبخوابانیم
همانگونه که 1800 تن دیگر را فروخواباندید!
بیا اندوهش را فروبخوابانیم
همانگونه که 1800 تن دیگر را فروخواباندید!
بانوی جوان عزیز!
که آنجاست؟
چه میبینم؟
دُنا الویرا!
دُن جُوانی!
هیولا! جانی! دروغپیشه!
چه توصیف دقیقی! خوب میشناسدش!
دُنا الویرا، آرام باشید. اجازه دهید حرف بزنم
بعد از چنان رفتاری، چه داری که بگویی؟
دزدانه و زیرکانه به خانه من آمدی، با وعدهها و چربزبانیها
قلبم را ربودی، دلم را بردی
و مرا عروس خود خواندی
سپس، سرپیچان از قانون مقدس آسمان و زمین
سه روز بعد، از بورگس رفتی
من را گذاشتی و گریختی، تا با آه و افسوسهای خویش
تنها بمانم، تا شاید اینگونه عشق فراوانی را نثارت میکردم
مکافات کرده کرده باشی
مانند کتابها حرف میزند
لاجرم، من نیز دلایل خود را داشتم، چنین نیست؟
البته! و آن هم چه دلایل خوبی
چه دلیلی جز سستپیمانی و سبکسری؟
اما دادگر آسمانها چنین حکم کرد تا بیابمت
از برای انتقام من، و خودش
منطقی باش!
چه ناگوار-زنیست!
اگر مرا باور نداری، حرف این مرد را باور کن
جُز از برای حقیقت!
برایش بگو
چه را؟
همه را
بجنب
مادام
راستش را بگویم
اگر مربع گرد شد، کار دنیا نیز برمیگردد
ای شپش! به چه جرئتی اندوه مرا ریشخند میکنی!
مرد شریر گریخت و رفت! بیچاره من!
کجا رفته است؟
بگذار برود، به دلنگرانی نمیارزد
این ناکس مرا بازی داد
به من خیانت کرد
آرام باشید
شما نه آخری هستید، نه بوده اید و نه خواهید بود
اینجا را ببینید
این کتاب، که به هیچ روی سَبُک نمینماید
حاوی اسامی فتوحات وی است
هر ده و دهکدهای، و هر خرسی در هر ییلاقی
شاهد کامجوییهای او از زنان بوده است
خانم کوچولو
این فهرست زیبارویانیست که معشوق سرورم بوده اند
و من خود آن را ثبت نموده ام
بفرمایید، همراه من بخوانید
در ایتالیا، ششصد و چهل تن
در آلمان، دویست و سی و یک
صد تن در فرانسه، و در ترکیه، چهل و یک
اما در اسپانیا
اما در اسپانیا، بالغ بر یک هزار و سه نفر
دختران روستایی
دختران خدمتکار و دختران شهری
کُنتس و بارُنِس
مارشنس، شاهدخت، زنانی از هر رنگ و با هر سن و سال
با موهای بور
رسم بر...
ستایش مهربانی...
آنان است
با موی تیره
[ستایش] وفاداری
با موی سپید
ملاحت
در زمستان، [سرورم] گوشتالودهایشان را میپسندد
و در تابستان، لاغر و استخوانی
[سرورم] بالابلندها را
"شکوهمند" میخوانَد
و ریزنقشها را
همواره "فریبنده" مییابد
و مسنترها را نیز
از برای لذتِ افزودن نامشان
به سیاههی خود
به چنگ میآورد
اما از برای نوکاران جوان
رغبتی بیشتر دارد
تا زمانی که
زیردامنی به تن داشته باشند
غنی بودن، زشت یا زیبا بودن آنها را
به چیزی نمیگیرد
میدانید که
چه میکند
شما دخترانی که با عشق به ملایمت رفتار میکنید
مگذارید که [بهار] جوانیتان بگذرد
اگر قلبتان به سوز و گذاز افتاده
چارهاش، همچنان که میبینید، همینجاست
چه لذتی پیش روست!
مردان جوان، که سری سبک دارید
بیهوده پرسه نزنید
عشرتِ یک نادان چندان نمیپاید
اما آن من هنوز شروع نشده!
چه لذتی پیش روست!
بیا عشق من، بیا برقصیم، بیا بخوانیم، بیا بازی کنیم
بیا عشق من، چه لذتی پیش روست
سرانجام، او رفت
نگاه کن! چه جوانان زیبندهای! چه دختران زیبایی
حتما برای من هم چیزی در میان هست
دوستان عزیزم، صبح بخیر!
نغمهتان را از سر بگیرید، مردمان خوب!
جشن عروسی در کار است؟
بله، قربان، و عروس من ام
به به چه خوش خبری. و داماد کیست؟
در خدمت شما
در خدمت من!
چه آقامنشانه سخن راندی!
همین برای شوهری خوب بودن کافیست
ماسِتوی من دلی رئوف دارد
من نیز. دوست دارم که دوست باشیم
- نامت چیست؟ - زرلینا
- و تو؟ - ماستو
ماستوی عزیزم
زرلینای عزیزم
پاسداشت خود را نثارتان میکنم
تو چه میکنی؟
پاسداشت خود را نثارتان میکنم
با این جماعت همراه شو. ایشان را به ویلای من ببر
و از شکلات و قهوه و شراب و گوشت نثارشان کن
سرشان را گرم کن، باغ و تالار را نشانشان بده
همچنین اتاقها را
یک کلام، هرچه داری رو کن تا ماستو شاد شود
شیرفهم شد؟
شیرفهم شد
برویم
- قربان - چه شده؟
زرلینا بدون من اینجا نمیمانَد
عالیجناب جای تو را پرمیکند
و نقش تو را به خوبی ایفا میکند
زرلینا در دستان یک شوالیه است
بروید، من و او به شما خواهیم پیوست
نگران نباش
من در دستان یک شوالیه ام
یعنی؟
یعنی که جای نگرانی نیست
پس من چه؟
این مرافعه را کوتاه کنیم
اگر فورا و بدون جر و بحث نروی
هوشیار باش، که پشیمان میشوی
دریافتم
چشم، قربان...
حالا که پافشاری میکنید، سر خم کرده و میروم
جای گلهای نیست
به راستی که شوالیه اید
به شما شک نمیآورم، بابت لطفی که در حق ما کردید متشکرم
دغلباز کوچولو!
