Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
$@€€D زیرنویس توسط کاری از انجمن جهان زیرنویس www.worldsubtitle.in
:هماهنگی با بلوری MhmdWorld
در ماه ژوئن
وزارت خزانهداری خوشبین است که
.نرخ رشد تورم به حدود %۵ برسد
خاویر سولانا"، سخنگوی دولت میگوید که لایحههای" "طرحشده توسط وزیر "باریونوو
.بدرستی تفسیر نشده است
تخطی از حدود قانون اساسی
.در مورد مبارزه علیه تروریسم هیچگاه موردی نداشته است
جراردو ایگلسیاس" اصول کلی"
دوازدهمین کنگره حزب کمونیست اسپانیا را
.برای کمیته مرکزی حزب ترسیم کرد
همه موارد بجز ماهیت انقلابی کمونیستی مارکسیستی حزب
.قابلبحث و تبادلنظر است
مشاور عالی دادگاه نظامی در احکام
.باقیمانده زندانیان دخیل در تلاش برای کودتا تجدیدنظر خواهد کرد
احکام برخیها در چند ماه آینده کوتاهتر
.خواهد شد
صدراعظم جمهوری دموکراتیک آلمان
،عفو عمومی اعلام کرده و مجازات اعدام را حذف نموده است
.که یک اقدام بیسابقه در کشورهای اروپای شرقی است
بعدازظهر امروز یک آتشسوزی در
جنگلهای بین "والنسیا" و "کاستلیدن" حداقل تا شعاع ۶ .کیلومتری گسترش یافته است
.باد شدید، تلاش برای اطفاء حریق را با مشکل مواجه نموده است
"اکنون "خوزه گیلیهگیل
.کامبیو ۱۶" را بخوانید"
"و حالا، برنامه "گوشه شکارچیان
نیم ساعت قبل
.ساعت ۹ صبح دما ۷۷ درجه بود
.اینقدر گرم میشه که همه چی ذوب بشه
،اینقدر شاعرانه نباش من رو ناراحت میکنه
و مقاله من خیلی ترانهای میشه .و بعد همه بیوهها افسرده میشن
.بله، قربان .درسته
،تو بچسب به کارهای پیشخدمتی خودت .منم به این خزعبلات مقاله میرسم
.کار همیشهگی مونه
.درسته
.تو از کنار کافه مثل یه غزال رد شدی
.بین این همه ابتذال
.پس درسته که همیشه اینجا مینویسی
.نه همیشه
فکر نمیکنی که لغت همیشه خطرناک باشه؟
.نمیدونم
.کلمههایی که به یه کاری مجبورت میکنن همیشه دروغند
.کلمات هیچکس رو مجبور نمیکنن
.هیچوقت به حرفها اعتماد نکن کلمات مثل یه زنجیرند
به همون سادگی هم از هم گسسته میشن - اعتماد نمیکنم -
،یه چیزی سفارش بده .سریع برات آماده میکنم
کوکاکولا - همین الان -
اجازه دارم
.دوشنبه
نوشتن دو روز قبل، تو رو نمیترسونه؟
.قبلاً، "فرانکو" میتونست بمیره
حالا، اونها حتی پاپ رو هم میکشن .اما هیچ اتفاقی نمیوفته
.تا وقتی که بانکها باز باشن
،سال ۸۱ که "سودرز" استعفا داد
من یه مقاله راجع به اینکه چطوری .موهاشو از هم باز میکنه نوشتم
.یادته، خیلی کامل بود
گفتم اون بخش هرگز تکون نخورد چون ترسیده بود
اخراج شه یا کشته شه یا کی می دونه چی بود که ازش خیلی ترسیده بود
فکر میکنی من وقتی که شنیدم استعفا داده مقاله رو تغییر دادم؟
.ویراستار من رو صدا زد
،گفت مقاله رو تغییر بده .ما فضای بیشتری بهت میدیم
.بهش گفتم خیلی هم خوبه .اینطور شد که ماندگار شد
.سالها بعد خود "سودرز" بهم گفت
،وفتی که من رفتم
،تنها مقالهای که تا سالها روم اثر داشت "مقاله تو بود، "میگوئل
.همونی که راجع به موهام بود
من فکر کنم تنها کسی بودم که با آگهی فوت به اون .از پشت خنجر نزدم
شما دوتا با هم بودین؟
،وقتی که ۲۵ سال هرروز توی روزنامهها بنویسی
.حتی با سایه خودت هم همراه نیستی
.مردم باهت مدارا میکنن. نقطه سرخط
.میتونم یه جرعه از این تو بخورم
.دکتر "برامن" میگه که کوکاکوکا غیر مجازه
.کوکاکولا، قهوه، سیگار و ویسکی
.میبینم که اصلاً به حرفش گوش ندادی
.اونطوری، وقتی بمیرم سرزنش میشم
.پایان خوبیه
.مطمئناً
.پایان خوب
،دکتر میگه کوکاکولا مجاز نیست
اما درباره دخترهایی
که کوکاکولا میخورند
.هیچی نمیگه
درباره من حرف میزنی؟
.من فقط راجع به خودم حرف میزنم .حتی زمانیکه دارم درباره دیگران صحبت میکنم
آوردیش؟
این چیه؟
صورتحساب؟
.این کپی شه. باید سپتامبر برش گردونم
با من چیکار کردی؟
،آگهی ترحیم - نمیدونم -
.تا وقتی که قبول بشم
.نمیفهمم چرا تو رو مردود کرد
استادها دیگه شاگردهای خوشگلشون رو قبول نمیکنن؟
.ما در دوران افولیم
.من اصلاً کلاس نرفتم .اون آدم احمقییه
.پس به همین خاطره که تو رو رد کرده .چون نرفتی کلاسش
.منم ازین کارها کردم
،دیدن اینکه صندلیت توی کلاس خالیه یه آدم مسن رو
دیوونه میکنه - اونقدرها هم پیر نیست -
.اون جزوه ژورنالیستی احساسیش رو بلند میخونه
.هیچکس تمومش نکرد
.پروفسورهای روزنامهنگاری
میتونی به یه سگ یاد بدی که چطوری سگ باشه؟
چندتا کلاس آرایشگری داری؟
.دو تا
.من همه چیز رو برای سپتامبر گذاشتم
.خیلی طولانیه
.خیلی طولانی
.روزنامهها چیزهای خیلی طولانی رو دوست ندارن
.اونها چیزهای کوتاهتر میخوان
.اونها بهش میگن حبه .این روزها حبهها همه چیز رو درمان میکنن
.من نمیخوام منتشرش کنم
.خیلی دوری، بیا اینجا بشین
.این چیزهایی که من میگم کلاً جالب نیستند
،چرا میخوای بدونی که چطور میشه یه مقاله یا داستان نوشت
درحالیکه شبها دیر میخوابی یا توی خونه یا کافه مینویسی؟
مثل این میمونه که تو بخوای یک فرمول محرمانه .رو توی یه مصاحبه نیم ساعته بدزدی
.نه، رمزش اینه که اون رو به هرکه میخوادش بدی
،پشت این ظاهر طعنهآمیز و وراج
.یه پسر کوچولو قرار داره
،شاید یه پسر خیلی بد ،اما باز هم یه پسربچهست
که همونطور که حرف میزنه، مینویسه .چون به همون اندازه حرفهاش مینویسه
،تو سبک کار من رو کپی میکنی .این تو نیستی
،اگه با "فیلیپ گونزالس" مصاحبه میکردی
اونو با لهجه اندلسی مینوشتی؟
تو نیاز به یه شکل واحد نداری
.تا با یه بازیکن فوتبال مصاحبه کنی
.حتی نیاز نیست خودت فوتبال بلد باشی
.اجازه نده تو رو آلوده کنه .نویسنده یه آفتابپرست نیست
،اینها همش هجوه .هیچ ارزشی ندارن
.تو تحت فشاری
.نوشتن باید نیشتر بزنه، نه اینکه تحت فشار بذاره
.من اینطوری بیشتر دوست دارم
عینکهام من رو از زلزدنهای دیگران ،محافظت نمیکنن
.فقط دیگران رو از زلزدنهای من محافظت میکنن
.خوشم میاد
اما مال تو هم همینطوریه؟ ...با این قیافه خواننده کوچه بازاری
،دید ما با اون چیزی که برای بقیه خلق میکنیم یکی نیست
.بهش میگن تشابه صاحبان سبک و ابلهان
،ما پشتش موضع مخفی میشیم .تا از دژ محافظت کنیم
.معلومه خیلی باهوشی
.مثل اینه که یه بازیگری
.موردی نداره اگه دوربین دوستت نداشته باشه
.مسلماً دوربین تو رو میخواد
پیشم باشه؟
.البته
عجله داری؟
.نه
منتظرتند برای ناهار بری خونه؟
.نه، مهم نیست
.برای من مهمه، اما من میتونم دیر برم
.یا حتی اصلاً نرم
.جیب راستم رو نگاه کن
.دنبال عکس بچه نگرد
این کارتهای شناسایی به ما یادآوری میکنن .چه آدمهای احمقی هستیم
