All language subtitles for David Lynch, a Hollywood enigma.2025.Persian.Cinephilia

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫بیان داستان زندگی یک نفر، غیر ممکن است.

‫بهترین چیزی که می‌توانیم از انجامش امیدوار ‫باشیم این است که «رُزباد» او را ثبت کنیم.

‫راز هر فرد در پایان زندگی بدل به یک معما ‫می شود؛ تا آن زمان که کلید آن را پیدا کنیم.

‫دیوید لینچ

کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives

مترجم : اشکان هیدی

به لطف و حمایت حمید شمس

‫ساعت 11:29 هست. تحقیقاتم رو ‫با این سرنخ‌های اولیه شروع می‌کنم.

‫دیوید لینچ | یک معمای پیچیده.

‫استاد عجیب و غریب‌سازی.

‫یه هنرمند کامل که آزادانه ‫و بی‌قید و شرط کار می‌کنه.

‫با سریال توئین پیکس، دیوید لینچ ‫دنیای سریال‌ها رو منفجر کرد.

‫میلیون‌ها بیننده رو کاملاً دیوونه کرد.

‫کارهایش مثل یه معما ساخته شده، ‫که باید رمزگشایی بشه.

‫کلیدهایی رو مخفی کرده.

‫تو تک تک فیلم‌هاش نشونه‌هایی گذاشته.

‫از «کله‌پاک‌کن» تا «مرد فیلی».

‫از «مخمل آبی» تا «از ته دل وحشی»

‫«بزرگراه گمشده»

‫«جاده مالهالند»

‫«امپراتوری درون»

‫و اینجا، تمام فیلم‌هاش یه داستان ‫بزرگ و یکپارچه رو تشکیل میدن.

‫دیوید لینچ از چی حرف می‌زنه؟

‫راز و رمزش چیه؟

‫رزباد اون چیه؟

‫من عاشق فیلم‌سازی‌ام چون ‫دوست دارم برم تو یه دنیای دیگه.

‫دوست دارم تو یه دنیای دیگه گم بشم.

‫فیلم برای من یه رسانه جادوییه

‫که اجازه میده تو تاریکی رویاپردازی کنی.

‫دیوید لینچ | معمای هالیوود

‫سکوت (ایتالیایی)

‫سلام،

‫می‌خواستم ببینم میشه یه فنجون ‫قهوه سیاه غلیظ داشته باشم.

‫یه لحظه صبر کن. یه لحظه صبر کن.

‫این... ببخشید.

‫عجب قهوه خوبی خوردیم.

‫نوش جان.

‫ممنون.

‫مرسی.

‫یه زمانی، دیوید لینچ هر ‫روز می‌رفت بابز بیگ بوی،

‫یه رستوران معمولی تو لس آنجلس.

‫و همیشه یه چیز سفارش می‌داد.

‫دقیقاً می‌دونست چه ساعتی ‫باید میلک‌شیک سفارش بده.

‫چون دستگاه باید دمای مشخصی می‌داشت ‫و دما باید درست می‌بود.

‫تا بتونه واقعاً از میلک‌شیکش لذت ببره.

‫می‌بینید که چقدر به جزئیات اهمیت میده.

‫و از اون مهم‌تر حساسیتش ‫به کیفیت حسی هر چیزی،

‫چه مزه، چه بو، چه دیدن و چیزای دیگه.

‫یه تصور خیلی دقیق از چیزی که می‌خواد، داره. ‫ خیلی مشخصه که چی می‌خواد.

‫برای من، درک کردن یه مکان چیز شگفت‌انگیزیه.

‫و حس یه مکان،

‫حسی که از یه مکان در میاد از روی جزئیاتشه.

‫پس جزئیات فوق‌العاده مهم هستن.

‫اگه اشتباه باشن،

‫شما رو ناراحت می‌کنن.

‫پس صدا، موسیقی، رنگ، شکل، بافت،

‫اگه همه این‌ها درست باشن،

‫کارتون در اومده.

‫یه راست میری تو بهشت.

‫دیوید عاشق نوستالژی و معصومیت دهه 50 هست.

‫مثل دهه 50 بود.

‫یه دنیای جدیده

‫که یه آمریکای خیلی خاص رو نشون میده

‫با پای گیلاس‌هاش،

‫غذاخوری‌هاش،

‫سینماهای درایو-این

‫و یه سبک خاص ماشین.

‫ولی فکر می‌کنم یه ارتباط ‫عمیق هم با بچگیش داره

‫و جاهایی که توش بزرگ شده.

‫دیوید با دقت روستاها یا ‫شهرهای کوچیک رو انتخاب می‌کنه

‫چون در نگاه اول بی‌خطر به نظر میان.

‫ولی خب معلومه که

‫می‌فهمیم تو فیلم‌های دیوید،

‫درست مثل زندگی واقعی، نیست.

‫تو شهرهای کوچیک آدم‌های روانی هستن

‫و بعضی‌هاشون کارهایی ‫می‌کنن که می‌خوان مخفی بمونه

‫و دیوید روی این جور چیزا کنجکاوه.

‫دیوید تو آمریکای بعد از جنگ بزرگ شد،

‫تو دهه 50.

‫دوره‌ای پر از خوش‌بینی و پیشرفت

‫بویزی، در آیداهو، ‫(شهری در ایالت آیداهو)

‫شبیه فیلم‌های اون دوره بود.

‫بچه‌ها می‌تونستن شب‌ها با ‫خیال راحت دوچرخه‌سواری کنن

‫و همه همسایه‌هاشون رو می‌شناختن.

‫یه داستانی برام تعریف کرد که ‫وقتی بچه بود براش اتفاق افتاد.

‫داشت با برادرش از مدرسه برمی‌گشت

‫که یه زن رو دیدن که ‫لخت تو خیابون راه می‌رفت.

‫نه خندیدن و نه هیجان‌زده شدن.

‫زدن زیر گریه

‫و شروع کردن به گریه ‫کردن. چون می‌دونستن

‫که یه اتفاق وحشتناک باید افتاده باشه.

‫

‫

‫

‫

‫اغلب، خبرنگارها یا مستندسازها

‫می‌خوان تو فیلم‌ها سرگذشت ‫سازنده‌شون رو ببینن

‫یا اعتراف‌شون به بزرگ‌ترین رازشون رو.

‫گاهی درسته

‫و گاهی نه.

‫یا شاید ترکیبی از هر دوتاست.

‫خیلی سخته که بفهمی تو ‫فیلم‌هاش کدوم قسمت‌ها خود دیویده

‫و کدوم قسمت‌ها نیست.

‫موقعیکه داشتم بزرگ می‌شدم،

‫حتی امکان نداشت

‫که به هنرمند شدن فکر کنم.

‫اما وقتی رفتم سمت شمال شرق،

‫با یه دوستی آشنا شدم

‫که باباش نقاش بود.

‫وقتی محل کارش رو دیدم،

‫یه حسی پیدا کردم نسبت به ‫چیزی که بهش میگم زندگی هنری.

‫دیوونه شده بودم، دیگه مثل قبل نبودم.

‫داشتم تو آکادمی هنرهای زیبا درس می‌خوندم

‫و اونجا بود که برای اولین بار دیدمش.

‫جذاب بود، بامزه و خوش‌قیافه.

‫می‌دونستم با استعداده، ‫ولی نمی‌دونستم که دیوونه‌ست.

‫می‌دونستم با استعداده، ولی ‫نمی‌دونستم که دیوونه‌ست.

‫اما من علاقه‌ای به نقاشی‌هاش نداشتم.

‫تا اینکه شروع کرد به ‫کشیدن چیزهای تاریک‌تر.