همیشه بلای جان من خواهی بود
آمدم!
بمان!
مسئله راست و پوستکندهایست
شاید که سرور ما تو را معشوقه خویش گرداند
سرانجام از شر آن خربزهی سر جالیز...
راحت شدیم، زلینای شیرین
کارم تعریفی نبود؟
او شوهر من است
آن مرد؟
به گمانت مردی راستین، شوالیهای اشرافی همچون من
تماشای ربوده شدن چهره درخشان تو...
چهرهای چنین دلنشین را
به دست آن تخم-جن، تاب میآورد؟
پیمان بسته ام که زنش شوم
چنین پیمانی به هیچ نمیارزد
تو را نساخته اند از بهر کشت و کار
تو سزاوار زندگی بهتری هستی... تو با آن چشمها...
لبهای زیبا
انگشتان سپید
به دست ساییدن بر خامه
و بوییدن گلهای سرخ میماند
نمیخواهم...
چه نمیخواهی؟
که دست آخر فریفته شوم
روراستی و یکرنگی شوالیهها با زنان
بس بسیار بعید مینماید
اینها همه شایعات روستاییست
شرافتمندی راستین، صداقت را در چشمان خود نقش زده است
بیا وقت را هدر ندهیم
در همین لحظه، میخواهم...
با تو ازدواج کنم
شما؟
البته
این ویلای کوچک از آن من است
تنها خواهیم بود
و همینجا
ازدواج خواهیم کرد
آنجا، دست خود را
در دست من خواهی گذاشت
آنجا بله را خواهی گفت
میبینی، چندان دور نیست
بیا برویم، محبوب من
دوست دارم، اما نمیتوانم
قلبم اندکی میلرزد
درست است، خوشحال میشوم
اما شاید که مرا گول زده باشی
بیا، زیبای من
دلم به حال ماستو میسوزد
من سرنوشتت را دگرگون خواهم کرد
دیر نیست که تاب ایستادگی را ببازم
بیا!
بیا برویم
بیا برویم، ای محبوب
و زخمهای عشق پاکمان را
التیام بخشیم
بس کن، شیاد! خداوند دروغهایت را به گوش من رساند
آمده ام تا این مخلوق بیگناه و بینوا را
از دام جانفرسایت برهانم
افسوس، چه میشنوم
ای عشق، مرا الهامی ببخش
نمیبینی که بنای سرگرم کردن خود را گذاشته ام؟
سرگرم کردن خود...
من که میدانم چگونه خود را سرگرم میکنی
سرورم، آیا حرف او صحت دارد؟
این زن بینوا دلباختهی من است
از سر دلسوزی، به دوست داشتنش تظاهر میکنم
از بخت بد
دل مهربانی دارم
از دست این خائن بگریز!
مگذار حرف بزند
لبهایش دروغ میگویند و چشمهایش میفربیند
بگذار رنج من
یاریگر تو باشد. بترس و از ناکامی من
درس بگیر!
امروز شیطان با موش دواندن در شادکامی من خودش را سرگرم ساخته
و همهچیز بد پیش میرود
لابههای تو بیهوده است
بیا تا از کینجویی حرف بزنیم. آه، دُن جُوانی
همین را میخواستم
در زمان درست یافتیمت
آیا تو از شهامت و روحی بزرگوار برخورداری؟
انگار که شیطان با او سخن گفته
عحب سوالی! چطور؟
ما را به یارمندی شما نیاز است
دوباره میتوانم نفس بکشم
در خدمت ام، خویشاوندان عزیز، از دست و از شمشیر
از پایگاه و از خون، برای خدمت به شما دریغ ندارم
دُنا آنای زیبا
چرا مویه میکنید؟
چه کسی آرامش روحتان را چنین سخت آزرده؟
دوباره یافتمت
دیوِ سستپیمان
ای زن بینوا
به دلی چنین نیرنگباز
دل نبند
این دیو به من خیانت کرده است
و حالا به تو نیز میکند
چه رفتار شرافتمندانهای!
چه شکوه شیرینی!
رنگباختگیاش
اشکهایش
مرا لبریز از دلسوزی کن
این دختر بینوا مجنون است، دوستان
او را به من بسپارید
شاید که آرام گیرد
خامِ این مرد دغلباز نشوید
او مجنون است، محل ندهید
بمانید، محض رضای خدا، بمانید
حرف که را باور کنیم؟
او دیوانه است
خامِ این مرد دغلباز نشوید، بمانید!
احساس وحشتی غریب
خواری، غضب، خفت و ترس...
درون سینهام میجوشد
درون سینهام میجوشد
از این زن بینوا، صدها چیز
به من میگویند
که همچنان درک نمیکنم
از این مرد خیانتکار
صدها چیز به من میگویند که همچنان درک نمیکنم
تا حقیقت را درنیابم
از اینجا نمیروم
زیرا این زن به دیوانگان نمیمانَد
نه سیمایش و نه گفتارش
اگر بروم
شاید به چیزی ظنین شوند
باید بتوانند از سیمای این مرد
به سیاهی روحش پی ببرند
پس این زن...؟
اندکی دیوانه است
- پس او...؟ - یک خائن است
زن بیچاره!
دروغگو!
کمکم دارم به شک میافتم
کنجکاوی مردم برانگیخته شده، پَروا بدار وگرنه برایت دست میگیرند
مگر خوابش را ببینی، ای شیاد، که شرم و آزرم خود را پاک باخته باشم
گناه و کژی تو باید بر همگان آشکار شود
زن بینوا!
میخواهم به دنبال او بروم
و مطمئن شوم آزاری نمیبیند
پوزش میخواهم، دنا آنا
اگر خدمتی از من ساخته است
در خانهام منتظر شما خواهم بود
دوستان، خدانگهدار
دُن اُتاویو، دارم میمیرم
چه شده؟
کمکم کن!
دل قوی دار!
خداوندا!
او قاتل...
پدرم است
چه؟
شکی از این بابت ندارم
بدرودگویهها و صدایش
مرا به یاد آن مرد رذلی انداخت
که در خانهی من...
آیا امکان دارد که زیر ردای مقدسِ دوستی...؟
تعریف کن آن شب چه گذشت
شبی بود
دیرهنگام
از بخت بد، در اتاق خود، تنها بودم
که مردی پیچیده در ردا وارد شد
نخست، او را با تو اشتباه گرفتم
و بعد فهمیدم که خطا کرده ام
ادامه بده!
