Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کریسمس مبارک، عمو! خدا نگهدارت باشه!
اه، چرت و پرت!
یه کمک کوچولو برای کریسمس
برای کمک به فقرا، آقای اسکروج؟
مگه زندان وجود نداره؟ مگه کارخونههای اجباری نیستن؟
اگه ترجیح میدن بمیرن، بهتره این کارو بکنن
و جمعیت اضافی رو کم کنن.
چقدر غمانگیزه که بمیری بدون هیچ دوست یا خانوادهای دور و برت
یا بدونی که هیچکس دوستت نداره
چون تو توی زندگیت هیچکس رو دوست نداشتی.
پول نمیتونه یه زندگی شاد بخره.
یا یه مرگ آرام.
نه، روح! نه! نه! روح! به من گوش کن!
من اون آدمی که بودم نیستم!
من اون مردی که قبلاً باید میبودم، نمیشم!
اوه، روح! من میتونم تغییر کنم! میتونم آدم بهتری بشم...
روح! به من اطمینان بده که من هنوز میتونم تغییر کنم
این سایههایی که به من نشون دادی...
ویلا! تو چطور...
آره، خب، اوه، همه یه منتقدن!
خانمها و آقایان، اگه یه لحظه اجازه بدید.
من گرفتمش.
چرا گربه اینجاست و چطور اومده روی صحنه؟!
تو ویلا رو میشناسی
قویترین شوالیه والتر توی میز گرده.
چی؟ والتر؟ کککجاست؟
هرگز! من پادشاه آرتورم!
پسرها! پسرها! همین حالا از اونجا بیاید پایین!
ووو!
وای خدای من!
اوف
ووو!
ببینید! شمشیر قدرتمند اکسکالیبور!
کاترین! من وسط این نمایشم!
این یه فاجعهست!
و حالا! با این شمشیر اژدها رو نابود میکنم!
بزنم بهت! ها!
اوه!
داری چی کار میکنی؟
چارلز، عزیزم، لطفاً.
حالا وقتش نیست
- برای عصبانیت. - اون پسر...
تو میدونی که چقدر دیوونه این چیزهاست
درباره پادشاه آرتور این اواخر.
هیس، عزیزم، عزیزم. میدونم، عزیزم.
و مطمئنم که قصد نداشت اینقدر محکم بهت بزنه.
- آه... - شمشیر رو بده به من!
هرگز!
اوه... خدایا!
ببخشید، بابا.
واقعاً متاسفم، پاپا!
مری، چارلی، والتر!
اینجا زمین بازی نیست.
اینجا جاییه که بابا کار... گربه کجاست؟
سِر ویلا شوالیه وفادار منه توی میز گرد.
این یه گربهست. هیچجور شوالیهای نیست
از هیچ میزی با هر شکل و اندازهای.
و به عنوان شوالیه وفادار پادشاه آرتور،
سِر ویلا هر جا که من برم پادشاه واقعی رو دنبال میکنه!
و تو قطعاً پادشاه آرتور نیستی!
هم!
دیگه کافیه!
آه! دستنوشتهام!
ها؟
آه.
زود باشید، بچهها! زود!
برف داره میباره!
ما اینو درست میکنیم، پدر!
جابهجا شو.
جابهجا شو!
گفتم جابهجا شو!
- چی ویلا. - نه!
گرفتمت!
والتر!
هورا!
خانمها و آقایان،
اجازه بدید پسر کوچولوی دوستداشتنیام رو معرفی کنم...
من پادشاه آرتورم!
و این سِر ویلاست،
شوالیه وفادارم توی میز گرد.
ها، ها، آره!
پسر دوستداشتنی و با تخیلم، والتر!
و گربهاش... شوالیهاش
سِر ویلا، که اومدن توی تئاتر سر زدن
فقط چون میخواستن بگن...
این اکسکالیبوره! شمشیر جادوییم!
و آیا گفتم پرشور؟
فقط پادشاه واقعی میتونه ازش استفاده کنه!
آره، آره، آره. خیلی ممنون،
ولی افسوس، همه چیزای خوب باید تموم بشن.
آره، آره، آره، آره، آره، چه حیف!
پس، اعلیحضرت، اگه لطف کنید
و به رعیتهای سلطنتیتون شب بخیر بگید.
شب بخیر بگو، والتر. والتر!
والتر...
پادشاه به همه شما شب بخیر میگه.
پس به همه شب بخیر!
به تو شب بخیر!
و به تو. و به تو.
- و تو، و تو! - خیلی خب. اعلیحضرت،
- و تو، و تو، و تو! - آره، آره!
- و تو، و تو! - وقت رفتنه! البته،
- و تو، و تو، و تو! - نمیخوای استقبال سلطنتیت
- کملوت زندهست! - خراب بشه.
ممنون!
آه، آه، آه!
فکر کنم برای امشب دیگه از این شمشیر کافیه.
چی؟ چرا؟
چون رفتار عواقب داره.
من...
وقتی برسم خونه دربارهش حرف میزنیم.
ولی، صبر کن، نمیتونم شمشیرم رو تا وقتی برسی خونه داشته باشم؟!
وقتی برسم خونه، درباره اینکه آیا دوباره
این شمشیر رو میبینی یا نه حرف میزنیم!
ولی، لطفاً، چرا نمیتونم داشته باشمش؟!
گفتم نه! و این حرف آخره!
چی... کجا داری میری؟
خونه. چون رفتار عواقب داره.
والتر، من... والتر، منظورم این نبود... وال...
همم.
چارلز! شمشیر.
ام، فقط میخوام، اه،
خیلی متاسفم، خانمها و آقایان!
حالا، اه، کجا بودیم؟ آره، آره، آره. اسکروج
اسکروج به روح میگه،
"روح، من میتونم آدم بهتری بشم!
من کریسمس رو توی قلبم گرامی میدارم
و سعی میکنم تمام سال اونو نگه دارم!
من توی گذشته، حال و آینده زندگی میکنم!
هر سه روح، توی من تلاش میکنن! من...
هم.
عزیزم.
آه، بچهها. خوابیدن؟
چارلی و مری خوابن.
والتر توی اتاق مطالعهست.
چی؟! اتاق مطالعه؟!
هیس! هیس!
اتاق مطالعه من! چرا؟
بهش گفتم قراره یه داستان عالی براش تعریف کنی.
چی؟ کاترین، به چی فکر میکردی...
خیلی هیجانزدهست!
چی... هیجانزده؟ من حتی نمیدونستم... من،
هیس! هیس، هیس، هیس، هیس!
چ... چه داستانی...
یه کم از چیزی که نوشتی دیدم
وقتی داشتم دستنوشتهات رو توی تئاتر جمع میکردم.
خب، من...
اونو برای بچهها نوشتی، درسته؟
آره، اه...
خب، والتر دیوونه پادشاه آرتوره، درسته؟
آره...
پس چرا در مورد پادشاه واقعی پادشاهان بهش نگفتی؟
- ولی... چرا... - عاشقش میشه!
تا جایی که یادم میاد، یه کم در مورد بخشش
و درک کردن توش بود، بین چیزای دیگه.
ولی... چطور باید...
تو میدونی چی کار کنی، چارلز. برو. یه کم از جادوت رو به کار ببر.
اوه!
جادوی من.