‫و فکر می‌کنم این همون موقعی ‫بود که فرانسیس بیکن رو کشف کرد.

‫به نحوی به خاطر این نمایشگاه،

‫به خودش این جسارت رو داد تا ‫کاری رو که واقعاً می‌خواست انجام بده.

‫این موضوع این مجال رو بهش داد تا به ‫اون بخش تاریک درونش دسترسی پیدا کنه.

‫اون سایه‌ها رو نقاشی می‌کنه، ‫هواپیماها رو،

‫خونه‌ها رو.

‫اما چیزهای زیادی پشتشون قایم شده،

‫مثل وقتی که به پنجره نگاه می‌کنی

‫و از خودت می‌پرسی اون طرف چه خبره.

‫اگه یه خونه نقاشی کنه،

‫لزوماً یه خانواده خوشبخت توش زندگی نمی‌کنه.

‫من تقریباً هیچی در مورد فیلم نمی‌دونستم

‫می‌خواستم نقاش بشم و ...

‫...تو استودیو بودم...

‫...داشتم رو نقاشی یک باغ ‫در تاریکی شب کار میکردم...

‫...و رنگ سبزی که داشت از دل سیاهی ‫بیرون می‌اومد و صدای باد رو می‌شنیدم...

‫...و یه بوف سبز رنگ رو دیدم

‫و فکر کردم خوب می‌شه یه ‫تابلوی نقاشی متحرک درست کنم.

‫نمی‌دونم پولش رو از کجا آورد،

‫اما یه دوربین بولکس خرید

‫با سه تا لنز که حدود 400 دلار شد.

‫و شروع کرد به ساختن فیلم‌های انیمیشن.

‫من با ساختن قالب‌هایی از خودش کمکش کردم.

‫و اونم همین کار رو برای من کرد.

‫اینجوری سایه‌ها و سرها رو داشت

‫که به بوم چسبوندشون.

‫تصاویر رو از روی بوم برداشت

‫و یه فیلم انیمیشن ساخت

‫که روش پخش کرد و ‫صداگذاری هم براش انجام داد.

‫این یه نقاشی تجربی بود،

‫ولی در عین حال یه فیلم هم بود.

‫و خیلی هم خوب از آب دراومد.

‫شروع کرد به ساختن انواع ‫مختلف فیلم‌های انیمیشن.

‫ولی همیشه یه اشاره‌ای به نقاشی توش بود.

‫و هر چی بیشتر فیلم می‌ساخت،

‫بیشتر نسبت به کارگردانی هیجان‌زده می‌شد.

‫فکر می‌کنم اون یه کارگردان ذاتیه،

‫هرچند اون موقع خودش این رو نمی‌دونست.

‫دیوید لینچ، هنرمندیه ‫که از دنیای هنرهای زیبا اومده،

‫یه خودآموز توی سینما.

‫البته به این سادگی‌ها هم نیست.

‫بعد از اولین فیلم‌های تجربیش،

‫دیوید لینچ وارد مؤسسه فیلم آمریکا شد.

‫پنج سال اونجا موند و در این ‫مدت «کله‌پاک‌کن» رو ساخت،

‫یه فیلم بلند دلهره‌آور و ‫به طرز عجیبی شاعرانه.

‫یه فیلم منحصر به فرد،

‫که از برخورد دیوید لینچ با اضطراب‌هاش،

‫و یه شهر خطرناک به ‫نام فیلادلفیا به وجود اومد.

‫شهرها منو شگفت‌زده می‌کنن.

‫عاشق کارخونه‌هام.

‫عاشق دودم،

‫عاشق نفتم،

‫عاشق این بافت‌هام،

‫و عاشق این زندگی اطراف کارخونه‌هام.

‫این یه محیط باورنکردنیه. ‫یه محیط باورنکردنی.

‫تقریباً غیرممکنه از اینجا رد شی

‫بدون اینکه توقفی بکنی یا ‫برای یه روز اینجا وایسی.

‫فیلادلفیا اولین شوک بزرگش بود، به نظرم.

‫اومد به شهری که با نژادپرستی،

‫خشونت، فقر و کثیفی شناخته می‌شد.

‫یه شهری که همه جاش زنگ‌زدگی داشت

‫پوشیده بود از آثار همه‌گیری

‫این شهر اینجاست به خاطر ‫تمام دیوونگی‌های انقلاب صنعتی

‫یه شهر خاکستری، غرق در تاریکی.

‫یه شهر سیاه و سفید.

‫بعد از به دنیا اومدن جنیفر، ‫ما تو یه خونه خیلی بزرگ زندگی می‌کردیم،

‫ولی تو یه محله خطرناک

‫مثلاً، یه مرد درست جلوی خونه ما کشته شد.

‫با این حساب خب می‌دونم ‫یه ترسی وجود داشت.

‫حتی وحشت.

‫اون درست جلوی خونه‌مون ‫به ضرب گلوله کشته شد.

‫و اگه اینجا رو نگاه کنی، می‌تونی ‫بقایای یه گربه رو ببینی که اینجا داشتیم.

‫فکر می‌کنم خیلی از چیزهایی که بقیه ‫فکر می‌کنن زشته، به نظر من خیلی قشنگه.

‫اگه خوب نگاه کنی، میشه اونا رو ‫به شکل‌ها و بافت‌های مختلف دید.

‫مثل این موشی که تو فیلم ‫داشتیم، الان دیگه نیست.

‫ولی خب، مثلاً یه مقدار کرم موبر ‫بهش زدم و پوستش رو کندم، درسته؟

‫و به نظر من، خیلی زیبا بود.

‫من فقط می‌خوام اونا رو ‫مثل موهای معمولی قیچی کنم.

‫آره، مثل موهای معمولی قیچیشون کن.

‫وقتی فیلمنامه «کله‌پاک‌گن» رو نوشت، من براش ‫تایپ کردم و با خودم گفتم این واقعاً عالیه.

‫از همه ترس‌هاش حرف می‌زنه.

‫همه چیز خیلی وحشتناکه.

‫کابوسِ آشنایی با خانواده دختر.

‫کابوسِ حامله کردن اون دختر و نخواستن بچه.

‫و آخرش اینکه اون یه بچه نیست، یه هیولاست.

‫اون واقعاً احساساتش رو ‫تو «کله‌پاک‌کن» بیان کرده.

‫هیچوقت نمیخواستم ازدواج کنم ‫هیچوقت نمیخواستم بچه‌دار بشم

‫اما بعدش فکر می‌کنم چیزهایی هست ‫که پیش میاد/سر راه آدم قرار می‌گیره

‫که آدم رو مجبور به تغییر می‌کنن

‫و وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، ‫می‌بینی که چقدر مهم بودن، همون چیزها

‫هدایایی هستن. ممکنه اون موقع اینطور به ‫نظر نیان، ولی هدایای خیلی بزرگی هستن.

‫اون واقعاً احساساتش رو ‫تو «کله‌پاک‌کن» نشون داد.

‫چون من چند هفته پیش بودجه این فیلم رو دیدم.

‫فقط 3000 دلار بود.

‫همه داوطلبانه کار می‌کردن و فقط وقتی که ‫می‌تونستن تجهیزات اجاره کنن، کار می‌کردن.

‫فقط پنج نفر بودن و همه ‫کارها رو خودشون انجام دادن.

‫این واقعاً یه فیلم دست‌سازه.

‫تقریباً مثل یه خانواده شده بودیم.

‫می‌دونم کلیشه‌ایه، ولی واقعاً همینطور بود.

‫بیشتر دکور صحنه‌ها رو دیوید درست کرد.

‫خیلی از وسایل تزئینی رو خودش حجاری کرد.

‫از موم استفاده کرد.

