Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Corsican
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
MoviePovie. Com
سلام.
سلام. مرسی.
- هی، روساریو. - اینم یکی دیگه.
سلام، بابا.
یک، دو، سه.
باشه!
تو وقت خودت خیالپردازی کن.
دیدی مامانبزرگ کجا رفت؟
میرم پیداش کنم.
زود باش.
قراره قبل از شام دعا کنیم.
آره.
برو به بابات بگو تکیلا رو بذاره کنار
و بیاد. برو.
دخترم، به کمکت نیاز دارم.
- فلفل رو برام بیار، لطفاً. - اوهوم. اوهوم.
- بیا. - مرسی.
داری خوش میگذرونی؟
روساریو.
بشین. اینجا.
باشه.
میدونی که من و مامانت،
از وقتی اومدیم اینجا کارمون آسون نبوده.
- اینو میدونی، نه؟ - هوم.
ولی یه روز، همه آرزوهات راستکی میشن.
مطمئنم. بالاخره اتفاق میافته.
مرسی، بابا.
دست بده.
دوستت دارم، عزیزم.
منم دوستت دارم، بابا.
خب، بریم سراغ آشپزی، بیا.
- کجا داری میری؟ - مامانبزرگ رو پیدا کنم.
روساریو.
اینجا چی کار میکنی؟
هیچی، مامانبزرگ. بیا باهم دعا کنیم.
باورهای من مثل تو نیست.
داری خونریزی میکنی.
برو!
باشه، مامانبزرگ.
نزدیک بیا، لطفاً.
بیا، بیا، لطفاً.
ببین...
امروز یه روز خاصه.
اولین مراسم عشای ربانی روساریوی من.
خب...
بیاین یه لحظه یاد کنیم از کسایی
که دیگه پیش ما نیستن...
و فداکاریهایی
که اونا کردن تا ما اینجا باشیم.
بیاین یه "پدر ما" بگیم.
"پدر ما که در آسمانی،
نام تو مقدس است.
پادشاهی تو بیاید،
اراده تو انجام شود
در زمین، همانگونه که در آسمان است.
نان روزانه ما را امروز به ما عطا کن..."
♪ استخوناتو سرد کن ♪
♪ با هرچی داری دعا کن ♪
هی، هارلو. میتونیم برنامهم رو مرور کنیم؟
- صبح بخیر، اسکات. - سلام.
آره. باشه.
خب، عالیه. پس برای اون موقع آمادهایم.
برای رزرو شام من و بابام شانسی داشتی؟
تو بهترینی. الان میام بالا.
صبح بخیر، خانم فوئنتس.
میگل، بهم بگو رز.
خانم فوئنتس... منظورم رز،
امیدوار بودم بتونم یه سؤالم ازت بپرسم.
آره، یه لحظه.
یه لحظه.
ببخشید. چی شده، میگل؟
آره.
خب، من و همسرم،
داشتیم در مورد سرمایهگذاری بیشتر حرف میزدیم.
شاید بتونیم یه وقت برای صحبت تنظیم کنیم؟
میگل، شرکت من اجازه نمیده مشتریایی رو قبول کنم
که به حد نصابشون نرسن.
واقعاً دوست داشتم میتونستم. من...
باید برم.
- نگران نباش، رز. - آره. خداحافظ، میگل.
ببخشید. اجازه بدین.
صبح بخیر، رز گونهگل.
الکساندر.
اون آپشن رو ول کردی همونطور که بهت گفتم،
- اون افتضاح سانبلت... - سانبلت داینامیکس.
- آره، همونه. - نه، ولش نکردم.
داره به یه سهام پنی تبدیل میشه، رز.
رز.
کی منقضی میشه؟
امروز.
بخاطر این اخراجت میکنن.
ناهار با بابات برای فردا ساعت 7 عصر تو لو برناردین ست شده.
مرسی. سانبلت الان تو چه قیمتیه؟
تو ضرری، 345 هزار.