میتونیم بدون گربه این کارو کنیم؟
همف!
باشه، ولی اگه اون گربه یه ذره...
جادوی تو.
والتر.
همف!
- یه چیزی برات دارم. - همف!
هم.
هم؟
اکسکالیبور! شمشیر جادوییم!
دوست دارم یه داستان برات تعریف کنم، پسرم.
همف. اگه درباره پادشاه نباشه، علاقهای ندارم.
اوه! خب پس، یه سورپرایز برات دارم.
درسته، چارلز؟
درسته! آره!
اتفاقاً این داستان درباره یه پادشاهه.
پادشاه پادشاهان.
هم؟ هم.
این داستان جادوگر و اژدها داره؟
بهتر! فرشته داره
و پادشاههای شرور، رقیبهای حسود و معجزهها!
هم؟
بعضیها میگن این بزرگترین داستانیه که تا حالا گفته شده!
در واقع، داستان پادشاه آرتور تو بر اساس این داستانه!
ولی، اگه نمیخوای بشنوی، میفهمم.
هم.
هم. اوه، ام، شاید فقط بخش اولش.
خوبه.
خب. حالا، داستان ما...
از اونجا بیا پایین.
حالا، همونطور که داشتم میگفتم،
داستان ما دو هزار سال پیش شروع میشه
توی شهر کوچیک بیتلحم توی اسرائیل.
وای!
جایی که یه مرد به اسم یوسف
و یه زن جوون به اسم مریم
بهزودی یه بچه خوشگل رو به دنیا میآرن.
صبر کن! وای! صبر کن!
این یه جور داستان بچهست؟
خب، این داستان با یه بچه شروع میشه،
ولی این بچه خاص پسر خداست.
همم...
و همین حالا،
سه مرد دانا از شرق دارن خیلی دور سفر میکنن،
و یه ستاره رو دنبال میکنن که داره اونا رو به بیتلحم میبره.
اونا دارن هدیههای خاص برای بچه میآرن، تا پرستشش کنن.
پادشاه تازه متولد شده!
و پادشاه فعلی
از وجود این بچه خیلی احساس خطر میکنه
و برای حفظ قدرت خودش از هیچ کاری دریغ نمیکنه!
- پس باور نمیکنی - ها؟!
چی کار میکنه!
پر از حسادت و ترس از چیزی که ممکنه بشه
به خاطر این بچه اون...
یعنی، اگه دوست داری ادامه بدم
با این، ام، داستان بچه؟
هم؟ اوه، ام، اشکالی نداره. ادامه بده.
باشه.
اون زمان، اسرائیل تحت حاکمیت روم بود.
و قانون این بود
که همه باید به شهر خودشون برن تا شمرده بشن.
پس، یوسف و مریم به شهرشون بیتلحم رفتن.
سلام، چند روزه داریم سفر میکنیم...
نه، نه. متاسفم. جا نداریم.
سلام، چند روزه داریم سفر میکنیم...
جا نداریم.
نه، نه! جا نداریم!
اوه!
یوسف و مریم اصلاً نمیتونستن جایی برای موندن پیدا کنن.
اونا همهجا
توی بیتلحم تا حومه شهر گشتن.
سلام، چند روزه داریم سفر میکنیم و امیدمون...
ای کاش میتونستم کمک کنم، ولی...
متأسفم، شما خیلی دیر رسیدید.
لطفاً، آقا! التماستون میکنم!
لطفاً، فقط یه سرپناه کوچیک لازم داریم! فقط برای...
متأسفم. من...
فقط برای یه شب!
متأسفم که این همه راه اومدید فقط برای شنیدن نه.
اوه، مریم.
بچه، وقتشه.
باشه، باشه. نگران نباش. درست میشه. فقط، اه...
من اتاق ندارم.
آره، میدونم. ممنون.
ولی یه اصطبل هست.
تقریباً خالیه. فقط یه کم کاه توی آخوره.
صبر کن! اه، چی؟ آخور چیه؟
اه، اوه، اه، یه جور جعبه کوچیکه که، اه،
کاه رو نگه میداره برای اینکه حیوانات بخورن.
اوه، فهمیدم. حیوانات، اصطبل، و آره. باشه. ادامه بده.
یوسف!
مریم! همهچیز درست میشه.
بچه داره میاد!
آره، اینجا. حالا بیا. دراز بکش.
وقتشه!
آره...
باشه، باشه.
گرفتمت.
سایت مو-وی پو-وی
و اینجوری بود که عیسی کوچولو به دنیا اومد.
یه پادشاه که توی پستترین و سادهترین مکانها به دنیا اومد.
توی اون لحظه،
هیچکس نمیدونست که یه پادشاه جدید توی این سرزمین اومده.
ولی این بهزودی عوض میشد.
میدونی، یه فرشته باشکوه از آسمونا اومد پایین
تا خبر رو پخش کنه.
گفتم یه فرشته باشکوه!
اوه! اوه! منظورت... درسته!
نترسید! چون من براتون خبر خوشحالکنندهای آوردم،
که برای همه مردم خواهد بود!
وای!
چون امروز براتون یه ناجی به دنیا اومده،
که همون مسیح پروردگاره.
برو به بیتلحم.
و عیسی کوچولو رو پیدا میکنی
که توی پارچههای قنداق پیچیده شده،
توی آخور خوابیده.
شکوه برای خدا در بالاترین.
و روی زمین، صلح و نیکخواهی برای آدما.
چوپانها به بیتلحم دویدن
تا عیسی کوچولو رو ببینن.
همزمان توی اورشلیم،
سه مرد دانا از شرق
به کاخ پادشاه هیرود رسیده بودن.
ما ستارهاش رو وقتی طلوع کرد دیدیم،
و خیلی دور سفر کردیم
تا بیایم و به پادشاه عمیقترین احتراممون رو نشون بدیم.
آره. بچه کجاست
که پادشاه یهودیان به دنیا اومده؟
پادشاه یهودیان، میگی؟
اوه، دیگه دنبالش نگرد.
تو حالا جلوی پادشاه یهودیه تعظیم کردی.
اوه، ام، متأسفم، فکر کنم سوءتفاهم شده.
کاتب!
خب، اعلیحضرت،
توی نوشتههای پیامبران نوشته شده که...
از بیتلحم،
توی سرزمین یهودا،
یه حاکم میاد
که چوپان مردم من، اسرائیل، میشه.
خب، آره، البته!
در واقع،
اگه یه پادشاه دیگه یهودیان توی بیتلحم به دنیا اومده باشه،
درستش اینه که منم برم احترامم رو نشون بدم!
حالا، دقیقاً کجا
گفتی ممکنه این، اه، پادشاه تازه متولد شده رو پیدا کنم؟
ما دقیقاً نمیدونیم... کجا.
خب، وقتی فهمیدی کجا میتونم پیدا کنم
این پادشاه بچه چوپان بیتلحم رو،
سر راه برگشت یه سر بزن و بهم خبر بده.
بله، البته، اعلیحضرت.
آره، آره، آره، آره. البته.
هم. کاتب.
هم؟
پیداش کن!
و برای اطمینان، هر بچهای که توی این شهر به دنیا اومده رو پیدا کن.
ها؟
اون اونه.
کسی که پیشگویی دربارهش حرف میزنه.
ببخشید. من... نمیفهمم.