بیصدا پیش آمد و خواست مرا ببوسد
خواستم خود را برهانم، اما تنگتر مرا فشرد
فریاد زدم
کسی نیامد
با یک دست، میکوشید صدای مرا فروبنشاند
و با دست دیگر، تنگ مرا میفشرد
گمان کردم که دیگر مغلوب شده ام
ای خائن، و بعد چه؟
سرانجام، هراسِ کردارِ شریرانهاش
نیرویم را دوچندان کرد، چنان که میکوشیدم خود را برهانم
پیچ میخوردم
و تاب میخوردم
و خود را از دست او خلاص کردم
دوباره میتوانم نفس بکشم
فریادی بلند سر دادم
کمک خواستم
و آن جانی گریخت
دلیرانه تا خیابان از پیاش رفتم تا گیرش اندازم
من، که مورد هجوم قرار گرفته بودم، اکنون سوی او هجوم میبردم
پدرم بیرون آمد
تا ببیند او کیست، و آن جانی...
که از پیرمرد قویتر بود
زشتکرداری خود را...
با کُشتن او کامل کرد
اینک تو میدانی که بود
که بر ربودن شرافت من میکوشید
و که بود آن خائنی...
که پدر مرا
از من ربود
من خواهان کین خود ام
و قلب تو نیز چنین میخواهد
به یاد آر زخمی را
که بر سینهی پدر بینوایم خورد
به یاد آر خون او را
که چون جوی بر زمین جار گشت
هرگاه که خشم دادگرانهی دلت
رو به سستی رفت
چگونه باور کنم که چنین جنایت وحشتناکی
میتواند از شوالیهای سربزند؟
برای دریافتن حقیقت، از هیچ کاری فروگذار نمیکنم
در سینهام احساس میکنم، که در مقام یار و یاور او
تکلیف برای من معلوم است. یا باید نشانش دهم که اشتباه میکند
و یا اینکه باید کین پدرش را بستانم
آرامش من
در گرو آرامش اوست
آنچه او را شادمان کند
به من حیات میبخشد
و اندوه او
موجب مرگ من است
اگر او آه بکشد
من نیز میکشم
و خشم او از آن من نیز هست
اشک او از آن من نیز هست
و اگر شادمان نباشد
با شادی بیگانه ام
به هر قیمت، باید راهی بیابم تا این مرد مجنون را برای همیشه ترک کنم
خونسردیاش را نگاه کن
لِپُرِلّوی عزیزم، همهچیز خوب پیش میرود؟
دُن جُوانی عزیزم، همهچیز بد پیش میرود
منظورت از "بد" چیست؟
به ویلای شما رفتم، با جماعتی انبوه...
آفرین!
با چربزبانی و دروغهای معمول
که به خوبی از خودتان یاد گرفته ام، همانجا نگهشان داشتم
به ماستو چه حرفها زدم
تا حسادتش را فروبنشانم
سوگند که آفرین!
همه را به نوشیدن واداشتم
اکنون همگی لول اند، بعضی آواز میخوانند، بعضی شوخی میکنند یا همچنان مینوشند
بالاتر از همه، بگویید سر و کله چه کسی پیدا شد؟
زرلینا!
آفرین! همراه که بود؟
دُنا الویرا
چه گفت؟
حرفهای وحشتناکی درباره من زد
سوگند که آفرین!
- تو چطور؟ - من ساکت ماندم
- او چطور؟ - داد و هوار راه انداخت
تو چطور؟
وقتی که به نظر از نا افتاد، زیرکانه با او همراه شدم
در را قفل کردم و گریختم
و او را در راه تنها گذاشتم
بهتر از این نمیشود. کاری را که تو شروع کردی، من تمام میکنم
این دخترهای دهاتی در آتش وحشیگری من میدمند
میخواهم تا شبانگاه سرگرمشان کنم
حال که گرمِ شراب اند، جشنی برپا کن
اگر به دختری برخوردی، او را با خود بیاور!
بگذار بیاختیار برقصند [رقص] مینوئت، گاوُت
و والس! برقصانشان
و من در این هنگام با این و آن میلاسم
تا فردا باید چندین نام بر سیاههام افزوده گشته باشد
ماستو، گوش کن
- به من دست نزن! - چرا؟
میپرسی چرا، دغلبازِ ریزه!
آیا باید لمس کردن دستی یارناشناس را تاب بیاورم؟
خاموش! چقدر بیرحمی! من لایق چنین رفتاری نیستم
اکنون چنان جسور شده ای که برای خودت عذر میتراشی؟
عذر خلوت کردن با یک مرد، و تنها گذاشتن من در روز عروسیمان!
و داغ بدنامی گذاشتن بر پیشانی یک کارگر صاف و ساده را
اگر رسوایی به بار نمیآمد، بدون شک...
اگر هیچ خطایی نکرده باشم چه؟
اگر او مرا فریفته باشد چه؟
از چه میترسی؟ آرام باش
حتی سرانگشتانم را نیز لمس نکرده است
باور نمیکنی؟ اینگریت، بیا اینجا
مرا بُکش، هرچه میخواهی بکن
اما بعد، ماستوی من
بعد، بیا آشتی کنیم
مرا بزن، ماستو
زرلینای بیچارهت را بزن
مثل یک برّه میایستم
و ضرباتت را به جان میخرم
میگذارم موهایم را بِکنی
میگذارم چشمهایم را درآوری
و سپس دستهای مبارکت را
خواهم بوسید
میبینم که
دلش را نداری
بیا آشتی کنیم، محبوب من
و در غم و شادی
روز و شبمان را کنار یکدیگر بگذارنیم
بنگر که این عجوزه چطور افسونم کرده است
باید که کمعقل باشیم
جشنی بزرگ برپا کنید
صدای شوالیه است
- که چه؟ - دارد میآید
بگذار بیاید
کاش جایی برای پنهان شدن بود
از چه میترسی؟ چرا رنگ باخته ای؟
حالا فهمیدم. دغلباز کوچولو!