لعنتی.
لعنتی.
میدونم. اوه.
بالا میره، مطمئنم.
الان نه.
گزارشگر [تو تلویزیون]: یه طوفان زمستونی انگار
دیشب مسیرش عوض شده.
الان کارشناسای هواشناسی توصیه میکنن تو خونه بمونین،
چون نمیشه پیشبینی کرد این طوفان چقدر بزرگه...
آپشن رو اجرا کن.
چی؟ ولی اگه همچنان افت کنه؟
یادت میاد سانبلت داینامیکس تو چی تخصص داره؟
گرمایش زمینگرمایی؟
دقیقاً.
آپشن رو اجرا کن.
باشه.
بذار برف بباره.
لعنتی، رز.
گزارشگر [تو تلویزیون]: بدترینش هنوز تو راهه.
بذار برف بباره.
اسکات [تو تلفن]: سلام، خانم فوئنتس؟
- دارم میام، اسکات. - پیامهامو دیدی؟
تونلهای هلند و لینکلن
بخاطر طوفان بسته شدن.
لعنتی.
دیسپچ یه ماشین دیگه فرستاد، ولی طول میکشه.
نگران نباش. قطار میگیرم. مواظب خودت باش.
بله، مامانبزرگ؟
الو؟
مرد [تو تلفن]: بله، شما کی هستین؟
- تو دیگه کی هستی؟ - من سرپرست
ساختمان مامانبزرگتم.
گریزلدا مامانبزرگته، درسته؟
چی شده؟ براش چی پیش اومده؟
مامانبزرگت، دیگه پیش ما نیست.
فوت کرد. رفت.
الو؟
چی شده؟
گفتنش سخته، خانم. رو زمین بود.
یه زمینخوردن بد داشت.
به کدوم بیمارستان میبرینش؟
تو همچین شبی میتونه هرجایی باشه.
- شب بدیه بیرون. - من باید چی کار کنم؟
کسی اون دور و بر هست که بتونه پیگیر جنازه باشه؟
- فقط منم. - اوه، تو کجایی، عزیزم؟
هادسون یاردز.
اوه، این تو نیویورکه. پس نزدیک هستی.
گوش کن، مادربزرگت بدون مدارک اومده بود اینجا.
بدون وصیتنامه، بدون کاغذ، هیچی.
جنازشو تو سیستم گم میکنن.
باید بیای. باید خودتو برسونی اینجا.
دارم میام.
- آپارتمان ویلوکرست، 95... - آدرسو میدونم.
اسکار [از طریق ایرباد]: متأسفم، دخترم.
حالا پیش مامانتِ.
از مراسم خاکسپاری مامان دیگه ندیدمش.
چهار بار بهم زنگ زده بود.
گوش کن، تو بهش هیچی بدهکار نیستی.
همه رو از خودش دور کرد.
- میدونی چی بهش گذشته؟ - فکر کنم زمین خورده.
سرپرستش زنگ زد. من...
دارم میرم آپارتمانش.
اونجا میمونم تا آمبولانس بیاد.
چی؟
- روساریو. - کمترین کاریه که میتونم بکنم.
میدونی که بعد از جدایی تو و مامان ما به زور حرف میزدیم.
نه، نه، نه. نه، روساریو، نه.
بذار من... بذار من اینو درست کنم.
نمیدونم تو جرسی چه خبره،
ولی اینجا برف بدجوری داره میاد، بابا.
حداقل سه ساعت طول میکشه تا از پل رد شی.
نمیخوام تو با جنازه تنها باشی.
باشه؟ پس الان راه میافتم.
اونجا میبینمت.
لجباز، درست مثل مامانت.
دوستت دارم، عزیزم.
منم دوستت دارم، بابا.
پیام صوتی رو پخش کن.
نوهم...
متأسفم...
لطفاً منو ببخش.
منو ببخش!
در رو باز کن! منم، رز.