ما خیلی دور سفر کردیم تا شاهد این لحظه باشیم.
ما هدیههای طلا آوردیم.
کندُر.
و مُر.
وای!
اونا دارن هدیههایی مناسب یه پادشاه میدن
به پادشاه تازه متولد شده.
هم.
چی؟!
اون مردای دانا بدون اینکه به من بگن
کجا پیداش کردن برگشتن خونه!
پادشاه هیرود وقتی این خبر رو شنید عصبانی شد.
صداىش تو دیوارهای قلعهاش پیچید!
چطور جرأت کردن از پادشاه بزرگ هیرود نافرمانی کنن!
اوه، میدونم!
چون میتونستن بفهمن که پادشاه هیرود
از وجود این بچه احساس خطر کرده!
هم. پس تو داری گوش میدی.
- ها؟ - هم.
امم، فقط به بخشهای پادشاهی.
عادلانهست.
خب، پادشاه هیرود از خودش بیخود شده بود
چون مردم توی خیابونها همهجا درباره خبر
پادشاه تازه متولد شده حرف میزدن.
من تنها پادشاه واقعیام!
آره، آره، اعلیحضرت! ولی شاید...
آره؟
خب، شاید فقط یه داستانه.
اعلیحضرت میدونه مردم چقدر
داستانهاشون رو دوست دارن. نه؟
همف. خب، من یه داستان برات دارم!
درباره یه سرباز و افرادشه
که میرن و همه بچهها رو از بین میبرن
زیر دو سال
توی بیتلحم یا هر جای نزدیکش!
- ببخشید، اعلیحضرت؟ - حالا!
همزمان، توی اصطبل،
اونا هیچی درباره نقشه هیرود نمیدونستن.
و تقریباً خیلی دیر شده بود
برای نجات عیسی کوچولو.
سربازای هیرود دارن میان تا بچه رو بگیرن!
آه! عجله کن! دارن برای بچه میان!
یوسف! یوسف!
باید مریم و عیسی کوچولو رو بگیری
و فوراً به مصر فرار کنی.
توی مصر بمون تا وقتی که بهت بگم وقت برگشتنه.
هیرود دنبال بچهست و میخواد بگیرتش.
مریم، مریم، مریم! باید بریم!
یوسف؟ چی شده؟
ما توی خطریم، دارن برای بچه میان!
چی؟! اوه نه!
هر گوشه هر اتاق رو بگردید.
یه خونه رو جا نندازید!
بروید، سربازا! حرکت!
اونجا!
بچه رو بگیرید!
این طرف!
این طرف، پیداشون کردم!
پشت خونه!
حرکت، حرکت!
در رو باز کن!
به دستور پادشاه هیرود! در رو باز کن!
زود باش، مریم! حالا!
حالا!
- برو، برو، برو! - از سر راه برو!
برو، برو!
- دارن بچه رو میگیرن! - این بالا!
این طرف!
زود، زود! بیا!
هر اتاق خونه رو بگردید!
برو، برو، بیا!
این طرف!
اوه، نه، نه، نه، نه، نه! زود!
این چیه؟
آه، چشام!
هیچی نمیتونم ببینم!
هو!
حالت خوبه، پسرم؟
خب، آره.
زیادی غلیظش کردم؟
هم. شاید یه کم آرومتر.
نمیخوایم کابوس ببینه.
نه، من خوبم. ادامه بده.
مطمئنی؟ خیلی از وقت خوابت گذشته.
اشکالی نداره. خسته نیستم.
هم! اوه، پس حالا میخوای داستان رو بشنوی؟
آره!
با اینکه اژدها یا میزهای گرد بزرگ
یا شمشیرهای جادویی نداره؟
آره، خب، تو خیلی هیجانزدهای برای تعریف کردنش.
فکر کنم بهتره بذارم تمومش کنی.
اه، باشه. پس، صبر کن.
چرا پادشاه هیرود میخواد همه اون بچهها رو نابود کنه؟
خب، میدونی، چون
میدونی، چون پادشاه بود،
عادت کرده بود همه از هر قانونی که میساخت
پیروی کنن.
یه لحظه صبر کن.
پادشاهها میتونن قوانین خودشون رو بسازن؟
آره، متأسفم، همینطوره.
قوانینی مثل "توی محل کار. مزاحم نشید؟"
مخصوصاً ویلا!
آره، خب،
چرا برنگردیم به داستان؟
سالها گذشته بود
و توی اون مدت، پادشاه هیرود مُرد.
همزمان، عیسی داشت توی مصر بزرگ میشد.
و وقتی زمانش رسید،
مریم و یوسف به ناصره برگشتن
همونطور که فرشته بهشون گفته بود.
ام، عیسی حالا چند سالش بود؟
احتمالاً همسن تو.
میتونستیم دوست باشیم!
هی، ویلا! صبر کن!
تا سن دوازده سالگی،
وقتی عیسی داشت به یه نجار بااستعداد جوون تبدیل میشد،
واضح بود که خدا نورش رو روش تابونده.
سایت مو-وی پو-وی
حالا هر سال، عیسی، مریم و یوسف
با یه گروه بزرگ از خانواده و دوستان سفر میکردن
تا به همه مردم اسرائیل بپیوندن
وقتی توی اورشلیم جمع میشدن
برای یه جشن خیلی مهم...
عید پسح.
پس... پا... صبر کن، چی؟
عید پسح.
خیلی وقت پیش، قوم اسرائیل
به مدت ۴۰۰ سال در مصر برده بودند.
برای نجات اسرائیلیها از مصر،
خدا ده بلای وحشتناک فرستاد،
آخرینش از همه ترسناکتر بود.
اما قوم اسرائیل میتونستن در امان بمونن
با مالیدن خون بره روی درهاشون.
بعدش، اسرائیلیها از مصر فرار کردن
با عبور از آبهای دریای سرخ که به شکل معجزهآسایی شکافته شده بود.
و برای همین هر سال در معبد اورشلیم جمع میشن
تا این معجزه رو جشن بگیرن
و قربانی تقدیم کنن و از خدا تشکر کنن.
و چون بلا ازشون گذشته بود،
به این جشن میگن...
عید پسح!
دقیقاً.
و برای همین عیسی اومد به اورشلیم، درست همینجا توی معبد.
ولی والدینش کجا بودن؟
خودت میبینی.
عیسی! عیسی!
عیسی! لطفاً! کجاست؟
اون بالا! اونجاست!
همهجا رو گشتیم.
معبد!
معلومه!
بیا بابا! بریم!
تو رو به هیچ فروختن.
و بدون پول، آزاد میشی.
عیسی! خداروشکر!
اینجا چیکار میکنی؟ ما دیوونه شدیم از نگرانی!
چرا؟
سه روزه! همهجا رو گشتیم!
ببخشید.
ولی حس میکنم باید اینجا باشم.
میدونی، تو خونه پدرم.
اوه، بابا؟
بله؟
گرفتمت!
خب، حالا... کجا بودم؟
اوه، داشتی اونجایی رو میگفتی که
عیسی شمشیرش رو میکشه
و اژدهای غولپیکر آتیشنفس رو میکشه!
آه، تلاش خوبی بود.
ولی نه، میبینی،
عیسی یه جور دیگه پادشاه بود.
خب، لااقل چندتا جادوگر میشناخت یا...