‫اون واقعاً آدم دست به آچاریه.

‫دوست داره همه چیز رو خودش درست کنه.

‫این عجیب‌ترین چیزیه که تا حالا دیدم.

‫یه آدم عوضی، عجیب و غریب یه آدم ‫با یه ذهن مشوشه که همچین فیلمی ساخته

‫من پنج بار دیدمش.

‫«کله‌پاک‌کن» به لطف اولین جامعه پانک

‫که سال 1976 تو لس آنجلس شکل ‫گرفت، مخاطبای خودشو پیدا کرد.

‫و همه این مخاطبا با هم قاطی شدن.

‫پانک‌های جوون می‌رفتن «کله‌پاک‌کن» می‌دیدن

‫و کسایی که فیلم رو ‫می‌دیدن می‌رفتن کنسرت پانک.

‫همه اینا یه جامعه واحد بودن.

‫من شوکه شده بودم.

‫تماشاچی‌ها یه جورایی شبیه شخصیت فیلم بودن

‫و همه دیالوگ‌ها رو از حفظ بودن.

‫از اون موقع به بعد،

‫هر کاری که می‌کرد،

‫انگار یه جامعه بزرگ در سراسر ‫دنیا رو تحت تأثیر قرار می‌داد.

‫حتی کلمه «لینچی» وارد فرهنگ لغت شد.

‫«کله‌پاک‌کن»، فیلم کالت یک نسل،

‫توجه کارگردان‌هایی مثل استنلی کوبریک ‫و جرج لوکاس رو جلب کرد.

‫به لطف موفقیت در فیلم اول،

‫درهای هالیوود به روی ‫دیوید لینچ جوان باز شد.

‫تو دهه 1980، دو تا فیلم سفارشی ساخت.

‫«مرد فیلی» به تهیه‌کنندگی ‫و بازیگری مل بروکس

‫و «تل ماسه» برای کمپانی دینو دلورنتیس.

‫یکی موفق شد، یکی شکست خورد.

‫دیوید لینچ با منطق صنعتی ‫سینمای آمریکا آشنا شد.

‫پرده دوم | در جهنم هالیوود

‫وقتی «کله‌پاک‌کن» رو دیدم

‫یه نماد بود، که خیلی واضح به نظر می‌رسید

‫همه چیزایی که میخواست با ‫فیلمش بگه به شکل واقعی و نمادین

‫خیلی عالی و خیلی واضح می گفت

‫و من گفتم که این یارو فیلمساز بزرگیه

‫گرفتمش

‫اونم برام «مرد فیلی» رو کارگردانی کرد

‫اومد، دوباره نوشتش، تو گریم کمک کرد،

‫و تو فیلمبرداری سیاه و سفید قشنگ کمک کرد.

‫دیوید لینچ یه جورایی نابغه‌س، واقعاً هست.

‫خانم‌ها و آقایون،

‫وحشتناک

‫مرد فیلی.

‫"مرد فیلی" یه آزمون واقعی برای دیوید بود.

‫به جز مل، هیچکس بهش اعتماد نداشت.

‫یه جور چیز عجیبی بود

‫من تو مونتانا به دنیا اومدم

‫و اینجا قرار بود من یه درام ‫ویکتوریایی فیلمبرداری کنم.

‫در لندن

‫با بازیگرایی که دنیا اونا را ‫بهترین این کار می دونست

‫هیچکس نگفت که چگونه این حق ‫را پیدا کردم که این کار را انجام دهم

‫آنتونی هاپکینز، دیوید رو جدی ‫نمی‌گرفت. فکر می‌کرد یه احمقه و

‫باهاش مثل یه احمق رفتار می‌کرد. ‫تازه 30 سال بعد آنتونی هاپکینز براش

‫یه نامه عذرخواهی نوشت. نوشت تو یه ‫شاهکار خلق کردی، من واقعاً متأسفم

‫که اون موقع درک نکردم. آره، ‫تو این فیلم بود که دیوید یاد گرفت

‫چطور با بزرگان کار کنه.

‫من یه حیوون نیســـــــتم!

‫من یه آدمم!

‫این قطعاً یه فیلم درباره تماشاگره ‫و در واقع، ما رو به سمت

‫غرایز خودمون می‌بره. هیولا ‫کیه یا هیولا چیه؟ در نهایت،

‫این همون چیزیه که فیلم نشون میده، ‫که شخصیت جان مریک یه شخصیت

‫خیلی انسانیه و احتمالاً ‫انسانی‌تر از بیشتر آدم‌های عادی.

‫میشه گفت آره، جامعه قبولش ‫کرده، همه چی خوبه. ولی در واقع،

‫یه چیز مبهم و ناراحت‌کننده وجود ‫داره چون اون دوباره به عنوان یه

‫جور پدیده نمایشگاهی پذیرفته شده.

‫وقتی «مرد فیلی» اکران شد، ‫خیلی جدی‌تر گرفته شد. دیوید باید

‫جایزه بهترین کارگردانی رو برای این ‫فیلم می‌برد. این بهش اعتماد به نفس داد که

‫ادامه بده. متأسفانه هالیوود متوجهش ‫شد و بوی پول به مشامشون رسید.

‫بذارید فیلم تل ماسه رو بسازه.

‫این فیلم یه فیلم از زندگیه.

‫اون اسمش رو واترلوش گذاشته.

‫70 صحنه، 4000 لباس و ‫یه گروه 600 نفره. تل ماسه

‫از پرخرج‌ترین فیلم‌های ‫علمی تخیلی زمان ماست.

‫حتی توی مرحله نوشتن فیلمنامه، من تسلیم شدم.

‫پس، این یه مرگ تدریجی و یه ‫تجربه خیلی خیلی وحشتناک بود.

‫آیا برای یه کارگردان سخته که پروژه‌ای ‫با این حجم و اندازه رو مدیریت کنه

‫و نذاره عظمت کار روی پیامی که ‫می‌خواد با بازیگر منتقل کنه تأثیر بذاره؟

‫فکر نمی‌کنم مشکل این ‫باشه که خیلی بزرگش کنیم.

‫جزئیات کوچک هم هست.

‫یه کارگردانیه که کاملاً درگیر کاره.

‫می‌خواد بتونه همه چیز رو چک کنه.

‫هر جزئیاتی براش مهمه.

‫و تو این مورد خاص، مجبور شد ‫بخش زیادی از فیلم رو به دیگران بسپاره.

‫تل ماسه یه چالش واقعی براش بود.

‫بعد از اون، فکر کنم با خودش گفت ‫دیگه هرگز فیلم پرخرج نمی‌سازم.

‫در واقع، بهترین کار رو کرد.

‫من به حرف یونیورسال گوش دادم ‫و یه ساعت از فیلم رو کات کردم.

‫وقتی یه ساعت از فیلم رو کات ‫کردم، دیگه اون فیلم قبلی نبود.

‫ما فیلم رو توی تدوین نابود کردیم.

‫انگار همه چیز فشرده ‫شده بود و این حس می‌شد.

‫این باعث شد تصمیم بگیرم که دیگه هرگز فیلمی ‫رو بدون حق نهایی تدوین برای خودم نسازم.

‫دینو دلورنتیس اونقدر احساس گناه ‫کرد که این بلا رو سر دیوید آورده

‫گفت، هر کاری می‌خوای بکن.

‫البته تا وقتی که تو بودجه بگنجه.

‫فکر کنم بودجه 6 میلیون دلار بود.

‫هیچکس بهش دست نمی‌زنه.

‫و اینجوری بود که «مخمل آبی» رو ساخت.

‫ممنون؛ ‫غذای مورد علاقه‌م.