میترسی بو ببرم که چه میان شما دو نفر گذشته
پیش از آمدن او، فورا جایی پنهان میشوم
کنجی هست که بتوانم در آن
خاموش و دور از چشم بمانم
کجا میروی؟
پنهان نشو
اگر بیابدت
نمیدانی که چه از دستش ساخته است
بگذار هرچه میخواهد بگوید و بکند
حرفهایت بیمعناست
حرف بزن و همینجا بمان
باز چه لودگی در سر دارد؟
مرد ناسپاس و شرور
به دنبال دردسر است
بیوفایی این زن و آنچه در میان بوده
بر من آشکار خواهد شد
خود را آباد کنید!
شاد باشید، مردمان خوب
بیایید شاد باشیم، بخندیم و بازی کنیم
ایشان را سوی پایکوبی روان کن
و از هر دست اسباب پذیرایی بهرهمندشان کن
اینجا نهان میشوم
شاید که مرا نبیند
زرلینای نازنین
دیدمت، فرار مکن!
بگذار بروم
نه، بمان
کاش که دلت به رحم آید
من سراپا عشقم
لحظهای بیا
میخواهم شادت کنم
اگر شوهرم را ببیند
میدانم که چه از دستش ساخته است
ماستو
بله، ماستو!
چرا آنجا پنهان شدی؟
زرلینای زیبایت
طفلی، دیگر نمیتواند
بدون تو سَر کند
متوجه ام، قربان
حالا شادمان باشید، هردویتان
صدای مطربها را میشنوید؟ همراه من بیایید
تا دل شاد کنیم
و برقصیم. برویم، سهتایی باهم
باید پُردل باشیم، دوستان عزیزم
و به کم و کیف اعمال ننگین او پی ببریم
دوستمان راست میگوید، باید دل به کار بدهیم
بتاران، عشق من
وحشت و محنتت را
این گامیست خطرناک
و شاید که راه به تباهی بَرَد
محبوبم را دلواپس ام
برای همگیمان دلواپس ام
سروروم، بنگرید چنین نقابدارانی را!
بیارشان
به ایشان بگو که ما را مفتخر میکنند
با چنین کردار و صدایی
خائن، خود را افشاء میکند
نقابداران!
پاسخش را بدهید
- نقابداران! - چه میخواهید؟
به هوش باشید
که اگر مایل باشید، سرورم شما را دعوت کرده است
ما را مفتخر میکنید
بیایید، مهمانان عزیز
دوست من، همچنین میکوشد
که با این زنان عشقبازی کند
خداوندگارا
از گرمای
قلبم
محافظت کن
پروردگارا، کینِ عشق جفادیدهام را
بستان
- بیارامید، دختران زیبا - نفسی تازه کنید
به زودی به پایکوبی و بازی خودتان بازمیگردید
قهوه!
- شکلات! - زرلینا، مراقب باش!
شربت! شیرینی!
مراقب باش
نمایشی که آغازی چنین شیرین دارد
شاید که پایانی تلخ از پی داشته باشد
راستی که زیبایی، زرلینای عزیز!
- مهربانی - دارد لذت میبرد
راستی که زیبایی!
سر از تنش برمیدارم
خون ماستو به جوش آمده، مصیبت در راه است
دارد لذت میبرد
سر از تنش برمیدارم!
این دغلباز کوچولو، مرا به تباهی میکشاند
پیش بیایید
نقابداران زیبا!
همگی خوش آمدید
زنده باد آزادی!
از نمایش این گشادهدستیِ بینهایت
بسیار خرسندیم
موسیقی را از سر گیرید
رقصندهها جفت شوند!
مردمان خوب، پایکوبی کنید
این دختر دهاتی است
دارم میمیرم
احساساتت را پنهان کن
همهچیز خوب پیش میرود
ماستو را دریاب
تو نمیرقصی
همراه تو من ام، زرلینا
با من بیا
نه، نمیخواهم برقصم
برقص، دوست من
برقص، دوست من
بَرنمیتابم!
وانمود کن، تو را به خدا
برقص، دوست من
بگذار ما هم چون دیگران باشیم
با من بیا
من گم شده ام
فاجعهای در راه است
بدنهان، کمندی...
به گردن او میافکند
کمک!
بیایید دختر معصوم را یاری دهیم
بدنهان!
فریادهای او از آن سو میآید
در را میشکنیم
کمکم کنید!
کمکم کنید وگرنه میمیرم!
ما اینجاییم تا تو را یاری دهیم
بَدکاری که به شما جسارت کرد
اینجاست
او را مکافات میکنم
- بمیر، ای جانی! - چه میکنی؟
همان که شنیدی
نه چنین شتابان!
با چنین حُقهای، مرد شرور گمان میکند
که میتواند شرارتهایش را نهان دارد
دُنا الویرا
بله، ای شرورمَرد!
دُن اُتاویو!
بله، این من ام، قربان!
باور کنید!
خائن!
ما همهچیز را میدانیم
بلرز، ای شریر!
سَرم به گردش افتاده
نمیدانم چه میکنم
و توفانی بر من میتوفد
اینک بشنو توفان انتقام را
که تو را درهم میکوبد
در چنین روزی، بر سرت
آذرخشی فرود خواهد آمد
جسارت من کاستی نمیپذیرد
نه سرگشته ام و نه نگران
اگر خداوند خود فرو آید نیز
کوچکترین واهمهای نشان نخواهم داد
در چنین روزی، بر سرت
آذرخشی فرود خواهد آمد
بس کن، دلقک، آزارم مده
نه، ارباب، من نخواهم ماند
گوش کن، دوست من
گفتم که، من میروم
مگر من چه کرده ام که میخواهی بروی؟
مطلقا هیچ کار، فقط کم مانده بود مرا بُکشید
به سرت زده است، یک شوخی بود و بس
من شوخی ندارم، میخواهم بروم
لِپُرِلّو
بله، سروم
بیا آشتی کنیم، بفرما
چه؟
چهار سکه طلا
این بار کوتاه میآیم، اما همیشه بر همین طریق نمیروم
گمان نکنید که میتوانید مرا نیز چون زنان خود اغوا کنید
حتی به لطف پول!
دلش را داری کاری را که از تو خواستم بکنی؟
به شرط آنکه زنان را به حال خود رها کنیم
زنان را رها کنیم! دیوانه شده ای!
میدانی که آنها نزد من
از نان شب
و از هوایی که نفس میکشم، بایستهتر اند
شما را چندان خیرگی هست که همهی آنان را بفریبید!