نه. ولی همهچیز داره عوض میشه.
زمان گذشت و عیسی حالا حدود ۳۰ سالش بود.
هنوز پادشاه نشده بود؟
منظورت اینه که اعلام کرد پادشاه جدیده؟
آره!
- پادشاه واقعی؟ - آره!
کسی که نجات رو برای همه میاره؟!
- آره! - نه.
هنوز نه.
میبینی، قبل از اون، خدا میخواست یه پیامبر
پادشاه جدید رو به دنیا معرفی کنه،
و اون پیامبر مردی بود به اسم یحیی تعمیددهنده!
توبه کنید!
چون پادشاهی بهشت نزدیکه!
اون داشت درباره پادشاهی عیسی حرف میزد.
من شما رو با آب برای توبه تعمید میدم.
ولی کسی که بعد از من میاد از من قویتره.
کسی که من حتی لیاقت حمل کفشهاش رو ندارم.
اون شما رو با روحالقدس و آتش تعمید میده!
واو!
ببین!
بره خدا!
این همونه، بره خدا
که گناه دنیا رو از بین میبره!
این... این همونه که بهتون گفتم!
دوست دارم تعمید بشم.
نه. نه، ارباب من.
درستش اینه که تو منو تعمید بدی.
این چیزیه که پدرم میخواد.
واو!
«تو پسر محبوب منی. از تو خیلی راضیم.»
اون روز روحالقدس روی عیسی نازل شد.
این روش خدا بود برای اینکه به همه نشون بده عیسی
از حالا به بعد کارش رو روی زمین شروع میکنه.
چون پادشاه بود؟
بهزودی.
اول، عیسی شروع کرد به روزه گرفتن توی بیابون
به مدت ۴۰ روز و ۴۰ شب، جایی که شیطان امتحانش کرد.
اوه! واو! بالاخره قراره اون نبرد بزرگ باشه
جایی که عیسی شمشیر جادوییش رو میکشه - شینگ!
- و اژدهای غولپیکر آتیشنفس رو میکشه!
ها! ها! ههه!
نه، نه، نه. اون نه. خیلی تأثیرگذارتر.
«اگه پسر خدایی،
به این سنگها دستور بده نون بشن.»
نوشته شده: انسان فقط با نون زنده نمیمونه!
بلکه با هر کلمهای که از دهن خدا میاد!
اگه پسر خدایی، خودتو پرت کن پایین.
چون نوشته شده،
اون به فرشتههاش درباره تو دستور میده،
و اونا تو رو تو دستاشون بلند میکنن،
تا پات به سنگ گیر نکنه.
همچنین نوشته شده،
«نباید پروردگار خدات رو امتحان کنی.»
همه اینا رو بهت میدم
اگه سجده کنی و منو پرستش کنی.
دور شو از من، شیطان! من فقط خدا رو پرستش و خدمت میکنم!
با اینکه عیسی توسط شیطان وسوسه شد،
اونو فقط با کلام خدا شکست داد.
بدون شمشیر جادویی.
و من میگم شیطان یه کم ترسناکتر از اژدهاست.
و حالا وقتش بود که عیسی چندتا دوست جمع کنه
تا تو این راه کمکش کنن.
هی! درست مثل شاه آرتور و شوالیههای میز گرد!
آره!
حالا، یادته وقتی گفتم
داستان تو بر اساس داستان منه؟
آره؟
خب، منظورم این بود.
هیچی.
دوباره.
چرا تعجب نکردم؟
میدونی، این داره خجالتآور میشه.
خجالتآور؟ ما کل شب تور انداختیم
و هیچی گیرمون نیومد!
به آبهای عمیقتر برو و تورهاتو بنداز.
ها؟ کی اینو گفت؟
من نبودم.
خب، منم نبودم.
اوف، ببین، میدونم داری سعی میکنی کمک کنی،
ولی ما کل عمرمون تو این آبها ماهیگیری کردیم.
و میتونم بهت بگم،
هیچکس اونجا چیزی نگرفته.
ولی خب، به هر حال ممنون.
بیا دیگه. بدترین چیزی که ممکنه بشه چیه؟
ماهی کمتر گیرمون بیاد؟
باشه. هر چی.
بهت میگم، یه دونه ماهی هم نمیبینیم.
تا حالا اینهمه ماهی دیده بودی؟!
نه! باورم نمیشه!
اونقدر زیاده که تور داره پاره میشه!
این یه معجزهست!
واو! نگاه کن، ویلا!
همه این ماهیها رو نگاه کن! ها! همه این ماهیها رو نگاه کن!
چی داره میشه؟
ما کل صبح اونجا بودیم و هیچ ماهی نبود!
خب، حالا دیگه نیست.
باورم نمیشه. ممنون! ممنون، معلم!
تورهاتونو بذارید پایین و دنبالم بیاید،
و من از شما ماهیگیر انسانها میسازم.
ولی صیدتون، پيروان خدا خواهند بود.
معلم، اوه، تو نمیخوای با من کاری داشته باشی.
من یه آدم گناهکارم.
بیا. نترس.
و درست مثل پطرس و آندریاس،
بقیه هم دنبالش رفتن.
مثل یعقوب و یوحنا.
هی! هی!
سلام.
بعد متی، مأمور مالیات.
میتونی منو لوی صدام کنی.
مطمئن نیستم از این قضیه.
و توماس شکاک.
و یعقوب کوچک، پسر الفائوس، و تادئوس.
هی، اسم باباتم الفائوسه؟ دنیا چه کوچیکه.
و شمعون غیور هم بود.
هی، عیسی!
فیلیپ، بارتولومئو، و بالاخره، یهودای اسخریوطی.
- واو! - ویلا!
کلاً دوازده نفر.
و اونا رفتن تا کلام خدا رو
بین قوم اسرائیل پخش کنن.
دیگه طول نمیکشه تا مردم بفهمن
که عیسی پادشاه واقعیه، درسته؟
به موقع، والتر.
لطفاً! یه کم سکه بهم بده!
من از بدو تولد کور بودم!
معلم، این مرد به خاطر گناهش کور به دنیا اومد؟
یا به خاطر گناه والدینش؟
دارید سؤال اشتباه میپرسید.
مهم نیست که اون گناه کرده
یا والدینش گناه کردن.
فقط مهمه که وقتی اونو میبینیم،
کار خدا رو ببینیم.
میتونی چشمامو درست کنی؟
اگه ایمان داشته باشی که میتونم،
انجام میشه.
چشماتو باز کن.
اوه! میتونم ببینم!
چشمام! میتونم ببینم!
ممنون! ممنون!
فقط مطمئن شو کسی چیزی درباره این نشنوه.
صبر کن.
یه معجزه بزرگه، ولی نمیتونه به کسی بگه؟
دقیقاً.
ولی چرا؟
چون اینا معجزه برای معجزه نبودن،
معجزههایی بودن برای اثبات قدرت ایمان.
ولی بعضی آدما خبرای خوب رو
- اونجوری که فکر میکنی نمیپذیرن. - چطور ممکنه؟
خب، اون، اوه، من...
داری به کی نگاه میکنی؟!
نگاه؟ نه، به هیچکس!
من... اوه، باید برم!
اون روز، عیسی قدرت ایمان رو
به خیلیا نشون داد.