برای مامانبزرگم اومدم.
تسلیت میگم.
من مارتیم.
رز.
مرسی.
آسانسور کار نمیکنه؟
آره.
عملکرد درِ نامنظم.
صداهای عجیب.
خارج از سرویس.
فکر کنم بهتره ببرمت پیشش.
آخرین بار کی اینجا بودی؟
بچه که بودم زیاد پیش مامانبزرگم میاومدم.
اینجا میاومدی؟
کجا بودی؟
فکر کنم پلهها هم به همون خوبیه.
- مریض بود؟ - آه، نمیدونم.
فقط یه پیرزن بود. داره از هم میپاشه، میدونی؟
اگه از من بپرسی، میگم دلش برای خونه تنگ شده بود.
همیشه حرف از برگشتن به وطن قدیمیش میزد،
"چیاپا، چیاپا."
خب، آره.
فقط تویی، نه؟
مامانم چند سال پیش فوت کرد.
گریزلدا تنها کسیه
که از این طرف خانوادم برام مونده.
آه، مامانم نابینا شد.
یه سگ گرفت.
تویی تنها؟
بابام داره از آتلانتیک سیتی میاد.
خب، رسیدیم.
اون جوئه. مریضه.
بیا.
من و همسایه جو، اونو اینجا گذاشتیم.
رو زمین بود، زمین خورده بود.
اون ملافه رو روش کشید. ایده خودش بود.
میدونی، از روی احترام.
آمبولانس باید به زودی بیاد.
بفرما.
لعنتی!
اینا رو خراب کردم. مطمئنم...
این خطر آتیشسوزیه.
اگه بهم نیاز داشتی، اون سر راهروام.
من اینجا منتظر آمبولانس میمونم.
مامانبزرگ.
چی به سرت اومد؟
با خودت چی کار میکردی؟
خدا رو شکر.
هی! اینجا! طبقه پنجم!
صبر کن، صبر کن، نرو!
من اینجام!
لعنتی.
اپراتور [تو تلفن]: 911.
- اضطراریتون چیه؟ - سلام.
- تو خیابون 116، شماره 589 ام. - اوهوم.
مامانبزرگم تازه فوت کرده، و من اینجام با جنازش.
- خانم... - یه آمبولانس تازه رسید
و یه ثانیه بعد رفت.
میتونین بهشون بگین برگردن؟
اونا مجبور شدن به یه مورد اضطراری خطرناک
تو یه جای دیگه جواب بدن.
پس جنازش باید همینجا بپوسه؟
ما به شدت غرق کار شدیم
- با این کولاک، خانم. - الو؟
چند ساعت دیگه برمیگردن، خانم.
همونجا بمون. مرسی.
باشه.
اوه.
اوه...
بیا دیگه.
بیا ببرمت یه جای امن.
سانبلت داینامیکس.
البته.
هوم.
اوه.
اوف.
لعنتی.
این دیگه چیه؟
نه.
اوه.
کیه؟
همسایه روبرو.
سلام.
تو حتماً همون نوه معروف هستی.
روساریوئه، درسته؟
فقط رز. ببخشید، شما کی هستین؟
جو.
من کمک کردم... مارتی مادربزرگتو جابهجا کنه، بعد از...
- میدونی، اون... - آره، مرسی بابتش.
هوم.
چیزی هست که بتونم باهاش بهت کمک کنم؟
راستش، آره. یه چیزی...
اون یه چیزی از من قرض گرفته بود. دوست دارم پسش بگیرم.
اشکالی نداره بیام تو تا...
چیه؟
سرخکن هواییم.
سرخکن هواییت؟
آره. بهش قرضش داده بودم، اگه بذاری برم تو،
شاید بتونم برش دارم.
مشکلی هست؟
اگه ببینمش، بهت خبر میدم.
"کی."
چی؟
کی ببینیش. گفتی "اگه ببینمش."
اگه بذاری برم تو تا برش دارم، فقط...