پای عشق در میان است
مردی که تنها به یک زن وفادار باشد، در حق باقی آنها جفاکار است
من با وفور احساسات خود، همهشان را دوست میدارم
و زنان، که از منطق بیبهره اند، طبع لطیف مرا "شیادی" مینامند
تا به حال ندیده ام طبعی چنان لطیف
این چنین بخشبخش [و عرضه] شده باشد
چه میخواهی؟
ندیمهی دُنا الویرا را ندیده ای؟
نه، ندیده ام
چیزی بس نازنین را از کف داده ای
لِپُرلّوی عزیزم
بر آنم تا بخت خود را با او بیازمایم
میخواهم با درآمدن به رخت و لباس تو
اشتهایش را برانگیزم
مگر لباس خودتان چهاش است؟
مردمی با پایگاه او، خود را آنچنان لایق لباس اشرافی نمیدانند
بجنب، زود باش
قربان، به دلایلی چند...
بس کن! در این امر بحث درنگنجد!
آرام باش، قلب ستمگر!
ابراز اندوه مکن
او بیرحم است
یک خائن
احساس دلسوزی شرمآور است
دُنا الویراست
صدایش را میشنوم
فرصت را میقاپم!
تو همینجا بمان
الویرا، عشق من
[صدای] سستپیمان است؟
بله، عشق من، هم اویم من
لابه دارم که دلرحم باشی
چه احساس عجیبی
در سینه ام سرازیر گشته
فرو بیا، عشق من
خواهی دید که از دل و جان
تنها تو را خواهم ستود
که سخت...
پشیمان گشته ام
باورت ندارم، ای سنگدل
باورم دار!
- وگرنه خود را میکُشم - اگر ادامه دهی، خواهم خندید
محبوبم، فرو بیا
خدایا، چه دوراهی دشواری!
نمیدانم باید بروم، یا بمانم
آه خدایا، قلب صاف مرا
حافظ باش
هیچکس بیش از من
از زیرکی و ذکاوت بهره نبرده است
چه فکر میکنی؟
فکر میکنم که دلی از سنگ داری
کلهپوک! خوب گوش کن
وقتی که آمد، بدو و بیفشارش، بنوازش، صدای مرا تقلید کن
و سپس با ظرافت او را به جای دیگری ببر
- اما قربان! - بحث نباشد!
- مرا به جا میآورد! - اگر خودت نخواهی، نمیآورد
نگاه کن!
من اینجا ام
بسیار خوب
عجب مکافاتی!
باور کنم که اشکهایم قلبت را نرم کرده اند؟
یعنی دُن جُوانی من پشیمان شده
و بر عهد خود، که دوست داشتن من باشد، بازگشته؟
بله، از-جان-بهترم
سنگدل! اگر بدانی چند اشک و چند آه برای من تراشیده ای!
من، عشق من؟
تو!
دختر بینوا، سخت پشیمان ام
- دیگر از من نمیگریزی؟ - نه، مهربانم
- همیشه از آن من خواهی ماند؟ - همیشه
از-جان-بهترم!
عزیزم!
عجب نیرنگبازی محشری!
گنجینهی من!
ونوسِ من!
سراپا در آتش تو میسوزم من
سراپا خاکسترم من
مشغول پختن اوست!
به من خیانت نخواهی کرد؟
نه، هرگز
سوگند بخور
سوگند به همان دستت که مسرورانه میبوسمش
سوگند به چشمان زیبایت
مرگ بر تو! برو!
خدایا به دادمان برس
کاش بخت یار من باشد، تا ببینیم...
پنجرهها باید همانها باشند
اینک نغمهای برایشان ساز میکنیم
پای پنجره بیا
آه، گنجینهی من
بیا و اندوه مرا
آرام بخش
اگر از تسلی دادن من
سر باز زنی
پیش چشمانت
طلب مرگ میکنم
ای که تو کامت...
از عسل شیرینتر
ای که درون قلبت
تمامْ شهد و شکر
نکن، جواهر من
سنگدلی با من
دستکم بگذار یک نظر ببینمت
عشق زیبای من
کسی پای پنجره است
نباید خسته شویم، دلم میگوید که به زودی مییابیمش
کسی حرف میزند
بس کن!
کسی تکان خورد
باید ماستو باشد
چه کسی میرود آنجا؟
پاسحی نیامد! دلیر باشید! موسکتها آماده!
که میرود آنجا؟
تنها نیست، مراقب باشید
دوستان، نمیخواهم شناخته شوم
تویی، ماستو؟
البته، و شما؟
مرا نمیشناسی؟ پیشکار دن جُوانی ام
لِپُرِلّو! خدمتکار آن شوالیهای فرومایه!
دقیقا، همان پستفطرت
آن مرد بیشرافت...
بگو کجا دستم به او میرسد؟
میخواهیم کارش را بسازیم
خردهحسابی داریم
آفرین ماستو!
من همراهت میآیم و به ارباب خود پشت میکنم
اکنون گوش کن تا نقشهام را برایت بگویم
نیمیتان از آن سو
نیمیتان از این سو
بیسر-و-صدا به دنبالش میگردیم
نباید از اینجا دور شده باشد
اگر مرد و زنی در میدان، گَرمِ قدم زدن بودند
اگر از پای پنجره صدای عشقبازی به گوشتان خورد
شلیک کنید
که او ارباب من است
بر سرش کلاهی دارد
با پرهای سپید
دور او ردایی مهیب
و بر ران پایش شمشیر
بروید، زود بروید!
تو تنها با من بیا، ماستو
باقیاش با ماست
و به زودی خواهی دید باقیاش چه است
ساکت!
بگذار گوش کنم
باید او را بکشیم؟
قطعا
شکستن استخوانها یا کوفتن کتفهایش کفایت نمیکند؟
میخواهم او را بکشم و هزار تکه کنم
خودت را خوب مسلح کرده ای؟
این موسکت را دارم
و این تپانچه را
دیگر چه؟
همینها کافی نیست؟
البته که کافیست
این برای کشتن اوست
این برای کوفتنش
شرور، لات، سگ-خوراک!
آخ سرم!
شانههایم، سینهام
انگار که ماستو است
زرلینا، کمک!
چه شده؟
آن پستفطرت کت و بالم کوفت!
خاک عالم! که؟
لِپُرِلّو!
یا که از-خدا-بیخبری شبیه به او
نگفتمت که...
این رَشک دیوانهوارت...