،تا حالا توی کارتهای شناسایی
یه نفر که شبیه احمقها نباشه، دیدی؟
."رودریگز"
.آره، من یه اسم روی صحنه هم دارم "مثل " سارا مونتیل
.تاریخش گذشته
.دیگه نمیتونم موافقت کنم
.نسخه دکتر
.نه، آمفتامینه .میتونم بهت بدم اما اینکار رو نمیکنم
.دخترهای جوون رو خراب میکنه
.اون یکی دیگه رو بگرد
.کلیدهای استودیوی دوستم
.اون نقاشه
،اون توی کوهستانه .از گرما فراریه
قبل از اینکه بهت زنگ بزنم .ازش خواستم
.شانسم رو امتحان کردم
.تعجب کردم بهم زنگ زدی
واقعاً؟
فکر نمیکنم چیزی رو که بعداز مصاحبه مینویسم بخوای بخونی؟
.بهت زنگ نزدم که نوشتههات رو بخونم
.چیزی که بهش علاقه داشتم خودت بودی
دیر وقت زنگ زدم؟
.داشتیم شام میخوردیم
.به پدر و مادرم نگفتم تو کی هستی
میتونم ازتون یه امضاء بگیرم؟
.برای سونیا
.من هرروز مقالههات رو میخونم .اونها رو دوست دارم
،من نمینویسم تا بقیه اونها رو بخونن
.من به خاطر پول مینویسم
.متشکرم
چی نوشتین؟
.برای سونیا، که خیلی وقت نشناسه .با گرمترین آرزوها
.متشکرم
خب، بعد-
نمیدونم
نمیتونم تحمل کنم مردم ما رو نگاه کنن .و برامون حرف دربیارن
میخوام دو ساعت بعدی رو .بدون اینکه کسی بیاد و بره با تو تنها باشم
.من فقط میخوام بیشتر بشناسمت
.همینطور هم تو من رو بشناسی
وقتی ازم خواستی بیام مصاحبه همین رو نمیخواستی؟
.کلیدها رو بردار و دم در منتظرم باش
اون نیشخند رو از صورتت پاک کن و .بیا برای موفقیت یه دوست جشن بگیریم
.مثل یه کمونیست خوب .من بطری "تیسکی" میخوام
مواظب ماشین تایپم باش و مقاله رو بده به پیک روزنامه
وقتیکه ساعت دو اومد - باشه -
بیا اینو بگیر که داشتی از حسادت
و عصبانیت
.میترکیدی
متشکرم، آقا - قابلی نداشت -
.کفشهای صندلت رو دوست دارم .انگار دارن من رو تشویق میکنن
دکترت بهت نگفته که از این همه .پله بالا نری
،اگه دکترم اینجا بود
.میگفت تو دوای هر دردی هستی
،کلید انداختن یه چیزی مثل زنا کردنه اینطور فکر نمیکنی؟
.نمیدونم
.اینطور تجسس کردن، خیلی زنونهست
اومدیم اینجا تا نقاشیها رو ببینیم؟
اون حالش خوبه؟
.اون دوست منه
مراقب باش، داری پا تو روش میذاری - اون اینطوری دوست داره -
.اون میگه نقاشی باید کثیف باشه
.درست مثل ادبیات
.اونهایی که کارهاشون رو از مواد طبیعی دور نگه داشتن در اشتباهند
.قسمت قشنگش رنگه
.و اثر خراشه
.الان دوران بعد از کوکاکولایه
...با یه معده خالی - اینطوری بهتره، بهم اطمینان داشته باش -
.مزه کارامل میده
.من همیشه به نقاشها حسودیم میشه
چون به کلمات
.نیاز ندارن
...اما اگه از کلمات استفاده درستی بشه
.اما نمیشه اونها رو بویید یا لمس کرد
،به همین دلیله که از موزه بدم میاد
.چون نمیذارن دست بزنیم و نقاشیها دیگه بو نمیدن
زیبا بود اگه میشد بوی تابلوی "لاس منیناس" رو حس کرد (نقاشی لاس منیناس یا ندیمه ها اثر دیهگو ولاسکز)
.همین اواخر نقاشی شده
نقاشهای خوب
.قالبی رو پیدا میکنن که در خدمت یه ایده باشه
ادبیات سردرگمه که چطور چیزهایی رو که با کلمات نمیشه توصیف کرد، با کلمات بیان کنه
اون برای احساسات اسم میذاره مثل اسمی که یک دانشمند
.برای به یک بیماری میذاره
...اما
.چطور
،چطور میتونی اینو بگی
مثلاً
... اممم
شیشههای زیادی بین ما وجود داره
و اونچه که من میبینم خیلی جالبتر .از اون چیزیه که تو میبینی
،دیگه علاقهای به بوسه ندارم
،در حقیقت ،بوسه وقتی که جوونی خیلی عالیه
.وقتی کسی رو میبوسی انگار که به قله کوهها میرسی
،بعدها بوسه مثل یه چیز فرمالیته میمونه .شبیه تشریفات اداری
.نمیتونی صبر کنی تا امضا بشه و بقیه کارها تو بکنی
.شاید تنها تعداد محدودی بوسه باشه که آدم ازشون لذت میبره
.آره، شاید
...شاید دیگه
.آخر کارم باشه
.بیا
.بیا
.دوست دارم لباسهات رو برام دربیاری
.قرار نیست شهوانی باشه
.مثل یه کار هنری انجامش بده .مثل یه هدیه
.آره هدیهای که به من اجازه میده تا
.زیبایی تو رو تحسین کنم
.من همینجا میایستم
.اصلاً تکون نمیخورم، فقط نگاه میکنم
.مثل این میمونه که دارم توی "موزه پرادو" قدم میزنم
.من لخت نمیشم
.من تو رو لخت میکنم
.تو اومدی که همه چیز رو از من یاد بگیری
،بذار من هم یه چیز از تو بگیرم .حتی اگه شده اون چیز لباسهات باشه
،تو خواستی با من ملاقات کنی
فکر میکنم
این آدم چی میتونه بهت یاد بده؟
.شاید یتونم یک کم بیشتر فشارش بدم
.بیشتر از اونچه که در طول سالها از خودم بیرون کشیدم
.اما تو خواستی ببینی چیز دیگهای برات باقی مونده یا نه
.فکر کنم من خیلی خیلی به کاریکاتور خودم وفادار بودم
.این چیزیه که هستم
چیز دیگهای ازم انتظار داشتی؟
وقتی اومدی اینجا چیز دیگهای انتظار داشتی؟
وقتی از اون پلهها بالا میومدی؟
فکر میکردی من ازت نمیخوام با من بخوابی؟
که نمیخوام لباسهات رو دربیاری؟
.بس کن، قابل پیشبینی بودن یه چیز اجباریه
،من فقط میخواستم ببینمت .به حرفات گوش بدم
.خب من رو دیدی و من حرف زدم
.من تو رو بعنوان یک نویسنده تحسین میکنم
من رو ببخش اگه ترجیح میدم تو رو ،به عنوان یه چیز مادیتر تحسین کنم
.چیزی قابل لمستر از هوش و استعدادت
،مطمئنم که استعداد زیادی داری اما من
.آدمهای مستعد زیادی دیدم
و دیدن یه بدن جدید
.چیزیه که اصلاً ازش خسته نمیشی
.متأسفانه ما کل روز رو وقت نداریم
بهتره من برم - نه -
.اینکار بهتر نیست
.اما من درک میکنم
من همیشه سعی کردم با توری که پهن میکنم
.زندگی بزرگترین ماهیای که هست رو بگیرم
،اما حالا دیگه تورَم پیر شده
.و شکسته
،و ماهیها ،حتی اونهاییکه من اهمیتی بهشون نمیدادم
.از سوراخهاش فرار میکنن
.یک روزی میفهمی این چه احساسی داره
.به عنوان نویسنده یا هرکس دیگه
،اگه اینکارو انجام بدی ازت میخوام که امروز رو
.با یک لبخند فراموش نشدنی به خاطر داشته باشی
.با خودت میگی، حداقل سعی خودش رو کرد
...قبل از اینکه
،وقتی یه چیز مهم برام اتفاق میفته .سریع میرم و دربارهاش مینویسم
حالا دیگه من با دلی شاد از نویسندگی دست میکشم .اگه فقط یه اتفاق دیگه برام پیش بیاد
چیزی که برام مهمه اینه که امروز اینجا .هیج اتفاقی قرار نیست بیفته
متأسفم - اشکالی نداره -
همون لحظهای که شلوار جینات رو دیدم .بایست میفهمیدم
جین رو چپه پوشیده بودی .که تا آخر روز درنیاری
برای اینکه اسب رو از اصطبل بیاری بیرون و .توی دره بچرونی
توی فیلمهای کابویی حتی با همون .شلوار جینشون میخوابیدند
.این شلوارها برای استریپتیز خوب نیستن
.برای همینه که اسلحههاشون رو روی کمرشون میبندند
.در درونم دارم تشویق میکنم
.یک موزیک ملایم کمک میکنه
.نه، موسیقی مزاحمه