‫محض اطلاعتون؛ این گوشِ توی «مخمل آبی»ه،

‫فکر کنم مال کسی نیست.

‫حداقل، امیدوارم که نباشه.

‫وقتی دیوید درباره مخمل آبی باهام ‫حرف زد، به دو تا چیز اشاره کرد.

‫لب‌های قرمز توی تاریکی.

‫و... ‫و یه گوش توی یه مزرعه.

‫فکر می‌کنم این نقطه شروع «مخمل آبی» بود.

‫فقط همین دو تا تصویر.

‫و اون اینا رو به هم ربط داد.

‫چرا یه لب قرمز؟

‫خب، برای رفتن به بُعدهای دیگه، ‫فکر می‌کنم باید از یه چیزی رد شد.

‫و شاید راه‌های مختلف زیادی ‫هست که می‌تونیم ازشون رد بشیم.

‫پس، خیلی قشنگ بود که مثلاً یه ‫بلیط برای یه دنیای دیگه پیدا کنیم.

‫فیلم درباره گذر به بزرگسالیه.

‫جفری یه جور کارآگاه آماتور جوونه.

‫که یهو با یه جنبه از دنیا روبرو میشه.

‫یه جنبه خیلی آزاردهنده‌تر ‫از دنیا و انسانیت.

‫و فرانک نماینده یه خطر فوریه.

‫سلام عزیزم

‫من باباتم احمق! ‫مشروب من کجاست؟

‫و برای اولین بار، احساس زنده بودن می‌کنه.

‫لب پرتگاهه، ولی خوشش میاد.

‫آماده باش برای گاییده شدن!

‫شما دیوث‌های حرومزاده!

‫حرومزاده!

‫هی!

‫به من نگاه نکن لعنتی!

‫یه چیزی درباره آدما هست.

‫دوست دارن چیزی رو ببینن که نباید می‌دیدن.

‫و اگه همه به آرزوشون می‌رسیدن، ‫احتمالاً همه جور آدمی رو دید می‌زدن.

‫می‌خوان بدونن پشت پرده چه خبره.

‫و تو یه فیلم، تو می‌تونی اینو نشون بدی.

‫این یه سوال واقعیه.

‫چرا شر وجود داره؟

‫و جواب البته اینه که اگه خیر ‫وجود داره، باید تعادل باشه.

‫باید هر دو طرف باشن.

‫فکر می‌کنی نابغه‌ای یا یه آدم واقعاً مریض؟

‫خب، والری، نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم.

‫نابغه یا دیوانه؟

‫کارگردان مطمئناً با فیلم ترسناک ‫«مخمل آبی» خود جنجال به پا خواهد کرد.

‫کارگردان از [تصاویر] ‫عجیب و غریب استفاده می‌کند.

‫«مخمل آبی»؛ جذاب، اما عجیب.

‫دیوید رو اولین فیلمساز ‫سوررئالیست آمریکایی توصیف کردن.

‫ولی مردم نمی‌دونن این یعنی چی.

‫چون داستان قرار نبود یه داستان معمولی ‫باشه، ولی بعد داستان شروع به تغییر می‌کنه.

‫و تماشاگران نمی‌دونن باید ‫چه برداشتی ازش داشته باشن.

‫دیدن اینکه با یه زن اینجوری ‫رفتار میشه برام دردناکه.

‫می‌خواستم بدونم اگه دارم ‫اون درد رو حس می‌کنم،

‫دلیلش اینه که فیلم باید چیزی فراتر از ‫صرفاً ایجاد درد برای اون [شخصیت زن] باشه.

‫این برای من همون کاری رو کرد ‫که روانی وقتی جوون‌تر بودم کرد،

‫یعنی چشم‌ها باز شدن و، خدای ‫من، ما واقعاً داریم از حد می‌گذریم.

‫دیوید لینچ تو سینما ابزاری پیدا کرد ‫که باهاش تاریکی دنیا رو کاوش کنه.

‫تو فیلم بعدیش که اقتباسی بود...

‫از رمان وحشی در قلب نوشته بری گیفورد، ‫از اسطوره‌های بزرگ هالیوودی الهام گرفت،

‫انگار که جادوگر شرور در ‫جادوگر شهر اُز داره الویس و

‫مریلین رو تعقیب میکنه. یه فیلم ‫جاده‌ای با خشونت بی‌حد و مرز.

‫نخل طلای سال 90، فیلم ‫«از ته دل وحشی» ساخته دیوید لینچ

‫نام فرانسوی فیلم: «سیلور و لولا»

‫برای همه ما فوق‌العاده بود که تونستیم این ‫لحظه رو با هم شریک بشیم. همه عشقی که

‫این فیلم ایجاد می‌کرد رو ‫حس می‌کردیم. و همینطور،

‫خشم رو.

‫این شانس رو داشتم که تو سن کم با ‫کارگردانی کار کنم که باعث میشه یه فیلم رو

‫طوری دوست داشته باشی انگار که بهترین فیلم ‫دنیاست و در عین حال ازش متنفر باشی انگار که

‫حالت رو به هم می‌زنه، با فیلم «مخمل آبی» ‫هم دقیقاً همین اتفاق افتاد. بعضی‌ها خندیدن،

‫از همون اول عاشقش شدن و در عین ‫حال فیلم براشون وحشتناک بود. بقیه هم

‫سالن رو ترک کردن. این تأثیریه ‫که دیوید روی مخاطب می‌ذاره.

‫یادمه قبل از اکران، فیلم یه ‫شهرت جنجالی داشت. آره،

‫خیلی خشن بود. این فیلم ‫از این نظر جالبه که شاید

‫بیشترین ارتباط رو با سینمای آمریکا تو ‫اون دوره داره. برادران کوئن، و بعدش

‫تارانتینو اومدن، انگار یه چیزی رو پیش‌بینی ‫می‌کرد که بعداً تو کل این جریان‌ها دیده شد.

‫به عنوان یه فیلمساز، احساس مسئولیتی در ‫قبال نمایش این همه خشونت تو فیلم‌هات داری؟

‫ما به فیلم‌ها به خاطر خشونت حمله می‌کنیم ‫ولی برای خشونت دنیای واقعی کاری نمی‌کنیم.

‫فکر می‌کنم وقتی مردم داستان‌ها رو می‌بینن، ‫به هر چیزی در دور و اطرافشون ربطش میدن.

‫تو لس آنجلس به خاطر کتک زدن ‫رادنی کینگ توسط پلیس شورش شد.

‫هنوزم همش داره اتفاق ‫می‌افته، دیوونه‌کننده‌ست.

‫پس آره، این فیلم خوب فضای ‫این کشور رو نشون میده.

‫دیوید یه کارآگاهه. اون مجرم نیست.

‫و همون دنیایی رو می‌بینه که ما می‌بینیم، ‫حتی اگه نخوایم قبول کنیم که واقعاً اینجوریه.

‫یه دنیای خطرناک، پر از آسیب‌پذیری، ‫شهوت افسار گسیخته و معصومیت خالص.

‫من عاشق سکانس آخرشم.

‫از دایره عشق خارج نشو سیلور

‫از دایره عشق خارج نشو

‫دیوید به پایان خوش اعتقاد داره.

‫مثل جادوگر شهر اُز، شما بالاخره با ‫جادوگر بزرگ و قدرتمند اُز ملاقات می‌کنید.

‫و اگه قلب پاکی داشته ‫باشید، آرزوتون برآورده میشه.

‫ولی دیوید می‌دونه که خطر همیشه نزدیکه.

‫سال 1990 یه سال سرنوشت‌ساز بود.

‫در حالی که با «از ته دل وحشی» ‫تو جشنواره کن می‌درخشید،

‫دیوید لینچ روی صفحه کوچیک ‫تلویزیون دنیای سریال‌ها رو متحول کرد.

