Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهای از گروه ترجمهی فرانکو فیلم @FRANCOFILMS
اسم من آیمریکه.
من سال ۱۹۷۶ در سن-کلود (شهری در منطقه هاوت-ژورا) به دنیا اومدم.
به گفته دوستانم، من همیشه استعداد عجیبی
در گرفتار شدن تو برنامههای پیچیده و ماجراهای عجیب داشتم.
به خصوص در رابطه با دخترها.
تو ۱۴ سالگی، در دبیرستان با جنی دوست شدم.
تو ۱۸ سالگی، در دبیرستان، هنوز با هم بودیم.
دوربین قدیمی کانن پدرم را برداشته بودم.
چاپ عکسها اونقدر گرون بود که
فیلمها را ته یک جعبه جمع میکردم.
جنی اوایل ماه ژوئن ترکم کرد، بدون یک کلمه حرف، بدون ریختن یک قطره اشک.
اولین عکس رنگی خودم را چاپ کردم،
عکسی از جنی که همیشه همراهم بود.
خوبی؟
خوبم.
دانشگاه رو رها کردم.
برگشتم پیش والدینم تو سن-کلود زندگی کنم،
جایی که یک کار موقت انبارداری در اسپا پیدا کردم.
بیست سالم بود.
دیگه خیلی یادم نمیاد چطوری بودم.
مترجم: اشکان هیدی
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
[ داستان جیم ] [ اقتباس شده از کتابِ " پیریک بائیی "]
:فیلی از آرنو و ژان ماری لاریو
تابستان 1996
جنی اینجوری نیست.
میخواد معلم ابتدایی بشه.
ولی تو خوب میشناسیش، تیتی.
میفهمی منظورمو؟
آره.
شاید مشکل منم، نمیدونم.
هی، آیمریک.
با ما میای.
کجا؟
میریم یه دور چرخ و فلک سواری.
جشن موسیقیه.
بسپرش به ما.
بیا.
پاتو رد کن.
برو اونجا، مراقب باش.
دستکشهاتو بپوش.
برو جوون.
همه چی تو سرعته.
خبر خوب!
داره سعی میکنه خوب بفروشه.
کیلویی 500 یورو؟
آره.
میدونم کی خریده.
میریم دنبالش.
بریم، بریم.
رمی؛ چطوری؟
شب خوبیه بچهها.
صبر کن.
سه تایی با هم.
اوه لا لا.
اوه لا لا.
آره، الان خیلی بهتر از قبله.
خوب بود؟
آره، عالی بود.
آخر وقت صبحانه تو اتاق سرو بشه
ساعت ۱۰:۳۰
نوشیدنی گرم.
قهوه آمریکانو.
اتاق شماره سه طبقه سوم
لخت منو نمیبینی.
نه تو، نه هیچ کس دیگه.
چطور؟
همینجوریه.
شیطون.
میتونی پرده رو بکشی؟
آره، حتماً.
من تبدیل به یه جور بازیگر شده بودم.
مشکل بود.
کجا؟
اینجا.
بالاخره این نمایش باید تموم میشد.
شش ماه بعد تموم شد.
یه صبح شنبه، تو همون اتاقی که هر جمعه شب همدیگه رو میدیدیم.
میدونی، من شبها وقتی خواب بودی لختت رو میدیدم.
محاله.
بیخودی خودتو اذیت میکنی، لئا.
اونی که من دیدم زیباترین دختر دنیاست.
کیه؟
ژاندارمری لیونه.
در رو باز کنید.
ژاندارمری؟
بله.
لطفاً در رو باز کنید.
من تنها نیستم.
بله، میدونیم.
شما آقای آیمریک بایی هستید؟
نه.
آیمریک، ما همه چیز رو میدونیم.
اون رو بذار زمین.
ببخشید
میدونید چرا اینجاییم؟
بله.
لباسهاتون رو بپوشید.
بدون سابقه کیفری، شکست عشقی، و یه اشتباه در جوونی.
بیست و چهار ماه حبس در زندان لونس-له-سونیه گرفتم.
فیلم دوربین تموم شده، ولی نمیدونم چطور درش بیارم.
عکس گرفتی؟
آره.
عکسهای پرتره لختی از خودم
با... تایمر.
کار در اومده.
پیچوندیش؟
آره.
ممنون.
برای همه چیز ممنون، آیمریک.
خداحافظ، آیمریک.
بلیا؟
باید از اشعه ایکس ردش کنیم.
ها؟
بعد از ۱۸ ماه آزاد شدم.
به خاطر حسن رفتار.
خواهرم اومد دنبالم.
یه توینگو (رنو) از دوستش قرض گرفته بود.
اصلاً هم شبیه فیلمهای آل پاچینو نبود.
بدتر شد.
خبر داری دیگه، فقط یه مقاله کوچیک تو روزنامه «صدای ژورا» چاپ شد.
با تیتر «دانشجوی دزد»
بدون عکست، حتی بدون اسمت.
و این مال دو سال پیش بود.
یک سال و نیم.
زمستان 2000
اون شب، کسی که بهم نزدیک شد خیلی غریبه نبود.
قبلاً تو فروشگاه اسپار صندوقدار بود.
خب چی شد؟
یه دفعه غیبت زد؟
چند وقت شد؟
چهار سال؟
تقریباً.
نگرانت شده بودیم.
البته من هم یه مدت بعد از تو از اونجا اومدم بیرون.
درسم رو از سر گرفتم.
دیپلمم رو تو ترنت-باله گرفتم.
تحصیلات پرستاری.
الان تو بیمارستان اویونا پرستارم.
و تو سن-کلود زندگی میکنم، دو تا خیابون بالاتر.
آیمریک، درسته؟
آره.
منو یادت میاد؟
فلورانس؟
یا فلو؟
جالبه، تو فکرت بودم.
یه مدت پیش، وقتی درباره
ماجرای اون دانشجوی دزد شنیدم.
همینطوری بیاختیار یاد تو افتادم.
جدی؟
تو بودی؟
کار تو بود؟
تو دزدی؟
نه.
دزد یه شبه؟
میای خونهم یه نوشیدنی بخوریم؟
البته من فقط یه آبجوی کوچیک میخورم.
کی از زندان آزاد شدی؟
شش ماه پیش.
شش ماهه هست؟
پدرش نیست؟
خب، چرا هست.
کریستوف، کمک بهیاره.
دو تا بچه داره، متأهله.
در جریانه، ولی نمیخواد خانوادهش رو ترک کنه.
که البته من هیچوقت ازش نخواستم.
من هیچوقت واقعاً عاشق کریستوف نبودم.
عشق در واقع خیلی کمیابه.
با مارسیال میتونستم بچهدار بشم.
من تو هفده سالگی به خاطر مارسیال، همون سنگتراشه، خانوادهم رو ترک کردم.
البته بیشتر تو کار جاده بود.
ده سال تو کامیون زندگی کردیم.
ده سال کارهای پاره وقت، کنسرت رفتن، آشنا شدن با آدمهای جدید و خلاصه کلی اتفاق دیگه.
اونقدر زیاد که دیگه از همه چی خسته شدم.
ما حدود صد بار با هم صحبت کردیم. همدیگر را مثل کف دستمون میشناسیم.
نمیدونم چرا دارم اینا رو برات تعریف میکنم.
بعضیها میگن من خجالتیام.
بهت میاد.
جالبه، چون اصلاً دوست ندارم ازم عکس بگیرن.
از شکمم میترسی؟
تو خیلی مهربونی، خیلی دوست دارم.
بیا بریم تو اتاق خواب، اونجا راحتتریم.
همزمان از روبرو، پشت و نیمرخ میبینمت.
آره، این آینهکاری کوبیستیه.
قبلاً امتحانش نکرده بودی؟
نه.