برای بینندهها، توی فیلم مثل
.چراغ راهنمایی میمونه
،متوجه میشن که کی گریه کنن ...کی بترسن
من دقیقاً میدونم
.چه احساسی الان دارم
.گوریل بیدار شده
.به خاطر تو
میای؟
.میرم بشورم
.تکون نخور
دیوونه شدی، خودت فهمیدی؟
.گوریل دوباره خوابیده
!آب یخه
.از آب سرد متنفرم .من رو یاد بچگیهام میندازه
.فکر میکنم دارم میمیرم
.گوریل ازین جون سالم به درنمیبره
.من میرم
.عصبانی نشو
میری، الان؟
.آره، اینجا احساس عجیبی دارم
...احساست
.احساست از آب سرد بدتره
.باز نمیشه
.باز نمیشه
...باز نمیشه
.وایستا، بذار ببینم
.شوخی میکنی
.چه مسخره
چرا بستیش؟
.از کجا میدونستم درها برای بسته شدناند؟
و بازشدن - باید باز میشد -
.بذار ببینم
گیر کرده؟
.خدا لعنتش کنه
.گیر کرده
.آره، میدونم
.بیا، کمکم کن
.بذار ببینم
.خب، راحت باش
!یک، دو و سه
راه نداره - یه دقیقه بذار ببینم -
.یه لحظه صبرکن
...یه لحظه صبر کن
...باز میشه
...یک لحظه، بذار
کجاش خنده داره؟
.نمیدونم
.مسخرهست
.میدونم مسخرهست
.نمیخواد به من بگی
.به دوستت تلفن کن
.حتماً
.بدو، تلفنم رو بده
آهای؟
کسی اونجا نیست؟
!ما اینجا گیر کردیم - چیکار میکنی؟ -
یه نفر باید در رو باز کنه - باعث ایجاد یه پرونده قضایی میشی -
چه پروندهای؟ .یک نفر صدامون رو بالاخره میشنوه
بهش چی بگیم؟
.بگیم در رو باز کنه
.و به آتشنشانی زنگ بزنه
.صبرکن
.یه راه حل آسونتر بایست باشه
.بذار ببینیم
صدمه دیدی؟
،بذار بهت بگم .من در رو با لگد نمیشکنم
.آره، میبینم
.این کاملاً دیوونگییه
.لوئیس" تا دوشنبه برای نقاشی برنمیگرده"
دو روز این تو بمونیم؟
وقتیکه داد و فریاد نمیکردم .زنم عصبانی میشد
...اما تا فردا فکر نکنم که
.به پلیس زنگ بزنه
.پدر و مادر من خیلی زودتر نگران میشن
میدونن با من هستی؟
.اتفاقی نمیفته
.قبلش ما ازینجا خارج شدیم
.ما ازینجا میریم بیرون
!همسایهها
!همسایهها
کسی اون بیرون نیست؟
!ما توی آپارتمان 3د هستیم
!همسایهها
کسی صدامو میشنوه؟
!همسایهها
.باور نمیکنم کسی اون بیرون نیست
!همسایهها
کسی صدامو میشنوه؟
.بالاخره یه نفر میاد
فقط همین یک حوله رو داریم؟
.بیا
.دوستان، رومیها، افراد محلی
.به من گوش بدین
...بروتوس" میگه"
شکسپیر چیکار میکنه؟
دو نفر که میخوان با هم باشن با دو نفر که
.به زور با هم نگه داشته میشن فرق دارند
.این جزئیات کل ماجرا رو عوض میکنه
کمدییه یا تراژدی؟ نظرت چیه؟
.اگه والدینم من رو پیدا کنن، کمدییه
و بعدش
.یک تراژدی همراه با قتل
.والدین هم اون والدین قدیم نیستند
.پدرم هنوز هست
چیکارهست؟
.اون نظامیه
!شوخی میکنی. اسلحه هم داره
چه درجهای؟
اون سرهنگ دوم .مقر فرماندهی مادریده
اسمش چیه؟
"سوریانو کاسترو ویخو"
سرافین سوریانو کاسترو ویخو" پدر تویه؟"
.پس تو خواهر "ایزابل" هستی
چند سال فرق تونه؟
.اون خواهر بزرگمه
.هشت تا خواهر و برادر - ...هشت تا -
.اون ۱۷ سال از من بزرگتره
.من اون رو وقتی توی گروه تئاتر بازی میکرد دیدمش
.قربون صدقه من میرفتن تا راجعبه اونها بنویسم
.دختر خیلی خوبی بود
.خیلی حشری بود
،من هیچوقت نگائیدمش .اما واقعاً دوستش داشتم
...اون موهای سیاه
.ما دو تا با هم خیلی فرق داریم
.آره، من و تو هم همدیگه رو نمیکنیم
.اون زمان پدر تو یک فاشیست واقعی بود
از اونهایی که اگه لغت دموکراسی رو میشنید .دست به اسلحه میبرد
من به خاطر دو تا مقاله، چندتا
.دادگاه نظامی داشتم
،یکیش اوائل دهه ۷۰ بود .یکی دیگهاش بعد از اینکه "فرانکو" مرد
.به خاطر حمله به ارتش
،تو یادت نمیاد .خیلی بچه بودی
.تخرو" رو یادمه" .اون که همین دیروز بود
.من فاز پارانوئید رو سالها قبل گذروندم
.چندتا مأمور دولتی بودن که تعقیبم میکردند
.میدونی، اونها با من درگیر شدند
.هشدار میدادند که تو تحت نظر هستی
...وحشت کرده بودم، چه مسخره .من یک مرد زنجامه رو کردم
.نمیدونم
.فکر کنم که اون رو به یک روزنامه کوچیک فروختنش
.تا یک کم اون رو بکنن
.اون زمان همه پارانوئید بودند
حالا دیگه سوسیالیستها دسترنج اونها رو بالا کشیدن .و همه خوشحالند
.چیزی که من با سیگار و ویسکی عوضش میکنم
شاید اونها همون کاری که با "شوشو" و همسرش .انجام دادن با من هم میکردن
"میشناسیش، "شوشو دلا گاردیا .مفسر سیاسی
.آره، معلومه
.چند سال قبل ناپدید شد
اون تو هرچی پا می ذاشت به گُه می کشید و زنش می خورد
چون اودنش به خونه یه گنده تمام عیار بود
.تا سرحد مرگ مشروب میخورد
.مثل انگلیسیها شراب میخورد
.اسپانیاییها کمتر میخورند
.انگلیسیها میخورند تا خودشون رو بکشند
،انگار که حرفهشونه نه تفریحشون
.اون زمان دقیقاً مثل انگلیسها بود
.نه یک نویسنده
نوشتههاش درهم و برهم، خط خطی، و .غیرقابل فهم بود
مثل اینکه جملههاش رو توی یک مخلوطکن .ریخته و همه چی درهم بیرون بیاد
،بهرحال، اون با چند دحتر سکس داشت .یادم نمیاد کیها
و اونقدر مشوش شد که
.وقتی دختر از هتل رفت، خوابش برد
.انگار که مُرده
اونشب هم خونه نرفت چونکه تا ظهر روز بعد
.خواب بود بعدش تلویزیون رو روشن میکنه
و میبینه که همه دیوونه شدن
.دزدیده شده ETA میگن که اون توسط (باسک ETA=جداییطلبان)
:به روزنامه زنگ میزنه و میگه "چه اتفاقی افتاده؟"
".هیچکس من رو ندزدیده"
زنش این ماجرا رو سرهم کرده بود .تا بهش درس بده
.که دوستش بهش چی گفته
.ماجراهای دعوای یک پیرمرد
...شرط میبندم که پدرت
.قوانین جنگی خودش رو داشت
.گرچه که قهرمان "آلکازار" نشد
چی نصیبش شد؟
،جنگ کثیف، جنبش سبز ...تلاش برای کودتا
خواهرت یک نمونه کلاسیک از .نسل فاشیستها بود
،اون بامزه بود
،دنبال خوشگذرونی بود ...دنبال کردن
همیشه آویزون هنرپیشههای ریزه میزه و بچه سالی که کله بزرگ داشتند بود و
.توی دوربین خوشتیپ بودند بود
اون میگفت که پدرت باهاش مخالفت میکرد
چون وقتش رو در نمایشهای کمونیستها که .اونموقع مُد بود تلف نمیکرد
.بچه لوس روشنفکر
.اونها میخواستند کارگرها رو باهش دربیندازند
اما کارها فقط میخواستند که سینههای .نورما دووال" رو ببینن" (مجری برنامه تلویزیونی "با شما" در تلویزیون اسپانیا)
.خواهرم و پدرم هنوز باهم جروبحث میکنن
.فقط زمان کریسمس اینکارو نمیکنن
هنوز هم بازی میکنه؟
.توی شوهای تلویزیونی کار میکنه
هیچوقت درباره من حرف نزده؟
.اون شمارهات رو بهم داد
.توسط یکی از دوستاش
بهش گفتم که باید یک مقاله برای کلاسم بنویسم
.اون هم تو رو بهم معرفی کرد
،گفتم شمارهاش رو داری چونکه
...توی دفتر روزنامه براش پیغام گذاشتم - .من اصلاً اونجا نمیرم -
.نمیذارند اونجا مشروب بخوری
،خواهرت چی گفت گفت ما با هم دوست بودیم؟