چشمم بهش باشه، جو.
مرسی.
چیز دیگهای هست؟
باید یه کم یخ بذاری روش.
- چی؟ - دستت.
شام درست میکردی سوختی؟
باید یه سرخکن هوایی بخری.
"کوباینده"؟
خدایا.
ها؟ چی؟
چی؟
تامپونم.
تو چه کوفتی بودی؟
اینجا و تو رو لعنتی.
جنازه تو اتاق خوابه.
نمیخوای... نمیخوای بری، مگه نه؟
دعوا کردی یا چیزی؟
به تو چه؟
خب، اون بیرون کولاکه.
خودتو میکشی.
هر چیزی بهتر از این چاه توالته.
هی.
من تو این چاه توالت زندگی میکنم.
- هنوز سرخکن هواییمو میخوام. - یه نو بخر.
اوه، هی.
نمیتونی بری.
شانسمو امتحان میکنم.
قرنطینه داریم.
لعنتی.
اوه، نه.
داری چی کار میکنی؟
بیا دیگه، کجا داری میری؟
خانم، مترو تعطیله.
تکون نخور.
تکون نخور!
بیا اینجا!
برگرد اینجا!
دخترم!
لطفاً باز کن! منم، رز!
چه بلایی سرت اومده؟
تو با من چی کار کردی، مامانبزرگ؟
با من چی کار کردی؟
خب، ببینیم.
خب، ام...
نه.
خب، دیگ، خاک، چوب،
جمجمههای انسانی.
"پالو."
"پالو یه دین تاریکه،
"یه ترکیبی از سنتهای آفریقایی
"و کاتولیسیسم آمریکای لاتین.
"از طریق مهاجرت اجباری و بردهداری پخش شد.
پیروانش، که به پالروها معروفند..."
مامانبزرگ... یه پالرو بود.
"پالروها حیوانات و بقایای انسانی رو قربانی میکنن
"برای ارواح مردگان با استفاده از دیگهای آهنی به اسم نگانگا.
نگانگاها ابزارهای ضروریان برای معامله و نفرین کردن."
نفرین. نفرین.
"لا فیرما.
"زندگی و مرگ، نماد نفرینشدهها.
بدون فرار."
بابا. بابا.
هی، روساریو، گوش کن. تو پلام.
باید به زودی برسم اونجا. چی شده؟
چی به سرت اومده؟
نمیتونم ولش کنم. نمیتونم این کارو بکنم. نمیتونم.
صبر کن، داری در مورد چی حرف میزنی؟
- در مورد چی حرف میزنی؟ - مامانبزرگ. مامانبزرگ.
قبل از مرگش یه نفرین روم گذاشته.
نفرین؟ نه، روساریو.
بیخیال. باید آروم بگیری.
یه معبد جادوی سیاه تو آپارتمانش پیدا کردم.
اون... اون دندونامو داشت.
از بچگیم این کارای جادوی وودو رو میکرد.
تامپونمو داشت!
روساریو، هیچ کدوم از اینا واقعی نیست.
حالا، کجا... کجایی الان؟
تو این ساختمان کوفتیام.
اون یه جادوگر بود برای کمک به مردم،
نه برای نفرین کردنشون.
مامانبزرگ بدون مدارک اومد اینجا.
اون پالو و دیگش
بهش کمک کرد به ریشههاش برگرده.
دیگش. اینه، اینه.
- دیگش. - اون تو رو نفرین نمیکرد.
- چرا باید این کارو بکنه؟ - برای تلافی از من این کارو کرد.
اونجا نمون، لطفاً. برگرد.
من اینو درست میکنم.
بابا، من به اون و دخترش پشت کردم.
بعد از طلاق من طرف تو رو گرفتم.
وقتی مُرد، کنارش نبودم.
گوش کن. تو مدرسه بودی.
برای همین اومدیم به این کشور،
تا تو آینده بهتری داشته باشی.