‫پخش اولین قسمت توئین پیکس از شبکه ‫ABC سی و چهار میلیون بیننده داشت.

‫یه پدیده اجتماعی.

‫معما تو یه جمله خلاصه می‌شه.

‫چه کسی لورا پالمر رو کشته؟

‫توئین پیکس یه رازه.

‫یه راز که حول یه قتل می‌چرخه.

‫اینجاست که شخصیت من وارد میشه.

‫مأمور ویژه دیل کوپر از FBI.

‫یه غریبه که وارد این جامعه ‫میشه تا از مظنون‌ها بازجویی کنه.

‫با این کار، بیشتر درباره ‫قربانی اطلاعات بدست میاره.

‫و کشف می‌کنه که این شهر ‫کوچیک پر از ظاهرسازیه.

‫همه راز دارن و یه جور عجیب و غریبن.

‫یکی از نکات خوب تلویزیون اینه که ‫می‌تونی یه داستان ادامه‌دار بسازی.

‫این دلیل اصلی ساختنشه.

‫ایده اینه که می‌تونی این دنیا رو تجربه کنی ‫و در طول هفته‌ها با این شخصیت‌ها آشنا بشی.

‫کل کشور، یازده و نیم میلیون ‫آمریکایی جلوی تلویزیون نشستن.

‫احتمالاً دارید فکر می‌کنید ‫چه کسی لورا پالمر رو کشته.

‫قراره تمام این هفته‌ها رو صرف این کنیم، ‫می‌دونید، و اونا هیچی رو بهتون لو نمیدن.

‫جواب رو می‌خواید؟ من قول ‫جواب رو داده بودم. جواب کجاست؟

‫ما می‌خوایم بدونیم! ما می‌خوایم بدونیم!

‫من نوجوون بودم، اینو می‌بینم، ‫و بعد میگم، اینجا چه خبره؟

‫پر از نماده، و نمادهایی که ‫اون موقع نمی‌تونستم تفسیر کنم،

‫و هنوزم نمی‌تونم تفسیرشون کنم.

‫همه عناصری که توئین پیکس رو ‫می‌سازن ذهنم رو درگیر می‌کنن.

‫قسمت‌ها رو بارها و بارها و بارها می‌بینم.

‫فکر می‌کنم توئین پیکس ‫بدون ویدئو غیرممکن می‌بود.

‫مردم کاملاً دیوونه می‌شدن.

‫ادامه دارد...

‫من از اصطلاح تفسیر متون ‫مقدس برای همه استفاده می‌کنم.

‫هر چیزی که برای من مقدسه.

‫و توئین پیکس یه اثر مقدسه.

‫تو قسمت دوم، عناصر سوررئال ‫سریال واقعاً مخاطب رو گیج کرد.

‫یهو خودت رو تو یه مکان ‫متفاوت می‌بینی، با پرده‌های قرمز.

‫شخصیت‌ها عجیب حرف می‌زنن و حرکت ‫می‌کنن، چون همه چیز برعکس ضبط شده.

‫تقریباً تو یه حالت رؤیایی هستیم، جایی ‫که خودآگاه و ناخودآگاه به هم می‌رسن.

‫و بینندگان دچار توهم میشن.

‫نمی‌فهمیدن چه اتفاقی داره می‌افته.

‫یهو خودشونو توی اتاق قرمز پیدا کردن.

‫تا حالا همچین چیزی تو تلویزیون ندیده بودیم.

‫برای بیننده‌ها یه تجربه کاملاً جدید بود.

‫دیوید یه کارگردان سینماست که حس ‫و حال خودش رو وارد تلویزیون کرد.

‫سطح رسانه رو بالا برد و نشون داد که ‫میشه تو صفحه کوچیک چه کارهایی کرد.

‫خیلی از کسایی که باهاشون کار کردم بهم گفتن ‫که چقدر این سریال براشون الهام بخش بوده.

‫حالا هر چی تو ذهنشون میاد ‫میتونن تو تلویزیون بسازن.

‫فیلم الهام بخش همه برنامه‌های تلویزیونی بعد ‫از خودش شد، مثل بافی، پرونده ایکس و بقیه.

‫چون این حرکت اتاق قرمز، یه ‫حرکت با آزادی دیوونه وار بود.

‫مخصوصاً وقتی تو قسمت آخر دوباره ظاهر میشه، ‫جایی که معمولاً بیننده انتظار یه توضیح داره.

‫ولی اینجا هیچ توضیحی نمیگیره.

‫به محض اینکه وارد اتاق قرمز میشه، ‫میفهمه که دیگه توضیحی در کار نیست.

‫کارآگاه دیل کوپر وارد اتاق قرمز شد.

‫قراره 25 سال اونجا زندانی ‫بمونه، و دیوید لینچ هم باهاش.

‫پایان ناگهانی توئین پیکس تو آخر فصل 2، ‫سینمای لینچ رو وارد یه بُعد کاملاً جدید کرد.

‫کارگردان از صنعت ‫فیلمسازی آمریکا فاصله گرفت.

‫رفت سراغ تهیه کننده‌های ‫اروپایی برای تامین مالی.

‫تهیه کننده‌های فرانسوی مثل استودیو کانال.

‫دیوید لینچ شروع کرد به از ‫بین بردن قواعد روایت کلاسیک.

‫یه تخطی لازم برای آزاد کردن ‫ذهن‌ها از ماشین رویاسازی هالیوود.

‫پرده سوم | یک کابوس آمریکایی

‫- از دیدنت خوشحالم ‫- منم گوردن

‫چی میبینیم؟

‫این سکانس یه قرارداد ‫جدید با تماشاچی میذاره.

‫چت، سورپرایزت.

‫اسمش لیله.

‫اون دختر مادر منه.

‫گوردون

‫موفق باشی، چت.

‫و تو صحنه بعدی، چت ‫شروع میکنه به توضیح دادن.

‫داره تفسیر میکنه.

‫برای سم استنلی داره تفسیر میکنه ‫چیزی رو که تو صحنه قبلی دیده.

‫چشمک با هر دو چشم یعنی ‫بالاترین سطح دردسر

‫چشم حکم مرجع رو داره

‫منظورش فکر کنم به کلانتر و معاونشه

‫میدونی یه دست توی جیب معنیش چیه

‫یعنی یه چیزی رو دارن پنهان میکنه

‫اون دستشو مشت میکنه معنیش اینه ‫که اونا دنبال درگیری هستن

‫این کاملاً بی‌معنی است.

‫برای بیشتر مردم، صحبت‌های ‫دیوید لینچ هیچ معنی نمیده.

‫ولی این سکانس به ما میگه، ‫نه نه، باید رمزگشایی کنید.

‫مامور اف بی آی همون تماشاگره.

‫در واقع، جای تماشاگره.

‫اونی که معما رو دریافت ‫میکنه و سعی میکنه حلش کنه.

‫گوردون!

‫گوردون!

‫اولین فیلمی که با هم روش کار ‫کردیم بعد از توئین پیکس: با من برو

‫فهمیدیم که کاملاً در مورد ‫اهمیت احساسات با هم همفکر بودیم

‫و قدرت سینما به عنوان یه ‫شیوه بیان نمادین و غیرخطی.

‫من معمولاً میگم که ذهن شناوره.

‫ولی همیشه یه منطق درونی زیرش هست.

‫دیوید به مردم یاد داد که ‫انتظاراتشون رو دم در بذارن.

‫برن تو سینما، هیجانزده از ‫اینکه قراره یه فیلم دیوید لینچ ببینن،

‫و خوشحال از اینکه همه چیز رو نمیفهمن.