سختترین قسمتش اینه که مردها دیگه نگاهمم نمیکنن.
دلم براش تنگ شده.
یعنی، تنگ شده بود.
من خیلی شکمت رو دوست دارم.
شبحها رو فراری میده.
تو مهربونی.
همه بهم میگن که مهربونم.
شاید درسته، ولی استثنا که نیستم.
بیشتر آدمها مهربونن.
چیزی که مطمئنم اینه که داستانهای پیچیده و موقعیتهای عجیب منو جذب میکنن.
نمیدونم چرا.
چون مهربونی.
ولی آدمهای بد هیچوقت با زنهای باردار نمیخوابن.
پدرم گاوها رو به همسایهها فروخت.
بازسازیش کرد تا تبدیل به مهمونخونه بشه.
و مُرد.
مادرم، مونیک، به تنهایی ازش مراقبت میکنه.
با این کار زندگی میکنه.
خب، یه کم قدیمیه، ولی مردم باز میان سراغش.
به خاطر منظرهش.
و به خاطر مونیک.
ببخشید، تازه از حموم اومدم.
سر شکار اینطوری شد.
ببین دخترم.
اومدی مزرعه که شب بمونی.
سلام.
آیمریک رو معرفی میکنم، دوست پسرم.
دوست پسر.
سلام، آیمریک.
من مونیک هستم.
سلام، مونیک.
بیاین، پنجره رو نصب میکنیم بعد قهوه میخوریم.
آیمریک اسم بِرِتونیه، نه؟
آره، مادرم تو برِست (شهری در منطقه برتانی فرانسه) به دنیا اومده.
خب، پس کی قراره از این کوچولوی شیطون مراقبت کنه؟
خب، من.
با هر کسی که موقع به دنیا اومدنش اینجا باشه.
آره خب.
و تو هم به هر حال مادربزرگشی.
آره.
و خیلی هم خوشحالم.
پسره.
بفرما.
خب؟
میبینی، میشه بدون آسمونخراشها هم زندگی کرد.
آه، پس میخوای اینم درستش کنی؟
بیا بریم قهوه درست کنیم.
ممنون.
میبینمت.
میدونستی اقاقیاها الان شکوفه میدن؟
مادر به خطاااااااااااا!
آفرین فلوران، خوبه.
بازم ادامه بده، ادامه بده.
آره، سرش داره میاد.
یالا.
تمومه.
اومد.
حالا باید ببُریم.
بند ناف رو قطع میکنیم.
بفرمایید.
از کجا؟
از هر دو طرف.
اینجا؟
آره.
آفرین.
تبریک میگم.
عالیه.
و اسم این پسر کوچولو چی میشه؟
اسمش چیه؟
جیم.
جیم؟
خوش اومدی، جیم کوچولو.
خیلی نازه.
این بهترین روز زندگیمه.
فردا میاید ببینیدش؟
عالیه.
پس فردا میبینمتون.
ممنون.
تو هم همینطور؟
آه، آره.
وقتی فلورانس رفته بود شهرداری سن-کلود
برای گرفتن گواهی تولد جیم، من سر کار بودم.
با نام خانوادگی پلتیه، نام مادرش، و پدر نامعلوم.
سلام سسیل، خوبی؟
الان جیم رو وزن کردم.
تو یک هفته حتی یک گرم هم اضافه نکرده.
خیلی نگران کنندهست.
باید با یکی مشورت کرد.
داره از گرسنگی میمیره.
چند تا چیز آوردم.
سسیل، حالت بهتر شده؟
نه، اصلاً.
نوک سینههام میسوزه.
شیرش خوب نیست.
بخاطر اینه که یه چیزی ذهنی درگیرت کرده.
میرم دستشویی.
باید ادامه بده.
شیر دادن به بچهها خیلی مهمه.
کل سیستم دفاعی بدن بهش بستگی داره.
کافیه سسیل، میتونی بری خونه.
تو هم بچه داری؟
آره.
آدم بزرگا هم مشکل دارن، اینو مطمئن باش.
حتی بدتره.
ولی خب، برونو داره خوب پیش میره.
خب البته، اون پدر واقعیشه.
منظورم اینه که، شاید همه چیز سادهتره.
احتمالاً.
مطمئنی حالت خوبه؟
آره.
خداحافظ سسیل.
خداحافظ سسیل، بابت همه چیز ممنون.
خواهش میکنم.
خداحافظ جیم.
واقعاً؟
آره، سسیل رفت.
برو استراحت کن، من همه کارها رو انجام میدم.
میتونم پنج دقیقه استراحت کنم؟
نگاه کن، اینجوری.
خوبه.
همینطوری خوبه.
خوشت اومد جیم.
یک سال بعد، تصمیم گرفتیم اولین
سالگرد تولد جیم رو خونه مونیک، تو بلکومب جشن بگیریم.
موفق شدیم همه خانواده رو دور هم جمع کنیم.
حتی سسیل، دوست فلو هم اونجا بود.
خودش رو مادر خونده جیم میدونست.
و یه عکس دیگه با بابا، چطوره؟
و مامان، چطور؟
و سال بعد با برادر یا خواهر کوچولو؟
نه دیگه، من سنم زیاده.
نه هنوز نه، ولی...
نباید زیاد صبر کنید.
مگه نه، آیمریک؟
آره، چرا که نه.
و هوپ!
آره!
وای خدا!
میدونی، من هیچوقت از این محدوده دورتر نرفتم.
ولی صبر کن ببین.
این جنگل خونه بزرگترین غولهای جهانه.
و من و تو میریم توش چون ما ماجراجوییم.
هان؟
ما ریسک میکنیم.
میخوای؟
بیا.
بیا.
بیا پیش بابا.
بیا، جیم.
داری راه میری.
بیا عزیزم.
بیا.
.تکون نخور
.همونجا وایسا
دیگه بدنم شبیه پیرزنها شده.
نگاه کن.
اصلاً اینطور نیست.
خب، آره هست، ولی بدن پیرت هم قشنگه.
یه مادر پیر واقعی.
من بدن قبلی خودم رو که مثل راکاستارها بود ترجیح میدادم.
این بدن کامل زنها نیست که پسرها رو به رویا میبره.
حداقل پسرهایی مثل من رو.
خب، راستشو بگو تو حاضری
برای جیم یه برادر یا خواهر کوچولو بیاری؟
نه.
به نظرم جیم همینطوری خیلی خوشحاله، من هم همینطور.
بعدشم احساس میکنم دارم بهش خیانت میکنم.
به جیم خیانت میکنی؟
نمیدونم.
مثل اینه که چیزی که با جیم برام اتفاق افتاده نمیتونه دوباره تکرار بشه.
فلو بلند شد.
رفت کنار پنجره.
و برای اولین بار، ازم خواست ازش عکس بگیرم.
بدون لباس.
چطوره بیایم اینجا زندگی کنیم؟
بلکن؟
آره.
خوشبختی روزهای اول ادامه پیدا کرد.
با خانواده اومدیم توی مهمونخونهای که از مونیک اجاره کرده بودیم.
اون که نمیتونست تا ابد از توریستها پذیرایی کنه و نظافت انجام بده.
فلورانس دوباره به عنوان پرستار توی بیمارستان سن-کلود شروع به کار کرد، و من هم
به کارهای موقتم توی منطقه ادامه دادم.
جیم از زندگی تو هوای آزاد خیلی لذت میبرد.
زمستان 2007
خیلی تجربه ی خوبی بود
یه همچین چیزی تو عمرم ندیده بودم
اینطوریا هم نیست.
بریم؟
همین جاست.
بریم.
گرفتمش.
بیا کمکم کن.
گرفتیش؟
بیا کمکم کن.
کجاست؟
اینجاست.
میدمش بهت.
ممنون.
یک.
دو.
سه.
بریم.
بی حرکت.
بهار رسید.