بابا، این فقط یه بهونه بود.
میتونستم بیام خونه. میتونستم...
فقط نمیخواستم با مرگ مامانم روبهرو شم.
- فقط... - نه، روساریو.
اون بهت افتخار میکرد.
خب، گوش کن، میخوام فقط برگردی
به آپارتمانت و یه کم استراحت کنی، باشه؟
نمیرم.
فقط اون دیگ میتونه نفرینمو بشکنه.
نه.
- دارم برمیگردم تو، بابا. - نه، روساریو. نه.
لطفاً.
- منم دوستت دارم. - نه. روسا...
- دوستت دارم. - نه. روساریو...
داری چی کار میکنی؟
الو؟
- گفتم دنبالش میگردم. - این قراره خندهدار باشه؟
باید یه چیزی روش بذاری.
یه کم نخود تو فریزر دارم اگه بخوای.
فقط ولم کن.
اینو تموم میکنم. شنیدی؟
میخوام خلاص شم.
نفرینتو تموم میکنم.
نمیتونی برنده شی.
آخرش همهمون خاک و استخون میشیم.
دخترم!
نه. نه.
باشه.
به اسپانیایی. عالیه.
نفرین، نفرین، نفرین.
آها.
شکستن نفرین.
بسیار خب.
«خون نفرینشده...»
اون منم.
«...و خون پالرویی که نفرین رو ایجاد کرده...»
اون تویی.
«...باید توی دیگ ریخته بشه
که نفرین از طریق اون ساخته شده.»
خونریزی رو شروع کنیم.
تکون نخور.
هیچکدومتون.
باشه، شروع میکنیم.
باشه.
تو میتونی، رز. تو میتونی.
لعنتی.
باشه.
هی، تو اینو شروع کردی.
نوهم...
ببخشید.
لطفاً منو ببخش.
لطفاً.
منو ببخش.
بعد از همه کارایی که برات کردم.
کمک!
چی؟
نه. مگه اشتباه خوندم؟
لطفاً، نوهم...
منو ببخش.
چرا این کار نکرد؟
نوه!
نوه!
نخواستی مرگ منو ببینی.
حالا...
مرگ منو تماشا کن.
دارم سعی میکنم یه کم بخوابم، اگه اشکالی نداره.
برو گمشو!
میدونی چیه؟ وسایلمو پس بده،
اون موقع معاملهمون سر میگیره.
مادربزرگم مکزیکی بود!
اون هیچوقت سرخکن هواپز نداشت!
آره؟
تو اونو مثل من نمیشناختی.
شاید اگه هرازگاهی سر میزدی.
راست میگی.
باید بیشتر بهش سر میزدم.
خب، فکر کنم حالا یه کم دیر شده.
گفتی، اِم... گفتی اون درباره من حرف میزد.
آره.
چی میگفت؟
ببین...
نمیخوام تو دعواهای خانوادگی دخالت کنم، باشه؟
- اگه اشکالی نداره. - لطفاً، جو.
لطفاً.
مادربزرگت، اون عاشقت بود.
بهت افتخار میکرد.
به این که چقدر زحمت کشیدی تا به اینجایی که هستی برسی.
این که شب و روز دعا میکرد
تا مطمئن بشه تو به هدفت میرسی.
فردا صبح باید برم سرکار.
چی گفتی؟
- آره، من یه کار دارم. - نه، نه، نه.
اون یکی، اِم، این که چطور مطمئن شد من به هدفم برسم.
شب و روز برای آرزوهات دعا میکرد.
از پشت دیوارا صداشو میشنیدم
که فقط دعا میکرد و دعا میکرد.
خوش اومدی.
تو منو نفرین نکردی. برام دعا کردی.
تو... تو یه آرزو کردی.
تو... تو یه معامله کردی.
نه نفرین.
یه معامله با کوباینده.
«کوباینده،
«سرگردان تاریکی، جمعکننده مردگان.