‫این خیلی باحاله.

‫من واقعاً همه چیز رو نگرفتم.

‫ولی وقتی با دیوید کار میکنی، ‫مجبور نیستی همه چیز رو بفهمی.

‫فقط چیزی که ازت میخواد و انتظار داره.

‫بعدش دیوید جات میده و بازیت رو تنظیم ‫میکنه طبق چیزی که اون لحظه میخواد.

‫این چیزیه که الان بهش نیاز داره.

‫روایت تو «بزرگراه ‫گمشده» خیلی تکه تکه‌تر میشه

‫و این تو «جاده مالهالند» و ‫«امپراطوری درون» ادامه پیدا میکنه.

‫همه چیز طبق یه منطقی ‫پیش میره که ما نمیفهمیمش.

‫به صحنه زندان فکر میکنم که بیل ‫پولمن تبدیل میشه به بالتازار گتی

‫چون دیگه نمیتونه تو سر خودش باشه.

‫مغز میپره تو یه واقعیت دیگه.

‫این لحظه حساس و سختترین ‫کار تو «بزرگراه گمشده».

‫تبدیل کردن بیل پولمن به ‫بالتازار گتی بدون هیچ توضیحی.

‫از «بزرگراه گمشده» به بعد، ‫شخصیتها رو چند تا بازیگر بازی میکنن

‫و یه بازیگر میتونه چند ‫تا شخصیت رو بازی کنه.

‫این کیه؟

‫نمیتونم بگم قربان.

‫کاپیتان لنوار؟

‫این یه مرده.

‫کاپیتان، اینجا یه چیز عجیب غریب داریم.

‫لینچ تو خیلی از داستانهاش،

‫چیزهایی هست که شخصیتها یادشون نمیاد

‫یا نمیتونن تعریفش کنن.

‫و اینجاست که واقعاً ‫میرسیم به قلب داستانهای لینچ

‫درباره اینکه چطور تابو رو روایت میکنیم

‫یا تابوی واقعیت.

‫فراموشی.

‫اون موقع هیچ چی نگفتم،

‫ولی یه جورایی خیلی تو ‫فکر اُ.جی.سیمپسون بودم

‫دادگاهش.

‫یه نفرو اینجا داریم که فکر می‌کنم ‫می‌شناسیش، دو تا قتل انجام داده

‫با این وجود، داره به زندگیش ادامه ‫می‌ده و، خب، گلف بازی می‌کنه!

‫آخه بعد یه قتل وحشتناک، ‫آدم چی‌کار می‌تونه بکنه؟

‫ذهن چطوری خودشو گول میزنه؟

‫...که دیگه اون حس وحشتناک رو ‫نداشته باشه و بتونی به زندگیت ادامه بدی

‫جاهایی که دیوید توضیح نمیده،

‫دقیقا همونجاست که تماشاچی ‫حسابی درگیر فیلم میشه.

‫خیلی احساساتی شده و داره ‫از خودش می‌پرسه چی شده

‫و مغز، این مغز فوق‌العاده،

‫فوراً دنبال معنی دادن به همه اینهاست.

‫و وقتی تماشاچی میخواد بفهمه،

‫اون خودشو درگیر شخصیت‌های داستان میکنه.

‫این یه فرآیند خیلی قدرتمنده.

‫یه چیز قدیمی و از مد افتاده‌ای هست

‫که با روایت‌ها شکسته شده

‫در نهایت انتظار داریم که یه روایت

‫به یه شکل منطقی و واضح تموم بشه

‫بدون اینکه نیاز باشه تلاشی بکنیم.

‫اونایی که دوست دارن ‫همه چی براشون آماده باشه،

‫فیلم‌های لینچ چیز زیادی بهشون نمیده.

‫چون واقعاً باید

‫خیلی خیلی زیاد بعدش کار کنن

‫تا همه خلأها رو پر کنن.

‫«بزرگراه گمشده»

‫«جاده مالهالند»

‫«امپراطوری درون»

‫سه تا فیلم، و همینطور ‫سه تا مکان تو لس آنجلس،

‫پایتخت سینمای آمریکا.

‫با این سه‌گانه‌اش،

‫دیوید لینچ،

‫پشت پرده تاریک و سینیک

‫کارخونه رویاسازی هالیوود رو نشون میده.

‫از هالیوود، کالیفرنیا،

‫جایی که ستاره‌ها رویا می‌سازن،

‫و رویاها ستاره می‌سازن.

‫خداحافظ، مری.

‫زودباش

‫من عاشق هالیوودم

‫و فکر میکنم تو این موضوع تنها نیستم

‫عاشق رویاپردازیش هستم

‫عاشق زندگی کردن در اونجا هستم

‫میتونی عصر طلایی هالیوود رو

‫تو هواش حس کنی

‫خیلی جادوییه

‫و بعدشم سیستم ستاره‌سازیش، میدونی

‫چیزای دیگه‌ش که اونجا پیش میره

‫خیلی چیزاش مشکل داره، ولی ‫همین یه تیکه، خیلیا رو جذب می‌کنه

‫کارخونه رویاسازی که ‫هالیوود نمایندگیش میکنه،

‫شروعشه

‫این ایده از یه زندگی رو میده

‫یه زندگی موفق که از پایه‌هایی ‫شروع میشه که دروغینه.

‫فکر می‌کنیم که به طور کلی،

‫قراره تو زندگی موفق بشیم،

‫مشهور بشیم،

‫با آدم مناسب ازدواج کنیم،

‫پولدار بشیم و غیره.

‫این جور داستان‌های احساسی و رمانتیک

‫که هالیوود تعریف می‌کنه،

‫دقیقاً همون چیزیه

‫که باعث شکست خیلی از زندگی‌ها میشه.

‫زندگی واقعی هالیوود،

‫همون نیمه دوم ‫«جاده مالهالند» هست

‫زندگی‌های نابود شده،

‫عشق‌های بیمارگونه،

‫وسواس‌ها، جنایت‌ها،

‫و فلاکت.

‫برای اینکه یه نفر موفق بشه،

‫باید خیلی‌ها شکست بخورن.

‫«جاده مالهالند» یه مسیر خاصه

‫که یادمه وقتی تو

‫دوران بدشانسیم بودم،

‫یادمه فکر می‌کردم

‫که یه سری

‫روزهای واقعاً بد بود.

‫فقط می‌تونستم

‫یه دور کوچیک بزنم

‫تا برم تو اون مسیر.

‫من ده سال تو لس آنجلس ‫تست بازیگری دادم

‫که اگه خوش شانس باشی، ‫با کارگردانی ملاقات می‌کنی

‫و اگه این اتفاق بیفته،

‫یه قرار کوتاه 5 دقیقه‌ایه.

‫شاید حتی نتونی ‫تماس چشمی برقرار کنی

‫یا دست بدی یا هر چیز دیگه‌ای.

‫حالا می‌خوایم این رو خوب و ‫نزدیک اجرا کنیم، مثل تو فیلم‌ها.

‫باشه؟

‫بهترین دوست پدرم میره سر کار.

‫دیوید به من نگاه کرد.

‫یهو،

‫چشم‌ها و ارتباط.

‫و من تونستم خودمو نشون بدم،

‫چون، فکر می‌کنم، بعد ‫از این همه سال رد شدن،

‫لایه لایه نقاب ساخته بودم و فکر می‌کردم

‫و فکر کردم،

‫باشه، اونا می‌خوان من کی باشم؟

‫آیا من باید بامزه باشم،

‫سکسی باشم،

‫باهوش،

‫گرم و صمیمی،

‫آروم؟

‫و دیگه نمی‌دونستم

‫کی هستم.