جیم هفت ساله شد.
بگیر.
آقای آیمریک بایی.
پدرت باید پاکت رو توی صندوق رأی بندازه.
مجازه.
قابل قبوله.
افتاد تو صندوق رأی.
چرا فامیلی تو با فامیلی مامان و من فرق داره؟
معمولاً بچهها فامیلی پدرشون رو دارن.
ولی مامان و من تصمیم گرفتیم مثل بقیه نباشیم.
به کی رأی دادی؟
رأی سفید دادم.
کمتر از یک دقیقه دیگه، دقیقاً تا 50 ثانیه دیگه،
چهره رئیسجمهور جدید رو خواهیم دید.
برام مهم نیست.
برام مهم نیست که فامیلی من رو جیم نیست.
ولی یه روز یه دوستی تو مدرسه
بهش میگه که من پدر واقعیش نیستم.
قرار بود وقتی 6-7 ساله شد بهش بگیم.
فرض کن برای من اتفاقی بیفته.
با جیم چیکار میکنی؟
سرپرستیش رو قبول میکنم.
اختلاف قابل توجهی هست.
نتیجه تخمین ما اینه.
نیکلا سارکوزی ، با 53 درصد آرا به عنوان رئیسجمهور انتخاب شد.
جای تعجب نداره.
نتیجه با تشویق حضار همراه شد.
ما اون شب با جیم صحبتی نکردیم.
اولین باره که میبینیمش.
سلام.
سلام.
شب بخیر.
شب بخیر.
مارسیال؟
خبریه؟
نه.
این کریستفه، همون بهیاری که درباره یونا باهات صحبت کردم.
کریستف شش ماه پیش همسر و دو دخترش رو از دست داد.
توی یه تصادف رانندگی.
جیم خوابیده؟
آره، خیلی وقته.
سوم نوامبر.
بین پولینی و اربوآ.
یه کاروان برای جلوگیری از برخورد با ماشینی که یهو ترمز کرده بود منحرف شد.
ماریون و دخترها داشتن میرفتن خونه پدربزرگ و مادربزرگشون.
با سرعت خوردن به کاروان.
من هم باید اونجا میبودم.
نه، ممنون.
کلی دارو مصرف میکنم.
تأثیر زیادی روم نداره.
تصادف رو مدام تو ذهنم مرور میکنم، انگار اونجا بودم.
دیگه نمیتونم بخوابم.
یک لحظه هم رهام نمیکنه.
میفهمم.
من دیگه میرم.
فردا صبح باید جیم رو ببرم مدرسه.
کریستف با تاکسی اومده.
اینجا میخوابه.
البته.
شب بخیر عزیزم.
شب بخیر، آیمریک.
شب بخیر، آیمریک.
شب بخیر، آیمریک.
تموم شد؟
بله.
کی اونجاست؟
دوست قدیمی مامان.
بریم.
یه سلام میکنیم، بعد خداحافظی میکنیم و میریم.
ما اینجا خوابیدیم.
البته، اگه بشه اسمش رو خواب گذاشت.
روز خوبی داشته باشی، پسر کوچولو.
خداحافظ.
کریستف، میتونیم تو رو تو شهر پیاده کنیم، اگه بخوای.
حق با توئه.
باید برم دنبال کارم.
.روزت بخیر باشه
.روز بخیر-
اشکالی نداره عقب بشینم؟
نه، البته که نه.
جیم، میای جلو پیش من بشینی؟
آره.
♪ Song: La ballade de Jim ♪ ♪ Artist: Alain Souchon ♪
ممنون، آیمریک.
خداحافظ، کریستف.
دوست مامان یه جوری بود.
این روزها حال خوبی نداره.
راستی، دوست داری تو باشگاه فوتبال سن کلود ثبتنامت کنیم؟
آره.
خب، همین کار رو میکنیم.
بریم.
شارلوت هم میخواد فوتبال بازی کنه.
جدی؟
آره.
حس میکنم اینجا خیلی بهمون خوش میگذره.
ما تازه نزدیک بلکمب خونه خریدیم.
آها، پس همسایهایم.
خب، من کارم تموم شد.
.بله
ما اونجا کنار بوفه هستیم.
بیا.
این کریستفه.
بهش گفته بودم اگه حالش خوب بود بیاد.
کار خوبی کردی.
بریم پیش همسایهها.
بزن بریم.
سلام به همه.
خوبید؟
معرفی میکنم، کریستف.
کارولین، فرانسوا.
خوشبختم.
سلام.
چیزی میخوری؟
زیادهروی نشه.
♪ Song: Jump, Rattle N'Roll ♪ ♪ Artist: FitnessGlo ♪
من دیگه داشتم میرفتم.
تا بعد...
♪ Song: San Salvador ♪ ♪ Artist: Bernard Lavilliers ♪
سلام، آیمریک.
سلام.
فلورانس اون طرفه، پیش مادرش.
باشه.
سلام.
خوبی؟
آره.
آخر هفته تو آشپزخونه است؟
.من از این یارو دوست مامان خوشم نمیاد
مامان برات توضیح داده چه اتفاقی براش افتاده؟
آره.
اون پدر منه؟
نگران نباش.
بگیر.
نگاه کن، خب؟
منم میتونم؟
آره، تو هم میتونی.
این چیه؟
.آدامسه، بابا داده
مواظب باش، این چیزا پر از آت و آشغاله.
جیم آدامس اولش رو اونقدر مکید که همشون سفید شده بودن.
آدامسی که زبون رو آبی میکنه، پیشرفته.
دلیلی برای زندانی کردنش نیست.
یه کم خل و چله؟
بعضی وقتها.
برو ببینم.
برمیگردم.
خوبی آیمریک؟
نه، خوب نیستم.
چی شده؟
کریستف داره به رنگ آدامسهای جیم گیر میده.
من واقعاً نمیتونم این کار رو بکنم، فلو.
صبر کن، عصبانی نشو.
میدونم که آسون نیست.
باید بشه زمان بدیم.
خیلی فکر کردم.
باید کمکش کنیم.
حتی با اینکه میفهمم برات سخته.
باید به کریستف این امکان رو بدیم که با پسرش آشنا بشه.
پسرش؟
آره، جیم.
یعنی پسر من؟
آره، مال تو، مال من، مال ما.
اما اگه کریستف نبود، جیم هم نبود.
با این حال، این دلیل نمیشه که پدرش باشه.
جیم چرخ یدکی نیست.
نمیشه اینجا و اونجا تخم گذاشت و بعد با خودت بگی اگه
این یکی نشد میرم سراغ اون یکی.
احمق نباش.
وضعیت برای کریستف وحشتناکه.
تازه زن و بچهاش رو از دست داده.
پس ازم میخوای که تقسیم کنم، یه کم از...
پدر بودنم رو بهش بدم؟
این طور نیست.
اصلاً اینطوری به قضیه نگاه نمیکنیم.
چون با هم در موردش حرف میزنید.
نه، ما این حرفا رو نزدیم.
خودش هم نمیدونه چی میخواد.
من هم نمیدونم چی میخوام.
من فقط پیشنهاد میکنم سعی کنیم راهی پیدا کنیم
که کریستف بتونه خودش رو به جیم نزدیکتر کنه.
هیچ نقشه شیطانی در کار نیست.
فقط دارم سعی میکنم خودمو وفق بدم.
مطمئنم بعداً همهمون از این قضیه یه چیزی یاد میگیریم.
ما میتونیم یه نفر رو نجات بدیم.
این کم چیزی نیست.
باید تلاشمون رو بکنیم.
بچهها، همه چیز خوبه؟
سلام مونیک.
همه چیز خوبه.
داریم میریم خونه.
شب خوش.
خب.
حاضرم با کریستف یه جوری کنار بیام.