.بیشتر فقط همدیگه رو میشناختیم
،یادمه یه شب ازش خواستم
میای سکس داشته باشیم
.اون گفت: متأسفم
...خندهداره اگه حالا ما رو با هم ببینه
.شک دارم که حالا به خوشگلی خواهر کوچیکترش باشه
...نه، اون و من
.دیگه پا توی سن گذاشتیم
.تو هنوز لباسخواب بچهگانه میپوشی
.بهم گفته که به تو بیشتر از یک نویسنده اهمیت میدن
.اوه
فکر میکردم اونهایی رو که سرکار گذاشتی
همیشه بهت حسودیشون میشه
اما حالا میبینم که بایست مواظب .اونهایی که سرکار نگذاشتی هم باشی
.بهت یه چیزی میگم
فقط تنها نویسندهای بیشبهاداده شده
.که بتونه زندگی بسازه
ناراحتی که راجع به تو اینطوری فکر میکنن؟
اینم جزو مصاحبهست؟ یا از خودت میگی؟
،لخت توی یه حموم کثیف و بدبو
ملاقات من با یه ستوننویس بیشازحد بها داده شده
ادامه داره - میگی یا نه؟ -
بستگی داره آخرش چی بشه؟
.اما کتابها و رمانهای تو مطابق مقالههات نیستند
.علیرغم جایزههایی که برنده شدی
...جایزهها فقط - .پولاند -
.اما با این وجود قبولشون میکنی
.بعضیها همه زندگیشون رو توی داستانها میگذرونن
،مثل داستانگویی در زمانهای قدیم ...نمیدونم
من تیکه تیکه داستانهام رو
.هرروز توی روزنامه منتشر میکردم
.هرچی که بلد بودم رو کردم
،هرکس به من بها میده .باید همه اون تیکهها رو سرهم بکنه
.چیزی رو که مینوشتی دوست داشتم
شاید تو تنها کسی باشی که یه روز .همه اونها رو سرهم کنی
،یا قراره باشی .ولی دیگه نیستی
شاید ملاقات با یه نفری که اون رو تحسین میکردی .اولین قدمی باشه که دیگه اون رو دوست نداشته باشی
.تنها اجساد و مردهها رو میپسندی
.چیزی که درونشون هست کثیف، فاسد و درهموبرهمه
.بهتره که درونش نری
اون شش خواهر و برادر دیگه چی؟
.پنج تا. یکیشون هشت سال پبش مُرد
.هر کدومشون یه کاری میکنه
،یکی معلم انگلیسییه
...یکی دیگه توی آمریکا درس میخونه
.این چیزیه که اون کشور من رو تحت تاثیر قرار میده
ما از یک تراژدی عجیب و غریب به یک .سریال تلویزیونی آمریکایی رسیدیم
.مثل "هشت تا بسه" یا یه چیز دیگه (از سال 1977 تا 1981 ABC اسم یک سریال کمدی آمریکایی شبکه)
"از "گویا" تا "نورمن راکول
.قبلاً دراین باره نوشتم
پس تو میخوای روزنامهنگار بشی چه غلطی بکنی؟
همه چیزهای جالب قبلاً توی این کشور .اتفاق افتاده
تا اینکه دوباره مردم شروع به کشتن همدیگه بکنن
.فقط خبرهای اقتصادی کسالتآور و نتایج انتخابات هست
.شاید روزنامهنگار نشم .نویسنده بشم
.اون یه چیز دیگهست
در پانزده سال اخیر تنها یک حزب
.در این کشور برای روزنامهنگارها وجود داشته
،گذار تنشهای سیاسی
،تلاش برای کودتا ...جایگزینی "ناتو" با بازار آزاد
همه اینها مثل یه بدن ناشناخته برای یک جوان غریبهست
تو دیگه اهمیتی نمیدی
چونکه خیلی پیر شدی .اما یکدفعه اجازه میدن همه کار بکنی
...چون من و تو
میخوایم همدیگه رو بکنیم. اینطور نیست؟
بهش رسیدیم، درسته؟
،سعی کن جیغ بزنی .ببین کیه که صدات رو بشنوه
.فریادهای یه زن مثل دادوفریاد مرد نیست
.هیچکس نمیخواد مردها رو نجات بده
.برات متأسفم
مردم هرکاری میکنن تا
.یک دختر زیبا رو نجات بدن
تو نمیتونی بیرون بری .یا زنده خارج بشی
پسرا برات آپارتمان میخرند
.و تو رو حامله میکنن
.ادامه بده، سعیات رو بکن
!آهای
کسی اونجا نیست؟ - یه کم دراماتیکتر باش -
.طوری میگی انگار داری قرار میذاری
!های
!خواهش میکنم
!ما اینجا گیر کردیم !کمک
!ما اینجا گیر کردیم !کمک
کسی میتونه به ما کمک کنه؟
!آهای
کسی صدام رو میشنوه؟
.مثل اینکه آخر هفته همه رفتن بیرون
.بخاطر گرما
.نه، بس کن
.جدی
نمیذاریم هیچ اتفاقی بیفته؟
.لطفاً بس کن .میخوام هرطور شده برم بیرون ازینجا
مصاحبه تموم شد؟
.فهمیدی من چی هستم و دیگه علاقهای نداری
یا فهمیدی خودت کی هستی و دیگه علاقهای نداری؟
شاید میخوای بری چونکه
.اونچه که تو رو اینجا کشید دوست نداری
،بعد از همه اینها
.من همهاش صادق بودم .تو همش دروغ میگفتی
،در رو فراموش کن .اون باز نمیشه
،نترس .من هیچ کاریت نمیکنم
.من به گوریل میگم فراموشش کنه
از من انتظار داشتی چی به دست بیاری؟
.با چندتا راز ادبی لاپوشونی کن
.چند داستان ساده
،من از اول میخواستم بکنمت .به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکردم
،مصاحبه رو از اول تا آخر بخون حتی یک کلمه
،یا عبارت درخشانی گیرت نمیاد .که معنی واقعیش "بیا من رو بکن" نباشه
،"بذار بکنمت" "برام لخت شو"
.دوستت نمیاد
.چرا، دوشنبه
...دوشنبه
.ما رو نجات میده
.مثل دوتا رانده شده .ما اینیم، رانده شده
.دو مردود
.من یه جسد مُردهام که کنار ساحل افتاده
...و تو...و تو
،هنوز شنا میکنی
.ناامیدانه سعی میکنی یه چیزی رو بگیری
تو هنوز جوونی و فکر میکنی هنوز اونجا یه چیزی شناور
...هست
.مثل رؤیا میمونه
.ولی هیچی نیست
.هیچی، از خواهرت بپرس
.همینه
!چیزی که داری، معنا .شبیه عبور دو تا قطار
...ادامه میدی
و من میام
.این مثل یه مشکل مکانیکی وسط تونل میمونه .غیرمنتظرهست
...و تو
.فقط بایست ازین راهها رد بشی
،هرکدوم توی مسیر خودشون .اما در جهت مخالف
خوابیدن با من اینقدر برات مهمه؟
برات یه موفقیته؟
.من چاپلوسی هم میکردم
من از مردمی که به بالاتر رفتن من .کمک میکردن تعریف میکردم
.من آدمهایی رو ستایش کردم که استحقاقش رو نداشتند
برای اینکه گوشهای کسانی که میتونستن
.برام پاهاشونو بالا ببرن خوششون بیاد
.هرکاری که میتونستم انجام دادم
...اینجا، اونجا
.اونزمان خیلی سختتر از الان بود
،اتحادیه فاسد مطبوعات ...مطبوعات حزب فاشیست، قومسالاری
.الان دیگه همه مسائل خیلی واضحتر حل میشه
بیشتر... تجاریه
.عرضه و تقاضا
ما همه احساس گناه میکردیم تا اینکه من با نوشتههام
...پیشرو شدم
.جوان و آزاد
.مثل الان تو
من نیومدم اینجا تا .ازت چیزی بخوام
من یک کپه شیرینی گذاشتم تا .مگسها دورش جمع بشن. جواب داد
خواهشاً میشه بس کنی تا .راهی برای بیرون رفتن پیدا کنیم
.خودت رو گول نزن، خوشگله
همین الان من اون رانهای تو رو
با یه سیگار
و سینههای عالیات رو با یه شیشه مشروب !عوض میکنم
.به همین راحتی
.هرکسی اولویتهای خودش رو داره
ساعت ششه
میشنوی؟
اگه اون بیرون بودی چیکار میکردی؟
.امروز یکشنبهست
.جوونها هنوز به یکشنبهها اعتقاد دارن
.من دوست ندارم یکشنبهها بیرون برم
.شلوغه
.فکر میکنی خیلی خاصی
.احساس خاص داشتن مهمه
چی باعث شده فکر کنی خاصی؟
هیچکس نیست؟
.دوست داری چند نفر باشن
می خوای کاملا عادی باشن
.نژاد جدا باشن
بایست خیلی بجنگی
تا مثل اونها نشی
فکر میکنم
انقلاب فرانسه در مورد