تو را به دردسر میاندازد؟
کجایت درد میکند؟
اینجا
دیگر کجا؟
اینجا، و اینجا
دیگر کجا؟
جای دیگری درد نمیکند؟
این پا کَمَکی درد میکند
این بازو
و این دست
اگر سه ستون دیگر تنت سالم باشد
خیلی هم بد نیست
با من بیا برویم خانه
اگر قول بدهی کمتر حسادت کنی
زخمهایت را میبندم
شوهر عزیزم
خواهی دید، عزیزم
که اگر تلخی نکنی
چه مرهم زیبایی
به تو خواهم بخشید
طبیعیست
و نه بدمزه
و داروساز
ساختن آن را یاد ندارد
مرهمی ویژه است
که همراه خود دارم
اگر بخواهی تلاش کنی [حسود نباشی]
میتوانم تو را از آن بهرهمند کنم
دوست داری بدانی
کجا نهانش میکنم؟
تپشش را احساس کن
اینجایم را لمس کن
اینجا بس بسیار چراغها گرد ماست
بیا اینجا پنهان شویم، تا دمی که من بروم
از چه میترسی، نامزدِ ستودهی من؟
هیچ، محض احتیاط
بروم ببینم که آیا چراغها در حرکت اند یا نه
چگونه از دست او آزاد شوم؟
همینجا بمان، جانِ شیرین
تنهایم مگذار!
تنها در این تاریکجای
احساس میکنم که قلبم تُند میتپد
غرق چنان وحشتی گشته ام
که حس میکنم روی به مرگ دارم
آن درِ نفرینی را
هرچه بیشتر میجویم، کمتر مییابم
نرم، نَرمک، یافتهامش
اینک هنگام فرار است
اشکهایت را پاک کن، محبوبم
و اندوهت را فروبنشان
روح پدرت
از شکنجیدن تو
آزارها...
خواهد دید
این اندک مرهم را
برای اندوه من باقی بگذار
تنها مرگ
ای گنجینهی من
میتواند اشکهایم را بند آورد
نامزد من کجاست؟
اگر مرا بیابند، از دست رفته ام
آنجا دری میبینم!
دزدانه، دزدانه خواهم رفت
بایست، فرومایه، کجا میروی؟
اینک آن خیرهچشم! اینجا چه کار دارد؟
آه، ای، سستپیمان! تو به من خیانت کرده ای!
او شوی من است، رحم کنید!
دُنا الویراست!
هم اوست که اینجاست؟ باور نمیکنم!
رحم کنید!
او باید بمیرد
مرا ببخشید
مردمان خوب
من آن مرد نیستم
ایشان اشتباه میکند
بگذارید زندگی کنم، رحم کنید
خدایا!
لِپُرِلّوً!
این چه نیرنگ است؟
گیج و منگ مانده ام!
چطور میشود؟
هزار اندیشهی پریشان
دور سرم میگردند
اگر خود را نجات دهم، به راستی که معجزتیست!
چه شگفت روزی! چه عجیب اتفاقاتی!
پس با دست تو بود که ماستوی من چنین سنگدلانه آزار دید؟
پس تو بودی که خودت را جای دن جُوانی زدی و مرا فریفتی؟
پس تو با چنین جامهای اینجا آمدی تا به فسق و فجورت برسی؟
او را مکافات میکنم
چنین خواهم کرد
نه، چنین خواهم کرد
بیایید هر چهار تن، باهم انجامش دهیم
رحم کنید، سروران من، بر من رحم آورید
شما راست میگویید و او نیز
اما چُنین جنایتی از من سر نزده
ارباب بدگوهر من
معصومیت مرا ربود
دُنا الویرا، مرحمتی کنید
اینک شما در خواهید یافت هرآنچه را روی داده است
از ماستو هیچ نمیدانم
و بانو میتوانند گواهی دهند
چرا که ساعت گذشته را
در جوار ایشان بوده ام
به شما، قربان، چیزی نمیگویم
ترسها بُرّا، مصیبتهای کاری
بیرونِ نورانی، درونِ تاریک
دریغ از نهانگاهی، در... دیوار
از آن سو میروم
اینجا پنهان میشوم... باقی را هم که میدانید
اگر میدانستم چگونه بگریزم، که از اینجا میگریختم!
بس کن، ای شریر
پستفطرت گامهای تُندی دارد
چه زیرکانه از چنگمان گریخت!
دوستان من، پس از چنین رویدادهای شنیعی
دیگر جای هیچ شکی نیست که دن جُوانی...
قاتل بیرحم پدر دُنا آنا بوده است
چند ساعتی اینجا بمانید
تا داد به جای آید
سوگند که کین شما را میستانم
این خواستهای از سر دلسوزی
وظیفه
و عشق است
گنجینهی من، در همین حال
برو و او را آرام کن
و از چشمان نازنینش بخواه
تا اشکهایش را بند آورند
او را بگو که تقاص آزردگیهایش را
خواهم گرفت
با بازگشت خود
تنها اخبار مرگ و کشتار را خواهم آورد
آه، خدایا، این پستفطرت
گرفتار کدام گزافکاری
و جنایات وحشتناک گشته است
آه، نه، خشم خداوند را بیش از این دیرکردی نخواهد بود
داد را شکیبایی بیش از این نخواهد بود
هماینک میبینم تندری را
که او را فرو میکوبد
میبینم آن چاه مرگآلود را
که پیش پای او دهان باز میکند
الویرای بینوا
چه احساسات جور-و-واجوری
که...
در سینهی تو سرازیر میشود
چرا
این آه و اشک؟
چرا این اندوه؟
جان ناسپاس او بر من جفا آورده
ناراحت، آه خدایا، سخت مرا ناراحت میکند
اما جفادیده
و چُنین مطرود
دلم همچنان برایش میسوزد
دلسوزی
وقتی چنین احساس شکنجیدگی میکنم
دلم فریاد انتقام سر میدهد
اما چنان که...
به سیمایش مینگرم
قلبم تند میزند
خوب بود! حالا بگذار مرا بیابد
عجب شب زیبایی! از روز درخشانتر است!
جان میدهد برای گشت و گذار در جستجوی دختران!
دیروقت است؟ ساعت هنوز دو هم نشده!
دوست دارم بدانم میان لِپُرلّو و دُنا الویرا چه گذشته است
آیا [لپرلو] زیرک بوده است؟
میخواهد بلای جان من باشد!