ولی در مورد جیم، اون باید همون دوست قدیمیت باقی بمونه...
...که ازش حمایت میکنیم، چون این روزا حال خوبی نداره.
کریستف داره رنج میکشه، ولی جیم خوشحاله.
و این غیر قابل تغییره.
حق با توئه.
مونیک، چی میخوای بگی؟
هیچی.
اون همه چیز رو فهمیده بود.
فکر میکنه تو قهرمانی.
آره.
وای، عالیه!
یه فکری برای جیم به ذهنم رسید.
میتونیم بهش یه اشتراک تلویزیون بدیم
که بتونه مسابقات قهرمانی رو ببینه.
آره، فکر خوبیه.
اینجوری تو هم میتونی وقتی ما سر کاریم کل روز فیلم ببینی.
اینکه اجازه بدیم جیم با هر دو پدرش بزرگ بشه، یه والد مشترک داشته باشه،
همونطور که فلورانس میگه، تلاش برای این کار خوبه.
به نظرم پروژه قشنگیه،
فکر میکنم خوبه که امتحانش کنیم
فکر نمیکنم بشه جلوی طبیعت رو گرفت و...
- و طبیعت... - لطفاً خفه شو، سسیل.
چی؟
این موضوع تابوئه؟
فکر میکردم تو آدم روشنفکری هستی و اهل بحث کردنی.
حالا فهمیدم چرا هر چند روز یه بار میای رو اعصاب ما.
میخوای مطمئن شی که ممکن نیس کسی زندگی
متفاوتی نسبت به زندگی احمقانه تو داشته باشه.
راجع به طبیعت هر چیزی گفتی؟
طبیعت هر چیزی اینه که تو و من هیچوقت
هیچ وجه اشترکی نداشتیم، در واقع، چون تو یه مادربزرگی.
تو همیشه یه مادربزرگ بودی.
زندگی خودت رو نگه داشتی.
تو منظمترین زنی هستی که میشناسم.
به بچهات مثل بچههای نظرکرده لباس میپوشونی.
هفتهای سه بار خونهات رو تمیز میکنی.
تو و مردت، ببخشید، شوهرت، برونوی خوشتیپ، حاضر نشدید
یه خونه بخرید تا لاستیکهای
شاسیبلندتون توی گل و لای روستا کثیف نشه.
شما کاملاً دیوونهاید.
راستی، حالا که به اینجا رسیدیم، برونوی خوشتیپ کجاست؟
چرا هیچوقت نمیاد؟
خب، بذار بهت بگم وقتی ما با هم آشنا شدیم،
من از برونوی تو خوشم اومد.
پس امتحان کردم.
آره، من اینجوریم.
دوست دارم امتحان کنم.
زندگی مشترک، مردها، بچهها، مسئولیت مشترک پدری.
همه چیز رو.
اما برونوی خوشگلت منو نخواست.
به پیشنهادم جواب رد داد.
باورت میشه؟
واقعاً با مرد ایدهآل زندگی میکنی.
و از همه مهمتر، وفاداره.
این رویای توئه.
اما فقط یه رویاست.
و وقتی میبینی ما چطور زندگی میکنیم، سعی میکنیم بدون قوانین مسخره زندگی کنیم،
اون وقت رویای تو همونطور که هست میریزه بیرون، یه کابوس مزخرف واقعی.
خنده نداره.
خنده نداره!
خنده نداره!
نه، نه، خندهدار نیست.
هی، مواظب باش!
هوپ!
عالی بود!
.بیا بازی کنیم
بزن بریم!
بزن بریم شارلوت، گل بزن!
برو!
پس من با کی بازی کنم؟
مامان، با تو!
من تنهام!
نابود کردن سسیل و فوتبال باعث شد سه نفرهمون برای مدتی دوباره به هم نزدیک بشیم.
با جیم تونستیم زمستون رو سه نفری بگذرونیم.
بهار 2008
...
کریستف!
جای سگه رو گرفته.
آفرین!
وای لعنتی!
وای لعنتی، چقدر قشنگه!
آه!
وای، چقدر قشنگه، لعنتی!
وای لعنتی، چقدر قشنگه!
آه!
آه!
آه! دوباره میخونم.
آه،
خوشحالم.
خوشحالم که اینجایی.
بیا پسرم.
آره خب، بهتره همینجا تمومش کنیم.
همه چیزو.
فلورانس، باید با جیم حرف بزنیم.
جیم، باید چیزی بهت بگیم.
چی؟
فکر میکنی الان وقت مناسبیه؟
آره، الان وقتشه.
نه.
جیم، یادته بچهها چطور به دنیا میان؟
اوم، آره.
با دونه، مثل گلها.
درسته.
خب، در مورد تو، اونی که دونه رو توی شکم مامان گذاشت،
من نبودم.
تو نبودی.
نه.
پس کی بود؟
اون بود.
کریستف بود.
آره، من بودم.
در واقع، چیزی که سعی داریم برات توضیح بدیم اینه که معمولاً پدری که دونه رو توی
شکم مامان میذاره و کسی که
وقتی بچه بزرگ میشه ازش مراقبت میکنه، یه نفره.
اما برای تو، یه نفر نیست.
دو نفرن.
کریستف که دونه رو گذاشت و
آیمریک که از وقتی به دنیا اومدی ازت مراقبت کرده.
پس الان، همین حالا، بابام کیه؟
من هستم.
بیا، بریم پایین.
امشب شام مرغ با پوره پیش مامانبزرگه.
حسابی میچسبه.
باید به کریستف هم بگم بابا؟
نه.
مجبور به هیچ کاری نیستی.
باید از بین بردش.
باید این احمق رو بکشیم و طوری وانمود کنیم که خودکشی کرده.
چون همه آمادهن که باور کنن.
و تو از دو جهت برنده میشی.
هم از شر پدر پسرت خلاص میشی و هم از شر معشوق زنت.
ولی اشتباه میکنی.
اونا با هم نمیخوابن.
اینو مطمئنم.
کریستف دیگه نمیتونه به زنی دست بزنه.
اون قادر به این کار نیست.
حتی نمیدونه که دوباره برمیگرده یا نه.
ولی کریستف بود که بین شما فاصله انداخت.
نه.
اگه صادق باشم، نه.
دیگه نمیتونم تحملش کنم.
هیچوقت تحملش نکردم.
اما اگه من و فلو از هم دور شدیم، به خاطر کریستف نبود.
اگه هنوز عاشق هم بودیم، هیچوقت اجازه نمیدادیم با ما زندگی کنه.
در واقع، فکر میکنم فقط به خاطر جیم با هم موندیم.
هفت سال.
هفت سال گذشته.
چطوره من بیام اینجا زندگی کنم؟
آره.
تا وقتی جیم داره شهر بزرگ رو میگرده، اینورا پیداش نمیشه
قرار نیست تا ابد با اون افسرده تو بلکومبو زندانی بمونه.
شاید کریستف افسرده باشه، ولی پدر بیولوژیکی جیمه.
تو دادگاه، داستان تو پشیزی نمیارزه.
دادگاه؟
برای چی؟
.مامان، بابا اومد
سلام جیم.
سلام بابا.
سلام آیمریک.
سلام مونیک.
میرم با مامان صحبت کنم، بعد میام پیشت، باشه؟
اومدم وسایلم رو بردارم.
انتظارش رو داشتم.
من هم فکر کردم.
احتمالاً بهتره.
پس رابطهمون تموم شد.
آره، فکر کنم.
و جیم؟
حضانت مشترک.
فعلاً آخر هفتهها.
خلاصه، یه چیز معمولی.
معمولی خوبه.
سسیل خوشش میاد.
و کریستف؟
کجاست؟
برای چند روز رفته خونهش.
برمیگرده؟
آره، فکر کنم.
باید این اتفاق میافتاد، نه؟
شاید.