برابری، آزادی، برادری .اشتباه میکرد
برادری با کی؟
قرن بیستم خیلی خوب به ما نشون داد که
.آدمها برادر هم نیستند
تو به این چرندیات اعتقاد داری؟
.فقط کشیشها این چیزها رو تکرار میکنن ،الان زمان کوکاکولا
...،و بازیهای المپیکه
مطالعه میکنی؟
چی میخونی؟ - ،نمیدونم -
.رمان
.من همیشه رمان میخونم
هنوز هم فکر میکنم جوونها .فقط تلویزیون نگاه میکنن
.توی مدرسه هیچکس روزنامه نمیخوند
.اما من میخوندم
از چی خوشت میومد؟
.نمیدونم
"ترومن کاپت"، "خون کهنه"
و آمریکاییهای قبل از اون ."فالکنر"، "فیتزجرالد"، "همینگوی"
اونها نویسندگان معاصر رو کشف کردند
.مثل بقیه که اتومبیل رو کشف کردند
اونها همه چیز رو در
.اول شخص مفرد جمع کردند
،"گتسبی بزرگ" ..."پاریس جشن بیکران"
من "گتسبی بزرگ" و .این سوی بهشت"رو خوندم"
.عاشق کتاب "شکایت پرتنوی" ام (کتابی از جیمز راث)
."و "پرترهای از مرد هنرمند در جوانی (کتابی از جیمز جویس)
فکر کنم جویس اون رو
...یک روز که
بعد از مدرسه کاتولیک بیرون اومده و ،درحال وقت تلف کنی بوده
توی بارانداز راه میرفته
و دختر جوونی رو درحال راه رفتن توی آب میبینه
که دامنش رو بالا داده
.این مثل یه جرقه توی ذهنش میاد
جرقهای که باعث میشه تا زندگی و هنر رو .بالاتر از هر چیزی توی زندگیش قرار بده
حتی اگه زندگی آشفته
.و هنر رنجآور باشه
.زمانی که جوان بودی چی میخوندی
همهاش همینها بود که خوندی؟
.میگن که ما همیشه کتابهای یکسانی مینویسیم
.مسلمه که ما همیشه کتابهای یکسانی میخونیم
آمریکای لاتینیها رو دوست داری؟
یه جوری شبیه یه گروه
.رقاص "بولرو" میگی
.بهتره درباره ذائقهها بحث نکنیم
چطوری ما همدیگه رو درک میکنیم؟
مثل اینه که یک شوالیه قرن هفدهم یک خواننده راک .رو ملاقات کنه
.جوونها چیزهای ناممکن رو دوست دارند
.و پیرها، سادهترینها رو
.مثل پرواز کردنه
وقتی جوون هستی
.فکر میکنی میتونی پرواز کنی
.حتی فکر میکنی اتومبیلت هم پرواز میکنه
.بلند پروازی. نمیدونم
،ازین کشور
،ازین حمام .ازین دنیا
همه منظورم از کردن تو
یک کم پرواز توسط
.بالهای تویه
.چشیدن طعم جوانی
از کتابهای "پروست" چیزی خوندی؟
.سعی کردم
نتها موضوعش .گذران عمره
.من رو میبخشی
.میخوام بشاشم
.سکس برای آدمها خیلی مهمه
اما تنها یک درصد از مایعات بدن
.در زمان عشقبازی دفع میشه
صدها و شاید هزاران شعر و آواز
.درباره عشق و شهوت نوشته شده
ادرار کردن چی؟
کلیه ها یا کبدمون چی؟
.هیچ چیز ادبی درباره کارهای حیاتی ریهها نوشته نشده
ادبیات از حقیقت فرار میکنه چون میخواد با خدا در نادانستهها
.رقابت کنه
"با خدا و "دیسنی
از صحبت درباره مسایل مربوط به بدن .نترس
آدمهایی که میگن
نوشتن ما رو متعالی میکنه
.علیه احساساتیها شورش میکنن
،به آبستره اطمینان نکن .به احساس خودت اطمینان کن
"در مورد "استندهال (یک نویسنده واقعگرا)
.یه منتقد زمانی گفت که شبیه زندانبانها مینویسه
.این پرهیزگاریه، نه عیب و نقص
.ساده بنویس، چیزی رو که میبینی بنویس
!آهای
.کسی صدام رو میشنوه
!ما اینجا گیر کردیم
!همسایهها
چیزی که اینجا داریم
.یک معظل بشری تمام و کماله
...گاییدن
.یا نگاییدن
.اگه اینکار رو بکنیم، همه چیز آرومتر و غیرجالتر میشه
توجه کردی وقتی دو تا عاشق
از هم کام میگیرن و عشقبازی میکنن بدنهاشون سبک میشه
.انگار که شناورند
.اما وقتیکه کارشون تموم شد دوباره سنگین میشن
،دوباره حقیقی میشن
"مثل نقاشی گوشت روی بدن زن از آثار "روبنس
.انجام ندادن این کار هم باعث بیقراری میشه
نزدیک تو بودن
مثل نشستن کنار یه چشمهست
درحالیکه نمیتونم
.انگشتانم رو توی آب فرو کنم
چه مدت این حالت طول میکشه؟
!لعنتی، من از اینجا میخوام بیام بیرون
!یه نفر من رو ببره بیرون
!دیگه نمیتونم تحمل کنم
.دیگه نمیتونم تحمل کنم
.دارم خفه میشم
دارم خفه میشم، نمیبینی؟
چرا کاری میکنی که احساس تنهایی کنم؟
.میدونم که غیرقابل تحملم
.میدونم غیر قابل تحمل هستم
.من دیگه طاقت ندارم
.توی آینه نگاه میکنم و یک سایه لعنتی از خودم میبینم
.اصلاً تحت تاثیر قرار نگرفتم
.باهوش نیستم، خودم رو قبول ندارم .از خودم منتفرم
.از لحاظ جسمی
و تو ساکت و لخت و متعجب اونجا وایستادی
و به جای اینکه توی گوشم شعر نجوا کنی
.یه آینه جلوی من گذاشتی
،اگه تو هم من رو مثل خودم ببینی
.جا داره ازم متنفر باشی
،با من بخواب به چه چیز کوفتی داری فکر میکنی؟
تو از یه کوهنورد بالاتری؟
فکر میکردی چی از من دربیاری؟
.این یه وضعیت برد-برد برام بود
.نگاه کن، ریشم بلند شده
میگن که میل شهوانی
.ریش رو بلندتر میکنه
.و ترس
ریش گاوبازها روز قبل از گاوبازی .یه عالمه زیاد میشه
اگه ازش متنفر نبودم، با .ریشتراش لوئیس ریشم رو میتراشیدم
.دارم کچل میشم
و موهای بینی
.واقعاً ناخوشاینده
.چه مزخرف
.خیلی مزخرفه
.معامله مهمی نیست
.بدن کالای مهمی نیست
.گاییدن هم خیلی مهم نیست
سگها رو توی خیابون دیدی؟
اونها همدیگه رو بو میکنن و .مستقیم میرن سراغ هم
چرا ما اینقدر منحرف شدیم؟
ما فکر میکنیم که با این موزهها و کلیساهامون
و مشاورین دولتیمون خیلی مهم شدیم؟
ایستادن تو جلوی من
همه چیز همینه
.میدونی داره خیلی قاطی میشه
،دشمنانم
،اونهایی که خودم با هر موفقیت برای خودم درست کردم
یا هر میلیمتری که توی محدودهشون قدم گذاشتم
...یا هرچی که براشون مهم بوده
.بایست یه روز بجنگیم
پدرت بایست به عنوان آخرین خدمتش .به وطن من رو میکشت
و همسرم
،بایست من رو ترک میکرد
،بیشتر از هر ننگی
...مجبورم هر چیز خوب زندگی با اون رو ول کنم
،میدونی، هنوز هم اون رو میخوام و سالها با هم
.بودیم
...اما یه چیزی به اسم
،اسمش رو بذار مأمن، یا مایه آرامش نمیدونم
دور از کانون توجه قرار داره
جاییکه پیدا کردن یک نفر که دربارهات همه .چیز رو بدونه خیلی سخت باشه
،و اون رو برای تخریب تو استفاده نکنه
تا اینکه
.زمانی که تو از هم پاشیدی تو رو دوباره روبراه کنه
...و تو
فراموشم میکنی
.در بدن هرکس که انتظارت رو میکشه
بدترین قسمتش تصورییه که از ما داخل اینجا میکنن
و ما نمیتونیم حقیقت رو بگیم .چون خیلی مسخرهست
بهترین کمدیها
همیشه براساس اینه که یه مرد پیر خرفت
دنبال یه جوون تازه میکنه
.که اغلب هم بهش نمیرسه
این وضعیت مسخره
.برای خنده خیلی خوبه
اما روشن میکنه که
فاصله بین
جنون و توازن
به اندازه تار موی سرته
.سپس کسی که میخنده وحشت میکنه
ترس
از اینکه یه همچین چیزی
.میتونه برات خودت اتفاق بیفته
.توش نریزی
گرسنهای
.یک کم
.من خیلی کم میخورم، نمیدونم چرا
.اندازه یه بچه میخورم
.مادرم همیشه ناراحت میشد