این برای بعضیها معجزه بود،
ولی برای بعضیا تهدید.
از سر راهم برو کنار!
والتر!
چی از من میخوای، عیسی؟
پسر خدای متعال؟
التماست میکنم، منو عذاب نده.
روح ناپاک، ساکت شو و ازش بیرون بیا.
اوه، ممنون.
ممنون.
چی شد حالا؟
انگار دیوها رو از اون مرد
به اون خوکها منتقل کرد.
خوکها دیوونه شدن و پریدن تو دریاچه!
اونو از دیوها شفا داد!
عیسی میتونه دیوها رو کنترل کنه؟ واقعیه؟
خب، دیوها میدونستن عیسی پسر خداست،
و میدونستن ایمانش چقدر قویه، پس...
پس همهشونو شکست داد!
خب، آره!
و خبر کارای عیسی سریع پخش شد.
مریضا از همهجا اومدن.
برای دیدن پادشاه!
برای تماشای معجزه ایمان
از یه پادشاه خیلی خاص.
میتونی نگهش داری؟
گرفتیش؟
گرفتمش!
مواظب پات باش!
آره، آره، همینجوری.
آروم، آروم حالا!
ببخشید، معلم.
دوستمون کل عمرش فلج بوده، ولی
اخیراً سکته کرده،
و حالا هر روز داره بدتر میشه.
و ما... میترسیدیم قبل از اینکه ببینیمت بری.
لطفاً، میتونی کمکش کنی؟
دوست، گناهات بخشیده شدن.
چی گفت حالا؟!
فکر کنم گفت گناهای اون مرد بخشیده شدن.
بعد از اینکه خدا بخشیدش، فکر کنم.
اون چیزی درباره خدا نگفت.
خب، این کفره!
صاف و ساده!
چرا اینجوری فکر میکنید؟
بهم بگید، کدوم راحتتره:
به این مرد فلج بگم، «گناهات بخشیده شدن،»
یا بگم، «بلند شو. تختتو بردار و برو خونه.»
سایت مو-وی پو-وی
میخوام بدونید،
پسر انسان روی زمین اختیار بخشیدن گناها رو داره.
حالا بلند شو، تختتو بردار و برو خونه.
ممنون، معلم!
ممنون!
چرا عیسی اینو گفت؟
چون میخواست فریسیها بدونن
که اون پسر خداست،
و اینکه روی زمین اختیار بخشیدن گناها رو داره.
از طرف دیگه، فریسیها
باور داشتن فقط خود خدا میتونه این کارو بکنه.
خب اونا چیکار کردن؟
خب، ببینیم.
حالا چیکار کنیم؟!
همهجا از این یارو حرف میزنن
از جلیل تا اورشلیم!
انگار پادشاهه!
آره، پادشاهی که خدا وعدهشو داده!
ولی نوشته شده پادشاه ما باید تو بیتلحم به دنیا بیاد!
مثل شاه داود!
نه یه جای بیاهمیت مثل ناصره!
آره، ولی انگار همه جور بیماریای رو شفا میده
و... و دیوها رو بیرون میکنه.
شایعهست!
ولی ما با چشم خودمون دیدیم.
بخشیدن گناها!
اون قوانین ما رو رعایت نمیکنه!
هر روز پيروان بیشتری پیدا میکنه!
خب چیکار کنیم؟
تنبیهش کنیم!
نمیتونیم تنبیهش کنیم.
همه پيروانش فکر میکنن نیتمون ناپاکه.
خب، نمیتونیم بذاریم همینجوری ادامه بده.
زود باشه، همه بهش ایمان میارن!
میگم چیکار کنیم.
میذاریم تو تله خودش بیفته.
از اونجایی که این یارو ادعا میکنه قدرت بخشیدن گناها رو داره،
یه گناهکار بهش میدیم که مستحق مرگ علنیه.
و بذاریم مردمش ببینن چیکار میکنه.
پس تویی همونی که بهش میگن معلم.
این زنو تو عمل زنا گرفتن.
موسی گفته به همچین زنی سنگ بزنید.
تو چی میگی؟
آره. نظرت چیه باید چیکار کنیم؟
سنگش بزنید! سنگش بزنید! سنگش بزنید!
همونطور که موسی گفته!
صبر کن، سنگ؟
آره.
ولی این بهش آسیب نمیرسونه؟
خیلی زیاد.
ولی... ولی این اشتباهه!
عیسی باید یه کاری کنه جلوی اینو بگیره!
همم. شاید باید یه شمشیر جادویی گیر بیاره؟
آره! آره! این جلوی اونا رو میگیره!
خب، فکر کنم حق با توئه.
این کاریه که میکنه؟
دوست داری بدونی عیسی چیکار میکنه؟
آره!
همم...
بابا!
درست. کجا بودم؟
سنگها، بابا! سنگها!
آه، فهمیدم. آره، ممنون.
خب، عیسی شروع کرد به نوشتن رو زمین با انگشتش.
باشه. بهتون میگم چی.
هر کی اینجا هیچوقت گناه نکرده
میتونه اولین سنگو بندازه.
بفرما. من منتظرم.
تو؟
نه؟
ها. همهتون گناه کردید؟
ها...
فکرشم نمیکردم.
اشکالی نداره. حالا دیگه رفتن.
هیچکس اینجا نیست که محکومت کنه.
واقعاً؟
حتی منم نه.
حالا برو،
و از حالا به بعد، دیگه گناه نکن.
و همه این کارا رو بدون شمشیر جادویی کرد.
چون پادشاه پادشاهان به شمشیر نیازی نداره.
همم؟
میبینی، خیلیا از کلام خدا استفاده میکردن
تا سعی کنن...
کی بیسکوییت میخواد؟
من! من! من!
آره، خیلی خوبه. خیلی خوبه.
ممنون، عزیزم.
امم! امم!
حالا برگردیم به داستان، باشه؟
همه دارن کجا میرن؟
بیا دنبالشون بریم ببینیم.
کی به دکتر نیاز داره؟ سالمها یا مریضها؟
خب، کی به کلام خدا نیاز داره؟
پارساها یا گناهکارا؟
من اینجا نیومدم که بهم خدمت بشه.
اومدم که خدمت کنم.
تا یه زندگیمو بدم برای نفع خیلیا.
معلم، این آدما کل روز اینجا بودن.
بعضیا از جاشون تکون نخوردن.
حتماً گشنهشونه.
بهشون چیزی برای خوردن بدید.
معلم، این غیرممکنه.
حتی اگه همهچیزمونو جمع کنیم،
کافی نیست.
والتر. برو.
اوه.
بفرما. امیدوارم کمک کنه.
ما دو تا ماهی و پنج تا نون جو داریم.
بذارید مردم تو گروهها بشینن.
ولی... ولی، ارباب من،
اینجا اصلاً غذای کافی نیست
برای سیر کردن این همه آدم.
اوه، ممنون!
بده به بعدیا! برای همه کافیه!
ممنون، عیسی!
بده به بعدیا!
بهشون بگو هر چقدر میخوان بردارن.
بعد سبدها رو به گروه بعدی بدید.
بعد از اینکه همه خوردن،
سبدها رو جمع کنید و با چیزایی که مونده پر کنید.
ارباب! چطور؟
بیاید عیسی رو پادشاه کنیم!