لِپُرِلّو
- کیست که صدا میزند؟ - اربابت را نمیشناسی؟
- ای کاش که نمیشناختم - چه؟ ای فرومایه!
شمایید؟ پوزش!
چه شد؟
به لطف شما، نزدیک بود کُشته شوم!
آیا این امر برایت مایه افتخاری نمیبود؟
افتخار ارزانی خودتان!
بیا اینجا
تا برایت شگفتیها بگویم!
اینجا چه میکنید؟
بیا تا بفهمی
پس از آنکه رفتی چه رویدادها که پیش آمد
بعدا برایت خواهم گفت، فی الحال به واگفتن بهترینشان کفایت میکنم
البته که در باب زنان است؟
البته. دختری زیبا و جوان
در راه دیدمش
دستش را گرفتم، بنای فرار داشت، کلامی چند گفتم
و مرا اشتباه گرفت، حدس بزن با کی!
نمیدانم
با لِپُرِلّو!
با من؟
با تو!
چقدر جالب!
سپس دست مرا گرفت...
از آن هم بهتر!
مرا نواخت و به آغوش کشید که «لِپُرِلّوی عزیزم...»
آنوقت دریافتم که از دختران توست
نفرین بر تو!
چنان که بوسیدمش، مرا بازشناخت و فریاد کشید
صدای مردمان میآمد، پس از روی دیوار گریختم
چقدر آسودهخیالی!
چرا نباشم؟
گیریم که آن زنم همسرم بوده؟
از آن هم بهتر!
پیش از سپیدهدم
آخرین خندهات را سرخواهی داد
که سخن گفت؟
شبحی از دنیای دیگر، که شما را خوب میشناسد
خاموش باش، احمق!
چه کسی میرود آنجا؟
ناکَس!
عیاشِ خیرهسره!
تنِ مُرده را نلرزان
چنینت گفتم!
کسی باب شوخی را با ما گشوده است!
این مجسمهی فرمانده نیست؟
گورنوشته را برایم بخوان
پوزش میخواهم... هیچگاه خواندن زیر نور مهتاب را فرا نگرفتم
بخوان!
«کین خود را، همچنان،
از مردی که روانه آرامگاه ابدیم کرد
خواهم جست»
شنیدی؟ وای که لرزیدم!
ای دلقک پیر!
بگو برای شام امشب چشمبهراه او خواهم بود
چه جنونی! اینطور فکر نمیکنی؟
چه نگاه ناجوری برما فکنده!
انگار که زنده است! انگار که میشنود، و میخواهد لب بگشاید!
برو آنجا، وگرنه میکشمت و همینجا چالت میکنم
هماینک اطاعت میکنم!
آه، زیبندهترین مجسمه
از فرماندهی بزرگ...
سرورم، قلبم میلرزد
دیگر نمیتوانم
تمامش کن، وَرنه قلبت را با این تیغه میدرم
- چه مکافاتی! چه حماقتی! - چقدر جذاب!
- از ترس خشک شده ام! - میخواهم او را بلرزانم
آه ای مجسمهی ارجمند
اگرچه مَرمَرینی...
ارباب!
بنگرید! همچنان نگاه میکند!
بمیر!
نه، صبر کن!
قربان، سرورم
سرورم، و نه من
مایل اند با شما شام بخورند
عجب چشماندازیست!
آه، خدایا!
سر تکان میدهد!
ادامه بده! حقا که دلقکی!
دوباره بنگرید، سرورم!
چه را نگاه کنم؟
سر مرمرینش را
اینگونه تکان میدهد
اگر میتوانی
سخن بگو!
برای شام خواهی آمد؟
بله
به سختی...
تکان میخورم
چندان...
نیرو ندارم
محض رضای خدا، برویم
از اینجا برویم!
راستی که غریب چشماندازی است!
این پیرمرد برای شام خواهد آمد
برویم خوراک را بسازیم
بیا از اینجا برویم!
آرام باش، عشق من
دیر نیست که این مرد اهریمنی از بهر جنایات تاریکش مکافات شود
کین خود خواهیم ستاند
اما پدرم، آه خدایا!
باید که در برابر خواست خداوند سر خم نمود
خودت را دریاب، عزیزم، اگر بخواهی
تقاص خونی که بر دلت مانده، فردا گرفته میشود
با قلب من
و با دستان من
محبوب قلبم
چه میگویی در چنین لحظهای اندوهناک؟
چه؟ میخواهی رنج مرا
به غمی تازه آغشته کنی؟ ای سنگدل!
سنگدل!
آه نه، عشق من!
از اینکه ناچارم به چشمپوشی...
از آن شادمانی که...
دلمان دیریست انتظارش را میکشد
سراپا پشیمان ام
اما دیگران چه خواهند گفت؟
آه، خدایا
مکوش تا
ارادهی...
قلب حساس مرا سست کنی
از بهر توست
که عشق من
چنین بیوقفه سخن میگوید
ای عشق من
به من نگو
که با تو
سنگدل ام!
خودت که میدانی چطور دوست میدارمت
خودت که میدانی چگونه به تو ایمان دارم
فروبنشان، فروبنشان رنجت را
وگرنه با چنین اندوهی
مرا به کام مرگ خواهی فرستاد
شاید که خداوند، یک بار دیگر
مرحمت خود را بر من روا دارد
اینک میز آماده است
نغمه ساز کنید، دوستان من
چنان که بیدریغ پول خرج میکنم، میخواهم سر کیف بیایم
تشریف بیارید سر میز
آماده ام تا شما را خدمت کنم
آه، جالب شد! "کُسا رارا"ست
این ساز و آواز دلنواز را از کجا یافتی؟
درخور سزاواریِ شماست
چه خوراک خوشمزهای!
چه اشتهای بَربرانهای!
چه لقمههای غولآسایی! گمانم الان است که از هوش بروم!
چنان که لقمههای مرا مینگرد
گمان میکند که از هوش میرود
دورِ بعدی!
بله، ارباب
زنده باد "لیتیگانتی"
شراب ریزید
شراب سرخ عالی!
این تکه از قرقاول را
آرام فرومیدهم
ناکَس مشغول خوردن است
خودم را به ندیدن میزنم
اینیکی را خوب میشناسم
لِپُرِلّو
سرورم!
درست حرف بزن، سفله!