‫و از اون قرار ملاقات که بیرون اومدم

‫تقریباً داشتم گریه می‌کردم.

‫این یکی از خاص‌ترین‌ها بود...

‫ببخشید،

‫الان یه‌کم عجیب شد،

‫مگه نه؟

‫خیلی قشنگه.

‫این یه جورایی دیدگاه اونه

‫درباره داستان مریلین مونرو.

‫کسی که خرد شد

‫و بعد توسط این صنعت سینما تف شد بیرون

‫صنعتی که می‌تونه بی‌رحم و ویرانگر باشه.

‫فکر می‌کنم همه اینا،

‫رویاهای بچگیش درباره هالیووده.

‫زن‌های فیلم‌هاش نشون دهنده

‫هم خواسته‌ها و هم آزارهایی ‫هستن که متحمل شدن.

‫یه جورایی رویاهایی که تاریخ انقضاشون رسیده.

‫ما می‌دونیم که هالیوود کلاسیک،

‫چیزی نیست جز ‫داستان‌هایی از تجاوز، نابودی،

‫و روابط ناسالم خانوادگی.

‫جنبش می‌تو امروز، انعکاسی ‫هست از چیزی که می‌تونست باشه

‫می‌توی سینمای کلاسیک هالیوود.

‫همه این چیزهایی که ‫الان داره اتفاق می‌افته

‫خیلی وقته که داره اتفاق می‌افته.

‫اما حالا، این چیزها رو شده.

‫همه این چیزهایی که در حال رخ ‫دادنه این چیزهای قدیمی، فاسد، و منفی

‫دارن از بین می‌رن و روشن می‌شن.

‫و این راه رو باز ‫می‌کنه برای یه چیز جدید.

‫دیوید لینچ از ما ‫تماشاگرهای وسواسی ساخته.

‫کارآگاه‌هایی که با ناامیدی

‫نمادها و کلیدها رو جمع می‌کنن.

‫طرفدارها توی ویدیوهای اینترنتی

‫نظریه‌هاشون رو درباره این فیلم‌ها ‫و معانی پنهانشون به اشتراک می‌ذارن.

‫اما همه تفسیرها تا ‫بی‌نهایت امکان‌پذیرن.

‫بعد از «جاده مالهالند»،

‫بزرگترین موفقیتش،

‫دیوید لینچ یک بار دیگه

‫سینماش رو از نو می‌سازه.

‫با «امپراطوری درون»،

‫اون افراطی‌ترین ‫حرکتش رو انجام می‌ده.

‫یه پرش به ناشناخته‌ها،

‫که فقط با آزادی ‫خلاقیتش هدایت می‌شه.

‫بهشت هنرمند برای دیوید،

‫اینه که هیچوقت مجبور ‫نباشه خونه‌ش رو ترک کنه

‫و همه ابزارهاش دم دستش باشن. ‫یه استودیو نقاشی، یه کارگاه نجاری،

‫اتاق‌های تدوین من

‫توی این دو ساختمون بودن

‫به علاوه یه اتاق میکس

‫و یه استودیو ضبط.

‫اون خیلی خلاقه،

‫همیشه،

‫و خیلی خوشحال بود

‫که مکان ایده‌آلی داشت

‫تا فیلم‌هاش رو

‫اونجوری که می‌خواست بسازه.

‫صبح بخیر اعضای دیوید لینچ دات کام.

‫فردا اعلام می‌شه

‫که من دارم یه فیلم جدید می‌سازم.

‫در واقع، حدود

‫دو ساله روش کار می‌کنم.

‫اسم فیلم

‫«امپراطوری درون»

‫اون به من گفت،

‫من فقط میخوام یه دوربین بردارم،

‫ساده ترین دوربین ممکن،

‫همون دوربینی که

‫تو خونه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها پیدا میشه.

‫چون هر بچه‌ای

‫که ۱۸ سالش میشه باید بتونه

‫دوربینش رو برداره

‫و فیلمش رو بسازه.

‫نیازی نیست منتظر بمونه،

‫منتظر بودجه

‫یا اینکه کسی بهش

‫اجازه خلق اثرش رو بده.

‫دیگه تموم شد، درست شد

‫نگاه کن.

‫یه شات هست

‫باحاله. یه جورایی جالبه.

‫بعدش، کم کم شروع کرد

‫به داشتن ایده‌های بیشتر و بیشتر،

‫خواسته‌های جدید

‫و من رو تصور کرد ‫تو نقش‌های مختلف.

‫و برای سه سال،

‫ما به کارمون ادامه دادیم

‫تا این فیلم رو بسازیم.

‫سیاهه؛ سیاهه؛ ‫بذار از اونجا بره بیرون...

‫لورا یه پیچ گوشتی پرت کرد

‫رد خون

‫با این حال به بودجه نیاز داشت، ‫پس رفتیم سراغ استودیو کانال.

‫و اونجا، بهشون گفتیم

‫که فیلمنامه‌ای در کار نیست.

‫یعنی باز یه قدم جلوتر رفتیم.

‫دقیقاً تو قرارداد نوشته ‫شده که این یه فیلم تجربیه.

‫تیزری که به استودیو کانال دادیم ‫برای فروش بین‌المللی، همین بود،

‫یه نمای ثابت از لورا درن که ‫داره گریه میکنه و جیغ میکشه.

‫هیچ وعده‌ای برای ساخت یه ‫فیلم صیقل خورده و تجاری نبود.

‫و تو، از خواب بیدار میشی

‫و بیدار میشی

‫درست کنار اون.

‫همینجوریه دیگه.

‫و من فهمیدم!

‫فهمیدم.

‫و شروع میکنن

‫به رد و بدل کردن.

‫آره، آره.

‫به نظر من، از دید من، میخواست ‫برگرده به دوران «کله‌پاک‌کن»

‫جایی که میتونست ‫هر چقدر که میخواد وقت بذاره،

‫همه چیز رو کنترل ‫کنه، دکورها رو بسازه،

‫این جور چیزا.

‫پس، کاملاً غرق پروژه شد

‫و عاشق این بود که تصویر ‫کیفیت بدی داشته باشه.

‫زوم میکنه و میره جلو ‫و دوربین رو حرکت میده

‫و از فوکوس در میاد.

‫همه چیز رو خشن نگه میداره.

‫نمیدونم تو چه دنیایی خواهد بود، ‫ولی من برای همه چیز آماده‌ام.

‫یهو، دیوید میدوه سمت من و ‫یه پیچ‌گوشتی میذاره تو دستم.

‫میشنوم که میگن دوربین، ‫حرکت، و من گفتم

‫صبر کن، صبر کن، دیوید، ‫چرا من یه پیچ‌گوشتی دستمه؟

‫بهم جواب داد که

‫بس کن این سوال‌های احمقانه رو.

‫سکانس پایانی یه ‫تجربه باورنکردنی بود.

‫ما تمام شب رو روی ستاره‌های ‫بلوار هالیوود فیلمبرداری کردیم

‫فکر میکنم این یکی از شاعرانه‌ترین و ‫زیباترین سکانس‌های تمام فیلم‌های دیوید هست.

‫استیون اسپیلبرگ که عاشق دیویده، یه نمایش ‫خصوصی از فیلم «امپراطوری درون» ترتیب داد.

‫گفت "باورم نمیشه که ‫تونسته همچین فیلم مهمی

‫درباره مرگ، آخرین نفس‌ها ‫و ترس از این سفر بسازه."

‫تو «امپراطوری درون» ‫یه تفکر عمیق وجود داره.

‫به نظرم درباره ناخودآگاه، ‫مرگ و تولد دوباره صحبت میکنه.