میره سگ رو بندازه بیرون.
.میره برای خودش
آه، ببین.
اینجاست.
سلام آقا.
سلام.
اینجا چیکار میکنید؟
مگه قرار نبود ساعت ۳ خونه من باشید؟
چرا، ولی زود رسیدیم و جیم میخواست ببینه کجا کار میکنی.
میتونی فردا برسونیش به یونا؟
کار دیر تموم میشه، حدود ساعت ۸ شب.
باشه.
تو پارکینگ بیمارستان.
فلو، حالت خوب نیست؟
چرا، چرا، ببخشید.
به خاطر مونیکه.
هنوز بیمارستانه.
با من خیلی بد رفتاری میکنه.
آخر هفته بعد با جیم میایم دیدنش.
شاید فضا بهتر بشه.
یه چیز خوشحال کنندهتر هم هست.
...راستش
بگو.
یه فکری دارم.
میخوام قبول کنی پدرخوانده جیم بشی.
منظورم رسمیه.
میتونیم تو شهرداری مراسم بگیریم.
پدرخوانده؟
این شبیه تنزل رتبهست.
مثل رفتن به دسته دوم نیست؟
این ایده کریستفه؟
نه، به خدا ایده خودمه.
شاید فقط نمادین باشه، ولی...
جشن رو تو بلکون میگیریم.
جیم خوشحال میشه.
دوست داره همه رو دور هم ببینه.
جیم؟
جیم؟
میای ببینی؟
میخوای من پدرخوندهت بشم؟
آره.
خب، پس موافقم با تاجگذاریم.
کِی انجامش بدیم؟
قبل از زمستون، بعداً حرف میزنیم.
خیلی خوشحالم.
خداحافظ جیم.
تا فردا.
تا فردا.
آخر هفته بعد، رفتیم مونیک رو تو بیمارستان ببینیم.
بدون فلورانس.
به گفته جیم، با ما خیلی شادتر از وقتی بود که با مامان میدیدش.
همیشه همینطوره.
این آخرین باری بود که دیدمش.
مونیک ماه بعد فوت کرد.
حمله قلبی.
تصمیم گرفتیم مراسم تاجگذاری رو
تا برگشتن روزهای خوب به تعویق بندازیم.
دوستان من، خیلی خوشحالم.
ما هم همینطور.
به نظر خیلی سرحالی.
فقط ستاره کلانتر کم داری.
تو لایقش هستی.
همه چی خوبه رفیق؟
به سلامتی جیم.
به سلامتی جیم.
شما باید تو خونه مونیک زندگی کنید.
این خونه جیمه.
این پناهگاه اون و پدرخواندهاش تو آخر هفتههاست.
اما همه چیز به روال عادی برمیگرده.
جیم علاقه زیادی به شهر نداره، اما...
من میتونم تو لیون میزبانش باشم.
اگه یک یا دو سال دیگه، تو قسمت رشته تربیت بدنی و فوتبال ثبتنام کنه.
پدرخوانده... و مربی.
در واقع، من و فلو یه برنامهای داریم.
میخواستیم بعداً، وقتی مطمئنتر شدیم، بهت بگیم، اما...
خب آره، حالا که داری از آینده حرف میزنی...
.داری نگرانم میکنی-
نه، این...
در واقع عالیه.
میخواهیم جای دیگهای زندگی کنیم، یه جای دور.
کجا؟
تو کانادا، مونترال.
یک دوست خوب اونجا دارم.
این جیمه.
خب، جیمی با ما میاد.
خب، ارزش امتحان کردن رو داره.
باید دوباره چرخ زندگی بچرخه.
من هرگز سوار هواپیما نشدهام.
یه فرصتی هم میشه واسه سوار هواپیما شدن.
کیک داره تموم میشه.
اداره پیامرسانت، در مورد برنامه هاتون واسه زندگی زیباتر بهم گفت.
چی؟
کریستف، اون درباره... کانادا با تو صحبت کرد، آره.
وای، احمق.
تحمل الکل نداره.
امروز روز مناسبی نبود.
با جیم صحبت کردید؟
آره.
و اولین چیزی که گفت این بود که
"من چطور میتونم آیمریک رو ببینم؟"
نگران نباش، درستش میکنیم.
تو زیاد به اینجا میای.
کانادا، برف، دریاچهها... جیم عاشقش میشه.
میدونی، بعد از مرگ مونیک، با خودم گفتم باید واقعاً آب و هوا عوض کنیم.
این جا که خونه آخر کسی نیست.
باید خودمون رو نو کنیم.
صبر کن، آیمریک!
بابا؟
داری چیکار میکنی؟
دارم به صدای ارواح جنگل گوش میدم.
چی میگن؟
چمدونت رو ببند، داریم میریم.
پس راسته؟
چی؟
کانادا؟
الان میریم و تو هم با ما میای؟
اینجایی؟
دارید چیکار میکنید؟
داریم درباره کانادا صحبت میکنیم.
و چی به هم میگید؟
میریم و بابا هم با ما میاد.
نمیتونیم الان بریم چون هنوز اونجا خونه نداریم.
اما به زودی یکی خواهیم داشت.
خیلی زود میشه.
و اون موقع، بله، آیمریک خیلی به دیدن ما میاد.
هر چقدر که ممکن باشه.
واقعاً؟
و میریم سرخپوستهای واقعی رو توی جنگل ببینیم.
کریستف یک آپارتمان تو مونترال تو یه محله خوب پیدا کرده.
بزرگه، سه تا اتاق خواب داره.
عکسهاش رو برات فرستادم.
آه، ببین!
با این میتونیم همزمان با هم صحبت کنیم و همدیگر رو ببینیم.
میتونیم عکس بفرستیم و همه کار بکنیم.
شماره تلفنم از قبل ثبت شده و
برات یک بسته نامحدود برای کانادا گرفتم.
اینطوری میتونی بدون پرداخت هزینه با من تماس بگیری.
عالیه، ممنون.
به هر حال، هواپیماتون روی یخهای قطبی سقوط میکنه.
خدا نکنه احمق.
خب پسرها بریم دیگه.
کریسمس برمیگردیم.
کریسمس خیلی دور نیست.
و حتی زودتر، اگر خونه فروش بره.
آره، آره.
ما سرخپوستیم.
بله، فلو؟
جیمم.
رسیدیم فرودگاه.
عالیه.
البته، فکر کنم در این مواقع میگن پرواز خوبی داشته باشید.
الو، جیم؟
الو؟
تو پدر واقعی من هستی.
الو؟
پسرم عالیه.
یک هفته قبل از کریسمس، پیامی از فلورانس دریافت کردم.
خانه بلکمب داشت فروخته میشد، اما فرانسه نمیاومد.
برنامهریزی سفر در این دوره غیرممکن بود.
اون و کریستف به عنوان کارمندای جدید بیمارستان، خیلی کار میکردن و
هنوز حق مرخصی نداشتند.
فلورانس اضافه کرد که اگر جیم تنها به فرانسه بیاد، برنمیگرده.
به توانایی من در مجبور کردن جیم برای سوار شدن به هواپیمای برگشت شک داشت.
فلو حق داشت.
من نمیتونستم.
تصاویر نهنگها را دیدی؟
همینو میخوایم ببینیم.
عالی نیست؟
قایق رو رزرو کردم، کلبه رو هم گرفتم، یه ماه کامل، واسه کل تابستون سال بعد.
از الان میتونی مرخصیهات رو رد کنی.
آره جون عمت!
راست میگه فلو، تا تابستون خیلی مونده.
تو تعطیلات سرمون تو ایستگاه شلوغه،
ولی ژانویه شاید بتونم یه وقتی جور کنم.
به جیم بگو.
کی بهت زنگ بزنم؟
صدامو داری؟
الو؟
الو؟
الو؟
اولین کریسمسی بود که از وقتی جیم به دنیا اومده بود بدون اون گذروندم.