بگیریدش که نتونه بره!
نه! بهمون گفته برگردیم خونه!
خب، نمیتونیم بذاریم بره.
عیسی تنها کسیه که میتونه نجاتمون بده!
عیسی، چرا با ما نمیای؟
میرم دعا کنم.
پس ما اینج منتظرت میمونیم.
نه. برید جلو. من درست پشت سرتونم.
بله، معلم. هر چی بگی.
بیا. بریم.
بیا، ویلا.
چرا عیسی تنهایی میره دعا کنه؟
راستش، فکر نمیکنم شما اینجا باشید
چون دیدید خدا از طریق من معجزههاشو انجام داد...
فکر کنم اینجا هستید چون بهتون غذا دادم.
و بازم میخواید.
بیا! بیا! پارو بزن!
همهمون میمیریم!
باید... باید برگردیم حالا!
یهودا!
محکم بگیر!
باید بادبان رو بیاریم پایین!
همهچیز درست میشه، ویلا!
بیا! بیا!
پطرس! نگاه کن!
یه چیزی اونجاست!
ها؟ واو!
اوه نه! یه روحه!
من اینجام. نترسید.
ارباب! اگه واقعاً تویی،
بهم دستور بده رو آب بیام پیشت!
بیا، پطرس. بیا پیش من.
پطرس، نه!
آه!
پطرس!
ارباب! نجاتم بده!
شک کردی. برای همین افتادی.
به من ایمان داشته باش، نجات پیدا میکنی.
خب، بهم بگو،
مردم فکر میکنن من کیم؟
فکر میکنن یکی از پیامبرایی.
بعضیا میگن یحیی تعمیددهنده
که مرده و برگشته به زندگی.
بقیه میگن الیاس.
باشه. پس تو میگی من کیم؟
تو مسیحی. پسر خدای زنده.
خوب گفتی، پطرس.
مثل اسمت، روی این صخره،
من کلیسامو میسازم.
و هیچچیز از دروازههای جهنم
نمیتونه جلوی راهشو بگیره.
طبق کلامت انجام میشه.
ولی هنوز به مردم نگو.
وقتی برم اورشلیم،
خیلی چیزا باید تحمل کنم و کشته میشم.
ولی سه روز بعد از مرگم، دوباره زنده میشم.
نه. نه! نه!
چی یعنی بمیری؟! این هیچوقت نمیشه!
پشتم وایستا، شیطان!
تو برای من یه مانعی.
اگه خدا اینو بخواد،
من میپذیرم. تو هم باید بپذیری.
عیسی فکر میکنه قراره بمیره؟
اون میدونه.
ولی من نمیخوام بمیره.
منم نمیخوام این اتفاق بیفته.
ولی عیسی هنوز چندتا درس دیگه برای یاد دادن به ما داشت.
درباره مرگ؟
درباره مردن برای همه گناهامون.
یادت باشه، عیسی گفت که از مرگ زنده میشه
و بعد از سه روز دوباره به زندگی برمیگرده.
ولی اگه نتونه چی؟
اون یه نشونه واضح بهشون نشون داد که برمیگرده.
عیسی!
مارتا. مریم!
عیسی!
چی شده؟
برادرمون لازاروس... مرده.
کجاست؟
خب، معلم بزرگ
حتی نتونست یکی از
نزدیکترین دوستاش رو نجات بده!
بعد از اینکه همه جور بیماریای رو همه جا شفا داد.
و حالا اومده اینجا کنار قبر لازاروس.
اینجا دیگه چه کاری ازش برمیاد؟
سنگ رو بردارید.
ولی اربابم... چهار روزه که مرده!
بوی بد میده.
اگه ایمان داشته باشی، عظمت خدا رو میبینی.
پدر، ممنونم که دعاهام رو شنیدی.
حالا کمکم کن به این مردم نشون بدم چرا منو به این دنیا آوردی.
لازاروس! بیا بیرون!
چی گفت؟
فکر کنم داره سعی میکنه لازاروس رو از مرگ برگردونه.
ولی این غیرممکنه!
آره، و اگه نتونه،
دیگه هیچکس دنبالش راه نمیافته.
مشکل حل شد.
مگه اینکه لازاروس یهو از قبر راه بیاد بیرون...
این یه معجزهست!
اوه!
از مرگ برگشته!
این یه معجزهست!
اوه! لازاروس، تو زندهای! برادرم!
متأسفانه، هر وقت عیسی لطف خدا رو نشون میداد،
خشم فریسیها رو برمیانگیخت،
کسایی که از نزدیکی عیسی به خدا احساس خطر میکردن.
حالا چیکار کنیم؟!
چطور تونست یه آدم رو که چهار روز مرده بود
دوباره زنده کنه؟!
حالا مردم دارن علناً بهش میگن پادشاه.
هر جا میره دورش جمع میشن. یه نمایشه!
اگه دولت روم بفهمه چیکار کنیم؟!
فکر میکنن اسرائیلیها دارن علیه سزار شورش میکنن!
میتونیم با زندگی راحتمون با دولت روم خداحافظی کنیم.
با دولت روم.
باید یه کاری کنیم!
چرا فقط نکشیمش؟
مردم عاشقشن!
اگه دنبالش بریم، علیهمون شورش میکنن.
پس مردم رو علیهش میکنیم!
بعد میکشیمش.
مریم، داری چیکار میکنی؟
میدونی این روغن چقدر میارزه؟
میتونستیم بفروشیمش و به فقرا کمک کنیم.
ولش کن.
تا وقتی من نیستم، شما از فقرا مراقبت میکنید.
یادتون باشه،
مریم اینو نگه داشته بود تا منو برای دفنم آماده کنه.
هوسانا!
اینطرف!
به کاهن اعظم خبر بدید.
هوسانا!
اونا اصلاً نمیدونن چی در راهه.
اصلاً هیچی.
نباید برمیگشت.
هوسانا! هوسانا!
ها؟
ویلا؟ ویلا؟
- ویلا! - چی شده، والتر؟
فرار کرد!
اوه؟ خب، انگار غیبش زده.
شاید دفعه بعد یه سگ بگیریم؟
اوه!
والتر! والتر، صبر کن! مواظب باش! والتر، لطفاً!
ویلا! ویلا، کجایی؟!
هی! برگرد! ویلا! ویلا!
والتر! ...اوه!
اوه،
ببخشید. خیلی متأسفم.
اوه! ببخشید، ببخشید!
وا... وای!
اوه، ببخشید! خیلی متأسفم!
گرفتمت!
اوه، اوه!
ها؟ اوه. ویلا!
چطور پیداش کردی...
پیداش کردی!
وای!
امم. گربه بد، بد!
مرسی، بابایی.
سایت مو-وی پو-وی
مال منه!
بفروشش! پولش رو بگیر و برو!
باید گرونتر بفروشی.
مردم هر قیمتی بگی میدن.
چطور جرأت کردی!
از من دور شو! از من دور شو!
بسه! دیگه کافیه!
خونه پدرم رو به بازار تبدیل کردید؟!
اینجا... اینجا خونه دعا و عبادته!
و تو! تو اینجا رو لانه دزدها کردی!
برو جلو.
این معبد رو خراب کن.
و من تو سه روز دوباره میسازیمش.
سه روز؟!
فقط سه روز؟!