«وقتی شرایط معامله با کوباینده برآورده بشه
«و آرزوهای فرد برای موفقیت تحقق پیدا کنه،
«کوباینده میاد برای جمعآوری...
«...به شکل یه روح طردشده از گذشته،
«که تو رو عذاب میده...
«تا مرگ، تا طلوع خورشید.»
دیگه نمیخوامش.
دارم معاملهتو میشکنم.
حالا، اون کتاب جادو کجا گذاشتم؟
کوباینده.
«معاملهها میتونن باطل بشن اگه پالرویی که معامله رو کرده
«خونش رو توی نگانگا بذاره،
و روحش رو به کوباینده قربانی کنه.»
خب، تو که دیگه مُردی، پس...
میخوام تو رو توی جنازه مادربزرگم گیر بندازم.
عیسی.
باشه.
باشه.
ای کوباینده، یا سانتویا، سانتویا، سانتویا.
- اینجا دیگهست؟ - آره.
یا سانتویا، یا سانتویا، ای کوباینده.
یا سانتویا، یا سانتویا، کوباینده.
کوباینده، یا سانتویا، یا سانتویا، کوبا...
- رز! - لعنتی، این مارتیه؟
درو باز کن. امدادگرا اینجان.
نزدیک طلوعه. حالا نه.
- یا سانتویا. - رز، درو باز کن، لطفاً.
آقا، امشب خیلی سرمون شلوغه.
کلیدو داری، آقا؟
یه لحظه. دره قدیمیه.
باشه، اینجاییم.
همینجا بود.
کجا غیبش زده؟ همینجا بود.
مادربزرگ!
آقا، امشب خیلی سرمون شلوغه.
دیوونه شدم؟
فکر کردی چون تنها بودم بهت زنگ زدم؟
- شاید تو اتاق خواب باشه. - پس راهو نشون بده.
کمک! کمک! لطفاً کمک!
مادربزرگ همیشه کنارم بود.
حالا تو با ما میمونی.
برای همیشه.
اِم، از اینطرف هم.
آقا، باید بریم.
دیوونه.
چی؟
دیگه بسه این مزخرفات.
باشه. کجا بودم؟
باشه.
باشه.
کوباینده.
یا سانتویا، یا سانتویا، یا سانتویا.
بوم. ترکوندم.
لوزولو، کوباینده.
یا سانتویا.
دخترم.
از من دور شو.
اشکالی نداره، دخترم.
خودمم.
مامان؟
خیلی بهت افتخار میکنم.
واقعاً تویی، مامان.
آره، عشقم.
کابوس تموم شد.
ببخشید، مامان.
خیلی متأسفم که تو و مادربزرگ رو ترک کردم.
وقتی طلاق گرفتید، بابا رو به تو ترجیح دادم چون فکر میکردم...
فکر میکردم اون بیشتر از من حمایت میکنه.
فکر میکردم اگه طرف تو و مادربزرگ رو بگیرم،
هیچوقت پیشرفت نمیکنم.
از کارم بهعنوان بهونه استفاده کردم و...
من و مادرم همیشه ازت حمایت کردیم.
و... و بعد تو مریض شدی و...
از خجالت نمیتونستم خودمو نشون بدم.
اشکالی نداره.
وقتی مُردی، خودمو قایم کردم.
میفهمم.
واقعاً؟
من و پدرت روزی ۱۵ ساعت تو کارخانه کار میکردیم
تو کارخانه.
حتی نمیتونستیم با خیال راحت برگردیم خونه
بدون اینکه بترسیم.
نمیخواستیم آینده تو این باشه.
برای همین اومدیم اینجا.
هیچوقت، هیچوقت انتظار چیزی در ازاش نداشتیم.
خب، من دیگه از خودم رو برنمیگردونم.
متأسفم که این کارو کردم.
دوستت دارم، عزیزم.
منم دوستت دارم، مامان.
دوستت دارم.