بیشتر از ده سال بود که کریسمس رو با پدر و مادر و خواهرم نگذرونده بودم.
جیم شیش هزار کیلومتر اونورتر بود و من دیگه فقط پدرخوندهش بودم.
چه کریسمس افتضاحی بود.
این وضع افتضاح تا مدت نامعلومی ادامه داشت.
همون شب از سن-کلود رفتم.
دیگه جیم رو ندیدم.
نه ژانویه، نه بهار، نه تابستون بعدش.
خبرها کمکم قطع شد.
یه روز شماره تلفنها دیگه در دسترس نبودن.
یه ایمیل از فلورانس گرفتم.
این به نفع همهست.
به نفع ما، به نفع جیم، به نفع تو.
میدونم خیلی بده، ولی باید این صفحه رو ببندیم.
مطمئنم دوباره خودتو پیدا میکنی.
خب؟
یه ساعت پیش اینو گرفتم.
[ ما نمیتونیم این تابستون بیائیم و اینکه بلیط هواپیما هم برات نگرفتم...
فکر کنم جیم به نوعی تعادل برسه ...برای همهامون بهتر باشه
بهتره که دفتر زندگی رو یه ورق بزنیم .[مطمئنم خودت رو از نو میسازی
میتونی جفتشون رو بکشی؟
هر وقت بخوای.
ممنون.
سه سال بعد
♪ Song: Rencontre Avec Olivia ♪ ♪ Artist: Shane ♪
مرسی
♪ Song: Dune ♪ ♪ Artist: Underworld ♪
اُلیویا.
آیمریک.
ببخشید، سرم گیج میره.
رقصیدن دوست نداری؟
چرا، گاهی میرقصم.
خونه کیه اینجا؟
نمیدونم.
خواهرم اورلی دیجی میکنه
نمیشناسیش؟
نه، با یه دوستم اومدم.
شنبه شبها حتماً باید برقصم.
نزدیک چهل سالمه و اغلب
وسط آدمایی میرقصم که همسن شاگردامن.
معلمم، معلم فرانسه.
یه بار یکی از شاگردام رو تو مهمونی دیدم، قیافهش دیدنی بود.
خانم معلم، شما اینجا چیکار میکنید؟
تو چی؟
من؟
کارگر پاره وقتم.
اوشان، کارفور، دارتی، مونوپری، دکاتلون (اسامی فروشگاههای زنجیرهای فرانسه).
تو کارخونه هم کار میکنم.
سن-فرانسوا، سن-پریست، شاسیو.
شبها هم تو بیمارستان اورون نظافت میکنم.
تازگیها هم با تعمیر قایقهای تفریحی آشنا شدم.
تو ژاپن بهت میگن فریتر (اصطلاحی برای کارگرهای موقت).
اینا کسایی هستن که پشت سر هم
کارای بد با حقوق کم میکنن، خیلی کم بیرون میرن.
اونجا خیلی زیادن.
در نهایت، تأثیر مهمی رو زاد و ولد داره.
فریترها توان مالی بچهدار شدن ندارن
و کشور کمکم پیر میشه.
تو بچه نداری؟
نه.
تابستون چیکارهای؟
تابستون؟
تابستونا معمولاً کار میکنم.
ولی...
امسال میخوام به پدر و مادرم پیشنهاد بدم که وقتی تو تعطیلاتن به گلهاشون آب بدم و
دزدها رو بترسونم.
سی ساله که هر سال میرن کمپینگ گرو-دو-روا.
خونه خالی میمونه.
تو ژورا (منطقهای در فرانسه).
اگه نمیخوای تنها برقصی، بهم بگو.
اینجا تاهیتیه.
تا حالا سفر رفتی؟
منظورم اینه، جای دور.
نه.
یعنی، نزدیک سفر میکنم.
تو یه زندگی دیگه.
یه زندگی دیگه داشتی؟
آره.
میتونیم درموردش حرف بزنیم یا نه؟
یا نه.
پس راز نگهداریم؟
مزیت سوپری نسبت به رابینسون اینه که از قبل آمادهست.
از یه پرورش ماهی همین اطرافه.
یه زمانی تُنتُن از اینا فروختم.
قزلآلا.
.یه کم دیگه بمون
یه کم بمون.
آیمریک، باید یه چیزی بهت بگم.
چی؟
من نمیخوام بچهدار شم.
منم نمیخوام.
فکر کنم تو لیون حوصلهم سر میره.
دوست دارم این اطراف زندگی کنم.
طبیعیه، اینجا به دنیا اومدی.
نه اتفاقاً، خیلی وقتا آدم برای زندگی تو جایی که به دنیا اومده ساخته نشده.
باید رفت.
نباید تا آخر عمر بچهی مامان بابات باشی.
برای خواهرم، این یه کابوسه.
فکر میکنه کاملاً دیوونهام که میخوام این کارو بکنم.
پس میخوای یه خونه برای خودت داشته باشی؟
آره.
یه خونه برای خودت که آخر هفتهها بیام دیدنت.
و تعطیلات.
من تعطیلات زیادی دارم.
دو سال بعد خونه رو پیدا کردم. تابستان 2017
15 هزار یورو.
قیمت یه خرابه.
و تقریباً همین هم بود.
همه چیزش باید از نو درست میشد.
برای هر سلیقهای یه چیزی داشت.
بنایی، لولهکشی، برقکشی.
یه چیزایی از همهشون سرم میشد، ولی هیچ کدوم رو حرفهای بلد نبودم.
خوبی برگشتن به زادگاه اینه که میتونی از بقیه کمک بگیری.
سلام عزیزم.
سلام.
اوضاع روبراهه؟
مگه نوبت نجاری نیست؟
چرا، نوبت نجاریه.
آیمریک.
بیا اینجا.
اینم پیرو.
قراره تو کار دیوار کمکمون کنه.
اجازه گرفتم بیاد یه نوشیدنی بخوریم.
سلام، آیمریک هستم.
راستش ما همدیگه رو میشناسیم.
قیافهت برام آشناست، ولی...
تیتی.
عجب دورانی بود.
اون موقع حسابی گیر افتاده بودی.
طبیعی بود، همه چیو لو دادم.
هیچکس رو لو ندادیم.
تو فکر کردی خیلی باکلاسه.
هیچوقت نتونستم بهت بگم.
من فکر میکردم انکار کردن همه چیز خیلی باکلاستره.
اون موقع خیلی خنگ بودم.
5-6 سال بعدش به خاطر یه کار
کثیف افتادم زندان، تخریب غیرقانونی آزبست.
خب، همه اینا تموم شده دیگه.
چطور مگه؟
آره و نه، بستگی به آخر هفتهها و تعطیلات داره.
خوبی؟
.اولیویا
.پیرو
سلام پیرو.
خوشبختم.
میرم لباسمو عوض کنم.
الان میام.
سلام.
یه چیزی میخوریم؟
خانم و آقا.
پیرو.
بابا آیمریک.
مامان، سلام.
خانم، سلام.
سلام گائتان.
سلام.
سلام ماریوس.
سلام.
سلام، فلو هستم.
کاملاً درک میکنم اگه جوابمو ندی.
امیدوارم حالت خوب باشه.
مشکلی نیست.
من تو یه جنگم.
خیلی خوبه.
چند روزی فرانسهایم.
میخوام ببینمت و باهات حرف بزنم.
خوبی آیمریک؟
آره، الان میام.
سلام فلو.
جیم هم باهات میاد؟
قرار شد شنبه بعد همدیگه رو ببینیم.
تو کافه فراترنل.
تو سن-کلود.
شب قبل از قرار.
فلو بهم پیام داد که نه.
جیم باهاش نمیاد.
آره، دیگه رنگ نمیکنم.