میبینی چطور به این معبد توهین میکنه؟!
میبینی؟!
بگیر. دستمزد کاری که میکنی.
نه! اربابم، معلمم، من...
من باید پاهاتو بشورم.
اگه نذاری پاهاتو بشورم،
نمیتونی بخشی از این باشی.
حالا همونطور که من پاهاتون رو میشورم...
شما هم باید پای همدیگه رو بشورید.
اوه، نگاه کن!
قلقلکم میده!
عیسی به شاگرداش نشون داد چقدر دوستشون داره
با شستن پاهاشون.
حتی یه پادشاه هم میتونه به رعیتش خدمت کنه.
بگیرید. بخورید.
این بدن منه. برای شما داده شده.
اینو بنوشید. همهتون.
این خون منه.
عهد جدید خدا برای بخشش گناهان ریخته شده.
هر وقت این کار رو کردید، منو یاد کنید.
واقعاً بهتون میگم یکی از شما بهم خیانت میکنه.
یکی از شما که الان اینجاست.
جان، داره چی میگه؟
ارباب، کیه اون؟
یهودا.
نمیتونه یکی از ما باشه!
کاری که باید بکنی رو انجام بده.
ارباب! ارباب، من هیچوقت ترکت نمیکنم.
حتی اگه همه ترکت کنن...
بهت میگم...
همین امشب،
قبل از اینکه خروس بخونه،
سه بار میگی منو نمیشناسی.
چی؟! نه! نه، ارباب!
این هیچوقت نمیشه!
پطرس... پطرس، شیطان سعی میکنه روحت رو بگیره.
ولی من دعا کردم که ایمانت
اونقدر قوی باشه که برگردی.
و وقتی برگشتی،
به برادرای دیگهات کمک کن از قبل قویتر بشن.
این غم داره روحم رو له میکنه.
بمونید. اینجا بمونید و با من دعا کنید.
عیسی کل شب رو دعا کرد.
سختتر از هر وقت دیگهای دعا کرد.
پدرم...
میشه این جام رنج رو از من دور کنی؟
از من دورش کن؟
من میخوام اراده تو انجام بشه. نه اراده من.
اِم. چرا عیسی اینجوری دعا میکنه؟
چون میدونه قراره یه فداکاری خیلی بزرگ بکنه.
فداکاری؟
ولی چرا؟
عیسی میدونست باید برای گناهامون بمیره.
بمیره؟ نمیفهمم.
اِم.
آه!
دنبال این میگشتی؟
آه! همونه. مرسی، عزیزم.
وای!
خب، وقتی خدا دنیا رو خلق کرد،
اونو زیبا و بینقص برای ما ساخت
تا بتونیم باهاش برای همیشه زندگی کنیم.
ما رو به شکل خودش خلق کرد.
و آدم رو خلق کرد، و حوا رو خلق کرد.
خدا کل دنیا رو به آدم و حوا داد تا لذت ببرن
و ازش مراقبت کنن.
ولی یه چیزی بود که بهشون هشدار داد نباید انجام بدن.
بهشون گفت که نباید بخورن
از درخت دانش خیر و شر.
چون اگه این کار رو میکردن، حتماً میمردن.
ولی یه روز، شیطان خودش رو به شکل یه مار درآورد.
چی؟ مار چیه؟
یه مار بزرگ.
و آدم و حوا رو متقاعد کرد که قوانین خدا رو بشکنن.
بخورید. وقتی اینو بخورید،
مثل خود خدا میشید!
و قطعاً نمیمیرید.
اونا میوه درخت رو خوردن.
و خدا خیلی ناراحت شد.
اینجوری بود که رابطه بین خدا و انسان خراب شد.
از اون روز، ما از خدا جدا زندگی کردیم.
اوه نه! این وحشتناکه!
آره، چون جدا بودن از خدا
یعنی جدا بودن از زندگی!
ولی خدا اینو برای ما نمیخواست.
و به همین دلیل خدا تنها پسر عزیزش رو به دنیا داد
تا برای گناهامون بمیره.
ها؟
عیسی قراره تو موقعیت ما باشه.
یه رابطه کاملاً خراب با خدا.
و عیسی خیلی سخت دعا کرد چون خیلی خوب میدونست
چقدر دردناکه.
وای. عیسی حتماً خیلی غمگینه.
آره، پسرم. آره.
خوابیدی؟
چی؟! معلم!
نشد یه ساعت با من بیدار بمونی؟
معلم، من...
بیدار بمونید و دعا کنید تا تو دام وسوسه نیفتید.
روح مشتاقه، ولی جسم ضعیفه.
بلند شید.
وقتشه.
کسی که به من خیانت میکنه اینجاست.
اینطرف.
کدومش عیسیه؟
پطرس!
اونیه که میبوسمش.
این چیه؟!
بس کن!
گوشم!
پطرس!
دیگه کافیه.
کسی که با شمشیر زندگی کنه با شمشیر میمیره.
میتونستم از پدرم بخوام یه لشکر فرشته بفرسته
تا نجاتمون بده، ولی این چطور خدا رو جلال میده؟
این چطور پیشگوییها رو محقق میکنه؟
با شمشیر و چوب اومدید منو بگیرید؟
مگه من دارم شورش راه میندازم؟
هر روز تو حیاط معبد بودم و درس میدادم
و منو دستگیر نکردید.
حالا اومدید چون فکر میکنید این منو متوقف میکنه.
ولی هر کاری که میکنید فقط ثابت میکنه
که نوشتههای پیامبرا درست بود.
اینجا هیچکس بیگناه نیست! همه رو دستگیر کنید!
اگه دنبال منید، من اینجام. بذارید این آدما برن.
اِم.
فقط همینو میخوایم. ببریدش!
برو! دستگیرش کن!
گناهی که این آدم مرتکب شده رو بگید.
این آدم دوست مالیاتگیرا و گناهکاراست!
تو روز سبت مریضا رو شفا داد!
اون فقط یه نجاره!
و جرأت کرد کلام خدا رو یاد بده!
گفت میتونه معبد خدا رو خراب کنه
و تو سه روز دوباره بسازتش!
راست میگن؟
شنیدم خودتو مسیح، پسر خدا مینامی.
اِماِم.
دوباره جلوی ما بگو.
خودتون گفتید.
ولی بهتون میگم، از حالا به بعد، خواهید دید
پسر انسان رو که سمت راست قدرت نشسته
و روی ابرهای آسمون میاد.
کفر! این خیلی زیادهرویه!
خیلی زیادهرویه!
دیگه چی لازم داریم؟!
همین بهتنهایی قابل مجازات با مرگه!
با مرگ! مرگ!
آره، آره! مجازات مرگ! آره!
آره! مجازات مرگ! مجازات مرگ! مجازات مرگ!
ولی عیسی هیچ کار بدی نکرده!
هی، تو یکی از شاگردای عیسی نیستی؟
نه، نه! نیستم!
هی، همه! این یکی از شاگردای عیسیه!
اشتباه میکنی!
- آره! این یکی از اونهاست! - نه! من نمیشناسمش!
- این یکی از اونهاست! - خائن!
دروغ میگه! اون میشناسدش!
نــه!
اوه!
آه، تو همونی که با عیسی اینور اونور میری.
چی؟ نه، من... نه! نه، من این آدمو نمیشناسم!