"میگفت: "لطفاً بخور، والا میمیری
.روی میز گریه میکرد
،اون موقع خوردن یه چیز دیگه بود .یه چیزی مثل نفس کشیدن
.من چاق بودم، چاقترین دختر کلاس
،یه روز خواهرم گفت
برای آینده آمادهای؟
.من رو ترسوند
.گفت: چاقی توی ۱۴ سالگی وحشتناکه
.منم خیلی جدی گرفتم
.ازون به بعد همیشه گرسنه موندی
.خیلی زیاد
،من دوست دارم توی فیلمها و کتابها .آدمها رو درحال خوردن ببینم
هیچکس نمیره سینما آدمها رو نگاه کنه .که دارند چیزی میخورن
.خب، اشتباه میکنن
،توی سینما و ادبیات
دوست دارم مردم رو در حال کارکردن
.و خوردن ببینم
بوگارت درحال خوردن تاسکباب - دقیقاً - (همفری بوگارت هنرپیشه معروف سینما)
راستی من یه فیلم کارآگاهی رو که چند وقت قبل دیدم .دوست داشتم
.اسمش رو نپرس چون درباره اسم ها خنگم
.جین گابین" توش بازی میکرد" میشناسیش؟
"جین گابین"
.هنرپیشه چاقالوی بلوند فرانسوی
.قیافه مردانهای شبیه "اسپنسر تریسی" داره
.مهم نیست
،یه فیلم اکشن بود ،اسلحه، پول دزدی
،یک زن اعواکننده خیلی جوون ،مثل بریجیت باردو
،یا دختری شبیه اون ،درست و حسابی تعجبآور
.و مردهایی که از اول تا آخر فیلم هم رو تعقیب میکنن
یکدفعهگی
،گابین" و دوستش میرن خونه"
روی صندلی میشینن
و شروع به خوردن نون و پنیر میکنن
با یک چاقو
.و مقداری مشروب
.لعنتی
.شاد شدم
.ادبیات هم همینه
هنرپیشههای بزرگ مردم رو .همونطور که هستند میپذیرند
.در هر شرایطی، برای اونها ملجأ و پناه هستند
اونها سعی نمیکنن که دنیا رو
.اونطوری که خودشون تصور میکنن درست کنن
یکی از ورودهای عالی
پیو باروخا" میگه که" (از نویسندگان و داستانسرایان معروف اسپانیا)
"راه طولانی بود و بوی گوشت کباب شده میداد"
.یا سیمون
".چشمهایش همانند دو گودال عمیق، فرورفته بود" ...محشره
.برات مهمه چون تو درک میکنی
.چون واقعیه
.آدمها رو فقط میشه توسط حقیقت به حرکت درآورد
،اونطوری بهم نگاه نکن .انگارکه کلاس دوباره شروع شده
،بهعلاوه
.هرچی که میتونستم بهت یاد دادم
از نوشتن روزانه درباره وقایعی که میفته خسته نمیشی؟
.از کجا بدونم هرروز چه چیز جدیدی اتفاق میفته
...اما یه چیزایی برای گفتن هست
.ما عادت کردیم بریم کافه
.خیلیها میریم تا اونجا بذلهگویی کنیم
،بیشتر به خاطر جفتک انداختن
.و درامان بودن از تشنجهای نفرتانگیز اونجا میرم
...اما نظرت مهمه
.نه، اینطور نیست
،اگه من درباره یه وزیر بد بنویسم .به خودش ربط داره
.مردم فقط به اون اثری که باقی میمونه اهمیت میدن
درباره سبکات چی؟
.درباره سبک حرف نزن
.چیزی به اسم سبک وجود نداره .اگر هم باشه بده
.اما تو سبک داری
.خب، بده دیگه
.میتونی بگی یه چیزهایی نوشتی
.یا یکی از کسایی که ازم تقلید میکنن .من هم از اونها دارم
.مسلماً
.حتی شاید خودت از خودت تقلید کنی .گاهی
.در روزهای بد
سبک چیه؟
.یه نگهبان. یه راهنمای موزه .یه چیز مزاحم
.مردم عاشق نوشتههات میشن
.تو نوشتههات رو ارائه میکنی
.اینجا یه داستان داریم و یه خواننده .تو دیگه نیستی
تصور بکن یه پسر تو رو به دوستش معرفی کنه و تو دوست دختر اون بشی
اما پسره با تو توی پارک پرسه بزنه
.و باهات توی تختخواب بخوابه
،روی پاهات میشینه و میگه
".فکر کنم بهتره سرت رو وقتیکه میبوسمت یه کم بچرخونی"
کونش، فراموش کردی بزنی در کونش
.اون پسره که ازت جدا نمیشه همون سبکه
.نویسنده دست تکون میده و همه اون رو میبینن
.میفهمم چی میگی، اما تو خودت بهش اعتقاد نداری
،خب، من سبک دارم .بخاطر ناچاری یه
...اونقدر چیزی نوشتهام که نمیتونم بذارم
.نمیدونم
.هرکسی لغات رو به روش خودش سرهم میکنه
،اما همین که کار تموم بشه
بهتره که بشکنیش
.و روز بعد یکی جدید رو شروع کنی
به اونهایی که کارهای تو رو میخونن فکر نمیکنی؟
نه، ترجیح میدم به شرکتی .که بهم پول میده فکر کنم
.این حرفه مال ارزون خرهاست
.آدم ارزانخر آدم ارزانخر رو قضاوت میکنه
جراحها اجاره ندارن اعضاء خانواده خودشون رو عمل جراحی بکنن
.چونکه درگیری عاطفی باعث حواسپرتی میشه
.اینم همونه
تو جهان رو از منظر یه نفر .بیرونی نگاه میکنی
.بایست تیغ جراحی رو به دست گرفت و شکافت
.اما دنیای اینطوری مسئولیتش با خودته
بهم نگو تو هم یکی از اونهایی هستی که فکر میکنن
.نوشتن میتونه دنیا رو تعییر بده
چرا که نه؟
تنها کاری که یه نویسنده میتونه برای دنیا انجام بده .اینه که خوب بنویسه
.این یه شمشیر دولبهست
نویسندهها جزئیات رو تغییر میدن .اما کلیت همیشه یکسانه
مسلماً یه روز سیل یا زمینلرزهای .میاد تا چیزی برای نوشتن باشه
،تو میخوای مردم رو به حرکت دربیاری .اما برای من هیج حذابیتی نداره
.نه
.چیزی که به من مربوطه، گفتنه
.دنیا همش یه شوخیه
.یه رقص بالماسکه .بیا، بیا برقصیم
.سخته
چی سخته؟
چرا پس ما همش بایست مراقب دنیایی باشیم که .تغییر دادنش غیرممکنه
.اگه بخوای یه کار متفاوت انجام بدی
تو میخوای یه کار متفاوت انجام بدی؟
...شاید
.جوونها یادشون میره که یه زمانی مثل ما پیر میشن
.تو خودت رو خیلی دست بالا گرفتی
...جوانی یه نعمته، اما مواظب باش
.یه نعمتی که از بین میره
احساس خالی شدن میکنی درحالیکه حداکثر تلاش خودت رو .برای پر کردن نواقص میکنی
.میدونی
چرا وقتی باهام صحبت میکنی همش غرغر میکنی؟
خواهر و برادرهام هم همیشه .همینکار رو میکردن
چرا یه جوری صحبت میکنی انگار که قبل از تو هیچکس نبوده؟
.یک ریز، مثل کنیز حاج باقر
.درباره هر موضوعی بایست یک کم تاب و تحمل داشته باشیم
،زندگی سکسی، شغل، درسها ...کارهایی که میکنیم، افکارمون
.تنهامون بذار، بذار زندگی کنیم
.من فقط میخواستم باهات سکس کنم .متأسفانه تبدیل به کلاس ترم تابستونی شد
اگه من دنبال سکس بودم چی؟
...شاید من کنجکاو یا منحرف بودم
...یه منحرف واقعی
.یا یه پیشرو، همونطور که خودت گفتی
چی میتونی بهم بدی؟ شغل؟
.به رئیست بگو من رو به عنوان کارآموز استخدام کنه
.مجبورت کنه تا یه راز آشکار بشه
.اونقدرها هم سادهلوح نیستم
.اگر هم باشم، مشکل خودمه
...همش و همش یک مقایسه تکراری
...زمان قدیم، امروزه
.برای تو ماقبل تاریخه
:که به ما چی یاد بدی ،بدبینی، تلخی
...قیافه روشنفکرها رو بگیری
.بالاخره یه نفر یه چیز هوشمندانه بهم گفت
ترجیح میدادم بهم یه چیزی که واقعاً .بهش اعتقاد داری، یاد میدادی
،فکر کنم اینطوری هست .یا اینطوری باید باشه
.اما همش دستورالعملهای توخالی بودن
همهاش درباره سنات حرف زدی
.انگار که من نمیدونم تو چند سالته و من چند سالمه
.شاید این من باشم که تو رو برگزیدم
تا از اونچه که از من توقع داشتی فرار کنی