بهت میاد.
پس داری برمیگردی به این طرفا؟
آره، سن-رومن.
یه خونه که دارم تعمیرش میکنم.
ممنون که جوابمو دادی.
و قبول کردی منو ببینی.
باید برات تعریف کنم چه اتفاقی با جیم افتاد.
نه برای عذرخواهی.
برای اینکه بدونی.
و شاید که بفهمی.
گوش میکنم.
خیلی میترسیدم از دستش بدم.
وقتی رسیدیم مونترال همه چیز بهم ریخت.
اصلاً نتونست کنار بیاد.
دلم پر درده.
دیگه اصلاً خودش نبود.
حرف نمیزد.
کاملاً تو خودش فرو رفته بود.
تاوان نقل مکان رو خوب از ما گرفت.
ظهر از مدرسه میرفت، تا نصف شب برنمیگشت.
چند بار فرار کرد.
تهدید میکرد با کشتی و هواپیما برمیگرده فرانسه.
واقعاً ترسناک بود.
کریستوف تازه داشت سر و سامون میگرفت.
اون کلی برنامه داشت.
بالاخره یه آینده ای رو پیش روش می دید.
یعنی باید همه چیز رو خراب می کردیم فقط چون جیم نمی خواست خودشو وفق بده؟
اونجا بود که این فکر به ذهنمون رسید که کات کنیم.
قطع رابطه کنیم.
می خواستیم هم جیم رو نجات بدیم، هم رابطه من و کریس رو.
یه آزمایش بود، یه تلاش.
خب، تو که منو می شناسی.
نمی دونستیم چی میشه، ولی سعی خودمونو کردیم.
به جیم گفتیم که تو دیگه نمیخوای بیای، نمی خوای ببینیش.
به جیم گفتم تو یه زنی رو پیدا کردی که می خوای باهاش بچه دار بشی.
با خونه و زندگی و همه چی.
یه بچه که کاملاً مال خودت باشه.
آره، می بینی، واقعاً سنگ تموم گذاشتم.
حتی برای اون زن یه اسم هم ساختم.
سامانتا.
کار ناعادلانه و خشنی بود.
ولی چه فرقی می کرد؟ چه کار دیگه ای می تونستم بکنم.
و کم کم خشم توی وجودش بالا گرفت و از تو متنفر شد.
و جواب داد.
باورنکردنی ترین چیز همین بود.
که جواب داد.
حس کردم انگار دوباره زنده شده.
جیمی که می شناختیم رو دوباره پیدا کردم.
راستی، همین چند روز پیش یه آهنگ نوشت به اسم "پدر اول".
فکر کنم دیگه از دستت عصبانی نیست.
متنش خیلی لطیفه، شبیه یه قصه می مونه.
اگه بخوای می تونم برات بفرستمش.
نمی دونم جیم خوشش بیاد که پشت سرش این کارو بکنم
ولی اون نمی دونه من دارم تو رو می بینم.
می تونم تصور کنم که چقدر برات سخت بوده.
ازت نمی خوام منو ببخشی.
فقط می خواستم بدونی که حال جیم خوبه.
خیلی خوب.
آیمریک.
پدر اول
اینجایی؟
خب، برگشتی؟
دلم می خواست اینجا کنار تو از خواب بیدار شم.
مهمونی توی جنگل بود.
حسابی موسیقی گوش دادم، لعنتی.
تو چطور؟
تو هم بیخوابی زده به سرت؟
این کیه؟
جیمه.
پسرم.
آه.
جزیره رازهاشو فاش می کنه؟
میشه برام ترجمه کنی؟
لای چین و چروک های تاریخ...
تقریباً فراموش شده...
پدر اول...
زندکی میکرد.
پدر اول منم.
من بودم.
خب، دیگه داستان من نیست.
تعریف کن.
به فلورانس نامه نوشتم.
بهش گفتم امیدوارم یه روزی حقیقت رو به جیم بگه.
این کار من نبود که بگم.
وظیفه من نبود که به جیم بگم پدر و مادرش مثل آشغال رفتار کردن.
هیچوقت جوابی نگرفتم.
شش سال بعد
لطفاً اگه می تونید جمع و جور بشید.
از جاتون تکون نخورید.
عروس و داماد با شماره سه می پرن بالا.
نه، فقط عروس و داماد، با شماره سه.
آماده...
یک...
دو... و سه.
آفرین، فوق العاده شد.
و حالا، فقط عروس و داماد کنار دریاچه.
بریم.
سلام.
سلام، درسته که اینجا خونه آیمریکه؟
بله.
من یه دوست هستم، یا بهتره بگم دختر یه دوست.
سلام.
سلام، آیمریک.
نمی دونم منو یادتون میاد یا نه. ما همدیگه رو توی بلکُم می دیدیم، تو لیون هم همینطور.
شارلوت هستم، دختر کارولین و فرانسوا.
شارلوت؟
آه بله، البته.
بیا تو.
ممنون.
یه خانم جوون واقعی، اصلاً نشناختمت.
چی شده اومدی اینجا؟
خب، جیم از پاییز گذشته اومده فرانسه.
ما توی یه خونه دانشجویی تو گرونوبل زندگی می کنیم.
آدرستون رو از اینترنت پیدا کرده.
می خواد شما رو ببینه.
می تونی راحت باهام حرف بزنی شارلوت.
البته که جیم می تونه بیاد منو ببینه.
ما رو ببینه.
معلومه که جیم میتونه بیاد منو ببینه.
ما رو ببینه.
اولیویا؟
جیم هر وقت بخواد میتونه بیاد.
اوم... باشه، بهش میگم.
تو ماشین منتظر مونده، من اومدم اول یه سر و گوشی آب بدم.
سلام، آیمریک.
سلام، جیم.
اوه، چقدر فیت و آماده به نظر میای.
ده روز تو کوههای اِکرَن بودم. (رشته کوهی در فرانسه)
عالیه.
لهجهت کِبِکی (ایالتی در کانادا) نشده؟
نه اصلاً.
خب، گاهی اونجا یه کم، ولی...
گرسنهای؟
بگی نگی
اوم... منظورم اینه که، الان وقت عصرونهست، نه؟
هنوز از پاپه مونده، اولیویا درستش کرده.
جیم، این اولیویاست، همسرم.
سلام.
پاپه ژورا (نوعی شیرینی از منطقه ژورا) یادته؟
نه، یادم نمیاد، چیه؟
خب، اینه، یه جور شیرینی محلیه.
اوم، ما رادون هم آوردیم.
یه جین (نوعی مشروب) کبکیه.
برای پاپه رادون.
هوم؟
شمع داری؟
شمع برای چی؟
امروز سومه، تولدمه.
آه، آره راست میگی.
خب، پیداش میکنیم.
آره.
بریم.
آره.
رادون.
رادون یه جین طعمدار شده با قارچه.
یه کم تنده.
23 سالت شد، درسته؟
آره.
درسته.
تولدت مبارک.
تولدت مبارک جیم.
تولدت مبارک.
تولدت مبارک.
اینم از...
خب؟
برگشتی فرانسه زندگی کنی؟
آره.
چیکار میکنی؟
میخوام راهنمای کوهستان بشم.
یا حداقل همراه کوهنوردی.
فعلاً تو دانشگاه گرنوبل موسیقی میخونم.
آه، بین موسیقی و کوهنوردی موندی؟
موسیقی رو از مادرت به ارث بردی، نه؟
نه، از پدرم هم به ارث بردم.
خب دیگه.
کریس چند سال پیش دوباره گیتار زدن رو شروع کرد.
خیلی چیزا بهم یاد داد.
بعدش من رفتم سراغ موسیقی الکترونیک.
که کاملاً متفاوته.
جدی؟
زیاد میرم پارتی.
عاشق رقصیدنم.