همین امشب، قبل از اینکه خروس بخونه،
سه بار میگی منو نمیشناسی.
نه! نه! نه! من چیکار کردم؟
اوه نه. نه.
نه! نه!
نه!
خب! این خیلی بهتر از اون چیزیه که انتظار داشتم!
آره، یعنی تو کمترین زمان همهچیز
برمیگرده به حالت عادی.
بعد از اینکه عیسی رو بکشیم،
میتونیم دوباره شروع کنیم به نشر رحمت خدا!
رحمت خدا!
بگیر. بگیرش.
نمیخوامش. من...
من زندگی یه آدم بیگناه رو برای این فروختم!
این به من ربطی نداره.
با گناه خودت کنار بیا.
من چیکار کردم... چیکار کردم؟
بس کن! دیگه اذیتش نکن!
این باری بود
که عیسی همه این مدت باهاش حمل میکرد.
برای همین عیسی اینقدر سخت دعا کرد.
چون حاضر بود رنج بکشه
تا ما مجبور به رنج کشیدن نباشیم.
بفرما. یه تاج مناسب یه پادشاه.
هه. باید یه ردا هم داشته باشه.
پادشاه یهود! صلح بر تو باد!
ولی نمیتونیم بهش کمک کنیم؟
آره. نه اونجوری که فکر میکنی.
حاکم! منتظرتون بودیم!
خب، امروز تو برنامهمون چی داریم؟
خدای من. نمیتونستیم با یه چیز
سبکتر شروع کنیم؟
شلاق حسابی بهش زدن! این کافی نیست؟
باشه. بریم سر اصل مطلب.
اون یه دروغگوئه! و یه مجرم!
و این آدم رو به چه جرمی متهم میکنید؟
این آدم
مردم رو فریب داده که باور کنن
اون مسیحه!
تنها پسر خود خدا!
پادشاه بزرگ یهود!
این آدم حتی به مردم ممنوع کرده
که به امپراتور روم مالیات بدن!
اِم. پادشاه یهود.
اِم.
خب، تو پادشاه یهودی؟
خودت گفتی.
اِم. من هیچ گناهی توش نمیبینم. بریم سراغ بعدی.
ببریدش
و طبق قانون باهاش برخورد کنید،
همین و بس. برید.
میدونی که ما اختیار اعدام کسی رو نداریم!
این آدم باید...
به صلیب کشیده بشه!
آره! به صلیبش بکشید!
نه!
این چیزیه که از من میخواید بکنم؟
واقعاً میخواید این آدم، پادشاهتون رو به صلیب بکشم؟
ما هیچ پادشاهی جز سزار نداریم!
به صلیبش بکشید! به صلیب!
طبق رسم تو عید پسح شماست
که حاکم یهودیه
حکم مرگ یه زندانی رو با نظر مردم تخفیف میده.
با نظر مردم.
خب، کدومشون رو میخواید براتون آزاد کنم؟
باراباس قاتل،
یا عیسی که بهش میگن مسیح؟
باراباس رو آزاد کنید! باراباس رو آزاد کنید! باراباس رو آزاد کنید!
عیسی رو به صلیب بکشید!
نه، نه، نه، نه! عیسی رو آزاد کنید! عیسی رو آزاد کنید!
هر چی شما بخواید.
ببریدش و به صلیب میخکوبش کنید.
من دستامو از این میشورم.
من از خون این آدم بیگناهم.
نه!
صبر کنید! یه چیز دیگه.
عیسی ناصری! پادشاه یهود!
نه!
نه!
باشه! حالا کی لباساشو میخواد؟
بسیار خب! قرعهکشی میکنیم براشون!
هی، عیسی! فکر کردم قراره معبد رو خراب کنی
و تو سه روز دوباره بسازیش.
آره، اگه واقعاً پسر خدایی،
چرا از اون صلیب نمیای پایین؟
شاید اون موقع باور کنیم!
پادشاه بزرگ پادشاهان!
همه رو نجات میده، ولی حتی نمیتونه خودشو نجات بده!
پدر... ببخششون.
اونا نمیدونن چیکار میکنن.
هی، اگه همونی هستی که میگی،
چرا خودتو نجات نمیدی؟
و ما رو هم، حالا که داری نجات میدی!
ولش کن!
اون هیچ کار بدی نکرده!
و داره همون مجازاتی رو تحمل میکنه که ما میکنیم!
اون یه شارلاتانه.
مستحق اینه... به اندازه ما.
عیسی...
منو یادت باشه وقتی وارد پادشاهیات شدی.
واقعاً بهت میگم،
امروز با من تو بهشت خواهی بود.
الویی الویی لما سبقتنی!
خدای من! خدای من! چرا منو رها کردی؟
نگاش کن! عیسی داره الویی رو صدا میکنه!
ببینیم الویی میاد نجاتش بده!
تموم شد.
پدر، روحم تو دستای توئه.
اگه ایمان داشته باشی که میتونم این کارو بکنم،
انجام میشه.
چشماتو باز کن.
اوه! میتونم ببینم! چشمام!
میتونم ببینم! مرسی!
روح ناپاک! ساکت شو و ازش بیا بیرون!
اون شیاطین رو از اون آدم
به اون خوکا منتقل کرد!
حالا بلند شو،
تختتو بردار و برو خونه.
مرسی، معلم! مرسی!
لازاروس! بیا بیرون!
اوه! لازاروس! تو زندهای!
برادرم!
عیسی! نجاتم بده!
شک کردی. برای همین افتادی.
به من ایمان داشته باش تا نجات پیدا کنی.
بابا، نگاه!
چرا قبر عیسی بازه؟
خب، یادته عیسی گفته بود
معبد رو تو سه روز دوباره میسازه؟
اِم.
وای! واقعاً زندهست!
ما دوباره زندهایم چون اون زنده شده.
وای! تو سه روز دوباره به زندگی برگشت!
دقیقاً همونطور که قول داده بود!
واقعاً دوباره زندهست!
وای! همه باید این داستان رو بشنون!
وای!
بیدار شو! بیدار شو!
- والتر، چی... - بیا دیگه! سریع!
داری چیکار میکنی؟
- بیدار شو! - چی شده؟ دارم میخوابم.
بگیر. نگهش دار.
من... واقعاً؟ چرا؟
بابا همین الان بهترین داستان رو برام تعریف کرد
درباره بهترین پادشاه تاریخ!
واقعاً؟ بهتر از شاه آرتور؟
خیلی بهتر از شاه آرتور!
- چی؟! - واقعاً؟
در واقع، داستان شاه آرتور بر اساس این داستان ساخته شده!
نه بابا!
آره، آره! درباره پادشاه واقعی پادشاهانه!
وای!
و توش فرشتهها و پادشاهای شرور داره!
و اوه! معجزهها و کلی چیزای دیگه!
خب؟ چطور پیش رفت؟
خب، به نظر میاد خیلی خوب پیش رفته.
اِم. به نظر میاد.
همونطور که میدونستم.
اِماِم.
من فقط یه کم از جادوم رو به کار بردم، میبینی؟
آره، عزیزم.
که بیتلحم یه پادشاه جدید داشت
و هیچوقت باور نمیکنی اون چیکار کرد...
حق با تو بود.
اِم.
این یه داستان عالیه.
مرسی، کاترین.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.