.و سعی کنی یه چیز جدید باشی
شاید من نتونم پسرهای جوون .هم سن و سال خودم پیدا کنم
،اگه اینجا گیر نمیافتادیم
تا حالا رفته بودی، درسته؟
.یا با یه بهانهای از تختخواب درمیرفتی
توی خونه منتظرم هستن یا .یه قراری دارم
.خیلی سریع لباس میپوشیدی
.به چیزی که میخواستم رسیدم
پس دیگه بس کن مثل
.برج عاجنشینها صحبت نکن
.یه برج عاجی
.نه یه برج گُهی
.فقط وقتکشی کردم
...اما بهرحال
.حرف بزن، گوش میدم
.هیچی ندارم بگم
دوباره میتونی داد بزنی؟ .شاید یه نفر صدامون رو بشنوه
!آهای
کسی بیرون نیست؟
!آهای
!خیلی گرمه
وقتی من کوچیک بودم، ساعتها جلوی .آینه وقتم رو میگذروندم
تظاهر میکردم یه شخص مهمام .که باهام مصاحبه میکنن
یکی از اون آدمهای شق و رقی که در زمانی که .تلویزیون نبوده بزرگ شدن
دوست نداشتی توی تلویزیون میبودی؟
،من از خودم سوال میکردم .خودم هم جوابشون رو میدادم
دیگه اینکار رو نکردی؟
.خیلی قبل نیست
انگار کی بودی؟
.یه نویسنده مشهور
از خودت چی میپرسیدی؟
.درباره آخرین کتابم
.من موقع مراسم عشای ربانی اُرگ میزدم
من کشیش بودم
.مراسم عشای ربانی رو اجرا میکردم
.گاهی سخنرانیهای سیاسی میکردم
همه عروسکهام رو جلوی خودم میشوندم و .براشون سخنرانی میکردم
.به خاطر اینه که تو با "فیلیپ" و "آلفونسو گورا"بزرگ شدی (سیاستمداران اسپانیایی)
.سیاستمدارهای واقعی دیوونهام میکنن
.اونها مردم رو گول میزنن
.فکر میکنی مردم حقیقت رو میخوان
.اونها خودشون دوست دارن که گول زده بشن
.اگه به خودت دروغ نگی نمیتونی خوشحال باشی
،اینطوری نیست .ولی من برای همه چی جواب ندارم
چند ماه قبل یکی از دخترهای کلاسمون خودش رو از .پنجره پرت کرد
اون یکی از دوستهای دیگهمون رو
.که پایین پلهها منتظرش بود دیده بود
.دیده بود که خودش رو از پنجره حموم بیرون انداخته
.از طبقه ششم
...همه ما
.احساس میکردیم هیچکاری نمیتونستیم براش بکنیم
.اینکه نمیدونی اون از چه مسیری میره
.میدونی، همسن من بود
.باهم مدرسه میرفتیم
.توی کلاس هم رو میدیدیم
یکی از اونهایی بود که .همیشه کلاس رو میرفت
.با هم آخر کلاس مینشستیم
.روز اول صندلی خالی برای همه نبود
.دیگه نرفتیم .فقط امتحان رو دادیم
.دو تا اتاق لازم بود تا همه بشینیم
.باورش سخته
...ما حتی میز تحریر نداشتیم
.شاید این کار رو کرد تا جا برای بقیه باشه
.اینکه کسی بتونه همچین کاری رو بکنه ترسناکه
کسایی که خودکشی میکنن ،همیشه به بقیه کسانی که میمونند
.یه چیزی رو اعلام میکنن
.این بدترین جنبه خودکشییه
اینقدر عجیب و غریب هست که
ناامید بودن اینقدر شگفتآوره که
.نمیتونی تحملش کنی
اینطور فکر میکنی؟
.آدمهای مأیوس انتظار هیچی ندارن
ناامیدی معمولاً وقتی اتفاق میفته که بهترین چیزها
.غیرمنتظره ظاهر میشن
....ما همه منتظر
اما ما چیزهای دیگهای تصور میکنیم
ساختگی - و الزامآور -
،بیمایهترین چیزها ...بیاهمیتترین چیزها
.اساسیترین چیزها هستند
.خیلی ناخوشاینده
وقتی که میبنند اون بیرون چیه، بعضیها پنجره رو انتخاب میکنن
و بقیه دنبال سوراخهای بهتر میگردن
جاییکه گوریل یا دیگر هیولای درون مون
.نتونه پارس کنه، غرش کنه یا چنگال بندازه
.اینجا موندن شروع رسیدن به منه
میخوای بری سینما؟
میخوای با من و به روش من یه فیلم ببینی؟
کی؟
.همین الان
.نگاه کن
.بیا. من فضا رو درست میکنم
.نگاه کن
.فیلم با چند نما از مادرید شروع میشه
.میتونی ببینی که چقدر این شهر از همه طرف گسترش پیدا کرده
.هیچ آگهی تبلیغاتی قبل از فیلم نیست
.نه، ما به محض شروع فیلم رسیدیم
.پس هیچکس ما رو باهم نمیبینه
خجالت میکشی با یه دختر جوون دیده بشی؟
تو خجالت میکشی با یه مرد مسن دیده بشی؟
.مردم فکر میکنن تو نوه من هستی
اگه هم رو ببوسیم چی؟
.فقط مردم رو منزجر میکنیم
.حواسم رو پرت نکن
.فیلم رو ببین
.ما یه مرد رو در پنجاه سالگیاش میبینیم
.که داره صبح از سر کارش برمیگرده خونه
.بیرون از شهر، توی یه منطقه صنعتی
اون از کارخونه آبجوسازی میاد بیرون .و میره به طرف خونهاش
،هر محلهای میتونه باشه
.نمیتونم بگم کدوم خیابون
.زنش تازه بلند میشه و اون میره به تختخواب
.باهم صبحونه میخورن و از زنش میپرسه پسرشون کجاست
.مادر میگه اون بلند نشده
.پدر میپرسه، چرا
".نمیدونم" ".میگه نمیخواد از جاش بلند بشه"
"پدر میگه: "غیرقابل قبوله .و میره به اتاقش تا بیدارش کنه
،اما پسر که ۱۲ سالشه، بیداره
با چشمهای باز توی تختش دراز كشیده
،مهم نیست که پدر چقدر اصرار میکنه
،پسره میگه نمیخواد بلند شه
.هیچ دلیل نداره
همین یه بچه رو دارن؟
.نه، یه خواهر هم داره که خیلی بزرگتره و از خونه رفته
،پدر سعی میکنه که اون رو از رختخوابش بکشه بیرون
اما غیرممکنه چون بچه میفته روی زمین
.و دوباره برمیگرده توی تختش
.پدر ناامید میشه
.مادر بهش میگه خونسرد باشه، فقط یک روزه
،پدر نمیتونه بذاره که اون لوس و ننر بار بیاد
.اما کاری هم نمیتونه بکنه
ولش میکنه و میره بخوابه
...اما
،اما وقتی ظهر از خواب بلند میشه میبینه که زنش
داره به پسرش توی تختخواب غذا میده
.نه، این آخرین لقمهست
.اگه بلند نشه، نهار خبری نیست
.و زنش رو از ورود به اتاق منع میکنه
.اون بلند میشه
اما روز بعد هم همین اتفاق میفته و
.پسر نمیخواد بلند بشه
.و پدر سعی میکنه که قانعش کنه چی شده؟
کاری هست که ما بکنیم؟
.پسر میگه متأسفه و اونها هیچ کار نمیتونن بکنند
.من چیزیم نیست
من فقط نمیخوام از جام بلند شم
ادامه بدم؟ - .آره -
.خب
والدینش به مدرسهاش زنگ میزنن
.و همون روز عصر یه روانشناس به ملاقات اونها میره
"این اواخر بحث و جدلی نکردین؟"
"غمگین تر از قبل نشده؟"
.والدینش میگن، نه
روانشناس به اتاق پسر میره
.و یه چند تا سؤال ازش میپرسه
.اما پسر به نظر خوب میرسه و همیشه همون جواب رو میده
،من نمیخوام از جام بلند بشم .هیچیام نیست
روانشناس هنگام رفتن چند تا قرص تجویز میکنه
.و به اونها میگه رفتار معمولی داشته باشند
بهش غذا بدین، حتی بذارین دوستاش بیان ببیننش
.تا اینکه احساس ناراحتی نکنه
بالاخره یه روز از جاش بلند میشه
و همه اینها به فراموشی سپرده میشه
،انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده
.روانشناس قبل از اینکه بره اینها رو میگه
.حالا وقتشه که من یه سیگار بکشم
وسط فیلم؟
یه دکتر دیگه هم هست
که خیلی خشنتره
.و میخواد که اون رو توی بیمارستان بستری بکنه
.چون افسردگی داره
"!مادرش میگه: "افسردگی داره؟ ".اون فقط ۱۲ سالشه"
پدر و مادرش روی موضوع فکر میکنن
و بالاخره تصمیم میگیرن
.که بهتره که توی خونه بمونه تا اینکه بره بیمارستان