تو چی آیمریک، میرقصی؟
یه کم.
فقط با من میرقصه.
یا شایدم تنهایی، یواشکی.
بیاین عکس بگیریم.
صبر کن، پاپهم.
شروع شد!
روز دیدار دوباره.
من زیاد از عکس گرفتن خوشم نمیاد.
بیا، میخوام یه چیزی نشونت بدم.
برمیگردیم، باشه؟
رادونه؟
آره.
اینا عکسهای زندگی قبلن.
فکر کنم مادرت هیچکدوم از اینا رو نداره، هوم؟
نه.
حداقل تا حالا بهم نشون نداده.
82733 تا عکسه.
دو هزار تا فیلم عکاسی پر شده.
دو سال پیش همه رو دیجیتالی کردم.
کلی پول خرجش شد، ولی پشیمون نیستم.
میخوای ببینی؟
چرا که نه؟
ولی دستهبندی نشدن.
هیچوقت نمیدونم قراره چی یا کی رو ببینم.
فایلها رو اتفاقی باز میکنم.
همینجوری میگردم.
ببین اینو.
فکر کنم اینا مال سالهای بل کومب باشه.
اون موقع حتماً ازت عکس میگرفتن.
بچههای دیگهای هم تو این عکسها هستن؟
نه، بچه دیگهای نیست.
بچههای دیگهای نداری؟
منظورم اینه...
نه، من بچهای ندارم.
بچه دیگهای نیست جیم.
نمیفهمم.
چی رو نمیفهمی؟
مادرت میدونه که امروز با همیم؟
آره، دیشب تلفنی حرف زدیم.
فقط گفت، هر طور صلاح میدونی.
فردا چیکارهای؟
میتونیم دوتایی بریم گشت و گذار.
باید با خیال راحت باهات حرف بزنم.
صبح وقتم آزاده، اگه بخوای.
همه چیز خوب پیش میره، آمریک.
کلمات مناسب رو پیدا میکنی.
پیکنیک با خودم بیارم یا نه؟
ممکنه یکم طول بکشه.
مهم اینه که بخوابی.
میخوای بیدار بمونم که فردا صبح بیدارت نکنم؟
نه، تو بیا.
پرتقال و شکلات میارم، خوبه؟
خب، رسیدیم.
آره.
میدونی، صخرهنوردی اصلاً کار من نیست.
به میلهها بچسب، مثل یه نردبونه.
خوبه برات؟
دنبالم بیا، سادهست.
سعی میکنم، تو راهنمایی.
آروم بالا میریم.
البته.
بریم.
اینجا افقی میره.
آفرین.
چقدر قشنگه.
خوشحالم که اینجا با توام.
فلورانس وقتی دیدیش چی بهت گفت؟
شش ساعت پیش تو سن-کلود دیدمش.
اون موقع باید باهات حرف میزدم.
چون تازه فهمیده بودم که فلورانس و کریستف بهت دروغ گفتن.
برام مهم نیست، آیمریک.
داستانهای شما برام مهم نیست.
داستان تو، مامان، کریس.
سامانتا رو داری، برام اهمیتی نداره.
چرا دیگه نیست؟
چرا بچههای دیگهای نداشتی؟
نباید میاومدم دیدنت.
اشتباه بود.
شارلوت اصرار کرد.
نباید میاومدم.
فکر میکردم با همه اینها کنار اومدم، ولی اصلاً نه.
چون من هم تو مونترال همینطور بودم.
ماهها، هر شب قبل از خواب، از پنجره اتاقم
خم میشدم و سایه عابرها رو تو خیابون تماشا میکردم.
فقط یه چیز میخواستم.
که یکی وایسه، بهم علامت بده و من بشناسمش.
پدرم بود که میومد دنبالم.
هیچوقت نمیبخشمت.
میتونی تنهایی به جایی برسی که عادت میکنی.
الو؟
سلام، میتونی بیای دنبالم؟
آره، تنهام، بدون ماشین، بالای دریاچه ووگلان.
چی شده؟
جیم خیلی از دستم عصبانیه.
براش تعریف کردی؟
همه چیز رو گفتی؟
وقت نکردم، همینجا ولم کرد و رفت.
براش مهم نیست.
الو؟
گوش کن، میام دنبالت، ولی خونه نمیریم.
اولیویا، فکر نمیکنم ایده خوبی باشه.
بهم اعتماد کن.
قبل از تاریکی اونجام.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
اون پسرمه.
.جلوتر نمیتونی بری
متأسفم.
جیم!
اشکال نداره، بذارید رد شه.
اینجا چیکار میکنی؟
میخوام باهات حرف بزنم، جیم.
همه چیز رو گفتیم، کار از کار گذشته، آیمریک.
الان دیگه ولم کن.
خداحافظ، به سلامت.
جیم!
جیم!
لعنتی، نمیفهمی؟
ساکت شو، همه چیز رو نمیدونی.
من رهات نکردم، جیم.
درسته، اشتباه کردم.
سامانتا وجود نداره، هیچوقت وجود نداشته.
تو میدونی، من هم، چند بار...
شبها بعد از کار تصور میکردم
یکی در میزنه، صدایی میشنوم.
صدای تو.
سلام، آیمریک.
منم، جیم.
برگشتم.
و تو این کار رو کردی.
این...
کاری که من هیچوقت نتونستم بکنم، تو کردی.
این تو بودی...
این تو بودی که اقیانوس اطلس رو رد کردی.
این تو بودی که...
که از اقیانوس اطلس گذشتی.
من...
آیمریک، با مایی، صدامون رو میشنوی؟
آیمریک، من اورلیام.
الان چند تا انگشت میبینی؟
برید کنار، به آب نیاز داره.
داره تکون میخوره، تکون میخوره.
بطریم رو بده، بده.
من اینجام، آیمریک.
جیمام.
میترسیدم رفته باشی، جیم.
نه، این تو بودی که رفتی.
این آقا رو میشناسید؟
- آره، این... این... - جاییتون درد میکنه آقا؟
اون پدرم بود.
اون پدرم بود.
هنوز زندهست ها.
ببینید، داره نفس میکشه.
منظورم این نبود.
باشه، ازتون میخوام یه کم برید عقب.
حرف نزنید، آروم باشید.
حالم خوبه.
آروم باشید آقا.
آرومم.
شب مواد مخدر مصرف کردید؟
نه.
میتونید سنتون رو بهم بگید آقا؟
خوبم، هنوز سنم یادم هست.
میتونم بشینم؟
میخواید بشینید؟
آره.
کمکتون میکنیم.
اولین باره که همچین حالتی بهتون دست میده؟
آره، اولین باره.
الان میتونم بلند شم؟
بفرمایید، سعی کنید بلند شید.
آهان.
مشکل سلامتی خاصی دارید؟
دارو مصرف میکنید؟
نه، هیچکدوم.
میخواید راه برید آقا؟
آره.
داره راه میره.
داره اولین قدمهاشو برمیداره.
بریم.
بریم دیگه.
این ساندویچها بد نیستن، نه؟
هوم.
خیلی هم خوشمزهن.
[ کریم لِکلو: آیمریک ]
میتونی اون بطری آب رو بدی به من؟
باشه.
[ لائتتیتیا دوش: فلورنس ]
[ اولیویا: سارار ژیرودو ]
[ کریستف: برتر ارند بِلین ]
هنوز ساعت ۸ هم نشده.
[ جیم: آندرانیک مانه ]
روز تازه شروع شده.
[ کودکی جیم: اُول پرسون ]
مترجم: اشکان هیدی
[ داستان جیم ]
:سناریو و دیالوگها آرنو و ژان ماری لاریو [ اقتباسی از کتاب: پیِریک بائیی ]
@FRANCOFILMS [ترجمه تخصصی فیلمهای فرانسوی و فرانسوی زبان]
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.