گلودرد سخن گفتن را برایم دشوار ساخته!
چنان که گرم خوردنم، کمی سوت بزن!
بلد نیستم!
چه؟
پوزش میخواهم
چه آشپز خوبی دارید!
میخواستم اندکی از آن بچشم!
آخرین گواهِ
عشق من،
میخواستم با تو آشتی جویم!
میخواستم جفاهایت را از یاد ببرم
دلسوزی بر من فائق آمد
چه شده؟
روح اندوهناک من
از تو خواستار مرحمت نیست
خوش شدم! چه میخواهی؟
بلند شو! چون دیگر تاب ندارم
اندوه مرا ریشخند مکن!
کم مانده بود اشکم سرازیر شود
من تو را ریشخند میکنم؟
اما چرا؟
چه میخواهی عزیزم؟
میخواهم زندگیات را دیگرگون کنی!
چه سخنانی!
دل بیوفا!
بگذار نوش جان کنم
و اگر میخواهی، تو نیز در کنار من غذا بخور
همانجا بمان، نمکنشناس و در گناهان پستت فرو رو!
ای مظهر خوفناک شرارت!
به افتخار زنان، به افتخار شراب نیک!
که نیرو و شکوه بشریت است!
اگر از غم او
متاثر نگشته باشد
یا دلی از سنگ دارد
و یا اصلا دل ندارد
چه بود این فریاد؟
برو ببین چه شد
چه تیره فریادی بود!
لپُرِلّو، چه شده؟
قربان، محض رضای خدا...
بیرون نروید. مرد سنگی... مرد مرمرین
سرورم، من میترسم، الان است که از هوش بروم
اگر میدیدید هیبت او را، و میشنیدید...
هیچ سر درنمیآورم
پاک به سرت زده است
- گوش کنید! - کسی درمیزند!
- بگشای در را - میلرزم من!
بگشای در را!
بگشای!
دیوانه! برای حل کردن این معما، خود میروم و در را میگشایم
دیگر آن مرد را نخواهم دید، دزدانه پنهان میشوم
دون جُوانی!
آمده ام شام را در جوار شما بخورم
خودتان دعوت نمودید
و من نیز آمدم
هرگز باورم نمیشد!
اما هرآنچه بتوانم میکنم
لپُرلّو، بیدرنگ
میزی دیگر بچین
ارباب
همهی ما مُرده ایم
بجنب، دستور من است
راست بایست
غذای زمینی
برای آنان که
از غذای آسمانی خورانده میشوند
چه لطفی دارد؟
مسائلی جدیتر...
از این حرفها
و تمایلاتی دیگر
مرا به اینجا آورده اند
پس لب بگشای!
چه میخواهی؟
خواستهات چیست؟
سخن میگویم
گوش کنید
زمان چندانی ندارم
پس سخن بگو
میشنوم
مانند هنگامی که تب عارض میشود
دست و پایم از لرزش بازنمیایستند
مرا به ضیافت شام فراخواندید
و اکنون تکلیف خود را میدانید
پاسخ بده
آیا در کنار من
به ضیافت شام مینشینی؟
به خاطر خدا، نه!
متاسفم اما او را زمان سرآمده!
هیچگاه نباید
به بُزدلی متهم شوم
تصمیمت را بگیر
پیشاپیش گرفته ام
خواهی آمد؟
بگو نه!
قلب من نمیلرزد
و ترسی در دل ندارم
خواهم آمد
دستت را از برای گواهی
در دست من بگذار
از این دستم ضمانت
- آه، خدایا - چه شد؟
چرا چنین مرگسان سرد است؟
توبه کن و راهی دیگر پیش گیر
که اینک زمانت سرآمده!
توبه نخواهم کرد
از من دور شو!
توبه کن، ای فرومایه!
نه، پیرسگ!
- توبه کن! - نه!
زمانت سر آمد!
با ترسی غریب
برتاختن ارواح را بر وجودم درمییابم
این گردابههای پر از وحشت و آتش
از کجا پدیدار میشوند؟
هیچ دوزخی برای تو چنان که باید مخوف نیست
بدتر از اینها مانده!
کیست که روح مرا میدَرد؟ کیست که تنم را میشکنجد؟
تباهی [روح] از وجناتش پیداست
چه عذابی، چه خشمی!
لبریزم از وحشت
کیست که روح مرا میدَرد؟
کیست که تنم را میشکنجد؟
چه جنونی!
چه وحشتی!
چه دوزخی!
کجاست آن یزداننشناس، کجاست آن کژکردار؟
اینک باید تاوان ما ستانده شود
تنها تماشای او در غل و زنجیر
از رنج و عذابم میکاهد
امیدی به دیدن دوبارهی او نیست
نیازی به جستجو هم نیست، که او بس بسیار دور از اینجاست
- چه رخ داده؟ - مجسمه آمد
زود باش، برایمان بازگو!
چطور بگویم؟
زود باش بگو، زود باش
از میان دود و آتش... اینجا را گوش کنید
مرد مرمرین... تکان نخورید
همانجا، علامت داد
و درست همانجا، اهریمن او را فروکشید!
این دیگر چه داستانیست؟
مو به مو راست است
باید همان شبحی باشد که من دیدارش کردم
اینک که همگیمان
عزیزترینم
کین خود ستاندیم
تو را به خدا
خواهش میکنم، لابه میکنم
که مزد مرا بده
مرا در این اندوه مگذار
تنها یک سال مرا فرصت بده، عزیزم
تا قلب خود را آرام کنم
عشق راستین را
باید تسلیم تقاضای معشوق کرد
به صومعهای خواهم رفت
تا دمی که عمرم سر آید
ما، ماستو، به خانه خواهیم رفت
و شام را نزد یکدیگر خواهیم خورد
و من به مهمانخانه میروم
و اربابی نیکتر از برای خود مییابم
بگذار که آن فرومایه
همراه با پلوتو و پروسپرینا در عالم زیرین باشد
و ما، مردمان خوب
مسرورانه آوازهای [اخلاقی] کهن را
سر خواهیم داد
و این سزای بدکاران است
و اهریمنکرداران
سرانجامی چنین اهریمنی خواهند یافت
از مردم شهر ویچنزا، که پالادیو دَرَش به معماری پرداخته است
سپاسگزار هستیم
فارسی فیلآسفی t.me/PhilAsefi
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.