کلی حرف دارم که به مادربزرگ بگم.
و میگی
وقتی زمانش برسه.
- باشه؟ - باشه.
حالا چشاتو ببند.
چشاتو ببند و با خودت بگو،
«من یه دختر خیلی خودخواهم.»
خیلی خودخواه...
همهچیزو به خطر انداختم تا بیام به این کشور
تا تو بتونی زندگی بهتری داشته باشی.
سرمایی تو ریههام حس کردم.
یه مرد رو دیدم که مُرد.
آرزوها یه قیمتی دارن.
از من چی میخوای؟
که ببینی.
که فداکاری منو ببینی.
لطفاً منو از اینجا ببر بیرون.
لطفاً، لطفاً، لطفاً، منو از اینجا ببر بیرون.
منو از اینجا ببر بیرون.
لطفاً منو از اینجا ببر بیرون.
لطفاً، لطفاً منو از اینجا ببر بیرون.
دعا کن. بیا دعا کنیم.
«پدر آسمانی که در بهشتی...»
مأمور [از بلندگو]: گشت مرزی آمریکا!
مهاجرت! مهاجرت!
ماشینو نگه دار.
بیا، بیا!
کسی تکون نخوره.
همونجا وایستا! همونجا بمون!
خانم!
تکون نخور!
تکون نخور! برگرد اینجا!
- بخواب زمین! - وایستا!
هی، هی! اون، اون!
کمک.
حالا میتونی ببینی.
بابات و مادربزرگت راحت از مرز رد شدن،
ولی من...
رنج کشیدم.
تو مادرم نیستی.
مادرم این فداکاریها رو کرد چون منو با همه وجودش دوست داشت
با همه وجودش.
اون مثل تو کینهتوز یا فریبکار نبود.
کوباینده، یه معامله برات دارم:
ابدیت توی جنازه مادربزرگم گیر کن.
«کوباینده رو بیرون کن،
از ما محافظت کن.
من قربانی میکنم.»
«روح نگانگا.»
«ارواح نگانگا.»
دخترم!
«ما رو از آسیب حفظ کن.»
کمکم کن.
عشقم، کمکم کن،
لطفاً!
«من قربانی میکنم.»
روزاریو؟
روزاریو؟
روزاریو.
- دخترم. دخترم، خودمم. - آره.
چت شده صورتت؟
- بابا؟ - آره.
طوفان تموم شد. طوفان تموم شد.
هی، بیا اینجا.
بیا. بیا، بشین.
بیا. بیا.
بیا، بشین.
آروم، آروم.
اوف، داری خونریزی میکنی.
- خوبی؟ - آره، آره.
فکر کنم...
فکر کنم حالم خوبه، بابا.
این چیه؟
با این چیکار میکنی؟
اِم...
یه داستان طولانیه.
مادربزرگ بهم اهمیت میداد، نه؟
مادرت هم همینطور.
چیزایی که موقع عبور از مرز کشید،
وحشتناک بود.
تو از کجا اینو میدونی؟
دیدمش.
میدونی، وقتی از مرز رد شدیم، اون سه ماهه باردار بود.
و قاچاقچیا، ما رو از هم جدا کردن،
و، اِم، بعد از اون دیگه هیچوقت همون آدم قبلی نشد.
مریض شد.
میدونی، آمبولانس داره میاد، پس، اِم...
دعا کردی؟
باید براش دعا کنیم.
بابا، اسپانیاییم مثل قبل نیست...
نه، با هم میخونیم.
یه «پدر ما».
باشه.
صبر کن، نه، اِم،
یه دعا برای عزیزان ازدسترفته اینجا هست.
«با برکت خداوند متعال،
خدای ستارگان، خورشید، و ماه.
از طریق ارواح باستانی باهات حرف میزنم،
اجدادمون،
و اونا رو برای همیشه نزدیک خودم نگه میدارم.»
صبر کن.