‫خانمها و آقایون اجازه بدین ‫صحبت های نیکی گریس رو بشنویم

‫نیکی گریس

‫این فیلم باید تو تمام ‫مدرسه‌های سینمایی دنیا

‫نمایش داده بشه، چون ‫خام‌ترین شکل سینمای مدرنه.

‫«امپراطوری درون» ‫آخرین فیلم بلند دیوید لینچ بود.

‫بعدش از سینماها محو شد، انگار که ‫دیگه همچین آزادی عملی غیرممکن شده بود.

‫چطور میشه تصمیم گرفت؟

‫آیا دیوید لینچ بعدش تونست بعد ‫از 25 سال به توئین پیکس برگرده؟

‫دقیقاً همونطور که لورا پالمر قبل ‫از پایان سریال پیش‌بینی کرده بود.

‫رابطه‌اش با فیلم‌هاش مثل ‫رابطه‌اش با نقاشی‌هاشه.

‫میخواد چیزها رو جوری ‫نشونتون بده که تا حالا ندیدین.

‫وگرنه چه فایده‌ای داره؟

‫نقاش همیشه همونه. هیچوقت تغییر نمیکنه.

‫درست مثل فریم‌های روی فیلم.

‫ولی وقتی تماشاچی میاد، یه دایره شکل میگیره.

‫هر تماشاچی یه چیز ‫متفاوت از اون برداشت میکنه.

‫ولی اون برداشت مال خودشونه.

‫و این ارزشمند و زیباست.

‫بعد از فیلم «امپراطوری درون»، 15 ‫سال بیشتر وقتش رو تو فرانسه گذروند.

‫فرانسوی‌ها همیشه از کارش حمایت کردن.

‫اینجا تو آمریکا خیلی‌ها فقط به چشم یه آدم ‫عجیب و غریب میبیننش، که واقعاً تأسف‌باره.

‫همینطور معروفه که هیچ سازشی رو قبول نمیکنه.

‫پس اگه همچین انتظاری ازش ‫دارین، بیخودی در خونه‌ش رو نزنین.

‫من سال 2007 شروع کردم به کار کردن تو اِدم.

‫یه جای باورنکردنیه.

‫صدای چاپ، ماشین‌هایی که کار میکنن.

‫و از اون موقع...

‫حدود 270 تا لیتوگرافی ساختم.

‫فکر میکنم همچنان به شکل‌های ‫مختلف رویاپردازی میکنه.

‫این همون چیزیه که اونو خاص میکنه.

‫و حتماً سال‌ها طول کشیده تا این ‫سفر نهایی به توئین پیکس رو تصور کنه.

‫بهم گفت، داریم برمیگردیم به توئین ‫پیکس، میخوای همراهمون بیای؟

‫گفتم، دیوید، من هیچوقت ‫توئین پیکس رو ترک نکردم.

‫تو خونه‌ش تو لس آنجلس ‫صحنه‌های اول رو برام خوند.

‫ولی مجبور شدم بیرون، تو یه جای خاص بخونمش.

‫و باید بلافاصله صفحه‌ها رو بهش برمیگردوندم.

‫چون بهم گفت، نباید به ‫کسی بگی، این محرمانه‌ست.

‫کاملاً محرمانه‌ست.

‫و...

‫صدای سوت قطار.

‫عاشقشم.

‫احساس میکنم برگشتم به توئین پیکس.

‫انگار شهر توئین پیکس ‫همچنان به زندگیش ادامه داده.

‫و ما 25 سال بعد برمیگردیم ‫تا ببینیم چی عوض شده.

‫و خیلی چیزها تغییر کرده.

‫کل شهر، همه‌شون، بحران ‫سابپرایم رو تجربه کردن،

‫واقعاً، ولی خب، این تو فیلم هست.

‫خودتو از این وضعیت بکش بیرون،

‫۲۹، ۹۹، درسته.

‫بورژوازی کوچیک،

‫۲۵ سال قبل،

‫یه جوری سر می‌کرد، ولی ‫خب، پشت پرده، جهنم بود

‫و الان، همه‌چی نابود شده.

‫واقعیت آمریکا رو اونجوری ‫که اون میبینه نشون میده.

‫و راستش خیلی هم شاد نیست.

‫در کل خیلی تاریک و غم‌انگیزه.

‫به نظرم یه آمریکای کاملاً ‫از هم پاشیده رو نشون میده.

‫با فقری که خیلی به چشم میاد.

‫در واقع داره نشون میده که شر پیروز شده.

‫این وضعیت رو درک میکنید، آلبرت؟

‫رز آبی.

‫رز آبی نمادی از راز و رمز، تابو و سکوته.

‫نمیشه به درون قلب یه هنرمند ‫نفوذ کرد، مخصوصاً یه هنرمند زنده.

‫فقط میتونیم ببینیم سینماش چی بهمون میگه.

‫چیزی که توئین پیکس درباره‌ش حرف ‫میزنه، چیزی که سینمای دیوید لینچ میگه،

‫نه درباره روان دیوید لینچه، نه ‫شخصیت‌هاش، نه یه داستان کوچیک.

‫درباره وضعیت ما تو این دنیاست.

‫درباره چیزهای خیلی ‫جدی‌ایه که نمیشه مستقیم گفت.

‫چیزهای خیلی جدی که فقط ‫میشه در قالب معما بیانشون کرد.

‫و بهمون نشون میده که توئین پیکس ‫واقعی همیشه چی بوده.

‫یعنی مبارزه با همه چیزهایی ‫که دائم فراموششون میکنیم،

‫چون اینجوری راحت‌تره.

‫چه شر درون خونه‌ها، رابطه نامشروع با محارم،

‫و چه شری که جوامع میآفرینن.

‫فراموش کردن مهم‌ترین چیزها.

‫مهم‌ترین چیزها، که توش بهمون گفته میشه.

‫این فراموشی مطلقه.

‫این فراموشی مطلق آمریکاست.

‫نسل‌کشی سرخپوستان، بمب اتم.

‫و سلطه فرهنگی آمریکا که از بمب اتم زاده شد.

‫توانایی ما در داستان‌سرایی درباره ‫گذشته‌مون، بیشترین آسیب رو بهمون میزنه.

‫و جنایت‌هایی که پنهان میکنیم ‫همیشه دوباره سر برمیارن.

‫و اگه باهاشون روبرو ‫نشیم، تاوانش رو پس میدیم.

‫نمیدونم لینچ میخواد اینو بگه یا نه.

‫ولی سینماش داره اینو بهمون میگه.

‫میشه اینجوری دیدش.

‫خیلی ممنون.

‫خیلی ممنون.

‫تمام زندگیش رو وقف هنر کرد.

‫و سینما رو برای همه تغییر داد. ‫برای همیشه.

‫پس وقتی اعضای هیئت داوران ‫برای اهدای اسکار افتخاری جمع شدن،

‫چه آهنگساز، تدوینگر، کارگردان یا بازیگر،

‫همه گفتن که دیوید برای همیشه ‫دیدشون رو نسبت به سینما عوض کرده.

‫و این همه چی رو بیان میکنه.

‫مرد، این که فقط یه نوک سوزنه

‫هنوز خیلی بیشتر هست.

‫خیلی داستان‌های بیشتر.

‫در نهایت، کل زندگی یه رازه.

‫تا وقتی که هر کدوممون ‫این معما رو حل کنیم

‫و همه‌مون داریم به همونجا ‫میریم، چه بدونیم چه ندونیم

‫امیدوارم همه خوشحال باشن

‫امیدوارم همه به دور از مریضی باشن

‫امیدوارم که همه جا پر از خیر و برکت باشه

‫هیچکس از کسی رنج نکشه

‫به امید صلح و آرامش

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.