بعد تابستون میاد، پسر ترم رو مشروط میشه
و اونها میگن اگه این روش ادامه پیدا کنه
.براش خیلی هولناک میشه
پدر یه ماشین وانت میخره
با یه کابین روباز
و پسر رو همراه با تشکش توی اون میذارن
.و مسافرت میکنن
همین طوری با رختخوابش؟ - آره، میرن طرف شمال -
هرکسی که رد میشه .علاقه بهشون نشون میده
اونها از یه شهر وسط مراسم یه جشن محلی رد میشن
و بچه رو همراه با تشکش از میدان شهر رد میکنن
.مثل مجسمه مریم باکره
حتی یه دختر عاشق اون میشه
و لبهاشو میبوسه
.تا ببینه شبیه داستانهای فرشتهها هست یا نه
.اما نه، بچه بلند نمیشه
بنابراین دختر تصمیم میگیره بره خونه
.و اون هم توی تختش دراز بکشه
پدر و مادر دختر و همه مردم شهر
.اونها رو مجبور میکنن که شهر رو ترک کنند
".خواهشاً، شما بایست برید ممکنه واگیر باشه"
.پلیس اونها رو تا بیرون از شهر همراهی کرد
.اونها از بارسلون گذشتن و به طرف پاریس رفتن
اینها رو از خودت درمیاری؟
دیوونه شدی؟ .نگاه کن همش روی پرده هست
قرص ماه توی پاریس کامله .و اونها یک کم دور میزنن
.اطراف برج ایفل
هوا تاریک میشه و پدر دنبال جای پارک میگرده تا
نزدیک "بویز بولوگن" بخوابن
!چه نمای زیبایی از پسره توی رختخوابش عقب وانت
.با قرص کامل ماه در بین شاخههای درختان
.خیلی قشنگه
بطور اتفاقی یه فاحشه با یه مشتری پیدا میشه و .شروع به گاییدن همون نزدیکی میکنن
.بعدش مشتری جنده رو از توی ماشینش بیرون میندازه
.اون ول میگرده
فاحشه با اونها شام میخوره. مادره یه خوراکپز سیار داره و تاس کباب درست میکنه
.خوبه. من شام خوردن اونها رو دوست دارم
.بعدش فاحشه برمیگرده سر کارش
،پسربچه به یه خواب عمیق فرو میره و پدر
،که از وقتی که مسافرت رو شروع کردن یه آدم دیگه شده
.راضی و حتی خوشحاله
اون استرس و بوی گندی رو که به خاطر سالها
کار توی کارخونه آبجوسازی داشته، فراموش میکنه
برای اولین بار میتونه آبجو بخوره
.بدون اینکه مزه گچ بده
اون زنش رو متفاعد میکنه که از
...که زیاد توی جنگل پرسه نزنه تا گم نشه
...باهم میخوابند
.و عشقبازی میکنن
.البته، بدون اینکه چشمشون رو از وانتشون بردارن
توی آغوش هم میخوابند و عشقبازی میکنن
انگار که اصلاً اینکار رو قبلاً نکردن
.روی علفها زیر نور مهتاب
،آره همینطوره
،وانت شون رو نگاه میکنن
.در آغوش هم
.پدر خوابش میبره
.مادر دائماً مواظب بچهست
قبل از طلوع خورشید، اون از پدر دور میشه
.و میره طرف وانت
.با تعجب، میبینه که وانت خالیه
.بچه غیبش زده
چی؟ اون رفته؟
.این پایان تلخ رو برام نگو
از کجا بدونم؟ .من هرگز ندیدمش
.من کارگردان و بازیگرها رو نمیشناسم
.بجز اونی که نقش پدر رو بازی میکرد
"آگوستین گونزالس" - صبر کن -
.خورشید داره بالا میاد
... این چیزیه که دوستت باهاش
.نظری ندارم
.بجنب
.بهترین قسمتش رو از دست میدی
چی شد؟
مادر، پدر رو بیدار میکنه
.و بهش تشک خالی بچه رو نشون میده
شروع به فریاد زدن میکنن
تا بچه رو پیدا کنن
و دنبال اون لابهلای درختهای اطراف میگردن
دیگه روز شده و مردم کمکم شروع به اومدن به پارک میکنن
اما اونها فرانسوی صحبت نمیکنند
سعی میکنن که به مردم درباره
بچه گمشده بگن .اما هیچکس زبون اونها رو نمیفهمه
بالاخره برمیگردن توی وانت
و شروع به دور زدن توی شهر میکنن
،میگردن و میگردن .همه شهر رو میگردن
،مادر مأیوس میشه .پدر سعی میکنه آرومش کنه
".آخر سر، اون از جاش بلند شد"
میتونی باور کنی؟
"بالاخره از رختخواب اومد بیرون"
...مادر هیچی نگفت، اما
از روی چهرهاش میشد این رو فهمید
که ترجیح میداد که تا همیشه اون رو
.دراز کشیده توی تخت، ببینه
و شروع به گریه کرد
آروم
.بدون اینکه غمانگیز باشه
.اون بازیگر خوبیه
.بهتر از پدره بود .پدره گاهی اغراقآمیز بازی میکنه
.نه، هردوشون خیلی خوب بودن
.پس زنه گریه کرد بعدش چی شد؟
اونجا کسی هست؟
!لطفاً اونجا کسی هست؟
چی شده
.ما توی حمام در طبقه سوم گیر کردیم
کسی میتونه ما رو بیرون بیاره؟ .لطفاً، در گیر کرده
.من اینجا زندگی نمیکنم
.اشکال نداره
میتونی یه تلفن بزنی؟
.شماره صاحبخونهست. اون کلید داره
.من دنبال دردسر نمیگردم
.دردسری نیست
.بهت پول میدم هزار پزوتا چطوره؟
فقط برای یه تلفن زدن؟ - .باشه اشکال نداره -
.برای تلفن زدن به شمارهای که من بهت میدم
.من پول رو جلوجلو میگیرم
.من با خودم پول ندارم .ما اینجا گیر کردیم
از کجا بدونم پول رو بهم میدی؟ - .قسم میخورم -
.قسم میخورم که میدم
تنها کاری که بایست بکنی اینه که .صبر کنی تا دوستم بیاد اینجا
با خودت یه چیزی داری یادداشت کنی؟
.مشکلی نیست، حافظه عددیام محشره
.شاید زنگ نزده
مثل یه آدم معتادی که دزدکی توی .ساختمون مواد میکشه بود
.پدر و مادرم من رو میکشند
چیزای دیوونه کننده یه دوره ی سالی خوبند اما من
.برای من مثل تنبیه شخصی بود
انقدر بد بود؟
.من رو طوری پرورش دادن که احساس گناه میکنم
بزرگترین تغییر اینه که
.امروزه بچهها دیگه احساس گناه نمیکنن
.اینجا یه کشور دیگه شده
کی گفته من احساس گناه نمیکنم؟
.گناه تو با من فرق داره
هنوز هم صبحها از خواب بیدار میشم و
.متحیرم که چرا اینقدر احساس گناه میکنم
.بهم نگفتی که فیلم چطوری تموم شد
شاید اونهم راجع به گناه بوده، درسته؟
میتونیم یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم .و دراین مورد صحبت کنیم
طوری از بد برخورد میکنی انگار
.که اصلاً وجود نداشتیم
.اینطور فکر نمیکنم
ما تنها یک نسل خشن، و درب و داغونیم
.که هیچگاه با آرزوهامون بزرگ نشدیم
.امیدوارم که شماها بهتر باشین
.سعی میکنیم
.یادت باشه، زندگی بهترین روش برای تخریب یه رویایه
.از آرزوهام ناامید نمیشم
چند سال دیگه در این مورد چی فکر میکنی؟
.من هیچ فکری نمیکنم
هرچی اتفاق بیفته، درسته؟
یادم رفت بهت بگم .در رو از داخل نبندی
شماها از دیروز این تو بودین؟
همسرم بهت زنگ زد؟ - نه -
.خداحافظ
.یه نفر اون بیرون هست که میگه بهش بدهکاری
.میدونی چیه
.اون خیلی جوونه، خصوصاً برای تو
.متأسفم
.قفل شکسته
.بهش میگم امید
میخوای من رو هم درگیر کنی؟
.معلومه
اینها مال اونه؟
.آره
.بیا، بعداً بهش بده
.اگه اونها رو بخواد، خودش بعداً دوباره برمیگرده
.تو دیگه نمیبینیش
تو چی فکر میکنی؟
.نزدیکبین
.دو یا سه درجه
.کاری رو که میخواستی کرد، حتماً
.خیلی خوب بود
لازمه که برگهها رو تغییر بدیم؟
.نه
.فردا
$@€€D زیرنویس توسط کاری از انجمن جهان زیرنویس www.worldsubtitle.in
:هماهنگی با بلوری MhmdWorld
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.