شما صمیمی بودید؟
نزدیکای آخر، آره.
بیا بریم داخل.
این همه شیشه چطور شکست؟
- نمیخوای بدونی. - هوم.
خب، سر صبحانه دربارهش حرف میزنیم.
میخوای عکسای قدیمی مادربزرگ رو ببری؟
فکر کنم همهشونو میبرم.
این چیه؟
این چیه؟
این چیه؟ سرخکن هواپز؟
مادربزرگ تو فر نگهش میداشت.
پر از سورپرایز بود، نه؟
آره.
باید، اِم، کامیون رو گرم کنیم.
دخترم، بیا.
- هوم؟ آره، باشه. - کامیون رو گرم کن.
یه دقیقه میرم دستشویی، باشه؟
- باشه، بابا. من تمیز میکنم. - باشه.
بابا؟
نباید هیچکدوم از اینا رو میفهمیدی.
تو معامله رو کردی؟
قسم میخورم، هیچوقت فکر نمیکردم این اتفاقا بیفته.
چطور تونستی؟
اولین مراسم عشای ربانیت بود.
صورتت رو دیدم پر از امید و زیبایی و...
فقط به همه چیزایی فکر کردم
که نمیتونستم بهت بدم.
میدونستم مادربزرگت پالو کار میکنه.
تو چیapas از یه پالرو یاد گرفته بود،
برای همین به اتاقش نفوذ کردم.
و روی نگانگای مادربزرگت، آرزو کردم
برای زندگیای که همیشه میخواستی،
زندگیای که من هیچوقت نمیتونستم بهت بدم.
نمیدونستم این کار چه بلایی سرت میاره.
مستأصل بودم.
مادربزرگ منو پیدا کرد و...
از اینجا برو بیرون.
برو.
اشتباهم یه بهایی داشت.
یه قربانی لازم داشت.
قربانی خونی.
برای دور نگه داشتن کوباینده.
گفت درستش میکنه.
داری خونریزی میکنی.
برو!
بله، مادربزرگ.
اون از اون نگانگا برای محافظت از من استفاده کرد
از معاملهای که تو کردی.
هر روز خونشو تو این میریخت.
جای زخما روی بازوهاش.
اون این هیولا رو سالها تا روز مرگش متوقف کرد.
نه، حالا من ازت محافظت میکنم.
من میرم.
هر روز خونمو تو این میریزم
اگه لازم باشه.
اگه پالرویی که معامله رو کرده
خونشو تو نگانگا بذاره،
بدن و روحش به کوباینده قربانی میشه.
چی میگی؟
روزاریو.
هی، بابا؟ بابا.
بهم نگو همین حالا خونتو تو اون دیگ ریختی.
بابا.
نه.
نه.
بابا.
بابا، منم.
بابا.
دخترم...
منم دوستت دارم، بابا.
حتی مطمئن نیستم حداقل موجودی رو داشته باشیم
برای باز کردن حساب اینجا.
ولی...
این همه چیزیه که داریم.
مالی فوئنتس.
آره.
اوه، الان تو جلسهست.
میخوای پیام بذاری؟
نگران نباش، میگل.
فکر کنم بتونیم یه استثنا قائل بشیم.
تو برای این پول زحمت کشیدی.
حالا من کاری میکنم این پول برات زحمت بکشه.
خدا رو شکر.
ممنون.
خواهش میکنم، خانم.
همهچیز درست میشه.
ممنون، خانم فوئنتس.
لطفاً، میگل، منو روزاریو صدا کن.
خدا خیرت بده.
پدر مقدس،
این ارواح رو نزدیک بیار.
منو ببخش، بابا.
فداکاریتو ارج مینهم.
بذار روحت، نسیکیت،
با من بمونه.
پایگاه آرامش اینجاست.
عقاب فرود اومد.
راجر. ما صدای تورا روی زمین دریافت کردیم
ممنون.
ممنون.
MoviePovie. Com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.